سفارش تبلیغ
صبا

869) سوره هود (11) آیه 82 فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِیَ

 بسم الله الرحمن الرحیم

869) سوره هود (11) آیه 82

فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ

8 جمادی‌الاولی 1440

ترجمه

پس هنگامی که امر ما آمد آن را زیر و رو کردیم و بر آن بارانی از سنگ‌هایی از سجّیلِ [= سنگ‌گِلِ] نضج‌یافته و درهم‌تنیده باریدیم.

نکات ادبی

عالِیَها

قبلا بیان شد که ماده «علو» در اصل به معنای بلندی و رفعت و عُلُوّ می‌باشد؛ و درباره کاربردهای قرآنی مختلف این واژه نیز توضیحاتی گذشت.

جلسه 518 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-28/

سافِلَها

ماده «سفل» برای اشاره به پایین و پست به کار می‌رود؛ و اغلب اهل لغت به بیان اینکه نقطه مقابل «علو» است بسنده نموده؛ و به کاربرد آن به صورت «سَفِلة» برای اشاره به افراد پست و دون اشاره کرده‌اند (که این کلمه «جمع» است؛ از این رو، نمی‌گویند فلانی سفله است؛ بلکه می‌گویند فلانی «مِن سَفِلة الناس» است. (مثلا: معجم مقاییس اللغه، ج‏3، ص8) و حداکثر اشاره کرده‌اند که این تقابل فقط بین «سُفْل» و «عُلُوّ» نیست؛ بلکه «سافل» هم در مقابل «عالی» (فَجَعَلْنا عالِیَها سافِلَها؛ حجر/ 74) به کار می‌رود و معنای افعل تفضیل آن هم به صورت مذکر «أَسْفَل» (در مقابل «أعلی»: وَ الرَّکْبُ أَسْفَلَ مِنْکُمْ؛‏ أنفال/42؛ إِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّار؛ نساء/145) و هم به صورت مونث «سُفلی» در مقابل «عُلیا» (وَ جَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلى؛‏ توبة/40) به کار رفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص413).

اما برخی با توجه به کلمات دیگری که برای معنای «پایین» در عربی رواج دارد (مانند «تحت» و «دون») توضیح داده‌اند که: ماده «سفل» ‌برای امری که متصل باشد به کار می‌رود، اما «تحت» (در مقابل «فوق») برای امر منفصل؛ و تفاوتش با «دون» در این است که «دون» در اصل برای اشاره به غیریت است که البته آن غیر با تسفّل و پایین بودن همراه است. (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص173) هرچند برخی توضیح داده‌اند که معنای محوری این ماده «تحت یا دونِ دیگری بودن و از این حیث متمایز شدن» است (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ج1، ص1027)

و به نظر می‌رسد این ماده دارای بار ارزشی منفی هم می‌باشد؛ یعنی برای «پایین» بودنی به کار می‌رود که با نوعی تحقیر و کوچک شمردن همراه باشد. ضمنا با اینکه غالبا «سفل» در مقابل «علو» ، و «تحت» در مقابل «فوق» آمده است؛ اما به نظر نمی‌آید این دوگانه‌ها کاملا متمایز از هم باشند؛ چنانکه گاه «سفل» در مقابل «فوق» هم به کار رفته است: «إِذْ جاؤُکُمْ مِنْ فَوْقِکُمْ وَ مِنْ أَسْفَلَ مِنْکُمْ» (احزاب/10)

ماده «سفل» 10 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

سِجِّیلٍ 

اینکه اصل «سجّیل» از چه ماده‌ای است محل اختلاف است. یک احتمال قوی آن است که اصل این کلمه «سنگ-گِل» بوده که از زبان فارسی به عربی وارد، و بدین صورت تلفظ شده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص398)؛ بویژه که از ابوعبیده نقل شده که این را به معنای «سنگ سخت» دانسته و از فراء هم نقل شده که آن را به معنای گِل پخته شده (آجر) دانسته‌ است (البحر المحیط، ج‏6، ص174) و برخی افزوده‌اند که این کلمه با کلمه «سجّین» (کَلّا إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفی‏ سِجِّینٍ؛ وَ ما أَدْراکَ ما سِجِّینٌ؛ مطففین/7-8) هم‌معنی است و در زبان عربی اینکه حرف لام و نون به همدیگر تبدیل شود بسیار رایج است. (مجمع البیان، ج‏5، ص278) و این احتمال نزد برخی از مفسران بقدری غلبه دارد که حتی بر این باورند که کلمه «سجلّ» که به معنای «کتاب» می باشد (و مشتقات آن مانند اسجال به معنای ارسال؛ و ...) نیز از همین کلمه گرفته شده چون ابتدا نوشته‌ها روی سنگ نوشته می‌شد و به همین مناسبت از کلمه «سجّیل» کلمه «سجل» درست شد. (المیزان، ج‏10، ص343)[1]

اما برخی در مقابل بشدت با این تحلیل که این کلمه، معرّب و وارد شده از زبان فارسی باشد، مخالفند؛ و آن را از ماده «سجل» می‌دانند. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص58)

درباره ماده «سجل» کلمه «السَّجْل» به معنای دلو بزرگ و تعبیر «سَجَلت الماءَ» برای ریختن آب بسیار معروف است؛ و در اغلب تحلیل‌ها از این کلمه شروع کرده‌اند. برخی اصل معنای این ماده را «ریختن چیزی بعد از پر شدن آن» می دانند؛ چنانکه نه‌تنها به دلو بزرگ، بلکه به پستان پر از شیر هم «سَجْل» گویند و خلیل «سِجل» را به معنای پر شدن دلو دانسته؛ و ظاهرا «سِجِلّ» (یَوْمَ نَطْوِی السَّماءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ؛ انبیاء/104) را هم بدین مناسبت کتاب گویند که نوشته‌ها و معانی در آن جمع شده‌اند [معانی در آن پر شده و با خواندن به دیگران سرازیر می‌شود] و آنگاه «سجّیل»‌ می تواند از هر یک از این دومعنا گرفته شده باشد؛ و هرچند «سجّیل» ‌را به معنای شدید هم دانسته‌اند. (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص136)

برخی هم اصل معنای «سجل» را جمع کردن و گنجینه کردنی که به منظور ریختن و نشر دادن انجام شده باشد، دانسته‌اند؛ و کاربردهای مختلفش را به همین معنا برگردانده‌اند؛ و آنگاه «سجّیل» برگرفته از همین ماده در وزن فِعّیل دانسته‌اند و گفته‌اند که صیغه مبالغه است (شبیه صدّیق و شرّیر) که دلالت دارد بر چیزی که اجزایش جمع شده و شدت یافته و برای پرتاب شدن آماده گردیده است؛ و اینکه در آیه «وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ» (هود/82) با تعبیر «منضود» توصیف شده، موید همین نکته دانسته‌اند؛ و «سِجِلّ» را هم بر وزن «فِعِلّ» (شبیه فلزّ) دال بر مبالغه و شدت دانسته‌اند که نوشته‌ای است که همه چیز در آن جمع شده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص57-58) و این احتمال هم مطرح شده که سنگی بوده که در آن می نوشته‌اند و بتدریج هر وسیله‌ای که در آن نوشته می‌شد را «سِجِلّ» نامیدند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص398)

البته درباره ریشه معنایی «سجیل» احتمالات دیگری هم مطرح شده است: از جمله اینکه مشتق از «أسجل» به معنای اعطا کردن است، از این باب که همچون بارانی بوده که یکدفعه اعطاء و سرازیر می‌شود؛ یا اینکه «از سجل» به معنای دلو بزرگ گرفته شده از این جهت که همانند دلو یکدفعه رها شده است؛ و یا از «سجِل»‌ به معنای کتاب و نوشته است؛ و مقصود آن است که خداوند بر آنان مکتوب و مقدر فرمود عذاب را (مجمع البیان، ج‏5، ص278)[2]

با توجه به اختلافی که درباره ماده این کلمه وجود دارد اشاره می‌کنیم که کلمه «سجّیل» سه بار، و کلمه «سِجِلّ» یکبار و کلمه «سِجّین» دوبار در قرآن کریم به کار رفته است. (البته درباره «سجّین» یک احتمال قوی آن است که از ماده «سجن» باشد که البته ماده «سجن» در 10 مورد دیگر هم در قرآن به کار رفته است.)

مَنْضُودٍ 

ماده «نضد» در اصل دلالت دارد بر انضمام چیزی به چیز دیگر به نحو کاملا چسبیده و در کنار هم، خواه روی هم باشد یا در کنار هم (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص439) به تعبیر دیگر، ضمیمه و به هم ملحق کردن بین اجزای یک چیز ویا اشیای مختلف به نحوی که شبیه یک چیز واحد به نظر برسد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏12، ص153)

«النَّضَد» به تختی گویند که کالاها را روی آن قرار می دهند و احتمالا تعبیر «طلع نضید» [شکوفه‌های به‌هم‌پیوسته یا خوشه‏هاى روى هم چیده] از این کلمه استعاره گرفته شده است ویا «وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ» [موزِ روی هم چیده شده] (واقعة/29) از باب تشبیه به ابر متراکم است (مفردات ألفاظ القرآن، ص810)

ماده «نضد» 3 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) در بحث از آیه قبل روایتی از امام صادق ع گذشت (حدیث2). در ادامه‌اش فرمودند:

و حضرت لوط ع از آن شهرها بیرون آمد؛ و آنگاه جبرئیل امین بالهای غضب را گستراند، و اسرافیل جوانب آن شهرها را گرد آورد؛ و دردائیل بال [قدرات]ش را در انتهای سرزمین هفتم قرار داد و عزرائیل هم برای قبض روح آنان در زبانه‌هایی از آتش آماده شد.

چون سپیده فجر دمید، جبرئیل با صدای بلندی فریاد برآورد: چه بد است صبحِ جماعتِ کفرپیشگان!

و میکائیل از جانب دیگر فریاد برآورد: چه بد است صبحِ جماعتِ پرده‌دران!

و اسرافیل از سمت سوم فریاد برآورد: چه بد است صبحِ جماعتِ بزهکاران!

و دردائیل هم فریاد برآورد: چه بد است صبحِ جماعتِ گمراهان!

و عزرائیل هم با شدت تمام فریاد برآورد: چه بد است صبحِ جماعتِ غفلت‌پیشگان!

پس جبرئیل امین - همان که به طاووس ملائکه مشهور است، گردنبندی از نور بر گردن دارد و قدرتمند است - آن هفت شهر را از آخر، و از انتهای پست‌ترین سرزمین هفتم، به جناح غضب خویش برکَند؛ چنانکه آب سیاهی برآمد؛ پس به کوهها و دشتها و درختان و خانه‌ها و غرفه‌ها و رودها و مزارعه‌ها و مرتع‌ها پرداخت تا اینکه همه را زیر و رو کرد؛ تا جایی که آسمانیان فریاد آنان را شنیدند و گفتند: اینان چه کسانی‌اند که مورد غضب قرار گرفته‌اند؟ و پاسخ آمد: اینان قوم لوط‌اند.

و اینان همچنان در بر جناح [قدرت] جبرئیل بودند و همچون برگی در تندبادی شدید این سو و آن سو می‌شدند، در انتظار اینکه چه زمان فرمان سررسد؛ پس ندا داده شد: آن شهرها را درهم کن؛ پس جبرئیل امین «آن را زیر و رو کرد» و این است مراد از آن سخن خداوند متعال که فرمود: «و شهرهاى واژگون شده را که به رو درافکند؛ پس آن شهرها را پوشانید آنچه پوشانید» (نجم/52-53) که یعنی [پوشانیده شد] از سنگهایی که توسط فرشتگان بر آنجا پرتاب گردید. خداوند متعال فرمود: «پس هنگامی که امر ما آمد» یعنی عذاب ما «آن را زیر و رو کردیم و بر آن باریدیم بارانی از سنگ‌هایی از سجّیلِ [= سنگ‌گِلِ] منضود.» یعنی پشت سر هم؛ و بر هر سنگی اسم صاحبش بود [ظاهراً اشاره به ابتدای آیه بعد است که می‌فرماید: این سنگها نشان‌گذاری شده بودند].

حضرت فرمود: پس آن قوم از خواب بیدار شدند در حالی که در میان زمین و آسمان بودند؛ و آتش آنان را احاطه کرده بود و فرشتگان با سنگهایی که در آتش جهنم پخته [= آجر] شده بودند آنان را سنگ‌باران می‌کردند؛ پس چه بد بود صبح آن انذارداده‌شدگان!

تحفة الإخوان، ص48 (نسخه خطی، به نقل از البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص319-321)

قال: و خرج لوط (علیه السلام) من تلک المدائن و إذا بجبرئیل الأمین قد بسط جناح الغضب، و إسرافیل قد جمع أطراف المدائن، و دردائیل قد جعل جناحه تحت تخوم الأرض السابعة، و عزرائیل قد تهیأ لقبض أرواحهم‏ فی حراب النیران، حتى إذا برز عمود الصبح، صاح جبرئیل الأمین بأعلى صوته: یا بئس صباح قوم کافرین. و صاح میکائیل من الجانب الثانی: یا بئس صباح قوم فاسقین. و صاح إسرافیل من الجانب الثالث: یا بئس صباح قوم مجرمین. و صاح دردائیل: یا بئس صباح قوم ضالین. و صاح عزرائیل بأعلى صوته: یا بئس صباح قوم غافلین.

قال: فقلع جبرئیل الأمین- طاوس الملائکة المطوق بالنور، ذو القوة- تلک المدائن السبع عن آخرها، من تحت تخوم الأرض السابعة السفلى بجناح الغضب، حتى بلغ الماء الأسود، ثم رفعها بجبالها، و ودیانها ، و أشجارها، و دورها، و غرفها، و أنهارها، و مزارعها، و مراعیها، حتى انتهى بها إلى البحر الأخضر الذی فی الهواء، حتى سمع أهل السماء صیاح صبیانهم، و نبیح کلابهم، و صقیع‏ الدیکة، فقالوا: من هؤلاء المغضوب علیهم؟ فقیل: هؤلاء قوم لوط (علیه السلام).

و لم تزل کذلک على جناح جبرئیل، و هی ترتعد کأنها سعفة فی ریح عاصف، تنتظر متى یؤمر بهم، فنودی: در القرى بعضها على بعض. فقلبها جبرئیل الأمین، و جعل «عالیها سافلها» فذلک معنى قوله تعالى: «وَ الْمُؤْتَفِکَةَ أَهْوى‏؛ فَغَشَّاها ما غَشَّى‏» ، یعنی مِن رمی الملائکة لهم بالحجارة من فوقهم. قال الله تعالى: فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا یعنی عذابنا جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ یعنی متتابع بعضه على بعض، و کل حجر علیه اسم صاحبه- قال- فاستیقظ القوم و إذا هم بالأرض تهوی بهم من الهواء، و النیران من تحتهم، و الملائکة تقذفهم بالحجارة و هی مطبوخة بنار جهنم، و هی علیهم کالمطر، فساء صباح المنذرین.[3]

 

2) از امام صادق ع روایت شده است که درباره آیه «پس هنگامی که امر ما آمد آن را زیر و رو کردیم و بر آن بارانی از سنگ‌هایی از سجّیلِ [= سنگ‌گِلِ] نضج‌یافته و درهم‌تنیده باریدیم» فرمودند:

هیچ بنده‌ای نیست که از دنیا خارج شود و عمل قوم لوط را حلال و روا بشمرد مگر اینکه خداوند چنان سنگی را به کبد وی بزند که همان نهایتا باعث مرگ وی شود؛ ولی مردم آن را نمی‌بینند.

تفسیر القمی، ج‏1، ص336

حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ سُلَیْمَانَ الدَّیْلَمِیِّ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِهِ «وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ مُسَوَّمَةً» قَالَ:

مَا مِنْ عَبْدٍ یَخْرُجُ مِنَ الدُّنْیَا یَسْتَحِلُّ عَمَلَ قَوْمِ لُوطٍ إِلَّا رَمَاهُ اللَّهُ کَبِدَهُ مِنْ تِلْکَ الْحِجَارَةِ تَکُونُ مَنِیَّتُهُ‏ فِیهَا وَ لَکِنَّ الْخَلْقَ لَا یَرَوْنَهُ.

روایتی شبیه این روایت با اندکی تفاوت در کافی آمده است که ان شاء الله در بحث از آیه بعد خواهد آمد.

توجه

جلسه 855 حدیث4 روایتی گذشت که آن را هم می‌توان به این آیه مرتبط دانست:  http://yekaye.ir/al-aaraf-7-84/

تدبر

1) «فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها»

خداوند مدتها به بدکاران مهلت می‌دهد اما گاه بقدری بدی در جامعه‌ای تثبیت می‌شود که جز برهم‌زدن آن جامعه از بیخ و بن، چاره‌ای نمی‌ماند.

 

2) «فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها»

مقصود از تعبیر «عالیِ آن را سافلِ آن قرار دادیم» چیست؟

الف. همین تعبیر زیر و رو کردن؛ یعنی وقتی خدا بخواهد عذاب کند، شهری [یا شهرهایی] را زیر و رو می‌کند و هیچکس را یارای مقاومت نیست.

ب. کیفر کسانى که فطرت انسانى را واژگون مى‏کنند آن است که شهر بر سرشان واژگون شود. (تفسیر نور، ج‏4، ص104)

ج. یعنی کسانی که در ظاهر علو و برتری‌ای داشتند اسفل و حقیر و پست شدند و بالعکس؛ یعنی آن مردمانی که قدرتمند بودند به زیر کشیده شدند.

د. شدت عذاب و درهم‌ریختن شهر به حدی بود که مناطق مرتفع (کوهها و تپه‌ها) به مناطق زیردست (دره‌ها و ...) تبدیل شد.

ه. ...

 

3) «فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ»

چرا صرفاً به اینکه بفرماید «زیر و رویش کردیم» بسنده نکرد و از سنگباران آنجا نیز خبر داد؟

الف. شاید می‌خواهد به نحوی به فلسفه یکی از مجازات‌های اسلامی برای افرادی که مرتکب لواط (رفتار جنسی با همجنس) می‌شوند اشاره کند؛ یعنی اگر فرد همجنس‌باز سنگسار می‌شود، از باب همان عذابی است که بر قوم لوط نازل شد.

ب. ممکن است زیر و رو کردن، عذاب خود شهر باشد، و سنگباران عذاب کسانی که در شهر نبوده‌اند (به نقل از المیزان، ج‏10، ص344) و موید این برداشت آن روایاتی است که می‌گوید زن لوط همراه آنان از شهر خارج شد اما بعد از اظهار همدلی با آن قوم، سنگی از آن سنگها آمد و او را به هلاکت رساند.

ج. شاید از باب تغلیظ و تشدید در عقوبت بوده باشد؛ یعنی ابتدا زیر و رو کرد و بعد همانجا را سنگباران نمود. (به نقل از المیزان، ج‏10، ص344)

د. چه‌بسا می‌خواهد بر واقعی بودن ماجرا تاکید کند. یعنی با بیان طول و تفصیل و جزئیات واقعه، نشان دهد که گمان نکنید که داستان قوم لوط را صرفاً به عنوان یک داستان ساخته و پرداخته‌ایم.

ه. ...

 

4) «وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً»

قدرت الهى مى‏تواند به جاى باران، سنگباران کند. (تفسیر نور، ج‏4، ص104)

 

5) «أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ»

چرا به صرف سنگباران (أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً) بسنده نکرد و به نوع سنگها (از سجیل بودنشان) اشاره کرد؟ و مقصود از «سجیل» چیست؟

الف. معرب «سنگ-گِل» است (ابن عباس و سعید بن جبیر) و می‌خواسته بدین تعبیر بر صلابت آنها و یخ نبودن آنها تاکید کند تا افراد گمان نکنند که منظور تگرگ و امثال آن می‌باشد. (مجمع البیان، ج‏5، ص281)

ب. مقصود «گِل» است (قتاده و عکرمه)؛ و موید این برداشت آیه «لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجارَةً مِنْ طینٍ» (ذاریات/33) است که تعبیر «طین» را به جای «سجیل» آورده است. (مجمع البیان، ج‏5، ص281)[4]

ج. شاید می‌خواسته غیرمستقیم اشاره کند که اصل سنگ‌ها از گِل بوده (حسن بصری)؛ [که در اثر رسوبات و فشارهای لایه‌های زمین به صورت سنگ درآمده است] (مجمع البیان، ج‏5، ص281)

د. ...

 

6) «أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ»

مقصود از تعبیر «منضود» چیست؟

الف. اینکه آن سجیل از لایه‌های متراکمی تشکیل شده و به صورت سنگ درآمده است. (ربیع، به نقل از مجمع البیان، ج‏5، ص282)

ب. مقصود متراکم بودن این سنگها در کنار همدیگر است (قتاده، به نقل از مجمع البیان، ج‏5، ص282)

ج. پیاپی بودن این باران سنگهاست. (ابن‌عباس، به نقل از مجمع البیان، ج‏5، ص282)

د. ...

 

7) «فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ»

حکایت

ابن لهیعه روایت کرده که در حال طواف به دور خانه خدا بودم که به مردی رسیدم که می‌گفت»: خدایا مرا بیامرز! و گمان نکنم که بیامرزی!

به او گفتم: بنده خدا ! از خدا بترس و این گونه سخن مگو! اگر گناهانت به اندازه قطره‌های باران و برگهای درختان باشد و از خداوند طلب مغفرت کنی، خداوند می‌آمرزد که او آمرزنده و رحیم است.

گفت: بیا تا برایت حکایت خودم را تعریف کنم. نزد او رفتم و گفت: ما پنجاه نفر بودیم که همراه با سر [مقدس امام] حسین ع به سوی شام راه افتادیم. وقتی شب می‌شد سر را در جعبه‌ای می‌گذاشتیم و دور آن به میگساری می‌پرداختیم. یک شب دوستانم میگساری کردند تا مست شدند ولی من همراهشان ننوشیدم؛ چون تاریکی شب کامل شد رعدی شنیدم و برقی دیدم گویی درهای آسمان باز شد و حضرات آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق علیهم السلام و پیامبرمان حضرت محمد ص نازل شدند به همراهی جبرئیل و جمعی از فرشتگان؛ پس جبرئیل به آن جعبه نزدیک شد و سر را بیرون آورد و به خود چسباند و آن را بوسید و همگی آن پیامبران چنین کردند و پیامبر ص بر سر حسین ع گریست و پیامبران او را تعزیت می‌گفتند. جبرئیل به او گفت: محمد! همانا خداوند تبارک و تعالی به من دستور داده تا امر تو را در خصوص امتت اطاعت کنم! اگر به من دستور دهی، زلزله‌ای در زمین برای آنان درافکنم و آن را زیر و رو کنم آن گونه که با قوم لوط چنین کردم.

پیامبر ص فرمود: نه جبرئیل! مرا با آنان در پیشگاه خداوند روز قیامت توقفی خواهد بود.

سپس فرشتگان به سوی ما آمدند که ما را به هلاکت برساتنند؛ من گفتم: الامان؛ الامان؛ یا رسول الله!

و حضرت فرمود: برو که خداوند تو را نیامرزد!

اللهوف على قتلى الطفوف، ص172-173

فَرَوَى ابْنُ لَهِیعَةَ وَ غَیْرُهُ حَدِیثاً أَخَذْنَا مِنْهُ مَوْضِعَ الْحَاجَةِ قَالَ:

کُنْتُ أَطُوفُ بِالْبَیْتِ فَإِذَا بِرَجُلٍ یَقُولُ اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِی وَ مَا أَرَاکَ فَاعِلًا!

فَقُلْتُ لَهُ یَا عَبْدَ اللَّهِ اتَّقِ اللَّهَ وَ لَا تَقُلْ مِثْلَ ذَلِکَ فَإِنَّ ذُنُوبَکَ لَوْ کَانَتْ مِثْلَ قَطْرِ الْأَمْطَارِ وَ وَرَقِ الْأَشْجَارِ فَاسْتَغْفَرْتَ اللَّهَ غَفَرَهَا لَکَ فَإِنَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ.

قَالَ فَقَالَ لِی تَعَالَ حَتَّى أُخْبِرَکَ بِقِصَّتِی.

فَأَتَیْتُهُ؛ فَقَالَ اعْلَمْ أَنَّا کُنَّا خَمْسِینَ نَفَراً مِمَّنْ سَارَ مَعَ رَأْسِ الْحُسَیْنِ ع إِلَى الشَّامِ فَکُنَّا إِذَا أَمْسَیْنَا وَضَعْنَا الرَّأْسَ فِی تَابُوتٍ وَ شَرِبْنَا الْخَمْرَ حَوْلَ التَّابُوتِ. فَشَرِبَ أَصْحَابِی لَیْلَةً حَتَّى سَکِرُوا وَ لَمْ أَشْرَبْ مَعَهُمْ. فَلَمَّا جَنَّ اللَّیْلُ سَمِعْتُ رَعْداً وَ رَأَیْتُ بَرْقاً؛ فَإِذَا أَبْوَابُ السَّمَاءِ قَدْ فُتِحَتْ وَ نَزَلَ آدَمُ ع وَ نُوحٌ وَ إِبْرَاهِیمُ وَ إِسْمَاعِیلُ وَ إِسْحَاقُ وَ نَبِیُّنَا مُحَمَّدٌ ص وَ عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ، وَ مَعَهُمْ جَبْرَئِیلُ وَ خَلْقٌ مِنَ الْمَلَائِکَةِ. فَدَنَا جَبْرَئِیلُ مِنَ التَّابُوتِ وَ أَخْرَجَ الرَّأْسَ وَ ضَمَّهُ إِلَى نَفْسِهِ وَ قَبَّلَهُ؛ ثُمَّ کَذَلِکَ فَعَلَ الْأَنْبِیَاءُ کُلُّهُمْ. وَ بَکَى النَّبِیُّ ص عَلَى رَأْسِ الْحُسَیْنِ ع؛ وَ عَزَّاهُ الْأَنْبِیَاءُ وَ قَالَ لَهُ جَبْرَئِیلُ ع: یَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَمَرَنِی أَنْ أُطِیعَکَ فِی أُمَّتِکَ فَإِنْ أَمَرْتَنِی زَلْزَلْتُ بِهِمُ الْأَرْضَ وَ جَعَلْتُ عالِیَها سافِلَها کَمَا فَعَلْتُ بِقَوْمِ لُوطٍ. فَقَالَ النَّبِیُّ ص: لَا یَا جَبْرَئِیلُ فَإِنَّ لَهُمْ مَعِی مَوْقِفاً بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ. ثُمَّ جَاءَ الْمَلَائِکَةُ نَحْوَنَا لِیَقْتُلُونَا؛ فَقُلْتُ: الْأَمَانَ الْأَمَانَ یَا رَسُولَ اللَّهِ؛ فَقَالَ: اذْهَبْ فَلَا غَفَرَ اللَّهُ لَکَ.

 

8) «فَلَمَّا جاءَ أَمْرُنا ...»

مقصود از «امر ما» در اینجا چیست؟

الف. آمدن دستوری از جانب خداوند، که اکنون عذاب را شروع کنید. (مجمع البیان، ج‏5، ص281)

ب. آمدن خود عذاب. (مجمع البیان، ج‏5، ص281)

ج. آمدن فرشتگانی که مامور عذاب بودند. (مجمع البیان، ج‏5، ص281)

د. ...

 

 


[1] . و السجیل على ما فی المجمع، بمعنى السجین و هو النار، و قال الراغب: السجین حجر و طین مختلط، و أصله فیما قیل فارسی معرب، انتهى. یشیر إلى ما قیل إن أصله سنک کل، و قیل: إنه مأخوذ من السجل بمعنى الکتاب کأنها کتب فیها ما فیها من عمل الإهلاک، و قیل: مأخوذ من أسجلت بمعنى أرسلت. و الظاهر أن الأصل فی جمیع هذه المعانی هو الترکیب الفارسی المعرب المفید معنى الحجر و الطین، و السجل بمعنى الکتاب أیضا منه فإنهم على ما قیل کانوا یکتبون على الحجر المعمول ثم توسع فسمی کل کتاب سجلا و إن کان من قرطاس، و الإسجال بمعنى الإرسال مأخوذ من ذلک

[2] . و السجیل فارسی معرب أی سنک و کل حجارة و طین و قال أبو عبیدة هو الحجارة الشدیدة و أنشد لابن مقبل: (و رجلة یضربون البیض ضاحیة ضربا تواصی به الأبطال سجینا) و سجین و سجیل بمعنى واحد و العرب تعاقب بین النون و اللام فقلبت النون هاهنا لاما و قیل إنه مشتق من أسجلته أی أعطیته فتقدیره أنها من مثل العطیة فی الإدرار و قیل إنه من السجل و هو الدلو العظیمة فتقدیره أنها من مثل السجل فی الإرسال و قیل إنه من أسجلته إذا أرسلته و کأنها مرسلة علیهم و قیل إنه من السجل و هو الکتاب فکأنها سجلت لهم و المراد کتب الله علیهم إن علیهم أن یعذبهم بها.

[3] . روایتی هم آمده است که این واقعه را در روز چهارشنبه دانسته است:

حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرِو بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبَصْرِیُّ بِإِیلَاقَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ جَبَلَةَ الْوَاعِظُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرٍ الطَّائِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ ع قَالَ: قَامَ رَجُلٌ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی الْجَامِعِ بِالْکُوفَةِ فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَخْبِرْنِی عَنْ یَوْمِ الْأَرْبِعَاءِ وَ التَّطَیُّرِ مِنْهُ وَ ثِقْلِهِ وَ أَیُّ أَرْبِعَاءَ هُوَ فَقَالَ ع آخِرُ أَرْبِعَاءَ فِی الشَّهْرِ وَ هُوَ الْمَحَاقُ وَ فِیهِ قَتَلَ قَابِیلُ هَابِیلَ أَخَاهُ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أُلْقِیَ إِبْرَاهِیمُ ع فِی النَّارِ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ وَضَعُوا الْمَنْجَنِیقَ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ غَرَقَ اللَّهُ فِرْعَوْنَ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ جَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْضَ قَوْمِ لُوطٍ «عالِیَها سافِلَها» وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَرْسَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ الرِّیحَ عَلَى قَوْمِ عَادٍ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَصْبَحَتْ کَالصَّرِیمِ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَى نُمْرُودَ الْبَقَّةَ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ طَلَبَ فِرْعَوْنُ مُوسَى لِیَقْتُلَهُ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ خَرَّ عَلَیْهِمُ السَّقْفُ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَمَرَ فِرْعَوْنُ بِذَبْحِ الْغِلْمَانِ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ خُرِّبَ بَیْتُ الْمَقْدِسِ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أُحْرِقَ مَسْجِدُ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ ع وَ إِصْطَخْرُ مِنْ کُورَةِ فَارِسَ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ قُتِلَ یَحْیَى بْنُ زَکَرِیَّا وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءَ ظَلَّ قَوْمُ فِرْعَوْنَ أَوَّلَ الْعَذَابِ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ خَسَفَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِقَارُونَ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ ابْتَلَى اللَّهُ أَیُّوبَ ع بِذَهَابِ مَالِهِ وَ وُلْدِهِ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أُدْخِلَ یُوسُفُ السِّجْنَ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّا دَمَّرْناهُمْ‏ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِینَ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَخَذَتْهُمُ الصَّیْحَةُ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ عَقَرُوا النَّاقَةَ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَمْطَرَ عَلَیْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ شُجَّ النَّبِیُّ ص وَ کُسِرَتْ رَبَاعِیَتُهُ وَ یَوْمَ الْأَرْبِعَاءِ أَخَذَتِ الْعَمَالِیقُ التَّابُوت‏. (الخصال، ج‏2، ص388)

[4] . وی اقوال دیگری را هم ذکر کرده مثلا ضحاک آن را آجر دانسته؛ و یا فراء آن را گِل پخته شده (سفال) دانسته است؛ و یا ابن‌زید آن را مرتبه‌ای از آسمان دنیا قلمداد کرده است (مجمع البیان، ج‏5، ص281) که چون اینها صرفا یک احتمالی است که هیچ مویدی از آیه یا روایت یا سیاق کلام بر آن اقامه نشده، در متن بدانها اشاره نشد.

 


868) سوره هود (11) آیه 81 قالُوا یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ

 بسم الله الرحمن الرحیم

868) سوره هود (11) آیه 81

قالُوا یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصیبُها ما أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ

6 جمادی‌الاولی 1440

ترجمه

گفتند: ای لوط! همانا ما فرستادگان پروردگار توییم؛ هرگز به تو دست نمی‌یابند؛ پس به پاره‌ای [ظلمتی] از شب [گذشته]، با خانواده‌ات کوچ کن، و از شما هیچکس روی برنگرداند، جز زنت؛ بی‌شک به او می‌رسد آنچه بدانان رسید؛ بدرستی که وعده‌گاه آنان صبح است؛ آیا مگر صبح نزدیک نیست؟

اختلاف قرائت[1] 

فَاسْرِ

همزه «اسر» در قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و مدینه (نافع) و ابوجعفر (از قراء عشره) و ابن محیصن (از قراء اربعه عشر) به صورت همزه وصل (فَاسْرِ) قرائت شده است، که در این صورت، فعل امر ثلاثی مجرد (سری) خواهد بود؛

اما در قرائت اهل کوفه (عاصم و حمزه و کسائی) و بصره (ابوعمرو) و شام (ابن عامر) و یعقوب و خلف (از قراء عشره) و نیز در قرائات ابن مسعود و ابیّ بن کعب به صورت همزه قطع (فَأَسْرِ) قرائت شده است، که در این صورت، فعل امر ثلاثی مزید (أسری) است.

و از نظر ابوعبید به لحاظ معنای «سری» و «أسری» تفاوتی ندارد و هر دو به معنای حرکت در شب است ؛ اما از نظر لیث، «أسری» برای حرکت در اول شب به کار می‌رود و «سری» برای حرکت در آخر شب.

البته در یکی از قرائات غیرمشهور (الیمانی) به صورت «فَسِر» قرائت شده، که در این صورت، فعل امر از «سیر» می باشد.

مجمع البیان، ج‏5، ص276[2]؛ البحر المحیط، ج‏6، ص189-191[3]؛ معجم القراءات، ج4، ص114-115

بِقِطْعٍ

عموما کلمه «قِطْعٍ» را به همین صورت (با سکون روی ط) قرائت کرده‌اند که به معنای ظلمت پایان شب می‌باشد؛

اما در برخی قراءات غیرمشهور (نبیح و ابوواقد و جراح) به صورت «بِقِطَعٍ» قرائت شده است، که جمع قطعه (قسمتی از چیزی) می‌باشد. (معجم القراءات، ج4، ص116)

إِلاَّ امْرَأَتکَ

«امراة» در قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و اهل بصره (ابوعمرو) به صورت مرفوع قرائت شده است (إِلاَّ امْرَأَتُکَ) که در این صورت استثنا از «لایلتفت» است.

اما در بقیه قرائات به صورت منصوب قرائت شده است. (إِلاَّ امْرَأَتَکَ) که در این صورت، بهترین وجهش این است که آن را استثناء از «فاسر» بدانیم.

