سفارش تبلیغ
صبا
رشک بردن زن کفران است و رشک بردن مرد ایمان . [نهج البلاغه]
 
جمعه 96 آبان 26 , ساعت 10:8 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

595) سوره کهف (18) آیه14 

وَ رَبَطْنا عَلی‏ قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً

28 صفر 1439

ترجمه

بر دلهایشان ثبات برقرار کردیم آنگاه که بپا خاستند و گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است هرگز غیر از او خدایی را نخوانیم که قطعا نامربوط گفته‌ایم اگر چنان کنیم.

تسلیت شهادت پیامبر اکرم ص و امام حسن ع

شهادت پیامبر اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) را بر تمامی مسلمانان تسلیت باد

اسلام، تا پیمبر اعظم رسیدن است               بعد از رسول بار ولایت کشیدن است ...

بِاللَّه قسم که باورمان شد پس از نبی            لب بستن و نشستن و غربت چشیدن است...

خانه‌نشینیِ تو، به محرابِ خون کِشد            سهمِ حسن ز  زهرِ جفا، سرکشیدن است

شاعر: محمد ژولیده

نکات ترجمه

«رَبَطْنا»

ماده «ربط» در اصل دلالت بر شدت و ثبات دارد (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص478) و یک نحوه «محکم بستن» است که چیزی را در وضعیتی که در آن است ثابت نگه دارد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص28)

«رَبْطُ الفرس» یعنی اسبها را در مکانی محکم بستن برای حفظ و نگهداری از آنها؛ و تعبیر «رِبَاط الخیل» (انفال/60) از همین باب است که به معنای «اسبان بسته و آماده برای کارزار» است و البته به مکانی که برای نگهداری اسبها آماده می‌شود نیز «رِبَاط» می‌گویند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص338)

«رابَطَ یُرابِط مُرَابَطَة» به معنای محافظت و نگهبانی به کار می‌رود که مخصوصا در مورد مرزبانان به کار می‌رود (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا؛ آل‌عمران/200) (مفردات ألفاظ القرآن، ص338) و برخی گفته‌اند که این کلمه بر مراتب مختلفی از ربط دلالت می‌کند، یک مرتبه‌اش ارتباط مردم با کسی است که وظیفه هدایت آنان را برعهده گرفته، یک مرتبه‌اش ارتباط بین خود مردم است که با هم پیوند داشته باشند و در مقابل دشمن صف واحدی باشند، و یک مرتبه‌اش هم آماده کردن تجهیزات دفاعی برای حفظ مرز جامعه از هجوم دشمن است (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص28)

همچنین وقتی گفته می‌شود فلانی «رَابِطُ الجأش» است یعنی دلش قوی است [جأش به معنای قلب و نفس است] و تعابیری مانند «وَ رَبَطْنا عَلى‏ قُلُوبِهِمْ»‏(لکهف/14) یا «لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى‏ قَلْبِها» (قصص/10) ویا «وَ لِیَرْبِطَ عَلى‏ قُلُوبِکُمْ»‏(أنفال/11) همگی در همین معنا به کار رفته‌اند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص339) و اینکه در تمام این موارد با حرف «علی» به کار رفته است می خواهد اشاره کند که این رباط (امر پیوند دهنده) کاملا بر آنها واقع شده و چنان آنها را ثابت کرده که هیچ تزلزلی در آنها راه پیدا نمی‌کند. ( التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص29)

ماده «ربط» و مشتقات آن تنها در همین 5 موردی که در بالا اشاره شد، در قرآن کریم به کار رفته است.

«شَطَطاً»

ماده «شطط» هم در مورد «دوری» و برای اشاره به «امر بعید» به کار می‌رود و هم برای نشان دادن متمایل شدن و انحراف از مسیر اصلی (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص166؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص454) چنانکه در تعبیر «فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِط» (ص/22) بخوبی این معنا معلوم می‌شود.

برخی گفته‌اند اصل آن در موردی است که چیزی در نقطه دوری از حد خود خارج شود. (مجمع البیان، ج‏6، ص700) و به تعبیر دیگر، متمایل شدن است از امری ثابت و جدا شدن از آن (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص59)

این ماده جمعا 3 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) از امام باقر ع درباره این آیه «هرگز غیر از او خدایی را نخوانیم، که قطعا نامربوط گفته‌ایم، اگر چنان کنیم» فرمودند: یعنی در مورد خداوند جور کرده‌ایم اگر بگوییم که او شریکی دارد.

 تفسیر القمی، ج‏2، ص34

وَ فِی رِوَایَةِ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِهِ «لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً» یَعْنِی جَوْراً عَلَى اللَّهِ إِنْ قُلْنَا إِنَّ لَهُ شَرِیکا.


2) از امام صادق ع روایت شده است: همانا اصحاب کهف ایمان را مخفی نگه می‌داشتند و به کفر وانمود می‌کردند؛ پس به خاطر این وانمود کردن به کفر اجری عظیمتر بردند تا به خاطر مخفی داشتن ایمان!

و همچنین فرمودند: همانا اصحاب کهف ایمان را مخفی، و اظهار کفر نمودند؛ پس خداوند اجرشان را دو برابر داد.

