سفارش تبلیغ
صبا

848) سوره آلعمران (3) آیه 177 إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْر

 بسم الله الرحمن الرحیم

848) سوره آل‌عمران (3) آیه 177

إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ

7 ربیع‌الاول 1440

ترجمه

همانا کسانی که کفر را با ایمان خریدند هرگز هیچ زیانی به خداوند نخواهند رساند؛ و آنان را عذابی دردناک است.

اختلاف قرائت[1] 

نکات ادبی

الْکُفْرَ

قبلا بیان شد که ماده «کفر» در اصل دلالت بر پوشاندن و مخفی کردن می‌کند؛ به کشاورز «کافر» گفته می‌شود چون دانه را در دل خاک مخفی می‌کند و «کفاره» هم کفاره است چون گناه را می‌پوشاند و «تکفیر» هم به معنای اقدامی است که چنان روی گناه را می‌پوشاند که گویی انسان گناهی انجام نداده (در مقابل حبط که در مورد نابود شدن کارهای خوب است.

کفر، هم در نقطه مقابل ایمان به کار می‌رود زیرا «حق را می‌پوشاند»، و هم در نقطه مقابل «شکر»‌ و به معنای «ناسپاسی» به کار می‌رود، زیرا نعمت را می‌پوشاند؛ و از نظر راغب اصفهانی، در مورد ناسپاسی نعمت، غالبا تعبیر «کفران» به کار می‌رود، و در مورد انکار خدا و نبوت و شریعت (بی‌دینی) غالبا تعبیر «کُفر» (که فاعل آن، «کافر» است) به کار می‌رود.

لازم به ذکر است که اگرچه در فرهنگ دینی غالبا کلمه «کافر» فقط به معنای منکر خدا و نبوت و شریعت به کار می‌رود اما در ادبیات قرآنی در مورد منکر ولایت و امامت الهی هم این تعبیر به کار می‌رود چنانکه کسانی که به جای ولایت الله، ولایت طاغوت را پذیرفته باشند کارشان «کفر» معرفی شده (بقره/256) و حتی منافق هم (که ظاهرا مسلمان است و خدا و نبوت و شریعت را قبول دارد) کافر خوانده شده است (نساء/137-138؛ منافقون/1-3)

جلسه 205 http://yekaye.ir/al-furqan-025-50/

همچنین قبلا حدیثی گذشت که توضیح داده بود که کفر در قرآن به پنج معنا به کار رفته: کفر حجود (انکار) [که دو قسم می‌شد: انکار از روی ظن و گمان، ویا کاملا آگاهانه در برابر حقیقت ایستادن]، ترک آنچه خدا دستور داده، کفر برائت و کفر نعمت.

جلسه159، حدیث1 http://yekaye.ir/al-jathiyah-45-24/

بِالْإِیْمانِ: بِـ + الْإِیْمانِ

ماده «أمن» ‌را در اصل در معنای طمانینه نفس و امنیت و سکون و زوال ترس[2] دانسته‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص90؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص150). برخی اصل این را در دو معنا دانسته‌اند: یکی همین امانت، نقطه مقابل خیانت، که به نوعی سکون قلب برمی‌گردد؛ و دیگری تصدیق کردن؛ و البته تذکر داده‌اند که خود این دو معنا بسیار به هم نزدیک‌اند؛ و شاهد بارز بر معنای «تصدیق» را آیه «وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنَّا صادِقین‏» (یوسف/17) دانسته‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص133)؛ ولی دیگران هم با اینکه اذعان داشته‌اند که در این آیه، ایمان به معنای تصدیق است؛ اما چنین توجیه کرده‌اند که اساساً ایمان تصدیقی است که نوعی امنیت‌بخشی را با خود همراه دارد و به همین جهت است که در اینجا از تعبیر «مومن» استفاده شده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص90)

به نظر می‌رسد همان طور که امانت، نقطه مقابل خیانت است؛ «أمن» هم نقطه مقابل «خوف» است: «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْف» (نساء/83) که در این زمینه به توضیحاتی که در آیه 175 در بحث از ماده «خوف» داده شد مراجعه کنید:

جلسه 846 http://yekaye.ir/ale-imran-3-175/

از پرکاربردین استعمالات ماده «أمن» کاربرد آن در باب إفعال است:

درباره فعل «آمَنَ» و مصدر آن (ایمان) برخی توضیح داده‌اند که این فعل هم می‌تواند لازم باشد که در این صورت  «آمَنَ» (= ایمان آورد) ‌به معنای «ایمن شد» به کار رفته است؛ و هم می‌تواند متعدی باشد و «آمنتُهُ» به معنای «او را در امن قرار دادم» خواهد بود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص91) به تعبیر دیگر، «إیمان» خود یا دیگری را در امن و سکون قرار دادن است و «ایمان به خدا» یعنی «حصول اطمینان و سکون به خداوند متعال» (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص150-151)

البته در کاربردهای قرآنی گاه این فعل به کسانی که به شریعت پیامبر اکرم ص ایمان آورده‌اند اطلاق شده است «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئین‏» (بقره/62) « إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْراهیمَ لَلَّذینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذینَ آمَنُوا» (آل عمران/68) و ... ؛ و نه‌تنها غالبا در عرصه اعتقادات و باورهای شخص و در عرض عمل مطرح شده [چنانکه ترکیب «الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات‏» 50 بار در قرآن کریم به کار رفته است] بلکه برخی بر این باورند که گاه برای اشاره به خود «عمل صالح» هم به کار رفته است؛ چنانکه معتقدند در آیه «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُضیعَ إیمانَکُمْ» ایمان به معنای نماز بوده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص91)

بر این اساس، کلمه پرکاربرد «مؤمن» (در مقابل «کافر») به معنای «کسی که در امنیت قرار گرفته است» می‌باشد؛ هرچند از باب ذم در مورد برخی از کافران هم به کار رفته است از این باب که گویی آنان با چیزی می‌خواهند به امن و اطمینان برسند که اقتضایش عدم امنیت و اطمینان است: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ» (نساء/51) چنانکه تعبیر «شرح صدر» را هم با همین ملاحظه برای کافران به کار برده است «مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ» (نحل/106) (مفردات ألفاظ القرآن، ص91)

البته می‌دانیم که لفظ «مومن» درباره خداوند هم به کار رفته و یکی از اسماء الله است: « هُوَ اللَّهُ الَّذی ... السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ ...‏؛ حشر/23)؛ که عموما آن را - برخلاف کاربردش در مورد انسانها - به معنای متعدی‌اش، یعنی «کسی که امنیت و اطمینان می‌بخشد» دانسته‌اند؛ و البته ابن‌فارس هم با توجه به دو معنایی که برای ماده «امن» باور داشت - علاوه بر اینکه احتمال مذکور را قبول دارد- از برخی از اهل علم نقل می‌کند که عبارت «مؤمن» در مورد خداوند چه‌بسا از باب معنای «تصدیق» باشد؛ یعنی به معنای کسی که وعده‌های ثوابی را که به بندگانش داده است، تصدیق و محقق خواهد کرد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص135)

کلمات «أمن» (فَأَیُّ الْفَریقَیْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ؛ انعام/81) ، «أمانت» و «أمان» در اصل، مصدر هستند که گاهی به عنوان اسم برای حالتی که انسان در آن حالت بسر می‌برد به کار می‌رود (تو در امانی) و گاه به عنوان اسم در مورد چیزی که مورد امنیت قرار گرفته و از انسان در مورد آن، ایمن می‌باشند (امانت چیزی است که به کسی سپرده می‌شود و در مورد اینکه آن شخص آن را حفظ می‌کند اطمینان دارند و آن چیز را نزد وی در امان می‌دانند): « إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها» (نساء/28) لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِکُمْ» (انفال/27) (مفردات ألفاظ القرآن، ص90) و البته گاه تعابیر به نحوی است که هم معنای اسمی و هم معنای مصدری در آن محتمل است، مانند «وَ الَّذینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ» (مومنون/8؛ معارج/32). (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص151) چنانکه درباره کلمه «امانت» در آیه «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ...» (احزاب/72) بسیاری آن را در معنای اسمی‌ (با مصادیقی مانند توحید، عدالت، حروف الفبا، عقل) قلمداد کرده‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص90) ولی برخی اصرار دارند که این در معنای مصدری‌اش است یعنی خداوند طمانینه و سکون و عدم وحشت در قبال حوادث و تکالیف تکوینی و تشریعی را عرضه کرد، که از مصادیقش تحمل نبوت و قبول خلافت و استعداد ولایت و ... است. (التحقیق، ج‏1، ص151)

و «آمِن» آن امر ساکن و مطمئنی است که جای ترس و نگرانی ندارد: «قَرْیَةً کانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً یَأْتیها رِزْقُها رَغَداً مِنْ کُلِّ مَکانٍ» (نحل/112) «رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً» (بقره/126؛ ابراهیم/35) «مَنْ یَأْتی‏ آمِناً یَوْمَ الْقِیامَة» (فصلت/40)

«أمین» بر وزن فعیل در معنای مفعول است: یعنی «مورد اطمینان»؛ و این کلمه نه‌تنها در مورد انسان‌ها (إِنِّی لَکُمْ رَسُولٌ أَمینٌ؛ شعراء/107 و 125 و 142 و 178 و دخان/18) و بلکه هر موجود ذی‌شعوری (مُطاعٍ ثَمَّ أَمینٍ؛ تکویر/21) به کار می‌رود، بلکه در مورد هر چیزی که انسان بتواند به او اطمینان کند نیز به کار می‌رود: «إِنَّ الْمُتَّقینَ فی‏ مَقامٍ أَمینٍ» (دخان/51) چنانکه خود کلمه «مأمون» نیز همین طور است: «إِنَّ عَذابَ رَبِّهِمْ غَیْرُ مَأْمُونٍ» (معارج/28)

«مأمن» اسم مکان است و به معنای جایگاهی است که شخص در آن ایمن است: «ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ»‏(توبة/6) (مفردات ألفاظ القرآن، ص91)

وقتی ماده «أمن» به باب افتعال می‌رود به معنای «امین واقع شدن» و «پذیرش و قبول امانت» است از این جهت که بودن اشیاء نزد وی را در امن و امان می‌دانند: «فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً فَلْیُؤَدِّ الَّذِی اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ» (بقره/283)

کلمه «أَمَنَةٌ» وقتی در وصف انسان به کار برده می‌شود (مثلا رجل أَمَنَةٌ) به معنای کسی است که بسادگی به هر کس اطمینان می‌کند (مفردات ألفاظ القرآن، ص91) اما در آیه «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً» (بقره/153) و آیه «إِذْ یُغَشِّیکُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْه» (انفال/11) برخی آن را مصدر (همانند غَلَبَه) دانسته‌اند که بر «کثرة الامن» دلالت دارد (التحقیق، ج‏1، ص152) و برخی علاوه بر اینکه آن را مصدری همانند «أمن» دانسته‌اند این را که همانند «کَتَبه» اسم جمع (امنیت‌ها) باشد نیز احتمال داده‌اند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص90)

از کلماتی که ظاهرا از همین باب است اما به نظر می‌رسد معنای متفاوتی دارد کلمه «آمین» است که در لهجه حجازی به صورت «أمین» (با الف مقصوره و نه با مد) هم تلفظ می‌شود و برخی اصل این کلمه را همین دانسته‌اند و مد را صرفا اشباع کلمه در لهجه بنی‌عامر می‌دانند، به این دلیل که در زبان عربی، وزن «فاعیل» وجود ندارد؛ و تذکر داده‌اند که تلفظ آن با تشدید خطاست. (المصباح المنیر، ج2، ص24-25) همگان اتفاق نظر دارند که این کلمه‌ای دعایی و به معنای «خدایا انجام بده» یا «اجابت فرما» می‌باشد. برخی صریحا آن را اسم فعل دانسته‌اند - همانند صه و مه - (مفردات ألفاظ القرآن، ص92). برخی احتمال داده‌اند از همان ماده «أمن» باشد از این باب که تعبیر «أمّن» به معنای «ایمنی داد» است و آمین هم تقاضای ایمنی یافتن و اجابت دعا از خداست، چرا که با عنایت خداوند است که انسان از بلاها و ناملایمات ایمنی می‌یابد (النهایة، ج‏1، ص72) و از حسن بصری نقل شده که این اسمی از اسمای خداوند است؛ ولی از ابوعلی فارسی نقل شده که مقصود وی این بوده که هر وقت کسی این را بر زبان می‌آورد در ضمیر خود، خداوند را خطاب کرده و از او تقاضای استجابت می‌کند (مفردات ألفاظ القرآن، ص92) البته مرحوم مصطفوی تذکر داده که این کلمه عیناً در زبان عبری وجود دارد و احتمال اینکه اساساً از زبان عبری وارد شده باشد بعید نیست، هرچند که همین ماده «أمن» با تلفظ و معنایی نزدیک به همین تلفظ و معنای عربی نیز در زبان عبری وجود دارد؛ و از این جهت بعید نیست که واقعاً کلمه‌ای عربی و صیغه امر از باب افعال (آمِن: تصدیق کن و ایمنی بده) باشد که تلفظش به صورت «آمین» درآمده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص152)

ماده «أمن» و مشتقات آن 879 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

توجه

کلمه «اَیمان» جمع «یمین: سوگند» و از ماده «یمن» است و با «ایمان» که از ماده «امن» است تفاوت دارد و درباره این ماده قبلا توضیح داده شد در جلسه 237 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-17/ .

حدیث

1) از امام باقر ع روایت شده است:

همانا حضرت علی ع دری بود که خداوند آن را گشود؛ کسی که در آن داخل شود مومن است و کسی که از آن خارج شود کافر است.

الکافی، ج‏2، ص388

الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ:

إِنَّ عَلِیّاً ص بَابٌ فَتَحَهُ اللَّهُ مَنْ دَخَلَهُ کَانَ مُؤْمِناً وَ مَنْ خَرَجَ مِنْهُ کَانَ کَافِراً.

 

2) نامه‌ای از امام صادق ع خطاب به عده‌ای از فقها نوشته شده است. در فرازی از آن آمده است:

هشدار می‌دهمت از رها کردن حق به خاطر خسته و ملول شدن؛ و از میل به باطل کردن بر اساس جهل و گمراهی؛ چرا که ما نیافتیم کسی را که از دلخواه خویش پیروی کند و از آن حدودی که بیان کردیم بگذرد و در عین حال شخص رشید و فرهیخته‌ای باشد.

المحاسن، ج‏1، ص210

عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی رِسَالَتِهِ إِلَى أَصْحَابِ الرَّأْیِ وَ الْقِیَاسِ:

... وَ إِیَّاکَ وَ تَرْکَ الْحَقِّ سَأْمَةً وَ مَلَالَةً وَ انْتِجَاعَکَ الْبَاطِلَ جَهْلًا وَ ضَلَالَةً لِأَنَّا لَمْ نَجِدْ تَابِعاً لِهَوَاهُ جَائِزاً عَمَّا ذَکَرْنَا قَطُّ رَشِیداً.

 

3) از امام صادق ع روایت شده است:

کمترین چیزی که شخص را از اسلام بیرون می‌برد آن است که بفهمد که نظری برخلاف حق است اما بر سر آن بایستد.

تفسیر العیاشی، ج‏1، ص: 297

عَنْ أَبَانِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع:

یَقُولُ أَدْنَى مَا یَخْرُجُ بِهِ الرَّجُلُ مِنَ الْإِسْلَامِ أَنْ یَرَى الرَّأْیَ بِخِلَافِ الْحَقِّ فَیُقِیمَ عَلَیْه‏.

 

تدبر

1) «إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً»

در یک انقلاب عقیدتى و فرهنگى، از ریزش‏هاى جزئى نگران مباشید. (تفسیر نور، ج‏2، ص205)

 

2) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً ... إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ»

همان طور که شتافتن افراد در کفر ضرری به خداوند نمی‌زند، اینکه کسی از ایمان به سوی کفر برود هم ضرری به خداوند نمی‌زند؛ و خودش است که گرفتار عذابی دردناک خواهد شد.

 

3) «إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ»

مقصود از اینکه «کفر را با ایمان خریدند» چیست؟ و چرا از تعبیر «فروختن» استفاده کرد؟

الف. این مطلب را که کفرشان را با ایمان عوض کردند، مجازاً به عنوان خرید این با آن تعبیر کرده است (مجمع‌البیان، ج2، ص891) یعنی ایمان خود را فروختند و به جای آن کفر خریدند؛ به تعبیر دیگر، کفر را به قیمت از دست دادن ایمان خریدند.

ب. می‌خواهد نشان دهد سرمایه اصلى انسان، ایمان و یا زمینه‏هاى فطرى ایمان است. (تفسیر نور، ج‏2، ص205)

ج. می‌خواهد با این تعبیر، بر اختیار آنان در زمینه خیر و شر تاکید کند (البحر المحیط، ج3، ص443) یعنی همان طور که در خرید و فروش انسان کاملا اختیار مال خود را دارد، و اگر ضرر کند به خودش برمی‌گردد در اینکه ایمانش را بدهد و کافر بشود هم همین طور است.

د. کفر را به وسیله ایمان خریدند؛ یعنی به جای اینکه با ایمان خود بهشت را به دست بیاورند، ایمانشان را کالایی قرار دادند که به وسیله آن کفر بخرند؛ و منظور منافقانی است که با ظاهرنمایی و ابراز ایمان، دنبال منافع دنیوی‌اند و عملا در کفرورزی پیش می‌روند.

ه. شاید می‌خواهد به این مطلب اشاره کند که اینها قبلا ایمان داشتند و بعدا کافر شدند «إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ ... ذلِکَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا» (منافقون/1-3)، (نه کسانی که از ابتدا منافقانه و برای رسیدن به منافع خود اظهار ایمان کردند) یعنی چون ایمانشان، عمیق و درست نبود، با همین ایمانشان به ورطه کفر غلطیدند؛ و منظور چه‌بسا آن دسته از منافقانی است که از راه افراط و نفهمی در دینداری (مانند خوارج)، به ورطه کفر غلطیدند.

و. ...

 

4) «الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ؛ إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ ... لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ»

در مورد کسانی که در کفر می‌شتابند تعبیر «عذاب عظیم» را به کار برد؛ و درباره کسانی که کفر را به بهای ایمان می‌خرند، تعبیر «عذاب دردناک». چرا؟

الف. شتاب در کفر یعنی ازدیاد کفر، و هرچه کفر شخص بیشتر شود طبیعی است که عذابش بزرگ و بزرگتر گردد؛

اما کسی که ایمان را بهای کفر می‌فروشد در واقع می‌خواهد منافع و لذت بیشتری در دنیا ببرد که به جای ایمان کفر را ترجیح داده؛ و او چون دنبال لذت است، تهدیدش به این است که به جای لذت و خوشی، به درد مبتلا خواهد شد.

ب. ...

 

5) «إِنَّ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْکُفْرَ بِالْإِیْمانِ»

خرید کفر به قیمت ایمان ، به نظر می‌رسد مصادیق متعددی در قرآن کریم دارد:

الف. خرید گمراهی به بهای هدایت و با دین‌فروشی «أُولئِکَ الَّذینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى‏» (بقره/16 و 175) «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذینَ أُوتُوا نَصیباً مِنَ الْکِتابِ یَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ» (نساء/44)

ب. خرید دنیا به بهای آخرت: «أُولئِکَ الَّذینَ اشْتَرَوُا الْحَیاةَ الدُّنْیا بِالْآخِرَةِ» (بقره/86)

‏ج. خرید متاع ناچیز دنیا به قیمت جعل و تحریف معارف دین: «اشْتَرَوْا بِآیاتِ اللَّهِ ثَمَناً قَلیلاً» (توبه/9) «وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتی‏ ثَمَناً قَلیلاً» (بقره/41؛ مائده/44) «وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللَّهِ ثَمَناً قَلیلاً» (نحل/95)

د. خرید مطالب مضر به قیمت فروش جان و باطن خویش: «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّیاطینُ عَلى‏ مُلْکِ سُلَیْمانَ ... وَ یَتَعَلَّمُونَ ما یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُون‏» (بقره/102)

# در مقابل همه اینها، آن خرید و فروشی که می‌ارزد این است که:

انسان آخرت را به قیمت دنیا بخرد «فَلْیُقاتِلْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ الَّذینَ یَشْرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا بِالْآخِرَةِ» (نساء/74)

یعنی جان و مالش را بدهد و در ازای آن بهشت را بخرد: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» (بقره/111)

بلکه جانش را در راه آنچه موجب رضایت خداست بدهد: «یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ» (بقره/207)

 

 


[1] . «لَنْ یَضُرُّوا» قرأ‌الاعمش فیه بکسر الضاد:  لَنْ یَضِرُّوا (معجم القرائات، ج1، ص627)

[2] . به نظر می‌رسد همان طور که امانت، نقطه مقابل خیانت است؛ «أمن» هم نقطه مقابل «خوف» است: «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْف» (نساء/83)

 


847) سوره آلعمران (3) آیه 176 وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُ

 بسم الله الرحمن الرحیم

847) سوره آل‌عمران (3) آیه 176

وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً یُریدُ اللَّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ

4 ربیع‌الاول 1440

ترجمه

و مبادا تو را غمگین کنند کسانی که در کفر می‌شتابند، که آنان هرگز هیچ زیانی به خداوند نخواهند رساند؛ خداوند می‌خواهد برای آنها بهره‌ای در آخرت قرار ندهد و آنان را عذابی عظیم است.

اختلاف قرائت[1] 

لا یَحْزُنْکَ

این عبارت در اغلب قرائات به همین صورت «لا یَحْزُنْکَ» قرائت شده است، یعنی فعل ثلاثی مجرد؛

اما در قرائت اهل مدینه (نافع) و نیز برخی یکی از قرائات اربعة عشر (ابن‌محیصن، به طریق بلخی) به صورت «لا یُحْزِنْکَ» قرائت شده است، یعنی فعل ثلاثی مزید در باب افعال.

در تفاوت این دو از سیبویه نقل شده که «أحزنتُهُ» به معنای «جعلتُه حزینا: او را غمگین کردم» است؛ اما «حزنتُه» به معنای «جعلت فیه حزنا: غمی را در [دل] او وارد کردم» است.

مجمع البیان، ج‏2، ص891[2]؛ البحر المحیط، ج‏3، ص442[3]؛ معجم القرائات، ج1، ص625

یُسارِعُونَ

این کلمه را عموما به صورت «یُسارِعُونَ» (باب مفاعله) قرائت کرده‌اند؛

اما در برخی قرائات غیرمشهور (حر بن عبدالرحمن نحوی و طلحه) به صورت «یُسرِعون» (باب افعال) قرائت شده است.

در تفاوت این دو از ابن‌عطیه نقل شده «یسارع» سرعت گرفتنی است که در مقایسه با دیگران باشد اما «یسرع» سرعت گرفتن خود شخص است جدای از مقایسه‌اش با دیگران؛ و از این رو،‌تعبیر «یسارع» دلالت بر سرعت گرفتن شدیدتری دارد.

البحر المحیط، ج‏3، ص442[4]؛ معجم القرائات، ج1، ص626

نکات ادبی

یَحْزُنْکَ

در آیه 170 همین سوره اشاره شد که که ماده «حزن» را در اصل به معنای خشونت و شدت در چیزی دانسته‌اند، چنانکه به زمین خشن و ناهموار (الحَزْن) گفته می‌شود و این کلمه وقتی در مورد نفس به کار می‌رود به معنای خشونت و ناملایم بودنی است که در اثر غم و غصه در نفس ایجاد می‌شود و نقطه مقابل «فرح» و «سرور» است.

در مقایسه خوف و حزن هم گفته‌اند که خوف مربوط به چیزی است که هنوز رخ نداده و انسان احتمال رخ دادنش را می‌دهد؛ ولی حزن و غم مربوط به چیزی است که رخ داده است و انسان را غمگین کرده است.

http://yekaye.ir/aie-imran-3-170/

حدیث

1) روایتی از گفتگوی سلمان با پیامبر اکرم درباره آخرالزمان - که مصداقی از شتافتن عده‌ای از انسانها به سوی کفر است - نقل شده که چون اصل روایت بسیار طولانی است تنها فرازهایی از آن تقدیم می‌شود:

ابن‌عباس می‌گوید: با پیامبر اکرم ص در حجة الوداع بودیم که حضرت حلقه در کعبه را گرفت و به ما رو کرد و فرمود: آیا می‌خواهید از علائم قیامت به شما خبر دهم؟

نزدیکترین مردم به او در آن روز سلمان بود؛ وی گفت: بله، یا رسول الله!

فرمود: از علائم نزدیک شدن قیامت ضایع کردن نماز است و پیروی از شهوات و میل به هواپرستی و بزرگداشت پولداران و فروختن دین به دنیا؛ که در چنین شرایطی دل مومن ذوب می‌شود آن گونه که نمک در آب ذوب می‌شود، به خاطر آن منکراتی که می‌بیند و توان تغییر دادنش را ندارد.

سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟

فرمود: بله، به کسی که جانم به دست اوست سوگند، آن موقع است که منکر معروف شود و معروف منکر؛ خائن را امین شمارند و به او اعتماد کنند و امین را خائن شمارند؛ راستگو را تکذیب کنند و سخن دروغگو را تایید نمایند!

سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟

فرمود: بله، به کسی که جانم به دست اوست سوگند، در آن شرایط حکمرانی به دست زنان بیفتد و کنیزکان [زنان حقیر] را به مشورت برگزینند و بچه‌ها بر منبر بالا روند؛ دروغ گفتن زرنگی قلمداد شود، و ادای واجبات مالی، خسران و زیان، و اموال حکومتی، غنیمت! فرد در حق پدر و مادرش ستم کند ولی در حق دوستش نیکی نماید ...

سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟

فرمود: بله، به کسی که جانم به دست اوست سوگند، در آن موقعیت است که زنان در تجارت شریک همسرش شود [شاید بدان معناست که نفقه دادن تعطیل شده و زن هم دوشادوش مرد مجبور شود وارد بازار کار شود ویا اینکه زنان برای تجارت و بالا رفتن فروش کالا به کار گرفته شوند] و باران، گرمای تابستان شود! و کریمان، دچار غیظ و غضب؛ و فرد تنگدست حقیر شمرده شود؛ و بازارها درهم ‌شود: این می‌گوید من که چیزی نفروختم؛ و آن می‌گوید من که سودی نکردم؛ و [در این گفتن‌هایشان] توجه ندارند که دارند خدا را مذمت می‌کنند.

سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟

فرمود: بله، به کسی که جانم به دست اوست سوگند، در آن موقعیت است که چیزی را از شرق می‌آورند و چیزی را از غرب، تا امت مرا رنگ کنند؛ پس وای به حال ضعفای امتم از دست آنها [که فریبشان را می‌خورند] و وای بر آنها از خدا [که در پیروی از این امور فریبنده، خدا را در نظر نمی‌گیرند]؛ نه بر کوچک رحم کنند و به احترام بزرگترها را حفظ نمایند و نه کسی که کار بدی کرده [و پشیمان است] را ببخشند. هیکلشان هیکل آدمیان است و دلهایشان دلهای شیاطین.

سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟

فرمود: بله، به کسی که جانم به دست اوست سوگند، در آن موقع است که مردان به مردان بسنده کنند و زنان به زنان [همجنسگرایی رایج شود] و سراغ نوجوانان هم بروند چنانکه حتی سراغ دختری که در خانه خودش است هم بروند؛ مردان خود را به زنان شبیه کنند و زنان خود را به مردان ...

سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟

فرمود: بله، به کسی که جانم به دست اوست سوگند، که آن موقع ربا علنی شود و بر اساس آنچه در آینده به دست می‌آید [یعنی بر سر چیزی که الان موجود نیست] ویا با رشوه معامله کنند؛ و دین پایین آید و دنیا بالا رود.

سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟

فرمود: بله، به کسی که جانم به دست اوست سوگند، در آن موقع است که طلاق زیاد شود؛ و حدی از حدود الهی اجرا نگردد؛ و البته به خداوند زیانی نرسد.

سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟

فرمود: بله، به کسی که جانم به دست اوست سوگند، آن موقع است که خوانندگی و نوازندگی عادی و علنی شود و بَدان امتم دنبال آنان راه بیفتند...

سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟

فرمود: بله، به کسی که جانم به دست اوست سوگند، آن موقع است که پرده حرمتها دریده شود و کسب گناهان رایج گردد؛ و بدان بر نیکان مسلط شوند، دروغ علنی شود و لج‌بازی رایج گردد و فقر [نیاز] ظهور کند و در لباس به هم فخرفروشی کنند و باران در غیرموسم خود ببارد؛ طبل و دایره [= نوازدگی] را نیک شمرند و امر به معروف و نهی از منکر را بد بدانند تا جایی که مومن در آن زمان از برده و کنیز هم ذلیل‌تر باشد؛ و قاریان و عابدانشان به سرزنش همدیگر مشغول باشند؛ آنان کسانی اند که در ملکوت آسمان‌ها پلید و نجس خوانده شوند؛ ...

سلمان گفت: یا رسول الله! آیا واقعا چنین خواهد شد؟

فرمود: بله، به کسی که جانم به دست اوست سوگند، ...

تفسیر القمی، ج‏2، ص303-307

حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ مُسْلِمٍ الْخَشَّابِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَرِیحٍ الْمَکِّیِّ عَنْ عَطَاءِ بْنِ أَبِی رِیَاحٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ‏ حَجَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص حِجَّةَ الْوَدَاعِ فَأَخَذَ بِحَلْقَةِ بَابِ الْکَعْبَةِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَیْنَا بِوَجْهِهِ فَقَالَ: أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِأَشْرَاطِ السَّاعَةِ؟

وَ کَانَ أَدْنَى النَّاسِ مِنْهُ یَوْمَئِذٍ سَلْمَانُ رَحْمَةُ اللَّهِ‏ عَلَیْهِ، فَقَالَ بَلَى یَا رَسُولَ اللَّهِ!

فَقَالَ ص: إِنَّ مِنْ أَشْرَاطِ الْقِیَامَةِ إِضَاعَةَ الصَّلَوَاتِ وَ اتِّبَاعَ الشَّهَوَاتِ، وَ الْمَیْلَ إِلَى الْأَهْوَاءِ وَ تَعْظِیمَ أَصْحَابِ الْمَالِ، وَ بَیْعَ الدِّینِ بِالدُّنْیَا، فَعِنْدَهَا یَذُوبُ قَلْبُ الْمُؤْمِنِ فِی جَوْفِهِ کَمَا یُذَابُ الْمِلْحُ فِی الْمَاءِ مِمَّا یَرَى مِنَ الْمُنْکَرِ فَلَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یُغَیِّرَهُ.

قَالَ سَلْمَانُ وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

...[5] قَالَ ص إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ إِنَّ عِنْدَهَا یَکُونُ الْمُنْکَرُ مَعْرُوفاً وَ الْمَعْرُوفُ مُنْکَراً وَ یُؤْتَمَنُ الْخَائِنُ وَ یُخَوَّنُ الْأَمِینُ وَ یُصَدَّقُ الْکَاذِبُ وَ یُکَذَّبُ الصَّادِقُ.