مجمع البیان، ج‏5، ص276[4]؛ البحر المحیط، ج‏6، ص189-191[5]

الصبح

عموما این کلمه را به همین صورت «الصُّبْحُ» قرائت کرده‌اند؛

اما در یکی از قرائات غیرمشهور (عیسی بن عمر) به صورت «الصُّبُحُ» قرائت شده است؛ که ادعا شده که این از باب اتباع [یک قرائتی که راوی از راوی تبعیت کرده و به پیامبر برگردد،] ‌نیست؛ بلکه اختلاف در لهجه است. (البحر المحیط، ج‏6، ص191)[6]

نکات ادبی

فَأَسْرِ

ماده «سری» در اصل بر تلفیقی از دو معنای «سیر» (حرکت کردن) و «سرّ» (مخفی) دلالت دارد؛ و در واقع معنایش سیر و حرکتی است که بدون اعلام و آشکار شدن، و به صورت سرّی و مخفیانه باشد؛ خواه سیر مادی باشد: «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ» (هود/81؛ حجر/65) [یا: وَ لَقَدْ أَوْحَیْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَسْرِ بِعِبادی؛ طه/77] یا معنوی و فراتر از روال مادی «سُبْحانَ الَّذی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی» (اسراء/1) (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص115)

به همین مناسبت غالبا کلمه «سُرَى» را به معنای سیر شبانه دانسته‌اند که هم به صورت ثلاثی مجرد «سَرَى» و هم به صورت ثلاثی مزید «أَسْرَى» به کار می‌رود؛ هرچند احتمال اینکه کلمه «أسری» در آیه «سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ» از ماده «سرو» (نه از «سری») باشد (یعنی از سَرَاة» که به معنای «زمین گسترده» است) گرفته شده باشد، که در این صورت، مقصود از این تعبیر بردن پیامبر ص در عرصه گسترده‌ای از زمین می‌باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص408) و در آیه «وَ اللَّیْلِ إِذا یَسْرِ» (فجر/4) نیز در اصل «یسری» بوده است به معنای «سوگند به شب هنگامی که می‌گذرد» (المصباح المنیر، ج‏2، ص275) و این آیه می‌تواند موید نظر مرحوم مصطفوی باشد که کاربرد این ماده در معنای «سیر شبانه» را لازمه این معنا می‌داند؛ و اصل معنا را همان سیر مخفیانه معرفی می کند. (التحقیق، ج‏5، ص116)

«سَریّ» را به معنای رودی که جریان دارد دانسته اند «قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا» (مریم/24) و البته در مورد این کلمه نیز این احتمال که از ماده «سرو» باشد، مطرح شده، که در این صورت، از کلمه «سَرو» به معنای رفعت گرفته شده و مقصود در آیه مذکور این می‌شود که «پایین خویش [شخصیت] رفیعی را دید، که اشاره است که حضرت عیسی ع و رفعتی که داشت. (مفردات ألفاظ القرآن، ص409) و برخی معنای رود را در این مورد بشدت انکار کرده و برگرفته شدن این کلمه از ماده «سرو» به معنای رفعت را ترجیح داده‌اند؛ و افزوده‌اند که اگر اصرار شود که از ماده «سری» است؛ اشاره دارد به شخصیتی که سیری معنوی خواهد داشت. (التحقیق، ج‏5، ص116)

برای حرکت کردن، کلماتی مانند «سیر» ، «سلوک» ، «سیلان» ، «جری» و «مرور» هم استفاده می‌شود و در تفاوت اینها گفته‌اند:

«سیر» برای مطلق حرکت کردن (و البته عموما حرکت مادی) استفاده می‌شود؛

«سلوک» به معنای سیر و حرکت در خط معین است؛

«سیلان» حرکت و جریان یافتن در مایع است؛

«جری» حرکت منظم دقیق در طول مکان است؛

«مرور» حرکتی است که در آن عبور از چیزی مد نظر باشد؛

و«سری» هم چنانکه بیان شد سیری است که مخفیانه و سرّی باشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص116)

در صورتی که دو کلمه «سَریّ» و «أسری» -که در بالا اشاره شد - را هم از ماده «سری» بدانیم، این ماده جمعاً 8 مورد در قرآن کریم به کار رفته است.

بِقِطْعٍ

ماده «قطع» در اصل بر بریده شدن و جدایی چیزی از چیز دیگر دلالت دارد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص101). با تاکید بر این که بین آنها اتصال و ارتباطی بوده باشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص293)

در قرآن کریم این ماده هم برای بریدن‌های مادی به کار رفته است؛ مانند «قطع اعضاء»: «وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما» مائدة/38) ویا «وَ سُقُوا ماءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ»‏ (محمد/15) [ویا «ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ» (حاقه/46)]؛ و یا بریدن پیراهن «فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیابٌ مِنْ نارٍ» (حج/19) [که اینجا بریدن پیراهن کنایه از آماده کردن لباس است، کاری که خیاط انجام می‌دهد] [ویا قطع درختان: ما قَطَعْتُمْ مِنْ لینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوها؛ حشر/5)]؛ و هم در قطع کردن روابط غیرمادی، مانند قطع رحم (بریدن پیوند خویشاوندی) که در اینجا «قطع» را به معنای «هجران» (دوری گزیدن) و خودداری از نیکی کردن دانسته‌اند: «وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ‏» (محمد/22»، «وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ» (بقرة/27 و رعد/25). (مفردات ألفاظ القرآن، ص678)

این کلمه متعدی است، از این رو، وقتی به باب تفعیل می‌رود ظاهرا برای تاکید و شدت بریدن است: «قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ» (رعد/31) ، «قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» (یوسف/31 و 50) ، «وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَیْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً» (اعراف/160) ، «وَ قَطَّعْناهُمْ فِی الْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذلِک» (اعراف/168) ، «لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلافٍ» (أعراف/124 و شعراء/49) ، «أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاف» (مائده/33)

تعبیر «قَطْعُ الطَّریقِ» به دو معنا به کار می‌رود: یکی پیمودن راه [وَ لا یَقْطَعُونَ وادِیا؛ توبه/121] ؛ و دیگری به معنای «راهزنی» و حمله به مسافران و تصاحب دارایی‌های آنان «أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ»‏(عنکبوت/29) و وجه تسمیه‌اش به «قطع طریق» این است که مایه بریده شدن پای مردم از عبور در آن راه می‌شود؛ گویی راه را بریده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص678)

تعبیر «قطع» در آیه «فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّماءِ ثُمَّ لْیَقْطَعْ فَلْیَنْظُرْ هَلْ یُذْهِبَنَّ کَیْدُهُ ما یَغیظُ» (حج/15) هم می‌تواند به معنای «بریدن طناب» باشد تا سقوط کند؛ و نیز گفته شده که به معنای «با خفه کردن اجل [مهلت عمر] خود را قطع کند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص678) و در واقع، منظور آنان «قطع شدن نَفَس» (یعنی خودش را حلق‌آویز و خفه کند) بوده است (ابن‌عباس، کلبی و مقاتل، به نقل از التفسیر الکبیر (فخر رازی)، ج23، ص210).

«قطعِ» پشتِ انسان، به معنای نابود کردن نوع بشر است؛ و اگر در مورد فرد یا گروهی به کار رفته، یعنی نابود و هلاک کردن آنان: «فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا» (أنعام/45» یا «و أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ»‏(حجر/66) و ظاهرا از همین باب است تعبیر «لِیَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا» (آل عمران/127) که یعنی «به هلاکت رساند جماعتی از آنان را» (مفردات ألفاظ القرآن، ص678)

«قطعِ» یک امر، به معنای فیصله دادن آن و قطعی کردن مطلب می باشد؛ گویی بین امور و اشیاء مختلف جدایی می‌افکند؛ و از همین تعبیر، کلمه «قاطع بودن» ساخته شده است: «ما کُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً» (نمل/32) (مفردات ألفاظ القرآن، ص678؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص295)

تعبیر «قِطْعٌ من اللیل» به معنای قطعه‌ای از شب می باشد: «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ» (هود/81 و حجر/65) (مفردات ألفاظ القرآن، ص678) و برخی آن را به معنای قطعه بزرگی از شب؛ دانسته و احتمال اینکه به معنای «نیمه شب»‌باشد را نیز منتفی ندانسته اند از این باب که گویی شب را دو نیمه می‌کند. (مجمع البیان، ج‏5، ص278)؛ و در هر صورت، جمعِ آن «قِطَع» می‌شود: «کَأَنَّما أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّیْلِ مُظْلِما» (یونس/27). اما برخی اساساً تعبیر «قِطَع» (و مفرد آن: «قِطْعٌ») را با توجه به عبارت امیرالمومنین ع «فِتَنٌ کَقِطَعِ اللَّیْلِ الْمُظْلِم‏» (نهج‌البلاغه، خطبه102) به معنای «ظلمات» (جمع ظلمت) دانسته‌اند (شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏7، ص103)

این ماده وقتی به باب تفعل می‌رود، به معنای «قطع و جدایی را پذیرفتن» (جدا شدن) است: «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ ما کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» (انعام/94) ، «وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ» (بقره/166) ، «وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ کُلٌّ إِلَیْنا راجِعُونَ» (انبیاء/93) ، «فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ» (مومنون/53) ؛ آنگاه «تَقَطَّعَ» در آیه «إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ‏» (توبة/110) به معنای این دانسته‌اند که «بمیرند»؛ و نیز گفته شده به معنای این است که توبه‌ای کنند که با آن توبه دلهایشان از فرط پیشمانی بر کارهای خویش منقطع گردد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص678)

ماده «قطع» به لحاظ معنایی به کلماتی مانند «فصل» ، «فرق» ، «فلق» ، «قطّ» و «قرض» نزدیک است؛ تفاوتشان در این است که:

«فصل»‌ جدا شدن دو چیزی است که قبلا به هم وصل بوده‌اند؛

«فرق» در جایی است که دو چیز در کنار هم جمع شده باشند و سپس بین آنها تفرقه و جدایی بیفتد؛

«فلق» پارگی و انشقاق در یک چیز است به نحوی که جدایی‌ای در آن حاصل شود؛

«قطّ» انقطاع و برشی است که با حصول تعیّن و محدودیت باشد؛

و «قرض» قیچی کردن و جدا شدن به قطعات مختلف را گویند؛

اما «قطع» چنانکه اشاره شد مطلقِ ایجاد فاصله و جدایی در ارتباط و اتصال بین اجزاست. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص293)

البته در تفاوت بین «قطع» و «فصل‏» برخی توضیح داده‌اند که فصل جدا شدن آشکار است؛ اما قطع هم می‌تواند آشکار باشد و هم مخفی؛ از این رو، برای جدا کردن دو نفر که نزاع دارند تعبیر «فصل» به کار می‌رود، نه قطع؛ اما در خصوص مناظره و پیروزی در مناظره تعبیر «قطع» به کار می‌رود. (الفروق فی اللغة، ص144)

ماده «قطع» ومشتقات آن 36 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

لا یَلْتَفِتْ

ماده «لفت» در اصل به معنای پیچیدن و برگشتن چیزی از جهت مستقیمش است، چنانکه «لَفَتُّ الشّی‏ءَ» به معنای «آن را درهم‌پیچیدم» است، و «لفَتُّ فلاناً عن رأیه» یعنی او را از نظرش برگرداندم؛ و زن «لَفُوت» به زنی گویند که به شوهر فعلی‌اش توجه چندانی نمی‌کند و دائما توجهش به فرزندی است که از شوهر قبلی‌اش دارد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص258) و در وصف پیامبر ص آمده است که «کان إذا التفت التفت معاً» یعنی هنگامی که می‌خواست به کسی توجه کند با تمام بدن به سوی او رو می‌کرد و این گونه نبود که فقط سرش را به سمت او بچرخاند. (مجمع البیان، ج‏5، ص278) هرچند برخی اصل معنای آن را خم کردن و پیچیدن دانسته‌اند. (به نقل از البحر المحیط، ج‏6، ص191)[7]

بدین ترتیب، آیه «قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمَّا وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا» (یونس/87) بدین معناست که می‌خواهی ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، برگردانی و منصرف کنی. (مفردات ألفاظ القرآن، ص743).

به نظر می‌رسد ماده «لفت» در عین حال که به ماده «صرف» بسیار نزدیک است، اما تفاوتش این است که ماده «لفت»‌ به «لفّ» (به معنای پیچیدن) هم نزدیک است؛ و شاید بدین جهت بوده که است که برخی دلالت آن بر رویگردانی و از انجام کاری منصرف شدن را شدیدتر از ماده «صرف» دانسته‌ و گفته‌اند که به همین جهت در آیه فوق از تعبیر «لفت» استفاده شده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏10، ص211) یعنی آن مشرکان می‌فهمیدند که پیامبر می‌خواهد آنان را کاملا از آن مسیری که می‌رفتند برگرداند.

وقتی این ماده به باب افتعال می‌رود (التفات) (وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَد؛ هود/81 و حجر/65) چون این باب دلالت بر مطاوعه و پذیرش چیزی دارد، دلالت بر رویگردان شدن اختیاری دارد (یعنی از روی اختیار روی خود را از چیزی برگرداندن) (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏10، ص211)

ماده «لفت» تنها همین سه بار در قرآن کریم به کار رفته است. (توجه شود که فعل «الْتَفَّت» در آیه «وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ» (قیامت/29) صیغه مفرد مونث غایب از ماده «لفف» است؛ و غیر از ماده «لفت» می‌باشد.)

مُصیبُها ، أَصابَهُمْ

درباره ماده «صوب» برخی بر این باورند» که در اصل دلالت دارد بر «نازل شدن چیزی و در جای خود مستقر شدنِ آن» و سخن و عمل «صواب» (قالَ صَواباً؛ نبأ/38) ‌را هم از این بابت چنین گفته‌اند که در جای درست خود قرار گرفته است؛ و بدین جهت است که «صواب» نقطه مقابل «خطأ» می‌باشد. شاهد مهم این معنا هم کلمه «صَوْب» است که به معنای نزول باران می‌باشد و از آن کلمه «صَیِّب» (کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ؛ بقره/19) به معنای ابر باران‌زا گرفته شده است؛ و برای هر امری هم که در جای خود مستقر می‌گردد، تعبیر «صاب» و «أصاب» به کار می‌رود. (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص318)

اما دیگران مدار معنای این ماده را «درست» در مقابل خطا قرار داده‌اند؛ برخی چنین توضیح داده‌اند که «صواب» در مقابل «خطا» است و به معنای جریان یافتن امری بر وفق طبیعت و حق می‌باشد همان گونه که خطا انحراف و خروج از جریان حق و صحیح است؛ با این اضافه که در ماده «صوب» حدوث ( و نه استمرار) لحاظ شده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص293) و برخی هم گفته‌اند معنای اصلی همین صواب و درست بودن است؛ آنگاه گاهی به اعتبار خود شیء مد نظر است و آن در جایی است که چیزی خودش خوب و پسندیده باشد، مانند اینکه بگویند «عدل صواب است»؛ و گاهی به اعتبار اینکه شخصی قصدی داشته و به حسب رسیدن او به مقصودش مورد توجه قرار گرفته که می‌گویند «أصاب کذا» یعنی بدانچه می خواست رسید؛[8] چنانکه تعبیر «أصاب السهم» در جایی است که تیر به‌درستی به هدف برخورد کند. «صَوب» در معنای «نزول باران» هم بارانی که به مقدار نیاز باریده است، و از باب همان «اصاب السهم» است و «صیّب» هم به همین جهت ابر باران‌زا نام گرفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص494-495)[9]

«مصیبة» هم به نحو کنایی از مفهوم «اصاب السهم» اقتباس شده، گویی چیزی است که به سمت انسانها پرتاب می‌شود و به هدف می خورد؛ و تدریجا درباره هر بلایی که به انسان می‌رسد به کار رفته است «أَ وَ لَمَّا أَصابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْها» (آل عمران/165)، «فَکَیْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ» (نساء/62)، «وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ» (شورى/30). (مفردات ألفاظ القرآن، ص495)

البته فعل «أصاب» هم در مورد خیر به کار می‌رود و هم در مورد شر: «إِنْ تُصِبْکَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکَ مُصِیبَةٌ» (توبة/50) ، «وَ لَئِنْ أَصابَکُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ»‏ (نساء/73) ، «فَیُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ یَشاءُ» (نور/43)؛ و گفته‌ شده اصابت خوبی از باب کلمه «صَوب» (نزول باران) است؛ و اصابت بدی از باب تعبیر «اصاب السهم» می‌باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص496)

این ماده در حالت ثلاثی مجرد (صَابَ یَصُوبُ صَوْباً) به معنای جریان یافتن بر مدار صحت و حق است؛ اما وقتی به باب افعال (أَصَابَ یُصِیبُ إِصَابَةً) می‌رود، نظر اصلی به فاعل است و حیثیت صدور فعل مد نظر است: «وَ ما أَصابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ» ‏(آل عمران/166) [إِنَّهُ مُصیبُها ما أَصابَهُمْ؛ هود/81] و وقتی به باب تفعیل (صَوَّبَ یُصَوِّبُ تَصْوِیباً) می‌رود جهت وقوع و تعلق امر مورد توجه قرار گرفته است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص293)

کلمات «صواب» و «اصابت» به کلمات «مستقیم» و «استقامت» نزدیک است؛ با این توضیح که

در تفاوت «مستقیم» و «صواب» گفته‌اند: «مستقیم» آن چیزی است که بر مدار سنتهای رایج باشد، خواه آن سنت خوب باشد یا بد؛ اما «صواب» فقط در جایی است که بر مدار حسن و صدق عمل شود؛ از این رو امر مستقیم قبیح معنی‌دار است اما صواب قبیح نداریم. (الفروق فی اللغة، ص45)

در تفاوت «استقامة» و «اصابة» هم گفته‌اند در اصابت به هدف رسیدن شرط است، اما استقامت به معنای در مسیر ماندن است و لزوما به هدف رسیدن شرط آن نیست. (الفروق فی اللغة، ص305)

ماده «صوب» و مشتقات آن 76 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

إِنَّهُ مُصیبُها ما أَصابَهُمْ

به لحاظ نحوی دو گونه تحلیل از این جمله انجام شده است:

تحلیل رایج این است که «ه» را ضمیر شأن بدانیم؛ آنگاه کل جمله «مُصیبُها ما أَصابَهُمْ» به عنوان خبر آن قرار می‌گیرد؛ و آنگاه در این جمله اخیر «مُصیبُها» مبتدا و «ما أَصابَهُمْ» خبرش می‌شود؛ و چنین ترجمه می‌شود: «و همانا مطلب از این قرار است که به او اصابت می‌کند، آنچه بدانان اصابت کرد.»

تحلیل دوم که فقط بر مبنای علمای نحو کوفه مجاز است (و با مخالفت علمای نحو بصره همراه است) این است که «ه» را اسمِ «إنّ» و «مُصیبُها» را بتنهایی خبر«إنّ» بدانیم، که چون اسم فاعل است می‌تواند نقش فعل را بازی کند، و آنگاه «ما أَصابَهُمْ» را فاعلِ «مُصیبُ» بشمریم؛ که ترجمه‌اش می‌شود: و همانا آن بود اصابتِ آنچه بدانها اصابت کرد، به او.

(البحر المحیط، ج‏6، ص191)[10]

 


[1] . فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ

برای این عبارت، سه قرائت دیگر هم آمده است:

(1) قرائت و مصحف ابن مسعود [ویا أبیّ] بدون عبارت «وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ» یعنی بدین صورت: «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ إِلاَّ امْرَأَتَکَ»

(2) قرائتی از ابن مسعود به صورت «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ إِلاَّ امْرَأَتَکَ» (معجم القراءات، ج4، ص115-116)

و زعموا أن فی حرف عبد الله أو أبی: فأسیر بأهلک بقطع من اللیل إلا امرأتک و لیس فیه وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ (مجمع البیان، ج‏5، ص276)

و یتعین النصب على الاستثناء من أهلک فی قراءة عبد اللّه، إذ سقط فی قراءته و فی مصحفه: و لا یلتفت منکم أحد. (البحر المحیط، ج‏6، ص189)

(3) قرائتی از امیرالمومنین ع با کلمه اضافه «مظلماً»

عن علی بن أبی حمزة عن أبی عبد الله ع فی قول الله: «إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ مظلما» قال: قال أبو عبد الله ع و هکذا قراءة أمیر المؤمنین ع‏ (تفسیر العیاشی، ج‏2، ص158)

[2] . و قرأ أهل الحجاز فاسر بأهلک و أن اسر موصولة الهمزة و الباقون فأسر و أن أسر بقطع الهمزة العامة حیث کان ...

من قرأ فأسر بأهلک بإثبات الهمزة فی اللفظ أو بغیر الهمزة فإن سرى و أسرى معناهما سار لیلا قال النابغة: (أسرت علیه من الجوزاء ساریة / تزجی الشمال علیه جامد البرد) و یروى سرت و قال امرؤ القیس: (سریت بهم حتى تکل مطیهم / و حتى الجیاد ما یقدن بأرسان‏) و قال سبحانه «سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ»

[3] . و قرأ الحرمیان: فاسر، و ان أسر بوصل الألف من سرى، و باقی السبعة بقطعها.

[4] . و قرأ ابن کثیر و أبو عمرو إلا امرأتک بالرفع و الباقون بالنصب.

و من قرأ إلا امرأتک نصبا فإنه جعل الکلام قبله مستقلا بنفسه فنصب مع النفی کما ینصب مع الإیجاب و الوجه الأقیس الرفع على البدل من أحد لأن معنى ما أتانی أحد إلا زید ما أتانی إلا زید فکما اتفقوا فیما أتانی إلا زید على الرفع و کان ما أتانی أحد إلا زید بمنزلته و بمعناه اختاروا الرفع مع ذکر أحد و مما یقوی ذلک أنهم فی الکلام و أکثر الاستعمال یقولون ما جاءنی إلا امرأة فیذکرون حملا على المعنى و لا یکادون یؤنثون ذلک إلا فی الشعر کما فی قول الشاعر: (فما بقیت إلا الضلوع الجراشع) و قول ذی الرمة: (و ما بقیت إلا النحیرة و الألواح و العصب)

[5] . و قرأ ابن کثیر و أبو عمرو: إلا امرأتک بالرفع، و باقی السبعة بالنصب.

فوجه النصب على أنه استثناء من قوله بأهلک، إذ قبله أمر، و الأمر عندهم کالواجب. ...و جوزوا أن یکون منصوبا على الاستثناء من أحد و إن کان قبله نهى، و النهی کالنفی على أصل الاستثناء، کقراءة ابن عامر: ما فعلوه إلا قلیلا منهم بالنصب، و إن کان قبله نفی. و وجه الرفع على أنه بدل من أحد، و هو استثناء متصل. و قال أبو عبید: لو کان الکلام و لا یلتفت برفع الفعل، و لکنه نهى. فإذا استثنیت المرأة من أحد وجب أن تکون المرأة أبیح لها الالتفات، فیفید معنى الآیة یعنی أنّ التقدیر یصیر إلا امرأتک، فإنها لم تنه عن الالتفات. قال ابن عطیة: و هذا الاعتراض حسن یلزم أنّ الاستثناء من أحد رفعت التاء أو نصبت، و الانفصال عنه یترتب بکلام محکی عن المبرد و هو أنّ النهی إنما قصد به لوط وحده، و الالتفات منفی عنهم، فالمعنى: أن لا تدع أحدا منهم یلتفت. و هذا کما تقول لرجل: لا یقم من هؤلاء أحد، و أولئک لم یسمعوک، فالمعنى: لا تدع من هؤلاء یقوم، و القیام فی المعنى منفى عن المشار إلیهم...

و قیل فی الاستثناء من الأهل إشکال من جهة المعنى، إذ یلزم أن لا یکون سری بها، و لما التفتت کانت قد سرت معهم قطعا، و زال هذا الإشکال أن یکون لم یسر بها، و لکنها لما تبعتهم التفتت.

و قیل: الذی یظهر أن الاستثناء على کلتا القراءتین منقطع، لم یقصد به إخراجها من المأمور بالإسراء بهم، و لا من المنهیین عن الالتفات، و لکن استؤنف الإخبار عنها، فالمعنى: لکن امرأتک یجری لها کذا و کذا. و یؤید هذا المعنى أن مثل هذه الآیة جاءت فی سورة الحجر، و لیس فیها استثناء البتة قال تعالى: فاسر بأهلک بقطع من اللیل و اتبع أدبارهم و لا یلتفت منکم أحد و امضوا حیث تؤمرون، فلم تقع العنایة فی ذلک إلا بذکر من أنجاهم اللّه تعالى. فجاء شرح حال امرأته فی سورة هود تبعا لا مقصودا بالإخراج مما تقدم، و إذا اتضح هذا المعنى علم أن القراءتین وردتا على ما تقتضیه العربیة فی الاستثناء المنقطع، ففیه النصب و الرفع. فالنصب لغة أهل الحجاز و علیه الأکثر، و الرفع لبنی تمیم و علیه اثنان من القرّاء انتهى.

و هذا الذی طول به لا تحقیق فیه، فإنه إذا لم یقصد إخراجها من المأمور بالإسراء بهم و لا من المنهیین عن الالتفات، و جعل استثناء منقطعا کان الاستثناء المنقطع الذی لم یتوجه علیه العامل بحال، و هذا النوع من الاستثناء المنقطع یجب فیه النصب بإجماع من العرب، و لیس فیه النصب و الرفع باعتبار اللغتین، و إنما هذا فی الاستثناء المنقطع، و هو الذی یمکن توجه العامل علیه. و فی کلا النوعین یکون ما بعد إلا من غیر الجنس المستثنى منه، فکونه جاز فیه اللغتان دلیل على أنه مما یمکن أن یتوجه علیه العامل، و هو قد فرض أنه لم یقصد بالاستثناء إخراجها عن المأمور بالإسراء بهم، و لا من المنهیین عن الالتفات، فکان یجب فیه إذ ذاک النصب قولا واحدا.

[6] . قرأ عیسى بن عمر: الصبح بضم الباء. قیل: و هی لغة، فلا یکون ذلک اتباعا.

[7] . و الظاهر أن قوله: و لا یلتفت، من التفات البصر.و قالت فرقة: من لفت الشی‏ء یلفته إذا ثناه و لواه، فمعناه: و لا یتثبط. و فی کتاب الزهراوی أنّ المعنى: و لا یلتفت أحد إلى ما خلف بل یخرج مسرعا.

[8] . راغب اصفهانی در ادامه این حالت دوم را به چهار قسم تقسیم می‌کند که به نظر می‌آید چندان تقسیم روایی نباشد و واقعا اطلاق «صواب» بر برخی از مصادیقی که برشمرده، قابل مناقشه است: و ذلک على أضرب:

الأوّل: أن یقصد ما یحسن قصده فیفعله، و ذلک هو الصَّوَابُ التّامُّ المحمودُ به الإنسان.

و الثانی: أن یقصد ما یحسن فعله، فیتأتّى منه غیره لتقدیره بعد اجتهاده أنّه صَوَابٌ، و ذلک هو المرادبِقَوْلِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: «کُلُّ مُجْتَهِدٍ مُصِیبٌ».ورُوِیَ «الْمُجْتَهِدُ مُصِیبٌ وَ إِنْ أَخْطَأَ فَهَذَا لَهُ أَجْرٌ» کماُروِیَ: «مَنِ اجْتَهَدَ فَأَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ، وَ مَنِ اجْتَهَدَ فَأَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ».

و الثالث: أن یقصد صَوَاباً، فیتأتّى منه خطأ لعارض من خارج، نحو من یقصد رمی صید، فَأَصَابَ إنسانا، فهذا معذور.

و الرّابع: أن یقصد ما یقبح فعله، و لکن یقع منه خلاف ما یقصده، فیقال: أخطأ فی قصده، و أَصَابَ الذی قصده، أی: وجده.

[9] . راغب اصفهانی در ادامه این حالت دوم را به چهار قسم تقسیم می‌کند که به نظر می‌آید چندان تقسیم روایی نباشد و واقعا اطلاق «صواب» بر برخی از مصادیقی که برشمرده، قابل مناقشه است: و ذلک على أضرب:

الأوّل: أن یقصد ما یحسن قصده فیفعله، و ذلک هو الصَّوَابُ التّامُّ المحمودُ به الإنسان.

و الثانی: أن یقصد ما یحسن فعله، فیتأتّى منه غیره لتقدیره بعد اجتهاده أنّه صَوَابٌ، و ذلک هو المرادبِقَوْلِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: «کُلُّ مُجْتَهِدٍ مُصِیبٌ».ورُوِیَ «الْمُجْتَهِدُ مُصِیبٌ وَ إِنْ أَخْطَأَ فَهَذَا لَهُ أَجْرٌ» کماُروِیَ: «مَنِ اجْتَهَدَ فَأَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ، وَ مَنِ اجْتَهَدَ فَأَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ».

و الثالث: أن یقصد صَوَاباً، فیتأتّى منه خطأ لعارض من خارج، نحو من یقصد رمی صید، فَأَصَابَ إنسانا، فهذا معذور.

و الرّابع: أن یقصد ما یقبح فعله، و لکن یقع منه خلاف ما یقصده، فیقال: أخطأ فی قصده، و أَصَابَ الذی قصده، أی: وجده.

[10] . و الضمیر فی أنه ضمیر الشأن، و مصیبها مبتدأ، و ما أصابهم الخبر. و یجوز على مذهب الکوفیین أن یکون مصیبها خبر إن، و ما أصابهم فاعل به، لأنهم یجیزون أنه قائم أخواک. و مذهب البصریین أنّ ضمیر الشان لا یکون خبره إلا جملة مصرحا بجزأیها، فلا یجوز هذا الإعراب عندهم.

 بسم الله الرحمن الرحیم

868) سوره هود (11) آیه 81

قالُوا یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصیبُها ما أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ

6 جمادی‌الاولی 1440

ترجمه

گفتند: ای لوط! همانا ما فرستادگان پروردگار توییم؛ هرگز به تو دست نمی‌یابند؛ پس به پاره‌ای [ظلمتی] از شب [گذشته]، با خانواده‌ات کوچ کن، و از شما هیچکس روی برنگرداند، جز زنت؛ بی‌شک به او می‌رسد آنچه بدانان رسید؛ بدرستی که وعده‌گاه آنان صبح است؛ آیا مگر صبح نزدیک نیست؟

 


ادامه جلسه 868

 

حدیث

1) در بحث از آیه 78 روایتی از یکی از دو امام باقر ع یا صادق ع گذشت (حدیث5). در ادامه اش فرمودند:

لوط «گفت: کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!» در حالی که جبرئیل به او نگاه می کرد و [آهسته] گفت: کاش می دانست چه نیرویی برایش هست! سپس او را خواند و وی نزد او آمد؛ پس آنان در را گشودند و وارد شدند؛ جبرئیل به آنان با دستش اشاره ای کرد و کور برگشتند در حالی که با دستشان دیوار را لمس می کردند و هم سوگند می شدند که اگر صبح شود هیچیک از خاندان لوط را زنده نگذاریم!

وقتی جبرئیل گفت «همانا ما فرستادگان پروردگار توییم» لوط گفت: جبرئیل عجله کن!

او گفت: باشد!

گفت: جبرئیل عجله کن!

گفت: «بدرستی که وعده‌گاه آنان صبح است؛ آیا مگر صبح نزدیک نیست؟» سپس گفت: لوط! تو و فرزندانت بیرون روید تا به موقعیت چنین و چنان برسید!

لوط گفت: جبرئیل این الاغ های ما ضعیفند! [ظاهرا کنایه از اینکه نمی توانند تا قبل از صبح ما را بدانجا برسانند]

گفت: کوچ کنید و از اینجا بیرون روید.

پس او کوچ کرد تا اینکه وقت سحر که شد جبرئیل بر آن شهر فرود آمد و جناحش را زیر آن گذاشت و آن را زیر و رو کرد و دیوارهای شهر را با سنگهایی از سجّیل منضود [سنگْ گِلِ پخته شده و نُضج گرفته] مورد اصابت قرار داد؛ و زن لوط آن صدای مهیب را شنید و بدین سبب هلاک شد!

علل الشرائع، ج‏2، ص552؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص156

أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ غَیْرِهِ عَنْ أَحَدِهِمَا قَالَ: ... فَقَالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ قَالَ وَ جَبْرَئِیلُ یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ فَقَالَ لَوْ یَعْلَمُ أَیُّ قُوَّةٍ لَهُ ثُمَّ دَعَاهُ فَأَتَاهُ فَفَتَحُوا الْبَابَ وَ دَخَلُوا فَأَشَارَ إِلَیْهِمْ جَبْرَئِیلُ بِیَدِهِ فَرَجَعُوا عُمْیَاناً یَلْتَمِسُونَ الْجِدَارَ بِأَیْدِیهِمْ یُعَاهِدُونَ اللَّهَ لَئِنْ أَصْبَحْنَا لَا نَسْتَبْقِی أَحَداً مِنْ آلِ لُوطٍ قَالَ [فـ]لَمَّا قَالَ جَبْرَئِیلُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ قَالَ لَهُ لُوطٌ یَا جَبْرَئِیلُ عَجِّلْ قَالَ نَعَمْ [ثمَّ] قَالَ یَا جَبْرَئِیلُ عَجِّلْ قَالَ «إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ» ثُمَّ قَالَ جَبْرَئِیلُ یَا لُوطُ اخْرُجْ مِنْهَا أَنْتَ وَ وُلْدُکَ حَتَّى تَبْلُغَ مَوْضِعَ کَذَا وَ کَذَا قَالَ یَا جَبْرَئِیلُ إِنَّ حُمُرِی [حمراتی حمرات] ضِعَافٌ قَالَ ارْتَحِلْ فَاخْرُجْ مِنْهَا فَارْتَحَلَ حَتَّى إِذَا کَانَ السَّحَرُ نَزَلَ إِلَیْهَا جَبْرَئِیلُ فَأَدْخَلَ جَنَاحَهُ تَحْتَهَا حَتَّى إِذَا اسْتَعْلَتْ [استقلت] قَلَبَهَا عَلَیْهِمْ وَ رَمَى [جبرئیل] جُدْرَانَ الْمَدِینَةِ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ وَ سَمِعَتِ امْرَأَةُ لُوطٍ الْهَدَّةَ فَهَلَکَتْ مِنْهَا.

 

2) در بحث از آیه قبل روایتی از امام صادق ع گذشت (حدیث1). در ادامه‌اش فرمودند:

سپس جبرئیل گفت: «ای لوط! همانا ما فرستادگان پروردگار توییم؛ هرگز به تو دست نمی‌یابند» پس بر تو بشارت باد و اندوهگین مباش! پس آن قوم به او هجوم آوردند در حالی که می گفتند: «آیا مگر تو را از جهانیان منع نکرده بودیم؟» یعنی از اینکه به میهمانی پناه بدهی! پس جمال و خوش چهره بودنِ آن جماعت چشمشان را خیره کرد و خواستند به سراغ آنان بروند؛ اما خداوند چشمانشان را محو کرد و یکباره کورهایی شدند که چیزی نمی دیدند و صورتشان به رنگ کلاغ، سیاه شد. در حالی که که دور خود می چرخیدند و به در و دیوار می خوردند و این همان سخن خداوند است که فرمود «پس قصد میهمانان او کردند پس چشمانشان را محو کردیم پس بچشید عذاب من و هشدارها را» (قمر/37) و در این موقع عده دیگری آنها را صدا زدند که شما که به مرادتان رسیدید بیرون بیایید که نوبت ماست! تا ما هم داخل شویم و به دلخواهمان برسیم!

آنان فریاد زد: ای مردم! لوط عده ای ساحر آورده که چشمان ما را جادو کردند. وارد شوید و دست ما را بگیرید و آنان وارد شدند و اینان را بیرون بردند و گفتند: لوط! وقتی صبح شد سراغت می آییم و نشانت می دهیم که چه چیزی دلت می خواهد!

لوط چیزی نگفت و آنان رفتند.

لوط گفتند: به چه کاری فرستاده شده اید؟

گفتند: برای هلاک کردن این قوم!

گفت: چه موقع؟

جبرئیل گفت «بدرستی که وعده‌گاه آنان صبح است؛ آیا مگر صبح نزدیک نیست؟» و جبرئیل گفت «پس به پاره‌ای از شب، با خانواده‌ات کوچ کن» یعنی آخر شب «و از شما هیچکس التفاتی نکند، جز زنت» که نامش قواب بود«بی‌شک به او می‌رسد آنچه بدانان رسید»

پس لوط فرزندان و خانواده و وسایلش را جمع کرد و جبرئیل آنان را از شهر بیرون برد و سپس جبرئیل گفت: لوط! «اینان صبحدم که شود پشت شان از زمین کنده می شود» زنش گفت: لوط: از خانه ات کجا داری که بروی؟ لوط وی را به هلاکت قوم و اینکه آنان فرستادگان الهی اند خبر داد.

او گفت: پروردگارت توانایی آن را ندارد که مردمان این هفت شهر عظیم را هلاک کند.