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص323 و 321؛ قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص254

و عن الکاهلی عن أبی عبد الله ع قَالَ إِنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ کانوا أَسَرُّوا الْإِیمَانَ وَ أَظْهَرُوا الْکُفْرَ فَکَانُوا عَلَی إجهار الکفر [إِظْهَارِهِمُ الْکُفْرَ] أَعْظَمَ أَجْراً مِنْهُمْ عَلَی الإسرار [إِسْرَارِهِمُ] الْإِیمَانَ.

 عن أبی بصیر عن أبی عبد الله ع قال إن أصحاب الکهف أسروا الإیمان و أظهروا الکفر، فآجرهم الله مرتین.

این احادیث نشان‌دهنده تقیه‌ای است که اصحاب کهف داشتند که احادیث1 و 2 جلسه591 نیز موید همین معناست.[1]


3) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

کسی که «شططِ» او [انحرافش از مسیر یا گفتن سخنان نامربوط] زیاد شد عصبانیت و نارضایتی‌اش زیاد می‌شود.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص456

قال امیرالمومنین ع :

مَنْ کَثُرَ شَطَطُهُ کَثُرَ سَخَطُه‏.


4) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

کسی که همتش شریف شد قیمتش بالا می‌رود.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص448

قال امیرالمومنین ع :

مَنْ شَرُفَتْ هِمَّتُهُ عَظُمَتْ قِیمَتُه‏


5) از امام صادق ع روایت شده است:

اصحاب کهف بیرون رفتند بدون اینکه [همدیگر را] بشناسند و قراری گذاشته باشند؛ هنگامی که به صحرا رفتند از همدیگر عهد و میثاق گرفتند: این از آن عهد گرفت و آن از این؛ سپس گفتند مطلبتان را آشکار کنید و آشکار کردند و دیدند همگی مرام واحدی دارند.

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص322؛ قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص253[2]

عَنْ أَبِی بَکْرٍ الْحَضْرَمِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

خَرَجَ أَصْحَابُ الْکَهْفِ عَلَی غَیْرِ مَعْرِفَةٍ وَ لَا مِیعَادٍ فَلَمَّا صَارُوا فِی الصَّحْرَاءِ أَخَذَ بَعْضُهُمْ عَلَی بَعْضٍ الْعُهُودَ وَ الْمَوَاثِیقَ فَأَخَذَ هَذَا عَلَی هَذَا وَ هَذَا عَلَی هَذَا ثُمَّ قَالُوا أَظْهِرُوا أَمْرَکُمْ فَأَظْهَرُوهُ فَإِذَا هُمْ عَلَی أَمْرٍ وَاحِد.

تدبر

1) «وَ رَبَطْنا عَلی‏ قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً»

کسی در میان قومی باشد که همگی مشرک، و منکر ربوبیت خداوند واحد باشند و در چنان جامعه‌ای روی پای خود بایستد و فقط خدا را بپرستد، نیازمند آن است که خداوند دلش را محکم و ثابت کرده باشد.

نکته تخصصی جامعه‌شناسی

تاثیر جامعه بر قبول و التزام به یک معرفت در افرادی که در آن جامعه زندگی می‌کنند، امری غیرقابل انکار است؛ با این حال، اراده انسان هیچگاه کاملا تعطیل نمی‌شود؛ و انسان‌های قوی‌همتی هستند که در برابر امواج سهمگین اجتماعی تسلیم نمی‌شوند؛ و اصلا اررشمندی انسانها در قبال چنین اراده‌هایی است. (حدیث4)

به نظر می‌رسد یکی از زوایایی که داستان اصحاب کهف را این اندازه مهم کرده (نبأ) این است که آنها در مقابل چنین انحراف گسترده‌ای در جامعه خود تسلیم نشدند. نگفتند: همه این طورند؛ مگر می‌شود ما طور دیگری باشیم؟

امروزه برخی گمان می‌کنند به خاطر تکثر فرهنگی‌ ناشی از گسترش ابزارهای ارتباطی، باورهای افراد کمتر تحت تاثیر فشارهای اجتماعی شکل می‌گیرد؛ در حالی که کسانی که با ماهیت رسانه‌های مدرن (از تلویزیون و ماهواره گرفته تا شبکه‌های اجتماعی مجازی) آشنا باشند بخوبی می‌فهمند که این گمان چه اندازه نادرست است. از سال‌ها پیش متفکران مکتب انتقادی فرانکفورت از پدیده‌ای به نام «صنعت فرهنگ»‌ سخن گفته‌اند که چگونه فرهنگ‌های مبتذلی را بر افراد جامعه تحمیل می‌کند و حتی به نحو کاذبی تنوع‌طلبی فرهنگی افراد را هم اشباع می‌نماید؛ تا حدی که چه‌بسا از برخی جهات می‌توان گفت پیروی کورکورانه از تحمیل‌های اجتماعی امروزه بسیار در سطوح مبتذل‌تری هم رواج پیدا کرده است و اموری مانند شیوع پدیده مد، سلبریتی و ستاره شدن افراد بی‌مایه، بازتعریف ضداخلاقی‌ترین رفتارها (مانند لواط و زناکاری) در رنگ و لعابی جدید (با نام‌هایی همچون همجنس‌گرایی و ازدواج سفید) و ترویج و دفاع از آنها به بهانه دفاع از حقوق بشر، و ... شواهدی بر این مدعاست.