قَالَ سَلْمَانُ وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ ص: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ. یَا سَلْمَانُ! فَعِنْدَهَا تَکُونُ إِمَارَةُ النِّسَاءِ وَ مُشَاوَرَةُ الْإِمَاءِ وَ قُعُودُ الصِّبْیَانِ عَلَى الْمَنَابِرِ وَ یَکُونُ الْکَذِبُ طَرَفاً وَ الزَّکَاةُ مَغْرَماً وَ الْفَیْ‏ءُ مَغْنَماً وَ یَجْفُو الرَّجُلُ وَالِدَیْهِ وَ یَبَرُّ صَدِیقَهُ، و ...[6]

قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ وَ عِنْدَهَا تُشَارِکُ الْمَرْأَةُ زَوْجَهَا فِی التِّجَارَةِ وَ یَکُونُ الْمَطَرُ قَیْظاً وَ یَغِیظُ الْکِرَامُ غَیْظاً وَ یُحْتَقَرُ الرَّجُلُ الْمُعْسِرُ فَعِنْدَهَا تَقَارَبُ الْأَسْوَاقُ إِذْ قَالَ هَذَا لَمْ أَبِعْ شَیْئاً وَ قَالَ هَذَا لَمْ أَرْبَحْ شَیْئاً فَلَا تَرَى إِلَّا ذَامّاً لِلَّهِ، ...[7]

قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ ؟!

قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ، یَا سَلْمَانُ! إِنَّ عِنْدَهَا یُؤْتَى بِشَیْ‏ءٍ مِنَ الْمَشْرِقِ وَ شَیْ‏ءٍ مِنَ الْمَغْرِبِ یُلَوَّنُ أُمَّتِی، فَالْوَیْلُ لِضُعَفَاءِ أُمَّتِی مِنْهُمْ وَ الْوَیْلُ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ، لَا یَرْحَمُونَ صَغِیراً وَ لَا یُوَقِّرُونَ کَبِیراً وَ لَا یَتَجَاوَزُونَ مِنْ مُسِی‏ءٍ جُثَّتُهُمْ جُثَّةُ الْآدَمِیِّینَ وَ قُلُوبُهُمْ قُلُوبُ الشَّیَاطِینِ،

قَالَ سَلْمَانُ وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا یَکْتَفِی الرِّجَالُ بِالرِّجَالِ وَ النِّسَاءُ بِالنِّسَاءِ وَ یُغَارُ عَلَى الْغِلْمَانِ کَمَا یُغَارُ عَلَى الْجَارِیَةِ فِی بَیْتِ أَهْلِهَا وَ تُشْبِهُ الرِّجَالُ بِالنِّسَاءِ وَ النِّسَاءُ بِالرِّجَالِ ...[8]

قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ: إِی وَ الَّذِی‏ نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ. وَ عِنْدَهَا یَظْهَرُ الرِّبَا وَ یَتَعَامَلُونَ بِالْعِینَةِ وَ الرُّشَى وَ یُوضَعُ الدِّینُ وَ تُرْفَعُ الدُّنْیَا،

قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا یَکْثُرُ الطَّلَاقُ، فَلَا یُقَامُ لِلَّهِ حَدٌّ وَ لَنْ‏ یَضُرُّوا اللَّهَ‏ شَیْئاً .

قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا تَظْهَرُ الْقَیْنَاتُ وَ الْمَعَازِفُ‏ وَ یَلِیهِمْ أَشْرَارُ أُمَّتِی، ...[9]

قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ ص: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ. یَا سَلْمَانُ ذَاکَ إِذَا انْتُهِکَتِ الْمَحَارِمُ، وَ اکْتَسَبَتِ الْمَآثِمُ، وَ تَسَلَّطَ الْأَشْرَارُ عَلَى الْأَخْیَارِ، وَ یَفْشُو الْکَذِبُ وَ تَظْهَرُ اللَّجَاجَةُ، وَ تَغْشُو الْفَاقَةُ [الحاجة] وَ یَتَبَاهَوْنَ فِی اللِّبَاسِ وَ یُمْطَرُونَ فِی غَیْرِ أَوَانِ الْمَطَرِ، وَ یَسْتَحْسِنُونَ الْکُوبَةَ وَ الْمَعَازِفَ وَ یُنْکِرُونَ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ حَتَّى یَکُونُ الْمُؤْمِنُ فِی ذَلِکَ الزَّمَانِ أَذَلَّ مِنَ الْأَمَةِ وَ یُظْهِرُ قُرَّاؤُهُمْ وَ عُبَّادُهُمْ فِیمَا بَیْنَهُمُ التَّلَاوُمَ، فَأُولَئِکَ یُدْعَوْنَ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ الْأَرْجَاسَ وَ الْأَنْجَاسَ،

قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ ص: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! ...[10]

 

2) از امام صادق ع روایت شده است که پیامبر اکرم ص فرمودند: چگونه خواهید بود هنگامی که زنانتان فاسد شوند و جوانانتان به فسق و فجور روی آورند در حالی که شما امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کنید؟!

گفته شد: یا رسول الله! آیا این چنین خواهد شد؟!

فرمود: بله؛ و بدتر از آن، چگونه خواهید بود هنگامی که از معروف بازدارید و به منکر امر کنید؟!

گفته شد: یا رسول الله! آیا این چنین خواهد شد؟!

فرمود: بله؛ و بدتر از آن، چگونه خواهید بود هنگامی که معروف را منکر بشمارید و منکر را معروف؟!

الکافی، ج‏5، ص59

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ النَّبِیُّ ص کَیْفَ بِکُمْ إِذَا فَسَدَتْ نِسَاؤُکُمْ وَ فَسَقَ شَبَابُکُمْ وَ لَمْ تَأْمُرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ لَمْ تَنْهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ؟

فَقِیلَ لَهُ وَ یَکُونُ ذَلِکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟

فَقَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیْفَ بِکُمْ إِذَا أَمَرْتُمْ بِالْمُنْکَرِ وَ نَهَیْتُمْ عَنِ الْمَعْرُوفِ؟

فَقِیلَ لَهُ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ یَکُونُ ذَلِکَ.

قَالَ نَعَمْ وَ شَرٌّ مِنْ ذَلِکَ کَیْفَ بِکُمْ إِذَا رَأَیْتُمُ الْمَعْرُوفَ مُنْکَراً وَ الْمُنْکَرَ مَعْرُوفاً؟!

 

3) روایت شده است که پس از اینکه ابوبکر کارگزاران حضرت زهرا س را از فدک بیرون کرد و آن را تصاحب نمود، حضرت زهرا س همراه جمعی از زنان به مسجد رفت و خطبه‌ای خواندند. در اواخر خطبه خود روکردند با انصار و فرمودند:

پس چرا بعد از اینکه مطلب بیان شد گریختید و بعد از اینکه آشکار شد مخفی کردید و بعد از اینکه وارد معرکه شدید عهدشکنی نمودید و بعد از ایمان آوردن مشرک شدید؟ چه بد هستند «گروهى که سوگندهاى خود را شکستند» بعد از اینکع عهد بسته بودند «و بر آن شدند که پیامبر ص را بیرون کنند، و آنان بودند که نخستین‏بار [جنگ را] با شما آغاز کردند، آیا از آنان مى‏ترسید؟ پس خدا سزاوارتر است که از او بترسید، اگر که مؤمن بوده‌اید.» (توبه/13).

بدانید که دیدم که تا ابد به امر دون [= دنیا] چسبیده‌اید و کسی که که به قبض و بسط امور [= به دست گرفتن امور در شرایط گوناگون] سزاوارتر بود را دور کردید؛ و راحتی و سکون را برگزیدید و از فراخناک به تنگنا دلخوش نمودید؛ آنچه در ظرفِ [وجود] تان جمع شده بود را بیرون انداختید وآنچه را گوارا نوشیده بودید قی کردید؛ پس «اگر شما و همه کسانى که در روى زمین‏اند به خدا کفر ورزید، همانا خداوند بى‏نیاز و ستوده است» (ابراهیم/8)...

بعد از سخنان حضرت زهرا ص، ابوبکر شروع کرد به توجیه کردن اقدامات خود، اما دوباره حضرت زهرا رو به مردم کردند و فرمودند:

ای جماعت مسلمان که به سرعت به سوی گفته‌های باطل می‌شتابید و از کار قبیح زیانبار چشم‌پوشی می‌کنید؛ «آیا در قرآن تدبر نمی‌کنند یا بر دلهایشان قفل است؟!» (محمد/24) «نه چنین است، بلکه آن کارهای زشتی که مرتکب مى‏شده‌اید زنگار بر دلهایتان نهاده است» (اقتباس از مطففین/14) پس [خداوندَ شنوایی و دیدگانتان را گرفته؛ و چه بد جایی برگشتید و بد چیزی نوشیدید و بدتر از آن رااز شما غصب کردند؛ به خدا سوگند که بار آن را سنگین و کمرشکن و پایانش را وبال گردن خواهید یافت هنگامی که پرده‌ها کنار رود و سختی‌ها پرده از نقاب برگیرد «و آنچه حسابش را نمى‏کردید، از جانب خدا برایتان آشکار گردد.» (اقتباس از زمر/47) «و باطل‌پیشگان در آنجا زیانکار شوند» (غافر/78) ...

الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص103-106؛ مناقب آل أبی طالب، ج‏2، ص206[11]؛

رَوَى عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْحَسَنِ‏  بِإِسْنَادِهِ عَنْ آبَائِهِ ع‏ أَنَّهُ لَمَّا أَجْمَعَ‏  أَبُو بَکْرٍ وَ عُمَرُ عَلَى مَنْعِ‏ فَاطِمَةَ ع فَدَکاً وَ بَلَغَهَا ذَلِکَ‏  لَاثَتْ خِمَارَهَا  عَلَى رَأْسِهَا وَ اشْتَمَلَتْ بِجِلْبَابِهَا  وَ أَقْبَلَتْ فِی لُمَةٍ  مِنْ حَفَدَتِهَا وَ نِسَاءِ قَوْمِهَا تَطَأُ ذُیُولَهَا  مَا تَخْرِمُ مِشْیَتُهَا مِشْیَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص‏  حَتَّى دَخَلَتْ عَلَى أَبِی بَکْر ...

فَأَنَّى حُزْتُمْ بَعْدَ الْبَیَانِ وَ أَسْرَرْتُمْ بَعْدَ الْإِعْلَانِ وَ نَکَصْتُمْ بَعْدَ الْإِقْدَامِ وَ أَشْرَکْتُمْ بَعْدَ الْإِیمَانِ بُؤْساً لِقَوْمٍ «نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» أَلَا وَ قَدْ أَرَى أَنْ قَدْ أَخْلَدْتُمْ إِلَى الْخَفْضِ وَ أَبْعَدْتُمْ مَنْ هُوَ أَحَقُّ بِالْبَسْطِ وَ الْقَبْضِ وَ خَلَوْتُمْ بِالدَّعَةِ وَ نَجَوْتُمْ بِالضِّیقِ مِنَ السَّعَةِ فَمَجَجْتُمْ مَا وَعَیْتُمْ وَ دَسَعْتُمُ الَّذِی تَسَوَّغْتُمْ فَ «إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِیٌّ حَمِید»

... فَالْتَفَتَتْ فَاطِمَةُ ع إِلَى النَّاسِ وَ قَالَتْ مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِینَ الْمُسْرِعَةَ إِلَى قِیلِ الْبَاطِلِ الْمُغْضِیَةَ عَلَى الْفِعْلِ الْقَبِیحِ الْخَاسِرِ «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها؟» «کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِکُمْ» مَا أَسَأْتُمْ مِنْ أَعْمَالِکُمْ فَأَخَذَ بِسَمْعِکُمْ وَ أَبْصَارِکُمْ وَ لَبِئْسَ مَا تَأَوَّلْتُمْ وَ سَاءَ مَا بِهِ أَشَرْتُمْ وَ شَرُّ مَا مِنْهُ اغْتَصَبْتُمْ لَتَجِدُنَّ وَ اللَّهِ مَحْمِلَهُ ثَقِیلًا وَ غِبَّهُ وَبِیلًا إِذَا کُشِفَ لَکُمُ الْغِطَاءُ وَ بَانَ بإورائه [بِإِدْرَائِهِ‏] الضَّرَّاءُ «وَ بَدَا لَکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَحْتَسِبُونَ» «وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُون» ...

این فرازها با اندک تفاوتی در عبارات، در بسیاری از منابع شیعه و سنی آمده است از جمله:

بلاغات النساء، ص29-30؛ السقیفة و فدک، ص100؛ دلائل الإمامة، ص120-122؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏16، ص213؛ و ...

 

 

 


[1] . درباره اعمش قرائت «لَنْ یَضِرُّوا» نقل شده است: قرأ الجماعة « لَنْ یَضُرُّوا» بضم الضاد؛ و قرأ الاعمش « لَنْ یَضِرُّوا» بکسرها. (معجم القرائات، ج1، ص626) اما چون این نقل در همه‌جا نبود در متن نیاوردم؛ مثلا در الکامل المفصل فی القرائات الربعة عشر، ص73 که از این آیه بحث کرده، اشاره‌ای به این قرائت اعمش نکرده است. شاید این مطلب با یکی از روایت‌های کمتر مشهور اعمش نقل شده باشد.

[2] . قرأ نافع فی جمیع القرآن یحزن بضم الیاء و کسر الزای إلا قوله «لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ» فإنه فتحها و ضم الزای و قرأ الباقون فی جمیع القرآن بفتح الیاء و ضم الزای و قرأ أبو جعفر عکس ما قرأ نافع فإنه فتح الیاء فی جمیع القرآن إلا قوله لا یَحْزُنُهُمُ فإنه ضم الیاء. الحجة: قال أبو علی قال سیبویه تقول فتن الرجل و فتنته و حزن الرجل و حزنته و زعم الخلیل إنک حیث قلت فتنته و حزنته لم ترد أن تقول جعلته حزینا و جعلته فاتنا کما إنک حین تقول أدخلته جعلته داخلا و لکنک أردت أن تقول جعلت فیه حزنا و فتنة کما تقول کحلته جعلت فیه کحلا و دهنته جعلت فیه دهنا فجئت بفعلته على حدة و لم ترد بفعلته هاهنا تغییر قولک حزن و فتن و لو أردت ذلک لقلت أحزنته و أفتنته قال و قال بعض العرب‏ أفتنت الرجل و أحزنته إذا جعلته فاتنا و حزینا فغیروا فعل قال أبو علی فهذا الذی حکیته عن بعض العرب حجة نافع فأما قراءة لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ فیشبه أن یکون اتبع فیه أثرا و أحب الأخذ بالوجهین.

[3] . و قرأ نافع: یحزنک من أحزن، و کذا حیث وقع المضارع، إلا فی لا یحزنهم الفزع الأکبر، فقرأه من حزن کقراءة الجماعة فی جمیع القرآن. یقال: حزن الرّجل أصابه الحزن، و حزنته جعلت فیه ذلک، و أحزنته جعلته حزینا.

[4] . و قرأ النحوی: یسرعون من أسرع فی جمیع القرآن. قال ابن عطیة: و قراءة الجماعة أبلغ، لأن من یسارع غیره أشد اجتهادا من الذی یسرع وحده. و فی ضمن قوله: إنهم لن یضروا اللّه شیئا دلالة على أنّ و بال ذلک عائد علیهم، و لا یضرون إلا أنفسهم.

[5] . قَالَ إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! إِنَّ عِنْدَهَا یَلِیهِمْ أُمَرَاءُ جَوَرَةٌ وَ وُزَرَاءُ فَسَقَةٌ، وَ عُرَفَاءُ ظَلَمَةٌ، وَ أُمَنَاءُ خَوَنَةٌ،

فَقَالَ سَلْمَانُ وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ!

[6] . وَ یَطْلُعُ الْکَوْکَبُ الْمُذْنِبُ،

[7] . قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ. یَا سَلْمَانُ! فَعِنْدَهَا یَلِیهِمْ أَقْوَامٌ إِنْ تَکَلَّمُوا قَتَلُوهُمْ وَ إِنْ سَکَتُوا اسْتَبَاحُوا حَقَّهُمْ لَیَسْتَأْثِرُونَ أَنْفُسَهُمْ بِفَیْئِهِمْ وَ لَیَطَئُونَ حُرْمَتَهُمْ وَ لَیَسْفِکُنَّ دِمَاءَهُمْ وَ لَیَمْلَأُنَّ قُلُوبَهُمْ دَغَلًا وَ رُعْباً، فَلَا تَرَاهُمْ إِلَّا وَجِلِینَ خَائِفِینَ مَرْعُوبِینَ مَرْهُوبِینَ،

[8] . وَ لَتَرْکَبَنَّ ذَوَاتُ الْفُرُوجِ‏ السُّرُوجَ فَعَلَیْهِنَّ مِنْ أُمَّتِی لَعْنَةُ اللَّهِ، قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟! فَقَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! إِنَّ عِنْدَهَا تُزَخْرَفُ الْمَسَاجِدُ کَمَا تُزَخْرَفُ الْبِیَعُ وَ الْکَنَائِسُ وَ تُحَلَّى الْمَصَاحِفُ، وَ تُطَوَّلُ الْمَنَارَاتُ وَ تَکْثُرُ الصُّفُوفُ بِقُلُوبٍ مُتَبَاغِضَةٍ وَ أَلْسُنٍ مُخْتَلِفَةٍ.

قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ ؟!

قَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ وَ عِنْدَهَا تُحَلَّى ذُکُورُ أُمَّتِی بِالذَّهَبِ وَ یَلْبَسُونَ الْحَرِیرَ وَ الدِّیبَاجَ وَ یَتَّخِذُونَ جُلُودَ النُّمُورِ صِفَافاً.

[9] . قَالَ سَلْمَانُ وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ ص: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ یَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا تَحُجُّ أَغْنِیَاءُ أُمَّتِی لِلنُّزْهَةِ وَ تَحُجُّ أَوْسَاطُهَا لِلتِّجَارَةِ وَ تَحُجُّ فُقَرَاؤُهُمْ لِلرِّیَاءِ وَ السُّمْعَةِ فَعِنْدَهَا یَکُونُ أَقْوَامٌ یَتَعَلَّمُونَ الْقُرْآنَ لِغَیْرِ اللَّهِ وَ یَتَّخِذُونَهُ مَزَامِیرَ، وَ یَکُونُ أَقْوَامٌ یَتَفَقَّهُونَ لِغَیْرِ اللَّهِ وَ تَکْثُرُ أَوْلَادُ الزِّنَا، وَ یَتَغَنَّوْنَ بِالْقُرْآنِ، وَ یَتَهَافَتُونَ‏ بِالدُّنْیَا.

[10] . فَعِنْدَهَا لَا یَحُضُّ الْغَنِیُّ عَلَى الْفَقِیرِ حَتَّى إِنَّ السَّائِلَ یَسْأَلُ فِیمَا بَیْنَ الْجُمُعَتَیْنِ لَا یُصِیبُ أَحَداً یَضَعُ فِی کَفِّهِ شَیْئاً.

قَالَ سَلْمَانُ: وَ إِنَّ هَذَا لَکَائِنٌ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟!

فَقَالَ: إِی وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ، یَا سَلْمَانُ! عِنْدَهَا یَتَکَلَّمُ الرُّوَیْبِضَةُ،

فَقَالَ: وَ مَا الرُّوَیْبِضَةُ یَا رَسُولَ اللَّهِ فِدَاکَ أَبِی وَ أُمِّی؟!

قَالَ ص: یَتَکَلَّمُ فِی أَمْرِ الْعَامَّةِ مَنْ لَمْ یَکُنْ یَتَکَلَّمُ فَلَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا قَلِیلًا حَتَّى تَخُورَ الْأَرْضُ خَوْرَةً فَلَا یَظُنُّ کُلُّ قَوْمٍ إِلَّا أَنَّهَا خَارَتْ فِی نَاحِیَتِهِمْ فَیَمْکُثُونَ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ یَنْکُتُونَ فِی مَکْثِهِمْ فَتُلْقِی لَهُمُ الْأَرْضُ أَفْلَاذَ کَبِدِهَا ذَهَباً وَ فِضَّةً ثُمَّ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَى الْأَسَاطِینِ فَقَالَ مِثْلَ هَذَا فَیَوْمَئِذٍ لَا یَنْفَعُ ذَهَبٌ وَ لَا فِضَّةٌ.

[11] . در مناقب، ابتدا فراز دوم آمده سپس فراز اول، آن هم به طور مختصرتر:

 وَ قَالَتْ ع لَمَّا تَکَلَّمَتْ مَعَ الْأَوَّلِ مَعَاشِرَ الْمُسْلِمَةِ الْمُسْرِعَةِ إِلَى قِبَلِ الْبَاطِلِ الْمِغْضِیَةِ «3» عَلَى الْفِعْلِ الْخَاسِرِ أَ فَلَا تَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها کَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِکُمْ بِتَتَابُعِ سَیِّئَاتِکُمْ فَأَخَذَ بِسَمْعِکُمْ وَ أَبْصَارِکُمْ وَ لَبِئْسَ مَا تَأَوَّلْتُمْ وَ سَاءَ مَا بِهِ أَشَرْتُمْ وَ شَرَّ مَا مِنْهُ اعْتَصَمْتُمْ لَتَجِدُنَّ وَ اللَّهِ مَحَلَّهَا ثَقِیلًا وَ غَیَّها وَبِیلًا إِذَا کُشِفَ لَکُمُ الْغِطَاءُ وَ بَانَ وَ زَادَ وَیْهُ الصِّرَاطِ وَ بَدَا لَکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ مَا لَمْ تَکُونُوا تَحْتَسِبُونَ وَ خَسِرَ هُنالِکَ الْمُبْطِلُونَ ...

أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ إِلَى قَوْلِهِ مُؤْمِنِینَ أَلَا وَ اللَّهِ لَقَدْ أَخْلَدْتُمْ إِلَى الْخَفْضِ وَ کُلِّفْتُمْ بِالدَّعَةِ فَمَحَجْتُمْ بِالَّذِی وَعَیْتُمْ فَ إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ الْآیَة

 


ادامه آیه 176 سوره آل عمران

 

 

تدبر

1) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً یُریدُ اللَّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ»

اگر در جهان عده‌ای خلاف دستورات خدا و بلکه در مخالفت با خود خداوند گام برمی‌دارند و بلکه در این زمینه شتاب می‌گیرند و با دیگران مسابقه می‌دهند، جای نگرانی نیست؛

نظام عالم از دست خدا بیرون نرفته است و این هم درون مقدرات الهی است؛

وقتی خداوند به انسان اختیار داده، قرار نیست که همه بهشتی شوند؛ عده‌ای هم خواهند بود که راه جهنم را چنان برگزینند که در آخرت هیچ بهره‌ای از خوبی نداشته باشند و بشدت عذاب شوند.

 

2) «الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ»

برخی انسانها زیر بار حق نمی‌روند؛ اما برخی هم هستند که در زیر بار حق نرفتن شتاب می‌گیرند و بلکه با دیگران در این زمینه مسابقه می‌دهند. (در نکات ادبی اشاره شد که فرق «یُسارع» با «یسرع» این است که «یسارع»، سرعت گرفتنی است که با ملاحظه سرعت دیگران بر سرعت خود می‌افزاید).

ثمره اخلاقی

گاهی انسان بقدری فطرتش محجوب می‌گردد که در بدی‌ها سبقت می‌گیرد و بدی‌ها برایش به صورت ارزش درمی‌آید.

یکی از بدی‌های تمدن غرب این است که فرو رفتن در شهوترانی را به یک ارزش تبدیل کرده است: ابتدا حجاب و پوشش زنان را به بهانه آزادی برداشتند؛ سپس زناکاری را به اسم آزادی آزاد و بلکه به اسم‌های گوناگون مانند ازدواج سفید، دوستی دختر و پسر، و ... تشویق کردند؛ امروزه از لواط به عنوان حقوق اقلیتهای جنسی دفاع می‌کنند و انواع سایتهای و شبکه‌های مجازی و حقیقی راه‌اندازی شده که هرکس بخواهد هر نوع فحشایی که به مخیله‌اش خطور می‌کند انجام دهد، برایش براحتی میسر باشد. وضعیت به گونه‌ای درآمده که به خاطر کثرت ولدالزناها * نوشتن نام پدر در شناسنامه برداشته شده و امروزه منکری به نام «لواط» معروف گردیده تا حدی که ایران هر ساله به خاطر عدم اجازه این خطای فاحش انسانی، متهم به نقض حقوق بشر می‌شود.

آیا اینها مصادیقی از سرعت گرفتن به سوی کفر نیست؟

و عجیب‌تر اینکه آیا این تمدن قبله آمال بسیاری از افرادی که خود را مسلمان می‌دانند، قرار نگرفته است؟!

* در اغلب کشورهای اروپایی آمار فرزندانی که بدون پدر به دنیا می‌آیند در سال 2016 بین 40-60 درصد است:

https://ec.europa.eu/eurostat/tgm/table.do?tab=table&init=1&language=en&pcode=tps00018&plugin=1

در آمریکا این آمار از حدود 5 درصد در سال 1960 به 18 درصد در سال 1980 و به 41 درصد در سال 2009 رسیده است:

https://www.childtrends.org/indicators/births-to-unmarried-women

https://www.statista.com/statistics/276025/us-percentage-of-births-to-unmarried-women/

 

3) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ...»

سختی‌های مسیر تبلیغ دین چنان است که حتی پیامبر ص هم نیاز به تسلی دادن دارد!

 

4) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً»

واضح است که این تعبیر که «مبادا تو را غمگین کنند کسانی که در کفر می‌شتابند، که آنان هرگز هیچ زیانی به خداوند نخواهند رساند» تسلی دادنی است از جانب خداوند به پیامبر اکرم ص.

چرا خداوند وی را چنین تسلی می‌دهد؟

الف. چه بسا پیامبر با دیدن اینان در برخی از افراد با خود گمان می‌کرده که مبادا من کم‌کاری کرده ویا کارم را درست انجام نداده‌ام که اینان چنین به سوی کفر و نفاق و ارتداد می‌شتابند؛ و خداوند وی را دلداری می‌دهد که این تقصیر تو نیست؛ چیزی است که خود در پیش گرفته‌اند و در تقدیر الهی، این نتیجه‌ای است که بر عمل خود آنان مترتب شده است. (مجمع البیان، ج2، ص891)

ب. این تسلی اگرچه خطاب به پیامبر ص است اما در واقع منظورش به هر مومنی است و از این جهت که گاه مومنان با دیدن غلبه‌های ظاهری کافران چه‌بسا دچار این توهم شدند که مبادا آنها دارند بر خداوند  غلبه می‌کنند و خداوند هشدار می‌دهد که چنین نیست، آنها هیچ ضرری به خدا نمی‌توانند برسانند؛ بلکه هر کاری که از آنان سر می‌زند دروت تدبیرهای الهی است.

ج. ...

 

5) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ...»

مقصود از کسانی که در کفر می‌شتابند، چه کسانی‌اند؟

الف. منافقان‌ (مجاهد و ابن اسحاق، به نقل مجمع البیان، ج2، ص891)

ب. کسانی که از دین مرتد شدند. (جبائی، به نقل مجمع البیان، ج2، ص891)

ج. ...

 

6) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَنْ یَضُرُّوا اللَّهَ شَیْئاً»

آرامش خود را حفظ کنید، که تلاش‏هاى کسانی که در مسیر کفر می‌شتابند در محو اسلام بى‏اثر است. (تفسیر نور، ج‏2، ص204)

 

7) «وَ لا یَحْزُنْکَ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... یُریدُ اللَّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ»

شبهه

اینکه فرموده «خداوند می‌خواهد برای آنها بهره‌ای در آخرت قرار ندهد» آیا نشان نمی دهد که آنان مجبورند و آیا این خلاف عدل الهی نیست؟

پاسخ

خداوند خیر همگان را می‌خواهد؛ اما در عین حال به انسان‌ها اختیار داده است؛ و در عین حال نظام عالم را به طوری قرار داده که نتیجه هر کاری به صاحبش برگردد.

پس اگر کسی بر اساس اختیار خود مسیر کفر و جهنم را در پیش گرفت، یعنی در نظامی که خداوند قرار داده نمی‌خواهد هیچ بهره‌ای در آخرت داشته باشد» و اینکه خدا چنان خواسته، نه به این معناست که «علی‌رغم میل آنان، چنین خواسته»! تا اینکه این را جبر ویا خلاف عدل الهی بدانیم؛ بلکه این تعبیر حقیقت و باطن «شتافتن آنان به سوی کفر» را شرح می‌دهد؛ یعنی از باب «وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ وَ عِنْدَ اللَّهِ مَکْرُهُم: و آنان نهایت مکر خود را به کار بستند در حالی که مکرشان نزد خداوند بود» (ابراهیم/46)

 

8) « یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... یُرِیدُ اللَّهُ أَلَّا یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ»

مهلت دادن به کفّار، سنّت الهى است، نه آنکه نشانه‏ ناآگاهى و یا ناتوانى خداوند باشد. (تفسیر نور، ج‏2، ص204)

 

9) «الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... یُریدُ اللَّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ»

محرومیّت انسان در آخرت، ناشى از عملکرد او در دنیاست. (تفسیر نور، ج‏2، ص204)

 

10) «الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... یُریدُ اللَّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِی الْآخِرَةِ»

حضور در میدان کفر، انسان را از دریافت رحمت الهى محروم مى‏کند. (تفسیر نور، ج‏2، ص204)

 

11) «الَّذِینَ اسْتَجَابُواْ لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ ... وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ؛ الَّذینَ یُسارِعُونَ فِی الْکُفْرِ ... لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ»

هم فضل الهى بزرگ است و هم قهر او.

در دو آیه قبل، نسبت به مجروحانى که به فرمان رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله به جبهه رفتند، از فضل عظیم الهى بشارت داد و در این آیه نسبت به کفّار سرسخت، عذاب عظیم را یادآور مى‏شود. (تفسیر نور، ج‏2، ص204)


846) سوره آلعمران (3) آیه 175 إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوّ

 بسم الله الرحمن الرحیم

846) سوره آل‌عمران (3) آیه 175

إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ

1 ربیع الاول 1440

ترجمه

جز این نیست که آن شیطان است که پیروانش را می‌ترساند؛ پس، از آنان نترسید و از من بترسید اگر که مومن بوده‌اید.

اختلاف قرائت[1] 

یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ

این عبارت در قرائات مشهور به همین صورت «یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ» قرائت شده است؛ اما:

در قرائت ابن مسعود، ابن عباس، عکرمه و عطاء به صورت «یُخَوِّفُکُم أَوْلِیاءَهُ: شما را از اولیای خود می‌ترساند» است؛

در روایت ابی‌ّ بن کعب و نخعی، به صورت «یُخَوِّفُکُم بِأَوْلِیاءِهِ» قرائت شده که به لجاظ معنایی شبیه حالت فوق است و این «ب» را می‌توان باء ‌زائده دانست که «اولیاء» در همان نقش معنایی مفعول دوم باشد؛ و می‌توان باء‌سببیت دانست که معنایش چیزی بوده شبیه اینکه «یخوفکم الشر باولیائه: شما را به وسیله اولیای خود از گزندهایی که قرار است به شما برسد می‌ترساند»

و در روایت سمین از همین دو نفر، به صورت «یُخَوِّفُ بِأَوْلِیاءِهِ» (شبیه روایت مشهور،‌ که فقط حرف «ب» اضافه دارد) روایت شده است.