اما هنوز سخنش تمام نشده بود که سنگی از سنگهای سجیل آمد و بر سرش خورد و او را هلاک کرد.

تحفة الإخوان، ص48 (نسخه خطی، به نقل از البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص319)

ثم قال جبرئیل: «یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ‏» فأبشر، و لا تحزن علینا. فهجم القوم علیه، و هم یقولون: «أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعالَمِینَ»‏، أی لا تؤوی ضیفا، فرأوا جمال القوم و حسن وجوههم، فبادروا نحوهم، فطمس الله على أعینهم، و إذا هم عمی لا یبصرون، و صارت وجوههم کالقار، و هم یدورون و وجوههم تضرب الحیطان، فذلک قوله تعالى: «وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَیْفِهِ فَطَمَسْنا أَعْیُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذابِی وَ نُذُرِ» قال و إذا نفر آخرون قد لحقوا بهم، و نادوهم: إن کنتم قضیتم شهوتکم منهم، فاخرجوا حتى ندخل و نقضی شهوتنا منهم. فصاحوا: یا قوم، إن لوطا أتى بقوم سحرة، لقد سحروا أعیننا، فادخلوا إلینا و خذوا بأیدینا. فدخلوا و أخرجوهم، و قالوا: یا لوط، إذا أصبح الصبح نأتیک و نریک ما تحب؛ فسکت عنهم لوط حتى خرجوا.

ثم قال لوط (علیه السلام) للملائکة: بماذا أرسلتم؟ فأخبروه بهلاک قومه، فقال: متى ذلک؟ فقال جبرئیل (علیه السلام): «إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ». فقال جبرئیل (علیه السلام): اخرج الآن- یا لوط- «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ‏» یعنی فی آخر اللیل‏ «وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَکَ‏» قواب‏ «إِنَّهُ مُصِیبُها ما أَصابَهُمْ‏ من العذاب».

قال: فجمع لوط (علیه السلام) بناته و أهله و مواشیه و أمتعته، فأخرجهم جبرئیل (علیه السلام) من المدینة، ثم قال جبرئیل (علیه السلام): یا لوط قد قضى ربک أن دابر هؤلاء مقطوع مصبحین. فقالت له امرأته: إلى أین تخرج- یا لوط- من دورک؟ فأخبرها أن هؤلاء رسل ربی، جاءوا لهلاک المدن. فقالت: یا لوط، و ما لربک من القدرة حتى یقدر على هلاک هؤلاء المدائن السبع؟! فما استتمت کلامها حتى أتاها حجر من حجارة السجیل، فوقع على رأسها فأهلکها.[1]

 

3) در جلسه 863 (حدیث1) روایتی از امام باقر ع گذشت. در فرازی از ادامه آن روایت آمده است:

جبرئیل گفت: ای لوط «پس با خانواده‌ات کوچ کن» به اندازه‌ای که از امروز هفت شب و روز بگذرد «به پاره‌ای [ظلمتی] از شب [گذشته]، و از شما هیچکس التفاتی نکند، جز زنت؛ بی‌شک به او می‌رسد آنچه بدانان رسید» و از امشب «به آنجایی که به شما دستور داده شده بروید» (حجر/65).

علل الشرائع، ج‏2، ص550؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص246؛

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ الْمُتَوَکِّلِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع کَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص یَتَعَوَّذُ مِنَ الْبُخْل‏ ...

قالَ ... «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ» یَا لُوطُ إِذَا مَضَى لَکَ مِنْ یَوْمِکَ هَذَا سَبْعَةُ أَیَّامٍ وَ لَیَالِیهَا [بلیالیها] «بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ‏» إِذَا مَضَى نِصْفُ اللَّیْلِ «وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُها ما أَصابَهُمْ» وَ امْضُوا مِنْ تِلْکَ اللَّیْلَةِ «حَیْثُ تُؤْمَرُون‏».

 

توجه

4) در بحث از آیه 80 سوره اعراف (جلسه 851، حدیث1 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-080/) روایتی طولانی گذشت که فرازی از آن درباره این آیه است.[2]

5) در بحث از آیه 79 سوره هود (جلسه 866، حدیث1 http://yekaye.ir/hood-11-79/) نیز مطالبی ناظر به این آیه گذشت.

 

تدبر

1)‌ «قالُوا یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ ...»

درست آن موقعی که لوط از هر گونه کمکی ناامید شد، فرشتگان خدا به او اطمینان خاطر دادند که اینان به هیچ عنوان به تو دست نخواهند یافت.

نکته انسان‌شناسی

در نگاه قرآنی، هرگاه انسان از همه چیز و همه کس قطع امید کند، امدادهای الهی زمانی فرامی‌‌رسد.

این نکته‌ای است که قاعده کلی‌اش در آیه «حَتَّى إِذَا اسْتَیْأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّیَ مَنْ نَشاءُ وَ لا یُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمینَ: تا آن گاه که رسولان مأیوس شدند، و [مردم] گمان کردند که به آنان دروغ گفته شده است؛ یارى ما به سراغ آنها آمد؛ پس آنان را که خواستیم نجات یافتند؛ و شدت عمل ما از قوم بزهکار بازگردانده نمى‏شود!» (یوسف/110) آمده است، و آیه حاضر درباره حضرت لوط را می توان مصداقی از این وعده خداوند دانست.

 

2) «قالُوا یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ»

با اینکه فرشتگان الهی به یاری حضرت لوط آمدند و وعده دادند که آنان هرگز به تو دست نمی‌یابند، اما این گونه نبود که دیگر لوط کاری نداشته باشد. بلکه او هم باید شبانه خانواده‌اش را حرکت دهد و از آن معرکه بیرون بَرَد.

یعنی: دریافت امداد الهی به معنای دست روی دست گذاشتن و کاری نکردن نیست.

 

3) «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ»

در این عبارت هم تعبیر «أسرِ» دلالت بر سیر شبانه و مخفیانه دارد، و هم تعبیر «قطع» را برخی به معنای ظلمت دانسته‌اند، و هم خود تعبیر «لیل» حکایت از وضعیت تاریک و ظلمانی دارد. این اندازه اصرار بر وضعیت تاریک و ظلمانی چیست؟

الف. می خواند توصیه کنند کاملا مخفیانه از شهر بیرون روید. (موید این برداشت، مطلبی است که علی بن ابراهیم قمی در تفسیر خود آورده که در میان آن قوم مرد فهمیده‌ای بود و به آنان گفت: عذابی که حضرت لوط وعده می‌داد رسیده است. مواظب وی باشید و مگذارید که از میانتان خارج شود، چرا که مادامی که او در میان شما باشد عذاب نازل نخواهد شد. و بدین جهت کاملا خانه وی را محاصره کرده بودند و وی با یک امداد الهی خاص از منزل بیرون رفت. تفسیر القمی، ج‏1، ص336)[3]

ب. در عین حال چه‌بسا می‌خواهد به نحو استعاره‌ای اشاره کند که چه اندازه ظلمت آن شهر را فراگرفته بوده است، که حرکت وی در چنین ظلمات تودرتویی باید انجام شود.

ج. ...

 

4)‌ «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ»

مؤمن چنان سرعت عمل و آمادگى روحى دارد که می‌تواند در مدّت زمان کوتاهى (یک شب)، با چابکى [همراه با خانواده‌اش] نقل و انتقال یابد. (تفسیر نور، ج‏4، ص102)

 

5) «إِلَّا امْرَأَتَکَ»

نظام ارزشى باید بر اساس ضوابط باشد، نه بر محور روابط. (تفسیر نور، ج‏4، ص102)

 

6) «وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَکَ»

حسابِ شخصیّت‏هاى مذهبى را از حساب خانواده و نزدیکان آنها جدا کنیم؛ فامیل پیامبر بودن، وسیله نجات نیست. (تفسیر نور، ج‏4، ص102)

 

7) «وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ»

مقصود از این «التفات نکنید» چه بود؟

الف. هیچکس به پشت سرش نگاه نکند؛ گویی یک امر تعبدی‌ای بوده که آنان ملزم به رعایتش بوده‌اند. (مجاهد، به نقل از مجمع البیان، ج‏5، ص280)

ب. کنایه است از اینکه وقتی دارید همه چیزتان را می‌گذارید و می‌روید، کسی از شما دیگر التفات و توجهی به مال و اموالش که باقی می گذارد، نکند. (جبائی، به نقل از مجمع البیان، ج‏5، ص280) در واقع، می خواهد بیاموزاند که براى انجام یک انقلاب و زیر و رو کردن منطقه‏ى فساد، به مسائل جزئى چون مال و اثاثیه‏ى خود توجّه نکنیم. (تفسیر نور، ج‏4، ص102)

ج. یعنی هیچکس از شما برجای نمانَد. (ابن‌عباس، ، به نقل از مجمع البیان، ج‏5، ص281)

د. منظور این است که وقتی صدای شدید ناشی از نزول عذاب را شنیدید، کسی روی برنگردانَد. (مجمع البیان، ج‏5، ص281)

ه. ..

 

8) «وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصیبُها ما أَصابَهُمْ»

در مورد زن حضرت لوط، صرفاً نفرمود که او هم به همان عذاب معذب می‌شود؛ بلکه ابتدا فرمود «و از شما هیچکس روی برنگرداند، جز زنت».

با آوردن این تعبیر چه نکته‌ای را می‌خواهد گوشزد کند؟

الف. با این تعبیر هم می‌خواهد بیان کند که علت گرفتار عذاب شدنِ زن حضرت لوط ع این بود که به آن قوم التفات داشت (یعنی از حضرت لوط ع رویگردانده و به آن قوم رو کرده بود). در واقع، هم نشان دهد که زن حضرت لوط ع چنین نبود که عمل قوم لوط را انجام دهد (چون اگر چنین می‌بود، باید همانجا می‌ماند و اصلا استثنا نمی‌شد) و در عین حال نشان دهد که او به خاطر اینکه ذهن و دلش با قوم لوط همراه بود به عذابِ قوم لوط معذب شد.

ثمره اجتماعی

اگر کسی خودش به عمل لواط روی نیاورد، اما با کسانی که رفتارهای همجنس‌گرایانه انجام می دهند همدل باشد، در زمره آنان محسوب می‌شود؛ و اگر عذابی برای آن اهل لواط در کار باشد، دامن وی را هم خواهد گرفت.

ب. نشان دهد اینکه حضرت لوط و برخی از اعضای خانواده‌اش از محدوده عذابی که نازل شد خارج شدند، از این باب بود که آنان دیگر التفاتی به قوم لوط نکردند و از مسیر حق به سمت آنان رویگردان نشدند.

ج. ...

9) «إِنَّهُ مُصیبُها ما أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ»

کارهاى خداوند بر اساس زمان‏بندى است؛ پس، در قهر خداوند عجله نکنیم. (تفسیر نور، ج‏4، ص102)

در واقع،

گاه با اینکه وضعیت به حدی رسیده است که نزول عذاب کاملا قطعی شده است، اما عذاب بلافاصله آغاز نمی‌شود!

ثمره انسان‌شناسی

در مورد وضعیت‌های نابسامان اجتماعی، گاه به دلایلی که بر ما معلوم نیست، واقعه‌ای از زمانی که در ظاهر باید رخ دهد به تاخیر می‌افتد. طبق روایات، حضرت لوط ع از جبرئیل درخواست می‌کند که در نزول عذاب عجله کند، اما وی پاسخ می‌دهد که وعده ما صبح است. پس، با دیدن ناملایمات (حتی ناملایماتی که در بد بودن‌شان و ضرورت نزول عذاب الهی در این شرایط تردید نداریم) گمان نکنیم که کار انسان‌ها از دست خدا بیرون رفته ویا خداوند نمی‌خواهد کاری کند!

 

10) «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ»

مقصود از «قطع»ی از شب چیست؟

الف. به معنای ظلمت شب است (ابن‌عباس، به نقل از مجمع‌البیان، ج5، ص280)؛ یعنی در وقتی از شب که بشدت ظلمانی شده است.

ب. به معنای پاره‌ای از شب است. (قتاده، به نقل از مجمع‌البیان، ج5، ص280)

ج. به معنای نیمه شب است. (جبائی، به نقل از مجمع‌البیان، ج5، ص280)

د. ...

 


[1] . و قیل: إنها بقیت ممسوخة حجرا أسود عشرین سنة، ثم خسف بها فی بطن الأرض».

[2] . فرازی از پایان آن هم در بحث از آیه قبل (حدیث2) گذشت.

[3] . قَالَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ لَوْ عَلِمَ مَا لَهُ مِنَ الْقُوَّةِ، فَقَالَ مَنْ أَنْتُمْ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ أَنَا جَبْرَئِیلُ، فَقَالَ لُوطٌ بِمَا ذَا أُمِرْتَ قَالَ بِهَلَاکِهِمْ فَسَأَلَهُ السَّاعَةَ قَالَ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ فَکَسَرُوا الْبَابَ وَ دَخَلُوا الْبَیْتَ فَضَرَبَ جَبْرَئِیلُ بِجَنَاحِهِ عَلَى وُجُوهِهِمْ فَطَمَسَهَا وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَیْفِهِ فَطَمَسْنا أَعْیُنَهُمْ فَذُوقُوا عَذابِی وَ نُذُرِ» فَلَمَّا رَأَوْا ذَلِکَ عَلِمُوا أَنَّهُمْ قَدْ أَتَاهُمُ الْعَذَابُ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ یَا لُوطُ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ اخْرُجْ مِنْ بَیْنِهِمْ أَنْتَ وَ وُلْدُکَ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُها ما أَصابَهُمْ وَ کَانَ فِی قَوْمِ لُوطٍ رَجُلٌ عَالِمٌ فَقَالَ لَهُمْ یَا قَوْمِ قَدْ جَاءَکُمُ الْعَذَابُ الَّذِی کَانَ یَعِدُکُمْ لُوطٌ فَاحْرُسُوهُ وَ لَا تَدَعُوهُ یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِکُمْ فَإِنَّهُ مَا دَامَ فِیکُمْ لَا یَأْتِیکُمُ الْعَذَابُ، فَاجْتَمَعُوا حَوْلَ دَارِهِ یَحْرُسُونَهُ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ یَا لُوطُ اخْرُجْ مِنْ بَیْنِهِمْ فَقَالَ کَیْفَ أَخْرُجُ وَ قَدِ اجْتَمَعُوا حَوْلَ دَارِی، فَوَضَعَ بَیْنَ یَدَیْهِ عَمُوداً مِنْ نُورٍ فَقَالَ لَهُ اتَّبِعْ هَذَا الْعَمُودَ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ فَخَرَجُوا مِنَ الْقَرْیَةِ مِنْ تَحْتِ الْأَرْضِ فَالْتَفَتَتِ امْرَأَتُهُ فَأَرْسَلَ اللَّهُ عَلَیْهَا صَخْرَةً فَقَتَلَتْهَا، فَلَمَّا طَلَعَ الْفَجْرُ صَارَتِ الْمَلَائِکَةُ الْأَرْبَعَةُ کُلُّ وَاحِدٍ فِی طَرَفٍ مِنْ قَرْیَتِهِمْ فَقَلَعُوهَا مِنْ سَبْعِ أَرَضِینَ إِلَى تُخُومِ الْأَرْضِ ثُمَّ رَفَعُوهَا فِی الْهَوَاءِ حَتَّى سَمِعَ أَهْلُ السَّمَاءِ نُبَاحَ الْکِلَابِ وَ صُرَاخَ الدِّیَکَةِ ثُمَّ قَلَبُوهَا عَلَیْهِمْ وَ أَمْطَرَهُمُ اللَّهُ حِجارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَ ما هِیَ مِنَ الظَّالِمِینَ بِبَعِید

 


ادامه جلسه 867

 

 

6) الف. از امام صادق ع درباره آیه «کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!» (هود/80) روایت شده است که فرمودند:

آن نیرو، امام قائم ع است؛ و آن پایگاه استوار همان سیصد و سیزده نفر هستند.

تفسیر القمی، ج‏1، ص336؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص157

حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ [مُسْلِمٍ‏] عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُوسَى بْنِ سَعْدَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ صَالِحٍ عَنْ‏ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ فِی قَوْلِهِ «قُوَّةً» [«لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ‏ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ»] قَالَ:

الْقُوَّةُ الْقَائِمُ ع وَ الرُّکْنُ الشَّدِیدُ ثَلَاثُمِائَةٍ وَ ثَلَاثَةَ عَشَر.

ب. همچنین در نقلی دیگر از ایشان روایت شده است:

حضرت لوط وقتی که می‌گفت «کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!» (هود/80) جز نیروی قائم ع را آرزو نداشت و جز به یاد استواری اصحاب وی نبود؛ و همانا هر یک از آنان را قوت چهل مرد داده می‌شود؛ و همانا دل او استوارتر است از قطعه‌های آهن؛ به طوری که اگر بر کوه‌ آهن بگذرند آن را خواهد شکافت و مادامی که خداوند عز و جل رضایت ندهد، دست از شمشیرهایشان برنمی‌دارند.

کمال الدین و تمام النعمة، ج‏2، ص673

حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ ابْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

مَا کَانَ قَوْلُ لُوطٍ ع لِقَوْلِهِ «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ» إِلَّا تَمَنِّیاً لِقُوَّةِ الْقَائِمِ ع وَ لَا ذَکَرَ إِلَّا شِدَّةَ أَصْحَابِهِ وَ إِنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ لَیُعْطَى قُوَّةَ أَرْبَعِینَ رَجُلًا وَ إِنَّ قَلْبَهُ لَأَشَدُّ مِنْ زُبَرِ الْحَدِیدِ وَ لَوْ مَرُّوا بِجِبَالِ الْحَدِیدِ لَقَلَعُوهَا وَ لَا یَکُفُّونَ سُیُوفَهُمْ حَتَّى یَرْضَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.

 

7) روایت شده است که به امیرالمومنین ع خبر رسید که مردم پشت سر او سخن حرف می‌زنند و می‌گویند چه شد که علی ع با ابوبکر و عکر و عثمان جنگ نکرد آن گونه که به جنگ با طلحه و زبیر و عایشه اقدام نمود؟ و مردم جمع شده‌اند. پس حضرت در حالی که عبایی بر دوش انداخته بود بیرون آمد و بر منبر بالا رفت و حمد و ثتای خدا گفت و یادی از پیامبر ص کرد و صلواتی فرستاد و فرمود:

ای جماعت مسلمین! به من خبر رسیده که عده‌ای گفته‌اند چه شد که علی ع با ابوبکر و عکر و عثمان جنگ نکرد آن گونه که به جنگ با طلحه و زبیر و عایشه اقدام نمود؟ من فردی ناتوان نبوده‌ام؛ ولیکن هفت تن از پیامبران را اسوه خود قرار دادم:

اولین آنان حضرت نوح بود آنجا که خداوند متعال از او خبر داد که «همانا من مغلوب واقع شدم، پس مرا یاری فرما» (قمر/10) اگر گفتید مغلوب واقع نشد، با تکذیب قرآن، کافر گردیده‌اید؛ و اگر گفتید او هم مغلوب واقع شد، عذر علی ع پذیرفتنی‌تر است؛

دوم حضرت ابراهیم ع است که خداوند از او این سخنش به قومش را خبر داد که «و از شما و آنچه از غیر خدا می‌پرستید دوری می‌جویم» (مریم/48)؛ اگر گفتید بی‌هیچ ناراحتی از قومش عزلت پیشه کرد، قرآن را تکذیب کرده‌اید؛ و اگر گفتید او ناراحتی‌ای از آنان دید که از آنان دوری گزید، عذر علی ع پذیرفتنی‌تر است؛

سومین آنان حضرت لوط بود آنجا که خداوند متعال از او خبر داد که «کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!» (هود/80) اگر گفتید او نیرو و قوتی داشت، قرآن را تکذیب کرده‌اید؛ و اگر گفتید بدانان قوتی نداشت، عذر علی ع پذیرفتنی‌تر است؛

چهارم حضرت یوسف ع است هنگامی که گفت: «پروردگارا ! زندان برایم دوست‌داشتنی‌تر است از آنچه مرا بدان می‌خوانند» (یوسف/33) و اگر گفتید او را به چیزی نخواندند که خدا را به خشم می‌آوَرَد، کافر شده‌اید؛ و اگر گفتید او را به چیزی خواندند که خدا را به خشم می‌آورد، عذر علی ع پذیرفتنی‌تر است؛

و پنجم حضرت موسی بن عمران ع، هنگامی که خداوند از او خبر داد «پس، از دست شما فرار کردم هنگامی که از شما ترسیدم؛ و سپس خداوند حُکمی به من عطا نمود و مرا از فرستاده‌شدگان گرداند» (شعراء/21) اگر گفتید او بدون اینکه ترسی از آنان داشته باشد فرار کرد قرآن را تکذیب کرده‌اید و اگر گفتید که او به خاطر ترس بر جان خویش فرار کرد، عذر علی ع پذیرفتنی‌تر است؛

ششم برادرش هارون بود چنانکه خداوند متعال از او خبر داد که «ای پسر مادرم! همانا این قوم مرا ضعیف داشتند و می‌خواستند مرا به قتل برسانند؛ پس با من دشمنان را سرزنش مکن» (اعراف/150) پس اگر گفتید که نزدیک نبود که او را به قتل برسانند قرآن را تکذیب کرده‌اید و اگر گفتید که نزدیک بود به قتل برسانندش، پس عذر علی ع پذیرفتنی‌تر است.

هفتم پسرعمویم حضرت محمد ص آنگاه که از کافران به غار گریخت؛ پس اگر گفتید که از ترس جان خویش نبود که به غار گریخت دروغ گفته‌اید؛ و اگر گفتید که از ترس بر خویش بود که گریخت، پس عذر وصیّ او پذیرفتنی‌تر است.

مردم! من از زمانی که مادرم مرا به دنیا آورد همواره مظلوم بودم؛ حتی برادرم عقیل چنین بود که وقتی دچار چشم درد می‌شد [و می خواستند دوا در چشم او بریزند] می‌گفت: نمی‌گذارم در چشمم دوا بریزید مگر اینکه ابتدا در چشم علی بریزید؛ و در چشم من دوا می‌ریختند بدون اینکه مشکلی داشته باشم!

توجه:

الف. آن طور که در الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص190 آمده است، ظاهرا این واقعه بعد از جنگ نهروان بوده و بعد از اینکه خبر به امیرالمومنین ع می‌رسد ایشان ابتدا سربسته می‌گویند که من همواره مظلوم بودم و از حقم چشم‌پوشی کرده‌ام و اشعث بن قیس می‌گوید چرا دست به شمشیر نبردی که حقت را بگیری؛ و حضرت این مطالب را بیان می‌کنند.[1]

ب. این حدیث با سند متصل و با اندک تفاوتی در تعابیر در فضائل أمیر المؤمنین ع (ابن عقده کوفی، م332) ، ص65-66؛ ترجمه إثبات الوصیة (مسعودی، م346) ص260-261؛ علل الشرائع (صدوق)، ج‏1، ص149 آمده است با این تفاوت که در آن نقل، فقط شش پیامبر ذکر شده و حضرت نوح ذکر نشده است.[2] و همین نقل بدون سند در مناقب آل أبی طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج‏1، ص270-271 نیز آمده است.

الفضائل (لابن شاذان القمی)، ص129-130؛ الطرائف (سید بن طاووس)، ج‏2، ص426؛ الدر النظیم فی مناقب الأئمة اللهامیم، (یوسف شامی) ،ص315[3]؛ نهج الحق (علامه حلی)، ص328

قَالَ أَبُو هَاشِمِ بْنُ أَبِی عَلِیٍّ إِنَّ الرِّوَایَاتِ صَحَّتْ أَنَّهُ لَمَّا بَلَغَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ ع أَنَّ النَّاسَ تَحَدَّثُوا فِیهِ وَ قَالُوا مَا بَالُهُ لَمْ یُنَازِعْ أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ کَمَا نَازَعَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَیْرَ وَ عَائِشَةَ وَ اجْتَمَعَ النَّاسُ قَالَ فَخَرَجَ ع مُرْتَدِیاً بِرِدَاءٍ فَرَقِیَ الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ وَ ذَکَرَ النَّبِیَّ ص وَ صَلَّى عَلَیْهِ وَ قَالَ:

یَا مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِینَ قَدْ بَلَغَنِی أَنَّ قَوْماً قَالُوا مَا بَالُهُ لَمْ یُنَازِعْ أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ کَمَا نَازَعَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَیْرَ وَ عَائِشَةَ فَمَا کُنْتُ بِعَاجِزٍ وَ لَکِنْ لِی فِی سَبْعَةٍ مِنَ الْأَنْبِیَاءِ أُسْوَةٌ:

أَوَّلُهُمْ نُوحٌ ع حَیْثُ قَالَ تَعَالَى فِیَّ مُخْبِراً عَنْهُ «أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ» فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ مَا کَانَ مَغْلُوباً فَقَدْ کَفَرْتُمْ‏ بِتَکْذِیبِ الْقُرْآنِ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ کَانَ مَغْلُوباً فَعَلِیٌّ أَعْذَرُ.

الثَّانِی إِبْرَاهِیمُ ع حَیْثُ أَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ فِی قَوْلِهِ لِقَوْمِهِ «وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ» فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ اعْتَزَلَهُ مِنْ غَیْرِ مَکْرُوهٍ فَقَدْ کَذَّبْتُمُ الْقُرْآنَ وَ إِنْ قُلْتُمْ رَأَى الْمَکْرُوهَ فَاعْتَزَلَهُمْ فَعَلِیٌّ أَعْذَرُ.

وَ الثَّالِثُ لُوطٌ حَیْثُ أَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ فِی قَوْلِهِ لِقَوْمِهِ «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ» فَإِنْ قُلْتُمْ کَانَ لَهُ قُوَّةٌ فَقَدْ کَذَّبْتُمُ الْقُرْآنَ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ لَمْ یَکُنْ لَهُ بِهِمْ قُوَّةٌ فَعَلِیٌّ أَعْذَرُ.

وَ الرَّابِعُ یُوسُفُ ع حَیْثُ قَالَ «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ» فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ مَا دُعِیَ لِمَکْرُوهٍ یُسْخِطُ اللَّهَ فَقَدْ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ دُعِیَ إِلَى مَا یُسْخِطُ اللَّهَ تَعَالَى فَعَلِیٌّ أَعْذَرُ.

وَ الْخَامِسُ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ ع حَیْثُ أَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ «فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لِی رَبِّی حُکْماً وَ جَعَلَنِی مِنَ الْمُرْسَلِینَ» فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ فَرَّ مِنْهُمْ مِنْ غَیْرِ خَوْفٍ فَقَدْ کَذَّبْتُمُ الْقُرْآنَ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ فَرَّ خَوْفاً عَلَى نَفْسِهِ فَعَلِیٌّ أَعْذَرُ.

وَ السَّادِسُ أَخُوهُ هَارُونُ حَیْثُ أَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ «یَا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی فَلا تُشْمِتْ بِیَ الْأَعْداءَ» فَإِنْ قُلْتُمْ مَا کَادُوا یَقْتُلُونَهُ فَقَدْ کَذَّبْتُمُ الْقُرْآنَ وَ إِنْ قُلْتُمْ کَادُوا یَقْتُلُونَهُ فَعَلِیٌّ أَعْذَرُ.

السَّابِعُ ابْنُ عَمِّی مُحَمَّدٌ ص حَیْثُ هَرَبَ مِنَ الْکُفَّارِ إِلَى الْغَارِ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ مَا هَرَبَ مِنْ خَوْفٍ عَلَى نَفْسِهِ فَقَدْ کَذَبْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ هَرَبَ مِنْ خَوْفٍ عَلَى نَفْسِهِ فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ.

[أَیُّهَا] النَّاس مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُذْ وَلَدَتْنِی أُمِّی حَتَّى إِنَّ أَخِی عَقِیلًا کَانَ إِذَا رَمِدَتْ عَیْنُهُ یَقُولُ لَا تَذُرُّوا عَیْنِی حَتَّى تَذُرُّوا عَیْنَ عَلِیٍّ فَیَذُرُّونِّی مَا بِی مِنْ رَمَدٍ.

 

8) امیرالمومنین ع در فرازی از یکی از نامه‌هایی که در پاسخ به معاویه نوشت، فرموده است:

... اما اینکه پنداشته‌ای من نسبت به خلفا حسادت کرده، و بر آنها ستم کرده‌ام، و مرا برای بیعت با آنان می بردند آن گونه که شتر بینی ‌مهارکرده را حرکت می‌دهند؛ به خدا سوگند که می‌خوساتی مذمت کنی اما مدح کردی؛ و بر مومن حرجی نیست که مظلوم باشد اگر که در دینش شک نکرده و در یقینش به تردید نیفتاده باشد؛ چنانکه حضرت نوح ع فرمود «پروردگارا ! من مغلوب واقع شدم، پس یاریم کن» (مریم/48) و حضرت لوط ع فرمود «کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!» (هود/80) ...

تقریب المعارف (ابوالصلاح الحلبی، م447)، ص: 238

جَوَابُهُ عَلَیْهِ السَّلَامُ لِمُعَاوِیَةَ:

زَعَمْتَ لِکُلِّ الْخُلَفَاءِ حَسَدْتَ وَ عَلَى کُلِّهِمْ بَغَیْتَ، وَ إِنِّی کُنْتُ أُقَادُ إِلَى بِیعَتِهُمْ کَمَا یُقَادُ الْجَمَلُ الْمَخْشُوشُ، أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْتَ أَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ، وَ مَا عَلَى الْمُؤْمِنِ أَنْ یَکُونَ مَظْلُوماً إِذَا لَمْ یَکُنْ شَاکّاً فِی دِینِهِ وَ لَا مُرْتَاباً فِی یَقِینِهِ، وَ لَقَدْ قَالَ نُوحٌ: رَبِّ إِنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ»، وَ قَالَ لُوطٌ: «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ‏ شَدِید».

متن کاملتری از این نامه در نهج البلاغة (نامه28؛ و نیز در الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص178 و ...) آمده است؛ البته استشهاد به این آیه در روایت نهج‌البلاغه نیست.

 

تدبر

1) «قالَ لَوْ أَنَّ لی‏ بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوی إِلى‏ رُکْنٍ شَدیدٍ»

گاه امتحانات خداوند و هجوم دشمنان و غلیه انسان‌های بی‌شرم بر مقدرات جامعه بقدری شدید دشوار است که پیامبر خدا آرزو می‌کند که ای کاش در برابر شما قوتی داشتم ویا دست کم تکیه‌گاهی داشتم که بدان تکیه می‌کردم.

نکته تخصصی انسان‌شناسی

در بحث از آیات قبل، (بویژه در ضمن آیه 74، جلسه 861، تدبر1  http://yekaye.ir/hood-11-74/ ) اشاره شد که خداوند تحمل ناراحتی مومن را ندارد و گاه نظامات عالَم را به خاطر یک مومن تغییر می‌دهد. اکنون اضافه می‌کنیم که معنای این سخن اصلا آن نیست که بلافاصله چنین می‌کند. اتفاقا، مومن برای اینکه ایمانش ورزیده شود در معرض امتحانات عظیم قرار می‌گیرد؛ امتحاناتی که آه از نهاد یک پیامبر خدا هم بلند می‌کند. بله، خداوند قطعاً مومن را به حال خود رها نمی‌کند، اما برای رشد او، گاه او را در فشارهایی قرار می‌دهد که باورکردنی نیست. (کافی است توجه کنیم که عرصه بر حضرت لوط ع چه مقدار باید تنگ آمده باشد که حاضر شود خودش ازدواج دخترانش را به چنین انسانهای بی‌شرم و حیایی پیشنهاد دهد!)

 

2) «قالَ لَوْ أَنَّ لی‏ بِکُمْ قُوَّةً»

داشتن قدرت و امکانات و افراد، خواسته‏ى ابتدایى هر پیامبر و مصلحى در اجراى فریضه‏ى امر به معروف و نهى از منکر است. و اگر قدرت، حکومت، تشکیلات و قواى مسلّحه نباشد، حتّى انبیا نیز در جلوگیرى بسیارى از منکرات فلج هستند. (تفسیر نور، ج‏5، ص363)

به تعبیر دیگر، وقتی انسان در برابر افراد لاابالی و در موقعیت‌های عینی اصلاح جامعه قرار می‌گیرد و با مشکلات مواجه می‌شود می‌فهمد که صرفاً با نصیحت و راهنمایی کردن، وضع جامعه به صلاح نمی‌آید و باید درصدد کسب قدرت بود؛ چرا که همواره عده‌ای منفعت‌طلب در جامعه هستند که جز زبان زور نمی‌فهمند.

نکته تخصصی سیاسی

این گونه نیست که قدرت همواره فسادآور باشد. قدرت، در انسان بی‌تقواست که فسادآور است. امیرالمومنین ع نمونه بارز «مقتدر مظلوم» بود. مظلومیت او آن مقدار که در دوره حکومتش متجلی است شاید در دوره‌های دیگر این اندازه متجلی نباشد. البته تقوایی که بتواند قدرت را مهار کند، تقوای عظیمی است؛ سخن بر سر این بود که کسب قدرت و قدرتمند شدن، این گونه نیست که حتما و در همه شرایط فسادآور باشد.

 

3) «قالَ لَوْ أَنَّ لی‏ بِکُمْ قُوَّةً»

چرا فرمود «بکم» (مرا به شما نیرویی بود) و نفرمود «علیکم» (مرا بر شما نیرویی بود)؟

الف. این اشاره است به تعبیر آیه 78 که فرمود «أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ». یعنی ای کاش به سبب خود شما و اینکه مرد رشیدی در میان شما می‌بود که مرا یاری می‌کرد، قوتی داشتم که شما را دفع کنم. (المیزان، ج10، ص341)

ب. حرف باء، بای سببیت نیست، بلکه ترکیب «بکم» متعلق به کلمه محذوفی است که آن محذوف حال (یا صفت مقدم بر موصوف) برای «قوة» است (الجدول فی إعراب القرآن، ج‏12، ص324) [مثلا «قوّةً تحیط بکم أو تتَفَرَّق بکم» که غالبا حرف باء به لحاظ معنایی باء‌زائده محسوب می‌شود که صرفاً نقش متعدی کننده فعل لازم را دارد] یعنی ای کاش قوتی که به شما احاطه کند یا شما را متفرق کند داشتم.[4]

ج. چه‌بسا همان «ب« سببیت باشد اما خطابش به میهمانانش باشد، نه به قوم لوط. یعنی ای کاش به واسطه و کمک شما میهمانان قدرتی برای ایستادن در مقابل قوم بیشرم خود داستم. [این قول را علامه نقل می‌کند اما آن را خیلی دور از سیاق آیه می‌داند، چرا که برگشت خطاب از قوم به دیگران هیچ شاهد لفظی ندارد] (المیزان، ج10، ص341)

د. ...

 

4) «قالَ لَوْ أَنَّ لی‏ بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوی ...»

اگر مى‏توانیم، جلوى فساد را بگیریم، و گرنه خود را از محیط فاسد دور کنیم. (تفسیر نور، ج‏5، ص363)

 

5) «قالَ لَوْ أَنَّ لی‏ بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوی ...»

گاهى انسان در میان قوم خودش نیز غریب است. (تفسیر نور، ج‏5، ص363)

 

6) «قالَ لَوْ أَنَّ لی‏ بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوی إِلى‏ رُکْنٍ شَدیدٍ»

کسی که قدرت بر انجام کاری ندارد و دیگران هم یاریش نمی‌کنند، حرجی بر او نیست.

حکایت

جابر جعفی گفتگویی که بین خودش و امام باقر ع درباره امامت پس از پیامبر رخ داده ذکر می‌کند که امام اسامی تمامی امامان را می‌شمرد. در اواخر این گفتگو جابر می‌گوید:

امام نفس عمیقی کشید و فرمود: این امت حرمت خدا را رعایت نکردند؛ چرا که حق پیامبرشان را رعایت نکردند. اما به خدا سوگند اگر حق را به اهلش وامی‌گذاشتند در مورد خداوند متعال دو نفر هم با هم اختلاف نمی کردند: سپس این شعر را خواندند:

همانا یهویان به خاطر محبت پیامبرشان؛ از امور هلاک کننده‌ روزگار ایمن شدند؛

ولی مومنان به حب آل محمد ص، در سراسر گیتی به آتش کشیده می‌شوند!