در یک کلام،

اگر انسانی جوانمردانه اهل ایمان نشود و از خداوند افزونی هدایت نطلبد (آیه قبل)، و اگر خداوند دل را قوی نکند، معلوم نیست کسی را یارای ایستادن در برابر باورهای تحمیلی جامعه باشد.


2) «وَ رَبَطْنا عَلی‏ قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا ...»

درباره مراد از «قاموا فَقالُوا: برخاستند و گفتند»، در بین مفسران در مجموع دو نظر هست:

برخی اصرار دارند که به خاطر کلمه «قیام» این اشاره است به قیام آنها در مقابل پادشاه زمانشان، که محکم در مقابل او ایستادند و موحد بودن خود را اعلام کردند (مثلا: مجمع‌البیان، ج6، ص271)؛

و در مقابل عده‌ای معتقدند که آنها امر خود را مخفی نگه داشته بودند، چنانکه احادیث فراوانی درباره اینکه آنها بشدت اهل تقیه بودند و ایمانشان را مخفی می‌کردند (مثلا حدیث2)‌ وارد شده است؛ و منظور از این قیام، قیام شبانه آنها برای عبادت خداوند است (مثلا: تفسیر الصافی، ج3، ص234)

اما به نظر می‌رسد می‌توان بین این دو سخن را جمع کرد؛ بدین معنا که آنها سالها مخفیانه به عبادت خداوند واحد قیام می‌کردند؛ ولی در یک موقعیت این اقدامشان را آشکار کردند و به همین جهت تحت تعقیب قرار گرفتند و به غار پناه بردند؛ چنانکه برخی از مفسران تاکید کرده‌اند که شروع کلام با تعبیر «وَ رَبَطْنا عَلی‏ قُلُوبِهِمْ: بر دلهایشان ثبات برقرار کردیم» چندان با مخفی ماندن کارشان سازگار نیست بلکه نشان می‌دهد آنان کارشان را نهایتا علنی کردند در عرصه‌ای که دلها می‌لرزد و توان ایستادن ندارد. (المیزان، ج13، ص252)

این مطلب هم در برخی احادیث آمده است که آنان چنان کارشان مخفی بود که آشنا شدنشان با مرام همدیگر در بیرون از شهر و بدون قرار قبلی بود (حدیث5)[3] نیز منافاتی با سخن فوق ندارد زیرا در این احادیث نیامده که آنان همانجا راهی غار شدند، بلکه این ممکن است اولین آشنایی آنها بوده باشد و سپس با همین آشنایی در مقابل پادشاه زمان خود قیام کرده باشند و بعد به غار پناه برده باشند.


3)  «إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ ... وَ رَبَطْنا عَلی‏ قُلُوبِهِمْ إِذْ قامُوا فَقالُوا ...»

قیام در برابر ستمگر، نیاز به ایمانى استوار و دلى مطمئن دارد. (تفسیر نور، ج‏7، ص147)


4) «رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً»

با اینکه دو جمله فوق بسیار معنایشان شبیه همدیگر است چرا به گفتن «رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»‌ بسنده نکردند و ادامه دادند «لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً»؟

الف. [تا معلوم شود] ثمره‏ى توحید در ربوبیّت، توحید در بندگى است.  (تفسیر نور، ج‏7، ص147)

ب. جمله اول اثباتی است و جمله دوم سلبی؛ و زمانی واقعا اقدام اثباتی انجام می‌شود و خداپرستی واقعی حاصل می‌گردد که با اقدامی سلبی همراه شود و غیر او پرستیده نشود. به تعبیر دیگر، تولّای حق، حتما باید همراه با تبرّای از باطل باشد.

ج. این هم تاکید مطلب قبلی است و هم نفی خدایانی که بت‌پرستان در فوق ارباب انواع معتقد بودند مانند برهما و سیوا و شنو که برهماییان و بوداییان می‌پرستند. (المیزان، ج13، ص251)

توضیحی تخصصی در خصوص بت‌پرستی

شاید بتوان مقصود علامه طباطبایی در تعبیر فوق را چنین شرح داد که:

چه‌بسا تعبیر «من دونه» اشاره به نکته ظریفی در بارورهای مشرکین باشد؛ و آن اینکه اغلب مشرکان خدای واحد به معنای مبدأ کل عالم را قبول دارند اما در عین حال او را دسترسی‌ناپذیر می‌دانند و معتقدند که او کار عالم را به یک عده آلهه واگذار کرده است و خودش کاری به کار عالَم ندارد (در واقع، آنها گمان می‌کنند فرشتگان نقش مستقلی در عالم دارند و از این رو باید آنان را به عنوان آلهه پرستید). آنگاه در اینجا «من دونه» نه به معنای «غیر از او»، بلکه شاید به معنای دقیق لغوی‌اش یعنی (پایین‌تر از او)‌ است؛ و با این تعبیر می‌‌خواهند بگویند که ما چنین خدایان پایین‌تر از خدای واحد را هم قبول نداریم.


5) «فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً»

چرا بعد از اینکه گفتند پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است و غیر او را نمی‌خوانیم، این جمله را گفتند که «قطعا نامربوط گفته‌ایم اگر چنان کنیم.»