و در روایت ابوعمرو دانی و نخعی از ابن‌عباس به صورت «یُخَوِّفُکُم أَوْلِیاءُهُ: اولیای شیطان هستند که شما را می‌ترسانند» نیز روایت شده است.

(البحر المحیط، ج‏3، ص440[2]؛ معجم القرائات، ج1، ص625)

نکات ادبی

یُخَوِّفُ   تَخافُوهُمْ   خافُونِ

ماده «خوف» در اصل دلالت بر ترس و بیم (فزع) دارد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص230) به تعبیر دیگر، «خوف» عبارت است از اینکه شخص به خاطر یک نشانه محتمل ویا قطعی[3]، انتظار مواجهه با یک امر ناخوشایند را داشته باشد؛ همان گونه که امید و طمع، عبارت است از اینکه به خاطر یک نشانه محتمل ویا قطعی، شخص انتظار رسیدن به یک امر خوشایند را داشته باشد؛ و نقطه مقابل خوف، «امن» است (مفردات ألفاظ القرآن، ص303) و آیاتی نظیر «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْف» (نساء/83) ، «لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً» (نور/55) ، «لا تَخَفْ إِنَّکَ مِنَ الْآمِنینَ» (قصص/31) ، «آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ» (قریش/4) ، شاهدی است بر اینکه «خوف» در مقابل «امن» است (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص145)

از شواهدی که نشان می‌دهد که کلمه ترس همواره با یک نوع شناخت همراه است [ولو ممکن است شناخت ناصواب باشد] عبارت «وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما ...» (اگر از جدایی و اختلاف زن و شوهر می‌ترسید، ...؛ نساء/35) است که حتی گفته شده که «خفتم» در اینجا به معنای «عرفتم: دانستید» می باشد؛ یعنی اگر به خاطر اطلاع از حال و روز آنها می ترسید که چنین شود ...» (مفردات ألفاظ القرآن، ص303)

ماده «خوف» در حالت عادی متعدی است (ترسیدن همواره، ترس از چیزی است) خواه این مفعول ذکر شود (وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما، نساء/35؛ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ، مائده/28؛ وَ اللَّاتِی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَ‏، نساء/34) یا در تقدیر باشد (فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجالًا أَوْ رُکْباناً، بقره/239؛ لا تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلى‏، طه/68؛ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ، بقره/38) که این حذف مفعول، یا برای دلالت بر اطلاق است [یعنی می‌خواهد هر امر ترس‌آوری را شامل شود] و یا اگر امر خاصی مورد نظر بوده، واضح است و اقتضای کلام حذف آن بوده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص146)

این ماده وقتی به باب تفعیل می‌رود، به دو مفعول متعدی می‌شود («تخویف» یعنی ترساندن کسی از کسی [یا از چیزی]) «ذلِکَ یُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبادَهُ‏» (زمر/16) که مقصود از ترساندن از خدا، تاکید بر خویشتنداری و حفظ خود از عذاب خداوند (مفردات ألفاظ القرآن، ص303) ویا به تعبیر دیگر، ترساندن از این است که خداوند بخواهد به اقتضای عدالتش با ما رفتار کند و ما را به خاطر گناهانمان مواخذه نماید. (مطهری، ده گفتار، گفتار «تقوی») و در اینجا نیز ممکن است دو مفعول در کلام ذکر شود و ممکن است یکی (إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ؛ آل عمران/175) یا هر دو (وَ ما نُرْسِلُ بِالْآیاتِ إِلاَّ تَخْویفاً؛ اسراء/59) در تقدیر باشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص146)

و وقتی به باب «تفعّل» می رود (أَوْ یَأْخُذَهُمْ عَلى‏ تَخَوُّفٍ؛ نمل/47) برخی گفته‌اند به اقتضای این باب، دلالت بر مطاوعه و پذیرش خوف (استقرار حالت ترس در درون شخص) می‌کند. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص146) ولی بسیاری از اهل لغت تاکید کرده‌اند که «تخوّف» در زبان عربی به صورت متعدی و به معنای «کاستن و نقص وارد کردن بر کسی که مایه ترس او شود» به کار می‌رود (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص230) و برخی هم آن را به معنای «ظهور خوف در شخص» دانسته‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص303).

«خیفة» بر وزن «فعلة» دلالت بر «حالت» می‌کند؛ و مقصود از آن، حالت و وضعیتی است که ترس بر شخص مستولی شده است: «فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُوسى؛‏ قُلْنا لا تَخَفْ»‏([طه/67) و گاه این کلمه در همان معنای مصدری (به معنای «خوف: ترس) به کار می‌رود «وَ الْمَلائِکَةُ مِنْ خِیفَتِهِ‏» (رعد/13) «تَخافُونَهُمْ کَخِیفَتِکُمْ أَنْفُسَکُمْ‏» (روم/28) و در این گونه موارد هم برخی تذکر داده‌اند که وجه استعمال «خیفة» به جای «خوف» این است که خداوند می‌خواهد اشاره کند که این ترس، به صورت یک حالتی درآمده که از آنان جدا نمی‌شود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص303) ویا اینکه به نوع حاصی از ترس اشاره می‌کند (چرا که وزن فعله، دلالت بر نوع خاص بودن دارد؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص146)

ماده «خوف» در زبان عربی با موادی مانند «خشی» (خشیت) ، «حذر» ، «رهب» (رهبت) ، «فزع» ، «هلع» (هلوع)، «وحش» (وحشت) ، «هول» ، و «نذر» (انذار) نزدیک است اما تفاوت ظریفی بین اینها هست:

در مورد تفاوتش با «خشیت»[4] در بحث از آیه قبل نیز اشاره شد که برخی «خشیت» را خوفی دانسته‌اند که همراه با نوعی تعظیم نسبت به امر مورد نظر باشد، (مفردات ألفاظ القرآن، ص283) اما دیگران با توجه به برخی از کاربردهای قرآنی این واژه مانند «فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً» (کهف/80) «تَخْشَوْنَ کَسادَها» (توبه/24) «ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ‏ منکم» (نساء/25) «خَشْیَةَ إِمْلاقٍ‏» (اسراء/31) و «خَشْیَةَ الْإِنْفاق» (اسراء/100)‏ با این تحلیل مخالفت کرده، و گفته‌اند که معنای این ماده «مراقبت و محافظت کردنی است که همراه با خوف باشد» و به لحاظ معنایی به ماده «خشع» نزدیک است (خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّه‏؛ حشر/21) (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص64-65)

جلسه 728 http://yekaye.ir/al-fater-35-28/

در تفاوتش با «حذر» گفته‌اند که اگرچه در هر دو انتظار رسیدن امر ناخوشایند در کار است، اما در «حذر» اینکه شخص برای در امان ماندن از امر ناخوشایند تدبیری بیندیشد و خود را حفظ و دفع خطر کند لحاظ شده، اما خوف لزوما چنین نیست. (الفروق فی اللغة، ص235-236؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص145)

در تفاوتش با «رهبت» گفته‌اند «رهبت« خوفی است که ادامه‌دار و مستمر باشد؛ و از این روست که به «راهب» راهب گویند. (الفروق فی اللغة، ص236؛ التحقیق، ج‏3، ص145) و از علی بن عیسی نقل شده که وی بر این باور است که «خوف» در جایی است که نسبت به ضرر یا خطر محتمل علم قطعی در کار نباشد، ولی «رهبت» در جایی است که علم قطعی به خطر و ضرر پیش رو در کار باشد. (الفروق فی اللغة، ص236)

در تفاوتش با «فزع» گفته‌اند که «فزع» امر ترسناکی است که ناگهانی سر برسد و انسان یکدفعه با آن مواجه شود (الفروق فی اللغة، ص236؛ التحقیق، ج‏3، ص145)

در تفاوتش با «هلع» (إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً؛ معارج/19) برخی گفته‌اند که «هلع» از مراتب «جزع» (إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً؛ معارج/20) و «فزع» است (التحقیق، ج‏3، ص145) اما برخی آن را وضعیتی بدتر از «جزع» دانسته‌اند؛ یعنی آن کم‌طاقتی‌ای که موجب می‌شود انسان در شرایط سختی جزع و فزع کند و در شرایط راحتی، دچار غرور و تکبر گردد، چنانکه قرآن کریم می‌فرماید «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً؛ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً؛ وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً» (معارج/19-21) (الفروق فی اللغة، ص237)

در تفاوتش با «هول» (= هراس) گفته‌اند که «هول» ترسیدن از چیزی است که شخص نداند که آن امر ترسناکی چگونه ممکن است بلایی بر سر وی بیاورد، چنانکه می‌گویند «هول و هراس شب» یا «هول و هراس دریا». (الفروق فی اللغة، ص238)

در تفاوتش با «وجل» گفته‌اند که در کلمه «وجل» یک اضطراب و تشویش و عدم اطمینان مورد تاکید است؛ و فعل «وجل» لازم است در حالی که فعل مربوط به ماده «خوف» متعدی است. (الفروق فی اللغة، ص238)

در تفاوتش با «وحش» (وحشت) گفته‌اند که «وحشت» در مقابل «انس» است در حالی که «خوف» در مقابل «امن» است (التحقیق، ج‏3، ص145) در واقع، «وحشت» نه هر گونه ترسی، بلکه ترسی است که ناشی از نامانوس بودن و احساس غریبی و تنهایی کردن است.

در تفاوتش با «نذر» (انذار) هم قبلا بیان شد که عموما «انذار» را اخص از «ترساندن» (تخویف) دانسته‌اند؛ برخی گفته‌اند ترساندنی است از طریق سخن انجام می‌شود (التحقیق، ج‏12، ص75)؛ وبرخی توضیح داده‌اند که ترساندنی است که موضع ترس، و چرایی ترسناک بودن را برای مخاطب آشکار می‌کند و ناشی از نوعی احسان و خیرخواهی از جانب انذاردهنده است و هرچه آن امری که سزاوار ترسیدن است عظیم‌تر باشد، این احسان بیشتر است. (الفروق فی اللغة، ص237)

جلسه 723 http://yekaye.ir/al-fater-35-23/

ماده «خوف» و مشتقات آن جمعا 124 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) امام سجاد ع در فرازی از دعای 25 صحیفه سجادیه می‌فرمایند:

خدایا ... و مرا و فرزندانم را از شیطان رانده شده پناه بده؛ که همانا تو ما را آفریدی و امر و نهی فرمودی و به پاداش آنچه بدان امر کردی مشتاق کردی و از عقابش بیم دادی؛

و برای ما دشمنی قرار دادی که دامهای کیدش را برای ما گسترده، او را نسبت به ما تسلطی بخشیدی که ما را نسبت به او چنان تسلطی ندادی: او را در سینه ما جای دادی و همچون خون در ما جاری ساختی، به طوری که اگر غافل شویم او غافل نشود و اگر فراموش کنیم او فراموش نکند، ما را از عقابت غافل می‌کند و ما را از غیر تو می‌ترساند ...

خدایا، پس سلطه او بر ما را به سلطنت خویش درهم شکن تا اینکه با کثرت دعای به درگاه تو، او از دسترسی به ما حبس شود و ما درحالی که از کید او در عصمت قرار گرفتاه باشیم صبح کنیم ...[5]

الصحیفة السجادیة، (دعاء25: وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ لِوُلْدِهِ)

... وَ أَعِذْنِی وَ ذُرِّیَّتِی مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ، فَإِنَّکَ خَلَقْتَنَا وَ أَمَرْتَنَا وَ نَهَیْتَنَا وَ رَغَّبْتَنَا فِی ثَوَابِ مَا أَمَرْتَنَا وَ رَهَّبْتَنَا عِقَابَهُ، وَ جَعَلْتَ لَنَا عَدُوّاً یَکِیدُنَا، سَلَّطْتَهُ مِنَّا عَلَى مَا لَمْ تُسَلِّطْنَا عَلَیْهِ مِنْهُ، أَسْکَنْتَهُ صُدُورَنَا، وَ أَجْرَیْتَهُ مَجَارِیَ دِمَائِنَا، لَا یَغْفُلُ إِنْ غَفَلْنَا، وَ لَا یَنْسَى إِنْ نَسِینَا، یُؤْمِنُنَا عِقَابَکَ، وَ یُخَوِّفُنَا بِغَیْرِکَ ...[6]

اللَّهُمَّ فَاقْهَرْ سُلْطَانَهُ عَنَّا بِسُلْطَانِکَ حَتَّى تَحْبِسَهُ عَنَّا بِکَثْرَةِ الدُّعَاءِ لَکَ فَنُصْبِحَ مِنْ کَیْدِهِ فِی الْمَعْصُومِینَ بِکَ...[7]

 

2) از امام صادق ع روایت شده است:

مومن همواره بین دو ترس است: [ترس از] گناهی که سپری شده و نمی‌داند که خداوند در مورد آن چه خواهد کرد؛ و [ترس از] عمری که باقی مانده و نمی‌داند که چه امر هلاکت‌باری را ممکن است در آن کسب کند؛ پس صبح نمی‌کند مگر اینکه ترسان است؛ و چیزی جز این ترس او را اصلاح نکند.

الکافی، ج‏2، ص71

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنْ فُضَیْلِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

الْمُؤْمِنُ بَیْنَ مَخَافَتَیْنِ ذَنْبٍ قَدْ مَضَى لَا یَدْرِی مَا صَنَعَ اللَّهُ فِیهِ وَ عُمُرٍ قَدْ بَقِیَ لَا یَدْرِی مَا یَکْتَسِبُ فِیهِ مِنَ الْمَهَالِکِ فَهُوَ لَا یُصْبِحُ إِلَّا خَائِفاً وَ لَا یُصْلِحُهُ إِلَّا الْخَوْفُ.

 

4) از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

کسی که از خداوند بترسد، خداوند همه چیز را از او می‌ترساند؛ و کسی که از خداوند نترسد خداوند او را از همه چیز بترساند.

الکافی، ج‏2، ص68

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْهَیْثَمِ بْنِ وَاقِدٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ:

مَنْ خَافَ اللَّهَ أَخَافَ اللَّهُ مِنْهُ کُلَّ شَیْ‏ءٍ وَ مَنْ لَمْ یَخَفِ اللَّهَ أَخَافَهُ اللَّهُ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ.[8]

تدبر

1) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»

آن شیطان است که پیروانش را می‌ترساند؛ کسی که مومن باشد در مسیر زندگی خویش از هیچ چیز نمی‌ترسد جز از خداوند؛ که ترس از خداوند هم در حقیقت ترس از این است که انسان نتواند وظیفه خود را درست انجام دهد.

حکایت

امام خمینی در سخنرانی‌ 26 فروردین 1343 در مسجد اعظم قم چنین گفت:

اگر من خدای نخواسته، یک‌وقتی دیدم که مصلحت اسلام اقتضا می‌کند که یک حرفی بزنم، می‌زنم و دنبالش راه می‌افتم و از هیچ چیز نمی‌ترسم بحمدالله تعالی. والله، تا حالا نترسیده‌ام. آن روز هم که می‌بردندم، آنها می‌ترسیدند؛ من آنها را تسلیت می‌دادم که نترسید!

آخر اگر ما برای مقصد اسلامی، برای مقصدی که انبیا خودشان را به آب و آتش زدند، اولیای عظام خودشان را به کشتن دادند، علمای بزرگ اسلام را آتش زدند، سر بریدند، حبس کردند، تبعید کردند، حبسهای طولانی کردند، اگر چنانچه ما برای مقاصد اسلام بترسیم، دین نداریم. دیندار هم برای اینکه خرقه را از این عالم خالی کند می‌ترسد؟ اگر ما ماورای این عالم را اعتقاد داشته باشیم، باید شکر کنیم که در راه خدا کشته بشویم و برویم در صف شهدا.

بترسیم؟ از چه چیز بترسیم؟ آن باید بترسد که غیر این عالم جایی ندارد. خدای تبارک و تعالی وعده کرده به ما که یک جای خوب دارید، اگر چنانچه به دین من رفتار کنید؛ و ما امیدوارم که رفتار کنیم؛ امید دارم که رفتار کنیم. ما از چه بترسیم؟ چه ترسی ما داریم از شماها؟ شما آن آخر امر این است که ما را اعدام کنید؛ اول زندگی راحت ماست؛ از این کثافتکاریها بیرون می‌رویم؛ از این رنج و مِحَن خلاص می‌شویم. آقای ما فرموده: «واللهِ، لَابْنُ ابیطالبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفلِ بِثَدْیِ امِّه‌» (نهج‌البلاغه، خطبه5 : سوگند به خدا، علاقه پسر ابوطالب به مرگ، بیشتر است از علاقه طفل به پستان مادرش.) خوب ایشان فرموده‌اند، ما البته نمی‌توانیم همچو دعوی‌ها بکنیم، لکن ما شیعه او هستیم. ما اگر از مرگ بترسیم، معنایش این است که ماوراءالطبیعه قبول نیست.

صحیفه امام خمینی، ج1، ص293

http://farsi.rouhollah.ir/library/sahifeh?volume=1&tid=178

 

2) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ»

شیطان نه فقط مومنان را می‌ترساند؛ بلکه قبل از مومنان، دوستداران خودش را هم می‌ترساند؛ و با این ترساندن و وعده‌های دروغ دادن است که می‌تواند بر آنها سوار شود؛ چنانکه در جای دیگر فرمود: «الشَّیْطانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَ یَأْمُرُکُمْ بِالْفَحْشاء: شیطان به شما وعده فقیر شدن می‌دهد و شما را به فحشاء وادار می‌کند» (بقره/268)

 

3) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ»

مقصود از این عبارت «یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ» چیست؟

الف. از آنجا که فعل «یخوّف» از افعالی است که دو مفعول می‌گیرند (کسی را از چیزی ترساندن) علی‌القاعده یکی از مفعولهایش محذوف (در تقدیر) است، و آن محذوف می تواند مفعول دوم باشد؛ یعنی شیطان دوستان خود، یعنی منافقان و بیماردلان و سست‌عنصران را، که در میان مسلمانان حضور دارند،

الف.1. از لشکر دشمن،

الف.2. از صدماتی که در همراهی با مسلمانان ممکن است متوجه آنان شود،

الف.3. از ....

می‌ترساند. (مجمع‌البیان، ج2، ص890؛ البحر المحیط، ج3، ص440)

ب. آن محذوف می تواند مفعول دوم باشد؛ یعنی منظور از این عبارت، «یُخَوِّفُکم أَوْلِیاءَهُ» بوده باشد [چنانکه در برخی از قرائات غیرمشهور چنین هم قرائت شده است] یعنی شما را از دوستداران خود می‌ترساند (زجاج، ابوعلی فارسی و ...؛ به نقل از مجمع‌البیان، ج2، ص890)؛ که در این صورت، این مطلب، تعبیر دیگری است از مضمونی که در آیه 173 گذشت که: «إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ: همانا مردم علیه شما جمع شده‌اند؛ پس، از آنان بترسید!» (البحر المحیط، ج3، ص440)

ج. می‌توان جمله را همانند حالت الف تحلیل کرد با این تفاوت که چه‌بسا مرجع ضمیر «ه» در «أَوْلِیاءَهُ»، نه شیطان، بلکه خداوند باشد؛ یعنی شیطان «اولیاءه المومنین: اولیای مومن خدا» را می‌ترساند؛ به تعبیر ساده‌تر، مقصود این است که «شیطان مومنان را از کافران می‌ترساند». (ابن‌عباس، مجاهد، قتاده، به نقل از مجمع‌البیان، ج2، ص890)

د. می‌تواند «یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ» در معنای «یُخَوِّفُ بأَوْلِیائِهِ» باشد، یعنی حرف جر حذف شده و اصطلاحاً منصوب به نزع خافض باشد (شبیه «لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً» که به معنای «لینذرکم ببأسٍ شدیدٍ» است)؛ یعنی شیطان با دوستان خود [شما را] می‌ترساند (مجمع‌البیان، ج2، ص890؛ البحر المحیط، ج3، ص440) که معنایش بسیار شبیه حالت قبل می‌شود؛ و چنانکه اشاره شد در برخی از قرائات غیرمشهور این گونه هم قرائت شده است.

ه. ...

 

4) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ»

ظاهرا این آیه اشاره است به آیه 173 که فرمود ««الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ: کسانی که مردم بدانان گفتند همانا مردم علیه شما جمع شده‌اند؛ پس، از آنان بترسید!»

اگر چنین باشد، این آیه از مواردی است که کلمه «شیطان» را در مورد انسانها به کار برده است؛ و این مطلب در قرآن نمونه‌های دیگری هم دارد که معروفترینش این است: «مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنَّاسِ الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ» (ناس/4-6) (المیزان، ج4، ص65)

 

5) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ»

مقصود از «هم» در این آیه (که نباید از آنها ترسید) کیست؟

الف. همان «ناس» اول در آیه 173 (الَّذینَ قالَ لَهُمُ «النَّاسُ» إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ)، یعنی از آن مردمی که می‌خواهند شما را بترسانند و اینجا نیز آنان را به عنوان شیطان معرفی کرد، نترسید.. (المیزان، ج4، ص65)

ب. «ناس» دوم در آیه 173 (الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ «النَّاسَ» قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ)، یعنی از مردمی که علیه شما جمع شده‌اند نترسید. (البحر المحیط، ج3، ص440)

ج. همان «اولیاؤه» است در معنایی که اولیاؤه را مفعول اول بگیریم؛‌یعنی شیطان شما را از دوستانش (کفار) می‌ترساند؛ پس شما از دوستان شیطان نترسید. (البحر المحیط، ج3، ص440)

د. ...

 

6) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ»

اگر شیطان مومنان و مسلمانان را ترساند، هر که تصمیم دارد زبان و سخنشان الهی باشد، باید که آنان را از این ترساندن برحذر دارد و به آنها امید بدهد.

به تعبیر دیگر، هر گونه شایعه‏اى که مایه‏ى ترس و یأس مسلمانان گردد، شیطانى است؛ و افراد ترسوى میدان‏هاى نبرد، یار شیطان و تحت نفوذ شیطانند؛ در مقابل، مؤمنان شجاع، از ولایت شیطان دورند. (تفسیر نور، ج‏2، ص203)

تاملی با خویش

همه می‌دانیم که الان در وضعیت جنگ اقتصادی بسر می‌بریم و مهمترین پشتوانه این جنگ اقتصادی جنگ روانی‌ای است که دشمن به راه انداخته است.

ما چه اندازه در این جنگ روانی وارد شده‌ایم؟

آیا می‌ترسیم و به ترسیدن دامن می‌زنیم؟ یا می‌کوشیم کسانی را که دچار ترس شده‌اند از ترس بیرون آوریم؟

براستی این شاخص خوبی است که ببینیم در حزب شیطان عمل می‌کنیم یا در حزب خداوند؟!

بویژه دقت کنید که ادات حصر (إنما) آورد؛ یعنی تنها و تنها شیطان است که در مسیر ترساندن گام برمی‌دارد.

مبادا نقش شیطان را بازی کنیم!!

 

7) «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ ...»

شیوه‏ى ارعاب و تهدید، سیاست دائمى قدرت‏هاى شیطانى است. (تفسیر نور، ج‏2، ص203)

 

8)  «إِنَّما ذلِکُمُ الشَّیْطانُ یُخَوِّفُ أَوْلِیاءَهُ فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»

از علائم مومن این است که در جنگ روانی دشمن دچار ترس و هراس نمی‌شود؛ بلکه تنها و تنها از خدا می‌ترسد.

 

9) «فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»

ظاهرا انسان بین دو خوف، مخیر است: خوف فقط از خدا یا خوف از همه چیز!

در واقع، کسی که خدا را قبول دارد، او را همه‌کاره عالم می‌دانند، پس تنها و تنها از او می ترسد؛ و کسی که از خدا بترسد و کارهایش را با خدا تنظیم کند، از هیچ چیزی نخواهد ترسید، چرا که هیچکس در مقابل خداوند هیچ کاری نمی‌تواند بکند؛

اما کسی که خدا را جدی نگرفته و از خدا نترسد، شیطان او را از هر چیزی می‌تواند بترساند. (حدیث3)

 

10) «فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ»

نفرمود «ان تکونوا مومنین»، بلکه با صیغه ماضی آورد و فرمود: «ان کنتم مومنین». چرا؟

الف. شاید می‌خواهد اشاره کند که آن ایمان را قبلا باید کسب کرده باشید تا در موقعیت خطر، از غیر خدا نترسید.

ب. صیغه ماضی دلالت بر قطعیت یافتن مطلب دارد برخلاف صیغه مضارع که دلالت بر در جریان بودن و هنوز قطعی نشدن مطلب دارد. شاید می‌خواهد بگوید باید ایمان به قطعیت و تمامیت رسیده باشد که انسان فقط از خدا بترسد و از غیر او نترسد.

ج. ...

 

 


[1] . اختلاف قرائت در «خافُونِ» که البته ظاهرا ثمره‌ای در معنا ندارد.

در اغلب قرائات سبع (از جمله در روایت‌های قالون و ورش از نافع)، این کلمه را همواره به صورت  «خافُونِ» (بدون حرف «ی») قرائت کرده‌اند؛

در قرائت اهل بصره (ابوعمرو) و برخی دیگر از قرائات (ابوجعفر، حسن، یزیدی، ابن شنبوذ، قنبل، روایت اسماعیل از نافع، ابن جماز)، این کلمه را در هنگام وقف به صورت «خافُونِ» (بدون حرف «ی») و در هنگام وصل به صورت  «خافُونِی» (با حرف «ی») قرائت کرده‌اند؛

در برخی قرائات (یعقوب و سهل)، این کلمه را همواره به صورت  «خافُونِی» (با حرف «ی») قرائت کرده‌اند.

(معجم القرائات، ج1، ص625؛ ‌الکامل المفصل فی القرائات الاربعه عشر، ص73)

[2] . یدل على هذا الوجه قراءة ابن مسعود و ابن عباس یخوفکم أولیاءه، إذ ظهر فیها أن المحذوف هو المفعول الأوّل. و قرأ أبیّ و النخعی: یخوفکم بأولیائه، فیجوز أن تکون الباء زائدة مثلها فی یقرأن بالسور، و یکون المفعول الثانی هو بأولیائه، أی: أولیاءه، کقراءة الجمهور. و یجوز أن تکون الباء للسبب، و یکون مفعول یخوّف الثانی محذوفا أی: یخوّفکم الشرّ بأولیائه، فیکونون آلة للتخویف. و قد حمل بعض المعربین قراءة الجمهور یخوف أولیاءه على أن التقدیر: بأولیائه، فیکون إذ ذاک قد حذف مفعولا یخوف لدلالة، المعنى على الحذف، و التقدیر: یخوفکم الشرّ بأولیائه، و هذا بعید. و الأحسن فی الإعراب أن یکون ذلکم مبتدأ، و الشیطان خبره، و یخوف جملة حالیه.

[3] . برخی «خوف» را منحصر به مواردی دانسته‌اند که ضرری که در پیش روست، یقینی نباشد، برخلاف «حذر» که شامل خویشتنداری از ضررهای محتمل و یقینی است (الفروق فی اللغة، ص235) اما با توجه به نظر نمی‌رسد که لزوما چنین باشد.

[4] . در الفروق فی اللغة، ص236 تحلیل دیگری از تفاوت این دو ارائه شده که چندان قابل دفاع به نظر نمی‌رسد:

الفرق بین الخوف و الخشیة، أن الخوف یتعلق بالمکروه و بترک المکروه تقول خفت زیدا کما قال تعالى (یَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ) و تقول خفت المرض کما قال سبحانه (وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ) و الخشیة تتعلق بمنزل المکروه و لا یسمى الخوف من نفس المکروه خشیة و لهذا قال (یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ) فان قیل ألیس قد قال (إِنِّی خَشِیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرائِیلَ) قلنا انه خشی القول المؤدی الى الفرقة و المؤدی الى الشی‏ء بمنزلة من یفعله و قال بعض العلماء یقال خشیت زیدا و لا یقال خشیت ذهاب زید فان قیل ذلک فلیس على الأصل ولکن على وضع الخشیة مکان الخوف، و قد یوضع الشی‏ء مکان الشی‏ء اذا قرب منه.

[5] . همچنین امیرالمومنین ع در خطبه غراء بیانی در مورد شیطان دارند که قبلا در جلسه 148 حدیث2 گذشت:

http://yekaye.ir/ibraheem-014-22/

[6] . إِنْ هَمَمْنَا بِفَاحِشَةٍ شَجَّعَنَا عَلَیْهَا، وَ إِنْ هَمَمْنَا بِعَمَلٍ صَالِحٍ ثَبَّطَنَا عَنْهُ، یَتَعَرَّضُ لَنَا بِالشَّهَوَاتِ، وَ یَنْصِبُ لَنَا بِالشُّبُهَاتِ، إِنْ وَعَدَنَا کَذَبَنَا، وَ إِنْ مَنَّانَا أَخْلَفَنَا، وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنَّا کَیْدَهُ یُضِلَّنَا، وَ إِلَّا تَقِنَا خَبَالَهُ یَسْتَزِلَّنَا.

[7] . این روایت در الکافی، ج‏3، ص123 را نیز شاید بتوان ناظر به فراز اول این آیه دانست:

عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی هَاشِمٍ عَنْ أَبِی خَدِیجَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَا مِنْ أَحَدٍ یَحْضُرُهُ الْمَوْتُ إِلَّا وَکَّلَ بِهِ إِبْلِیسُ مِنْ شَیْطَانِهِ مَن [أَنْ] یَأْمُرَهُ بِالْکُفْرِ وَ یُشَکِّکَهُ فِی دِینِهِ حَتَّى تَخْرُجَ نَفْسُهُ فَمَنْ کَانَ مُؤْمِناً لَمْ یَقْدِرْ عَلَیْهِ...

[8] . در همانجا این حدیث هم آمده که قابل توجه است:

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ عَرَفَ اللَّهَ خَافَ اللَّهَ وَ مَنْ خَافَ اللَّهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْیَا.

 


ادامه آیه 174 سوره آل عمران

 

 

2) محمد بن فرج می‌گوید: امام جواد ع به من نامه‌ای نوشت و این دعا را تعلیم داد و فرمود: هرکس بعد از نماز صبحش چنین دعا کند حاجتی نخواهد مگر اینکه برایش میسر گردد و خداوند آنچه را که مهم می‌شمرد کفایت کند:

به نام خداوند و صلوات خداوند بر حضرت محمد ص و خاندانش «و کارم را به خداوند واگذار نمودم که خداوند به بندگانش بیناست؛ پس خدا او را از عواقب سوء آنچه نیرنگ مى‏کردند حمایت فرمود.» (غافر/44-45) «معبودى جز تو نیست، منزّهى تو، راستى که من از ستمکاران بودم. پس [دعاى‏] او را برآورده کردیم و او را از اندوه رهانیدیم، و مؤمنان را چنین نجات مى‏دهیم» (انبیاء/87-88) «خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است. پس به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند، در حالی که هیچ گزندی بدیشان نرسیده بود» (آل عمران/173-174) هر آنچه خداوند بخواهد [همان خواهد شد] که هیچ دگرگونی و قدرتی نیست مگر به خداوند علی عظیم؛ هر آنچه خدا بخواهد [همان خواهد شد] نه هر آنچه مردم بخواهند؛ هر آنچه خدا بخواهد [همان خواهد شد] هرچند مردم خوش نداشته باشند؛ پروردگار مرا بس است درقبال پرورده‌شدگان؛ آفریدگار مرا بس است در قبال آفریدگان؛ روزی‌دهنده مرا بس است در قبال روزی‌داده‌شدگان؛ بس است کسی که مرا همواره از زمانی که بوده‌ام بس بوده است؛ «بس است مرا خداوندی که هیچ معبودی جز او نیست، بر او توکل نمودم و او پروردگار عرش عطیم است» (توبه/129)

الکافی، ج‏2، ص547-548؛ من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص326-327

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفَرَجِ قَالَ: کَتَبَ إِلَیَّ أَبُو جَعْفَرٍ ابْنُ الرِّضَا ع بِهَذَا الدُّعَاءِ وَ عَلَّمَنِیهِ وَ قَالَ مَنْ قَالَ [دعا] فِی دُبُرِ صَلَاةِ الْفَجْرِ لَمْ یَلْتَمِسْ حَاجَةً إِلَّا تَیَسَّرَتْ لَهُ وَ کَفَاهُ اللَّهُ مَا أَهَمَّهُ:

بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ «وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا» «لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ» «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ» ما شاءَ اللَّهُ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ[1] مَا شَاءَ اللَّهُ لَا مَا شَاءَ النَّاسُ مَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِنْ کَرِهَ النَّاسُ حَسْبِیَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبِینَ حَسْبِیَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ حَسْبِیَ الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِینَ حَسْبِیَ الَّذِی لَمْ یَزَلْ حَسْبِی مُنْذُ قَطُّ[2] «حَسْبِیَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیم‏».