گفتم: سرورم! آیا این امر از آنِ شما نیست؟

فرمود:‌بله!

گفتم: پس چرا از حقتان و دعوت به خویش فرونشسته‌اید در حالی که خداوند متعال می‌فرماید «در راه خداوند آن گونه که سزاوار است جهاد کنید که او شما را برگزید» ‌(حج/78)

فرمود: چرا امیرالمومنین ع آنجایی که یاوری نیافت از گرفتن حقش بازایستاد؟ آیا نشنیده‌ای که خداوند در داستان حضرت لوط ع می‌فرماید « کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!» (هود/80) و از حضرت نوح ع حکایت کرده که گفت: «همانا من مغلوب واقع شدم، پس مرا یاری فرما» (قمر/10) و در حکایت حضرت موسی ع سخن او را نقل کرد که «پروردگارا ! من جز اختیار خودم و برادرم را ندارم؛ پس بین من و این قوم فاسق جدایی بینداز!» (مائده/25). اگر پیامبر چنین باشد، عذر وصی که پذیرفتنی‌تر است.

جابر! حکایت امام همانند کعبه است: کعبه سراغ کسی نمی‌رود بلکه دیگران‌اند که باید نزد کعبه بیایند.

کفایة الأثر فی النص على الأئمة الإثنی عشر، ص246-248

حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرِ [بْنِ‏] الْحَسَنِ الْعَلَوِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو نَصْرٍ أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ الْمُنْعِمِ الصَّیْدَاوِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ شِمْرٍ الْجُعْفِیُّ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَاقِرِ ع قَالَ:

...[5] ثُمَّ تَنَفَّسَ ع وَ قَالَ لَا دَعَا [رَعَى‏] اللَّهُ هَذِهِ الْأُمَّةَ فَإِنَّهَا لَمْ تَرْعَ حَقَّ نَبِیِّهَا أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ تَرَکُوا الْحَقَّ عَلَى أَهْلِهِ لَمَا اخْتَلَفَ فِی اللَّهِ تَعَالَى اثْنَانِ ثُمَّ أَنْشَأَ ع یَقُولُ‏:

 إِنَّ الْیَهُودَ لِحُبِّهِمْ لِنَبِیِّهِمْ /  أَمِنُوا بَوَائِقَ حَادِثَاتِ الْأَزْمَانِ‏

 وَ الْمُؤْمِنُونَ لِحُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ / یَرْمُونَ فِی الْآفَاقِ بِالنِّیرَانِ‏

 قُلْتُ یَا سَیِّدِی أَ لَیْسَ هَذَا الْأَمْرُ لَکُمْ؟

قَالَ نَعَمْ.

قُلْتُ فَلِمَ قَعَدْتُمْ عَنْ حَقِّکُمْ وَ دَعْوَاکُمْ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى «وَ جاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ»

قَالَ: فَمَا بَالُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قَعَدَ عَنْ حَقِّهِ حَیْثُ لَمْ یَجِدْ نَاصِراً؟ أَ وَ لَمْ تَسْمَعِ اللَّهَ تَعَالَى یَقُولُ فِی قِصَّةِ لُوطٍ قالَ «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ» وَ یَقُولُ‏ فِی حِکَایَةٍ عَنْ نُوحٍ «فَدَعا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ» وَ یَقُولُ فِی قِصَّةِ مُوسَى «رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلَّا نَفْسِی وَ أَخِی فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ» فَإِذَا کَانَ النَّبِیُّ هَکَذَا فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ!

یَا جَابِرُ مَثَلُ الْإِمَامِ مَثَلُ الْکَعْبَةِ إِذْ یُؤْتَى وَ لَا یَأْتِی.

 

 


[1] . رُوِیَ‏ أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع کَانَ جَالِساً فِی بَعْضِ مَجَالِسِهِ بَعْدَ رُجُوعِهِ مِنْ نَهْرَوَانَ‏ فَجَرَى الْکَلَامُ حَتَّى قِیلَ لَهُ لِمَ لَا حَارَبْتَ أَبَا بَکْرٍ وَ عُمَرَ کَمَا حَارَبْتَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَیْرَ وَ مُعَاوِیَةَ؟ فَقَالَ عَلِیٌّ ع إِنِّی کُنْتُ لَمْ أَزَلْ مَظْلُوماً مُسْتَأْثَراً عَلَى حَقِّی‏ فَقَامَ إِلَیْهِ الْأَشْعَثُ بْنُ قَیْسٍ فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لِمَ لَمْ تَضْرِبْ بِسَیْفِکَ وَ لَمْ تَطْلُبْ بِحَقِّکَ؟ فَقَالَ یَا أَشْعَثُ قَدْ قُلْتَ قَوْلًا فَاسْمَعِ الْجَوَابَ وَ عِهْ وَ اسْتَشْعِرِ الْحُجَّةَ إِنَّ لِی أُسْوَةً بِسِتَّةٍ مِنَ الْأَنْبِیَاءِ ص- أَوَّلُهُمْ نُوحٌ حَیْثُ قَالَ رَبِّ إِنِّی‏ مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَیْرِ خَوْفٍ فَقَدْ کَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ وَ ثَانِیهِمْ لُوطٌ حَیْثُ قَالَ- لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَیْرِ خَوْفٍ فَقَدْ کَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ وَ ثَالِثُهُمْ إِبْرَاهِیمُ خَلِیلُ اللَّهِ حَیْثُ قَالَ- وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَیْرِ خَوْفٍ فَقَدْ کَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ وَ رَابِعُهُمْ مُوسَى ع حَیْثُ قَالَ- فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ‏ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَیْرِ خَوْفٍ فَقَدْ کَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ وَ خَامِسُهُمْ أَخُوهُ هَارُونُ حَیْثُ قَالَ یَا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی‏ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَیْرِ خَوْفٍ فَقَدْ کَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ وَ سَادِسُهُمْ أَخِی مُحَمَّدٌ خَیْرُ الْبَشَرِ ص حَیْثُ ذَهَبَ إِلَى الْغَارِ وَ نَوَّمَنِی عَلَى فِرَاشِهِ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ ذَهَبَ إِلَى الْغَارِ لِغَیْرِ خَوْفٍ فَقَدْ کَفَرَ وَ إِلَّا فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ فَقَامَ إِلَیْهِ النَّاسُ بِأَجْمَعِهِمْ فَقَالُوا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَدْ عَلِمْنَا أَنَّ الْقَوْلَ لَکَ وَ نَحْنُ الْمُذْنِبُونَ التَّائِبُونَ وَ قَدْ عَذَّرَکَ اللَّهُ.

[2] . ابن عقده قَالَ حَدَّثَنِی الْفَضْلُ بْنُ خَبَّابٍ الْجُمَحِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الْحِمَّصِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى الطَّائِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: احْتَجُّوا فِی مَسْجِدِ الْکُوفَةِ فَقَالُوا مَا بَالُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع لَمْ یُنَازِعِ الثَّلَاثَةَ کَمَا نَازَعَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَیْرَ وَ عَائِشَةَ وَ مُعَاوِیَةَ فَبَلَغَ ذَلِکَ عَلِیّاً ع فَأَمَرَ أَنْ یُنَادَى بِ الصَّلَاةَ جَامِعَةً فَلَمَّا اجْتَمَعُوا صَعِدَ الْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنَّهُ بَلَغَنِی عَنْکُمْ کَذَا وَ کَذَا قَالُوا صَدَقَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ قَدْ قُلْنَا ذَلِکَ قَالَ فَإِنَّ لِی بِسُنَّةِ الْأَنْبِیَاءِ أُسْوَةً فِیمَا فَعَلْتُ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی کِتَابِهِ لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ قَالُوا وَ مَنْ هُمْ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَالَ أَوَّلُهُمْ إِبْرَاهِیمُ ع إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ اعْتَزَلَ قَوْمَهُ لِغَیْرِ مَکْرُوهٍ أَصَابَهُ مِنْهُمْ فَقَدْ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ اعْتَزَلَهُمْ لِمَکْرُوهٍ رَآهُ مِنْهُمْ فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ وَ لِی بِابْنِ خَالَتِهِ لُوطٍ أُسْوَةٌ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّ لُوطاً کَانَتْ لَهُ بِهِمْ قُوَّةٌ فَقَدْ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ لَمْ یَکُنْ لَهُ قُوَّةٌ فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ وَ لِی بِیُوسُفَ ع أُسْوَةٌ إِذْ قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّ یُوسُفَ دَعَا رَبَّهُ وَ سَأَلَهُ السِّجْنَ لِسَخَطِ رَبِّهِ فَقَدْ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ أَرَادَ بِذَلِکَ لِئَلَّا یَسْخَطَ رَبَّهُ عَلَیْهِ فَاخْتَارَ السِّجْنَ فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ وَ لِی بِمُوسَى ع أُسْوَةٌ إِذْ قَالَ فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمَّا خِفْتُکُمْ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّ مُوسَى فَرَّ مِنْ قَوْمِهِ بِلَا خَوْفٍ کَانَ لَهُ مِنْهُمْ فَقَدْ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّ مُوسَى خَافَ مِنْهُمْ فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ وَ لِی بِأَخِی هَارُونَ ع أُسْوَةٌ إِذْ قَالَ لِأَخِیهِ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی فَإِنْ قُلْتُمْ لَمْ یَسْتَضْعَفُوهُ وَ لَمْ یُشْرِفُوا عَلَى قَتْلِهِ فَقَدْ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمُ اسْتَضْعَفُوهُ وَ أَشْرَفُوا عَلَى قَتْلِهِ فَلِذَلِکَ سَکَتَ عَنْهُمْ فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ وَ لِی بِمُحَمَّدٍ ص أُسْوَةٌ حِینَ فَرَّ مِنْ قَوْمِهِ وَ لَحِقَ بِالْغَارِ مِنْ خَوْفِهِمْ وَ أَنَامَنِی عَلَى فِرَاشِهِ فَإِنْ قُلْتُمْ فَرَّ مِنْ قَوْمِهِ لِغَیْرِ خَوْفٍ مِنْهُمْ فَقَدْ کَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ خَافَهُمْ وَ أَنَامَنِی عَلَى فِرَاشِهِ وَ لَحِقَ هُوَ بِالْغَارِ مِنْ خَوْفِهِمْ فَالْوَصِیُّ أَعْذَرُ.

[3]. شروع روایت در الدر النظیم چنین است: قال أبوعلیّ بن هاشم، عن عبداللّه بن عمران أنّه قال: : لمّا اتّصل بأمیرالمؤمنین علیه‌السّلام أنّ الناس ...

[4] . اغلب مترجمان به گونه‌ای ترجمه کرده‌اند که گویی تعبیر آیه «قوة بها علیکم» بوده «قوتی که با آن بر شما غلبه کنم» است و مرحوم علامه اشکال می‌گیرد که چنین تقدیری چه توجیهی دارد؟ (و قیل: إن معنى قوله: «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً» أتمنى أن یکون لی منعة و قدرة و جماعة أتقوى بها علیکم فأدفعکم عن أضیافی. و فیه أن فیه تبدیل قوله: «بِکُمْ» إلى قولنا: بهم علیکم. و هو کما ترى. و قیل: إن معنى «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً» لو قویت علیکم بنفسی. و فیه أنه من لفظ الآیة. المیزان، ج10، ص341) اما به نظر می‌رسد که این ترجمه لزوما نمی‌خواسته چنان چیزی را در تقدیر بگیرد؛ بلکه تحلیل نحوی‌ای شبیه توجیهی که در متن گذشت مد نظر داشته است.

[5] . قُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ ص إِنَّ قَوْماً یَقُولُونَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى جَعَلَ الْإِمَامَةَ فِی عَقِبِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ؟

قَالَ کَذَبُوا وَ اللَّهِ أَ وَ لَمْ یَسْمَعُوا اللَّهَ تَعَالَى ذِکْرُهُ یَقُولُ «وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ» فَهَلْ جَعَلَهَا إِلَّا فِی عَقِبِ الْحُسَیْنِ؟ ثُمَّ قَالَ: یَا جَابِرُ إِنَّ الْأَئِمَّةَ هُمُ الَّذِینَ نَصَّ رَسُولُ اللَّهِ ص بِالْإِمَامَةِ وَ هُمُ الْأَئِمَّةُ الَّذِینَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَمَّا أُسْرِیَ بِی إِلَى السَّمَاءِ وَجَدْتُ أَسَامِیَهُمْ مَکْتُوبَةً عَلَى سَاقِ الْعَرْشِ بِالنُّورِ اثْنَا عَشَرَ اسْماً مِنْهُمْ‏ عَلِیٌّ وَ سِبْطَاهُ وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ جَعْفَرٌ وَ مُوسَى وَ عَلِیٌّ وَ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُجَّةُ الْقَائِمُ فَهَذِهِ الْأَئِمَّةُ مِنْ أَهْلِ بَیْتِ الصَّفْوَةِ وَ الطَّهَارَةِ وَ اللَّهِ مَا یَدَّعِیهِ أَحَدٌ غَیْرُنَا إِلَّا حَشَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى مَعَ إِبْلِیسَ وَ جُنُودِهِ.

 


867) سوره هود (11) آیه 80 قالَ لَوْ أَنَّ لی‏ بِکُمْ قُوَّةً أَو

 بسم الله الرحمن الرحیم

867) سوره هود (11) آیه 80

قالَ لَوْ أَنَّ لی‏ بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوی إِلى‏ رُکْنٍ شَدیدٍ

30 ربیع‌الثانی 1440

ترجمه

گفت: کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!

 

اختلاف قرائت[1] 

نکات ادبی

آوی

قبلا بیان شد که: ماده «أوی» را در جایی جمع شدن یا به چیزی منضم شدن دانسته‌اند و «مأوی» به مکانی گفته می‌شود که در آن گرد می‌آید و مستقر می‌شوند و در فارسی معادل کلمات قرارگاه و پناهگاه می‌باشد. (فَإِنَّ الْجَحیمَ هِیَ الْمَأْوى ... فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوى‏؛ نازعات/39و41)

البته ابن‌فارس بر این باور است که این ماده در معنای دومی هم به کار رفته و دلالت بر «شفقت و مهربانی ورزیدن» هم دارد؛ اما مرحوم مصطفوی، که اصل معنای این ماده را «قصد کردن جایی به نیت استقرار و سکونت و استراحت در آن» معرفی کرده، معانی‌ای مانند جمع شدن، منضم شدن و شفقت ورزیدن را از لازمه‌های این معنا می‌داند.

جلسه 540 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-51/

 

لَوْ أَنَّ لی‏ بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوی إِلى ...

با توجه به معنای حرف «أو» سه گونه ارتباط بین جمله «أَنَّ لی‏ بِکُمْ قُوَّةً» و جمله «أوی ...» مطرح شده است:

  • معروفترین تحلیل این است که «أو» به معنای «یا» و برای عطف باشد؛ در این صورت،
    • می تواند عطف جمله فعلیه به فعلیه باشد؛ یعنی در جمله اول، فعلی در تقدیر باشد؛ مثلا: : لو ثبت أن لی بکم قوة، أو آوى ...
    • ویا بر مبنای سیبویه می‌تواند عطف جمله فعلیه باشد به کل شرط و جزای شرط؛ یعنی لَوْ أَنَّ لی‏ بِکُمْ قُوَّةً فافعل کذا، أَوْ آوی إِلى ...
  • اما ابوالبقاء این احتمال را هم داده که «أو» به معنای «یا» ولی جمله دوم جمله مستأنفه (کاملا مستقل و بدون ارتباط معنایی با جمله اول) باشد
  • و بر مبنای علمای نحو کوفی، «أو» می تواند به معنای «بل» باشد؛ یعنی اولش آرزویی می‌کند که ای کاش به شما قوتی داشتم؛ بعد از آن آرزو منصرف می‌شود و می‌گوید بلکه به تکیه‌گاهی محکمتر، یعنی خداوند متعال تکیه می‌کنم.

(البحر المحیط، ج‏6، ص188)[2]

رُکْنٍ

درباره اینکه اصل ماده «رکن» بر چه چیزی دلالت می‌کند[3] بین اهل لغت اختلاف است. در واقع، کلمه «رُکن» در دو معنا بسیار شیوع دارد: یکی رُکنِ ساختمان، به معنای اساس و پایه‌ای که ساختمان به آن استوار است؛ و دیگری «رکنا الجبل: دو رکن کوه» که به دو طرف کوه گفته می‌شود. (مجمع البیان، ج‏5، ص278)

بدین ترتیب، برخی اصل معنای آن را «قوت» می‌دانند و رکن چیزی را به معنای آن سمتِ قویِ شیء می‌دانند؛ و فلانی به «رُکن شدید»ی پناه می‌برد [آوی إِلى‏ رُکْنٍ شَدیدٍ؛ هود/80]، یعنی به چیزی که به او عزت می‌دهد و او را از گزند دیگران حفظ می‌کند؛ و «رَکَنَ الی» به معنای تکیه کردن و اعتماد کردن بر چیزی می‌باشد (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص430)

اما برخی اصل معنای آن را «متمایل شدن به چیزی همراه با آرام گرفتن نزد آن چیز» می‌دانند و بر این باورند که «رُکنِ» هر چیزی، آن قسمت از آن چیز است که شیء به آن سکون می‌یابد [فَتَوَلَّى بِرُکْنِهِ وَ قالَ ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ؛ ذاریات/39] و کاربرد آن برای «قدرت» و «قوت» از باب لازمه شیء و کاربردی استعاری است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص365؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص223)

برخی بین این دو سخن چنین جمع کرده‌اند که «رکون» یعنی اعتماد و تکیه کردن به چیزی که ناشی از نوعی محبت و تمایل بدان چیز باشد (مجمع البیان، ج‏،5، ص305؛ المیزان، ج11، ص50) چنانکه در موارد کاربرد این ماده به صورت فعل در قرآن، این نکته کاملا درست است: «وَ لا تَرْکَنُوا إِلَى الَّذینَ ظَلَمُوا» (هود/113) «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلیلاً» (اسراء/74)

و شاهد بر این مدعا هم آن است که در تفاوت رکون و سکون گفته‌اند که رکون به چیزی، سکون و آرام گرفتنی بدان چیز است که با محبت بدان و ساکت شدن در پیشگاه آن همراه باشد و نقطه مقابل آن «نفور» (نفرت) از آن چیز است؛ اما سکون در مقابل حرکت است و در غیر این معنا به صورت مجازی به کار می‌رود. (الفروق فی اللغة، ص306)

ماده «رکن» همین 4 مورد در قرآن کریم به کار رفته است.

شَدیدٍ

درباره ماده «شدد» برخی گفته‌اند که این ماده در اصل بر «قوتی در چیزی» دلالت دارد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص179). اما دیگران بر تفاوت معنای «قوت» و «شدت» تاکید کرده و گفته‌اند که «شدت» در اصل دلالت بر مبالغه در وصف چیزی دارد و لذا از قبیل قدرت نیست؛ (الفروق فی اللغة، ص100) و برخی این را که «شدت»، وصفِ «قدرت» قرار می‌گیرد (عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوى‏، نجم/5؛ وَ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً، روم/9) شاهدی آورده‌اند بر تفاوت معنایی این دو؛ و موید دیگرش هم این است که شدت در مقابل «رخوت» (سستی) است؛ در حالی که «قوت» در مقابل «ضعف» است؛ از این رو، گفته‌اند که اساساً «شدت» یک مفهوم مستقل نیست؛ بلکه بر درجه قوی عالی از هر مرتبه‌ای دلالت دارد و در هر موضوعی به حَسَبِ خودش است (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص27)

اما دیگران برای این کلمه معنای مستقل قبول دارند؛ و گفته‌اند «شدة» جمع شدن و گردهم‌آمدنی است که تفکیک و جدایی آن دشوار باشد؛ یا منقبض و بسته شدنی است که باز کردنش دشوار باشد (مجمع البیان، ج‏5، ص278).[4] در واقع، به نظر می‌رسد اصل این ماده از کلمه «شَدّ» به معنای «محکم گره زدن و بستن» (العقد القویّ) شروع شده باشد؛ و فعل «شَدَّ» به معنای محکم بستن می‌باشد: «وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ‏» (إنسان/28) «حَتَّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ»‏(محمد/4) و بتدریج شدت علاوه بر گره زدن، در مورد بدن (کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً؛ فاطر/44)، قدرت نفسانی (عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوى؛‏ نجم/5)، و عذاب (فَأَلْقِیاهُ فِی الْعَذابِ الشَّدِیدِ؛ ق/26) هم به کار رفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص447)

«شَدِید» و «مُتَشَدِّد» به معنای بخیل به کار رفته است «وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ» (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص179). درباره چرایی این وجه تسمیه، برخی توضیح داده‌اند که وزن «فعیل» می تواند هم به معنای مفعول باشد و هم به معنای فاعل. شدید به معنای «مفعول« یعنی گویی او را بسته و در زنجیر کرده‌اند که نمی‌تواند پول خرج کند؛ و «شدید» به معنای فاعل گویی سر کیسه‌اش را محکم بسته است و کیسه پولش را هیچگاه باز نمی‌کند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص447)

«شَدَّ» و «اشْتَدَّ» به معنای سرعت گرفتن هم به کار می‌رود؛ که ممکن است برگرفته از تعبیر «شدّ حزامه للعدو: کمربندش را برای رفتن به سراغ دشمن محکم بست» باشد ویا از تعبیر «باد شدت گرفت»: «اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّیحُ‏» (إبراهیم/18). (مفردات ألفاظ القرآن، ص447)

جمع «شدید»، «أشدّاء» [وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ؛ فتح/29] و «شِداد» است (لسان العرب، ج‏3، ص233)؛ و تعبیر «شداد» در مورد چیزهایی به کار رفته که چنان محکم و قوی است که چیزی در او اثر نمی‌گذارد، خواه به این معنا که کارش را بی‌ملاحظه انجام می‌دهد و تحت تاثیر عواطف قرار نمی‌گیرد: «عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُم» (تحریم/6) ویا از این باب که نفوذناپذیر است و گذر زمان اثری در او ندارد: «وَ بَنَیْنا فَوْقَکُمْ سَبْعاً شِداداً» (نبأ12) «ثُمَّ یَأْتی‏ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ سَبْعٌ شِدادٌ یَأْکُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ» (یوسف/48) (الطراز الأول، ج‏6، ص8)

ماده «شدد» و مشتقات آن 102 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) در بحث از آیه قبل روایتی از امام صادق ع گذشت (حدیث2). در ادامه‌اش فرمودند:

سپس [آن مردمی که درب خانه لوط جمع شده بودند] درب را شکستند و وارد شدند و گفتند: «لوط! آیا ما تو را از [پناه دادن به] جهانیان منع نکرده بودیم؟» (حجر/70) یعنی از همگی مردمان؛ اما لوط که در مقابل در، و جلوی میهمانانش ایستاده بود، گفت: به خدا سوگند که مادامی که توانی برای مبارزه داشته باشم میهمانانم را تسلیم شما نخواهم کرد، مگر اینکه جانم از دست برود یا اینکه توانی نداشته باشم؛ و این مقصود از آن چیزی است که خداوند نقل کرد: «کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!» پس برخی از آنان پیش آمدند و سیلی بر صورتش زدند و محاسنش را گرفتند و او را از جلوی در کنا زدند؛ اینجا بود که لوط فرمود: «کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!»

پس لوط سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! حق مرا از این قومم بگیر و آنان را فراوان لعنت کن. جبرئیل به اسرافیل گفت: این هم چهارمین شهادت وی.

بقیه روایت ان شاء الله در بحث از آیات بعد خواهد آمد.

تحفة الإخوان، ص48 (نسخه خطی، به نقل از البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص319)

ثم کسروا الباب و دخلوا، فقالوا: یا لوط أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعالَمِینَ‏ ؟، یعنی عن الناس أجمعین- قال- فوقف لوط على الباب دون أضیافه، و قال: و الله لا اسلم أضیافی إلیکم و فی عرق یضرب دون أن تذهب نفسی، أو لا أقدر على شی‏ء، و ذلک معنى قوله تعالى: لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ ، فتقدم بعضهم إلیه، فلطم وجهه، و أخذ بلحیته، و دفعه عن الباب، فعند ذلک قال لوط: لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ- قال- فرفع لوط (علیه السلام) رأسه إلى السماء، و قال: إلهی خذ لی من قومی حقی، و العنهم لعنا کثیرا، فقال جبرئیل لإسرافیل: هذه الرابعة.

 

2) در بحث از آیه 80 سوره اعراف (جلسه 851، حدیث1 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-080/) روایتی طولانی گذشت که پایانش چنین بود:

امام باقر ع فرمود: خداوند لوط را رحمت کند! نمی دانست چه کسانی با او در خانه‌اش هستند و نمی‌دانست که او یاری شده است، آن زمانی که می‌فرمود «کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!» (هود/80)؛ چه پایگاهی استوارتر از جبرئیل، که با او در خانه‌اش بود؟!

المحاسن، ج‏1، ص111؛ الکافی، ج‏5، ص546؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص266

عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ أَخْبَرَنِی زَکَرِیَّا بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَمْرٍو عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: کَانَ قَوْمُ لُوطٍ مِنْ أَفْضَلِ قَوْمٍ خَلَقَهُمُ اللَّهُ ...قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع رَحِمَ اللَّهُ لُوطاً لَمْ یَدْرِ مَنْ مَعَهُ فِی الْحُجْرَةِ وَ لَمْ یَعْلَمْ أَنَّهُ مَنْصُورٌ حِینَ یَقُولُ «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ» أَیُّ رُکْنٍ أَشَدُّ مِنْ جَبْرَئِیلَ مَعَهُ فِی الْحُجْرَة ...

 

3) از پیامبر اکرم ص روایت شده است که می‌فرمود:

خداوند برادرم لوط را رحمت کند؛ او بود که به پایگاهی استوار پناه می‌برد و آن همان یاری جستن از خداوند متعال است.

مجمع البیان، ج‏5، ص280

روی عن النبی ص أنه قال:

رحم الله أخی لوطا کان یأوی إلى رکن شدید و هو معونة الله تعالی.[5]

 

4) الف. از امام صادق ع روایت شده است:

خداوند بعد از لوط هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر در عزتی نسبت به قوم خود.

تفسیر القمی، ج‏1، ص335

أَخْبَرَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

مَا بَعَثَ اللَّهُ نَبِیّاً بَعْدَ لُوطٍ إِلَّا فِی عِزٍّ مِنْ قَوْمِهِ‏.

ب. این مضمون عیناً از پیامبر اکرم ص روایت شده است، با این تفاوت که به جای «عزّة» تعبیر «ذِروة» را آورده، که به معنای «قله» و اوج هر چیزی می‌باشد:

المجازات النبویة (سید رضی)، ص370

قَوْلُهُ عَلَیْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ وَ قَدْ ذَکَرَ لُوطاً عَلَیْهِ السَّلَامُ وَ قَوْلَهُ لِقَوْمِهِ: لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ»، قَالَ عَلَیْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ: «فَمَا بَعَثَ اللَّهُ بَعْدَهُ نَبِیّاً إِلَّا فِی ذِرْوَةِ[6] قَوْمِهِ»

ج. در منابع اهل سنت، شبیه این مضمون، از امیرالمومنین ع آمده که در آنجا به جای «عزت»، تعبیر «ثروت» آمده است؛ البته با توضیحی اضافه. روایت این است که:

امیرالمومنین ع خطبه‌ای خواندند و در آن فرمودند: [ثمره‌رسانیِ] عشیره (قوم و خویشِ) انسان برای انسان، بهتر است از خود انسان برای عشیره‌اش؛ چرا که اگر او دست از یاری و همراهی با آنان بردارد، فقط یک دست کنار رفته؛ اما اگر آنان دست بردارند، دستهای فراوانی کنار رفته، به علاوه دوستی‌ی آنان و محافظت و نصرتی که برای وی دارد؛ تا جایی که گاه شخصی به خاطر شخص دیگر خشمگین می‌شود در حالی که جزپیوند خویشاوندی، چیزی از اقدام او نمی‌داند [ظاهرا مقصود این است که نمی‌داند چه کاری انجام داده که الان وی در مقام وفاع از او وارد شده؛ فقط می‌داند که با او قوم و خویش است، و فقط به این جهت برای او دلسوزی می‌کند] ؛ سپس این آیه را تلاوت فرمود: «کاشکی مرا به شما نیرویی بود یا اینکه به پایگاهی استوار پناه ببرم!» (هود/80)

و حضرت علی ع افزودند: «پایگاه استوار» همان عشیره است؛ و حضرت لوط ع عشیره‌ای [در میان آن قوم] نداشت؛ و به کسی که جز او خدایی نیست سوگند که خداوند بعد از لوط پیامبری را نفرستاد مگر در ثروتی از قوم خود.

الدر المنثور، ج‏3، ص343

و أخرج أبو الشیخ عن على رضى الله عنه انه خطب فقال عشیرة الرجل للرجل خیر من الرجل لعشیرته انه ان کف یده عنهم کف یدا واحدة و کفوا عنه أیدیا کثیرة مع مودتهم و حفاظتهم و نصرتهم حتى لربما غضب الرجل للرجل و ما یعرفه الا بحسبه و ساتلو علیکم بذلک آیات من کتاب الله تعالى فتلا هذه الآیة «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِید»ٍ قال على رضى الله عنه و الرکن الشدید العشیر فلم یکن للوط علیه السلام عشیرة فو الذی لا اله غیره ما بعث الله نبیا بعد لوط الا فی ثروة من قومه.

 

5) دعایی از امام زمان ع روایت شده که به دعای «عبرات» معروف است. در فرازی از این دعا، بعد از سوگند دادن خداوند به حق چهارده معصوم علیهم‌السلام[7] آمده است:

خدایا، مرا پایگاهی نیست استوارتر از تو، تا «به پایگاهی استوار پناه ببرم!» (هود/80)؛ و سخنی نیست محکمتر از دعای به درگاه تو، تا با آن سخن محکم بر تو چیره شوم؛ و شفاعتگری نیست آبرومندتر از اینان، تا شفاعتگری صمیمی را نزد تو آورم؛ و من به تو پناه می‌آورم و برآورده شدن حاجتم را به تو واگذار و از تو درخواست می‌کنم همان گونه که امر کردی، پس دعایم را مستجاب فرما همان گونه که وعده دادی؛ پس پروردگارا! آیا چاره‌ای ماند جز اینکه جوابم دهی و بر گریه و زاری‌ام رحم آوری؛ ای خدایی که خدایی جز او نیست؛ ای کسی که مضطر را هنگامی که دعایت کند جواب می‌دهی» (نمل/62) ...

البلد الأمین، ص336

عَظِیمٌ مَرْوِیٌّ عَنِ الْقَائِمِ ع یُدْعَى بِهِ فِی الْمُهِمَّاتِ الْعِظَامِ وَ یُسَمَّى دُعَاءَ الْعَبَرَاتِ وَ هُوَ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ یَا رَاحِمَ الْعَبَرَاتِ ...

إِلَهِی لَا رُکْنَ لِی أَشَدَّ مِنْکَ فَـ«آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ» وَ لَا قَوْلَ لِی أَسَدَّ مِنْ دُعَائِکَ فَأَسْتَظْهِرُکَ بِقَوْلٍ سَدِیدٍ وَ لَا شَفِیعَ لِی إِلَیْکَ أَوْجَهَ مِنْ هَؤُلَاءِ فَآتِیکَ بِشَفِیعٍ وَدِیدٍ وَ قَدْ أَوَیْتُ إِلَیْکَ وَ عَوَّلْتُ فِی قَضَاءِ حَوَائِجِی عَلَیْکَ وَ دَعَوْتُکَ کَمَا أَمَرْتَ فَاسْتَجِبْ لِی کَمَا وَعَدْتَ فَهَلْ بَقِیَ یَا رَبِّ غَیْرُ أَنْ تُجِیبَ وَ تَرْحَمَ مِنِّی الْبُکَاءَ وَ النَّحِیبَ یَا مَنْ لَا إِلَهَ سِوَاهُ یَا «مَنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاه‏» ...

 


[1] . آوی:

و قرأ شیبة، و أبو جعفر: أو آوی بنصب الیاء بإضمار أن بعد، أو فتتقدر بالمصدر عطفا على قوله: قوة. و نظیره من النصب بإضمار أن بعد أو قول الشاعر: (و لو لا رجال من رزام أعزة / و آل سبیع أو یسوؤک علقما) أی أو و مساءتک علقما. (البحر المحیط، ج‏6، ص188)

رکن:

قراءة الجماعة «رُکْن» بسکون الکاف؛ و قرأ عمرو بن عبید و سعید بن أبی عروبة «رُکُن» بضم الکاف و لعله من اتباع حرکة الراء. و الرکن بسکون الکاف و ضمها الناحیة من جبل و غیره و یجمع أرکان و أرکُن. (مجمع القراءات، ج4، ص114)

[2] . و قال الحوفی، و أبو البقاء: أو آوى عطف على المعنى تقدیره: أو أنی آوی. و الظاهر أن أو عطف جملة فعلیة على جملة فعلیة إن قدرت إنی فی موضع رفع على الفاعلیة على ما ذهب إلیه المبرد أی: لو ثبت أن لی بکم قوة، أو آوى. و یکون المضارع المقدر و آوى هذا وقعا موقع الماضی، و لو التی هی حرف لما کان سیقع لوقوع غیره نقلت المضارع إلى الماضی، و إن قدرت أن و ما بعدها جملة اسمیة على مذهب سیبویه فهی عطف علیها من حیث أنّ لو تأتی بعدها الجملة المقدرة اسمیة إذا کان الذی ینسبک إلیها أنّ و معمولاها. و قال أبو البقاء: و یجوز أن یکون أو آوى مستأنفا انتهى. و یجوز على رأی الکوفیین أن تکون أو بمعنى بل، و یکون قد أضرب عن الجملة السابقة و قال: بل آوى فی حالی معکم إلى رکن شدید، و کنى به عن جناب اللّه تعالى.

[3] . قبلا در جلسه 90 درباره این ماده توضیح داده شده بود، http://yekaye.ir/hud-001-113/ اما اکنون تکمیل شد.

[4] . الشدة تجمع یصعب معه التفکک و قد تکون الشدة تقبضا یعسر معه التحلل

[5] . در منابع اهل سنت، این مضمون چنین روایت شده است:

أخرج ابن جریر عن الحسن رضى الله عنه ان هذه الآیة لما نزلت لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ قال رسول الله صلى الله علیه و سلم رحم الله أخى لوطا لقد کان یأوی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ لأی شی استکان. (الدر المنثور، ج‏3، ص343)

قال النبی ص عجبت من أخی لوط کیف قال أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ و هو یأوی إلى الله تعالى. (شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏13، ص258)

[6] . سید رضی همانجا توضیح داده است: و هذه استعارة، و المراد: فما بعث اللّه نبیّا إلّا فی أعلى شرف قومه؛ لئلّا یغمض حسبه، و یزدرى منصبه، فیکون ذلک منفّرا عنه، و موحشا منه، فشبّه علیه الصلاة و السلام ذلک بذروة البعیر: و هی سنامه، أو ذروة الجبل: و هی رأسه، و یقولون: «فلان فی الغوارب من قومه» کما یقولون: «فی الذرى من قومه» فالغارب هاهنا کالذروة هناک، و یقولون أیضا» هو فی علیا قصر قومه» و فی روایة: «علیا قومه» إذا أرادوا هذا المعنى، و ذلک فی أشعارهم و کلامهم أکثر من أن یستقصى.