الف. «شطط» به معنای تجاوز از حدی است که غلوآمیز باشد؛ و می‌خواهند علاوه بر تاکید مضمون قبل، تذکر دهند که خواندن غیر خدا، مصداق تجاوز دادن مخلوق از حد خود بوده است. (المیزان، ج13، ص251)

ب. شاید می‌خواهند نشان دهند که یک مومن واقعی یک انسان بشدت منطقی است؛ و تنها و تنها بر اساس عقل و منطق صحیح زندگی می‌کند: ما غیر خدا را نمی‌خوانیم زیرا این یک سخن نامربوط و خارج از حد و فضای صحیح است.

ج. ...



[1] . همچنین است این دو حدیث در قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص253 و254

وَ بِالْإِسْنَادِ الْمَذْکُورِ عَنْ ابْنِ أُورَمَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یَحْیَى الْکَاهِلِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ کَذَبُوا فَآجَرَهُمُ اللَّهِ وَ صَدَقُوا فَآجَرَهُمُ اللَّهِ

وَ عَنِ ابْنِ أُورَمَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ فُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ کَذَبُوا الْمَلِکِ فَأَجْرَوُا وَ صَدَقُوا فَأَجْرَوُا.

[2] . سند راوندی کاملتر است اما عباراتش اندکی تفاوت دارد:

وَ بِالْإِسْنَادِ الْمَذْکُورِ عَنْ ابْنِ أُورَمَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یَحْیَی الْکَاهِلِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ خَرَجَ أَصْحَابِ الْکَهْفِ عَلَی غَیْرِ مِیعَادُ فَلَمَّا صَارُوا فِی الصَّحْرَاءِ أَخَذَ هَذَا عَلَی هَذَا وَ هَذَا عَلَی هَذَا الْعَهْدِ وَ الْمِیثَاقِ ثُمَّ قَالوا أَظْهَرُوا أَمَرَکُمْ فاظهروه فَإِذَا هُمْ عَلَی أَمْرٍ وَاحِدٍ

[3] . البته در برخی احادیث به نظر می‌رسد که اینها با هم قبلا در همان قصر هم آشنایی داشته‌اند. مثلا در ضمن حکایت مفصل آنان که در روایتی از امیرالمومنین ع آمده است در فرازی از یکی از نقل‌های این روایت (التحصین لأسرار ما زاد من کتاب الیقین، ص648) آمده است:

فَقَالُوا یَا تملیخا إِنَّ الْأَمْرَ کَمَا ذَکَرْتَ وَ الْفِکْرَةَ مَا فَکَّرْتَ مَا دَقْیُوسُ إِلَّا عَاصٍ وَ کَافِرٌ بِإِلَهِ الْخَلْقِ أَجْمَعِینَ مَا الْإِلَهُ إِلَّا خَالِقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ.

فَقَالَ تملیخا فَکَیْفَ الْحِیلَةُ بِالْکُفْرِ بِهِ فَالطَّاعَةُ لِإِلَهِ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ؟

فَقَالُوا لَا نَعْلَمُ وَ الرَّأْیُ رَأْیُکَ.

فَقَالَ تملیخا لَا أَرَى لِنَفْسِی وَ نَفْسِکُمْ إِلَّا الْفِرَارَ مِنْ دَقْیُوسَ الْکَافِرِ إِلَى إِلَهِ السَّمَاءِ الَّذِی خَلَقَنَا وَ خَلَقَهُ.

فَقَالُوا نِعْمَ الرَّأْیُ مَا رَأَیْتَ.

فَبَاتُوا تِلْکَ اللَّیْلَةَ فَلَمَّا کَانَ نِصْفُ اللَّیْلِ قَالَ تملیخا إِخْوَانِی قُومُوا إِلَى عِبَادَةِ رَبِّکُمْ فَـ«قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ إِلهاً لَقَدْ قُلْنا إِذاً شَطَطاً» وَ جَعَلُوا یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بَقِیَّةَ لَیْلَتِهِمْ حَتَّى أَصْبَحُوا.

فَلَمَّا أَصْبَحُوا رَکِبُوا خُیُولَهُمْ وَ خَرَجُوا هُرَّاباً مِنْ دَقْیُوسَ الْکَافِرِ مُتَثَابِتِینَ عَنْ ثَلَاثَةِ أَمْیَالٍ مِنَ الْمَدِینَةِ.

شاید یک نحوه جمع بین این دو دسته روایات شبیه کاری باشد که در سریال تلویزیونی «مردان آنجلس» انجام شد که آنها را دو دسته کرد. عده‌ای که از قبل با هم آشنا شده بودند و عده‌ای که بعدا با اینها آشنا شدند.

 


پنج شنبه 96 آبان 25 , ساعت 11:49 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

594) سوره کهف (18) آیه13 

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدی

ترجمه

ما واقعه آنان را به حق بر تو حکایت ‌کنیم؛ همانا آنان‌اند جوانمردانی که به پروردگارشان ایمان آوردند و به آنان هدایتی افزودیم.