 

3) از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

کسی که از خداوند بترسد، خداوند همه چیز را از او می‌ترساند؛ و کسی که از خداوند نترسد خداوند او را از همه چیز بترساند.

الکافی، ج‏2، ص68

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْهَیْثَمِ بْنِ وَاقِدٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ:

مَنْ خَافَ اللَّهَ أَخَافَ اللَّهُ مِنْهُ کُلَّ شَیْ‏ءٍ وَ مَنْ لَمْ یَخَفِ اللَّهَ أَخَافَهُ اللَّهُ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ.[3]

 

4) محمد بن مسلم می گوید: به سوی مدینه به راه افتادم در حالی که مریض بودم. به ایشان گفته شد که محمد بن مسلم مریض است. امام باقر ع نوشیدنی ای را همراه جوانکی فرستاد که رویش را با پارچه ای پوشانده بود. جوانک آن را به من داد و گفت: این را بنوش که حضرت ع به من دستور داده که تو را ترک نکنم تا اینکه آن را بنوشی.

آن را گرفتم و بوی خوشی می داد و نوشیدنی بسیار خوش‌طعم و خنکی بود. چون آن را نوشیدم جوانک گفت: مولایت فرمود: هنگامی که آن را نوشیدی نزد ما بیا !

با خودم از آنچه گفت به فکر فرو رفتم چرا که تا قبل از اینکه آن را بنوشم توان ایستادن بر روی پایم را نداشتم؛ اما همین که آن نوشیدنی در درونم جای گرفت گویی بند از پایم برداشتند؛ پس به راه افتادم تا به درب منزل ایشان رسیدم و از همانجا صدا زدند: بدنت سالم شد! وارد شو!

پس وارد شدم در حالی که اشکم سرازیر بود و به ایشان سلام کردم و دست و سرشان را بوسیدم.

فرمود: محمد! چه چیزی تو را به گریه انداخته است؟

گفتم: فدایت شوم! می گریم بر غربتم، و راه دور و دراز، و قلت توانایی‌ام برای اینکه نزد شما بمانم و به شما بنگرم.

فرمود: اما قلت توانایی‌ات، پس خداوند برای اولیاء و دوستان ما چنین خواسته است و بلا را به سوی آنان شتابان قرار داده است؛

اما اینکه از غربت گفتی، همانا مومن در این دنیا و در میان این مردمان واژگون‌سیرت، غریب است، تا اینکه از این سرا به رحمت خداوند خارج شود؛

و اما اینکه از راه دور و دراز گفتی پس همانا اسوه تو اباعبدالله است که در زمینی دور از ما در جنب فرات است؛

و اما آنچه از دوست داشتن در جوار ما بودن و نظر کردن به ما گفتی و اینکه توان بر این کار نداری، پس خداوند از آنچه در دلت هست باخبر است و پاداشت را محفوظ می‌دارد.

سپس به من فرمود: آیا نزد قبر امام حسین ع می‌روی؟

گفتم: البته با ترس و بیم.

فرمود:هرقدر این بیشتر باشد، پس بدان که ثواب به اندازه ترس است؛ پس هرکه با این ترس برود، خداوند وی را از آن فزع در امان می‌دارد «روزی که مردم در پیشگاه پروردگار جهانیان حاضر می‌شوند» (مطففین/6) و با مغفرت برمی گردد و فرشتگان بر او سلام می‌کنند و پیامبر ص را زیارت کرده و دیگر چکاری می‌خواهد بکند در حالی که [پیامبر ص] برایش دعا کرده «با نعمتی از جانب خداوند و فضلی [از جانب او] برمی گردد در حالی که گزندی به او نرسیده است و از خشنودی خداوند پیروی نموده است»...

کامل الزیارات، ص275-277

حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ الْبَصْرِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمِّ قَالَ حَدَّثَنَا مُدْلِجٌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ:

خَرَجْتُ إِلَى الْمَدِینَةِ وَ أَنَا وَجِعٌ فَقِیلَ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمٍ وَجِعٌ. فَأَرْسَلَ إِلَیَّ أَبُو جَعْفَرٍ ع شَرَاباً مَعَ غُلَامٍ مُغَطًّى بِمِنْدِیلٍ فَنَاوَلَنِیهِ الْغُلَامُ وَ قَالَ لِی: اشْرَبْهُ فَإِنَّهُ قَدْ أَمَرَنِی أَنْ لَا أَبْرَحَ حَتَّى تَشْرَبَهُ. فَتَنَاوَلْتُهُ فَإِذَا رَائِحَةُ الْمِسْکِ‏ مِنْهُ وَ إِذَا بِشَرَابٍ طَیِّبِ الطَّعْمِ بَارِدٍ فَلَمَّا شَرِبْتُهُ قَالَ لِیَ الْغُلَامُ: یَقُولُ لَکَ مَوْلَاکَ إِذَا شَرِبْتَهُ فَتَعَالَ!

فَفَکَّرْتُ فِیمَا قَالَ لِی وَ مَا أَقْدِرُ عَلَى النُّهُوضِ قَبْلَ ذَلِکَ عَلَى رِجْلِی فَلَمَّا اسْتَقَرَّ الشَّرَابُ فِی جَوْفِی فَکَأَنَّمَا نَشَطْتُ مِنْ عِقَالٍ؛

فَأَتَیْتُ بَابَهُ فَاسْتَأْذَنْتُ عَلَیْهِ، فَصَوَّتَ بِی: صَحَّ الْجِسْمُ ادْخُلْ!

فَدَخَلْتُ عَلَیْهِ وَ أَنَا بَاکٍ فَسَلَّمْتُ عَلَیْهِ وَ قَبَّلْتُ یَدَهُ وَ رَأْسَهُ.

فَقَالَ لِی وَ مَا یُبْکِیکَ یَا مُحَمَّدُ؟

قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ أَبْکِی عَلَى اغْتِرَابِی وَ بُعْدِ الشُّقَّةِ وَ قِلَّةِ الْقُدْرَةِ عَلَى الْمُقَامِ عِنْدَکَ أَنْظُرُ إِلَیْکَ.

فَقَالَ لِی: أَمَّا قِلَّةُ الْقُدْرَةِ فَکَذَلِکَ جَعَلَ اللَّهُ أَوْلِیَاءَنَا وَ أَهْلَ مَوَدَّتِنَا وَ جَعَلَ الْبَلَاءَ إِلَیْهِمْ سَرِیعاً؛

وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنَ الْغُرْبَةِ فَإِنَّ الْمُؤْمِنَ فِی هَذِهِ الدُّنْیَا غَرِیبٌ وَ فِی هَذَا الْخَلْقِ الْمَنْکُوسِ حَتَّى یَخْرُجَ مِنْ هَذِهِ الدَّارِ إِلَى رَحْمَةِ اللَّهِ؛

وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ بُعْدِ الشُّقَّةِ فَلَکَ بِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أُسْوَةٌ بِأَرْضٍ نَائِیَةٍ عَنَّا بِالْفُرَاتِ؛

وَ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ حُبِّکَ قُرْبَنَا وَ النَّظَرَ إِلَیْنَا وَ أَنَّکَ لَا تَقْدِرُ عَلَى ذَلِکَ فَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی قَلْبِکَ وَ جَزَاؤُکَ عَلَیْهِ.

ثُمَّ قَالَ لِی هَلْ تَأْتِی قَبْرَ الْحُسَیْنِ ع؟

قُلْتُ نَعَمْ عَلَى خَوْفٍ وَ وَجَلٍ.

فَقَالَ: مَا کَانَ فِی هَذَا أَشَدَّ فَالثَّوَابُ فِیهِ عَلَى قَدْرِ الْخَوْفِ وَ مَنْ خَافَ فِی إِتْیَانِهِ آمَنَ اللَّهُ رَوْعَتَهُ یَوْمَ یَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعالَمِینَ وَ انْصَرَفَ بِالْمَغْفِرَةِ وَ سَلَّمَتْ عَلَیْهِ الْمَلَائِکَةُ وَ زار [زَارَهُ‏] [وَ رَآهُ‏] النَّبِیُّ ص وَ مَا یَصْنَعُ وَ دَعَا لَهُ انْقَلَبَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُ سُوءٌ وَ اتَّبَعَ رِضْوَانَ اللَّهِ ...[4]

 

5) منقذ بن ابقع اسدی یکی از یاران خاص امیرالمومنین ع است که روایتی نقل کرده از اینکه شبی با امیرالمومنین ع همراه بوده که در مسیر شیری به آنان نزدیک می‌شود ولی در برابر امیرالمومنین ع خضوع می‌کند و به اذن خداوند به سخن درمی‌آید و می‌گوید که گرسنه مانده و اکنون مامور است که به منطقه قادسیه برود و یکی از دشمنان امیرالمومنین ع را که در جنگ صفین در لشکر معاویه شرکت کرده بود بدَرَد. وی با اجازه امیرالمومنین ع فردایش به قادسیه می‌رود و خبردار می‌شود که آن مرد توسط شیری دریده شده است؛ و وی حکایت را برای مردم تعریف می‌کند و مردم استخوانهای وی را نزد امام می‌آورند و ارادت ایشان به امام بیشتر می‌شود.

امام ع وقتی این چنین می‌بیند بلند می‌شود و خطبه‌ای می‌خوانند و ابتدا حمد و ثنای خداوند می‌گویند و بر پیامبر اکرم و خاندان ایشان صلوات می‌فرستند و می‌فرمایند:

ای مردم! کسی نیست که ما را دوست داشته باشد و به جهنم برود؛ و کسی نیست که از ما متنفر باشد و به بهشت برود؛ که همانا من تقسیم‌کننده بهشت و جهنم هستم؛ این را از سمت راست به بهشت می فرستم و او دوستدار من است؛ و آن را از سمت چپ به جهنم روانه می‌کنم و او دشمن من است. سپس روز قیامت به جهنم می‌گویم: این مال من است و آن مال تو؛ تا اینکه شیعیانم همچون برق جهنده و تندبادی توفنده و پرنده‌ای شتابنده و اسبی سبقت‌گیرنده بر صراط بگذرند.

اینجا بود که مردم همگی بپا خواستند و گفتند: «حمد و سپاس خدایی را که تو را بر بسیاری از بندگان مومن خویش برتری داد»؛ سپس امام ع این را تلاوت کردند:

«کسانی که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده‌اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است. پس به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند، در حالی که هیچ گزندی بدیشان نرسیده بود، و خشنودی خداوند را پیروی کردند و خداوند دارای تفضلی عظیم است.»

الروضة فی فضائل أمیر المؤمنین علی بن أبی طالب ع (ابن شاذان القمی)، ص217؛ الیقین باختصاص مولانا علی ع بإمرة المؤمنین (سید بن طاووس)، ص254-257 و 394-397؛ الدر النظیم فی مناقب الأئمة اللهامیم (یوسف بن حاتم شامی)، ص297-300[5]

بِالْإِسْنَادِ یَرْفَعُهُ إِلَى الْمُنْقِذِ بْنِ الْأَبْقَعِ الْأَسَدِیِّ، وَ کَانَ الرَّجُلُ مِنْ خَاصَّةِ مَوْلَانَا عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ، قَالَ: کُنْتُ مَعَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی النِّصْفِ مِنْ شَعْبَانَ، وَ هُوَ یُرِیدُ أَنْ یَمْضِیَ إِلَى مَوْضِعٍ لَهُ کَانَ یَأْوِی إِلَیْهِ فِی اللَّیْلِ، وَ أَنَا مَعَهُ حَتَّى أَتَى الْمَوْضِعَ، وَ نَزَلَ مِنْ بَغْلَتِهِ وَ مَضَى لِشَأْنِهِ قَالَ: فَحَمْحَمَتِ الْبَغْلَةُ، وَ رَفَعَتْ رَأْسَهَا وَ أُذُنَیْهَا، قَالَ: فَحَسَّ مَوْلَایَ، وَ قَالَ: مَا وَرَاءَکَ یَا أَخَا بَنِی أَسَدٍ؟ فَقُلْتُ: یَا مَوْلَایَ، الْبَغْلَةُ تَنْظُرُ شَیْئاً وَ قَدْ شَخَصْتُ إِلَیْهِ وَ هِیَ تُحَمْحِمُ، وَ لَا أَعْلَمُ مَا ذَا دَهَمَهَا؟

قَالَ: فَنَظَرَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى الْبَرِّ، وَ قَالَ: هُوَ سَبُعٌ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ، فَقَامَ مِنْ مِحْرَابِهِ مُتَقَلِّداً سَیْفَهُ، وَ جَعَلَ یَخْطُو نَحْوَ السَّبُعِ، ثُمَّ صَاحَ بِهِ: قِفْ. فَوَقَفَ یَضْرِبُ بِسَنْبَلَتِهِ خَوَاصِرَهُ قَالَ: فَعِنْدَ ذَلِکَ اسْتَقَرَّتِ الْبَغْلَةُ وَ هَجَعَتْ، ثُمَّ قَالَ لَهُ: یَا لَیْثُ، أَ مَا عَلِمْتَ أَنِّی اللَّیْثُ أَبُو الْأَشْبَالِ، وَ أَنِّی خَیْرُ الْوَصِیِّینَ وَ أَنِّی وَارِثُ عِلْمِ النَّبِیِّینَ، وَ أَنِّی حَیْدَرَةٌ وَ قَسْوَرَةٌ، فَمَا جَاءَ بِکَ أَیُّهَا اللَّیْثُ؟

ثُمَّ قَالَ: اللَّهُمَّ أَنْطِقْ لِسَانَهُ، قَالَ: فَعِنْدَهَا قَالَ السَّبُعُ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، وَ یَا خَیْرَ الوَصِیِّینَ، وَ یَا وَارِثَ عِلْمِ النَّبِیِّینَ، إِنَّ لِیَ الْیَوْمَ سَبْعَةَ أَیَّامٍ مَا افْتَرَسْتُ فَرِیسَةً، وَ قَدْ أَضَرَّنِی الْجُوعُ وَ قَدْ رَأَیْتُکُمْ مِنْ مَسِیرَةِ فَرْسَخَیْنِ، فَدَنَوْتُ مِنْکُمْ، فَقُلْتُ: أَذْهَبُ إِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ، فَإِنْ کَانَ لِی بِهِمْ قُدْرَةٌ، أَخَذْتُ نَصِیبِی فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: یَا لَیْثُ، أَنَا أَبُو الْأَشْبَالِ الْإِحْدَى عَشَرَ، ثُمَّ مَدَّ الْإِمَامُ یَدَهُ عَلَى صُوفِ قَفَاهُ وَ جَذَبَهُ إِلَیْهِ، فَامْتَدَّ السَّبُعُ بَیْنَ یَدَیْهِ، وَ جَعَلَ عَلَیْهِ السَّلَامُ یَمْسَحُ مِنْ هَامَتِهِ إِلَى کَتِفِهِ وَ یَقُولُ: یَا لَیْثُ، أَنْتَ کَلْبُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، فَقَالَ السَّبُعُ: الْجُوعُ یَا مَوْلَایَ فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: اللَّهُمَّ آتِهِ رِزْقَهُ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ.

قَالَ: فَالْتَفَتُّ فَإِذَا بِالسَّبُعِ یَأْکُلُ شَیْئاً عَلَى هَیْئَةِ الْحَمَلِ، حَتَّى أَتَى عَلَى آخِرِهِ. قَالَ: فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ ذَلِکَ وَ تَحْلَسُ بِیَدَیْهِ، قَالَ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ نَحْنُ مَعَاشِرَ الْوُحُوشِ لَا نَأْکُلُ لَحْمَ مُحِبِّیکَ وَ مُحِبِّی عِتْرَتِکَ فَنَحْنُ أَهْلُ بَیْتٍ نَنْتَحِلُ بِحُبِّ الْهَاشِمِیِّینَ، وَ حُبِّ عِتْرَتِهِمْ.

قَالَ لَهُ الْإِمَامُ: أَیْنَ تَأْوِی؟ وَ أَیْنَ تَکُونُ؟ قَالَ: یَا مَوْلَایَ، أَنَا مُسَلَّطٌ عَلَى أَعْدَائِکَ کِلَابِ أَهْلِ الشَّامِ، أَنَا وَ أَهْلُ بَیْتِی مَنْ خَرَجَ مِنْهُمْ افْتَرَسْنَاهُ، وَ نَحْنُ نَأْوِی النِّیلَ.

فَقَالَ: مَا جَاءَ بِکَ إِلَى الْکُوفَةِ؟ قَالَ: یَا مَوْلَایَ، لِأَجْلِکَ فَلَمْ أُصَادِفْکَ فِیهَا، وَ أَتَیْتُ الْفَیَافِیَ وَ الْقِفَارَ، حَتَّى أَتَیْتُ إِلَیْکَ، وَ نِلْتُ سُؤْلِی مِنْکَ، وَ أَنَا مُنْصَرِفٌ لَیْلَتِی هَذِهِ إِلَى الْقَادِسِیَّةِ، إِلَى رَجُلٍ یُقَالُ لَهُ: سِنَانُ بْنُ وَائِلٍ وَ هُوَ مِمَّنِ انْفَلَتَ عَنْ حَرْبِ صِفِّینَ، وَ هُوَ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ، ثُمَّ هَمْهَمَ وَ دَمْدَمَ وَ وَلَّى.

قَالَ مُنْقِذُ بْنُ الْأَبْقَعِ الْأَسَدِیُّ: فَتَعَجَّبْتُ مِنْ ذَلِکَ! فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ لِی: مِمَّ تَعَجَّبْتَ؟ ذَلِکَ أَعْجَبُ، أَمِ الشَّمْسُ أَعْجَبُ فِی رُجُوعِهَا؟ أَمِ الْکَوَاکِبُ فِی سُقُوطِهَا؟ أَمِ الْعَیْنُ فِی تَنْبِیعِهَا؟ أَمِ الْجُمْجُمَةُ فِی تَکَلُّمِهَا؟ أَمْ سَائِرُ ذَلِکَ فَوَ اللَّهِ، لَوْ أَحْبَبْتُ أَنْ أُرِیَ النَّاسَ مِمَّا عَلَّمَنِی رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ. مِنَ الْآیَاتِ وَ الْمُعْجِزَاتِ لَکَانُوا یَرْجِعُونَ کُفَّاراً.

ثُمَّ رَجَعَ إِلَى مُصَلَّاهُ، وَ وَجَّهَنِی مِنْ سَاعَتِی إِلَى الْقَادِسِیَّةِ فَوَصَلْتُ، وَ الْمُصَلِّی یُقِیمُ الصَّلَاةَ، فَسَمِعْتُ النَّاسَ، یَقُولُونَ: السَّبُعُ افْتَرَسَ سِنَانَ بْنَ وَائِلٍ، فَأَتَیْتُ إِلَیْهِ مَعَ مَنْ أَتَاهُ یَنْظُرُ إِلَیْهِ فَرَأَیْتُهُ لَمْ یَتْرُکِ السَّبُعُ سِوَى أَطْرَافِ أَصَابِعِهِ وَ أُنْبُوبَاتِ أَسْنَانِهِ وَ رَأْسِهِ، فَحَمَلُوا رَأْسَهُ وَ عِظَامَهُ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَبَقِیتُ مُتَعَجِّباً.

فَحَدَّثْتُ النَّاسَ بِمَا کَانَ مِنْ حَدِیثِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ السَّبُعِ. قَالَ: فَعِنْدَ ذَلِکَ جَعَلَ النَّاسُ یَأْخُذُونَ التُّرَابَ مِنْ تَحْتِ قَدَمَیْهِ، وَ یَسْتَشْفُونَ بِه‏. فَلَمَّا رَأَى ذَلِکَ، قَامَ خَطِیباً فِیهِمْ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ، وَ ذَکَرَ النَّبِیَّ فَصَلَّى عَلَیْهِ قَالَ:

أَیُّهَا النَّاسُ: مَا أَحَبَّنَا رَجُلٌ وَ دَخَلَ النَّارَ، وَ لَا أَبْغَضَنَا رَجُلٌ وَ دَخَلَ الْجَنَّةَ فَإِنِّی قَسِیمُ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ، هَذَا إِلَى الْجَنَّةِ یَمِیناً وَ هُوَ مُحِبِّی، وَ هَذَا إِلَى النَّارِ شِمَالًا وَ هُوَ مُبْغِضِی. ثُمَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَقُولُ لِجَهَنَّمَ: هَذَا لِی وَ هَذَا لَکِ، حَتَّى تَجُوزَ شِیعَتِی عَلَى الصِّرَاطِ کَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ، وَ الرِّیحِ الْعَاصِفِ وَ الطَّیْرِ الْمُسْرِحِ، وَ الْجَوَادِ السَّابِقِ، وَ الطَّیْرِ الْمُسْرِعِ.

قَالَ: فَعِنْدَ ذَلِکَ قَامَ إِلَیْهِ النَّاسُ بِأَجْمَعِهِمْ، وَ قَالُوا: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی فَضَّلَکَ عَلَى کَثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِینَ، ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ: «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیم‏.»

 

6) از امام صادق ع روایت شده است:

صفت رضایت آن است که از آنچه خوشایند و ناخوشایند است راضی باشد؛ و رضایت پرتوی نور معرفت است؛ و راضی از همه آنچه دلخواه خویش است فانی گردیده؛ و راضی حقیقی کسی است که مورد رضایت واقع شده باشد؛ و «رضا» اسمی است که همه معانی عبودیت را در خود جمع کرده و تفسیر رضایت، شادیِ دل است؛

و از پدرم امام محمد باقر ع شنیدم که می‌فرمود: تعلق خاطرِ دل به آنچه موجود است، شرک است؛ و تعلقش بدانچه مفقود است و موجود نیست، کفر است؛ و ایندو، دو بال از سنت رضایتمندی است [یعنی انسان برای اینکه به رضا برسد نه باید دل به آنچه موجود است ببندد، و نه دل در گروی چیزی بگذارد که نیست]

و در عجبم از کسی که مدعی عبودیت در پیشگاه خداوند است چگونه با او در آنچه مقدر فرموده نزاع می‌کند [= اینکه شخص چیزی بخواهد که خدا مقدر نفرموده و بدانچه خدا مقدر کرده راضی نباشد، گویی با خداوند در مقدراتش نزاع کرده] حاشا که عارفان صاحب مقام رضا چنین کنند.

مصباح الشریعة، ص182

قَالَ الصَّادِقُ ع:

صِفَةُ الرِّضَا أَنْ یَرْضَى الْمَحْبُوبَ وَ الْمَکْرُوهَ وَ الرِّضَا شُعَاعُ نُورِ الْمَعْرِفَةِ وَ الرَّاضِی فَانٍ عَنْ جَمِیعِ اخْتِیَارِهِ وَ الرَّاضِی حَقِیقَةً هُوَ الْمَرْضِیُّ عَنْهُ وَ الرِّضَا اسْمٌ یَجْتَمِعُ فِیهِ مَعَانِی الْعُبُودِیَّةِ وَ تَفْسِیرُ الرِّضَا سُرُورُ الْقَلْبِ سَمِعْتُ أَبِی مُحَمَّداً الْبَاقِرَ ع یَقُولُ تَعَلُّقُ الْقَلْبِ بِالْمَوْجُودِ شِرْکٌ وَ بِالْمَفْقُودِ کُفْرٌ وَ هُمَا جَنَاحَانِ مِنْ سُنَّةِ الرِّضَا[6] وَ أَعْجَبُ مِمَّنْ یَدَّعِی الْعُبُودِیَّةَ لِلَّهِ کَیْفَ یُنَازِعُهُ فِی مَقْدُورَاتِهِ حَاشَا الرَّاضِینَ الْعَارِفِینَ عَنْ ذَلِک‏.

تدبر

1) «فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ؛ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ ...»

در آیه قبل معلوم شد که مومنان واقعی کسانی‌اند که وقتی آنان را از جمع شدن دشمنان علیه آنها می‌ترسانند، نه‌تنها نمی‌ترسند، بلکه ایمانشان زیادتر می‌شود! چرا که خدا را کافی می‌دانند و تنها بر او توکل می‌کنند.

در این آیه توضیح می‌دهد که این کافی دانستن و توکل آنها، صرفا یک دل‌خوشی ذهنی و تلقینی نبوده است؛ بلکه چنین مومنانی نه‌تنها مغلوب نمی‌شوند بلکه با دستانی پر، سرشار از نعمت و فضل خداوند و بدون اینکه اندک گزندی از دشمن بدانان رسیده باشد برمی‌گردند.

در واقع، مضمون این دو آیه همان مضمون آیاتی است که نشان می‌دهد که اگر کسی بر خدا توکل کند خداوند کارش را به نحو احسن به ثمر می‌رساند: «وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِه» (طلاق/3) (المیزان، ج‏4، ص64)

 

2) «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ ....»

حرکت در مسیر انجام وظیفه، همراه با توکّل به خدا، سبب تبدیل مشکلات به آسانى مى‏شود. (تفسیر نور، ج‏1، ص654)

 

3) «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ»

آنکه از دشمن نترسید و بر خدا توکل کرد هم به «نعمتی» از خدا رسید و هم به «فضلی».

فرق این دو چیست؟ و چرا نفرمود «نعمة و فضل من الله» (نکاتی در بحث از آیه 171، جلسه842، تدبر4 مطرح شد http://yekaye.ir/ale-imran-3-171/) علاوه بر آنها این موارد هم قابل ذکر است:

الف. نعمت به ازای عملشان است؛ و فضل، اضافه‌ای است که خداوند از رحمت خود بدانها می‌دهد: یعنی چه‌بسا می‌خواهد بیان کند که ایستادگی، از هرکسی که سر بزند، مومن باشد یا غیرمومن، یک ثمره‌ای حتما برایش دارد (نعمت)؛ اما اگر کسی که ایستادگی می‌کند مومن باشد، علاوه بر ثمره طبیعیِ ایستادگی، به رحمت اضافه‌ای هم از جانب خداوند دسترسی پیدا می‌کند.

ب. مقصود از نعمت ثابت‌قدم ماندن آنان در ایمان و اطاعت از خداست؛ و مقصود از فضل، آن سود و غنایمی که به دست آوردند. (زجاج، به نقل از مجمع البیان، ج2، ص889)

ج. ...

 

4) «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ»

درباره چرایی نکره آوردن دو کلمه نعمت و فضل در بحث از آیه 171، جلسه842، تدبر3 نکاتی مطرح شد که مجددا تکرار نمی‌کنیم: http://yekaye.ir/ale-imran-3-171/.

 

5) «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ»

ثمره توکل مومنان و نترسیدنشان از دشمن سه چیز شد: مواجه شدن با نعمتی از جانب خدا؛ و چیزی اضافه بر آن نعمت؛ و نرسیدن گزندی.

یعنی هم خوبی‌ها به تمامه به آنها رسید و هم بدی‌ای به آنان نرسید. یعنی همه چیز کاملا بر وفق مراد تمام شد.

 

6) «الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ؛ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ»

چه بسیار کسانى که در راه خدا، به استقبال خطر رفته و سالم برگشته‏اند. (تفسیر نور، ج‏1، ص654)

در واقع، اگر مومنان در راه خداوند در برابر دشمنان دین ایستادگی کنند و از کثرت دشمن نترسند، دشمن هیچ آسیبی بدانها نمی‌تواند وارد کند.

تطبیق بر روز

امروزه در شرایط سخت تحریم اقتصادی بسر می‌بریم. با این حال، برخی افراد، همانند رهبر عزیز انقلاب، که قرآن را باور دارند، دائما نغمه امید سر می‌دهند. بسیاری از افراد، از این اطمینان خاطر ایشان در تعجبند و برخی هم اینها را ظاهرسازی قلمداد می‌کنند و خود با دیدن اجتماع دشمنان علیه ما ساز ناامیدی کوک می‌کنند و از ضرورت تسلیم سخن می‌گویند.

مساله شاید فقط در یک نکته است:

کسی که قرآن را باور داشته باشد و از آنچه در تاریخ اسلام گذشته مطلع باشد می‌داند که استقامت در برابر سختی‌ها حتما به پیروزی و غلبه بر دشمن خواهد انجامید.

اینان که خداوند در این آیه از آنان یاد کرده، واقعا بر خدا توکل نموده و در برابر دشمن ایستادگی کردند و واقعا گزندی بدانان نرسید؛ آیا اگر ما چنین باشیم، جای تردید است که گزندی به ما نخواهد رسید؟

 

7) «قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ؛ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ»

غالبا این عبارت «و خشنودی خداوند را پیروی کردند» را اشاره به آن دانسته‌اند که آنان به دستور پیامبر ص عمل کردند و علی‌رغم اینکه عده‌ای آنان را می‌ترساندند و می‌خواستند منصرفشان کننند، به دنبال دشمن رهسپار شدند. (مجمع البیان، ج2، ص889) با این توضیح، علی القاعده باید این عبارت بعد از جمله «نعم الوکیل» و قبل از «فانقلبوا» می‌آمد (یعنی آنان گفتند خدا برای ما کافی است و از رضایت خدا پیروی کردند، پس به نعمت و فضل خدا دست یافتند). چرا آن را بعد آورده است؟

الف. این جمله در مقام ستایش و سپاس از کار آنهاست (المیزان، ج4، ص65)؛ یعنی پس از اینکه می‌گوید خداوند به وعده‌اش در مورد آنان وفا کرد و به آنان گزندی نرسید، ادامه می‌دهد: و آفرین بر آنان که از خشنودی خدا پیروی کردند و به فضل عظیم رسیدند.

ب. این جمله چه‌بسا در مقام تعلیل جملات قبل است؛‌یعنی علت اینکه آنان به نعمت و فضل خدا رسیدند و گزندی به آنان نرسید این بود که از خشنودی و رضایت خداوند پیروی کردند.