[7] . آن فراز که امام زمان ع نحوه رجوع به چهارده معصوم را ذکر می‌کنند، بدین قرار است:

 إِلَهِی فَإِذَا قَامَ ذُو حَاجَةٍ بِحَاجَتِهِ شَفِیعاً فَوَجَدْتُهُ مُمْتَنِعَ النَّجَاحِ سَهْلَ الْقِیَادِ مُطِیعاً فَإِنِّی أَسْتَشْفِعُ إِلَیْکَ بِکَرَامَتِکَ وَ الصَّفْوَةِ مِنْ أَنَامِکَ الَّذِینَ أَنْشَأْتَ لَهُمْ مَا تَظِلُّ وَ تَقِلُّ وَ بَرَأْتَ مَا یَدِقُّ وَ یَحِلُّ أَتَقَرَّبُ إِلَیْکَ بِأَوَّلِ مَنْ تَوَّجْتَهُ تَاجَ الْجَلَالَةِ وَ أَحْلَلْتَهُ مِنَ الْفِطْرَةِ الرَّوْحَانِیَّةِ مَحَلَّ السُّلَالَةِ حُجَّتِکَ فِی خَلْقِکَ وَ أَمِینِکَ عَلَى عِبَادِکَ مُحَمَّدٍ رَسُولِکَ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ بِمَنْ جَعَلْتَهُ لِنُورِهِ مَغْرِباً وَ عَنْ مَکْنُونِ سِرِّهِ مُعْرِباً سَیِّدِ الْأَوْصِیَاءِ وَ إِمَامِ الْأَتْقِیَاءِ یَعْسُوبِ الدِّینِ وَ قَائِدِ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ وَ أَبُو الْأَئِمَّةِ الرَّاشِدِینَ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ أَتَقَرَّبُ إِلَیْکَ بِخِیَرَةِ الْأَخْیَارِ وَ أُمِّ الْأَنْوَارِ الْإِنْسِیَّةِ الْحَوْرَاءِ الْبَتُولِ الْعَذْرَاءِ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ وَ بِقُرَّتَیْ عَیْنِ الرَّسُولِ وَ ثَمَرَتَیْ فُؤَادِ الْبَتُولِ السَّیِّدَیْنِ الْإِمَامَیْنِ أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ وَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنِ وَ بِالسَّجَّادِ زَیْنِ الْعِبَادِ ذِی الثَّفِنَاتِ رَاهِبِ الْعَرَبِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ بِالْإِمَامِ الْعَالِمِ وَ السَّیِّدِ الْحَاکِمِ النَّجْمِ الزَّاهِرِ وَ الْقَمَرِ الْبَاهِرِ مَوْلَایَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَاقِرِ وَ بِالْإِمَامِ الصَّادِقِ مُبَیِّنِ الْمُشْکِلَاتِ مُظْهِرِ الْحَقَائِقِ الْمُفْحِمِ بِحُجَّتِهِ کُلَّ نَاطِقٍ مُخْرِسِ أَلْسِنَةِ أَهْلِ الْجِدَالِ مُسَاکِنِ الشَّقَاشِقِ مَوْلَایَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ وَ بِالْإِمَامِ التَّقِیِّ وَ الْمُخْلِصِ الصَّفِیِّ وَ النُّورِ الْأَحْمَدِیِّ النُّورِ الْأَنْوَرِ وَ الضِّیَاءِ الْأَزْهَرِ مَوْلَایَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ بِالْإِمَامِ الْمُرْتَضَى وَ السَّیْفِ الْمُنْتَضَى وَ الرَّاضِی بِالْقَضَا مَوْلَایَ عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا وَ بِالْإِمَامِ الْأَمْجَدِ وَ الْبَابِ الْأَقْصَدِ وَ الطَّرِیقِ الْأَرْشَدِ وَ الْعَالِمِ الْمُؤَیَّدِ یَنْبُوعِ الْحُکْمِ وَ مِصْبَاحِ الظُّلَمِ سَیِّدِ الْعَرَبِ وَ الْعَجَمِ الْهَادِی إِلَى الرَّشَادِ وَ الْمُوَفَّقِ بِالتَّأْیِیدِ وَ السَّدَادِ مَوْلَایَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْجَوَادِ وَ بِالْإِمَامِ مِنْحَةِ الْجَبَّارِ وَ وَالِدِ الْأَئِمَّةِ الْأَطْهَارِ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمَوْلُودِ بِالْعَسْکَرِ الَّذِی حَذَّرَ بِمَوَاعِظِهِ وَ أَنْذَرَ وَ بِالْإِمَامِ الْمُنَزَّهِ عَنِ الْمَآثِمِ الْمُطَهَّرِ مِنَ الْمَظَالِمِ الْحَبِرِ الْعَالِمِ رَبِیعِ الْأَنَامِ وَ بَدْرِ الظَّلَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ الطَّاهِرِ الزَّکِیِّ مَوْلَایَ أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْعَسْکَرِیِّ وَ أَتَقَرَّبُ إِلَیْکَ بِالْحَفِیظِ الْعَلِیمِ الَّذِی جَعَلْتَهُ عَلَى خَزَائِنِ الْأَرْضِ وَ الْأَبِ الرَّحِیمِ الَّذِی مَلَّکْتَهُ أَزِمَّةَ الْبَسْطِ وَ الْقَبْضِ صَاحِبِ النَّقِیبَةِ الْمَیْمُونَةِ وَ قَاصِفِ الشَّجَرَةِ الْمَلْعُونَةِ مُکَلِّمِ النَّاسِ فِی الْمَهْدِ وَ الدَّالِّ عَلَى مِنْهَاجِ الرُّشْدِ الْغَائِبِ عَنِ الْأَبْصَارِ الْحَاضِرِ فِی الْأَمْصَارِ الْغَائِبِ عَنِ الْعُیُونِ الْحَاضِرِ فِی الْأَفْکَارِ بَقِیَّةِ الْأَخْیَارِ الْوَارِثِ لِذِی الْفَقَارِ الَّذِی یَظْهَرُ فِی بَیْتِ اللَّهِ ذِی الْأَسْتَارِ الْعَالِمِ الْمُطَهَّرِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَلَیْهِمْ أَفْضَلَ التَّحِیَّاتِ وَ أَعْظَمَ الْبَرَکَاتِ وَ أَتَمَّ الصَّلَوَاتِ اللَّهُمَّ فَهَؤُلَاءِ مَعَاقِلِی إِلَیْکَ فِی طَلِبَاتِی وَ وَسَائِلِی فَصَلِّ عَلَیْهِمْ صَلَاةً لَا یَعْرِفُ سِوَاکَ مَقَادِیرَهَا وَ لَا یَبْلُغُ کَثِیرُ هِمَمِ الْخَلَائِقِ صَغِیرَهَا وَ کُنْ لِی بِهِمْ عِنْدَ أَحْسَنِ ظَنِّی وَ حَقِّقْ لِی بِمَقَادِیرِکَ تَهْیِئَةَ التَّمَنِّی‏

 


866) سوره هود (11) آیه 79 قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فی‏ بَن

 بسم الله الرحمن الرحیم

866) سوره هود (11) آیه 79

قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فی‏ بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُریدُ

28 ربیع‌الثانی 1440

ترجمه

گفتند قطعاً دانسته‌ای که ما را در مورد دخترانت حقی نباشد؛ و بی‌گمان تو خوب می‌دانی که چه می‌خواهیم!

اختلاف قرائت

 

نکات ادبی

حَقٍّ

اصل ماده «حقق» را[1] برخی محکم کردن چیزی و صحتِ آن (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص15)، و برخی مطابقت و موافقت (چنانکه به محور و پاشنه درب که درب با تکیه بر آن و بر مدار آن حرکت می‌کند «مطابقة رجل الباب فی حقّه» می‌گویند) (مفردات ألفاظ القرآن، ص246) و برخی ثبوتی که همراه با مطابقت با واقع باشد، (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص306) دانسته‌اند. (إِنَّهُ لَحَقٌّ؛ یونس/53 و ذاریات/23)

«حق» نقطه مقابل «باطل»[2] است و در قرآن کریم هم مکرر این تقابل مشاهده می‌شود مثلا «لِیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْباطِلَ» (انفال/8) و البته بین حق و ضلالت هم در قرآن تقابلی یافت می‌شود «فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ» (یونس/32) و توضیح داده‌اند که این تقابل از آن جهت است که باطل چیزی است که ثبوتی ندارد؛ و ضلالت هم آن چیزی است که از جایگاه و مسیر اصلی خود خارج و منحرف شده باشد (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص307)

برخی توضیح داده‌اند که «حق»‌ بر چهار وجه اطلاق می‌گردد:

یکم: به کسی که چیزی را ایجاد می‌کند به سبب آنچه حکمت اقتضا دارد: « فَذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمُ‏ الْحَقُ‏ فَما ذا بَعْدَ الْحَقِ‏ إِلَّا الضَّلالُ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ‏» (یونس/32).

دوم: به آنچه ایجاد شده، از این جهت که به اقتضای حکمت بوده است: «ما خَلَقَ اللَّهُ ذلِکَ إِلَّا بِالْحَقِ‏» (یونس/5) ، «وَ یَسْتَنْبِئُونَکَ أَ حَقٌ‏ هُوَ قُلْ إِی وَ رَبِّی إِنَّهُ‏ لَحَقٌ‏» (یونس/53)، «و لَیَکْتُمُونَ‏ الْحَقَ‏» (بقرة/146) ، و «الْحَقُ‏ مِنْ رَبِّکَ» (بقرة/147)

سوم: به اعتقاد به چیزی که آن چیز واقعا مطابق با آن اعتقاد باشد: «فَهَدَى اللَّهُ الَّذینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ» (بقره/213)

چهارم: به کار و سخنی که به حسب آ«چه واجب و لازم بوده و نیز به قدر واجب و در وقتی که لازم بوده واقع شده، چنانکه می‌گوییم «فعلک حقٌ و قولک حقٌ»: «کَذلِکَ‏ حَقَّتْ‏ کَلِمَةُ رَبِّکَ» ([یونس/33) ، «و حَقَ‏ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ» (سجده/13) (مفردات ألفاظ القرآن، ص246)

چنانکه اساساً تعبیر «حق» ‌به عنوان هر آن چیزی که واجب و لازم بوده نیز به کار رفته است: «وَ کانَ‏ حَقًّا عَلَیْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ‏» (روم/47) ، «کَذلِکَ‏ حَقًّا عَلَیْنا نُنْجِ الْمُؤْمِنِینَ‏» (یونس/103) (مفردات ألفاظ القرآن، ص247)

و به نظر می‌رسد مورد دیگری هم باید به فهرست فوق اضافه کنیم؛ و آن جایی است که «حق» به عنوان یک امر حقوقی و اعتباری به کار می‌رود که جامعه ویا شریعت چیزی را «حق» کسی می‌داند ولی آن حق این گونه نیست که متن واقع باشد، بلکه در مقام عمل قابل سلب شدن است، و بدین جهت آن را اعتباری گویند، مانند: «و لْیُمْلِلِ الَّذی عَلَیْهِ الْحَقُّ ... فَإِنْ کانَ الَّذی عَلَیْهِ الْحَقُّ سَفیهاً أَوْ ضَعیفاً» (بقره/282) یا «آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ» (اسراء/26 و روم/38) یا «کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصادِه‏» (انعام/141) یا «وَ فی‏ أَمْوالِهِمْ حَقٌّ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» (ذاریات/19)

وقتی کلمه «حقّ» در صیغه افعل التفضیل قرار می‌گیرد، گاه واقعا به همان معنای مقایسه‌ای می‌باشد، یعنی دیگری هم حقی دارد ویا در آن حق شراکت دارد؛ اما حق این بیشتر از آن است [شاید بتوان این آیه را مثال زد: «وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ» (بقره/247)] ؛ اما گاه به معنای اثبات حق برای یکی و نفی آن از دیگری است، چنانکه وقتی می‌گوییم «زیدٌ أحقّ بماله من غیره» یعنی فقط او در مال خود ذی‌حق است نه غیر او [شاید مثال خوبش این آیه باشد: «إِذْ جَعَلَ الَّذینَ کَفَرُوا فی‏ قُلُوبِهِمُ الْحَمِیَّةَ حَمِیَّةَ الْجاهِلِیَّةِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ وَ أَلْزَمَهُمْ کَلِمَةَ التَّقْوى‏ وَ کانُوا أَحَقَّ بِها وَ أَهْلَها» (فتح/26) ویا آیه «أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْه‏» (توبه/13)] (المصباح المنیر، ج‏2، ص144)

فعل «حقَّ» که مضارع آن به صورت «یَحِقّ» و «یَحُقُّ» می‌آید [که البته در قرائت حفص از عاصم در تمام موارد «یَحِقّ» آمده است] به معنای واجب شدن می‌باشد چنانکه «یَحِقُ‏ علیک أن تفعل کذا» به معنای این است که «لازم و واجب است که چنان کنی» [مانند: «حَقَّتْ عَلَیْهِمْ کَلِمَتُ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ» (یونس/96) «مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَیْهِ الضَّلالَة» (نحل/36)] (المصباح المنیر، ج‏2، ص143)

و در همین معنا کلمه «حقیق» به عنوان صفت مشبهه در معنای مفعولی (واجب شده) ساخته‌ شده است: «حَقیقٌ عَلى‏ أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ» (اعراف/105) (کتاب العین، ج‏3، ص6) و البته در مورد این آیه، علاوه بر معنای فوق، معنای «حریصٌ علی...» هم ذکر شده است. (معجم مقاییس اللغه، ج‏2، ص18)

ماده «حق» وقتی به باب افعال برود (لِیُحِقَ‏ الْحَقَ‏، أنفال/ 8 ؛ وَ یُحِقُّ اللَّهُ الْحَقَّ بِکَلِماتِه‏، یونس/82) به معنای حق بودن چیزی را ثابت کردن ویا به حق بودن چیزی حکم کردن است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص246) و برخی این را به معنای امری را یقینی کردن و یا آن را ثابت و لازم و مستقر نمودن دانسته‌اند. (المصباح المنیر، ج‏2، ص143)

«قیامت» ‌را «حاقّة» گویند (الْحَاقَّةُ؛ مَا الْحَاقَّةُ؛ وَ ما أَدْراکَ مَا الْحَاقَّةُ؛ حاقّة/1-3) از این باب که بر هر چیزی وارد و ثابت می‌شود (معجم مقاییس اللغه، ج‏2، ص17)[3] یا از این باب که به حق نازل می‌گردد (کتاب العین، ج3، ص7) و وقوعش حتمی و ثابت است و راهی برای انکارش نیست؛ (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص308)[4] ویا از باب اینکه جزاء در آن محقق می‌گردد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص247). (البته برخی با اینکه این کلمه را ذیل ماده «حقق» آورده‌اند، اما گفته‌اند وجه تسمیه‌اش از باب احاطه‌ای است که بر خلایق دارد، و البته آن را از «یَحُقُّ» دانسته‌اند نه از «یَحِقُّ» (المصباح المنیر، ج‏2، ص144)؛ که در این صورت، چه‌بسا بهتر باشد که آن را از ماده «حوق» دانست که به معنای «احاطه کردن» می‌باشد (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص121)

«استحقّ» به معنای «استوجب» (آن را [بر خود] واجب شمرد)  است و «مستحَق» از این جهت به «آنچه سزاوار شده» یا کسی که سزاوار امری است، گفته می‌شود (المصباح المنیر، ج‏2، ص144) (فَإِنْ عُثِرَ عَلى‏ أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً فَآخَرانِ یَقُومانِ مَقامَهُما مِنَ الَّذینَ اسْتَحَقَّ عَلَیْهِمُ الْأَوْلَیانِ؛ مائده/107)

«حقیقت» را گفته‌اند به معنای چیزی است که حق مطلب به آن برمی‌گردد (کتاب العین، ج‏3، ص6) و به تعبیر دیگر، حقیقتِ هر چیزی، نهایت آن و اصلِ آن که مشتمل بر آن است، می‌باشد، چنانکه در روایات درباره «حقیقة ایمان» و «حقیقة ...» (مثلا: لِکُلِ‏ حَقٍ‏ حَقِیقَةٌ، فَمَا حَقِیقَةُ إِیمَانِکَ؟) تعابیر فراوانی وارد شده است. (کتاب العین، ج‏3، ص8؛ المصباح المنیر، ج‏2، ص144) و البته بتدریج کلمه «حقیق« در تمامی معانی‌ای که «حق» در مورد آنها به کار می‌رود (یعنی چیزی که ثبات و وجود دارد؛ ‌اعتقادی که با حق مطابق است؛ و کار و سخنی که در جای درست خود قرار دارد) ‌به کار رفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص247).

از ماده‌هایی که به این ماده نزدیک است، یکی ماده «حیق» است که در اصل به معنای «نازل شدن چیزی بر چیزی» می‌باشد و در مورد نازل شدن امور ناخوشایند به کار می‌رود و قبلا بحث آن گذشت و 10 بار در قرآن تکرار شده (جلسه 743  http://yekaye.ir/al-fater-35-43/)

و نیز ماده «حوق» است که به معنای احاطه کردن می‌باشد (کتاب العین، ج‏3، ص256؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص121) که ظاهرا کلمه قرآنی‌ای ندارد، مگر اینکه چنانکه گذشت «حاقّة» (که 3 بار در قرآن کریم تکرار شده است) ویا فعل «حاق» (که 9 بار آمده و همه را ضمن «حیق» قرار داده‌اند) از این ماده بدانیم؛

و البته احتمال اشتقاق کبیر بین این سه ماده، کاملا وجود دارد.

با این حال، اگر تمایز دو ماده «حیق» و «حقق» را بپذیریم، و «حاقة» ‌را هم از ماده «حقق» بدانیم باید گفت که ماده «حقق» و مشتقاتش 287 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) در آیه 77 حدیثی از امام صادق ع گذشت. مطلب بدینجا رسید که زن لوط برای اطلاع مردم از حضور میهمانان لوط آتشی برافروخت. حضرت در ادامه فرمودند:

چون آن آتش را دیدند، به درب خانه لوط روی آوردند در حالی که همدیگر را هل می دادند؛ پس زن لوط بر آنان وارد شد و گفت: نزد لوط عده‌ای آمده‌اند که من تاکنون خوش‌سیماتر از آنان ندیده‌ام. پس آنان به جلوی در آمدند تا وارد خانه شوند.

لوط چون آنان را دید به سوی آنان برخاست و فرمود: «ای قوم من!» «تقوای الهی پیشه کنید و مرا در مورد میهمانانم شرمنده و سرشکسته مسازید؛ آیا از شما مرد رشیدی [رشدیافته‌ای]  نیست؟!» و نیز فرمود «اینان دخترانم؛ آنان برای شما پاکیزه‌ترند». پس آنان را به حلال دعوت کرد. اما آنان «گفتند قطعاً دانسته‌ای که ما را در مورد دخترانت حقی نباشد؛ و بی‌گمان تو خوب می‌دانی که چه می‌خواهیم!»

لوط به آنان گفت: ای کاش که برای [غلبه بر] شما قوتی داشتم یا به تکیه‌گاه محکمی پناه می‌بردم!»

جبرئیل [آهسته] گفت: اگر بداند که چه قوتی دارد؟!

پس درب خانه را شکستند و وارد خانه شدند. جبرئیل فریادی زد و گفت:‌لوط! رهایشان کن داخل شوند؛ و چون داخل شدند جبرئیل با انگشتانش به سوی آنان اشاره‌ای کرد و چشمانشان رفت و این همان سخن خداوند عز و جل است که فرمود «پس چشمانشان را محو کردیم» (قمر/37)

سپس جبرئیل وی را ندا داد: «همانا ما فرستادگان پروردگارت هستیم؛ هرگز به تو دست نخواهند یافت؛ پس خانواده‌ات را در پاره‌ای از شب حرکت بده» (هود/81) و نیز جبرئیل به او گفت: که ما برای به هلاکت رساندن آنان مبعوث شده‌ایم.

او گفت: جبرئیل! عجله کن!

گفت: «همانا وعده آنان صبح است؛ آیا صبح نزدیک نیست؟» (هود/81)

پس به او دستور داد و او خودش و خانواده‌اش سوار شدند و حرکت کردند، جز همسرش؛ پس جبرئیل آن شهر را با دو بال [قدرت] خویش از هفت زمین برکند و زیر و رو کرد تا حدی که آسمانیان فریاد حیوانات آنجا را هم شنیدند؛ پس بر آنان و کسانی که پیرامون آن شهر بودند «بارانی از سنگهای سجّیل» (هود/82) بر آنان فرود آورد.

الکافی، ج‏5، ص547-548 و ج‏8، ص329؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص155؛ مجمع البیان، ج‏5، ص279

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی یَزِیدَ الْحَمَّارِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

... فَلَمَّا رَأَوُا الدُّخَانَ أَقْبَلُوا إِلَى الْبَابِ یُهْرَعُونَ حَتَّى جَاءُوا إِلَى الْبَابِ [یُهْرَعُونَ إِلَى الْبَابِ] فَنَزَلَتْ إِلَیْهِمْ فَقَالَتْ: عِنْدَهُ قَوْمٌ مَا رَأَیْتُ قَوْماً قَطُّ أَحْسَنَ هَیْئَةً مِنْهُمْ! فَجَاءُوا إِلَى الْبَابِ لِیَدْخُلُوا [لِیَدْخُلُوهَا].

فَلَمَّا رَآهُمْ لُوطٌ قَامَ إِلَیْهِمْ فَقَالَ لَهُمْ: «یَا قَوْمِ» «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ» وَ قَالَ «هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ» فَدَعَاهُمْ إِلَى الْحَلَالِ فَقَالَ [«فَقالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ] ما لَنا فِی بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُرِیدُ»

فَقَالَ لَهُمْ «لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِیدٍ» فَقَالَ جَبْرَئِیلُ‏ لَوْ یَعْلَمُ أَیُّ قُوَّةٍ لَهُ؟!

قَالَ فَکَاثَرُوهُ حَتَّى دَخَلُوا الْبَیْتَ. فَصَاحَ بِهِ جَبْرَئِیلُ، فَقَالَ: یَا لُوطُ دَعْهُمْ یَدْخُلُوا [یَدْخُلُونَ]. فَلَمَّا دَخَلُوا أَهْوَى جَبْرَئِیلُ ع بِإِصْبَعِهِ نَحْوَهُمْ؛ فَذَهَبَتْ أَعْیُنُهُمْ؛ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «فَطَمَسْنا عَلَى أَعْیُنَهُمْ» [فَطَمَسْنا أَعْیُنَهُمْ]. ثُمَّ نَادَاهُ [نَادَى] جَبْرَئِیلُ، فَقَالَ لَهُ: «إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ». وَ قَالَ لَهُ جَبْرَئِیلُ: إِنَّا بُعِثْنَا فِی إِهْلَاکِهِمْ.

فَقَالَ یَا جِبْرِیلُ عَجِّلْ!

فَقَالَ «إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ»

[قَالَ] فَأَمَرَهُ فَیَحْمِلُ هُوَ وَ [فَتَحَمَّلَ وَ] مَنْ مَعَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ ثُمَّ اقْتَلَعَهَا - یَعْنِی الْمَدِینَةَ - جَبْرَئِیلُ بِجَنَاحَیْهِ مِنْ سَبْعَةِ [سَبْعِ] أَرَضِینَ ثُمَّ رَفَعَهَا حَتَّى سَمِعَ أَهْلُ سَمَاءِ الدُّنْیَا نُبَاحَ الْکِلَابِ وَ صُرَاخَ الدُّیُوکِ [صِیَاحَ الدِّیَکَةِ] ثُمَّ قَلَبَهَا وَ أَمْطَرَ عَلَیْهَا وَ عَلَى مَنْ حَوْلَ الْمَدِینَةِ «حِجَارَةً مِنْ سِجِّیلٍ».

 

2) در بحث از آیه قبل حدیثی از امام صادق ع گذشت (حدیث2) ایشان در ادامه آن حدیث، در توضیح این آیه فرمودند:

پس آنان به لوط گفتند «قطعاً دانسته‌ای که ما را در مورد دخترانت حقی نباشد» یعنی حاجتی نباشد و ما بدانان شهوت و رغبتی نداریم؛ «و بی‌گمان تو خوب می‌دانی که چه می‌خواهیم!» یعنی همان عمل خبیثشان، که همان رفتن سراغ جنس مذکر بود.

تحفة الإخوان، ص48 (نسخه خطی، به نقل از البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص318)

فقالوا له: «لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فِی بَناتِکَ مِنْ حَقٍ» أی من حاجة، و لا شهوة لنا فیهن‏ «وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُرِیدُ» یعنی عملهم الخبیث، و هو إتیان الذکور.

 

3) مفضل بن عمر از شاگردان امام صادق ع است که یکبار با زندیقی به نام ابن ابی‌العوجاء بحث می‌کند و از عهده بحث با او برنمی‌آید و خدمت امام صادق ع می‌رسد و امام صادق ع در چند جلسه برای او درس توحید می‌گذارند و با استفاده از مخلوقات مختلف خداوند راههایی به خداشناسی برای وی می‌گشایند. فرازهایی از این روایت قبلا گذشت.[5] در فراز دیگری از این حدیث آمده است:

ای مفضل! بنگر در آنچه که خداوند انسان را برخلاف همه حیوانات بدان اختصاص بخشیده است، این آفریده‌ی جلیل القدر که غنایش عظیم است، منظورم شرم و حیاست؛ که اگر حیا نبود نه میهمانی پذیرایی می‌شد و نه به وعده‌ها وفا می‌شد و نه حاجات برآورده می‌گردید و نه از زشتی در چیزی از چیزها دوری می‌شد، چنانکه حتی بسیاری از اموری که بر انسان واجب گردیده، فقط از روی حیاست که انسان بدان عمل می‌نمود و از انجام هیچ فحشایی عفت نمی‌ورزید؛ آیا نمی‌بینی که بدین طریق، چگونه حق انسان از خلال جمیع این اموری که صلاح کار وی و تمامیت امرش بدان وابسته است ادا می‌گردد؟

توحید المفضل، ص79؛ بحار الأنوار، ج‏3، ص81

رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ عن الصادق ع قال:‏

... انْظُرْ یَا مُفَضَّلُ إِلَى مَا خُصَّ بِهِ الْإِنْسَانُ دُونَ جَمِیعِ الْحَیَوَانِ مِنْ هَذَا الْخَلْقِ الْجَلِیلِ قَدْرُهُ الْعَظِیمِ غَنَاؤُهُ أَعْنِی الْحَیَاءَ فَلَوْلَاهُ لَمْ یُقْرَ ضَیْفٌ وَ لَمْ یُوفَ بِالْعِدَاتِ وَ لَمْ تُقْضَ الْحَوَائِجُ وَ لَمْ یُتَحَرَّ الْجَمِیلُ وَ لَمْ یُتَنَکَّبِ الْقَبِیحُ فِی شَیْ‏ءٍ مِنَ الْأَشْیَاءِ حَتَّى إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأُمُورِ الْمُفْتَرَضَةِ أَیْضاً إِنَّمَا یُفْعَلُ لِلْحَیَاءِ فَإِنَّ مِنَ النَّاسِ مَنْ لَوْ لَا الْحَیَاءُ لَمْ یَرْعَ حَقَّ وَالِدَیْهِ وَ لَمْ یَصِلْ ذَا رَحِمٍ وَ لَمْ یُؤَدِّ أَمَانَةً وَ لَمْ یَعِفَّ عَنْ فَاحِشَةٍ أَ فَلَا تَرَى کَیْفَ وُفِّیَ الْإِنْسَانُ جَمِیعَ الْخِلَالِ الَّتِی فِیهَا صَلَاحُهُ وَ تَمَامُ أَمْرِه‏.

 

4) از امام باقر ع یا امام صادق ع روایت شده است:

حیا و ایمان در یک جای واحدی قرین هم‌اند؛ اگر یکی برود رفیقش هم خواهد رفت.

الکافی، ج‏2، ص106؛

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَةِ عَنْ یَحْیَى أَخِی دَارِمٍ عَنْ مُعَاذِ بْنِ کَثِیرٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ:

الْحَیَاءُ وَ الْإِیمَانُ مَقْرُونَانِ فِی قَرَنٍ فَإِذَا ذَهَبَ أَحَدُهُمَا تَبِعَهُ صَاحِبُهُ.

 

5) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

از وقاحت و بی‌شرمی بپرهیز که همانا تو را به ارتکاب امور زشت و روی آوردن به بدی‌ها می‌راند.

و نیز روایت شده که فرمودند:

بدترین بدها کسی است که از مردم حیا نمی‌کند و از خداوند سبحان نمی‌ترسد.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص257

حدیث 5461: إِیَّاکَ وَ الْقِحَةَ فَإِنَّهَا تَحْدُوکَ عَلَى رُکُوبِ الْقَبَائِحِ وَ التَّهَجُّمِ عَلَى السَّیِّئَاتِ.

حدیث 5464: شَرُّ الْأَشْرَارِ مَنْ لَا یَسْتَحْیِی مِنَ النَّاسِ وَ لَا یَخَافُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ.[6]

تدبر

1) «قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فی‏ بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُریدُ»

انسان در اثر گناه، چنان مسخ مى‏شود که طبیعى‏ترین راه براى او زشت، و زشت‏ترین راه برایش حقّ و زیبا جلوه مى‏کند. (تفسیر نور، ج‏5، ص363)

در واقع، غوطه‌ور شدن در گناه، کم‌کم نظام تشخیص انسان را به اندازه‌اش مغشوش می‌کند خواسته و دلخواه خود را معیار حق می‌پندارد تا حدی که نسبت به آنچه حق دارد (ازدواج با جنس مخالف، که رضایت طرفین هم در کار باشد و پدر عروس هم موافقتش را اعلام کند) احساس می‌کند حقی ندارد؛ اما نسبت به رابطه نامشروع با همجنس احساس حق کرده، با قاطعیت آن را مطالبه می‌کند!

 

2) «قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فی‏ بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُریدُ»

مردمی که برای انجام عمل لواط به خانه حضرت لوط هجوم آورده بودند، در همان حالی که مطالبه می‌کردند که میهمانانش را در اختیار آنان قرار دهد، در قبال پیشنهاد حضرت لوط برای ازدواج با دخترانش، ژست «حقوق بشر»‌ به خود گرفتند و گفتند: ما در مورد دخترانت حقی نداریم!

نکته تخصصی انسان‌شناسی (حق و لیبرالیسم)

لیبرالیسم مهمترین حق بشر را «حق آزادی» می‌داند؛ و معتقد است انسان چون حق آزادی دارد، پس هیچکس نباید مانع آزادی وی شود؛ یعنی کسی حق ندارد مانع شود که دیگران کاری را که از نظر او نارواست انجام دهند.

این مبنا، یکی از مهمترین مبانی کسانی است که از آزادی لواط و همجنسگرایی دفاع می‌کنند. در واقع، سخن آنان این است که: "شاید از نظر شما روابط همجنسگرایانه ناپسند باشد اما این نظر شخصی شماست و اگر دو نفر خودشان به انجام چنین عملی راضی باشند ربطی به شما ندارد و آنان حق دارند آن گونه که خودشان می‌پسندند زندگی کنند؛ و شما حق ندارید مانع آنان شوید."

به نظر می‌رسد که قوم لوط نیز چنین موضعی داشتند؛ زیرا از طرفی بر روابط همجنس‌گرایانه اصرار می‌ورزیدند و از طرف دیگر، از حق نداشتن در موارد دیگر سخن می‌گویند.

اما سوال مهمی که لیبرالیسم را به چالش می‌کشد این است که اساساً چرا برای «انسان» «حق آزادی» قائلند؟ اگر صرف موجود زنده بودن، چنین حقی می‌آورد، چرا این حق را برای حیوانات و گیاهان قبول ندارند و بسادگی به خود «حق» می‌دهند که نه‌تنها آزادی آنها را محدود کنند، بلکه مانع روال طبیعیِ حیات آنان شوند و آنان را کاملا مطابق با سلیقه خود و برای خورده شدن پرورش دهند!

پس برای سخن گفتن از «حقوق بشر» چاره‌ای ندارند جز اینکه بپذیرند که انسان یک کرامت و ویژگیِ خاصی دارد؛ و انسانیت است که این ارزش را به انسان می‌دهد نه صرفِ این وضعیت بیولوژیک.

اگر چنین است باید دید که آن ویژگی چیست؛ و آنگاه تنها چیزی را می‌توان به عنوان «حق انسان» محترم شمرد که برخاسته ویا در راستای آن ویژگی باشد؛ ویا دست کم در جهتِ خلافِ آن ویژگی نباشد.

آن کرامت، هرچه باشد، صرفِ «آزاد بودن» (به معنای هر کاری دلش می‌خواهد، اگر توانش را دارد انجام دهد) نیست؛ چون این را حیوانات هم دارند؛ و از این جهت تفاوتی بین این دو نیست.

شاید بگویند «اختیار» است که چنین کرامتی را ایجاد کرده است. این می‌تواند سخن صحیحی است، به شرطی که «اختیار» را فراتر از «میل» که در حیوانات است، بدانیم. «اختیار»ی که انسان را برتر از حیوان، و بلکه برتر از فرشتگان می‌کند این است که پیش رویش برای انجام کارهایی که عقلش تشخیص می‌دهد خوب است یا بد است، باز است؛ و با عقل خود، می‌تواند آنچه خوب تشخیص داده، ولو خلاف میل ویا خلاف اقتضائات محیطش باشد، عمل کند.

به تعبیر دیگر، اختیار زمانی رنگ و بوی فراتر از میل حیوانی می‌یابد که به نحوی با تعالی انسان و تشخیص آگاهانه و آنگاه انتخاب این تعالی گره بخورد: یعنی هم تعالی‌ای برای انسان در کار باشد (برخلاف حیوانات) و هم امکان تشخیص و در عین حال عمل نکردن به اقتضای آن تعالی در کار باشد (برخلاف فرشتگان)، آنگاه وی تعالی‌ای را که تشخیص داده، ولو برخلاف میلش باشد، ترجیح دهد.

از این رو، اگر انسان از این اختیارش سوء استفاده کند، از حیوانات پست‌تر می‌شود (اعراف/[7]179 و فرقان/44[8]) و این صرفاً یک مدعای درون‌دینی‌ نیست؛ همگان می‌فهمند که انسانی همچون صدام که برای لذت و جاه‌طلبی خویش براحتی دست به شکنجه کردن و یا کشتار هزاران بیگناه می‌زند، از حیوان پست‌تر است.[9]

همین امر موجب می‌شود که برترین حق انسان، نه «حق آزادی»، بلکه «حق رشد کردن» باشد؛ و از آنجا که رشد حقیقی غالبا در جایی حاصل می‌شود که شخص آگاهانه و آزادانه دست به انتخاب بزند، «حق آزادی» نیز پیدا می‌کند؛ اما این «حق آزادی» تنها در سایه معنای «رشد» موجه است؛ از این رو، خود این «حق آزادی» به معنای «حق داشتن» و «مُحِق بودن» در انجام کارهای دلخواه (ولو خلاف تعالی وی باشد) نیست؛ تا بتوان از آن اموری همچون «حق لواط» را نتیجه گرفت؛ بلکه:

«حق آزادی» اگر مبتنی بر کرامت انسان است، صرفاً به معنای «مجاز بودن» برای ارتکاب اشتباه است؛

یعنی اگر در انتخاب خود اشتباه کرد، به خاطر این اشتباهش مؤاخذه نمی‌شود؛

نه اینکه ثمره اشتباه او امر حق و روا قلمداد شود؛ این اشتباه، حق ویژه‌ای برای او پدید آوَرَد!

و نه اینکه اجازه «جرم» و «گناه» (یعنی عملی که می‌داند نارواست و جهل نداشته، تا کارش مصداق «اشتباه» محسوب شود) داشته باشند!

و حتی نه اینکه اگر اشتباهشان در عمل عوارض سوئی داشت، در قبال آن عوارض سوء، مسئولیتی نداشته باشند! (شبیه جایی که کسی بدون تخطی از قوانین و صرفاً به خاطر اشتباه در رانندگی تصادف می‌کند و به شخص دیگری خسارت وارد می‌آورد؛ او گناه نکرده و جُرمی مرتکب نشده، اما موظف است خسارت وارده را جبران کند.)