نکات ترجمه

«نَقُصُّ»

قبلا بیان شد که ماده «قصص» است که اصل این ماده دلالت دارد بر «تتبع و پیگیری چیزی»، چنانکه وقتی مادر موسی وی را به دریا می‌اندازد و می‌خواهد به دخترش سفارش کند که وی را تعقیب کند و کار وی را پیگیری کند تعبیر «قُصِّیه‏» به کار می‌برد. (قصص/11)؛ و اخبار طولانی را «قصص» گویند چون مطالبش در پی هم می‌آید، و نیز ممکن است وجه تسمیه‌اش از این جهت باشد که خبر از اموری است که آنها در پی هم واقع شده‌اند.

(جلسه255 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-35/)

«نَبَأَهُمْ»

قبلا توضیح داده شد که ماده «نبأ» در اصل به معنای «انتقال چیزی از جایی به جای دیگر» می‌باشد که بر همین اساس در مورد «خبر» دادن هم به کار رفته است و البته نه هر خبری، بلکه خبری که سه شرط داشته باشد: مهم باشد، دارای فایده زیاد باشد و به طوری باشد که انسان بر اثر شنیدن آن، یقین یا گمان قوی پیدا کند. و در تفاوت «نبأ» و «خبر»، علاوه بر این نکته، گفته‌اند که خبر را می‌توان در جایی که مخاطب درباره مطلب اطلاع دارد به کار برد، اما نبأ حتما در جایی است که انسان علم ندارد، و «نبأ» حتما درباره خبر بسیار مهم است و به همین جهت است که به پیامبر «نبی» گویند.

(جلسه 188 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-40/)

«فِتْیَةٌ»

ماده «فتی» [یا «فتو»] در اصل بر دو معنای مختلف دلالت دارد:

یکی معنای شادابی و طراوت است، که به جوان شاداب «فتی» (سَمِعْنا فَتًى یَذْکُرُهُمْ یُقالُ لَهُ إِبْراهیمُ، انبیاء/60؛ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ، یوسف/30) گویند؛ که مثنای آن «فَتَیان» (وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ؛ یوسف/36) می‌باشد و جمع آن «فِتْیَة» (کهف/13) و «فِتْیَان» (یوسف/62) است؛ و به دختر جوان «فَتَاة» گفته می‌شود که جمع آن «فَتَیات» (فَتَیاتِکُمُ الْمُؤْمِنات‏؛ نساء/25) است. (معجم مقاییس اللغة، ج‏4، ص474؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص625)

و معنای دیگر این ماده «تبیین حکم» است (معجم مقاییس اللغة، ج‏4، ص474) و در این معنا، کلمات «فُتْیا» و «فَتْوَى» به معنای پاسخِ یک حکم مشکل است (مفردات ألفاظ القرآن، ص625). در این معنا در قرآن کریم تنها به صورت فعل به کار رفته است: یا در باب استفعال (استفتاء: فتوا گرفتن، طلب فتوا کردن) ویا در باب إفعال (إفتاء: فتوا دادن) (یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللَّهُ یُفْتِیکُمْ‏؛ نساء/176)

برخی خواسته‌اند بین این دو معنا جمع کنند و گفته‌اند اصل این ماده به معنای «امر بالغ تام» است که به «حکم تام حق» فتوی گویند و به جوان بالغ و تام هم «فتی» گویند. (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص28)

کلمه «فتی» ( و نیز «فَتَاة») گاه به نحو کنایه‌ای در مورد غلام (وَ قالَ لِفِتْیانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فی‏ رِحالِهِم‏؛ یوسف/62) و کنیز (وَ لا تُکْرِهُوا فَتَیاتِکُمْ عَلَى الْبِغاء؛ نور/33) هم به کار می‌رود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص625)

چنانکه از توضیحات فوق معلوم شد بین کلمه «فتی» و «شاب: جوان» تفاوتی هست و «فتی« بار معنایی مثبت‌تری دارد که شاید معادل مناسبی برای آن «کلمه: جوانمرد» باشد چنان که کلمه «فتوت»[1] به معنای «جوانمردی» به کار می‌رود و در احادیث هم بر اینکه «فتی» بودن لزوما به سن نیست اشاره شده است (حدیث1 در ادامه خواهد آمد)

از ماده «فتی» [یا «فتو»] و مشتقات آن جمعاً 21 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

«تَفْتَؤُا»

تذکر این نکته لازم است که وقتی بعد از «فتـ» به جای حرف عله («ی» یا «و»)، همزه (ء) بیاید (فتئ)، ماده دیگری درست می‌شود که با ماده «فتی» متفاوت است و به معنای همواره کاری را ادامه دادن (ما زال) می‌باشد (تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ‏، یوسف/85) (مفردات، ص625؛ معجم مقاییس، ج‏4، ص474)

و از ماده «فتأ» تنها همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است.

 

«زِدْناهُمْ هُدی»

«هُم» مفعول اول، و «هدیً» را می‌توان مفعول دوم و یا تمییز دانست (إعراب القرآن و بیانه، ج‏5، ص548)


حدیث

1) روایت شده است که امام صادق ع از شخصی پرسید: «فتی» نزد شما به چه معناست؟

گفت: جوان.

فرمود: نه، فتی، مومن است؛ همانا اصحاب کهف سالخورده بودند ولی خداوند عز و جل به خاطر ایمانشان آنان را «فتی» نامید.