ج. شاید اشاره است به «مقام رضوان» که از همه نعمتهای بهشتی برتر است (وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدینَ فیها وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فی‏ جَنَّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَر؛ توبه/72) یعنی دارد تفضل اضافه‌ای را برمی‌شمرد و می‌فرماید آنان هم به نعمت و فضل خدا رسیدند، هم گزندی به آنان نرسید؛ و هم اینکه دنبال مقام رضوان خدا بودند و با عبارت بعدی (که خداوند صاحب فضلی عظیم است) می‌خواهد بفهماند که علاوه بر آن نعمت و فضل اولیه، به این فضل عظیم هم رسیدند.

د. ...

 

8) «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ»

کسی که دنبال رضایت خداوند باشد، هرچقدر هم مسیرش با سختی‌های ظاهری توام باشد و همگان او را از عاقبت کارش بترسانند، حتما به فضل و نعمت خدا می‌رسد و هیچ گزندی به او نخواهد رسید. (حدیث6)

 

9) « الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ؛ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ»

به نظر می‌رسد عبارت «وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ: خداوند دارای تفضلی عظیم است» دلیلی باشد برای تک تک اقداماتی و حالاتی که در این دو آیه درباره این مومنان گذشت:

چرا وقتی مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده‌اند؛ پس، از آنان بترسید؛ آنان نترسیدند؟

چون می‌دانستند که خداوند دارای تفضلی عظیم است و هرقدر هم دشمن بزرگ باشد در مقابل فضل خدا کاری از پیش نمی‌برد.

چرا به لحاظ ایمان فزونی یافتند؟

چون می‌دانستند که خداوند دارای تفضلی عظیم است و اگر آنان در سختی بیافتند خداوند نه معادل آن، بلکه چند برابر آن آنان را یاری می‌رساند و به آنان پاداش می‌دهد.

چرا گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است؟

چون می‌دانستند که خداوند دارای تفضلی عظیم است و برای انجام هر کاری بتنهایی کافی است.

چرا به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند؟

چون خداوند دارای تفضلی عظیم است و وقتی کسی بر او تکیه کند بیش از آنچه او انجام داده به او برمی‌گرداند.

چرا هیچ گزندی بدیشان نرسید؟

چون خداوند دارای تفضلی عظیم است و هرکه را بخواهد حفظ کند بتمامه می‌تواند حفظ کند.

چرا آنان خشنودی خداوند را پیروی کردند؟

چون می‌دانستند که خداوند دارای تفضلی عظیم است و اگر کسی رضایت خدا را به دست آورد، خداوند با تفضلی عظیم برایش جبران می‌کند.

 

10) «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ؛ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ»

حکایت

سید بن طاووس می‌گوید حکایتی را ابن باقلانی (عالِم علم نحو) از سید موید الدین عبدالملک نقل کرده است که وی گفته است من مریض بودم و بناگاه دیدم امیرالمومنین در کنارم حاضر شد و گویی از هوا فرود آمد. خواستم از او تقاضا کنم دعایی برای مریضی‌ام بکند؛ اما به جای آن تقاضای شفا کردم. حضرت دستی بر بازوی راستم کشید و فرمود: سه بار این [آیات] را تکرار کن تا خداوند به واسطه آنها تو را حفظ کند. بگو:

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ: به خداوند پناه می‌برم از شیطان رانده شده؛ «کسانی که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده‌اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است.» (آل عمران/173)

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ: به خداوند پناه می‌برم از شیطان رانده شده؛ و کار خود را به خدا مى‏سپارم، که همانا خداوند به [حال] بندگان بیناست.» (غافر/44)

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ ما یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِکَ لَها وَ ما یُمْسِکْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ: به خداوند پناه می‌برم از شیطان رانده شده؛ هر رحمتى را که خداوند براى مردم بگشاید هرگز آن را بازدارنده‏اى نیست، و هر چه را بازدارد هرگز آن را پس از او گشاینده‏اى نباشد، و اوست شکست‌ناپذیر حکیم. (فاطر/2)

هنگامی که آیه اول را گفتی، خداوند متعال فرمود « فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ: پس به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند، در حالی که هیچ گزندی بدیشان نرسیده بود» (آل عمران/174)

و هنگامی که گفتی «کار خود را به خدا مى‏سپارم ...» خداوند متعال فرمود: « فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ: پس خداوند او را از آسیب مکر‏هاى آنها نگه داشت و عذابى سخت فرعونیان را فرا گرفت.» (غافر/45)

و هنگامی که گفتی «هر رحمتى را که خداوند بگشاید ...» این ایمان تام و تمام است.

و امیرالمومنین این گونه تفسیر کرد.

مهج الدعوات، (سید بن طاوس) ص97[7]

 

 


[1] . در روایت تهذیب «الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» ندارد.

[2] در روایت تهذیب به جای «منذ قط» آمده: حَسْبِی مَنْ کَانَ مُنْذُ کُنْتُ حَسْبِی لَمْ یَزَلْ حَسْبِی

[3] . در همانجا این حدیث هم آمده که قابل توجه است:

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ عَرَفَ اللَّهَ خَافَ اللَّهَ وَ مَنْ خَافَ اللَّهَ سَخَتْ نَفْسُهُ عَنِ الدُّنْیَا.

[4] . ...

[5] . در این دو منبع اخیر، سند کامل روایت نیز آمده است بدین بیان:

 

[6] . در نسخه فعلی مصباح الشریعه کلمه «الرضا» نیامده؛ اما ظاهرا اشتباه است، زیرا هم عبارت را بی معنا می کند و هم اینکه در همه نقلهایی که از آن شده (مسکن الفؤاد، ص87؛ بحار الانوار، ج68، ص149؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص154) این کلمه ذکر شده است.

[7] . ..

 


845) سوره آلعمران (3) آیه 174 فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّ

 بسم الله الرحمن الرحیم

845) سوره آل‌عمران (3) آیه 174

فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظیمٍ

28 صفر 1440

ترجمه

پس به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند، در حالی که هیچ گزندی بدیشان نرسیده بود، و خشنودی خداوند را پیروی کردند و خداوند دارای تفضلی عظیم است.

اختلاف قرائت

رضوان

در عموم قرائات به صورت «رِضوان» قرائت شده است؛

ولی در قرائت شعبه از عاصم به صورت «رُضوان» قرائت شده است:

«رضوان» مصدر است؛ و قرائت «رِضوان»‌ آن را در ردیف مصدرهایی مانند «حرمان» می گذارد، و قرائت «رُضوان» شبیه مصدرهایی مانند «رجحان» و «کفران».

مجمع البیان، ج‏2، ص712[1]؛ البحر المحیط، ج‏3، ص56[2]

نکات ادبی

فَانْقَلَبُوا

برخی بر این اورند که ماده «قلب» در اصل بر دو معنای مستقل دلالت دارد: یکی بر معنای «محض» و «خالص» و امر شریفِ از هر چیزی؛ و دیگری بر برگرداندن چیزی از جهتی به جهت دیگر؛ و بر همین اساس، وجه تسمیه کلمه «قَلْب» (به معنای عضو صنوبری‌شکل درون بدن که مرکز گردش خون می باشد) را از این جهت دانسته اند که خالص ترین و رفیع ترین عضو بدن می باشد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص17)

اما دیگران معنای اصلی این ماده را همان معنای برگردادند چیزی از وجهی به وجه دیگر و مطلق دگرگونی و تحول دانسته‌اند؛ و آنگاه وجه تسمیه «قلب» را ناشی از کثرت دگرگونی و زیر و رو شدنش [از حالتی به حالت دیگر منقلب شدن] قلمداد کرده‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص682) ؛ به تعبیر دیگر، از این جهت که دائما در حال قبض و بسط است [تا گردش خون را تضمین کند] و در واقع دائما در حال تغییر و تحول است و هیچ عضوی از اعضای بدن نیست که این اندازه در حال حرکت و تغییر وضعیت باشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص304)

و کلمه «قلب» در قرآن کریم، هم در معنای همین قلب مادی به کار رفته است (وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ؛ أحزاب/10) و هم در معنای قلب معنوی (إِنَّ فِی ذلِکَ لَذِکْرى‏ لِمَنْ کانَ لَهُ قَلْبٌ‏؛ ق/37). و در ادبیات قرآن کریم، قلب مرکز ادراکات (وَ طُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا یَفْقَهُونَ‏، توبة/87؛ وَ لکِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ، حج/46) و نیز احساسات انسان معرفی شده است: «وَ لِتَطْمَئِنَّ بِهِ قُلُوبُکُمْ‏» (أنفال/10) ، «وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ» (حشر/2) ، «هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ» ‏(فتح/4) و در مثالهای فوق معلوم است که جمع «قلب»، «قلوب» است.

معلوم شد که فعل «قَلَبَ» به معنای برگردادن کسی از مسیری است که در پیش گرفته (وَ إِلَیْهِ تُقْلَبُونَ‏؛ عنکبوت/21) اما این ماده در بابهای انفعال و تفعیل و تفعّل نیز زیاد به کار رفته است:

«انقلاب» به معنای «انصراف» و «برگشتن» از مسیر خویش است: «انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى‏ عَقِبَیْهِ‏ (آل عمران/144) (مفردات ألفاظ القرآن، ص681) و «مُنقَلِب» اسم فاعل از «انقلاب» و به معنای «بازگشت‌کننده» (إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ؛ الأعراف/125) است؛ «مُنقَلَب» نیز در وزن اسم مفعول و به معنای اسم مکان است که در آیه «أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»‏ (الشعراء/227) به معنای «مرجع» (محل رجوع، بازگشتگاه) می‌باشد.

«تقلیب» هم به معنای اینکه چیزی را از حالی به حال دیگر در آوردن است «یَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ» (أحزاب/66) «وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ» (أنعام/110) (مفردات ألفاظ القرآن، ص682) و البته برخی گفته‌اند که به معنای دگرگونی شدیدی در چیزی می‌باشد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص304). ضمنا درباره «تَقْلیبُ الأمور» (وَ قَلَّبُوا لَکَ الْأُمُورَ؛ توبه/47) اگرچه برخی آن را به معنای تدبیر و نظر کردن در امور دانسته‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص682) اما به نظر می‌رسد که در همین‌جا نیز معنایش همان زیر و رو کردن مطالب است که مانع تدبیر صحیح می‌شود.

 «تَقَلُّب» نیز چون به باب تفعل رفته، به معنای قبول حالت قلب و دگرگونی است و لذا «تقلّب» را به معنای «تصرّف» (از حالی به حال دیگر درآمدن) دانسته‌اند «وَ تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ‏» (شعراء/219) «أَوْ یَأْخُذَهُمْ فِی تَقَلُّبِهِمْ فَما هُمْ بِمُعْجِزِینَ‏» (نحل/46)

ماده «قلب» و بویژه «انقلاب» به برخی از کلمات دیگر مانند رجوع، تحول، تبدیل، تغییر، و تصریف بسیار نزدیک است و اغلب اهل لغت برای توضیح این ماده، از این کلمات استفاده نموده‌اند؛ اما برخی به تفاوت ظریف بین این کلمات اشاره کرده‌اند:

«قلب» و «انقلاب» به مطلق هرگونه دگرگونی دلالت دارد؛ اعم از مادی (نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْیَمِینِ وَ ذاتَ الشِّمالِ)‏ یا معنوی (إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ)، زمانی (یُقَلِّبُ اللَّهُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ) یا مکانی (بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ‏)، و دگرگونی و تغییر در حالت (یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ) یا صفت و یا در خود موضوع (إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ‏)؛

اما «تحول» ناظر است به تبدیلی که در حالت شیء رخ می دهد؛

«تبدیل» آن است که چیزی در پی دیگر و جایگزین چیز دیگر شود؛

«تغییر» دگرگونی‌ای است که سمت و سوی خاصی در آن مد نظر باشد؛

«تصریف» صِرف برگردادنِ چیزی به هر نحو ممکن می‌باشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص304)

در تفاوت «انقلاب» با «رجوع» (=برگشتن) برخی گفته‌اند که رجوع، برگشتن به جایی است که قبلا در آن بوده، اما انقلاب برگشتن به موضعی برخلاف آن موضعی است که در آن بسر می‌برده است (الفروق فی اللغة، ص300) اما برخی این تحلیل را قابل تامل دانسته‌اند (البحر المحیط، ج3، ص438) و ظاهرا این معنا عمومیت نداشته باشد و مثال نقض‌هایی برای آن می توان یافت، ماند: «وَ إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمُ انْقَلَبُوا فَکِهِینَ»‏ (المطففین/31) و شاید بیش از این نتوان گفت که در انقلاب برگشتنی که با نوعی دگرگونی و تغییر حال همراه باشد مد نظر است اما در رجوع، خود حرکت شیء مد نظر است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص304)

ماده «قلب» و مشتقات آن جمعا 168 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

بِنِعْمَةٍ ... فَضْلٍ

درباره دو کلمه «نعمة» و «فضل»  در آیه 171 همین سوره توضیحات لازم گذشت.

جلسه 842  http://yekaye.ir/ale-imran-3-171/

در مورد تحلیل نحوی «بنعمة»، می‌توان «ب» را باء ‌مصاحبت، و آنگاه جار و مجرور را مستقیما حال و متعلق به فعل «انقلبوا» دانست (البحر المحیط، ج3، ص439) [یعنی «فانقلبوا مصاحبا بنعمه ...»]؛ و می‌توان [ «باء» آن را باء سببیت دانست و] جار و مجرور را متعلق به محذوفی دانست که آن محذوف، حال برای فاعل «انقلبوا» می‌باشد (اعراب القرآن و بیانه، ج2، ص112) [یعنی مثلا: فانقلبوا مسرورا بنعمة ...] و برخی هم این جار و مجرور را در مقام مفعول به برای انقلبوا دانسته‌اند. (التبیان فی إعراب القرآن، ص92)

لَمْ یَمْسَسْهُمْ

قبلا بیان شد که تعبیر «مس» کردن نزدیک به معنای «لمس» کردن می‌باشد.

در تفاوت مس و لمس، برخی گفته‌اند: تفاوتشان به این است که «لمس کردن» حتما با دست انجام می‌شود اما تعبیر «مس» کردن در مورد غیر دست هم به کار می‌رود. به تعبیر دیگر، «مس» در معناهای غیرمادی هم به کار می‌رود.

برخی هم گفته‌اند که «لمس در جایی که شیء طلب شود اما بدان نرسیم به کار می‌رود، اما مس در جایی است که حتما به آن می‌رسیم.

جلسه 90 http://yekaye.ir/hud-001-113/

سوء

قبلا توضیح داده شد که ماده «سوء» معادل کلمه فارسی «بد» و مترادف با قبیح و زشت می‌باشد و گفته‌اند تعبیر «سوء» بر هر چیزی که مایه ناراحتی انسان شود اطلاق می‌شود و از هر امر زشت و قبیحی با تعبیر «سُوأی» یاد می‌شود که نقطه مقابلش «حُسنی» است و هر کار زشت و ناپسندی را «سیّئه» و در مقابل، هر کار خوب و پسندیده‌ای را «حسنه» می‌گویند.

جلسه240 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-20/

و درباره تفاوت آن با «ضرر» هم گفته شد که تعبیر «سوء» را غالبا در مورد بدی‌هایی که ریشه و منشأش را می‌شناسیم به کار می‌برند؛ اما «ضرر» را در مورد هر بدی‌ای که به انسان برسد، ولو ریشه‌اش را نداند.

جلسه 213 http://yekaye.ir/al-muminoon-023-075/

 

نقش نحوی جمله «لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ» نیز حال است.

 

وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ

جمله «اتبعوا ...» را عموما عطف به جمله «انقلبوا» گرفته‌اند ولی چنانکه برخی تذکر داده‌اند آن را می توان حال نیز قلمداد کرد. (التبیان فی اعراب القران، ص92)

رِضْوانَ

اگرچه افعال ماضی و مضارع این ماده به صورت «رضی یرضی» می باشد اما عموم اهل لغت ماده اصلی این کلمه را «رضو» - و نه «رضی» - دانسته‌اند به قرینه کلمه «رضوان» (کتاب العین، ج7، ص57) و در هر صورت، این ماده نقطه مقابل «سخط» (خشم گرفتن و ناراحت شدن) است. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص402) و از این جهت شاید بتوان آن را معادل خشنودی دانست و برخی توضیح داده اند که «فرح» به معنای مطلق سرور و خشنودی است؛ اما «رضایت» به معنای موافقت میل است با آنچه جریان می یابد و شخص با آن مواجه می شود. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص152) که این هم در مورد خداوند نسبت به بنده مصداق دارد (که معنایش این است که بنده را در حالتی ببیند که همواره به اوامر الهی عمل می کند) و هم در مورد بنده نسبت به خداوند (که آنچه خداوند برایش مقدر کرده را ناخوش ندارد): «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» (مائده/119؛ توبه/100؛ مجادله/29)

متعلقِ فعل «رضی» گاهی مستقیما به صورت مفعول می‌آید: «رَضُوا ما آتاهُمُ اللَّهُ‏» (توبه/59) «فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضاها» (بقره/144) «وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها» (توبه/24) «وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ» (نمل/19؛ حقاف/15) که در این گونه موارد مطلق تحقق رضایت مورد نظر است (التحقیق، ج‏4، ص152)؛

گاهی با حرف «ب» می‌آید: «أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا» (توبه/38) «إِنَّکُمْ رَضِیتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّةٍ» (توبه/83) «رَضُوا بِأَنْ یَکُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ» (توبه/87 و 93) که دلالت بر تاکید و شدت تمایل و تعلق دارد؛ (التحقیق، ج‏4، ص153)

گاهی با حرف «عن» می‌آید: «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» (مائده/119؛ توبه/100؛ مجادله/29) «لَقَدْ رَضِیَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ» (فتح/18) «وَ لَنْ تَرْضى‏ عَنْکَ الْیَهُودُ وَ لاَ النَّصارى‏ حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ» (بقره/120)، که دلالت بر رضایت از همه کارها و آثار شخص دارد و نه فقط در کار خاصی؛ (التحقیق، ج‏4، ص153)

و گاهی متعلَقِ آن اصلا بیان نمی‌شود: «وَ لَسَوْفَ یُعْطیکَ رَبُّکَ فَتَرْضى‏» (ضحی/5) «فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا» (توبه/58) «إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلى‏ وَ لَسَوْفَ یَرْضى» (لیل/20-21) که دلالت بر مطلق تحقق رضایت دارد بدون اینکه خصوصیت خاصی در متعلق آن مورد لحاظ باشد. (التحقیق، ج‏4، ص153)

«رضوان» مصدر در صیغه فعلان است که دلالت بر رضایت کثیر دارد و از آنجا که برترین رضایت، رضایت خداوند متعال است، در قرآن کریم، این کلمه همواره [در 13 موردی که به کار رفته] فقط در مورد رضایت الهی است: «أَ فَمَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَ اللَّهِ کَمَنْ باءَ بِسَخَطٍ مِنَ اللَّه» (آل عمران/162) « وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّه» (آل عمران/174) «ما کَتَبْناها عَلَیْهِمْ إِلاَّ ابْتِغاءَ رِضْوانِ اللَّه» (حدید/27) «یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ» (توبه/21)  «أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ» (توبه/109) «رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ» (آل عمران/15 و «توبه/72) « وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوان» (حدید/20) «یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنْ رَبِّهِمْ وَ رِضْواناً» (مائده/2) «یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناً» (فتح/29 و حشر/8) «یَهْدی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ» (مائده/16) «ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللَّهَ وَ کَرِهُوا رِضْوانَهُ» (محمد/28) (مفردات ألفاظ القرآن، ص356؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص153)

«مرضاة» هم مصدر میمی است که حرف «ة» به آن اضافه شده و دلالت بر رضایت دائمی دارد: «ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ» (بقره/247 و 265؛ نساء/114) «تَبْتَغی‏ مَرْضاتَ أَزْواجِکَ» (تحریم/1) (التحقیق، ج‏4، ص153)

اسم فاعل این کلمه «راضی» است: «لِسَعْیِها راضِیَةٌ» (غاشیه/9) و اسم مفعول آن «مَرضیّ»‌: «وَ کانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرْضِیًّا» (مریم/55)؛ که این دو کلمه در آیه «ارْجِعی‏ إِلى‏ رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً» (فجر/28) جمع شده است؛ و در آیه «فَهُوَ فِی عِیشَةٍ راضِیَةٍ» (حاقه/21؛ قارعه/7) نیز قلب زیبایی رخ داده است؛ این تعبیر یعنی زندگی‌ای رضایت‌بخش، یعنی معیشتی که کاملا موافق و منطبق بر حال و دلخواه شخص است؛ و اینکه به جای اینکه بگوید «فهو راضی عن العیش» فرموده «فهو فی عیشة راضیة»  که این دلالت بر نهایت توافق این زندگی با دلخواه شخص دارد. (التحقیق، ج‏4، ص153)

تعبیر «رَضیّ» (بر وزن فعیل) هم در معنای فاعلی به کار رفته و البته صفت مشبهه است؛ یعنی رضایتی که کاملا ثابت و راسخ در قلب باشد: « وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا» (مریم/6) (التحقیق، ج‏4، ص153)

وقتی این ماده به باب افعال می رود (ارضاء) متعدی می شود و به معنای راضی کردن دیگری است: «یُرْضُونَکُمْ بِأَفْواهِهِمْ» (توبه/8) «یَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَکُمْ لِیُرْضُوکُمْ وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ یُرْضُوهُ» (توبه/62) (التحقیق، ج‏4، ص153)

و وقتی به باب افتعال می رود (ارتضاء) به معنای اختیار کردن از روی رضایت است: «إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ‏» (جن/27) «وَ لا یَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى» (انبیاء/28) «لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دینَهُمُ الَّذِی ارْتَضى‏ لَهُم» (نور/55) (التحقیق، ج‏4، ص153)

 و وقتی هم به باب تفاعل می رود (تراضی) به معنای رضایت طرفینی است، چنانکه در آیه «إِذا تَراضَوْا بَیْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ» ‏(بقرة/232) یعنی هریک از طرف مقابل خود راضی باشد و نسبت به طرف مقابل خویش ابراز رضایت کند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص356) [همچنین: «فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما» (بقره/233) یا «تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْکُم» (نساء/29) ً وَ لا جُناحَ عَلَیْکُمْ فیما تَراضَیْتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَریضَة]» (نساء/24)]

ضمنا کلمه «رِضا» وقتی با الف مقصوره خوانده و نوشته شود (رِضی) مصدر ثلاثی مجرد است؛ اما وقتی با الف ممدوده نوشته و خوانده شود (رضاء) مصدر باب مفاعله است (التهذیب، ج14، ص64)

ماده «رضو» و مشتقات آن جمعا 73 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است که چهار آیه برای رفع چهار مشکل است.

اولین آنها: برای [در امان ماندن از] کشته شدن و فرار گفتنِ «حسبنا الله و نعم الوکیل: خدا ما را بس است و او نیکو کارگزاری است»

چرا که خداوند می‌فرماید: «کسانی که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده‌اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است. پس به نعمتی از خداوند و فضلی [ از جانب او] بازگشتند، در حالی که هیچ گزندی بدیشان نرسیده بود»

تهذیب الأحکام، ج‏6، ص170

مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ الزَّیَّاتِ عَنْ رَجُلٍ عَنْ کَرَّامٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

أَرْبَعٌ لِأَرْبَعٍ فَوَاحِدَةٌ لِلْقَتْلِ وَ الْهَزِیمَةِ «حَسَبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ» إِنَّ اللَّهَ یَقُولُ «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ» ...[3]

 

 

بقیه در برگه بعد

 


[1] . قرأ أبو بکر عن عاصم و رضوان بضم الراء کل القرآن و الباقون بکسر الراء. الحجة: الرضوان مصدر فمن کسره جعله کالرئمان و الحرمان و من ضمه جعله کالرجحان و الشکران و الکفران.

[2] . و قال أبو بکر: و رضوان، بالضم حیث وقع إلّا فی ثانی العقود، فعنه خلاف. و باقی السبعة بالکسر، و قد ذکرنا أنهما لغتان.

[3] . وَ الْأُخْرَى لِلْمَکْرِ وَ السُّوءِ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ‏ وَ فَوَّضْتُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ‏  وَ الثَّالِثَةُ لِلْحَرَقِ وَ الْغَرَقِ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ ذَلِکَ أَنَّهُ یَقُولُ وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏  وَ الرَّابِعَةُ لِلْغَمِّ وَ الْهَمِ‏ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ‏ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ‏ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِین‏.

 


844) سوره آل عمران (3) آیه 173 الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِن

 بسم الله الرحمن الرحیم

844) سوره آل‌عمران (3) آیه 173

الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ

11 صفر 1440

ترجمه

همان کسانی که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده‌اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است.

اختلاف قرائت

در قرائتی از امام باقر ع، این آیه به صورت «[أ لم تر إلى] فلان و فلان لقوا علیاً و عماراً فقالا إن أبا سفیان و عبد الله بن عامر و أهل مکة قد جمعوا لکم فاخشوهم و زادهم إیمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل‏» قرائت شده است، یعنی اسم افراد ذکر شده است؛ که متن کامل روایت در «شأن نزول» خواهد آمد. (تفسیر العیاشی، ج‏1، ص206)

تذکر

قبلا توضیح داده شد که اختلاف قرائات صرفا! در حد اعراب و حروف نبوده، بلکه گاه در حد عبارات و کلمات بوده است و ظاهرا این روایت، به مصداقی از چنین اختلاف قرائتی اشاره می‌کند؛ بویژه که امام ع در این روایت، ابتدا قرائت رایج را به عنوان «ذلک قول الله» (و نه به عنوان سخن تحریف شده) مطرح می‌کند و سپس تعبیر «نزلت ...» را مطرح می‌فرمایند.

نکات ادبی

فَاخْشَوْهُمْ

قبلا بیان شد که ماده «خشی» در اصل دلالت بر نوعی خوف و ترس می‌کند و البته با توجه به اینکه در برخی آیات در کنار «خوف» مطرح شده (لا تَخافُ دَرَکاً وَ لا تَخْشى‏؛ طه/77) به هر گونه ترسی گفته نمی‌شود:

برخی «خشیت» را خوفی دانسته‌اند که همراه با نوعی تعظیم نسبت به امر مورد نظر باشد، اما دیگران با توجه به برخی از کاربردهای قرآنی این واژه مانند «فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً» (کهف/80) «تَخْشَوْنَ کَسادَها» (توبه/24) «ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ‏ منکم» (نساء/25) «خَشْیَةَ إِمْلاقٍ‏» (اسراء/31) و «خَشْیَةَ الْإِنْفاق» (اسراء/100)‏ با این تحلیل مخالفت کرده، و گفته‌اند که معنای این ماده «مراقبت و محافظت کردنی است که همراه با خوف باشد» و به لحاظ معنایی به ماده «خشع» نیز نزدیک است (خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللَّه‏؛ حشر/21)

اگرچه مرحوم مصطفوی با توجه به نکات فوق، محور معنای خشیت را «مراقبت» قرار داده که البته همراه با ترس باشد، اما به نظر می‌رسد که این معنایی که ایشان مطرح کرده، معنای «اتقاء» است و به نظر می‌رسد تعبیر بهتر این است که بگوییم محور معنای «خشیت» خوف است، و البته خوفی است که شخص را به مراقبت و اجتناب وادارد. در واقع در هر دو کلمه «خشیت» و «اتقاء» دو معنای خوف و مراقبت وجود دارد اما در خشیت محور اصلی خوف است و در اتقاء محور اصلی مراقبت است.

جلسه 728 http://yekaye.ir/al-fater-35-28/

الْوَکیلُ

قبلا بیان شد که ماده «وکل» در اصل دلالت دارد بر اعتماد و تکیه کردن به دیگری در کار خود؛ و «وکالت» (واگذاری کار به دیگری و وی را نایب خود کردن در انجام امری) کلمه‌ای است که در زبان فارسی هم با آن آشناییم.

«وکیل» بر وزن فعیل و به معنای مفعول است؛ یعنی کسی که مورد وکالت قرار گرفته است. و لذا دغدغه اصلی وکیل این است که منافع موکلش رعایت شود. وکیل گاه انجام کار به نیابت از موکل را عهده‌دار می‌شود و گاه از کاری که موکلش انجام داده دفاع می‌کند و مسئولیت آن را توجیه می‌نماید.

تعبیر «وکیل» 24 بار در قرآن کریم آمده است که در تمامی آنها تاکید است که تنها و تنها خداست که «وکیل» حقیقیِ انسان است و نباید غیر خدا را وکیل گرفت، و حتی پیامبر ص را هم خدا فرستاده، به عنوان «وکیل» نفرستاده است. (وَ ما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ وَکیلاً؛ اسراء/54) و البته این به معنای آن است که غیر از خداوند متعال هیچکس نمی‌تواند مستقلا تکیه‌گاه و کارساز شخص دیگری باشد؛ وگرنه اگر توجه شود که همه کارها نهایتا به خداوند برمی‌گردد، اشکالی ندارد که بگوییم خداوند برخی را برای برخی از کارها وکیل می‌کند؛ چنانکه در آیات قرآن، مواردی از «توکیل» افراد توسط خداوند مطرح می‌شود: «فَإِنْ یَکْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَکَّلْنا بِها قَوْماً لَیْسُوا بِها بِکافِرینَ» (انعام/89) «یَتَوَفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذی وُکِّلَ بِکُمْ» (سجده/11).

جلسه 422  http://yekaye.ir/al-ahzab-33-3/

شأن نزول

برای این آیه دو شأن نزول روایت شده است:

1. در بحث از شأن نزول آیه قبل اشاره شد که ابوسفیان تصمیم به بازگشت گرفت که البته افرادی مانند عکرمه پسر ابوجهل، خالد بن ولید، عمرو عاص و حارث بن هشام بر این بازگشت و حمله مجدد اصرار داشتند، بویژه می‌گفتند حالا که فرد شجاع و قدرتمند آنان حمزه را کشته‌ایم چرا به آنان مجال دهیم؛ و اشاره شد که پیامبر اکرم ص نیروهای مجروح را برای مقابله با حمله احتمالی ابوسفیان بسیج کرد و به سمت حمراء الاسد حرکت داد.

در روایات آمده خبر حرکت آنان به ابوسفیان رسید و او ترسید و شخصی را دید که در حرکت به مدینه است؛ وی را خواست و به او وعده اموال زیادی داد به این شرط که وقتی به مسلمانان رسید آنان را بترساند و خبر دهد که قریش با لشکری عظیم در حال تدارک حمله دوباره هستند. او آمد و به مسلمانان را در حال حرکت دید و به آنها گفت: قریش لشکر عطیمی جمع کرده و بزدوی طلایه‌داران لشکر آنان به شما خواهند رسید؛ و خود با لشکریانش به سوی مکه گریخت.

اما برخلاف انتظار، آن جماعتی که به دستور پیامبر ص حرکت کرده بودند گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است! آنگاه جبرئیل از طرف خداوند نازل شد و خبر هزیمت لشکر قریسش را آورد و این آیات نازل شد که:

همان کسانی که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده‌اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است. پس به نعمتی و فضلی از خداوند بازگشتند و هیچ گزندی بدانان نرسید و ...» (تفسیر القمی، ج‏1، ص124-126[1]؛ مجمع البیان، ج2، ص888-889[2])

و در روایات متعددی از شیعه و سنی از قول ابورافع نقل شده که گوینده این سخنان (که خدا مار را بس است و ...) امیرالمومنین ع بود.