 

3) «قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فی‏ بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُریدُ»

چرا بسادگی نگفتند که « ما را در مورد دخترانت حقی نباشد و ...» بلکه گفتند «قطعاً دانسته‌ای که ما را ...»

الف.مساله را به «علم» او برگرداندند از این جهت که می‌خواستند اشاره کنند که تو سنت و شیوه ما را می‌دانی؛ که متعرض زنان نمی‌شویم و فقط سراغ جنس مذکر می‌رویم؛ و چون چنین سنتی در قوم ما رایج شده، پس ما حقی در خصوص دختران تو نداریم؛ پس تو که سنت ما را می‌دانی که ما حقی در این زمینه نداریم چرا چنین پیشنهادی به ما می‌دهی؟! (المیزان، ج10، ص340)

ب. ممکن است از باب همان «لتعلم» است که در جمله دوم گفتند؛ یعنی وقتی می‌دانی ما دنبال دختران تو نیامده‌ایم بیهوده ما را معطل نکن!

ج. ...

 

4) «قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فی‏ بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُریدُ»

چرا جمله اول را با تعبیر ماضی «لَقَدْ عَلِمْتَ» آوردند و دومی را با تعبیر مضارع «لَتَعْلَمُ»؟

الف. جمله اول اشاره است به رویه‌ای که در میان آنان از قبل رایج بوده و حضرت لوط هم قبلا از آن خبر داشته؛ و در واقع می‌خواهند بگویند پیشنهاد تو با توجه به آنچه قبلا می دانسته‌ای بی‌وجه است؛ اما جمله دوم ناظر است به مطالبه فعلیِ آنان که الان لوط می‌داند که آنان چه می‌خواهند؛ پس مانعشان نشود.

ب. ...

 

5) «قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فی‏ بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ»

مقصود از «حق» در اینکه گفتند ما را در مورد دخترانت حقی نداریم، چیست؟ و چرا تعبیر «حق» را به کار بردند؟

الف. منظور نیاز و حاجت است؛ یعنی ما نیازی به دختران تو نداریم (حدیث2) و علت اینکه از نیاز به حق تعبیر کردند این است که انسان به چیزی که بدان نیاز نداشته باشد رغبت هم نمی‌کند و رویگردان است؛ همان گونه که از چیزی که نسبت بدان حقی ندارد رویگردان است. (مجمع البیان، ج‏5، ص280) و در واقع، «حق» در اینجا استعاره از «نیاز» است. (المیزان، ج10، ص340)

ب. از پیشنهاد لوط چنین برداشت کردند که به آنها به جای ارتباط جنسی با آن میهمان، صرفاً ارتباط جنسی با دختران خود را پیشنهاد می‌دهد، نه ازدواج با آنان را؛ و گفتند اینان که همسر ما نیستند که ما حق نکاح با آنان داشته باشیم. (جبایی و ابواسحاق، به نقل از مجمع البیان، ج‏5، ص280)

ج. منظورشان اشاره به سنت رایج در میان خویش بود که این سنت، که سراغ هم‌جنس بروند و نه سراغ زنان، چنان در میانشان مستقر شده بود که مدار تعیین حق گردیده بود. (المیزان، ج10، ص340)

د. منظور از «حق» بهره و نصیب است، نه حق شرعی و عرفی؛ یعنی صرفاً می خواهند بگویند ما بدانان رغبتی نداریم چون آنان زن هستند و ما دنبال رابطه با مردانیم. (به نقل از المیزان، ج10، ص340)

ه. ...[10]

 

 


[1] . قبلا درباره این ماده در جلسه 311  http://yekaye.ir/al-hajj-22-6/  بحثی گذشت. اما چون تاقص بود اینک تکمیل می‌شود.

[2] . درباره «باطل» قبلا توضیحی گذشت در جلسه174 http://yekaye.ir/saad-38-27/

[3] . الْحَاقَّةُ: القیامة؛ لأنها تحقّ بکل شى‏ء..

[4] . وی در ادامه می گوید تعبیر به صیغه فاعل اشاره به حدوث و در آینده آمدنش است، برخلاف کلمه «حق» و «حقیق» که به صیغه خود دلالت بر ثبوت و فعلیتش در حالی دارد؛ اما به نظر می‌رسد این وجه دقیقی نباشد چرا که هم اسم فاعل دلالت بر ثبوت دارد؛ و هم اینکه قرآن هم‌اکنون نیز قیامت را حاضر می‌داند چنانکه مثلا جهنم را همین الان محیط بر کافران می‌شمرد. «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْکافِرین‏» (توبه/49 و عنکبوت/54)

[5] . درباره نطق و کتابت در جلسه 43، حدیث2 http://yekaye.ir/al-alaq-96-4/

درباره درخت خرما در جلسه 46، حدیث1 http://yekaye.ir/32-42-ash-shura/

درباره قوای نفس در جلسه 134 http://yekaye.ir/ash-shams-091-07/

درباره ماه در جلسه 179، حدیث1 http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-08/

درباره آلات صوت و کلام در جلسه338 پاورقی9  http://yekaye.ir/al-balad-90-9/

درباره مراحل رشد جنین در جلسه 351، پاورقی1 http://yekaye.ir/al-alaq-96-2/

جمع‌بندی نهایی روایت در جلسه 651 پاورقی 10 http://yekaye.ir/al-kahf-18-70/

درباره خورشید و ماه و شب و روز، در جلسه 713، حدیث1 http://yekaye.ir/ash-shams-091-07/

درباره کوه‌ها در جلسه 727،‌حدیث2 http://yekaye.ir/al-fater-35-27/

درباره مقادیر شب و روز در پاورقی3 جلسه 788  http://yekaye.ir/ya-seen-36-40/

[6] . این حدیث هم در همانجا قابل توجه است: مَنْ لَمْ یَسْتَحْیِ مِنَ النَّاسِ لَمْ یَسْتَحْیِ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ.

[7] . وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ: و در حقیقت، بسیارى از جنّیان و آدمیان را براى دوزخ آفریده‏ایم. [چرا که‏] دلهایى دارند که با آن [حقایق را] فهم عمیق نمی‌کنند، و چشمانى دارند که با آنها [حقیقت را] نمى‏بینند، و گوشهایى دارند که با آنها [سخن حق] نمى‏شنوند. آنان همانند چهارپایان بلکه گمراه‏ترند. آنها همان غافل‏ماندگانند.

[8] . أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبیلاً : یا گمان دارى که بیشترشان [سخن حق را] مى‏شنوند یا مى‏اندیشند؟ آنان جز مانند چارپایان نیستند، بلکه گمراه‏ترند.

[9] . بدین ترتیب، درست است که اختیار مایه کرامت انسان است؛ اما معنای اختیاری که مایه کرامت انسان است، صرف اینکه دو راهی‌هایی در مقابلش باشد و بین دو راهی‌ها هرچه دلش می‌خواهد انتخاب کند، نیست؛ چرا که این وضعیت در حیوانات هم برقرار است؛ بلکه زمانی مایه کرامت خاصی برای انسان می‌شود که مدار انتخاب‌های خود را تعالی قرار دهد.

[10]

 


865) سوره هود (11) آیه 78 وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْه

 بسم الله الرحمن الرحیم

865) سوره هود (11) آیه 78

وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ قالَ یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتی‏ هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فی‏ ضَیْفی‏ أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ

25 ربیع‌الثانی 1447

ترجمه

و قومش نزدش آمدند در حالی که به سویش هل داده می‌شدند و پیش از آن نیز کارهای زشت انجام می‌دادند؛ گفت: ای قوم من! اینان دخترانم؛ آنان برای شما پاکیزه‌ترند؛ پس تقوای الهی پیشه کنید و مرا در مورد میهمانانم شرمنده و سرشکسته مسازید؛ آیا از شما مرد رشیدی [رشدیافته‌ای]  نیست؟!

 

اختلاف قرائت[1] 

أَطْهَر

در اغلب قرائات کلمه «أطهر» به صورت مرفوع قرائت شده، که در این صورت:

یا خبر است برای «هُنِ»، که در این صورت دو جمله مبتدا و خبر پیاپی داریم. یکی «هولاء بناتی» و دومی «هن اطهر لکم»: اینان دخترانم هستند؛ آنان برای شما پاک‌ترند.

یا خبر است برای «هولاء» و آنگاه «بناتی» بدل یا عطف بیان است برای «هولاء» و «هن» هم ضمیر فصل می‌شود: اینان، دخترانم، چنین‌اند که برای شما پاک‌ترند.

اما در برخی قرائات کمتر مشهور (قرائت حسن، زید بن علی، عیسى بن عمر، سعید بن جبیر، محمد بن مروان السدی، عبدالملک بن مروان، مروان بن الحکم، ابن ابی اسحاق، سدوسی) به صورت منصوب (أطهَرَ) قرائت شده است که در این صورت ظاهرا «حال» محسوب می‌شود؛ آنگاه درباره عبارت ماقبلش چند گونه اعراب برایش مطرح شده است[2]:

«هولاء» مبتداست و عبارت «بناتی هن» یک جمله مرکب از مبتدا و خبر است که این جمله، خبر برای «هولاء» شده است: اینان، همانهایند که دختران من‌اند، در حالی که برای شما پاک‌ترند. (نظر مبرد)

دو جمله مبتدا و خبر پیاپی داریم؛ اما بدین صورت که یکی «هولاء بناتی» است و دومی «هن لکم»؛ یعنی «لکم» خبر برای «هن» می‌شود.

«هولاء بناتی» مبتداو خبر است و «هن» ضمیر فصل است و «اطهر» به عنوان حال، بعد از آن آمده است (که بر این تحلیل اشکال شده که ضمیر فصل نمی تواند بین اجزای یک جمله قرار بگیرد ولی برخی این را مجاز دانسته‌اند.)

(البحر المحیط، ج‏6، ص187)[3]

نکات ادبی

یُهْرَعُونَ

ماده «هرع» در اصل دلالت دارد بر حرکت و اضطراب؛ چنانکه به آدم احمق به خاطر اضطراب در رای و نظرش «هیرع» گویند و به به خون یا اشک جاری شده «هَرِع» گفته می‌شود. (معجم المقاییس اللغة، ج‏6، ص47) برخی معنای این کلمه «سوق دادن» (راندن) با شدت (کتاب العین، ج‏1، ص105)‌ ویا شتاب در راه رفتن که با هلهله کردن همراه باشد (مجمع البیان، ج‏5، ص278) ویا سوق دادن (راندن)ی که با ترساندن و زور همراه باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص840) معرفی کرده‌اند. وبا توجه به این قیود، برخی اصل این ماده را سرعت در حرکت، که با اضطراب و تدافع (دفع کردن متقابل) همراه باشد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏11، ص252) دانسته‌اند. با این توضیحات، شاید «هل دادن» معادل فارسی مناسبی برای این کلمه باشد.

ماده «هرع» تنها دو بار در قرآن کریم به کار رفته است. (مورد دیگر: إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّینَ؛ فَهُمْ عَلى‏ آثارِهِمْ یُهْرَعُونَ؛ صافات/70-71)

أَطْهَر

قبلا بیان شد که ماده «طهر» به معنای پاکی و پاکیزگی و زوال پلیدی، و نقطه مقابل «نجس» و «قذر» (= پلیدی) می‌باشد؛ و شامل پاکی از هرگونه آلودگی مادی و معنوی است، چنانکه برای پاکی از نجاست، پلیدی‌ها، حیض، جنابت، نیت‌ها و عقاید فاسد و اخلاق رذیله به کار می‌رود. بدین ترتیب، تفاوت «طهارت» با «نظافت» (که در فارسی هر دو را پاکیزگی ترجمه می‌کنیم) در این است که طهارت هم در امور جسمانی و هم در امور معنوی به کار می‌رود اما نظافت عمدتا ناظر به امور ظاهری (بدن و لباس و ...) می‌باشد.

جلسه 853  http://yekaye.ir/al-aaraf-7-82/

اغلب مفسران در این آیه توضیح داده‌اند که اگرچه در اینجا از صیغه افعل تفضیل استفاده شده، اما معنایش مقایسه‌ای نیست که حدی از «طهارت» را برای حالت قبل باقی بگذارد (این از آن پاکیزه‌تر است، پس آن هم مقداری پاک است!)؛ بلکه این تعبیر برای صرفِ مشتمل بودن این کار بر «طهارت» و ارحجیت کار طاهر بر کار پلید است، چرا که قرآن صریحا این کار آنان را «فاحشة» خواند (اعراف/80 و عنکبوت/28) و صریحا در جای دیگر بر اینکه «فاحشه» کاملا امری زشت و ناصواب است «وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى‏ إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِیلًا» (إسراء/32) و نه‌تنها نباید آن را انجام داد، بلکه بدان نزدیک هم نباید شد «وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ» (أنعام/151) تاکید فرمود.

در واقع، تعبیری که در این آیه آمده، شبیه آنجایی است که می‌گوییم این برای تو بهتر است، اما «بهتر» به معنای «خوب» در برابر «بد» است، نه معنای «خوب‌تر» در مقابل «خوب»؛ و در قرآن نیز این گونه تعبیر زیاد به کار رفته است؛ مثلا: «ما عِنْدَ اللَّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ» (جمعة/11) ویا «وَ الصُّلْحُ خَیْرٌ» (نساء/128) (المیزان، ج‏10، ص339)

تُخْزُونِ

این کلمه را غالبا از ماده «خزی» - و نه «خزو»[4] - دانسته‌اند. برخی برای این ماده در اصل دو معنای متغایر دانسته‌اند: یکی ادب کردن و سیاست نمودن؛ و دیگری دور کردن و راندن؛ و معنای «خجالت کشیدن (استحیاء) از کار زشت خویش» را - که یکی از معانی رایج این کلمه است (کتاب العین، ج‏4، ص291) - به همین معنای دوم برگردانده‌اند با این توضیح که کسی که از کار بد خود حجالت می‌کشد، از شرم از دیگران دوری می‌گزیند. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص179) که به نظر می‌رسد تفکیک معنای اول از دوم توجیه چندانی ندارد و آن را هم به همین معنای دوم می‌توان برگرداند.

اما برخی همان معنای خجالت و سرافکندگی را محور قرار داده و معنای اصلی این ماده را «سرشکستگی‌ای که بر شخص، از جانب عمل خویش یا دیگران وارد می‌شود» (مفردات ألفاظ القرآن، ص281) وبه تعبیر دیگر، «حالتی که بعد از یک ابتلای شدید و نزول بلا و عذاب و مانند آن بر شخص عارض می‌شود که وی را متاثر و متحیر می‌سازد» دانسته‌اند، چنانکه خداوند وضعیت «خِزی» را برای کسانی که در دنیا (ما کانَ لَهُمْ أَنْ یَدْخُلُوها إِلاَّ خائِفینَ لَهُمْ فِی الدُّنْیا خِزْیٌ؛ بقره/114) یا آخرت (إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَه؛ آل عمران/194) به عذاب گرفتار آمده‌اند برمی‌شمرد‌ و توضیح داده‌اند که معانی‌ای همچون ذلت، خواری (هوان)، فضاحت، بدی و حیا، از لازمه‌های این معنا هستند نه خود معنا، و شاهدش هم این است که در آیات متعددی اینها را جدای از هم و در کنار ذکر کرده است: «مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزى» (طه/134) ، «إِنَّ الْخِزْیَ الْیَوْمَ وَ السُّوءَ عَلَى الْکافِرِینَ» (نحل/27) و «فَلا تَفْضَحُونِ .... وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ‏» (حجر/68-69) (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص49)

این ماده وقتی به باب افعال می‌رود متعدی می‌شود و به معنای خوار و سرشکسته و شرمنده کردن دیگری می‌باشد: «رَبَّنا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ‏» (آل‌عمران/192) «مَنْ یَأْتِیهِ عَذابٌ یُخْزِیه» (هود/39) «وَ لا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ» (آل عمران/194) «وَ لِیُخْزِیَ الْفاسِقِینَ‏» (حشر/5)

در این آیه، برخی گفته‌اند تعبیر «تخزون» می‌تواند از «خِزی» به معنای فضاحت و بی‌آبرویی باشد ویا از «خزایة» ‌به معنای «استحیاء» و خجالت کشیدن؛ و هر دو محتمل است، چرا که خوار و بی‌آبرو کردن میهمان یک شخص، موجب شرمندگی و خجالت کشیدن میزبان می‌شود. (البحر المحیط، ج‏6، ص188)

همچنین درباره تفاوت «خزی» (خواری) با «ذلت» برخی گفته‌اند که «خزی» ذلتی است که همراه با مفتضح و بی‌آبرو شدن باشد، یعنی خوار و زبون شدنی است که به زشتی عمل خود وی نیز ارتباط دارد، اما «ذلت» لزوما این گونه نیست. (الفروق فی اللغة، ص244)

(درباره تفاوت واژه‌های «ذلت» ، «تواضع» ، «صغار» (کوچکی و حقارت)، «خزی» (خواری) و «خضوع» قبلا توضیحاتی گذشت: جلسه 822  http://yekaye.ir/ya-seen-36-72/ )[5]

ماده «خزی» و مشتقات آن 26 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

رَشیدٌ

قبلا بیان شد که ماده «رشد» در اصل بر «استقامت در راه» دلالت دارد و به نحوی مشتمل بر معنای «هدایت شدن به سوی خیر و صلاح» می‌باشد.

مصدر این ماده در حالت ثلاثی مجرد هم به صورت «رُشْد» (مثلا: تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً، کهف/66؛ وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ، ابراهیم/51) و «رَشَاد» (سَبیلَ الرَّشادِ؛ غافر/29 و 38) آمده که از فعل «رَشَدَ یَرْشُدُ» می‌باشد (لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ، بقره/186)؛ و هم به صورت «رَشَد» (فَأُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً، جن/14؛ لا أَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لا رَشَداً، جن/21) که آن را از فعل «رَشِدَ یَرْشَدُ» دانسته‌اند؛ اما اینکه تفاوت این دو در چیست بین اهل لغت اختلاف است:

برخی «رُشد» را نقطه مقابل «غیّ»، و «رَشَد» را نقطه مقابل «ضلالت» دانسته‌اند؛

برخی احتمال داده‌اند که «رَشَد» اخص از «رُشد» است؛ «رُشد» درباره امور دنیوی و اخروی باشد اما «رَشَد» تنها در امور اخروی باشد؛

برخی بر این باورند که «رُشد» دلالت بر وقوع و بهره‌مندی از مطلق معنای رشد می‌کند؛ اما «رَشَد» دلالت بر وضعیتی متحول که شخص در معرض رشد قرار گرفته است؛ و «رشاد» هم دلالت بر استمرار رشد دارد؛

و نهایتا برخی هم معتقدند که «رُشْد» استقامت در دین است؛ اما «رَشَد» همان صلاح است.

درباره دو کلمه «راشِد» (أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ؛ حجرات/7) و «رَشِید» (إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلیمُ الرَّشیدُ؛ هود/87) (که هر دو معنای اسم فاعل دارد: کسی که رشد کرده است) برخی گفته‌اند که بر هر دو مورد فوق اطلاق می‌شود؛ اما برخی بر این باورند که اولی دلالت بر حدوث و عارض شدن رشد دارد، اما دومی دلالت بر ثبوت و استمرار رشد در شخص.

اگرچه معنای «رشد» به «هدایت» بسیار نزدیک است اما تفاوت ظریفی هم با هم دارند و آن این است که «ارشاد به چیزی» به معنای «راه به سوی آن را نشان دادن» است؛ اما «اهتداء» امکان و زمینه وصول به آن چیز را عملا مهیا نمودن است.

جلسه 591 http://yekaye.ir/al-kahf-18-10/

«رشید» در این آیه هم می‌تواند به معنای اسم مفعول باشد یعنی «رشد یافته»، (کسی که به رشد رسیده و دنبال کار حرام نمی‌رود و نهی از منکر می‌کند) و می‌تواند اسم فاعل باشد یعنی «رشد دهنده» (کسی که هدایتگر باشد و در هدایتگری و رشد دادن به من کمک کند) (مجمع‌البیان، ج5، ص280)

حدیث

1) در بحث از آیه قبل، حدیثی از امام صادق ع درباره آمدن فرشتگان به نزد لوط و آنچه رخ داد، گذشت. (حدیث1) این حدیث را راوندی با اندک تفاوتی، و تتمه‌ای متفاوت، چنین روایت کرده است:

هنگامی که آن فرشتگان برای هلاک کردن قوم لوط آمدند، رفتند تا به لوط رسیدند در حالی که او در مزرعه‌اش در نزدیک شهر بود. بر او سلام گفتند. هنگامی که او آنان را در آن شکل و شمایل نیکو با پیراهن‌های سفید و عمامه‌های سفید دید به آنان فرمود: منزل؟!

گفتند: بله.

پس پیشاپیش آنان حرکت کرد و دنبالش راه افتادند، اما از اینکه منزل را بدانان تعارف کرده بود پشیمان شد! پس بدانان رو کرد و گفت: همانا نزد بد افرادی از آفریدگان خداوند آمدید!

و خداوند به جبرئیل گفته بود آنان را گرفتار عذاب مکن تا اینکه سه بار علیه آنان شهادت دهد. پس جبرئیل گفت: این یکی.

سپس مدتی رفتند. دوباره گفت: همانا نزد بد افرادی از آفریدگان خداوند آمدید!

جبرئیل گفت: این دوتا.

دوباره رفتند تا به شهر رسیدند. بدانان رو کرد و گفت: همانا نزد بد افرادی از آفریدگان خداوند آمدید!

جبرئیل گفت: این هم سه بار.

سپس وی داخل شد و آنان نیز همراه او به منزلش داخل شدند. پس هنگامی که همسرش آنان را دید، آنان را در شکل و شمایی نیکو یافت؛ پس به پشت بام رفت و سوتی زد؛ اما نشنیدند؛ پس آتشی برافروخت. چون آتش را دیدند روی آوردند «در حالی که به سویش هل داده می‌شدند» (هود/78) تا به درب منزل رسیدند.

لوط گفت «تقوای الهی پیشه کنید و مرا در مورد میهمانانم شرمنده و سرشکسته مسازید» (هود/78) اما بر او هجوم آورده با او درگیر شدند تا به منزلش وارد گشتند.

پس جبرئیل صدا زد: لوط! رهایشان کن تا وارد شوند!

پس وارد شدند و جبرئیل با دو انگشتش اشاره‌ای کرد و این همان سخن خداوند است که «پس دیدگان آنان را محو کردیم» (قمر/37).

سپس جبرئیل گفت: «همانا ما فرستادگان پروردگارت هستیم» (هود/81)

قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص120

عَنِ ابْنِ بَابَوَیْهِ عَنْ أَبِیهِ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ دَاوُدَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ص قَالَ:

لَمَّا جَاءَتِ الْمَلَائِکَةُ ع فِی هَلَاکِ قَوْمِ لُوطٍ مَضَوْا حَتَّى أَتَوْا لُوطاً وَ هُوَ فِی زِرَاعَةٍ لَهُ قُرْبَ الْمَدِینَةِ فَسَلَّمُوا عَلَیْهِ. فَلَمَّا رَآهُمْ رَأَى هَیْئَةً حَسَنَةً وَ عَلَیْهِمْ ثِیَابٌ بِیضٌ وَ عَمَائِمُ بِیضٌ، فَقَالَ لَهُمُ الْمَنْزِلَ؟

قَالُوا نَعَمْ.

فَتَقَدَّمَهُمْ وَ مَشَوْا خَلْفَهُ، فَنَدِمَ عَلَى عَرْضِهِ عَلَیْهِمُ الْمَنْزِلَ؛ فَالْتَفَتَ إِلَیْهِمْ فَقَالَ: إِنَّکُمْ تَأْتُونَ شِرَاراً مِنْ خَلْقِ اللَّهِ.

وَ کَانَ جَبْرَئِیلُ قَالَ اللَّهُ لَهُ لَا تُعَذِّبْهُمْ حَتَّى تُشْهِدَ عَلَیْهِمْ ثَلَاثَ شَهَادَاتٍ؛ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ هَذِهِ وَاحِدَةٌ.

ثُمَّ مَشَى سَاعَةً فَقَالَ: إِنَّکُمْ تَأْتُونَ شِرَاراً مِنْ خَلْقِ اللَّهِ.

فَقَالَ هَذِهِ ثِنْتَانِ.

ثُمَّ مَشَى، فَلَمَّا بَلَغَ الْمَدِینَةَ الْتَفَتَ إِلَیْهِمْ فَقَالَ: إِنَّکُمْ تَأْتُونَ شِرَاراً مِنْ خَلْقِ اللَّهِ.

فَقَالَ جَبْرَئِیلُ هَذِهِ ثَلَاثٌ.

ثُمَّ دَخَلَ وَ دَخَلُوا مَعَهُ مَنْزِلَهُ. فَلَمَّا أَبْصَرَتْ‏  بِهِمُ امْرَأَتُهُ أَبْصَرَتْ هَیْئَةً حَسَنَةً، فَصَعِدَتْ فَوْقَ السَّطْحِ، فَصَفَقَتْ، فَلَمْ یَسْمَعُوا؛ فَدَخَّنَتْ. فَلَمَّا رَأَوُا الدُّخَانَ أَقْبَلُوا «یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ» حَتَّى وَقَفُوا بِالْبَابِ.

فَقَالَ لُوطٌ «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی» ثُمَّ کَابَرُوهُ حَتَّى دَخَلُوا عَلَیْهِ.

قَالَ فَصَاحَ جَبْرَئِیلُ: یَا لُوطُ دَعْهُمْ یَدْخُلُوا.

قَالَ فَدَخَلُوا فَأَهْوَى جَبْرَئِیلُ إِصْبَعَیْهِ‏  وَ هُوَ قَوْلُهُ تَعَالَى‏ «فَطَمَسْنا أَعْیُنَهُمْ‏»

ثُمَّ قَالَ جَبْرَئِیلُ‏ «إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ‏.»

 

2) از امام صادق ع روایتی (حدیث 2) در آیه قبل گذشت. در ادامه‌اش آمده است:

و خیانت زن لوط این بود که هنگامی که در روز میهمانی می‌آمد دودی برپا می کرد و هنگامی که میهمان شبانه بر انان وارد می‌شد آتشی برمی‌افروخت تا قوم بدانند که آنان میهمان دارند.

و چون آن شب شد بیرون رفت و در دستش چراغی بود گویی که قصد دارد برود چراغ را روشن کند، و به جماعتی از قوم و خویش خود رسید و آنان را از زیبایی و حُسن آنان آگاه کرد.

لوط متوجه شد؛ پس درب را قفل کرد و او را در گوشه‌ای از خانه محبوس نمود؛ اما آن فاسقان شتابان و به نحوی که همدیگر را هل می‌دادند از هر سمت و سویی به سوی منزل آنان به راه افتادند و سر و صدا می‌کردند تا به درب خانه لوط رسیدند. پس او را به اضطراب درآوردند؛ و این همان سخن خداوند متعال است که فرمود «و قومش نزدش آمدند در حالی که به سویش هل داده می‌شدند» یعنی شتابان به سویش می‌آمدند «و پیش از آن نیز کارهای زشت انجام می‌دادند؛» پس لوط آنان را ندا داد و «گفت: ای قوم من! اینان دخترانم؛ آنان برای شما پاکیزه‌ترند» یعنی برای ازدواج و نکاح؛ اگر ایمان دارید «پس تقوای الهی پیشه کنید و مرا در مورد میهمانانم شرمنده و سرشکسته مسازید» یعنی مرا در این میهمانداری مفتضح نسازید؛ «آیا از شما مرد رشیدی [رشدیافته‌ای]  نیست؟!» یعنی مردی بردبار که به معروف امر کند و از منکر نهی نماید؟!

تحفة الإخوان، ص48 (نسخه خطی، به نقل از البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص318)

و خیانة امرأة لوط أنها کانت إذا رأت ضیفا نهارا أدخنت، و إذا انزل لیلا أوقدت، فعلم القوم أن هناک ضیوفا، فلما کان فی تلک اللیلة، خرجت و بیدها سراج کأنها ترید أن تشعله، و طافت على جماعة من قومها و أهلها و أخبرتهم بجمال القوم و بحسنهم قال فعلم لوط بذلک، فأغلق الباب و أوثقه، و أقبل الفساق یهرعون من کل جانب و مکان، و ینادون، حتى وقفوا على باب لوط، ففزعوه، و ذلک معنى قوله تعالى: وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ‏ ، أی یسرعون إلیه‏ وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ‏  قال فناداهم لوط (علیه السلام)، و قال: یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ‏ ، یعنی بالزواج و النکاح إن آمنتم‏ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی‏ ، یعنی لا تفضحونی فی ضیافتی‏ أَ لَیْسَ مِنْکُمْ‏  یا قوم‏ رَجُلٌ رَشِیدٌ  أی حلیم، یأمرکم بالمعروف، و ینهاکم عن المنکر؟

 

3) از امام صادق ع درباره این جمله حضرت لوط که فرمود: «اینان دخترانم؛ آنان برای شما پاکیزه‌ترند» روایت شده است:

ازدواج [با دخترانش] را بر آنان عرضه کرد.

الکافی، ج‏5، ص548

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِ لُوطٍ ع «هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ» قَالَ عَرَضَ عَلَیْهِمُ التَّزْوِیجَ.[6]

 

4) از امام رضا ع درباره جواز رابطه با همسر از پشت سوال می‌شود. می‌فرمایند:

خداوند در آیه‌ای از کتاب خویش با ذکر سخن حضرت لوط ع آن را حلال کرد آنجا که لوط فرمود: «اینان دخترانم؛ آنان برای شما پاکیزه‌ترند» در حالی که می‌دانست آنان رغبتی به رابطه طبیعی ندارند.

تهذیب الأحکام، ج‏7، ص415؛ الإستبصار، ج‏3، ص243[7]؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص157[8]

أَحْمَدُ بْنُ عِیسَى عَنْ مُوسَى بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ وَ الْحُسَیْنِ بْنِ‏ عَلِیِّ بْنِ یَقْطِینٍ وَ مُوسَى بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ عَنْ رَجُلٍ قَالَ:

سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا ع عَنْ إِتْیَانِ الرَّجُلِ الْمَرْأَةَ مِنْ خَلْفِهَا؟!

فَقَالَ: أَحَلَّتْهَا آیَةٌ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَوْلُ لُوطٍ «هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ» وَ قَدْ عَلِمَ أَنَّهُمْ لَا یُرِیدُونَ الْفَرْجَ.

 

5) ابوبصیر حدیثی را از یکی از دو امام باقر ع یا صادق ع روایت کرده است که:

هنگامی که جبرئیل نزد لوط آمد برای به هلاکت رساندن قوم او، و بر او وارد شد «قومش نزدش آمدند در حالی که به سویش هل داده می‌شدند» پس وی دستش را بر جلوی درب گذاشت و شروع به نصیحت کردن آنان نمود و فرمود: «تقوای الهی پیشه کنید و مرا در مورد میهمانانم شرمنده و سرشکسته مسازید»

گفتند: آیا ما تو را از [پناه دادن به] جهانیان نهی نکرده بودیم» (حجر/70) سپس وی دخترانش را برای نکاح به آنان عرضه کرد اما گفتند «ما در مورد دخترانت هیچ حقی نداریم؛ و تو خوب می‌دانی که ما چه می‌خواهیم»!

لوط گفت «آیا از شما مرد رشیدی [رشدیافته‌ای]  نیست؟!» اما آنان [از پذیرش نصیحت او] سرباز زدند ...

و آنجا که فرمود : «اینان دخترانم؛ آنان برای شما پاکیزه‌ترند» ازدواج [با دخترانش] را بر آنان عرضه کرد.

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص156

عن أبی بصیر عن أحدهما قال:

إن جبرئیل لما أتى لوطا فی هلاک قومه و دخلوا علیه وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ، قال: فوضع یده على الباب ثم ناشدهم فقال «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی» قالُوا: أَ وَ لَمْ نَنْهَکَ عَنِ الْعالَمِینَ ثم عرض علیهم بناته بنکاح، فقالوا: ما لَنا فِی بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُرِیدُ، قال: فما مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ، قال: فأبوا ...

قال: «هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ» قال أبو عبد الله: عرض علیهم التزویج.

ادامه این حدیث در ذیل آیه 80 خواهد آمد ان شاء الله.

 


[1] . یهرعون:

و قرأ الجمهور: «یُهرَعون» مبنیا للمفعول من أهرع أی یهرعهم الطمع. و قرأت فرقة: «یَهرَعون» بفتح الیاء من هرع. و قال مهلهل: (فجاؤوا یهرعون و هم أسارى / یقودهم على رغم الأنوف‏) (البحر المحیط، ج‏6، ص186)

یا قَوْم: قرء ابن‌محیصن بضم المیم حیث وقع. (معجم القرائات، ج4، ص109)

[2] . برخی مانند سیبویه چنین قرائتی را نادرست؛ و لذا این را اساس یک لحن دانسته اند نه یک قرائت (البحر المحیط، ج‏6، ص187)

[3] . و قرأ الجمهور: أطهرُ بالرفع؛ و الأحسن فی الإعراب أنّ یکون جملتان کل منهما مبتدأ و خبر. و جوز فی بناتی أن یکون بدلا، أو عطف بیان، و هن فصل و أطهر الخبر.

و قرأ الحسن، و زید بن علی، و عیسى بن عمر، و سعید بن جبیر، و محمد بن مروان السدی: أطهر بالنصب. و قال سیبویه: هو لحن. و قال أبو عمرو بن العلاء: احتبى فیه ابن مروان فی لحنه یعنی: تربع. و رویت هذه القراءة عن مروان بن الحکم، و خرجت هذه القراءة على أنّ نصب أطهر على الحال. فقیل: هؤلاء مبتدا، و بناتی هنّ مبتدأ و خبر فی موضع خبر هؤلاء، و روی هذا عن المبرد. و قیل: هؤلاء بناتی مبتدأ و خبر، و هن مبتدأ و لکم خبره، و العامل قیل: المضمر. و قیل: لکم بما فیه من معنى الاستقرار. و قیل: هؤلاء بناتی مبتدأ و خبر، و هن فصل، و أطهر حال. ورد بأنّ الفصل لا یقع إلا بین جزءی الجملة، و لا یقع بین الحال و ذی الحال. و قد أجاز ذلک بعضهم و ادعى السماع فیه عن العرب، لکنه قلیل.

[4] . در زبان عربی ظاهرا ماده «خزو» هم داریم که برخی آن را به معنای «خودداری کردن شخص از آنچه قصد انجامش را دارد و صبر بر تلخیِ حق» دانسته‌اند (کتاب العین، ج‏4، ص291) دانسته‌اند و برخی آن را به معنای «قهر» و خشم و نقطه مقابل «هوان» (خواری) معرفی کرده‌اند (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص49) چنانکه «خزوانه» از همین ماده به معنای نخوت و باد به غبغب انداختن و متکبرانه برخورد نمودن است. (الفروق فی اللغة، ص243)

[5] . «تواضع» اذعان به قدرتِ کسی است که در برابرش ابراز فرودستی می‌شود، خواه آن شخص بر این متواضع قدرت داشته باشد یا خیر؛ اما «تذلل» اظهار عجز در برابر کسی است که در مقابل او ابراز فرودستی می‌شود؛ از این جهت در مورد یک سرور نسبت به زیردستانش، تعبیر «تواضع» به کار می‌رود اما تعبیر «تذلل» خیر. «صغار» اعتراف به ذلت و اقرار به آن و اظهار کوچکی کردن است؛ اما در کلمه «ذلیل» لزوما چنین اعترافی نهفته نیست؛ یعنی ممکن است کسی را ذلیل کنند اما وی اعتراف به ذلت نکند. «خضوع» ابراز فروتنی است و می‌تواند با رغبت همراه باشد، اما «ذلت» تسلیم شدن و فروتنی‌ای است که به زور و ناخواسته باشد. (الفروق فی اللغة، ص244-245)

[6] . چنانکه مشاهده می‌شود مرحوم کلینی این را از علی بن ابراهیم قمی روایت کرده. در تفسیر علی بن ابراهیم، تنها مطلبی که مشابه این مطلب یافت شد روایت مقطوعه‌ای است که در آن بدون ذکر معصوم از قول محمد بن عمرو (احتمالا منظور همان ابن ابی‌عمیر معروف می‌باشد) آمده است:

حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَمْرٍو رَحِمَهُ اللَّهُ فِی قَوْلِ لُوطٍ ع «هؤُلاءِ بَناتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ» قَالَ عَنَى بِهِ أَزْوَاجَهُمْ وَ ذَلِکَ أَنَّ النَّبِیَّ أَبُو أُمَّتِهِ، فَدَعَاهُمْ إِلَى الْحَلَالِ وَ لَمْ یَکُنْ یَدْعُوهُمْ إِلَى الْحَرَامِ، فَقَالَ أَزْوَاجُکُمْ هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ ما لَنا فِی بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُرِیدُ فَقَالَ لُوطٌ لَمَّا یَئِسَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلى‏ رُکْنٍ شَدِید. (تفسیر القمی، ج‏1، ص335)

[7]. سند استبصار این گونه است: أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُوسَى بْنِ عَبْدِالْمَلِکِ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ یَقْطِینٍ عَنْ مُوسَى بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ عَنْ رَجُلٍ

[8] . در تفسیر عیاشی سند این گونه است: عن الحسین بن علی بن یقطین قال سألت أبا الحسن عن إتیان...