الکافی، ج‏8، ص395

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ رَفَعَهُ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لِرَجُلٍ مَا الْفَتَی عِنْدَکُمْ؟

فَقَالَ لَهُ الشَّابُّ

فَقَالَ لَا الْفَتَی الْمُؤْمِنُ إِنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ کَانُوا شُیُوخاً فَسَمَّاهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِتْیَةً بِإِیمَانِهِمْ.[2]


و گفته‌اند شقیق بلخی (یکی از صوفیه)‌ از امام صادق ع پرسید: «فتوت» چیست؟

امام ع فرمود: شما چه می‌گویید؟

گفت: اینکه وقتی به ما بدهند شکر گوییم و وقتی ندهند صبر کنیم.

فرمود: سگان مدینه هم همین طورند؛ ولیکن بگو: اگر به ما دادند ایثار کنیم و اگر ندادند شکر گوییم.

شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏11، ص217

سأل شقیق البلخی جعفر بن محمد الصادق ع عن الفتوة؟

فقال ما تقول أنت؟

قال إن أعطینا شکرنا و إن منعنا صبرنا

قال إن الکلاب عندنا بالمدینة هذا شأنها و لکن قل إن أعطینا آثرنا و إن منعنا شکرنا.


2) سدیر صراف (صیرفی) می گوید: به امام صادق ع عرض کردم: حدیثی از حسن بصری شنیده‌ام که اگر درست باشد باید بگویم که انا لله و انا الیه راجعون!

فرمود: آن چیست؟

گفت: به من گفته‌اند که حسن بصری می‌گوید: « کسی که شغلش صرافی است اگر حرارت خورشید مغزش را به جوش آورد دیواری بر او سایه نخواهد افکند؛ و اگر از شدت عطش کبدش ریش‌ریش شود از هیچ خانه ای آبی به او داده نشود» در حالی که این شغل من و راه کسب درآمدم است؛ و گوشت و خونم با [درآمد حاصل از] آن روییده و حج و عمره‌ام را از [درآمد حاصل از] آن بجا آورده‌ام.

حضرت به زمین نشست و فرمود: حسن بصری دروغ گفت؛ تو به مساوات بگیر و به مساوات بده [= هنگام صرافی کردن و تبدیل کردن پولها رعایت انصاف را بکن] و هنگامی هم که وقت اذان شد، آنچه در دستت است به زمین بگذار و برای نماز بلند شو؛ آیا نمی‌دانی که اصحاب کهف صراف بودند؟!

الکافی، ج‏5، ص114

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ صَالِحِ بْنِ السِّنْدِیِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ بَشِیرٍ عَنْ خَالِدِ بْنِ عُمَارَةَ عَنْ سَدِیرٍ الصَّیْرَفِیِّ قَالَ:

قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع حَدِیثٌ بَلَغَنِی عَنِ الْحَسَنِ الْبَصْرِیِّ فَإِنْ کَانَ حَقّاً فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ‏

قَالَ وَ مَا هُوَ

قُلْتُ بَلَغَنِی أَنَّ الْحَسَنَ الْبَصْرِیَّ کَانَ یَقُولُ لَوْ غَلَی دِمَاغُهُ مِنْ حَرِّ الشَّمْسِ مَا اسْتَظَلَّ بِحَائِطِ صَیْرَفِیٍّ وَ لَوْ تَفَرَّثَ کَبِدُهُ‏  عَطَشاً لَمْ یَسْتَسْقِ مِنْ دَارِ صَیْرَفِیٍّ مَاءً وَ هُوَ عَمَلِی وَ تِجَارَتِی وَ فِیهِ نَبَتَ لَحْمِی وَ دَمِی وَ مِنْهُ حَجِّی وَ عُمْرَتِی

فَجَلَسَ ثُمَّ قَالَ کَذَبَ الْحَسَنُ خُذْ سَوَاءً وَ أَعْطِ سَوَاءً  فَإِذَا حَضَرَتِ الصَّلَاةُ فَدَعْ مَا بِیَدِکَ وَ انْهَضْ إِلَی الصَّلَاةِ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ کَانُوا صَیَارِفَة.


نزد امام صادق ع ذکری از اصحاب کهف به میان آمد. فرمودند: آنان صراف سخن بودند نه صراف دینار و درهم.

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص322؛ قصص الأنبیاء (للراوندی)، ص253

عَنْ دُرُسْتَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ ذَکَرَ أَصْحَابَ الْکَهْفِ فَقَالَ کَانُوا صَیَارِفَةَ کَلَامٍ وَ لَمْ یَکُونُوا صَیَارِفَةَ دَرَاهِم.‏


3) در جلسه591 حکایت دیدار عده‌ای از اصحاب پیامبر ص با اصحاب کهف از زبان انس بن مالک گذشت. سلمان فارسی هم این واقعه را با تفصیل بیشتری برای جابر بن عبدالله انصاری روایت کرده است: حکایت مقطع دیدار بین آنها به روایت سلمان فارسی چنین است:

... وقتی به کهف رسیدیم من دستوری را که پیامبر داده بود انجام دادم.

جابر می‌گوید: به سلمان گفتم: پیامبر ص چه دستوری به تو داده بود.