(کنز الفوائد، ج‏2، ص19[3]؛ مناقب آل أبی طالب، ج‏1، ص194[4]؛

کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج‏1، ص317؛ کشف الیقین فی فضائل أمیر المؤمنین ع، ص375؛ نهج الحق و کشف الصدق، ص198؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص131[5])

2. شأن نزول دیگری که برای این آیه مطرح شده، ظاهرا مربوط به جریان اعلام برائت از مشرکین است:

از امام باقر ع روایت شده است که هنگامی که پیامبر اکرم ص امیرالمومنین ع و عمار یاسر را به سوی اهل مکه فرستاد، برخی گفتند: چرا این جوانک را فرستاد و بهتر بود که دیگری را به مکه می‌فرستاد چرا که مکه پر است از بزرگان و رجال قریش؛ به خدا سوگند که کافر شدن بهتر از این وضعیتی است که برای ما پیش آمده! پس به سراغ حضرت علی ع و عمار رفتند و آنان را از اهل مکه و اینکه آنان علیه ایشان شدت به خرج خواهند داد و کار را بر ایشان دشوار خواهند کرد، ترساندند؛ پس حضرت علی ع فرمود: «خداوند ما را کافی است و چه نیکو کارگزاری است» و به راه خود ادامه دادند؛ پس چون به مکه وارد شدند خداوند پیامبرش را از سخن آنها به حضرت علی ع و پاسخ وی بدانها آگاه کرد و نامهای آنان را در کتابش نازل کرد و این همان سخن خداوند است که فرمود: آیا ندیدید «کسانی را که مردم به آنها گفتند: همانا مردم علیه شما گرد آمده‌اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است؛ پس به نعمتی از خداوند و به فضلی برگشتند که هیچ گزندی بدانان نرسید و از رضایت خداوند پیروی نمودند و خداوند صاحب فضل عظیم است.» و آیه این طور نازل شد: : آیا ندیدید «فلانی و فلانی را که با علی و عمار دیدار کردند و گفتند: همانا ابوسفیان و عبدالله بن عامر و اهل مکه علیه شما گرد آمده‌اند؛ پس، از آنان بترسید! پس، به لحاظ ایمان فزونی یافتند و گفتند: خدا ما را بس است و چه نیکو کارگزاری است».

تفسیر العیاشی، ج‏1، ص206[6]و 279[7]

نکته تخصصی درباره نحوه نزول قرآن کریم

تصور اغلب افراد این است که تمامی آیات قرآن تنها یکبار نازل شده‌اند؛ در حالی که شواهدی وجود دارد که گاه یک آیه چه‌بسا در دو موقعیت مستقل نازل شده باشد؛ و چه‌بسا روایاتی که بیان می‌دارد هر سال جبرئیل یکبار کل آیات نازل شده از قرآن را بر پیامبر عرضه می‌کرد و در سال پایانی عمر ایشان دوبار عرضه شد (که در ادبیات محققان این رشته این واقعه به «عرضه اخیره» معروف است) نیز مویدی بر این مدعا باشد. اگر این سخن درست باشد چه‌بسا یکی از عللی که شأن نزول‌های متعددی برای یک آیه مطرح شده؛ و یا گاه شأن نزولی برای یک آیه مکی مطرح شده که عموما آن سوره را مدنی دانسته‌اند ویا بالعکس، همین امر بوده است؛ ر این صورت، از درست بودن یک شأن نزول به لحاظ قراین تاریخی، منطقا نمی‌توان نادرست بودن شأن نزول دوم را نتیجه گرفت.

در مورد فوق نیز چه‌بسا بتوان هر دو شأن نزول را درست دانست.

حدیث

1) از امام صادق ع روایتی نقل شده در اظهار تعجب ایشان از کسی که از چهار چیز فرار می‌کند، که چرا به چهار چیز پناهنده نمی‌شود. مورد اول آن[8] چنین است:

در عجبم از کسی که می‌ترسد، چگونه است که پناه نمی‌برد به این آیه شریفه که «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ: خداوند ما را بس است و او نیکو کارگزاری است»؛ چرا که شنیدم خداوند عز و جل بعد از این فرمود: «پس به نعمتی از خداوند برگشتند و نیز به فضلی؛ و هیچ گزندی به آنان نرسید.» (آل عمران/173)

الأمالی( للصدوق)، ص6؛ من لا یحضره الفقیه، ج‏4، ص392؛ مجمع البیان، ج‏2، ص889

حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ قَالَ حَدَّثَنِی جَمَاعَةٌ مِنْ مَشَایِخِنَا مِنْهُمْ أَبَانُ بْنُ عُثْمَانَ وَ هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ حُمْرَانَ عَنِ الصَّادِقِ ع قَالَ:

عَجِبْتُ لِمَنْ فَزِعَ مِنْ أَرْبَعٍ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى أَرْبَعٍ؛ عَجِبْتُ لِمَنْ خَافَ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقَبِهَا فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ ...[9]

 

 

ادامه مطلب در برگه بعد


[1] . فَلَمَّا دَخَلَ رَسُولُ اللَّهِ الْمَدِینَةَ نَزَلَ عَلَیْهِ جَبْرَئِیلُ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکَ أَنْ تَخْرُجَ فِی أَثَرِ الْقَوْمِ وَ لَا یَخْرُجْ مَعَکَ إِلَّا مَنْ بِهِ جِرَاحَةٌ، فَأَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص مُنَادِیاً یُنَادِی یَا مَعْشَرَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ مَنْ کَانَتْ بِهِ جِرَاحَةٌ فَلْیَخْرُجْ وَ مَنْ لَمْ یَکُنْ بِهِ جِرَاحَةٌ فَلْیُقِمْ، فَأَقْبَلُوا یَضْمِدُونَ جِرَاحَاتِهِمْ وَ یُدَاوُونَهَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَى نَبِیِّهِ «وَ لا تَهِنُوا فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا یَرْجُونَ» وَ هَذِهِ الْآیَةُ فِی سُورَةِ النِّسَاءِ وَ یَجِبُ أَنْ تَکُونَ فِی هَذِهِ السُّورَةِ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْکَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَداءَ فَخَرَجُوا عَلَى مَا بِهِمْ مِنَ الْأَلَمِ وَ الْجِرَاحِ فَلَمَّا بَلَغَ رَسُولُ اللَّهِ ص بِحَمْرَاءِ الْأَسَدِ وَ قُرَیْشٌ قَدْ نَزَلَتِ الرَّوْحَاءَ قَالَ عِکْرِمَةُ بْنُ أَبِی جَهْلٍ وَ الْحَارِثُ بْنُ هِشَامٍ وَ عَمْرُو بْنُ عَاصٍ وَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِیدِ نَرْجِعُ فَنُغِیرُ عَلَى الْمَدِینَةِ فَقَدْ قَتَلْنَا سَرَاتَهُمْ وَ کَبْشَهُمْ یَعْنِی حَمْزَةَ فَوَافَاهُمْ رَجُلٌ خَرَجَ مِنَ الْمَدِینَةِ فَسَأَلُوهُ الْخَبَرَ فَقَالَ تَرَکْتُ مُحَمَّداً وَ أَصْحَابَهُ بِحَمْرَاءِ الْأَسَدِ یَطْلُبُونَکُمْ جِدَّ الطَّلَبِ فَقَالَ أَبُو سُفْیَانَ هَذَا النَّکَدُ وَ الْبَغْیُ قَدْ ظَفِرْنَا بِالْقَوْمِ وَ بَغَیْنَا وَ اللَّهِ مَا أَفْلَحَ قَوْمٌ قَطُّ بَغَوْا، فَوَافَاهُمْ نُعَیْمُ بْنُ مَسْعُودٍ الْأَشْجَعِیُّ فَقَالَ أَبُو سُفْیَانَ أَیْنَ تُرِیدُ قَالَ الْمَدِینَةَ لِأَمْتَارَ لِأَهْلِی طَعَاماً، قَالَ هَلْ لَکَ أَنْ تَمُرَّ بِحَمْرَاءِ الْأَسَدِ وَ تَلْقَى أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ وَ تُعْلِمَهُمْ أَنَّ خُلَفَاءَنَا وَ مَوَالِیَنَا قَدْ وَافَوْنَا مِنَ الْأَحَابِیشِ حَتَّى یَرْجِعُوا عَنَّا وَ لَکَ عِنْدِی عَشَرَةُ قَلَائِصَ أَمْلَؤُهَا تَمْراً وَ زَبِیباً قَالَ نَعَمْ، فَوَافَى مِنْ غَدِ ذَلِکَ الْیَوْمِ حَمْرَاءَ الْأَسَدِ، فَقَالَ لِأَصْحَابِ مُحَمَّدٍ ص أَیْنَ تُرِیدُونَ قَالُوا قُرَیْشَ، قَالَ ارْجِعُوا فَإِنَّ قُرَیْشاً قَدْ أَجْنَحَتْ إِلَیْهِمْ خُلَفَاؤُهُمْ وَ مَنْ کَانَ تَخَلَّفَ عَنْهُمْ وَ مَا أَظُنُّ إِلَّا وَ أَوَائِلُ الْقَوْمِ قَدْ طَلَعُوا عَلَیْکُمُ السَّاعَةَ، فَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ وَ نَزَلَ جَبْرَئِیلُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ ارْجِعْ یَا مُحَمَّدُ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَرْهَبَ قُرَیْشاً، وَ مَرُّوا لَا یَلْوُونَ عَلَى شَیْ‏ءٍ وَ رَجَعَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِلَى الْمَدِینَةِ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ یَعْنِی نُعَیْمَ بْنَ مَسْعُودٍ فَهَذَا اللَّفْظُ عَامٌّ وَ مَعْنَاهُ خَاصٌّ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیم‏.

[2] . اصل مطلب مرحوم طبرسی در ضمن آیه قبل گذشت. فقط ایشان افزوده است: «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ» فی المعنى بالناس الأول ثلاثة أقوال (أحدها) أنهم الرکب الذین‏ دسهم أبو سفیان إلى المسلمین لیجنبوهم عند منصرفهم من أحد لما أرادوا الرجوع إلیهم عن ابن عباس و ابن إسحاق و قد مضت قصتهم (و الثانی) أنه نعیم بن مسعود الأشجعی و هو قول أبی جعفر ع و أبی عبد الله‏ ع (و الثالث) أنهم المنافقون عن السدی‏.

[3] . قَالَ سُبْحَانَهُ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ. وَ کَانَ سَبَبُ نُزُولِ هَذِهِ الْآیَةِ أَنَّ رَجُلًا قَالَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قَبْلَ وَقْعَةِ أُحُدٍ إِنَّ أَبَا سُفْیَانَ قَدْ جَمَعَ لَکُمْ الْجُمُوعَ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ.

[4] . فَقَالَ أَبُو سُفْیَانَ لِرَکْبٍ مِنْ عَبْدِ الْقَیْسِ بَلِّغُوا مُحَمَّداً إِنِّی قَتَلْتُ صَنَادِیدَکُمْ وَ أَرَدْتُ الرَّجْعَةَ لِأَسْتَأْصِلَکُمْ فَقَالَ النَّبِیُّ ع حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ قَالَ أَبُو رَافِعٍ قَالَ ذَلِکَ عَلِیٌّ فَنَزَلَ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ الْآیَةَ.

[5] . نَقَلَ ابْنُ مَرْدَوَیْهِ مِنَ الْجُمْهُورِ عَنْ أَبِی رَافِعٍ أَنَّ النَّبِیَّ ص وَجَّهَ عَلِیّاً ع فِی نَفَرٍ فِی طَلَبِ أَبِی سُفْیَانَ فَلَقِیَهُ أَعْرَابِیٌّ مِنْ خُزَاعَةَ فَقَالَ لَهُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ یَعْنِی أَبَا سُفْیَانَ وَ أَصْحَابَهُ وَ قالُوا یَعْنِی عَلِیّاً ع وَ أَصْحَابَهُ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَنَزَلَتْ هَذِهِ الْآیَاتُ إِلَى قَوْلِهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیم‏

[6] . عن جابر عن محمد بن علی ع قال لما وجه النبی ص أمیر المؤمنین و عمار بن یاسر إلى أهل مکة قالوا بعث هذا الصبی و لو بعث غیره إلى أهل مکة و فی مکة صنادید قریش و رجالها و الله الکفر أولى بنا مما نحن فیه، فساروا و قالوا لهما و خوفوهما بأهل مکة و غلظوا علیهما الأمر، فقال علی ع: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ و مضیا، فلما دخلا مکة أخبر الله نبیه ص بقولهم لعلی و بقول علی لهم، فأنزل الله بأسمائهم فی کتابه و ذلک قول الله: أ لم تر إلى «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ» و إنما نزلت أ لم تر إلى فلان و فلان لقوا علیا و عمارا فقالا إن أبا سفیان و عبد الله بن عامر و أهل مکة قد جمعوا لکم فاخشوهم و زادهم إیمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل‏.

[7] . عن جابر قال قلت لمحمد بن علی ع قول الله فی کتابه «الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا» قال: هما و الثالث و الرابع و عبد الرحمن و طلحة و کانوا سبعة عشر رجلا قال: لما وجه النبی ص علی بن أبی طالب ع و عمار بن یاسر رحمه الله إلى أهل مکة قالوا بعث هذا الصبی و لو بعث غیره یا حذیفة إلى أهل مکة و فی مکة صنادیدها و کانوا یسمون علیا الصبی لأنه کان اسمه فی کتاب الله الصبی لقول الله: «و من أحسن قولا ممن دعا إلى الله و عمل صالحا و هو صبی و قال إننی من المسلمین» فقالوا: و الله الکفر بنا أولى مما نحن فیه، فساروا فقالوا لهما و خوفوهما بأهل مکة فعرضوا لهما و غلظوا علیهما الأمر، فقال علی ص: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ و مضى، فلما دخلا مکة أخبر الله نبیه بقولهم لعلی و بقول علی لهم، فأنزل الله بأسمائهم فی کتابه، و ذلک قول الله أ لم تر إلى الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ» إلى قوله: «وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ» و إنما نزلت أ لم تر إلى فلان و فلان لقوا علیا و عمارا فقالا إن أبا سفیان و عبد الله بن عامر و أهل مکة قد جمعوا لکم فاخشوهم فقالوا حسبنا الله و نعم الوکیل، و هما اللذان قال الله: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا» إلى آخر الآیة فهذا أول کفرهم‏ ...

[8] . یک مورد دیگرش قبلا در جلسه 621، حدیث2 گذشت: http://yekaye.ir/al-kahf-18-40/

[9] . وَ عَجِبْتُ لِمَنِ اغْتَمَّ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقَبِهَا وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ وَ عَجِبْتُ لِمَنْ مُکِرَ بِهِ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقَبِهَا فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَرَادَ الدُّنْیَا وَ زِینَتَهَا کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقَبِهَا إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالًا وَ وَلَداً. فَعَسى‏ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ وَ عَسَى مُوجِبَةٌ.

 


ادامه جلسه 844

ادامه جلسه 844

 

 

 

2) از امام باقر ع روایت شده است که امام سحاد ع فرمودندک یکبار بشدت مریض شدم.

پدرم [امام حسین ع] گفت: دلت چه می‌خواهد؟

گفتم: دام می خواهد که از کسانی باشم که به پروردگارم جز آنچه خودش برایم تدبیر می‌کند پیشنهاد نکنم!

فرمود: احسنت! شبیه ابراهیم خلیل شدی آنگاه که جبرئیل به او گفت چه حاجتی داری؟ او گفت: من به پروردگارم پیشنهاد نمی دهم؛ بلکه خداوند مرا بس است و او نیکو کارگزاری است!

الدعوات (للراوندی) ، ص168

عَنِ الْبَاقِرِ ع قَالَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع مَرِضْتُ مَرَضاً شَدِیداً؛ فَقَالَ لِی أَبِی ع: مَا تَشْتَهِی؟

فَقُلْتُ أَشْتَهِی أَنْ أَکُونَ مِمَّنْ لَا أَقْتَرِحُ عَلَى [اللَّهِ‏] رَبِّی سِوَى مَا یُدَبِّرُهُ لِی.

فَقَالَ لِی أَحْسَنْتَ ضَاهَیْتَ إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلَ ع حَیْثُ قَالَ لَهُ جَبْرَئِیلُ ع هَلْ مِنْ حَاجَةٍ فَقَالَ لَا أَقْتَرِحُ عَلَى رَبِّی بَلْ حَسْبِی اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ

اشاره امام حسین ع است به واقعه‌ای است که پیامبر اکرم - به نقل از امام صادق ع - آن را این گونه بیان فرموده است[1]:

اینکه می‌گوییم ابراهیم، خلیل خداوند است؛ «خلیل» از «خُلّت» اشتقاق یافته و معنای اصلی «خُلّت» فقر و نیازمندی است؛ چرا که او خلیل به درگاه خداوند و نیازمند به او و بریده از همه به سوی او بود، و از غیر او خویشتن‌دار و رویگردان و بی‌نیاز؛

و مطلب از این قرار است که وقتی خواستند او را در آتش بیندازند و او را در منجنیق نهادند، خداوند جبرئیل را فرستاد و فرمود: بنده‌ام را دریاب! پس آمد و او را در میانه هوا و زمین یافت و به او گفت: هرچه به نظرت می‌رسد از من بخواه که برای یاری تو آمده‌ام.

حضرت ابراهیم ع فرمود: خداوند مرا بس است واو نیکو کارگزاری است! من از غیر او درخواست نمی‌کنم و نیازی به غیر او ندارم؛ و به این جهت او را خلیل خود نامید یعنی فقیر و ینازمند به درگاه خویش و بریده از غیر به سوی او؛ و وقتی که معنای آن را از «خلت» قرار داد یعنی او در معانی‌اش [= امور معنوی] با وی خلوت کرد و ی را به اسراری آگاه ساخت که غیر او را بر آن آگاه نکرد؛ که خلیل کسی است که عالم به شخص و به امورات اوست ...

الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص24[2]

عن أبی محمد الحسن العسکری عن الصادق ع قال...[3] قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص ...[4] أَنَّ قَوْلَنَا إِبْرَاهِیمُ خَلِیلُ اللَّهِ فَإِنَّمَا هُوَ مُشْتَقٌّ مِنَ الْخَلَّةِ وَ الْخَلَّةُ إِنَّمَا مَعْنَاهَا الْفَقْرُ وَ الْفَاقَةُ فَقَدْ کَانَ خَلِیلًا إِلَى رَبِّهِ فَقِیراً وَ إِلَیْهِ مُنْقَطِعاً وَ عَنْ غَیْرِهِ مُتَعَفِّفاً مُعْرِضاً مُسْتَغْنِیاً وَ ذَلِکَ لَمَّا أُرِیدَ قَذْفُهُ فِی النَّارِ فَرُمِیَ بِهِ فِی الْمَنْجَنِیقِ فَبَعَثَ اللَّهُ جَبْرَئِیلَ فَقَالَ لَهُ أَدْرِکْ عَبْدِی فَجَاءَ فَلَقِیَهُ فِی الْهَوَاءِ فَقَالَ لَهُ کَلِّفْنِی مَا بَدَا لَکَ فَقَدْ بَعَثَنِیَ اللَّهُ لِنُصْرَتِکَ فَقَالَ إِبْرَاهِیمُ حَسْبِیَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ إِنِّی لَا أَسْأَلُ غَیْرَهُ وَ لَا حَاجَةَ لِی إِلَّا إِلَیْهِ فَسَمَّاهُ خَلِیلَهُ أَیْ فَقِیرَهُ وَ مُحْتَاجَهُ وَ الْمُنْقَطِعَ إِلَیْهِ عَمَّنْ سِوَاهُ وَ إِذَا جُعِلَ مَعْنَى ذَلِکَ مِنَ الْخَلَّةِ وَ هُوَ أَنَّهُ قَدْ تَخَلَّلَ [به] مَعَانِیَهُ وَ وَقَفَ عَلَى أَسْرَارٍ لَمْ یَقِفْ عَلَیْهَا غَیْرُهُ کَانَ الْخَلِیلُ مَعْنَاهُ الْعَالِمَ بِهِ وَ بِأُمُورِهِ ...[5]

 

3) از چندین تن از ائمه اطهار روایتی نقل شده است که حضرت امیرالمومنین ع در یک مجلس چهارصد باب از آنچه دین و دنیای انسان مسلمان را آباد می‌کند، به برخی از اصحابش آموخت. قبلا فرازهایی از این روایت قبلا گذشت[6]، در یکی از فرازها می‌فرمایند:

هریک از شما هنگامی که از خواب بیدار شد بگوید:

«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْحَلِیمُ الْکَرِیمُ الْحَیُّ الْقَیُّومُ وَ هُوَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ سُبْحَانَ رَبِّ النَّبِیِّینَ وَ إِلَهِ الْمُرْسَلِینَ وَ سُبْحَانَ رَبِّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ مَا فِیهِنَّ وَ رَبِّ الْأَرَضِینَ السَّبْعِ وَ مَا فِیهِنَّ وَ رَبِّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ:

هیچ خدایی نیست به جز خداوند بردبار کریم زنده و پابرجا که بر هر کاری تواناست؛ منزه است پروردگار پیامبران و خدای رسولان و منزه است پروردگار آسمانهای هفتگانه و آنچه در آنهاست و پروردگار زمین‌های هفتگانه و آنچه در آنهاست؛ و پروردگار عرض عظیم و حمد و پاس تنها از آن پروردگار عالمین است.»

پس هنگامی که از بستر برخاست و نشست، پیش از آنکه کامل بلند شود، بگوید:

«حَسْبِیَ اللَّهُ حَسْبِیَ الرَّبُّ مِنَ الْعِبَادِ حَسْبِیَ الَّذِی هُوَ حَسْبِی مُنْذُ کُنْتُ حَسْبِیَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیل‏:

خداوند مرا بس است؛ پروردگار در قبال بندگان مرا بس است؛ بس است کسی که از زمانی که بوده‌ام او مرا بس بوده است؛ خداوند مرا بس است و او نیکو کارگزاری است»

الخصال، ج‏2، ص625

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَى بْنِ عُبَیْدٍ الْیَقْطِینِیُّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ یَحْیَى عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ‏ آبَائِهِ ع أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَّمَ أَصْحَابَهُ فِی مَجْلِسٍ وَاحِدٍ أَرْبَعَمِائَةِ بَابٍ مِمَّا یُصْلِحُ لِلْمُسْلِمِ فِی دِینِهِ وَ دُنْیَاه‏ قال ...

إِذَا انْتَبَهَ أَحَدُکُمْ مِنْ نَوْمِهِ فَلْیَقُلْ:

«لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْحَلِیمُ الْکَرِیمُ الْحَیُّ الْقَیُّومُ وَ هُوَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ سُبْحَانَ رَبِّ النَّبِیِّینَ وَ إِلَهِ الْمُرْسَلِینَ وَ سُبْحَانَ رَبِّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ مَا فِیهِنَّ وَ رَبِّ الْأَرَضِینَ السَّبْعِ وَ مَا فِیهِنَّ وَ رَبِّ الْعَرْشِ الْعَظِیمِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ»

فَإِذَا جَلَسَ مِنْ نَوْمِهِ فَلْیَقُلْ قَبْلَ أَنْ یَقُومَ:

«حَسْبِیَ اللَّهُ حَسْبِیَ الرَّبُّ مِنَ الْعِبَادِ حَسْبِیَ الَّذِی هُوَ حَسْبِی مُنْذُ کُنْتُ حَسْبِیَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیل‏»

 

4) حضرت علی ع در نامه‌ای به مخنف بن سلیم، که یکی از کارگزاران حضرت بود، چنین نوشت:

سلام علیکم

خدایی را سپاس می‌گویم که معبودی جز او نیست.

اما بعد، همانا جهاد با کسی که از حق رویگردان شده به خاطر اینکه آن را خوش نمی داشته و به اختیار خویش در خواب کوری و ضلالت فرورفته بر عارفان واجب است؛ همانا خداوند از کسی که در رضایت او بکوشد راضی می‌شود و بر کسی که عصیان او کند خشم می‌گیرد؛ و همانا ما عزم راهی را کرده‌ایم به سوی کسانی که در مورد بندگان خداوند به غیر از آنچه از جانب خداوند نازل شده عمل کردند و اموال عمومی را برای خود برداشتند و حدود الهی را تعطیل کردند و حق را میراندند و در زمین فساد را آشکار کردند و به جای مومنان، فاسقان را به ددوستی برگزیدند؛ و هرگاه ولیّ‌ای از اولیای خداوند بدعتهای آنان را عظیم و ناروا شمرد، او را مورد غضب قرار دادند و دورش کردند و از حقوقش محروم نمودند؛ و اگر ظالمی بر ظلمشان یاریشان کرد با او دوستی کردند و به خود نزدیک نمودند و در حق او عطایا دادند؛ پس بر ظلم اصرار ورزیدند و بر مخالفت اجماع کردند؛ و از قدیم این گونه بودند که در مقابل حقسد می‌شدند و بر گناه همکاری می‌کردند و ظالم بودند.

پس هنگامی که نامه‌ام به دستت رسید مطمئنت‌ترین فرد از یارانت را به جای خویش بگمار و به سوی ما بیا؛ امید است که با رویارویی این دشمن متجاوز نایل شوی و توفیق امر به معروف و نهی از منکر بیایی و در کنار حق قرار گیری و از باطل جدا شوی؛ که نه ما و نه شما از اجر جهاد بی‌نیاز نیستیم و خداوند ما را بس است و او بهترین کارگزار است و هیچ تحول و قدرتی جز به خواست خداوند برتر و عظیم نیست.

وقعة صفین، ص104-105

قَالَ نَصْرٌ وَ فِی حَدِیثِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ قَالَ: وَ کَتَبَ عَلِیٌّ إِلَى عُمَّالِهِ فَکَتَبَ إِلَى مِخْنَفِ بْنَ سُلَیْمٍ:

سَلَامٌ عَلَیْکَ؛ فَإِنِّی أَحْمَدَ اللَّهَ إِلَیْکَ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ. أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ جِهَادَ مَنْ صَدَفَ عَنِ الْحَقِّ رَغْبَةً عَنْهُ وَ هَبَّ فِی نُعَاسِ الْعَمَى وَ الضَّلَالِ اخْتِیَاراً لَهُ فَرِیضَةٌ عَلَى الْعَارِفِینَ؛ إِنَّ اللَّهَ یَرْضَى عَمَّنْ أَرْضَاهُ وَ یُسْخِطُ عَلَى مَنْ عَصَاهُ؛ وَ إِنَّا قَدْ هَمَمْنَا بِالْمَسِیرِ إِلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ الَّذِینَ عَمِلُوا فِی عِبَادِ اللَّهِ بِغَیْرِ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفَیْ‏ءِ وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ وَ أَمَاتُوا الْحَقَّ وَ أَظْهَرُوا فِی الْأَرْضِ الْفَسَادَ وَ اتَّخَذُوا الْفَاسِقِینَ وَلِیجَةً مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِینَ، فَإِذَا وَلِیٌّ لِلَّهِ أَعْظَمُ أَحْدَاثُهُمْ أَبْغَضُوهُ وَ أَقْصَوْهُ وَ حَرَمُوهُ وَ إِذَا ظَالِمٌ سَاعَدَهُمْ عَلَى ظُلْمِهِمْ أَحَبُّوهُ وَ أَدْنَوْهُ وَ بَرُّوهُ فَقَدْ أَصَرُّوا عَلَى الظُّلْمِ وَ أَجْمَعُوا عَلَى الْخِلَافِ. وَ قَدِیماً مَا صَدُّوا عَنْ الْحَقِّ وَ تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَ کانُوا ظالِمِینَ. فَإِذَا أُتِیتَ بِکِتَابِی هَذَا فَاسْتَخْلِفْ عَلَى عَمَلِکَ‏ أَوْثَقَ أَصْحَابِکَ فِی نَفْسِکَ وَ أَقْبِلْ إِلَیْنَا لَعَلَّکَ تَلْقَى هَذَا الْعَدُوَّ الْمُحِلِّ فَتَأْمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَى عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُجَامِعَ الْحَقَّ وَ تُبَایِنَ الْبَاطِلَ فَإِنَّهُ لَا غَنَاءَ بِنَا وَ لَا بِکَ عَنْ أَجْرِ الْجِهَادِ «وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ» وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیم‏.

 

5) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

همانا رسول الله در بیماری‌اش فرمود: من در مورد تو بیم این ندارم که بعد از هدایت گمراه شوی و لیکن بر تو از فاسقان قریش و دشمنی‌شان بیمناکم؛ خداوند ما را بس است و او نیکو کارگزاری است ...

بصائر الدرجات، ج‏1، ص121

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ عَنْ عَبْدِاللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ دَاوُدَالرَّقِّیِّ عَنْ أَبِی‌حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ عَنْ أَبِی‌الْحِجَازِ قَالَ قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ ع:

...[7] إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ فِی مَرَضِهِ لَسْتُ أَخَافُ عَلَیْکَ أَنْ تَضِلَّ بَعْدَ الْهُدَى وَ لَکِنْ أَخَافُ عَلَیْکَ فُسَّاقَ قُرَیْشٍ وَ عَادِیَتَهُمْ «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ» ...[8]

 

6) از امام حسن مجتبی ع روایت شده که من شنیدم که رسول الله ص فرمودند:

من سرور پیامبرانم و علی بن ابی طالب سرور جانشینان است و حسن و حسین سرور جوانان بهشتی‌اند و امامان پس از ایشان سرور تقواپیشگان‌اند. ولیّ ما ولیّ خداست و دشمن ما دشمن خداست و اطاعت از ما اطاعت از خداست و معصیت ما معصیت خداوند عز و جل است؛ و ما را خدا بس است و او نیکو کارگزاری است.

الأمالی( للصدوق)، ص558

حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مُوسَى قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ زَکَرِیَّا الْقَطَّانُ عَنْ بَکْرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِیبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِیمُ بْنُ بُهْلُولٍ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ أَبَانٍ عَنْ سَلَّامِ بْنِ أَبِی عَمْرَةَ عَنْ مَعْرُوفِ بْنِ خَرَّبُوذَ عَنْ أَبِی الطُّفَیْلِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ:

أَنَا سَیِّدُ النَّبِیِّینَ وَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ سَیِّدُ الْوَصِیِّینَ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ الْأَئِمَّةُ بَعْدَهُمَا سَادَاتُ الْمُتَّقِینَ وَلِیُّنَا وَلِیُّ اللَّهِ وَ عَدُوُّنَا عَدُوُّ اللَّهِ وَ طَاعَتُنَا طَاعَةُ اللَّهِ وَ مَعْصِیَتُنَا مَعْصِیَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیل‏.

 

7) از ابوسعید خدری روایت شده که یکبار رسول الله ص فرمود: چگونه خوش باشم در حالی که صاحب صور صورش را آماده کرده و برای دمیدن در آن حاضر نشسته و گوش به انتظار دارد که چه موقع دستور می‌رسد.

گفتند: یا رسول الله چه بگوییم؟ [= چه کنیم]

فرمود: بگویید: حسبنا الله و نعم الوکیل: خدا ما را بس است و او نیکو کارگزاری است.

مجموعة ورام، ج‏1، ص11؛ کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج‏2، ص134[9]

رَوَى أَبُو سَعِیدٍ الْخُدْرِیُّ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

کَیْفَ أُنْعَمُ وَ قَدِ الْتَقَمَ صَاحِبُ الْقَرْنِ الْقَرْنَ وَ جَثَى جِثْیَتَهُ وَ أَصْغَى سَمْعَهُ یَنْتَظِرُ أَنْ یُؤْمَرَ فَیَنْفُخَ!