 


ادامه جلسه 865

تدبر

1) «وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ قالَ یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتی‏ هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فی‏ ضَیْفی‏ أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ»

وقتی قوم لوط از حضور میهمانان وی مطلع شدند، با سابقه‌ای که داشتند، شتابان و در حالی که برای رسیدن به خانه لوط همدیگر را هل می‌دادند، به خانه لوط هجوم آوردند. ظاهرا جمعیت آنان و وضعیت خانه به گونه‌ای بوده که با صرف قفل کردن دربها، لوط نمی‌توانسته آنها را از قصد سوءشان بازدارد. تنها راهی که برایش می‌ماند این است که راه حلالی پیش روی آنان قرار دهد؛ پس گفت: ای قوم من! اینان دخترانم؛ آنان برای شما پاکیزه‌ترند؛ پس تقوای الهی پیشه کنید و مرا در مورد میهمانانم شرمنده و سرشکسته مسازید.» و معلوم است که این جملات را از روی ناچاری گفت و نه‌تنها هیچ امیدی به اینکه آنان سخن او را بپذیرند نداشت، بلکه حتی اینکه یکی دو نفر هم درمیان آنان پیدا شوند که تقوا پیشه کنند نداشت؛ چرا که بلافاصله گفت: آیا در میان شما مردی که رشدیافته و اهل هدایت باشد و شما را از این کار منصرف کند ویا در مقابل شما به من یاری رساند، نیست؟!

 

2) «وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ»

گاهى جامعه‏ى انسانى چنان سقوط مى‏کند که مردم با شتاب به سوى انحراف و گناه مى‏روند. (تفسیر نور، ج‏4، ص97)

یعنی رواج این گناه در عرصه جامعه نه‌تنها این «منکَر» را عادی کرد، بلکه به صورت «معروف» و امری شایسته در‌آورد؛ تا حدی که:

هم کسی که خودش نمی‌توانست آن گناه را انجام دهد، وظیفه خود احساس می‌کرد که دیگرانی را که می‌توانند، از این موقعیت مطلع سازد (زن لوط با دیدن مردانی خوش‌سیما، وظیفه خود می‌بیند که علی‌رغم دلخواه پیامبر خدا، که شوهرش هم هست - که علی‌القاعده با توجه به اینکه یک پیامبر بوده، حتما بسیار با او خوش‌رفتار بوده است، و بهانه‌ای نداشته که هدفش تلافی کردنِ آزار شوهرش باشد - به مردان قومش خبر دهد که مبادا از این فرصت بی‌نصیب بمانند!)

و هم خود آن افراد هم برای انجام عمل بی‌شرمانه لواط چنان شتاب بگیرند که در مسیر همدیگر را هل بدهند که مبادا از بقیه عقب بیفتند و فرصت از دست برود!

نکته تاریخی

برخی ادعا کرده‌اند که پیش از قوم لوط نیز عمل لواط وجود داشته است؛ و با توجه به آیه 80 سوره اعراف که می‌فرمود «آیا آن کار ناشایستی را می‌آورید که هیچ یک از جهانیان بدان بر شما سبقت نگرفته است؟!» نتیجه گرفته‌اند که آنچه موجب نزول عذاب شده «نفس مناسبات جنسی میان دو مرد نیست، بلکه آن شیوه یا نوع خاصی از مناسبات است که در میان قوم رایج بوده است». آنگاه چون به نظر آنان، درباره این شیوه خاص قوم لوط در قرآن توضیحی نیامده، سراغ برخی روایات (که اغلب سند قوی‌ای هم ندارند) رفته‌اند و کوشیده‌اند ابعاد خاصی را به عنوان مولفه‌های شیوه خاص عمل قوم لوط معرفی کنند تا بدین وسیله بین عمل قوم لوط و معنای رایج لواط تفاوت بگذارند و از ترویج رفتارهای همجنسگرایانه دفاع کنند. (آرش نراقی، مقاله «قرآن و مساله حقوق اقلیتهای جنسی»)

در پاسخ باید گفت:

اولاً دلیل ایشان بر اصل این مدعا (که قبل از قوم لوط هم رواج داشته)‌ این است که «از نظر کارشناسان عهد عتیق این عمل در میان کنعانیان، بابلیان، و سایر اقوام بت پرست هم یافت می‌شده است.» اما این دلیل از اثبات این مدعا ناتوان است؛ زیرا فرض را بر این گذاشته که کنعانیان و بابلیان قبل از قوم لوط بوده‌اند؛ در حالی که کنعانیان، همان قومی بودند که حضرت ابراهیم ع به سوی آنان مبعوث شد و تا قرنها پس از وی باقی بودند؛ و بابلیان هم معاصر کنعانیان بوده و با آنها نبردها داشته‌اند. و می‌دانیم که حضرت لوط ع هم از خویشاوندان و معاصران حضرت ابراهیم ع بوده است، پس معلوم نیست قبل از قوم لوط چنین کاری وجود داشته باشد.

ثانیاً اگر به فرض، این ادعا درست باشد، آنگاه در خود قرآن، آن چیزی که می‌تواند اقدام آنان را خاص و متفاوت کرده باشد، بیان شده است. در مورد همانچه وجودش قبل از قوم لوط ادعا شد، انجام این عمل یک رفتار بسیار محدود بوده؛ اما کار قوم لوط بسیار گسترده و علنی؛ و مشکل اصلی‌اش «معروف» شدنِ این «منکَر» در جامعه بوده است. یعنی، در صورتی که ادعای فوق صحیح باشد، حضرت لوط ع می‌خواهد بگوید اگر قبلی‌ها هم چنین کاری می‌کردند این اندازه بی‌حیا نبودند که این قدر علنی برای انجام این کار بر هم سبقت بگیرند و براحتی سراغ مردان رفتن را حق خود قلمداد کنند.

تطبیق بر روز

اگر فرض مذکور درست باشد، آنگاه، برخلاف ادعای آقای نراقی، واقعا رواج همجنسگرایی در دوره معاصر - که حتی در بسیاری از کشورها ازدواج آنان را به رسمیت می‌شناسند و کشورهای مسلمان را به خاطر ممنوعیت این کار مورد بازخواست قرار می‌دهند، - دقیقا مصداق عمل قوم لوط است.

 

3) «وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ»

اگرچه در قرائت غیرمشهوری، به صورت «یَهرَعون» (فعل معلوم) نیز قرائت شده، اما در چهارده قرائت معروف، و اکثر قرائات غیرمشهوری که سند دارند، همگی به صورت «یُهرَعون» (فعل مجهول) قرائت شده است.

طبق توضیحی که در نکات ادبی گذشت، به نظر می‌رسد ترجمه فارسی مناسب «هرع» «هل دادن باشد» آنگاه «یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ» یعنی «به سویش هل داده می‌شدند»

اما چرا آمدن قوم لوط را این گونه تعبیر کرد؟

الف. سرعت در حرکت را نشان می‌دهد. (قتادة و مجاهد و السدی، به نقل از مجمع البیان، ج‏5، ص279)

ب. با توجه به اینکه کس دیگری نبوده که آنها را به این سو براند، گویی می‌خواهد بگوید چنان شتاب داشتند که در راه همدیگر را هل می‌دادند. (ابومسلم، به نقل از مجمع البیان، ج‏5، ص279)

ج. می‌خواهد بگوید که گویی در این حرکت اختیاری نداشتند و گویی دیگری‌ای آنان را بدین کار سوق می داد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏11، ص252) یعنی مثلا:

ج.1. نفس سرکش، انسان را به سوى گناه سوق مى‏دهد. (تفسیر نور، ج‏4، ص98)

ج.2. شهوت چنان آنان را تحریک کرده که گویی آنان را به سوی این کار هل می‌داد.

ج.3. شیطان چنان آنان را اغوا نموده و زمام آنان را به دست گرفته بود که گویی آنان را به سوی این کار هل می‌داد.

د. ...

 

4) «وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ»

با انجام هر گناه، زمینه براى گناهان بعدى فراهم مى‏شود. (تفسیر نور، ج‏4، ص98)

 

5) «وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ ... فَاتَّقُوا اللَّهَ»

عادّى شدن گناه، تکلیف انسان در نهى از منکر را ساقط نمى‏کند؛

گاه با اینکه احتمال اثر بسیار کم است، ولى باز هم باید نهى از منکر کرد. (تفسیر نور، ج‏4، ص98)

 

6) «وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ ... هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ؛ فَاتَّقُوا اللَّهَ»

همجنس‏بازى، در ادیان گذشته، حرام، منفور ومطرود بوده است؛ و

ازدواج، تنها راه صحیح و پاک براى ارضاى غریزه‏ى جنسى است و راههاى دیگر نادرست و ناپاک است. (تفسیر نور، ج‏4، ص98)

 

7) «وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ قالَ یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتی‏ هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ»

چنانکه واضح است عبارت «پیش از آن نیز کارهای زشت انجام می‌دادند» همچون جمله معترضه‌ای بین دو جمله «و قومش نزدش آمدند در حالی که به سویش هل داده می‌شدند» و «گفت: ای قوم من! اینان دخترانم؛ آنان برای شما پاکیزه‌ترند» قرار گرفته است. این جمله معترضه، عملا هر دو جمله قبل و بعد خود را توضیح می‌دهد:

از طرفی توضیح می‌دهد که چرا آنان چنین بی‌پروا و با پررویی تمام برای انجام چنان عملی به خانه وی هجوم آوردند؛

و از طرف دیگر توضیح می دهد که چنان این عمل در آنان راسخ شده بود که دیگر نصیحت لوط کارساز نبود و او چاره‌ای جز اینکه یک راه عملی حلال در پیش پای آنان بگذارد، نداشت. (المیزان، ج10، ص 339)

 

8) «قالَ یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتی‏ هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ؛ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فی‏ ضَیْفی»

چگونه حضرت لوط حاضر شد که به آن انسان‌های بیشرم پیشنهاد ازدواج با دخترانش را بدهد؟

الف. براى جلوگیرى از منکرات باید ابتدا راههاى معروف را باز کرد و به مردم نشان داد. (تفسیر نور، ج‏4، ص98)

ب. براى هدایت جامعه، موعظه و راهنمایى کافى نیست، باید در مواردى ایثار کرد. (تفسیر نور، ج‏4، ص98)

ج. رعایت تقوای الهی و عدم وقوع گناه بقدری اهمیت دارد که حضرت لوط ع که یک پیامبر خداست برای جلوگیری از وقوع گناه حاضر می‌شود به ازدواج دخترانش با عده‌ای آدم همجنس‌باز رضایت دهد تا بلکه آنان برای یک مورد هم که شده، دست از گناه بردارند.

تاملی با خویش

آیا برای ما هم گناه کردن این اندازه قبح دارد؟ برای جلوگیری از گناه چه اندازه حاضریم هزینه کنیم؟

البته از ما به عنوان انسان‌های عادیِ غیرپیامبر، انتظار ندارند برای جوگیری از گناه در جامعه، این اندازه هزینه کنیم، اما آیا اصلا برای جلوگیری از گناه حاضریم هزینه‌ای (از مال، آبرو، و ...) پرداخت کنیم؟!

یا اگر گناه در جامعه رایج شد و همه به انجام گناه افتخار کردند ما هم با آنان همراهی می‌کنیم؟!

 

9) «لا تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی»

 میهمان‌نوازی بقدری اهمیت دارد که:

الف. ارزش میهمان نوازى به اندازه‏اى است که شریف‏ترین انسان‏ها بیشترین زجرها را براى آن تحمّل مى‏کنند.

ب. توهین و آزار میهمان، اهانت و اذیّت به میزبان محسوب مى‏شود.

ج. دفاع از میهمان، یک حقّ انسانى و بى‏تفاوتى نسبت به او یک کار ناجوانمردانه است.

(تفسیر نور، ج‏4، ص98)

 

10) «وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ ...‏ قالَ ... أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ»

حضرت لوط نفرمود «رجال»، بلکه فرمود «رجل». یعنی آرزو داشت حتی یک نفر مرد رشید و حق‌طلب در میان آنان باشد، و نبود.

ثمره اخلاقی-اجتماعی

گاه افراد جامعه چنان در موضع باطل فرو می روند و کار بر پیامبر خدا ص چنان سخت می‌شود که حتی یک نفر هم با او همراهی نمی‌کند.

پس نه‌تنها کثرت افراد، به خودیِ خود، دلیل بر حقانیت آنان نیست، بلکه اگر کسی حق قود و حتی یک نفر با او همراهی نکرد، نباید از موضعِ حق خویش منصرف شود.

البته حتی اگر پیامبر هم باشی، این همراهی نکردن بر تو بسیار سخت می‌آید.

 

11) «وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ قالَ یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتی‏ هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ لا تُخْزُونِ فی‏ ضَیْفی‏ أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ»

در پیچ و تاب اضطراب و دلهره و مشکلات است که استعدادها و حالات روحى شکوفا مى‏گردد. اگر فرشتگانِ الهى از همان لحظه‏ى ورود، خود را به حضرت لوط علیه السلام معرّفى مى‏کردند، دیگر نه از آه و ناله و نگرانى و استمداد از احساسات مردمى خبرى بود و نه از پیشنهاد ازدواج دادن به آن مردم بد. (تفسیر نور، ج‏4، ص97)

 

12) «أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ»

در ارشاد جاهل، از عواطف و احساسات مردم کمک بگیریم. (تفسیر نور، ج‏4، ص99)

 

13) «أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ»

همجنس‏بازى، با مردانگى، رشادت و غیرت سازگار نیست. (تفسیر نور، ج‏4، ص99)

 

به علت کثرت مطالب، این دو مورد را در کانال نگذاشتم

14) «وَ جاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْمَلُونَ السَّیِّئاتِ»

چرا با اینکه واضح است که مقام بحث اشاره به گناه خاص آنان (لواط) است، چرا «سئیات» را جمع بست؟

الف. از باب اشاره به کثرت افراد انجام دهنده آن. (به نقل از البحر المحیط، ج‏6، ص186)

ب. از باب تکرار این گناه توسط آنان. (به نقل از البحر المحیط، ج‏6، ص186)

ج. شاید اشاره دارد که آنان گناهان مختلفی انجام می دادند و اساساً اهل گناهان بودند. (به نقل از البحر المحیط، ج‏6، ص186) یعنی چون در گناهان مختلف غوطه‌ور شده بودند انسانهای لاابلی‌ای گشته، و از این رو، برای انجام چنان گناه شرم‌آوری این گونه علنی هجوم می‌آوردند.

د. ..

 

15) «قالَ یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتی‏ هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ»

درباره این پیشنهاد حضرت لوط ع (گفت: ای قوم من! اینان دخترانم؛ آنان برای شما پاکیزه‌ترند) واضح است که منظور ایشان آن بوده که آنان را از عمل حرام به عمل حلال بخواند.

اما مفسران اختلاف شدیدی دارند درباره اینکه منظور وی از «دخترانم» چه بوده است:

برخی گفته‌اند: تعبیر «دخترانم» مجازی بوده، و مقصود، زنان خود آنها بوده است؛ از این بابت که او پیامبر و به منزله پدر امت بوده و زنان امت خود را به عنوان دختران خویش خطاب قرار می‌داده است (مجاهد، سعید بن جبیر، به نقل از مجمع البیان، ج‏5، ص279)؛ و شاهد بر این مدعا را آن دانسته‌اند که بر طبق روایات، وی تنها دو دختر داشته، ولی لفظ جمع آورده نه مثنی؛ و نیز امکان اینکه آن دو دختر را به ازدواج جمیع مهاجمان درآورد وجود نداشته؛ و نیز آنان کافر بودند و ازدواج مومن با کافر روا نیست. (مجمع البیان، ج‏5، ص279؛ البحر المحیط، ج‏6، ص187)

در مقابل، برخی اصرار دارند که اینان همان دختران واقعی وی بوده، بویژه که در آیه بعد آنان می‌گویند «ما حقی نسبت به دختران تو نداریم» و در شواهد فوق خدشه کرده‌اند، مانند اینکه در برخی روایات دختران سه نفر معرفی شده‌اند، و حکم حرمت تزویج مومن با کافر در اسلام آن هم در زمان خاصی آمد و خود پیامبر قبل از هجرت، در مکه، دخترانش را به عقد مردانی کافر درآورده بود؛ یا اینکه همین دعوت، به طور ضمنی از آنان ایمان آوردن هم می‌خواست [یا اینکه اساساً چنانکه قبلا اشاره شد دلیلی بر کافر به معنای بت‌پرست و مشرک بودن آنان یافت نشده (جلسه 852، تدبر1  http://yekaye.ir/al-aaraf-7-81/)] ویا اینکه آن جماعت روسایی داشتند که اگر آنان منصرف می‌شدند، بقیه هم عقب می‌رفتند و منظور حضرت لوط روسایشان بوده؛ یا اینکه قبلا آنان از دختران لوط خواستگاری کرده بودند و جواب رد شنیده بودند و حضرت لوط در واقع به آنان گفت اگر دست بردارید جواب مثبت می‌دهم (المیزان، ج10، ص 339؛ مجمع البیان، ج‏5، ص279؛ البحر المحیط، ج‏6، ص187)

 

 


864) سوره هود (11) آیه 77 وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سی‏ءَ

 بسم الله الرحمن الرحیم

864) سوره هود (11) آیه 77

وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سی‏ءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قالَ هذا یَوْمٌ عَصیبٌ

22 ربیع‌الثانی 1440

ترجمه

و هنگامی که فرستادگان ما نزد لوط آمدند، به [سبب] آنان احساس بدی کرد [آمدن آنان را خوش نداشت] و با آنان در تنگنا قرار گرفت و گفت: امروز روزی سخت است.

نکات ادبی

سی‏ءَ بِهِمْ

ماده «سوء»[1] در اصل به معنای قبیح و زشت می‌باشد، و گناه را به خاطر قبح و زشتی‌اش «سیئة» گفته‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص113) که این ماده، معادل کلمه فارسی «بد» می‌باشد.

برخی گفته‌اند تعبیر «سوء» بر هر چیزی که مایه غم و ناراحتی انسان شود اطلاق می‌شود، اعم از امور دنیوی و اخروی، نفسانی و بدنی و خارجی، از دست دادن مال باشد یا مقام یا دوست؛ (مفردات ألفاظ القرآن، ص441)‏ و یا به تعبیر دیگر، «سُوء» به لحاظ معنایی درست نقطه مقابل «حُسن» است؛ و به هرچیزی که بذاته نیکو نباشد اطلاق می‌گردد، خواه در عمل باشد یا موضوع یا حکم، امر قلبی باشد یا معنوی یا ... (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص251)

این کلمه به کلماتی مانند «ضرر» ، «قُبح» و «فساد» نزدیک است؛ با این تفاوت که:

«ضرر» در مقابل » نفع»‌است؛ و در مورد آنچه انسان از وضعیتش ناآگاه است نیز اطلاق می‌شود و چه‌بسا چیزی که به خودی خود خوب باشد، ولی به دلایلی ضرر داشته باشد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص251)؛ به تعبیر دیگر، کلمه «سوء» را غالبا در مورد بدی‌هایی که ریشه و منشأش را می‌شناسیم به کار می‌برند؛ اما «ضرر» را در مورد هر بدی‌ای که به انسان برسد، ولو ریشه‌اش را نداند. (الفروق فی اللغة، ص192)

در کلمه «قبح» صورت و ظاهر امر بیشتر مورد لحاظ است؛(التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص251). در واقع، کلمه «سوء» از آن جهت اطلاق می‌گردد که بد بودنش آشکار است؛ اما کلمه «قبح» از آن جهت که انجام دادنش سزاوار نیست. (مجمع البیان، ج‏5، ص277)

و «فساد» هم نقطه مقابل «صلاح» است و هرگونه اختلال در عمل، نظر و ... می‌باشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص251)

در تفاوت «إساءة» (ِ لِیَجْزِیَ الَّذینَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا؛ نجم/31) و «سوء» هم گفته‌اند که اولی را فقط در جایی که ظلم رخ داده باشد به کار می‌برند (و این طبیعی است زیرا با رفتن به باب افعال متعدی شده و به معنای «بدی کردن» می‌باشد) اما دومی اعم از جایی است که ظلم باشد ویا هرگونه بدی و ضرری به شخص برسد. (الفروق فی اللغة، ص193)

در مورد کلمه «سُوأى» (ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّواى؛ روم/10) برخی با استناد به اشعار عرب مدعی‌اند که این کلمه به معنای «آتش» است و آتش را به خاطر قبح منظرش «سوآی» گفته‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص113) اما دیگران افعل تفضیل مونث از همین کلمه «سوء» دانسته و آن را برخی حکایتگر هر امر زشت و قبیحی و در مقابل  «حُسنی» (لِلَّذِینَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى‏؛ یونس/26) معرفی کرده‌اند؛ همان گونه که هر امر زشت و ناپسندی را «سیّئه» و در مقابل، هر امر خوب و پسندیده‌ای را «حسنه» می‌گویند: «ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَکَ مِنْ سَیِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِکَ»‏ (نساء/79) و از این رو، این کلمه هم در مورد آنچه عقل و شرع بد می شمرد به کار می رود «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها، وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزى‏ إِلَّا مِثْلَها» (انعام/160) و هم در مورد آنچه بر طبع آدمی ناخوشایند و سنگین می آید «فَإِذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ‏» (اعراف/131) و «ثُمَّ بَدَّلْنا مَکانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ» (أعراف/95) (مفردات ألفاظ القرآن، ص441-442)

و از آنجا که گاه اثر خوشی ویا غم در صورت آدمی نمایان می‌شود، گاه «سوء» به وجه آدمی اطلاق می‌گردد [فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ لِیَسُوؤُا وُجُوهَکُمْ؛ اسراء/7] چنانکه «سِی‏ءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً» (هود/77) یعنی بواسطه حضور آنان، احساس ناراحتی در چهره‌اش نمایان شد و چهره‌اش غمگین شد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص442)

تعبیر «سَوْأة» را برخی بر این باورند که به نحو کنایه‌ای در معنای عورت (هم در مورد مرد و هم در مورد زن) به کار می‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص442)؛ اما بسیاری از قدما مانند خلیل معنای اصلی این کلمه را همان «الفرج» معرفی کرده (کتاب العین، ج‏7، ص328) و برخی مانند ابن اثیر تاکید کرده‌اند که اساساً اصل کاربرد این کلمه در خصوص عورت بوده و بعدا به هر چیزی که آشکار شدنش مایه شرمندگی انسان شود، اطلاق گردیده است (النهایه، ج2، ص416) و در هر صورت درباره وجه تسمیه‌اش گفته‌اند که چون انسان فطرتا از اینکه عورتش در برابر دیگران آشکار شود، بدش می‌آید (مجمع‌البیان، ج4، ص625، المصباح المنیر، ج2، ص298؛ مجمع‌البحرین، ج1، ص237).

ماده «سوء» و مشتقات آن جمعا 167 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

عبارت «سی‏ء بهم» هم فعل مجهول است و در اصل «سُوِ‏ءَ بهم» بوده که چون کسره بر واو ثقیل است حذف و به حرف قبلش منتقل شده؛ و به تبع حرف قبل، واو به یاء تبدیل شده است (مجمع البیان، ج‏5، ص277)

ضاقَ

ماده «ضیق» به معنای تنگنا و نقطه مقابل «سِعَه» و گشایش است. (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص383؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص57) این کلمه به همین مناسبت در مورد فقر، بخل، غم و مانند اینها به کار می‌رود، چنانکه «وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً» (هود/77) به معنای این است که به خاطر [حضور] آنان احساس عجز کرد، ویا «وَ لا تَکُ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ»‏ (نحل/127) اشاره به اندوهی است که گریبانگیر او شده بود . (مفردات ألفاظ القرآن، ص513-514)

مصدر این ماده هم به صورت «ضَیق» و هم به صورت «ضِیق‏» آمده است. در تفاوت این دو گفته‌اند که«ضَیق» در مورد سینه و مکان به کار می‌رود اما «ضِیق‏» در مورد بخل و تنگدستی. برخی هم تفاوت آنها را تفاوت مصدر و اسم دانسته‌اند. (الفروق فی اللغة، ص308)

وقتی این ماده به باب تفعیل می‌رود متعدی می‌شود و به معنای «در مضیقه و تنگنا قرار دادن» است: «وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَیِّقُوا عَلَیْهِنَّ» (طلاق/6)

ماده «ضیق» و مشتقات آن جمعا 13 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

ذَرْعاً

از ماده «ذرع» کلمه «ذراع» به معنای بازو معروف است؛ و با چیزی که با ذراع اندازه‌گیری می‌شود «مذروع» گویند و تعبیر «ضاق بکذا ذَرْعِی» یعنی دستم در مورد آن به مضیقه افتاد [= از دسترس و توانم بیرون شد] (مفردات ألفاظ القرآن، ص327)

درباره ماده «ذرع» برخی بر این باورند که در اصل دلالت دارد بر امتداد، و حرکت به سمت جلو؛ و به همین مناسبت «بازو» را «ذراع» (وَ کَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصید؛ کهف/18) گفته‌اند و تعبیر «ضاق بهذا الأمر ذَرْعاً» در جایی به کار می‌رود که شخص بیش از آنچه توان دارد عهده‌دار می‌گردد و از انجام کار درمانده می‌شود. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص350).

و  برخی بر این باورند اصل این ماده ناظر به مقایسه و اندازه‌گیری در طول می‌باشد؛ و از این جهت که مقیاس «ذرع» بازو بوده، به «بازو» ذراع گفته‌اند و «ذرع» را با «ذراع» (بازو) حساب می کرده‌اند؛ و به این مناسبت اشتقاقات دیگر آن انجام شده؛ و چون «ذرع» اندازه‌گیری و احاطه پیدا کردن بر چیزی از حیث اندازه‌اش بوده است، این کلمه را به مناسبت هم در مورد فراخی و سعه و هم در مورد ضیق و تنگنا به کار برده‌اند چنانکه در آیه « ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً» (هود/77 و عنکبوت/33) اشاره به تنگنایی است که حضرت لوط با آمدن آنان خود را در آن گرفتار دید. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص311)

«ذَرع» هم به معنای مقیاسی برای اندازه‌گیری (به اندازه یک بازو) است و هم به معنای مطلقِ «اندازه»ی چیزی به کار می‌رود (فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُکُوهُ‏؛ الحاقه/32) (المیزان، ج10، ص338)

ماده «ذرع» جمعا 5 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

عَصیبٌ

ماده «عصب» در اصل بر ربط چیزی به چیز دیگر به نحو طولی یا دورانی دلالت دارد؛ و از این ماده کلمه «عَصَب» معروف است که در زبان عربی نه‌تنها به آنچه امروزه اعصاب می‌گویند بلکه به رباطهای بین مفاصل هم گفته می‌شود. (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص336)

به کسی که با رباط‌های حیوانی دست و پایش را ببندند «معصوب» گویند؛ و به همین مناسبت به هر امر شدید و سختی « عَصْب» گفته می‌شود و کلمه «عصیب» (وَ قالَ هذا یَوْمٌ عَصیبٌ؛ هود/77) به معنای «شدید» هم از همین تعبیر اخذ شده؛ که «عصیب» می‌تواند به معنای فاعل (روزی که شدت و سختی می‌آورد) یا مفعول (روزی که اطرافش سخت بسته شده) باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص568) و دیگران تاکید کرده‌اند که فقط برای شدت‌ها و سختی‌های شر و ناخوشایند به کار می‌رود؛ «یوم عصیب» یعنی روزی که گویی با شر و بدی بر مردم ‌پیچیده؛ ویا اینکه بدی‌هایش به هم در‌پیچیده است. (مجمع البیان، ج‏5، ص277) و این مفهوم شدت بقدری در این کلمه پررنگ بوده که برخی معنای اصلی این ماده را همین «شدت و سختی» و نقطه مقابل «راحتی» و «نرمی» قلمداد نموده‌اند. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص144)

«عُصْبة» (ویا «عصابة»[2]) به جماعتی که به هم گره خورده و پشت و پناه هم باشند گفته می‌شود: «وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» (یوسف/8 و14) «إِنَّ الَّذینَ جاؤُ بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِنْکُمْ» (نور/11) «إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّة» (قصص/76) (مفردات ألفاظ القرآن، ص568) و برخی گفته‌اند که این جماعت حداقل باید ده نفر به بالا باشد از این جهت که گویی به همدیگر مرتبط شده‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص339) و نیز نقل شده که برای جماعت‌های بین 10 تا 40 به کار می‌رود. (کتاب العین، ج‏1، ص309) هرچند برخی تعیین عدد خاص برای این مفهوم را قابل مناقشه دانسته‌اند (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص144)[3]

ماده «عصب» در قرآن کریم 5 بار و فقط با همین دو اصطلاح «عصیب» و «عُصبة» به کار رفته است.

حدیث

1) حدیثی از امام صادق ع در بحث آیه 74 (حدیث2) گذشت. در ادامه‌اش فرمودند:

پس آن فرشتگان به نزد لوط آمدند در حالی که او در مزرعه‌اش در نزدیک شهر بود. بر او سلام گفتند در حالی که عمامه‌ای بر سر داشتند؛ پس هنگامی که آنان را در آن شکل و شمایل نیکو با پیراهن سفید و عمامه سفید دید به آنان فرمود: منزل؟!

گفتند: بله.

پس پیشاپیش آنان حرکت کرد و دنبالش راه افتادند، اما از اینکه منزل را بدانان تعارف کرده بود پشیمان شد و [با خود] گفت: این چه کاری بود که کردم؟ ایشان را نزد قومم می‌برم در حالی که آنان را می‌شناسم! پس بدانان رو کرد و گفت: همانا نزد بد افرادی از آفریدگان خداوند آمدید!

جبرئیل گفت: بر [عذاب] آنان عجله نمی‌کنیم تا اینکه سه بار علیه آنان شهادت دهد؛ و این دفعه اولش بود.

سپس مدتی رفتند. دوباره بدانان رو کرد و گفت: همانا نزد بد افرادی از آفریدگان خداوند آمدید!

جبرئیل گفت: این دومی‌اش.

دوباره رفتند تا به دروازه شهر رسیدند. باز بدانان رو کرد و گفت: همانا نزد بد افرادی از آفریدگان خداوند آمدید!

جبرئیل گفت: این هم سومین بار.

سپس وی داخل شد و آنان نیز داخل شدند تا به منزل وی رسیدند. پس هنگامی که همسرش آنان را دید، آنان را در شکل و شمایی نیکو یافت؛ پس به پشت بام رفت و سوتی زد؛ اما نشنیدند؛ پس آتشی برافروخت...

الکافی، ج‏5، ص546 و ج‏8، ص329[4]؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص153؛ مجمع البیان، ج‏5، ص279

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی یَزِیدَ الْحَمَّارِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

... فَأَتَوْا لُوطاً وَ هُوَ فِی زِرَاعَةٍ [لَهُ] قُرْبَ الْقَرْیَةِ [الْمَدِینَةِ] فَسَلَّمُوا عَلَیْهِ وَ هُمْ مُعْتَمُّونَ فَلَمَّا رَأَى هَیْئَةً حَسَنَةً عَلَیْهِمْ ثِیَابٌ بِیضٌ وَ عَمَائِمُ بِیضٌ فَقَالَ لَهُمُ الْمَنْزِلَ؟! فَقَالُوا نَعَمْ. فَتَقَدَّمَهُمْ وَ مَشَوْا خَلْفَهُ فَنَدِمَ عَلَى عَرْضِهِ الْمَنْزِلَ عَلَیْهِمْ فَقَالَ أَیَّ شَیْ‏ءٍ صَنَعْتُ؟ آتِی بِهِمْ قَوْمِی وَ أَنَا أَعْرِفُهُمْ! فَالْتَفَتَ إِلَیْهِمْ فَقَالَ: إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ شِرَاراً مِنْ خَلْقِ اللَّهِ!

قَالَ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ لَا نُعَجِّلُ عَلَیْهِمْ حَتَّى یَشْهَدَ عَلَیْهِمْ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ [شَهَادَاتٍ] فَقَالَ جَبْرَئِیلُ هَذِهِ وَاحِدَةٌ.

ثُمَّ مَشَى سَاعَةً؛ ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیْهِمْ فَقَالَ: إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ شِرَاراً مِنْ خَلْقِ اللَّهِ!

فَقَالَ جَبْرَئِیلُ هَذِهِ ثِنْتَانِ.

ثُمَّ مَشَى فَلَمَّا بَلَغَ بَابَ الْمَدِینَةِ الْتَفَتَ إِلَیْهِمْ فَقَالَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ شِرَاراً مِنْ خَلْقِ اللَّهِ!

فَقَالَ جَبْرَئِیلُ ع هَذِهِ الثَّالِثَةُ.

ثُمَّ دَخَلَ وَ دَخَلُوا مَعَهُ حَتَّى دَخَلَ مَنْزِلَهُ فَلَمَّا رَأَتْهُمُ امْرَأَتُهُ رَأَتْ هَیْئَةً حَسَنَةً فَصَعِدَتْ فَوْقَ السَّطْحِ وَ صَفَّقَتْ [صَعِقَتْ] فَلَمْ یَسْمَعُوا فَدَخَّنَتْ...

ان شاء الله ادامه حدیث ذیل آیه بعد خواهد آمد.

 

2) واقعه ورود فرشتگان بر حضرت لوط ع در روایتی دیگر با اندکی تفاوت نقل شده است. در ادامه حدیثی که در آیه 75 گذشت، از امام صادق ع روایت شده است:

پس آن فرشتگان بر اسبهایشان سوار شدند و هنگام عصر بود که به نزدیکی شهرهایی که حضرت لوط در آنجا می‌زیست رسیدند. پس رباب، دختر لوط، و همسر اسحاق ع - که دختر بزرگتر بود - در حال آب کشیدن از چاه بود که آنان را دید. پس بدانان نگریست و آنان در جلوه مردمانی زیب و با شکل و شمایلی نیکو بودند. پس به نزدشان رفت و گفت: شما را چه شده که بر این قوم فاسق وارد شده‌اید؟! جز آن شیخ اینجا کسی نیست که از شما پذیرایی کند؛ و او نیز از این قوم بسی سختی و مرارت کشیده است.