سلمان گفت: به من دستور داده بود که وقتی به کهف رسیدیم ابتدا از ابوبکر بخواهم که به اصحاب کهف سلام دهد؛ من به او دستور دادم و او با صدای بلند بدانان سلام کرد اما جوابش را ندادند. دوباره سلام کرد باز هم جوابش را ندادند و همه و خود من بر این مطلب شاهد بودیم.

سپس به عمر دستور دادم و او نیز با صدای بلند بدانان سلام گفت؛ اما جواب او را هم ندادند و دوباره سلام گفت باز هم جوابش را ندادند. و همه بر این شاهد بودیم.

سپس به عبدالرحمن بن عوف دستور دادم و او هم سلام کرد و جوابش را ندادند و همه شاهد بودیم. ...

سپس خودم بلند شدم و صدایم را به سنگها و بیابانها رساندم اما جوابی داده نشد؛

سپس به علی ع گفتم: پدر و مادرم فدایت؛ تو به منزله رسول الله ص هستی تا برگردیم، و شنیدن و اطاعت از تو بر ما واجب است، ولی پیامبر ص به من دستور داده که به عنوان آخرین نفر تو را به سلام کردن بر اهل این غار امر کنم، و این بدان جهت است که خداوند می‌خواهد درجات شریف تو را نمایان سازد؛

پس علی ع بلند شد و با صدایی آرام سلام کرد. پس در باز شد و بانگ شدیدی از آن شنیدیم و به داخل غار نگاه کردیم گویی آتشی فروزان بود و رعب و هراس سراسر وجودمان را در بر گرفت و عده‌ای فرار کردند و بدانها گفتم: بایستید تا بشنویم آنچه گفته می‌شود و خطری شما را تهدید نمی‌کند.

پس برگشتند و علی ع آمد و فرمود: سلام بر شما ای «جوانمردانی که به پروردگارشان ایمان آوردند»

گفتند: و سلام بر تو - ای علی- و رحمة الله و برکاته، و نیز بر کسی که تو را به نزد ما فرستاد؛ پدران و مادرانمان به فدایت، ای وصی محمد ص، همو که آخرین پیامبر است و رهبر رسولان و هشدار دهنده همه عالمیان و بشارت‌دهنده مومنان، از جانب ما به او سلام و رحمة الله و برکاته را ابلاغ کن، ای امام تقواپیشگان؛ ما شهادت می دهیم که پسر عموی تو پیامبر است و تو صاحب ولایت و امامت هستی؛ و سلام بر محمد ص روزی که زاده شد و روزی که می‌میرد و روزی که مبعوث خواهد شد.

الأصول الستة عشر، ص351

إِبْرَاهِیمُ بْنُ عَلِیٍّ الْمُحَمَّدِیُّ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُوسَى، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ، عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ، قَالَ: خَرَجَ عَلَیْنَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ذَاتَ یَوْمٍ وَ نَحْنُ فِی مَسْجِدِهِ، فَقَالَ: مَنْ هَاهُنَا؟ فَقُلْتُ: أَنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ! وَ سَلْمَانُ الْفَارِسِیُّ، فَقَالَ: یَا سَلْمَانُ! ادْعُ لِی مَوْلَاکَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ، فَقَدْ جَاءَتْنِی فِیهِ عَزِیمَةٌ مِنْ رَبِّ الْعَالَمِینَ...