قَالُوا کَیْفَ نَقُولُ یَا رَسُولَ اللَّهِ؟

قَالَ قُولُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ‏.

تدبر

1) «الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ»

مومن واقعی کسی است که وقتی او را از جمع شدن دشمنان علیه وی می‌ترسانند، نه‌تنها نمی‌ترسد، بلکه ایمانش زیادتر می‌شود!

اینکه چرا از دشمن نمی‌ترسند در ادامه آیه بخوبی معلوم می‌شود: چون خدا را کافی می‌بینند و کار خود را به خدا واگذار کرده‌اند؛ اما چرا ایمانشان زیادتر شد؟

الف. مؤمن وقتى در گرداب بلا قرار مى‏گیرد، توکّل و اتصال خود را با خدا بیشتر مى‏کند. (تفسیر نور، ج‏1، ص654) و همین مایه زیاد شدن ایمانش می‌شود.

ب. خداوند به مومنان بارها یادآوری کرده است که کسی که در مسیر حق قدم برمی‌دارد، حتما در این مسیر با دشمن دارد و سختی‌های فراوانی مواجه خواهد شد؛ و نصرت خداوند در اوج سختی‌ها می‌رسد. پس، وقتی به او خبر می‌دهند که سختی‌های شدیدی در راه است، می‌فهمد که آنچه به وی وعده داده بودند درست بود و از این رو، ایمانش بیشتر می‌شود؛ یعنی همان مضمونی که صریحا در جنگ احزاب بدان اشاره شد:

«وَ لَمَّا رَأَ الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزابَ قالُوا هذا ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ ما زادَهُمْ إِلاَّ إیماناً وَ تَسْلیما: و به محض اینکه مومنان احزاب را دیدند گفتند این همان است که خدا و رسولش به ما وعده دادند، و خدا و رسولش راست گفتند؛ و بر آنان جز ایمانی و تسلیمی نیفزود.» (احزاب/22)

(درباره این آیه سوره احزاب در جلسه 440 به تفصیل بحث شد: http://yekaye.ir/al-ahzab-33-22/)

ج. چون مومن می‌داند که ایمان آوردن با امتحانات سخت الهی همراه است: «أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُون‏» (عنکبوت/2؛ بحث این آیه در جلسه 399 گذشت: http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-2/) و به تعبیر ساده‌تر:

«هرکه در این دار مقرب‌تر است                  جام بلا بیشترش می‌دهند» (کافی، ج2، ص252)[10]

از این رو، مومنان وقتی با سختی‌های بیشتری مواجه می‌شوند، خود را مصداق کسانی می‌بینند که به خاطر ایمان به سختی و زحمت افتاده‌اند، از این رو، به ایمانشان دلگرم‌تر می‌گردند و همین موجب می‌شود ایمانشان فزونی یابد.

به تعبیر دیگر،

چه‌بسا این زیادت ایمان به خاطر این بوده که خبرهای وحیانی‌ای که بدانها رسیده بود که پیش از آنکه نصرت الهی بیاید، آنها در راه خداوند اذیت می‌شوند؛ و این اذیت‌ها را علامتی بر رسیدن نصرت می‌دیدند. (المیزان، ج2، ص65)

د. وقتی انسانی، بویژه انسانی که خود را برحق می‌بیند و در حقانیت خود شک ندارد، بر انجام کاری تصمیم قاطع می‌گیرد، هر مخالفتی او را بر انجام تصمیمش مصمم‌تر می‌کند؛ بویژه اگر آن مخالفت از جانب کسانی باشد که بدانها حسن ظن ندارد. (المیزان، ج2، ص65)

ه. ...

 

2) «الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ»

نفرمود: به آنان گفتند مردم برای شما جمع شده‌اند «و آنان را ترساندند»؛ بلکه صریحا از آنان این را ذکر کرد که گفتند: ‌«پس بترسید»!

این تعبیر نشان می‌دهد که هدف دشمن از ایجاد شایعه، مشخصاً ایجاد رعب و وحشت در میان مومنان است؛ و نه اطلاع‌رسانی و خیرخواهی!

در واقع، این آیه هشدار می‌دهد که:

در برابر تبلیغاتِ و جنگ روانى دشمن نهراسید، و در تحلیل‌ها مواظب افراد نفوذى دشمن باشید. (تفسیر نور، ج‏1، ص654)

 

3) «الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ»

چرا آن کسانی که این شایعه را در میان مسلمانان پراکندند را صریحا اسم نبرد و یا دست کم از آنان به عنوان منافق یاد نکرد، بلکه با تعبیر «ناس: مردم» از آنان یاد کرد؟

الف. چون شایعه پراکندن از طریق مردم انجام می‌شود؛ مردمی که چه‌بسا خودشان منافق نباشند و قصد بدی هم ندارند، و چه‌بسا قصدشان خیرخواهی و آگاه کردن است؛ اما ابزار دست منافقان و دشمنان می‌شوند.

ثمره اخلاقی-اجتماعی

صرف قصد خوب داشتن برای انتقال اخباری که می‌شنویم کافی نیست!

گاه با قصد خوب، ابزار شایعه‌پراکنی دشمنان می‌شویم!

در آیه دیگری ریشه این خطا را این دانسته که این شایعه پراکندن را امری سهل و کم اهمیت می‌شمریم در حالی که از منظر کسی که بر عالَم اشراف دارد، اصلا چنین نیست! إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِکُمْ ما لَیْسَ لَکُمْ بِهِ عِلْمٌ وَ تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظیم‏ (نور/15)

ب. چون در شایعه شخصی که آن را می‌پراکند مهم نیست؛ مهم اثری است که بر شایعه بار می‌شود.

ج. ...

 

4) «الَّذینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ»

چرا کسانی که خبر حمله دشمن را دادند در مورد دشمن از تعبیر «ناس: مردم» استفاده کردند، نه از تعابیری مانند از «کفار» یا «اعداء: دشمنان»؟

الف. کسانی که قصد تضعیف روحیه مومنان را دارند، سعی می‌کنند دشمن را «عموم مردم» معرفی کنند، که مومنان خود را در مقابل کل جوامع بشری ببینند و از ایمانشان دست بردارند!

تطبیق بر روز

از بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، کسانی که قصد وادار کردن ملت ما به عقب‌نشینی از اهدافشان را داشته‌اند، همواره دشمنان ایران اسلامی - که البته چندتا از حکومتهای قلدر جهان هستند - «جامعه جهانی» معرفی می‌کرده‌اند!!!

ب. کسانی که قصد تضعیف روحیه مومنان را دارند، سعی می‌کنند مرز مومن و کافر، و دوست و دشمن را کمرنگ کنند، و چنین القا کنند که آن کسانی که علیه شما جمع شده‌اند همین مردم‌اند و شما در مقابل مردم قرار گرفته‌اید!

ج. ...

 

5) «فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ»

کسی که کارش را به خدا واگذار کند، جای هیچ نگرانی و ترسی ندارد، زیرا

اولا خداوند بی‌شریک است؛ پس برای انجام هر کاری بتنهایی کافی است؛

ثانیا خداوند عالم مطلق و قادر علی الاطلاق است: پس بهترین کارگزار برای انجام هر کاری است.

 

6) «فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ»

قوى‏ترین اهرم در برابر تهدیدات دشمن، ایمان و توکّل به خداست. (تفسیر نور، ج‏1، ص654)

 

7) «اسْتَجابُوا ... حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ»

هم حرکت وتلاش لازم است، هم ایمان وتوکّل. (تفسیر نور، ج‏1، ص654)

 


[1] . این روایتی طولانی است که امام صادق ع درباره جدل احسن و جدل ناشایست از قول امام صادق ع نقل می‌کنند و امام صادق ع در فرازی از پاسخ خود درباره جدل احسن به جدل‌های پیامبر ص اشاره می‌کنند و فرازی از آن قبلا در

جلسه 171 حدیث 1 http://yekaye.ir/ya-seen-036-80/ و این فراز عینا در جلسه 368، حدیث1 http://yekaye.ir/al-qyiamah-75-4/

جلسه 635، حدیث4 http://yekaye.ir/al-kahf-18-54/

و جلسه 831، حدیث1 http://yekaye.ir/ya-seen-36-81/  گذشت.

[2] . این حدیث در مجموعة ورام، ج‏1، ص222 چنین خلاصه شده است: رُوِیَ أَنَّهُ لَمَّا قَالَ جَبْرَئِیلُ ع لِإِبْرَاهِیمَ وَ قَدْ رُمِیَ إِلَى النَّارِ مِنَ الْمَنْجَنِیقِ أَ لَکَ حَاجَةٌ قَالَ أَمَّا إِلَیْکَ فَلَا وَ فِی قَوْلِهِ حَسْبِیَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ أَنَّهُ قَالَ ذَلِکَ حِینَ أُرْمِیَ بِهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّى

[3] . قَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ الْعَسْکَرِیُّ ع ذُکِرَ عِنْدَ الصَّادِقِ ع الْجِدَالُ فِی الدِّینِ وَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص وَ الْأَئِمَّةَ ع قَدْ نَهَوْا عَنْهُ فَقَالَ الصَّادِقُ ع لَمْ یُنْهَ عَنْهُ مُطْلَقاً وَ لَکِنَّهُ نُهِیَ عَنِ الْجِدَالِ بِغَیْرِ الَّتِی هِیَ أَحْسَن‏ ... فَقَامَ إِلَیْهِ رَجُلٌ آخَرُ وَ قَالَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ ص أَ فَجَادَلَ رَسُولُ اللَّهِ؟ فَقَالَ الصَّادِقُ ع مَهْمَا ظَنَنْتَ بِرَسُولِ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ فَلَا تَظُنَّنَّ بِهِ مُخَالَفَةَ اللَّهِ ... فَقَالَ لَهُ یَا مُحَمَّدُ أَ وَ لَسْتُمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلُ اللَّهِ؟ قَالَ قَدْ قُلْنَا ذَلِکَ. قَالَ فَإِذَا قُلْتُمْ ذَلِکَ فَلِمَ مَنَعْتُمُونَا مِنْ أَنْ نَقُولَ إِنَّ عِیسَى ابْنُ اللَّهِ؟

[4] . إِنَّهُمَا لَنْ یَشْتَبِهَا لِـ

[5] . وَ لَا یُوجِبُ ذَلِکَ تَشْبِیهَ اللَّهِ بِخَلْقِهِ أَ لَا تَرَوْنَ أَنَّهُ إِذَا لَمْ یَنْقَطِعْ إِلَیْهِ لَمْ یَکُنْ خَلِیلَهُ وَ إِذَا لَمْ یَعْلَمْ بِأَسْرَارِهِ لَمْ یَکُنْ خَلِیلَهُ وَ إِنَّ مَنْ یَلِدُهُ الرَّجُلُ وَ إِنْ أَهَانَهُ وَ أَقْصَاهُ لَمْ یَخْرُجْ عَنْ أَنْ یَکُونَ وَلَدَهُ لِأَنَّ مَعْنَى الْوِلَادَةِ قَائِمٌ بِهِ ثُمَّ إِنْ وَجَبَ لِأَنَّهُ قَالَ لِإِبْرَاهِیمَ خَلِیلِی أَنْ تَقِیسُوا أَنْتُمْ فَتَقُولُوا بِأَنَّ عِیسَى ابْنُهُ وَجَبَ أَیْضاً کَذَلِکَ أَنْ تَقُولُوا لِمُوسَى إِنَّهُ ابْنُه‏ ...

[6] . جلسه90، حدیث3 http://yekaye.ir/hud-001-113/

جلسه 246، حدیث1 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-26/

جلسه294، حدیث3 http://yekaye.ir/al-maaarij-70-23/

جلسه 337، حدیث2 http://yekaye.ir/al-balad-90-8/

جلسه388، حدیث5 http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-30/

جلسه 466، حدیث3 http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-20/

جلسه 637، پاورقی 6 http://yekaye.ir/al-kahf-18-56/

جلسه 649، پاورقی 3 http://yekaye.ir/al-kahf-18-68/

جلسه 655، حدیث3 http://yekaye.ir/al-kahf-18-74/

جلسه 766، حدیث2 http://yekaye.ir/ya-seen-36-19/

جلسه 791، حدیث2 http://yekaye.ir/ya-seen-36-43/

جلسه 795، حدیث 1  http://yekaye.ir/ya-seen-36-47/

[7] . إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص خَتَمَ مِائَةَ أَلْفِ نَبِیٍّ وَ أَرْبَعَةً وَ عِشْرِینَ أَلْفَ نَبِیٍّ وَ خَتَمْتُ أَنَا مِائَةَ أَلْفِ وَصِیٍّ وَ أَرْبَعَةً وَ عِشْرِینَ أَلْفَ وَصِیٍّ وَ کُلِّفْتُ وَ مَا تَکَلَّفَ الْأَوْصِیَاءُ قَبْلِی وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ وَ

[8] . عَلَى أَنَّ ثُلُثَیِ الْقُرْآنِ فِینَا وَ فِی شِیعَتِنَا فَمَا کَانَ مِنْ خَیْرٍ فَلَنَا وَ لِشِیعَتِنَا [وَ] ثُلُثَ الْبَاقِی أَشْرَکْنَا فِیهِ النَّاسَ فَمَا کَانَ فِیهِ مِنْ شَرٍّ فَلِعَدُوِّنَا ثُمَّ قَالَ قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ  إِلَى آخِرِ الْآیَةِ فَنَحْنُ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ شِیعَتُنَا أُولُو الْأَلْبَابِ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ عَدُوُّنَا وَ شِیعَتُنَا هُمُ الْمُهْتَدُونَ.

[9] . روایت با اندک تفاوتی در کشف الغمه چنین است: وَ بِالْإِسْنَادِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص کَیْفَ أَنْعَمُ وَ صَاحِبُ الْقَرْنِ قَدِ الْتَقَمَهُ صَاحِبُ الْحُوتِ وَ حَنَا جَبْهَتَهُ وَ أَصْغَى بِسَمْعِهِ وَ یَنْتَظِرُ مَتَى یُؤْمَرُ فَیَنْفُحَ قَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا تَأْمُرُنَا قَالَ قُولُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ؛ غَرِیبٌ مِنْ حَدِیثِ الثَّوْرِیِّ عَنْ جَعْفَرٍ تَفَرَّدَ بِهِ الرَّمْلِیُّ عَنِ الْقُرْبَانِیِّ وَ مَشْهُورَةٌ مَا رَوَاهُ أَبُو نُعَیْمٍ وَ غَیْرُهُ عَنِ الثَّوْرِیِّ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ عَطِیَّةَ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ.

[10] . عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً الْأَنْبِیَاءُ ثُمَّ الَّذِینَ یَلُونَهُمْ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَل‏.

 


843) سوره آلعمران (3) آیه 172 الَّذینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ ال

 بسم الله الرحمن الرحیم

843) سوره آل‌عمران (3) آیه 172

الَّذینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظیمٌ

10 صفر 1440

ترجمه

آنان که دعوت خدا و رسول را اجابت کردند پس از آنکه زخم بدیشان رسیده بود؛ برای کسانی که نیکی کردند از آنان، و تقوا پیشه نمودند، پاداشی عظیم است.

اختلاف قرائت

الْقرْحُ

این کلمه در قرائت اهل مدینه (نافع) و مکه (ابن کثیر) و شام (عامر) و بصره (ابوالعلاء) به صورت «الْقَرْحُ» قرائت شده است؛

اما در قرائت اغلب اهل کوفه (یعنی قرائت حمزه و کسائی و روایت شعبه از عاصم) و خَلَف (از قراء عشرة) و اعمش (از قرائات اربعة عشر) به صورت «الْقُرْحُ» قرائت شده است.

و در برخی قرائات غیرمشهور (ابو سمال و ابن سمیفع) به صورت «الْقَرَحُ» قرائت شده است؛ که این سومی را اختلاف لهجه دانسته‌اند. (مجمع البیان، ج‏2، ص842[1]؛ البحر المحیط، ج‏3، ص354[2])

نکات ادبی

الَّذینَ ...

به لحاظ نحوی «الذین» را سه گونه می‌توان تحلیل کرد:

نعت (صفا) باشد برای المومنین در آیه قبل؛

مبتدا باشد و خبر آن «للذین ...» باشد؛

منصوب باشد از باب مدح؛ یعنی: «اعنی الذین ...: مقصودم کسانی است که ...» [شبیه عبارت «وَ الْمُقیمینَ الصَّلاةَ» در آیه 162 سوره نساء] (مجمع البیان، ج‏2، ص886)[3]

الْقَرْحُ

ماده «قرح» در اصل به درد حاصل از جراحت و امور مشابه آن (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص82) ویا هر اثری از جراحت که بر بدن باقی بماند (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص230) دلالت دارد.

فعل «قَرَح» دو مصدر دارد: قَرح و قُرح؛ برخی بر این باورند که «قَرْح» اثر حاصل از جراحتی است که از اصابت چیزی بیرون از بدن رخ دهد؛ و «قُرْح» زخمی است که از درون برخاسته مانند دمل و جوش. (مفردات ألفاظ القرآن، ص665) برخی هم گفته‌اند «قَرْح» خود زخم و جراحت است؛ ولی «قُرْح» درد حاصل از زخم و جراحت می‌باشد. (مجمع البیان، ج‏2، ص842)

در قرآن کریم این ماده تنها در قالب همین کلمه و سه بار در قرآن کریم به کار رفته است. (دو مورد دیگر در آیه «إِنْ یَمْسَسْکُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ‏» ؛ آل عمران/140)

شأن نزول

در شأن نزول این آیات غالبا بیان کرده‌اند که ابوسفیان و جماعت قریش از احد به طرف مکه مراجعت کردند، و ابوسفیان مورد شماتت قرار گرفت که نه محمد ص را کُشتی و نه ما را به کنیزکان رساندی! و نهایتا در منزلگاه «روحاء» پشیمان شده قصد مراجعت کردند رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلم از این مطلب مطلع شد و امر فرمود که فقط آنهایى که در جنگ احد حاضر بودند و مجروح شده‌اند، دوباره برای نبرد با ابوسفیان حرکت کنند. که ابوسفیان وقتی خبردار شد فرار کرد و توضیحش در ضمن آیه بعد خواهد آمد؛ ان شاءالله.

تفسیر القمی، ج‏1، ص125[4]؛ اسباب نزول القرآن، ص134[5]؛ 

مجمع البیان، ج‏2، ص887[6]

در نقل‌های متعددی از ابن‌عباس و دیگران (از جمله در کتب اهل سنت) و نیز از ائمه اطهار ع (که در قسمت احادیث خواهد آمد) چنین بیان شده است که پیامبر اکرم ص حضرت علی ع و جمعی را - که همگی از شرکت‌کنندگان در جنگ احد بوده و مجروح شده بودند - را پیشقراول فرستادند (و این جمع را برخی ده نفر و برخی هفتاد نفر گفته‌اند) و آنها منزل به منزل ابوسفیان تعقیب کردند؛ و در برخی نقل‌ها هست که آنها را تا منزلگاه حمراء الاسد تعقیب کردند تا پیامبر بدانان رسید (و از این جهت، این واقعه به «غزوه حمراء الاسد» معروف شده، که البته به درگیری‌ای منجر نشد) و ممکن است عبارت «منهم» در «للذین احسنوا منهم و اتقوا» ناظر به این گروه خاص بوده باشد.

  مناقب آل أبی طالب، ج‏1، ص194[7]؛ ج‏3، ص125[8]؛ مجمع البیان، ج‏2، ص887[9]؛ تفسیر فرات الکوفی، ص99[10]

البته به نظر مجاهد و عکرمه و بر اساس روایتی از امام باقر ع چه‌بسا این واقعه مربوط به غزوه بدر صغری (که آن هم به درگیری‌ای منجر نشد) باشد. (مجمع البیان، ج‏2، ص888)[11]

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

همانا رسول خدا ص حضرت علی ع را در آن ده نفری فرستاد «که دعوت خدا و رسول را اجابت کردند پس از آنکه زخم بدیشان رسیده بود» و همانا این مطلب که «برای کسانی که نیکی کردند از آنان، و تقوا پیشه نمودند، پاداشی عظیم است.» در مورد امیرالمومنین ع نازل شد.

تفسیر العیاشی، ج‏1، ص206؛ شواهد التنزیل، ج‏1، ص173

أَبُو النَّضْرِ الْعَیَّاشِیُ‏ قَالَ: [حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ: حَدَّثَنِی الْعَمْرَکِیُّ بْنُ عَلِیٍّ، وَ حَمْدَانُ بْنُ سُلَیْمَانَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَالِمٍ الْأَشَلِّ] عَنْ سَالِمِ بْنِ أَبِی مَرْیَمَ قَالَ: قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ:

إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص بَعَثَ عَلِیّاً فِی عَشَرَةٍ «اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ»‏ [وَ قَوْلِهِ:] لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ‏ إِنَّمَا أُنْزِلَتْ فِی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع.

اینکه این آیه در وصف امیرالمومنین ع نازل شده است مطلبی است که ابن عباس، ابورافع و دیگران نیز نقل کرده‌اند.

شواهد التنزیل، ج‏1، ص172[12]؛ ما نزل من القرآن فی علی ع (مرزبانی، م384)، ص43[13]

 


[1] . قرأ أهل الکوفة غیر حفص قُرح بضم القاف و الباقون بفتح القاف.

الحجة: قال أبو علی قَرح و قُرح مثل ضَعف و ضُعف و الکَره و الکُره و الدَف‏ء و الدُف‏ء و الشَهد و الشُهد قال أبو الحسن قرح یقرح قَرحا و قُرحا فهذا یدل على أنهما مصدران و من قال أن القرح الجراحات بأعیانها و القرح ألم الجراحات قبل ذلک منه إذا أتى فیه بروایة لأن ذلک مما لا یعلم بالقیاس.

[2] . قرأ الإخوان و أبو بکر و الأعمش من طریقة قُرح بضم القاف، و باقی السبعة بالفتح، و السبعة على تسکین الراء. قال أبو علی: و الفتح أولى انتهى. و لا أولویة إذ کلاهما متواتر. و قرأ أبو السمال و ابن السمیفع قرح بفتح القاف و الراء، و هی لغة: کالطرد و الطرد، و الشل و الشلل.

[3] . موضع الذین یحتمل ثلاثة أوجه من الإعراب الجر على أن یکون نعتا للمؤمنین و الأحسن و الأشبه بالآیة أن یکون فی موضع الرفع على الابتداء و خبره الجملة التی هی «لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ» و یجوز النصب على المدح و تقدیره أعنی الذین استجابوا إذا ذکروا و کذلک القول فی موضع الذین فی الآیة الثانیة لأنهما نعت لموصوف واحد

[4] . متن کامل روایت قمی در ضمن آیه بعد خواهد آمد ان شاء الله.

[5] . أخبرنا أحمد بن إبراهیم المقری، أخبرنا شعیب بن محمد، أخبرنا مکی بن عبدان حدَّثنا أبو الأزهر، حدَّثنا رَوْح، حدَّثنا أبو یونس القشیری، عن عمرو بن دینار: أن رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و [آله و] سلم، استنفر الناس بعد أحد حین انصرف المشرکون، فاستجاب له سبعون رجلًا، قال: فطلبهم، فلقی أبو سفیان عیراً من خُزَاعة فقال لهم: إن لقیتم محمداً یطلبنی فأخبروه أنی فی جَمْعٍ کثیر. فلقیهم النبی صلى اللَّه علیه و [آله و] سلم، فسألهم عن أبی سفیان فقالوا: لقیناه فی جمع کثیر، و نراک فی قِلَّة، و لا نأمنه علیک. فأبى رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و [آله و] سلم إلا أن یطلبه، فسبقه أبو سفیان فدخل مکة، فأنزل اللَّه تعالى فیهم: «الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ» حتى بلغ «فَلا تَخافُوهُمْ وَ خافُونِ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ»

در همین منبع در صفحه بعد، در نقلی از عایشه اسم ابوبکر هم آمده است: أخبرنا عمر بن أبی عمرو، أخبرنا محمد بن مکی، أخبرنا محمد بن‏ یوسف، أخبرنا محمد بن إسماعیل، أخبرنا محمد، حدَّثنا أبو معاویة، عن هشام بن عروة، عن أبیه، عن عائشة رضی اللَّه عنها، فی قوله تعالى: الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ إلى آخرها، قال: قالت لعرْوَةَ: یا ابن أختی کان أبَوَاکَ منهم: الزبیر و أبو بکر، لمَّا أصاب رسول اللَّه صلى اللَّه علیه و [آله و] سلم یوم أحدٍ ما أصاب، و انصرف عنه المشرکون، خاف أن یرجعوا، فقال: من یذهب فی أثرهم؟ فانتدب منهم سبعون رجلًا، کان منهم أبو بکر و الزبیر.

که این روایت در بسیاری از کتب اهل سنت نقل شده است، چنانکه در الدر المنثور، ج‏2، ص102 چنین گزارش شده:

و أخرج سعید بن منصور و ابن أبى شیبة و أحمد و البخاری و مسلم و ابن ماجة و ابن جریر و ابن المنذر و ابن أبى حاتم و الحاکم و البیهقی فی الدلائل عن عائشة فی قوله الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ الآیة قالت لعروة یا ابن أختی کان أبواک منهم الزبیر و أبو بکر لما أصاب نبى الله صلى الله علیه و سلم ما أصاب یوم أحد انصرف عنه المشرکون خاف ان یرجعوا فقال من یرجع فی أثرهم فانتدب منهم سبعون رجلا فیهم أبو بکر و الزبیر فخرجوا فی آثار القوم فسمعوا بهم فانصرفوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ قال لم یلقوا عدوا.

اما تنها راوی‌ای که بودن ابوبکر جزء «للذین احسنوا منهم» را گزارش کرده عایشه بوده، و با توجه به اینکه در اغلب نقلهای شیعه و سنی، که با ظهور آیه هم سازگار است، حضرت اصرار کرد فقط افراد جراحت دیده بیایند و می‌دانیم که ابوبکر و عمر فرار کردند و زخمی نشدند، این نقل بشدت زیر سوال است.

البته در روایاتی در اهل سنت که به ابن‌عباس و حسن بصری نسبت می‌دهند آمدن او و حتی عمر ویا عثمان! مطرح شده است اما فقط به عنوان «الذین استجابوا ...» و نه به عنوان «للذین احسنوا منهم»:

أَخْبَرُونَا عَنِ الْقَاضِی أَبِی الْحُسَیْنِ النَّصِیبِیِّ قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو بَکْرٍ السَّبِیعِیُّ قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو یَعْقُوبَ إِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَلَمَةَ الْبَزَّازُ الْکُوفِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُبَیْدِ بْنِ أَبِی الْحَرْثِ الْکُوفِیُّ قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی، عَنْ مُوسَى بْنِ عُمَیْرٍ، عَنْ أَبِی صَالِحٍ مَوْلَى أُمِّ هَانِئٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‏ فِی قَوْلِهِ: الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ‏ هُمْ أَبُو بَکْرٍ وَ عُمَرُ وَ عَلِیٌّ وَ ابْنُ مَسْعُودٍ. (شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏1، ص172)

و أخرج ابن جریر من طریق العوفى عن ابن عباس قال ان الله قذف فی قلب أبى سفیان الرعب یوم أحد بعد الذی کان منه فرجع إلى مکة فقال النبی صلى الله علیه و سلم ان أبا سفیان قد أصاب منکم طرفا و قد رجع و قذف الله فی قلبه الرعب و کانت وقعة أحد فی شوال و کان التجار یقدمون المدینة فی ذى القعدة فینزلون ببدر الصغرى فی کل سنة مرة و انهم قدموا بعد وقعة أحد و کان أصاب المؤمنین القرح و اشتکوا ذلک إلى النبی صلى الله علیه و سلم و اشتد علیهم الذی أصابهم و ان رسول الله صلى الله علیه و سلم ندب الناس لینطلقوا معه و قال انما ترحلون ألان فتأتون الحج و لا تقدرون على مثلها حتى عام مقبل فجاء الشیطان فخوف أولیاءه فقال إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فأبى علیه الناس ان یتبعوه فقال انى ذاهب و ان لم یتبعنی أحد فانتدب معه أبو بکر و عمر و على و عثمان و الزبیر و سعد و طلحة و عبد الرحمن بن عوف و عبد الله بن مسعود و حذیفة بن الیمان و أبو عبیدة بن الجراح فی سبعین رجلا فساروا فی طلب أبى سفیان فطلبوه حتى بلغوا الصفراء فانزل الله الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ الآیة. (الدر المنثور، ج‏2، ص102)

و أخرج ابن أبى حاتم عن الحسن قال ان أبا سفیان و أصحابه أصابوا من المسلمین ما أصابوا و رجعوا فقال رسول الله صلى الله علیه و سلم ان‏ أبا سفیان قد رجع و قد قذف الله فی قلبه الرعب فمن ینتدب فی طلبه فقام النبی صلى الله علیه و سلم و أبو بکر و عمر و عثمان و على و ناس من أصحاب النبی صلى الله علیه و سلم فتبعوهم فبلغ أبا سفیان ان النبی صلى الله علیه و سلم یطلبه فلقى عیرا من التجار فقال ردوا محمدا و لکم من الجعل کذا و کذا و أخبروهم انى قد جمعت لهم جموعا و انى راجع إلیهم فجاء التجار فأخبروا بذلک النبی صلى الله علیه و سلم فقال النبی صلى الله علیه و سلم حسبنا الله فانزل الله الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ الآیة (الدر المنثور، ج‏2، ص102)

[6] . لما انصرف أبو سفیان و أصحابه من أحد فبلغوا الروحاء ندموا على انصرافهم عن المسلمین و تلاوموا فقالوا لا محمدا قتلهم و لا الکواعب أردفتم قتلتموهم حتى إذا لم یبق منهم إلا الشرید ترکتموهم فارجعوا فاستأصلوهم فبلغ ذلک الخبر رسول الله ص فأراد أن یرهب العدو و یریهم من نفسه و أصحابه قوة فندب أصحابه للخروج فی طلب أبی سفیان و قال أ لا عصابة تشدد لأمر الله تطلب عدوها فإنها أنکأ للعدو و أبعد للسمع فانتدب عصابة منهم مع ما بهم من القراح و الجراح الذی أصابهم یوم أحد و نادى منادی رسول الله ألا لا یخرجن أحد إلا من حضر یومنا بالأمس و إنما خرج رسول الله ص لیرهب العدو و لیبلغهم أنه خرج فی طلبهم فیظنوا به قوة و إن الذی أصابهم لم یوهنهم من عدوهم فینصرفوا فخرج فی سبعین رجلا حتى بلغ حمراء الأسد و هی من المدینة على ثمانیة أمیال‏.