پس فرشتگان راه خود را به سوی لوط کج کردند و او تازه از کار مزرعه فارغ شده بود. چون لوط آنان را دید به خاطر آنان غمگین شد و بر آنان از قوم خویش بیمناک گشت و این همان است که خداوند متعال فرمود «و هنگامی که فرستادگان ما نزد لوط آمدند، به [سبب] آنان احساس بدی کرد [آمدن آنان را خوش نداشت] و با آنان در تنگنا قرار گرفت و گفت: امروز روزی «عصیب» است.» و «عصیب» یعنی شر و بدی‌اش شدید است. و در آیه دیگر فرمود: «پس هنگامی که آن فرستادگان نزد خاندان لوط آمدند، گفت همانا شما گروهی ناشناس هستید!» (حجر/61-62) لوط آنان را نشناخت همان گونه که حضرت ابراهیم ع هم آنان را نشناخت. پس لوط ع بدانان فرمود: از کجا آمده‌اید؟

جبرئیل - که هنوز خود را معرفی نکرده بود - گفت: از جایی دور؛ و اکنون در خدمت شما می‌خواهیم توقف کنیم؛ آیا می شود که این شب ما را میهمان کنید و نزد پروردگارت اجر و ثوابی ببری؟

گفت: بله، اما من از این قوم فاسق که لعنت خداوند بر آنان باد - بر شما می‌ترسم!

جبرئیل به اسرافیل گفت: این یکی. و خداوند متعال بدانان دستور داده بود که آنان را زیر و رو نکنند مگر بعد از آنکه لوط چهار بار شهادت به فسق آنان دهد و آنان را لعنت کند.

سپس به او رو کردند و گفتند: ای لوط! شب به سراغمان آمد و اکنون ما میهمان توییم. پس به فراخور حال رفتار کن!

لوط گفت: من به شما خبر دادم که قوم من اهل فسق و فجورند؛ از روی شهوت سراغ مردان می‌روند و به سراغ زنان خویش نمی‌روند. لعنت خداوند بر آنان!

جبرئیل به اسرافیل گفت: این دومی!

سپس لوط گفت: از مَرکبهایتان پیاده شوید و اینجا بنشینید تا شب خود تاریک شود، سپس وارد شوید و کسی متوجه شما نشود که همانا اینان قومی فاسق‌اند، لعنت خداوند بر انان باد!

جبرئیل به اسرافیل گفت: این هم سومی!

سپس بعد از اینکه شب خوب تاریک شد لوط پیشاپیش آنان به سوی منزلش به راه افتاد و فرشتگان در پی وی روان شدند تا به منزل او وارد شدند؛ پس در را بر آنان قفل کرد و همسرش را - که به او قواب می‌گفتند - خواست و گفت: ای فلانی! تو چهل سال است که معصیت [مرا] کرده‌ای و اینان میهمانان من‌اند که [با آمدنشان] دل  مرا پر از ترس کرده‌اند؛ این یک شب مرا در امر اینان اذیت مکن تا من آنچه گذشته را یکجا بر تو ببخشم. او گفت: باشد!

و خداوند متعال می‌فرماید: خداوند برای کافران، زن نوح و زن لوط را مثال زد که هر دو به عقد دو بنده صالح از بندگانم بودند ماا به آن دو خیانت کردند» (تحریم/10) و منظور از این خیانت، خیانت در بستر نبود، چرا که خدذاوند پیامبران را به چنین امری مبتلا نکند؛ بلکه ...

سپس حضرت شروع می‌کنند به توضیح خیانت این دو زن؛ که ان شاء الله، حکایت خیانت زن لوط و ادامه حدیث در بحث از آیه بعد خواهد آمد.

تحفة الإخوان، ص48 (نسخه خطی، به نقل از البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص317-318)

قال الإمام جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام):

قال ع: فاستوت الملائکة على خیلهم، و قاربت مدائن لوط وقت المساء، فرأتهم رباب بنت لوط زوجة إسحاق (علیه السلام)، و هی الکبرى، و کانت تستقی الماء، فنظرت إلیهم و إذا هم قوم علیهم جمال و هیئة حسنة، فتقدمت إلیهم، و قالت لهم: ما لکم تدخلون على قوم فاسقین! لیس فیهم من یضیفکم إلا ذلک الشیخ، و إنه لیقاسی من القوم أمرا عظیما.

قال: و عدلت الملائکة إلى لوط، و قد فرغ من حرثه، فلما رآهم لوط اغتم لهم، و فزع علیهم من قومه، و ذلک معنى قوله تعالى: وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِی‏ءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قالَ هذا یَوْمٌ عَصِیبٌ»، یعنی شدید شره.

و قال فی آیة اخرى: «فَلَمَّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ؛ قالَ إِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ»، أنکرهم لوط کما أنکرهم إبراهیم (علیه السلام)، فقال لهم لوط (علیه السلام): من أین أقبلتم؟

قال له جبرئیل (علیه السلام)، و لم یعرفه: من موضع بعید، و قد حللنا بساحتک، فهل لک أن تضیفنا فی هذه اللیلة، و عند ربک الأجر و الثواب؟

قال: نعم، و لکن أخاف علیکم من هؤلاء القوم الفاسقین علیهم لعنة الله.

فقال جبرئیل لإسرافیل (علیهما السلام): هذه واحدة. و قد کان الله تعالى أمرهم أن لا یدمروهم إلا بعد أربع‏ شهادات تحصل من لوط بفسقهم، و لعنته علیهم.

ثم أقبلوا علیه، و قالوا: یا لوط، قد أقبل علینا اللیل، و نحن أضیافک، فاعمل على حسب ذلک. فقال لهم لوط: قد أخبرتکم أن قومی یفسقون، و یأتون الذکور شهوة و یترکون النساء، علیهم لعنة الله.

فقال جبرئیل لإسرافیل: هذه ثانیة.

ثم قال لهم لوط: انزلوا عن دوابکم، و اجلسوا هاهنا حتى یشتد الظلام، ثم تدخلون و لا یشعر بکم منهم أحد، فإنهم قوم سوء فاسقین، علیهم لعنة الله.

فقال جبرئیل لإسرافیل: هذه الثالثة.

ثم مضى لوط- بعد أن أسدل الظلام- بین أیدیهم إلى منزله، و الملائکة خلفه، حتى دخلوا منزله، فأغلق علیهم الباب، ثم دعا بامرأته، یقال لها (قواب) و قال لها: یا هذه، إنک عصیت مدة أربعین سنة، و هؤلاء أضیافی قد ملؤوا قلبی خوفا، اکفینی أمرهم هذه اللیلة حتى أغفر لک ما مضى.

قالت: نعم.

قال الله تعالى: ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ فَخانَتاهُما ، و لم تکن خیانتهما فی الفراش، لأن الله تعالى لا یبتلی أنبیاءه بذلک و لکن خیانة امرأة نوح (علیه السلام) ...[5]

 

تدبر

1) «وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سی‏ءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قالَ هذا یَوْمٌ عَصیبٌ»

فرشتگان الهی -بویژه فرشتگان مقربی همچون جبرئیل - چنان فضایی از معنویت همراه دارند که علی‌القاعده دیدن آنان ،حتی اگر آنان را نشناسند، موجب سرور و انبساط خاطر می‌شود.

با این حال، هنگامی که فرشتگان الهی نزد لوط آمدند، وی به جای اینکه از دیدن فرشتگان خوشحال و دچار انبساط خاطر شود، از حضور و آمدن آنان ناراحت شد و احساس بدی به او دست داد و با دیدن آنان، خود را در تنگنا یافت و گفت: امروز روزی سخت است.

این نشان می‌دهد که گاه جو اجتماعی و مردم جامعه پیرامون بقدری پست و رذل می‌شوند و انسان موحد را -که دغدغه کرامت انسانها را دارد - بقدری نگران می‌سازند، که حتی اثر معنویت حضور فرشتگان (البته در چهره انسان) تحت الشعاع اضطراب و دلشوره او گم می‌شود.

 

2) «وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سی‏ءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قالَ هذا یَوْمٌ عَصیبٌ»

خوش آمدن و بد آمدن ما از امور، صرفا تابع خود آن امر نیست؛ بلکه برآیند خود آن امر است و نسبتی که با پیرامونش درک می‌کنیم:

فرشتگان‌ الهی، آن هم در قامت جوانانی رعنا و زیبا، کسانی‌اند که علی‌القاعده حضورشان  به خودی خود و در حالت عادی، آرامش‌بخش و شادی‌آور است، اما وضعیت اجتماعی پیرامونی حضرت لوط چنان بود که دیدن آنان با این وضع، به خاطر نگرانی‌ای که از جانب مردم خویش نسبت بدانان احساس می‌کرد، برای حضرت لوط ع موجب ناخوشایندی و احساس در مضیقه قرار گرفتن شد.

ثمره معرفت‌شناختی

همواره در هنگام قضاوت کردن‌ها و تحلیل‌ها، صرفا به تحلیل خود شیء یا شخص بسنده نکنیم؛ گاه خود شیء یا شخصی خوب (یا بد) است، و اقتضای به استقبال او رفتن (یا از او دور شدن) دارد؛ اما با در نظر گرفتن مجموع شرایط، وضع کاملا معکوس می‌شود.

ثمره در جامعه‌شناسی و تحلیل‌های اجتماعی

بسیاری از تحلیل‌های ناصواب و شبهات درباره اقدامات اشخاص و تحلیل مسائل اجتماعی، ناشی از این است که وضعیت شخص مورد نظر به خودی خود، و نه در نسبت با اوضاع و شرایط بسیار پیچیده جامعه تحلیل می‌شود. این نکته را از وقایع صدر اسلام (چرا پیامبر با فلانی و بهمانی ازدواج کرد، چرا به فلانی در حکومت خود میدان داد، چرا امیرالمومنین ع در بسیاری از عرصه‌ها از خلفا دفاع کرد، چرا در حکومت خود به فلان و بهمان شخص منصب داد، و ...) می‌توان مورد توجه قرار داد تا وقایع امروز جامعه ما.

 

3) «ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً»

مقصود از این تعبیر چیست؟

الف. این تعبیر در جایی به کار می‌رود که شخص به امر ناخوشایندی گرفتار آمده و راه رهایی از آن نمی‌یابد. (مجمع البیان، ج‏5، ص277) از باب تشبیه به کسی که می‌خواهد با ذراعِ (= بازوی) خود چیزی را اندازه‌گیری کند که اندازه‌اش از ذراع کمتر است. (المیزان، ج10، ص338)

ب. «ذرع» می‌تواند کنایه از «قلب» باشد: یعنی دلش به واسطه آمدن آنان و خطری که از جانب قومش آنان را تهدید می‌کند به تنگ آمد. (مجمع البیان، ج‏5، ص279)

 ج. عرصه بر وی از اینکه بتواند آنان را در مقابل قوم خویش حفظ کند به تنگ آمد؛ و استعاره‌اش از این باب است که ذرع (اندازه) چیزی وقتی تنگ آید گشایش لازم را برای مقصود خود نخواهد داشت. (به نقل از مجمع البیان، ج‏5، ص279)

د. ...

 

4) «وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سی‏ءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قالَ هذا یَوْمٌ عَصیبٌ»

امتحانات خداوند گاه به گونه‌ای است که حتی وضع برای پیامبر خدا به حدی می‌رسد که عرصه بر او تنگ می‌شود و آن روز را روزی پرمشقت می‌شمرد.

ثمره اخلاقی

قرار گرفتن انسان در سختی‌ها به این معنا نیست که خداوند از انسان غافل شده و او را به حال خود رها کرده است.

 

 


[1] . قبلا در جلسه 240  http://yekaye.ir/al-aaraf-7-20/ توضیحی درباره این ماده آمده بود که چون ناقص بود در این جلسه تکمیل شد.

[2] . برخی تفاوت این دو را دراین دانسته‌اند که : و العِصَابَةُ مصدر فی الأصل و فیه دلالة على عصب زائد فیه التواء کثیر، بزیادة المبنى، و بهذا الاعتبار یطلق على العمامة، و على جماعة کثیرة فی التوائها امتداد، فانّ العمامة و تلک الجماعة من مصادیقه خارجا. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص144)

[3] اما ظاهرا این سخن درستی نباشد بویژه که خود ایشان وقتی می‌خواهد «عصبة» و «عصابة» را شرح دهد تاکید می‌کند که ضابطه صدق این عبارت آن است که بین آن جماعت ارتباط و پیوندی برقرار باشد: و العُصْبَةُ فعلة کاللقمة بمعنى ما یشدّ و یلتوى، و هذا فیه دلالة زائدة على الاجتماع و الوحدة و الاعتضاد، فکأنّه شی‏ء واحد، و المناط وجود ذلک الارتباط و الاتّحاد بینهم، و لا اعتبار بعدد مخصوص.

[4] . سند مرحوم کلینی در ج8 چنین است: مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ دَاوُدَ بْنِ‏ أَبِی یَزِیدَ وَ هُوَ فَرْقَدٌ عَنْ أَبِی یَزِیدَ الْحَمَّارِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع. اما متن تقریبا یکی است و مواردی که متفاوت بوده، داخل کروشه آورده‌ام.

[5] . أنها کانت تقول لقومه: لا تضربوه لأنه مجنون؛ و کان ملک قومه رجلا جبارا قویا عاتیا، یقال له: دوقیل‏  بن عویل بن لامک بن جنح بن قابیل، و هو أول من شرب الخمر، و قعد على الأسرة، و أول من أمر بصنعة الحدید و الرصاص و النحاس، و أول من أتخذ الثیاب المنسوجة بالذهب، و کان یعبد هو و قومه الأصنام الخمس: ودا، و سواعا، و یغوث، و یعوق، و نسرا، و هی أصنام قوم إدریس (علیه السلام)، ثم اتخذوا فی کثرة الأصنام حتى صار لهم ألف و تسع مائة صنم على کراسی الذهب، و أسرة من الفضة مفروشة بأنواع الفرش الفاخرة، متوجین الأصنام بتیجان مرصعة بالجواهر و اللآلئ و الیواقیت، و لهذه الأصنام خدم یخدمونها تعظیما لها.

 


863) سوره هود (11) آیه 76 یا إِبْراهیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّه

 بسم الله الرحمن الرحیم

863) سوره هود (11) آیه 76

یا إِبْراهیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ

20 ربیع‌الثانی 1440

ترجمه

ای ابراهیم! از این بگذر! همانا چنین است که امر پروردگارت آمده است؛ و بی‌تردید آنان را آمده به سراغشان عذابی بی‌بازگشت.

اختلاف قرائت[1] 

نکات ادبی

أَعْرِضْ

قبلا بیان شد که ماده «عرض» در معانی متعددی به کار رفته، اما ظاهرا می‌توان همه آن معانی را به یک معنای واحد برگرداند؛ برخی آن معنای واحد را «عرض» (پهنا) (جَنَّةٍ عَرْضُها کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْض؛ حدید/21)، در مقابل «طول» (درازا) دانسته‌اند، چنانکه «عریض» به معنای «پهن، دارای عرض زیاد» است که به طور استعاری در مورد امور غیرجسمانی هم به کار رفته است: (فَذُو دُعاءٍ عَریضٍ؛ فصلت/51)؛ و برخی آن را «در مرآی و منظر و در معرض دید قرار دادن» معرفی کرده‌اند، چنانکه «عَرَضَ یَعْرِضُ عَرْضاً» به معنای عرضه شدن و در معرض دید قرار دادن یک کالا بوده، از این جهت که عرْضِ آن در معرض دید قرار می‌گرفته است؛ و یا از این جهت که عرْض خود را در راستای عرْض آن قرار داده است.

«إعراض» به معنای روگردان شدن است (وَ إِنْ کانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْراضُهُمْ؛ انعام/35)، از این جهت که گویی روی را از کسی برمی‌گردانی و با عرض و پهلو خود با او مواجه می‌شوی.

جلسه 682 http://yekaye.ir/al-kahf-18-100/

اَمْرُ

قبلا بیان شد که درباره اینکه ماده «أمر» در اصل به چه معناست، بین اهل لغت اختلاف است:

برخی بر این باورند که این ماده در پنج معنای اصلی مستقلا به کار رفته است:

«شأن و حال» (که جمعش «امور» است و در فارسی هم کاربرد دارد)، «دستور» (ضد «نهی»)، که «إمارة» (حکمرانی) و «أمیر» را هم از همین باب دانسته‌اند؛ «رویش» (نماء) و «برکت»، که به صورت «أمَر» تلفظ می‌شود، و «إمرأة» از همین باب است و از این جهت به زن «إمرأة» گفته‌اند که بر همسرش مبارک است، و «أَمِرَ الشَّئُ» هم به معنای «زیاد شد» (کَثُرَ) می‌باشد؛ علامت و محل قرار (أماره)؛ و «چیز عجیب» (إمر؛ کهف/71)

برخی با توجه به اینکه دو جمع «أُمُور» و « أَوَامِر» داریم، دو معنای اول را به عنوان معانی اصلی برای این ماده دانسته‌اند؛ و برخی هم سعی کرده‌اند همه اینها را به یک معنا برگردانند؛ و اغلب معنای «دستور» را اصل قرار داده‌ و توضیح داده‌اند که اصل معنای این ماده «طلب کردن ویا مکلف ساختن» است همراه با استعلاء (برتری جویی) است و سپس به هر چیزی که مطلوب و مورد توجه دستوردهنده یا خود شخص، به طور صریح یا غیر صریح قرار بگیرد، اطلاق شده است؛ و با بهره‌مندی از دو مولفه «طلب» و «استعلا» است که این ماده در معانی گفته شده، با کلمات مشابه خود متفاوت می‌شود: «امارة» از این جهت «علامت» است که انسان را به مطلوبی می‌رساند؛ و معنای «شأن» هم آن مطلب و کاری است که «باید» انجام و واقع شود و یا سزاوار است که در مورد آن دستوری صادر شود، و در واقع یک لفظ عامی است که شامل جمیع سخنان و افعال می‌شود، و اینکه برای زیاد شدن تعداد یک گروه تعبیر «أَمِرَ القومُ» به کار می‌رود بدین جهت است که آنان نیازمند امیری می‌شوند که آنان را مدیریت کند؛ و «إمر» به معنای امر مُنکَر و عجیب هم از باب این تعبیر است که مطلب فاسدی است که نیازمند آن است که به ترک آن «دستور» داده شود.

همچنین به نظر می‌رسد که این کلمه کاربرد خاص قرآنی هم دارد و در لسان قرآن کریم، «امر»‌ به معنای واقعیت و عالَمی برتر از عالم محسوس و مادی به کار رفت است.

جلسه 652  http://yekaye.ir/al-kahf-18-71/

آتیهِمْ

«آتی» اسم فاعل از فعل «أتی» است، و آوردن اسم فاعل به جای فعل، دلالت بر قطعیت وقوع فعل دارد.

عَذابٌ

قبلا بیان شد که اصل ماده «عذب» در معانی بسیار متعددی به کار رفته است و با این تکثر معانی، برخی از اهل لغت، از اینکه یک اصل واحدی برای تمامی این معانی بیابند اظهار عجز کرده‌اند؛ با این حال، برخی سعی کرده‌اند دو معنای اصلی برای این واژه مطرح کنند، یکی معنای طیب و گوارا، و دیگری به معنای عذاب دادن، یا کتک زدن و شکنجه دادن. کلمه «عذاب» هم در مورد عقوبتها و امور ناخوشایندی به کار می‌رود که به نحوی مقتضای حال افراد گردیده است.

در هر صورت، از میان مشتقات مختلف این ماده، کاربرد قرآنی آن تنها در دو حالت است:

یکی در حالت ثلاثی مجرد (عذب) که به معنای طیب و گواراست، و در این حالت تنها 2 بار به کار رفته است: «هذا عَذْبٌ فُراتٌ» (فرقان/53؛ فاطر/12) و دیگری وضعیت آن در باب تفعیل (371 بار) ویا مصدر «عذاب» است که همواره به همان معنای عذاب کردن می‌باشد.

جلسه 499 http://yekaye.ir/al-qalam-68-33/

مَرْدُودٍ

قبلا بیان شد که ماده «ردد» به معنای رجوع و برگشتن از وضعیتی که در آن بوده، می‌باشد؛ و در تفاوت «رد» با «رجوع» گفته‌اند که «رد» در اصل رجوع و برگشتنی بوده که با نوعی کراهت و ناخوشایندی از وضعیتی که در آن بسر می‌برده همراه بوده است؛ هرچند کم‌کم این دو کلمه در جای همدیگر هم به کار رفته است.

جلسه 151 http://yekaye.ir/muhammad-047-25/

حدیث

1) در بحث از آیه 71 حدیثی از امام باقر ع گذشت (حدیث2). در ادامه‌اش فرمودند:

پس هنگامی ابراهیم ع را بشارت آمد و ترس از او برفت، و او شروع کرد به مناجات کردن با پروردگارش درباره قوم لوط؛ و از او می‌خواست که بلا را از آنها بردارد. پس خداوند فرمود: «ابراهیم! از این درگذر! همانا امر پروردگارت آمده است و همانا آنان چنان‌اند که عذابم بدانان خواهد رسید» بعد از طلوع خورشیدِ روز بعد و این امری قطعی و غیرقابل برگشت است.

علل الشرائع، ج‏2، ص550؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص153

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ الْمُتَوَکِّلِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع کَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص یَتَعَوَّذُ مِنَ الْبُخْل‏ ...

قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فَلَمَّا جَاءَتْ إِبْرَاهِیمَ الْبِشَارَةُ بِإِسْحَاقَ وَ ذَهَبَ عَنْهُ الرَّوْعُ أَقْبَلَ یُنَاجِی رَبَّهُ فِی قَوْمِ لُوطٍ وَ یَسْأَلُهُ کَشْفَ الْبَلَاءِ عَنْهُمْ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى «یا إِبْراهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ» عَذَابِی بَعْدَ طُلُوعِ الشَّمْسِ مِنْ یَوْمٍ مَحْتُومٍ غَیْرُ مَرْدُودٍ.

 

2) از امام صادق ع روایت شده است:

همان گونه که شروع نعمتها از سوی خداوند است و او آنها را به شما ارزانی داشته است؛ به همان ترتیب، شرّ و بدی از جانب خودتان است، هرچند که قضا و قدرِ او بر آن جاری شده باشد.

التوحید (للصدوق)، ص368

حَدَّثَنَا أَبِی وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَحِمَهُمَا اللَّهُ قَالا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى الْعَطَّارُ وَ أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ جَمِیعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَى بْنِ عِمْرَانَ الْأَشْعَرِیِّ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ:

کَمَا أَنَّ بَادِیَ النِّعَمِ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَدْ نَحَلَکُمُوهُ فَکَذَلِکَ الشَّرُّ مِنْ أَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ جَرَى بِهِ قَدَرُهُ.

 

3) از امام باقر ع روایت شده است:

سزاوارترینِ خلقِ خدا به اینکه تسلیم باشد در برابر آنچه قضا و قدر الهی بدان تعلق گرفته، کسی است که خداوند عز و جل را می‌شناسد؛ و کسی که به قضا و قدر الهی راضی باشد، قضا و قدر بر او واقع می‌گردد و خداوند اجر او را عظیم می‌دارد؛ و کسی که از قضا و قدر الهی ناراحت باشد، قضا و قدر بر او واقع می‌گردد و خداوند اجر او را از بین می‌برد.

این حدیث در مشکاة الأنوار هم آمده؛ و در ابتدایش یک مطلب اضافه‌ای هم دارد:

همانا خداوند قضایی را رانده است؛ پس قضای خود را حتمی گردانده، و حکمی رانده پس در حکمش عدالت ورزیده است؛ پس نه قضای خداوند برگرداننده‌ای دارد و نه حکم او را کسی می‌تواند مورد تعقیب (و مواخذه) قرار دهد؛ پس سزاوارترینِ خلقِ خدا ...

الکافی، ج‏2، ص62؛ مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، ص301

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ ابْنِ سِنَانٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجُعْفِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

أَحَقُّ خَلْقِ اللَّهِ أَنْ یُسَلِّمَ لِمَا قَضَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَنْ عَرَفَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَنْ رَضِیَ بِالْقَضَاءِ أَتَى عَلَیْهِ الْقَضَاءُ وَ عَظَّمَ اللَّهُ أَجْرَهُ وَ مَنْ سَخِطَ الْقَضَاءَ مَضَى عَلَیْهِ الْقَضَاءُ وَ أَحْبَطَ اللَّهُ أَجْرَهُ.

و فی مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار:

عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ قَضَى فَأَمْضَى قَضَاءَهُ وَ حَکَمَ فَعَدَلَ فِی حُکُومَتِهِ فَلَمْ یَکُ لِقَضَائِهِ رَادٌّ وَ لَا لِحُکْمِهِ مُعَقِّبٌ فَأَحَقُّ خَلْقِ اللَّهِ...

تدبر

1) «یا إِبْراهیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ»

گاه انس گرفتن عده‌ای از انسان‌ها با اعمال بیشرمانه به حدی می‌رسد، و با عمل خویش چنان عذاب الهی را به سوی خود فرامی‌خوانند، که اگر پیامبری اولواالعزم که خدا او را خلیل [=دوست صمیمی] خود خوانده نیز برایشان مهلت بخواهد بدانها مهلت داده نمی‌شود.

نکته انسان‌شناسی

در بحث از آیه 74 (تدبر1) اشاره شد که انسان، «از آن جهت که انسان است»، کرامت دارد؛ نه «از آن جهت که پوست و گوشت و استخوان دارد»؛ در واقع، حرمت انسان، به حرمت انسانیت اوست، نه به گوشت و پوست ظاهری او؛ و کسی که از روی شهوت و آگاهانه در مسیر خلاف انسانیت قدم برمی‌دارد، از حیوان کم‌ارزش‌تر است، چنانکه قرآن کریم درباره انسان‌هایی که سزاوار جهنم می‌شوند صریحا می‌فرماید که اینان که چنین از حقیقت خویش غافلان چون چارپایان، بلکه گمراه‌ترند (وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ؛ اعراف/179) و در جای دیگر ریشه این وضعیت را هواپرستیِ آنان می خواند (أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکیلاً؛ أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبیلاً؛ فرقان/43-44) ظاهرا علت‌تر بدتر از حیوان بودنشان این است که حیوان اگر شهوترانی می‌کند انسانیتی ندارد که آن را زیر پا گذاشته باشد؛ اما اینان انسانیت خود را پایمال هوسرانی کرده‌اند.

ظاهرا این کارشان است که بقدری نابخشودنی است که حتی پیامبر اولواالعزمی شفاعتشان کند عذاب از آنان برداشته نمی‌شود.

 

2) «یا إِبْراهیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ»

وقتی امر خدا آمد، حضرت ابراهیم و خلیل الرحمن [دوست صمیمی خدای مهربان] هم که باشی، و نظرت مخالف هم باشد، وظیفه‌ای جز اطاعت نداری!

 

3) «إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ»

عذابی که برای قوم لوط آمده بود، بی‌بازگشت بود؛ در حالی که می‌دانیم در تاریخ قوم یونس هم بودند که عذاب تا نزدیکیِ آنان آمد، اما خداوند عذاب را از آنان برداشت و مهلتی دوباره بدانان داده شد. (یونس/98)[2] و البته علت برطرف شدن عذاب از قوم یونس، این بود که آنان توبه کردند.

این مقایسه نشان می‌دهد که هیچ امیدی به توبه قوم لوط نبود که عذابی این‌چنین سراغشان آمد.

در نتیجه:

از سویی، مادام که امید به توبه است، از دعوت و هدایتگری انسانها نباید دست برداشت.

و از سوی دیگر، این گونه نیست که دعوت و هدایتگری همواره بتواند مایه هدایت شود؛ انسان‌ها اختیار دارند، و از این رو ممکن است علی‌رغم دانستن حق، از حق پیروی نکنند؛ و عذاب برایشان اجتناب‌ناپذیر و بی‌بازگشت گردد.

نکته تخصصی انسان‌شناسی

آیا لازمه «حرمت نهادن به انسان» این است که «ناحق بودن» را به عنوان یک «حق» به رسمیت بشناسیم؟! و در قبال امور ناحق بی‌خیال باشیم؟!

برخی ادعا کرده‌اند:

‌"گوهر ‌لیبرالیسم‌ به ‌رسمیت ‌شناختن ‌حقِ ‌ناحق‌بودن ‌است. ‌یعنی ‌افراد ‌جامعه ‌این‌ واقعیت ‌را‌ به‌رسمیت ‌می‌شناسند ‌که ‌دیگران ‌لزوماً ‌و ‌همیشه ‌ارزشها ‌و ‌باورهایی ‌مشابه ‌ما‌ ندارند ‌و ‌مادام ‌که ‌التزام ‌ایشان ‌به ‌آن ‌روشها‌ و ‌باورها ‌مخلّ‌ حقوق‌ اساسی ‌دیگران‌ نباشد، ‌افراد‌ حق ‌دارند‌ زندگی ‌خود‌ را ‌بر ‌وفق ‌آنچه ‌از ‌منظر ‌باورهای ‌دیگران ‌ناحق ‌مینماید ‌سامان‌ بخشند. ‌به‌رسمیت ‌شناختن ‌این ‌حق ‌امری ‌اخلاقی ‌است. ‌یعنی ‌ما‌ به‌ حکم ‌اخلاق،‌ و ‌نه ‌به‌رغم‌ آن، ‌حق ‌دیگران ‌را ‌در ‌خصوص ‌زیستن ‌بر ‌وفق ‌ارزشها ‌و ‌باورهایشان ‌به‌رسمیت ‌می‌شناسیم.‌ به‌ رسمیت‌ شناختن‌ این‌ حق‌ اخلاقی‌ را‌ به‌ هیچ‌وجه‌ نمی‌توان‌ امری‌ خلاف ‌اخلاق ‌و‌ نشانة ‌زوال ‌یا‌ نقصان‌ یک‌ جامعه ‌دانست." (آرش نراقی، مقاله «مسئله همجنسگرایی در اندیشة شیعی ایران معاصر» ایران‌نامگ، بهار 97، ص97)

این ادعا هم پارادوکسیکال و نافی خویش است؛ هم مبتنی بر خلط ناروای «هست» و «باید» است؛ و هم بر پیشفرضی ناصواب در عرصه شناخت انسان تکیه دارد:

اول اینکه پارادوکسیکال و نافی خویش است؛  زیرا از طرفی «حق بودن یا نبودن» را امری کاملاً «وابسته به منظر این و آن» قلمداد کرده؛ و از طرف دیگر ضابطه‌ای به نام «‌مخلّ‌ حقوق‌ اساسی ‌دیگران‌ نباشد» را یک حق فراتر از هر منظری دانسته است! اگر حقِ فراتر از هر منظری می‌توان داشت، پس  آن «حق» بر «ناحق» برتری دارد و به «ناحق» نباید میدان داد و آن به رسمیت شناخت.

دوم اینکه بین «اختیار» (که یک امر «تکوینی» و از مقوله «هست‌ها»ست) با «حق» (که یک امر اعتباری و از مقوله «بایدها»ست) خلط نموده است: اینکه انسان‌ها می‌توانند (= اختیار دارند) به گونه‌های مختلف رفتار کنند منطقا دلیل نمی‌شود که حقِ انجام چنان رفتاری هم داشته باشند؛ چنانکه هرکس می‌تواند (= اختیار دارد) از باب تفریح سیلی‌ای به گوش دیگری بزند، اما قطعا چنین «حق»ی ندارد؛

و سوم اینکه بر این پیشفرض واضح‌البطلان متکی است که هر عملی که از شخصی سر بزند، حتما آن شخص به «حق بودن» و «سزاوار بودنِ» آن باور دارد؛ در حالی که سیگار کشیدنِ پزشکی که مضرات سیگار کشیدن را قبول دارد؛ ویا مبتلا شدنِ بسیاری از گناهکاران به عذاب وجدان، ویا پشیمانی افراد از اقدامی که در شرایط عصبانیت انجام داده‌اند، بسادگی نشان می‌دهد که فردی ممکن است کاری را در عمق وجود خویش ناحق بداند، اما به خاطر غلبه عناصر غیرمعرفتی‌ای همچون شهوت، غضب، و ...، در موقعیتی، و حتی سالیان متمادی به انجام آن عمل اقدام کند و حتی بدان شهره شود.

در واقع، در کلام فوق، «حق» (که امری فراتر از سلیقه‌هاست و همگان ملزم به رعایتش هستند) در زمره «امور سلیقه‌ای» (که حق و ناحق در آن معنا ندارد) وانمود شده است. البته امور سلیقه‌ای، اموری هستند که اخلاقاً حکمی ندارند (یعنی به‌خودیِ خود نه خوبند و نه بد)؛ و از این روست که ملزم کردن دیگران به یک امر سلیقه‌ای، اخلاقاً توجیهی ندارد؛ یعنی:

چون «مداخله بی‌توجیه در زندگیِ دیگران، اخلاقاً نارواست»،

پس:

مجبور کردنِ افراد به امری که صرفاً سلیقه ماست، اخلاقاً ناروا می‌باشد.

اما حق (از جمله همین حکمِ اخلاقی: «مداخله بی توجیه ...») به هیچ‌وجه امور سلیقه‌ای نیستند که الزام کردنِ انسانها بدان اخلاقاً ناروا باشد.

آن لیبرالیسمی که تکیه‌اش بر چنین خلطی است بین «امور سلیقه‌ای» (که به خودی خود حکم اخلاقی ندارد؛ و از این جهت، عرصه آزادیِ عملِ افراد است)‌ با «حقِ» انسان‌ها (که کاملا مشمول حکم اخلاقی است، ودیگران «باید» به مراعات آن پای‌بند باشند)، آیا برای یک انسان حقیقت‌جو ذره‌ای می ارزد؟!

 

4) «یا إِبْراهیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ»

فرمود « ای ابراهیم! از این بگذر! همانا چنین است که امر پروردگارت آمده است».

چرا در این آیه تعبیر «أمر ربک» آمد، نه «أمر الله» یا «أمر ربهم» یا ...؟

الف. برای اینکه ابراهیم را به اتمام مجادله وادارد. بحث با ما بر سر این ماموریت را تمام کن چون پروردگار خود تو چنین امر کرده است] (المیزان، ج10، ص327)

ب. شاید می‌خواهد تأکیدی باشد بر «حلم» خداوند؛ که این عذاب منافاتی با حلیم بودن خداوند ندارد. یعنی در آیه قبل، حضرت ابراهیم ع را «حلیم» خواند؛ اکنون می‌گوید اگر تو حلیمی، ببین پروردگار تو که تو را آفریده و این حلم را در تو قرار داده، خودش چه حِلمی دارد و او با چنان حِلمی این امر را صادر کرده است.

ج. ...[3]

 

5) «یُجادِلُنا فی‏ قَوْمِ لُوطٍ... یا إِبْراهیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ»

شفاعت ابراهیم براى مردم، قبل از اطلاع او به قطعى شدن عذاب بوده است. (تفسیر نور، ج‏5، ص357)

 

6) «یا إِبْراهیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ»

زمانى که فرمان حتمى خداوند صادر شد، هیچ مقامى نمى‏تواند مانع آن شود و حتی شفاعت انبیا هم پذیرفته نمى‏شود. (تفسیر نور، ج‏5، ص358)

 

 


[1] . و قرأ عمرو بن هرم: و إنهم أتاهم بلفظ الماضی، و عذاب فاعل به عبر بالماضی عن المضارع لتحقق وقوعه کقوله أَتى‏ أَمْرُ اللَّهِ (البحر المحیط، ج‏6، ص185) در تفسیر العیاشی، ج‏2، ص153 نیز در ضمن روایتی از امام باقر ع عبارت را به همین صورت «أتاهم» نقل کرده است: عن أبی حمزة الثمالی عن أبی جعفر ع قال‏ ... فقال الله: «یا إِبْراهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ و إنهم أتاهم» عذابی بعد طلوع الشمس من یومک محتوما «غَیْرُ مَرْدُودٍ»

[2] . فَلَوْ لا کانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إیمانُها إِلاَّ قَوْمَ یُونُسَ لَمَّا آمَنُوا کَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْیِ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ مَتَّعْناهُمْ إِلى‏ حینٍ.

[3] آقای قرائتی از عبارت «أَمْرُ رَبِّکَ» نتیجه گرفته است «عذاب الهى نیز در مسیر تربیت انسان است» اما اگر چنین بود مناسب بود بفرماید «ربهم» به علاوه که تربیت از ماده «ربی» است نه «ربب»، و به علاوه که تربیت در مورد کسی که به عذاب استیصال گرفتار می‌شود (و از این رو، یک راست به جهنم می‌رود و پاک شدن در برزخ هم برای او معنی ندارد) چه توجیهی دارد؟!