[7] . ثُمَّ کَانَتْ غَزْوَةُ حَمْرَاءِ الْأَسَدِ قَوْلُهُ الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ الْآیَةَ ذَکَرَ الْفَلَکِیُّ الْمُفَسِّرُ عَنِ الْکَلْبِیِّ عَنْ أَبِی صَالِحٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ وَ عَنْ أَبِی رَافِعٍ أَنَّهَا نَزَلَتْ فِی عَلِیٍّ ع وَ ذَلِکَ أَنَّهُ نَادَى یَوْمَ الثَّانِی مِنْ أُحُدٍ فِی الْمُسْلِمِینَ فَأَجَابُوهُ وَ تَقَدَّمَ عَلِیٌّ بِرَایَةِ الْمُهَاجِرِینَ فِی سَبْعِینَ رَجُلًا حَتَّى انْتَهَى إِلَى حَمْرَاءِ الْأَسَدِ لِیُرْهِبَ الْعَدُوَّ وَ هِیَ سُوقٌ عَلَى ثَلَاثَةِ أَمْیَالٍ مِنَ الْمَدِینَةِ ثُمَّ رَجَعَ إِلَى الْمَدِینَةِ یَوْمَ الْجُمُعَة.

[8] . رُوِیَ عَنْ أَبِی رَافِعٍ بِطُرُقٍ کَثِیرَةٍ- أَنَّهُ لَمَّا انْصَرَفَ الْمُشْرِکُونَ یَوْمَ أُحُدٍ بَلَغُوا الرَّوْحَاءَ قَالُوا لَا الْکَوَاعِبَ أَرْدَفْتُمْ وَ لَا مُحَمَّداً قَتَلْتُمْ ارْجِعُوا فَبَلَغَ ذَلِکَ رَسُولَ اللَّهِ ص فَبَعَثَ فِی آثَارِهِمْ عَلِیّاً فِی نَفَرٍ مِنَ الْخَزْرَجِ فَجَعَلَ لَا یَرْتَحِلُ الْمُشْرِکُونَ مِنْ مَنْزِلٍ إِلَّا نَزَلَهُ عَلِیٌّ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ وَ فِی خَبَرِ أَبِی رَافِعٍ أَنَّ النَّبِیَّ تَفَلَ عَلَى جِرَاحِهِ وَ دَعَا لَهُ وَ بَعَثَهُ خَلْفَ الْمُشْرِکِینَ فَنَزَلَتْ فِیهِ الْآیَةُ.

[9] . و ذکر علی بن إبراهیم بن هاشم فی تفسیره أن رسول الله ص قال هل من رجل یأتینا بخبر القوم فلم یجبه أحد فقال أمیر المؤمنین أنا آتیک بخبرهم قال اذهب فإن کانوا رکبوا الخیل و جنبوا الإبل فإنهم یریدون المدینة و إن کانوا رکبوا الإبل و جنبوا الخیل فإنهم یریدون مکة فمضى أمیر المؤمنین (ع) على ما به من الألم و الجراح حتى کان قریبا من القوم فرآهم قد رکبوا الإبل و جنبوا الخیل فرجع و أخبر رسول الله ص بذلک فقال أرادوا مکة فلما دخل رسول الله المدینة نزل جبرائیل فقال یا محمد ص إن الله عز و جل یأمرک أن تخرج و لا یخرج معک إلا من به جراحة فأقبلوا یکمدون جراحاتهم و یداوونها فأنزل الله تعالى على نبیه ص «وَ لا تَهِنُوا فِی ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَکُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَما تَأْلَمُونَ» فخرجوا على ما بهم من الألم و الجراح حتى بلغوا حمراء الأسد.

[10] . وَ بِالْإِسْنَادِ الْمُتَقَدِّمِ آنِفاً [= فُرَاتٌ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَکَمِ قَالَ حَدَّثَنَا حَسَنُ بْنُ حُسَیْنٍ قَالَ حَدَّثَنَا حِبَّانُ عَنِ الْکَلْبِیِّ عَنْ أَبِی صَالِحٍ‏] عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‏ فی قَوْلِهِ «الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ» یَعْنِی الْجِرَاحَةَ «لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ» [قَالَ‏] نَزَلَتْ فِی عَلِیِّ [بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع‏] وَ تِسْعَةِ نَفَرٍ [مَعَهُ‏] بَعَثَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص فِی أَثَرِ أَبِی سُفْیَانَ حِینَ ارْتَحَلَ فَاسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ [وَ رَسُولِهِ ص وَ لِلرَّسُولِ‏].

[11] . و قال مجاهد و عکرمة نزلت هذه الآیات فی غزوة بدر الصغرى و ذلک أن أبا سفیان قال یوم أحد حین أراد أن ینصرف یا محمد موعد بیننا و بینک موسم بدر الصغرى القابل إن شئت فقال رسول الله ذلک بیننا و بینک فلما کان العام المقبل خرج أبو سفیان فی أهل مکة حتى نزل مجنة من ناحیة الظهران ثم ألقى الله علیه الرعب فبدا له فلقی نعیم بن مسعود الأشجعی و قد قدم معتمرا فقال له أبو سفیان إنی واعدت محمدا و أصحابه أن نلتقی بموسم بدر الصغرى و أن هذه عام جدب و لا یصلحنا إلا عام نرعى فیه الشجر و نشرب فیه اللبن و قد بدا لی أن لا أخرج إلیها و أکره أن یخرج محمد و لا أخرج أنا فیزیدهم ذلک جرأة فالحق بالمدینة فثبطهم و لک عندی عشرة من الإبل أضعها على ید سهیل بن عمرو فأتى نعیم المدینة فوجد الناس یتجهزون لمیعاد أبی سفیان فقال لهم بئس الرأی رأیکم أتوکم فی دیارکم و قرارکم فلم یفلت منکم إلا شرید فتریدون أن تخرجوا و قد جمعوا لکم عند الموسم فو الله لا یفلت منکم أحد فقال رسول الله ص و الذی نفسی بیده لأخرجن و لو وحدی فأما الجبان فإنه رجع و أما الشجاع فإنه تأهب للقتال و قال حسبنا الله و نعم الوکیل فخرج رسول الله فی أصحابه حتى وافوا بدر الصغرى و هو ماء لبنی کنانة و کانت موضع سوق لهم فی الجاهلیة یجتمعون إلیها فی کل عام ثمانیة أیام فأقام ببدر ینتظر أبا سفیان و قد انصرف أبو سفیان من مجنة إلى مکة فسماهم أهل مکة جیش السویق و یقولون إنما خرجتم تشربون السویق و لم یلق رسول الله و أصحابه أحدا من المشرکین ببدر و وافق السوق و کانت لهم تجارات فباعوا و أصابوا للدرهم درهمین و انصرفوا إلى المدینة سالمین غانمین؛

و قد روى ذلک أبو الجارود عن الباقر (ع).

[12] . أَخْبَرَنِی الْوَالِدُ، عَنْ أَبِی حَفْصِ بْنِ شَاهِینَ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ نُصَیْرٍ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَیْمَانَ، قَالَ: حَدَّثَنَا ضِرَارُ بْنُ صُرَدَ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ هَاشِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی رَافِعٍ، عَنْ عَوْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی رَافِعٍ عَنْ أَبِیهِ‏ عَنْ أَبِی رَافِعٍ‏ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص بَعَثَ عَلِیّاً فِی أُنَاسٍ مِنَ الْخَزْرَجِ حِینَ انْصَرَفَ الْمُشْرِکُونَ مِنْ أُحُدٍ، فَجَعَلَ لَا یَنْزِلُ الْمُشْرِکُونَ مَنْزِلًا إِلَّا نَزَلَهُ عَلِیٌّ ع فَأَنْزَلَ اللَّهُ فِی ذَلِکَ‏ الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ‏ [یَعْنِی‏] الْجِرَاحَاتِ‏ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ‏ هُوَ نُعَیْمُ بْنُ مَسْعُودٍ الْأَشْجَعِیُ‏ إِنَّ النَّاسَ‏ هُوَ أَبُو سُفْیَانَ بْنُ حَرْبٍ [قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا: حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ، فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ، لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ اتَّبَعُوا رِضْوانَ اللَّهِ، وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَظِیمٍ‏].

قَالَ السَّبِیعِیُّ: وَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ الدَّهَّانُ، وَ الْحُسَیْنُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الْجَصَّاصُ، قَالا: حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَکَمِ‏ قَالَ: حَدَّثَنَا حَسَنُ بْنُ حُسَیْنٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا حِبَّانُ، عَنِ الْکَلْبِیِّ، عَنْ أَبِی صَالِحٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ‏ فِی قَوْلِهِ: ... الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ‏ إِلَى [قَوْلِهِ‏] أَجْرٌ عَظِیمٌ‏ نَزَلَتْ فِی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ تِسْعَةِ نَفَرٍ مَعَهُ بَعَثَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص فِی أَثَرِ أَبِی سُفْیَانَ حِینَ ارْتَحَلَ، فَاسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ‏ . [و الحدیث رواه‏] فی [التفسیر] العتیق عن أبی رافع‏.

[13] . و قوله: الَّذِینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ یعنى‏ الجراحة لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِیمٌ نزلت فی علىّ علیه السلام و تسعة نفر معه، بعثهم رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه فی أثر.

 


ادامه جلسه 843

ادامه جلسه 843

 

 

 

2) از پیامبر اکرم ص روایت شده است:

کسی که تقوای الهی پیشه کند قدرتمند زندگی کند و در سرزمین دشمنش هم ایمن باشد.

الدعوات (للراوندی)، ص292

قَالَ النَّبِیُّ ص: مَنِ اتَّقَى اللَّهَ عَاشَ قَوِیّاً وَ سَارَ فِی بِلَادِ عَدُوِّهِ آمِنا.

 

3) از رسول الله ص روایت شده که فرمودند:

هیچکس در راه خدا مجروح نمی‌شود - و خداوند آگاهتر است به هرکسی که در راه او مجروح شود - مگر اینکه روز قیامت می‌آید در حالی که [خونین است:] رنگ، رنگ خون است، اما بویش بوی مُشک است.

سنن سعید بن منصور، ج2، ص261[1]

حَدَّثَنَا سَعِیدٌ قَالَ: حدثنا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ أَبِی الزِّنَادِ، عَنْ أَبِیهِ، عَنِ الْأَعْرَجِ، عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ :

«لَا یُکْلَمُ أَحَدٌ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَنْ یُکْلَمُ فِی سَبِیلِهِ إِلَّا جَاءَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، اللَّوْنُ لَوْنُ دَمٍ، وَالرِّیحُ رِیحُ مِسْکٍ»[2]

 

4) روایت شده است که هنگامی که در جنگ احد پیامبر اکرم ص مجروح شد، ابوسعید خدری محل جراحت را مکید تا پاک شد و سفیدی نمایان گشت.

به او گفته شد: آنچه را مکیدی، تف کن!

گفت: به خدا سوگند که هرگز آن را از دهانم بیرون نیندازم!

سپس برخاست و دوباره به جهاد مشغول شد و رسول الله ص فرمود: هرکه می‌خواهد به مردی از اهل بهشت بنگرد، به این شخص بنگرد؛

و نهایتاً او به شهادت رسید.

سنن سعید بن منصور، ج2، ص261، ح2573

حَدَّثَنَا سَعِیدٌ قَالَ: نا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ وَهْبٍ، قَالَ: أنا عَمْرُو بْنُ الْحَارِثِ، أَنَّ عُمَرَ بْنَ السَّائِبِ، حَدَّثَهُ أَنَّهُ بَلَغَهُ أَنَّ مَالِکًا أَبَا أَبِی سَعِیدٍ الْخُدْرِیِّ لَمَّا جُرِحَ النَّبِیُّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ  یَوْمَ أُحُدٍ مَصَّ جُرْحَهُ حَتَّى أَنْقَاهُ وَلَاحَ أَبْیَضَ،

فَقِیلَ لَهُ: مُجَّهُ،

فَقَالَ: لَا وَاللَّهِ لَا أَمُجُّهُ أَبَدًا، ثُمَّ أَدْبَرَ یُقَاتِلُ،

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ : «مَنْ أَرَادَ أَنْ یَنْظُرَ إِلَى رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ، فَلْیَنْظُرْ إِلَى هَذَا» فَاسْتُشْهِدَ.

 

تدبر

1) «الْمُؤْمِنین‏؛ الَّذینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظیمٌ»

خداوند در آیه قبل فرمود که اجر مومنان را ضایع نمی‌کند. در این آیه دارد این مومنان - که اجرشان ضایع نمی‌شود - را شرح می‌دهد؛ و از پاداش عظیم کسانی سخن می‌گوید که حتی وقتی زخم و جراحتی در راه دین به آنان می‌رسد باز دعوت خدا و رسولش را اجابت می‌کنند و با تقوا و احسان پیش می‌روند.

یعنی مومن واقعی نه‌تنها در حین سختی‌ها دست از پیامبر ص و دین برنمی‌دارد؛ بلکه بعد از پایان سختی‌ و پیش از التیام از مشکلاتِ پیش آمده، باز دعوت خدا و رسول را برای سختی بعدی اجابت می‌کند و در راه آرمان دین، ذره‌ای کم نمی‌گذارد.

برای تامل بیشتر

چه بسا علت اینکه مومنان واقعی این گونه‌اند این است که رهبر و اسوه‌شان این گونه است، گویی در منطق مومن، راحتی و خستگی گرفتن جایی ندارد: چنانکه خداوند به پیامبرش می‌فرماید: همین که کاری را تمام کردی بلافاصله به کار بعدی مشغول شو: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَب‏» (انشراح/7)

حکایت

آخرین دست نوشته شهید چمران دقایقی قبل از شهادت، داخل ماشین و در حال رفتن به سوی دهلاویه نوشته شد. این دستنوشته بعد از شهادت از جیب پیراهنش بیرون آورده شد درحالی که خون آلود بود:

«ای حیات! با تو وداع می‌کنم، با همه مظاهر و جبروتت.

ای پاهای من! می‌دانم که فداکارید و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه‌وار به حرکت درمی‌آیید؛ اما من آرزویی بزرگتر دارم. به قدرت آهنینم محکم باشید؛ این پیکر کوچک ؛ ولی سنگین از آرزوها، نقشه ها و امیدها و مسئولیت‌ها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید. دراین لحظات آخر عمر، آبروی مرا حفظ کنید.

شما سالهای دراز به من خدمت‌ها کرده‌اید. از شما آرزو می‌کنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه، ادا کنید.

ای دست های من! قوی و دقیق باشید.

ای چشمان من! تیزبین باشید.

ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل کن.

به شما قول می‌دهم که پس از چند لحظه همة شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید. من چند لحظه بعد به شما آرامش می‌دهم؛ آرامشی ابدی.

چه،

این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.»

 

2) «الَّذینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ»

چرا به گفتن «استجابوا لله» بسنده نکرد و اجابت رسول را هم مطرح کرد؟

الف. چه‌بسا از این جهت که در جنگ احد هم خدا را عصیان کردند و  هم رسول را؛ خدا را عصیان کردند از این جهت که از میدان جنگ گریختند و یا در میدان جنگ حاضر نشدند؛ و رسول را عصیان کردند هم آن تیراندازانی که علی‌رغم دستور حضرت موضعشان را ترک کردند و هم اینکه هنگامی که برای فرار از کوه بالا می‌رفتند و هرچه رسول آنان را می‌خواند جوابی نمی دادند (إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى‏ أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فی‏ أُخْراکُم‏؛ ‌آل عمران/153) در واقع، چون می خواهد به آن دو گونه تمرد اشاره کند اینجا اجابت هر دو را آورد. (المیزان، ج‏4، ص63)

ب. با توجه به اینکه آیات قبل هم ناظر به منافقان بود، شاید می خواهد اصرار ورزد که اجابت خدا و رسول از هم جدایی ندارد؛ در برابر این منطق منافقان که اصرار داشتند که بگویند اگر مطلبی مطلب خداست پیروی می‌کنیم و اگر مطلب خود رسول است اجابت نمی‌کنیم.

نکته تخصصی: راه شناسایی منافق

یکی از ویژگی‌های منافقان این است که به گونه‌ای وانمود می‌کنند که می‌شود خدا را قبول داشت، اما از دستورات پیامبر تمرد کرد!

قرآن در جای دیگر می‌فرماید: وقتی آنان را به سوی خدا و رسول می‌خوانند آنان در مقابل دعوت به رسول - و نه دعوت به خدا - سنگ‌اندازی می‌کنند: «وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَیْتَ الْمُنافِقینَ یَصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً» (نساء/61)

در واقع، بدین ترتیب منافقان - که خداوند آنها را در عمق وجود خویش به کافران ملحق می‌کند - می‌خواهند در ذهنیت مردم بین خدا و رسول (إِنَّ الَّذینَ یَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ و یُریدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُریدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِکَ سَبیلا؛ نساء/150) و در حقیقت بین اطاعت از خدا و اطاعت از رسول فرق بگذارند.

نکته تخصصی فلسفه دین

آیا تئوری «دین حداقلی» که به بهانه‌هایی نظیر حفظ قداست دین، اصرار دارد که دین در همه عرصه‌ها حضور پیدا نکند؛ و به تعبیر دیگر، سخن دین در همه‌جا مورد اعتنا نباشد؛ و یا بسیاری از احکام شریعت را مربوط به پیامبر ص و زمانه او، و نه مربوط به اصل دین می‌شمرد، مصداق بارز پیروی از منطق نفاق نیست؟!

ج. ...

 

3)  «الَّذینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظیمٌ»

بعد از تایید جوابگویی آنان به دعوت خدا و رسول، از احسان و تقوا نام برد و نفرمود «لهم اجر عظیم»، بلکه فرمود «برای کسانی که نیکی کردند از آنان، و تقوا پیشه نمودند، پاداشی عظیم است»!

این نشان می‌دهد که اجابت دعوت خدا و رسول، یک عمل ظاهری است که ممکن است با حقیقت احسان و تقوا - که پاداش عظیم در حقیقت، در گروی اینهاست- همراه نباشد؛ و این از مراقبت‌های قرآن است که کسی در حد ظاهر عمل متوقف نشود و این تعبیر نشان می‌دهد که همه این مجروحانی که دعوت پیامبر را استجابت کردند، لزوما اخلاص نداشته‌اند بلکه در میان آنان کسانی هم بوده‌اند که واقعا درصدد نیکوکاری و تقوا نبوده‌اند (المیزان، ج‏4، ص63)[3]

به تعبیر دیگر، حضور در جبهه و مجروح شدن، اگر همراه با تقوا نباشد بى‏ارزش است! (تفسیر نور، ج1، ص652)

برای تامل بیشتر

برخی از مفسران تعجب کرده‌اند که کسی در راه خدا مجروح شود و باز دعوت پیامبر را لبیک گوید، با این حال، مشمول کسانی که اجر عظیم دارند نباشند؛ از این رو یا «مِن» در عبارت «للذین احسنوا منهم» را «مِن» بیانیه گرفته‌اند که در مقام بیان همه آنهاست (به معنای «اعم از همه آنان»)؛ نه «مِن» تبعیضیه، که فقط شامل برخی از آنان شود؛ و یا «منهم» را حال برای «احسنوا» قرار داده‌اند (البحر المحیط، ج3، ص436)[4] اما چنانکه دیگران تذکر داده‌اند این مطلب با سیاق آیه سازگار نیست (المیزان، ج‏4، ص63) و به نظر می‌رسد مشکل اینها در آن بوده که درک درستی از «نفاق» در قرآن ندارند:

اگر کسی مفهوم منافق در قرآن را درست دریابد و بفهمد که منافق لزوما «کافرِ چهره‌پنهان کرده» نیست؛ بلکه بسیاری بوده‌اند که ابتدا مومن بوده و بعدا منافق شده‌اند: « إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ کَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا کُفْراً لَمْ یَکُنِ اللَّهُ لِیَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِیَهْدِیَهُمْ سَبیلا؛ بَشِّرِ الْمُنافِقینَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلیماً» (نساء/137-138)

تفصیل این توضیح درباره اینکه منافق با کافر چهره‌پوشیده متفاوت است، در جلسه 838، تدبر6 گذشت:

http://yekaye.ir/ale-imran-3-167/

ثمره اجتماعی

بعید نیست که کسی جانباز جنگ تحمیلی باشد، اما بعد از جنگ و در کوران حوادث کم‌کم در مسیر باطل قرار گیرد و آخرتش را از دست بدهد و جزء کسانی که مشمول اجر عظیم خواهند شد، نشود!

 

4) «الَّذینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا ...»

آوردن کلمه «منهم» نشان می‌دهد:

برخى از اصحاب پیامبر ص که در جبهه هم شرکت کرده‏‌اند، از سلامت فکر و تقوا دور شدند. (تفسیر نور، ج1، ص652)

نقدی بر نظریه عدالت صحابه

اهل سنت هر مسلمانی که بعد از اسلام آوردنش پیامبر ص را دیده باشد «صحابه» می‌دانند و بر اساس جمله‌ «اصحابى کالنجوم بایهم اقتدیتم اهتدیتم: اصحاب من مانند ستارگان‌اند؛ به هر کدام اقتدا کنید هدایت می‌شوید!‏» که آن را حدیث نبوی می‌پندارند، به عدالت تمامی صحابه و جواز پیروی از تمامی آنان معتقدند. وقتی بر آنان اعتراض شود که «پس منافقان چطور؟» پاسخ می‌دهند که منافقان افراد کاملا شناخته شده‌ای (عبدالله بن اُبَیّ و یارانش) بودند و البته اینها صحابه محسوب نمی‌شوند؛ اما بقیه همگی صحابه‌اند.

این روایت با بسیاری از آیات قرآن در تعارض است؛ و از این رو، مصداق بارز حدیث جعلی‌ای است که پیامبر ص فرمود حدیث مرا به قرآن عرضه کنید و اگر دروغ بود به دیوار بکوبید! مثلا در بسیاری از آیات تصریح شده که «تو بسیاری از منافقان را نمی‌شناسی» (مثلا: توبه/101) در نتیجه بسیاری از کسانی که طبق ضابطه فوق مصداق صحابه می‌باشند، از نظر قرآن مصداق منافق‌اند.

آیه کنونی نیز مصداقی از آیاتی است که آن برداشت را نفی می‌کند: در تاریخ واضح است که عبدالله بن ابی و دار و دسته‌اش در جنگ احد نیامدند؛ پس هیچیک از مجروحان جنگ احد، مصداق منافقان مذکور نیستند؛ با این حال، خداوند اینان که همه اینان که مجروح شده‌اند و دعوت بعدی پیامبر ص را هم اجابت گفتند، شایسته اجر عظیم نمی‌داند.

 

5) «الَّذینَ اسْتَجابُوا ... لِلَّذینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظیمٌ»

در تدبر 3، چرایی افزودن دو عبارت «احسان» و «تقوا» بر استجابت بیان شد؛

اکنون سوال این است که این دو تعبیر خودشان با هم چه تفاوتی دارند؟

الف. احسان به معنای نیکی کردن است و تقوا از ماده «وقی» به معنای خود را نگهداشتن؛ شاید با این دو تعبیر می‌خواهد نشان دهد که هم در کارهای خیر پیشتازند و هم در کارهای بد خودنگهدار؛ هم به واجبات اهتمام می‌ورزند و هم از گناهان و محرمات اجتناب می‌کنند.

ب. ...

 

6) «الَّذینَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ»

مومن اجابت رسول را کاملا در راستای اجابت خدا می‌بیند؛ و وقتی رسول، حتی بعد از آنکه وی جراحت و سختی دیده، از او دعوت می‌کند که باز برای کارزار بعدی آماده شود،‌ دعوت وی را اجابت می‌کند؛

اما منافق برای حفظ جان خود، از همان ابتدا هم در برابر دعوت پیامبر، و مفید بودن اقدام ایشان، تشکیک می‌کرد (آیه 167؛ جلسه  بویژه تدبرهای 3 و 8 و 9  http://yekaye.ir/ale-imran-3-167/ )

 

7) «الَّذینَ اسْتَجابُوا ... لِلَّذینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظیمٌ»

چرا «منهم» را بعد از کلمه «أحسنوا» آورد و نفرمود «للذین احسنوا و اتقوا منهم» (آن گونه که اغلب مترجمان ترجمه کرده‌اند که «برای کسانی از آنان که نیکی و تقوا پیشه کردند»)

الف. چه‌بسا می‌خواهد نشان دهد که «احسنوا» ناظر به استجابت آنان باشد ولی «اتقوا» ناظر به عرصه‌های بعدی زندگی‌شان؛ یعنی درست است که اجابت خدا و رسول پاداش دارد؛ اما بهره‌مندی از پاداش عظیم شرط و شروطی دارد؛ آنگاه همین جا نیز دو معنا قابل برداشت است که این دو عبارت را دو شرط مستقل ببینیم یا دو شرط در طول هم:

الف.1. اجر عظیم برای کسانی است  که اولا این اجابتشان را به بهترین وجه انجام دادند؛ و ثانیا در ادامه زندگی‌شان تقوا پیشه می‌کنند.

الف.2. اجر عظیم برای دو گروه است: یکی کسانی از آنان که اجابت کردند، یعنی فقط کسانی که اجابتشان را به بهترین وجه انجام دادند؛ و یا کسانی که اگرچه اجابتشان نیکو نبود و مصداق «احسنوا منهم» نیستند؛ اما در ادامه زندگی‌شان تقوا پیشه کردند.

ب. ...

 

8) «لِلَّذینَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظیمٌ»

کسی که در دنیا نیکوکاری و تقوا پیشه کند، شاید به لحاظ محاسبات مادی اندکی ضرر کند، اما پاداشی عظیم در انتظار اوست.

 

حکایت

مجمع البیان، ج‏2، ص887-888

و روی محمد بن إسحاق بن یسار عن عبد الله بن خارجة بن زید بن ثابت عن أبی السائب أن رجلا من أصحاب النبی ص من بنی عبد الأشهل کان شهد أحدا قال شهدت أحدا أنا و أخ لی فرجعنا جریحین فلما أذن مؤذن رسول الله ص بالخروج فی طلب العدو قلنا لا تفوتنا غزوة مع رسول الله فو الله ما لنا دابة نرکبها و ما منا إلا جریح ثقیل فخرجنا مع رسول الله ص و کنت أیسر جرحا من أخی فکنت إذا غلب حملته عقبة و مشى عقبة حتى انتهینا مع رسول الله ص إلى حمراء الأسد فمر برسول الله معبد الخزاعی بحمراء الأسد و کانت خزاعة مسلمهم و کافرهم عیبة رسول الله بتهامة صفقتهم معه لا یخفون عنه شیئا و معبد یومئذ مشرک فقال یا محمد ص و الله لقد عز علینا ما أصابک فی قومک و أصحابک و لوددنا أن الله کان أعفاک فیهم ثم خرج من عند رسول الله ص حتى لقی أبا سفیان و من معه بالروحاء و أجمعوا الرجعة إلى رسول الله ص و قالوا قد أصبنا حد أصحابه و قادتهم و أشرافهم ثم رجعنا قبل أن نستأصلهم فلما رأى أبو سفیان معبدا قال ما وراک یا معبد قال محمد ص قد خرج فی أصحابه یطلبکم فی جمع لم أر مثله قط یتحرقون علیکم تحرقا و قد اجتمع علیه من کان تخلف عنه فی یومکم و ندموا على صنیعهم و فیه من الحنق علیکم ما لم أر مثله قط قال ویلک ما تقول قال فأنا و الله ما أراک ترتحل حتى ترى نواصی الخیل قال فو الله لقد أجمعنا الکرة علیهم لنستأصلهم قال فأنا و الله أنهاک عن ذلک فو الله لقد حملنی ما رأیت على أن قلت أبیاتا من شعر قال و ما قلت قال قلت:

 کادت تهد من الأصوات راحلتی      /         إذ سألت الأرض بالجرد الأبابیل‏

 تردى بأسد کرام لا تنابلة     /         عند اللقاء و لا خرق معازیل‏

 فظلت عدوا أظن الأرض مائلة        /         لما سموا برئیس غیر مخذول‏

 و قلت ویل لابن حرب من لقائکم    /         إذا تغطمطت البطحاء بالخیل‏

 إنی نذیر لأهل السبل ضاحیة          /         لکل ذی إربة منهم و معقول‏

 من جیش أحمد لا وخش تنابلة       /         و لیس یوصف ما أثبت بالقیل‏

قال فثنى ذلک أبا سفیان و من معه و مر به رکب من عبد قیس فقال أین تریدون فقالوا نرید المدینة قال فهل أنتم مبلغون عنی محمدا رسالة أرسلکم بها إلیه و أحمل لکم إبلکم هذه زبیبا بعکاظ غدا إذا وافیتمونا قالوا نعم قال فإذا جئتموه فأخبروه أنا قد أجمعنا الکرة علیه و على أصحابه لنستأصل بقیتهم و انصرف أبو سفیان إلى مکة و مر الرکب برسول الله و هو بحمراء الأسد فأخبره بقول أبی سفیان فقال رسول الله و أصحابه حسبنا الله و نعم الوکیل ثم انصرف رسول الله إلى المدینة بعد الثالثة و قد ظفر فی وجهه ذلک بمعونة ابن المغیرة بن العاص و أبی قرة الجمحی و هذا قول أکثر المفسرین.

 


[1] . یادآوری می‌شود که این کتاب از کتب اهل سنت است؛ شماره این حدیث2572 است، حدیث 2571 هم بسیار شبیه همین است:

حَدَّثَنَا سَعِیدٌ قَالَ: نا سُفْیَانُ، عَنْ أَبِی الزِّنَادِ، عَنِ الْأَعْرَجِ، عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ : «لَا یُکْلَمُ أَحَدٌ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَنْ یُکْلَمُ فِی سَبِیلِهِ إِلَّا جَاءَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَجُرْحُهُ یَثْعَبُ دَمًا، الدَّمُ لَوْنُ دَمٍ، وَالرِّیحُ رِیحُ مِسْکٍ»

[2] . همچنین در سنن الدارمی، ج3، ص1558 روایت شده است:

أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الرَّقَاشِیُّ، حَدَّثَنَا یَزِیدُ بْنُ زُرَیْعٍ، حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ، حَدَّثَنِی عَمِّی، مُوسَى بْنُ یَسَارٍ عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ، قَالَ: قَالَ َرَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ [آله و] سَلَّمَ : «مَا مِنْ مَجْرُوحٍ یُجْرَحُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ، إِلَّا بَعَثَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ یَوْمَ الْقِیَامَةِ، وَجُرْحُهُ یَدْمَى الرِّیحُ رِیحُ الْمِسْکِ، وَاللَّوْنُ لَوْنُ الدَّمِ»

[3] . قصر الوعد على بعض أفراد المستجیبین لأن الاستجابة فعل ظاهری لا یلازم حقیقة الإحسان و التقوى اللذین علیهما مدار الأجر العظیم، و هذا من عجیب مراقبة القرآن فی بیانه حیث لا یشغله شأن عن شأن، و من هنا یتبین أن هؤلاء الجماعة ما کانوا خالصین لله فی أمره بل کان فیهم من لم یکن محسنا متقیا یستحق عظیم الأجر من الله سبحانه، و ربما یقال: إن «من» فی قوله: «مِنْهُمْ» بیانیة کما قیل مثله فی قوله تعالى: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ- إلى أن قال-: وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً: «الفتح: 29»، و هو تأول بما یدفعه السیاق.

[4] . و «من» فی «منهم» قال الزمخشری: للتبیین مثلها فی قوله تعالى: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» لأن الذین استجابوا للّه و الرسول قد أحسنوا کلهم و اتقوا، إلا بعضهم... انتهی. و قال أبو البقاء: منهم حال من الضمیر فی أحسنوا، فعلى هذا تکون من للتبعیض و هو قول من لا یرى أن من تکون لبیان الجنس.