قَالَ سَلْمَانُ: فَقُمْتُ بِالَّذِی أَمَرَنِی بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، قَالَ جَابِرٌ: فَقُلْتُ لِسَلْمَانَ: وَ مَا الَّذِی أَمَرَکَ‏  بِهِ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ؟ قَالَ: أَمَرَنِی- إِذَا اسْتَقَرَّ الْبِسَاطُ مَکَانَهُ مِنَ‏  الْأَرْضِ، وَ صِرْنَا عِنْدَ الْکَهْفِ- أَنْ آمُرَ أَبَا بَکْرٍ بِالسَّلَامِ عَلَى أَهْلِ ذَلِکَ الْکَهْفِ وَ عَلَى الْجَمِیعِ، فَأَمَرْتُهُ فَسَلَّمَ عَلَیْهِمْ بِأَعْلَى صَوْتِهِ، فَلَمْ یَرُدُّوا عَلَیْهِ شَیْئاً، ثُمَّ سَلَّمَ أُخْرَى فَلَمْ یُجَبْ، فَشَهِدَ أَصْحَابُهُ عَلَى ذَلِکَ وَ شَهِدْتُ عَلَیْهِ، ثُمَّ أَمَرْتُ عُمَرَ فَسَلَّمَ عَلَیْهِمْ بِأَعْلَى صَوْتِهِ، فَلَمْ یَرُدُّوا عَلَیْهِ شَیْئاً، ثُمَّ سَلَّمَ أُخْرَى فَلَمْ یُجَبْ، فَشَهِدَ أَصْحَابُهُ عَلَى ذَلِکَ وَ شَهِدْتُ عَلَیْهِ، ثُمَّ أَمَرْتُ عَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ عَوْفٍ فَسَلَّمَ عَلَیْهِمْ فَلَمْ یُجَبْ، فَشَهِدَ أَصْحَابُهُ عَلَى ذَلِکَ وَ شَهِدْتُ عَلَیْهِ، ثُمَّ قُمْتُ أَنَا فَأَسْمَعْتُ الْحِجَارَةَ وَ الْأَوْدِیَةَ صَوْتِی فَلَمْ أُجَبْ، فَقُلْتُ لِعَلِیٍّ: فِدَاکَ أَبِی وَ أُمِّی أَنْتَ بِمَنْزِلَةِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ حَتَّى نَرْجِعَ وَ لَکَ السَّمْعُ وَ الطَّاعَةُ وَ قَدْ أَمَرَنِی أَنْ آمُرَکَ بِالسَّلَامِ عَلَى أَهْلِ هَذَا الْکَهْفِ آخِرَ الْقَوْمِ، وَ ذَلِکَ لِمَا یُرِیدُ اللَّهُ لَکَ وَ بِکَ مِنْ شَرَفِ الدَّرَجَاتِ، فَقَامَ عَلِیٌّ عَلَیْهِ السَّلَامُ فَسَلَّمَ بِصَوْتٍ خَفِیٍّ فَانْفَتَحَ الْبَابُ، فَسَمِعْنَا لَهُ صَرِیراً شَدِیداً، وَ نَظَرْنَا إِلَى دَاخِلِ الْغَارِ یَتَوَقَّدُ نَاراً فَمُلِئْنَا رُعْباً، وَ وَلَّى الْقَوْمُ فِرَاراً، فَقُلْتُ لَهُمْ: مَکَانَکُمْ حَتَّى نَسْمَعَ مَا یُقَالُ؛ فَإِنَّهُ لَا بَأْسَ عَلَیْکُمْ، فَرَجَعُوا فَأَعَادَ عَلِیٌّ عَلَیْهِ السَّلَامُ، فَقَالَ: السَّلَامُ عَلَیْکُمْ أَیُّهَا الْفِتْیَةُ الَّذِینَ‏ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ‏، فَقَالُوا: وَ عَلَیْکَ السَّلَامُ یَا عَلِیُّ! وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ، وَ عَلَى مَنْ أَرْسَلَکَ بِآبَائِنَا وَ أُمَّهَاتِنَا أَنْتَ یَا وَصِیَّ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ وَ قَائِدِ الْمُرْسَلِینَ وَ نَذِیرِ الْعَالَمِینَ وَ بَشِیرِ الْمُؤْمِنِینَ أَقْرِئْهُ مِنَّا السَّلَامَ وَ رَحْمَةَ اللَّهِ وَ بَرَکَاتِهِ‏  یَا إِمَامَ الْمُتَّقِینَ قَدْ شَهِدْنَا لِابْنِ عَمِّکَ بِالنُّبُوَّةِ وَ لَکَ بِالْوَلَایَةِ وَ الْإِمَامَةِ، وَ السَّلَامُ عَلَى مُحَمَّدٍ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیّاً.

قَالَ: ثُمَّ أَعَادَ عَلِیٌّ عَلَیْهِ السَّلَامُ: فَقَالَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ أَیُّهَا الْفِتْیَةُ الَّذِینَ‏ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً‏، فَقَالُوا: وَ عَلَیْکَ السَّلَامُ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ یَا مَوْلَانَا وَ إِمَامَنَا، الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَرَانَا وَلَایَتَکَ، وَ أَخَذَ مِیثَاقَنَا بِذَلِکَ لَکَ‏ . وَ زَادَنَا إِیمَاناً وَ تَثْبِیتاً عَلَى التَّقْوَى قَدْ سَمِعَ مَنْ بِحَضْرَتِکَ أَنَّ الْوَلَایَةَ لَکَ دُونَهُمْ‏ وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ‏  قَالَ: سَلْمَانُ: فَلَمَّا سَمِعُوا ذَلِکَ، أَقْبَلُوا عَلَى عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ، وَ قَالُوا: قَدْ شَهِدْنَا وَ سَمِعْنَا، فَاشْفَعْ لَنَا إِلَى نَبِیِّنَا صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ لِیَرْضَى عَنَّا بِرِضَاکَ عَنَّا، ثُمَّ تَکَلَّمَ عَلِیٌّ عَلَیْهِ السَّلَامُ بِمَا أَمَرَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مَا دَرَیْنَا أَ شَرْقاً أَمْ غَرْباً حَتَّى نَزَلْنَا  کَالطَّیْرِ الَّذِی یَهْوِی مِنْ مَکَانٍ بَعِیدٍ وَ إِذَا نَحْنُ عَلَى بَابِ الْمَسْجِدِ...

این روایت از زبان سلمان به طور مختصرتر در إرشاد القلوب (للدیلمی)، ج‏2، ص268[3]هم آمده است.[4]

به علت زیاد شدن احادیث، حدیث زیر را در کانال نگذاشتم

4) حدیثی از امام صادق ع روایت شده که در آن توضیح می‌دهند که تمام اعضا و جوارح آدمی در قبال «ایمان‌ورزی» وظیفه‌ای خاص خود دارند و فرازی از آن در جلسه140 حدیث4 گذشت.[5] http://yekaye.ir/az-zumar-039-18/

در پایان، ابوعمرو زبیری (راوی حدیث) به امام ع می‌گوید: مقصود از نقصان ایمان و تمام بودن آن را فهمیدم. اما زیاد شدنش به چه دلیل؟

فرمود: این سخن خداوند است که می‌فرماید: «و چون سوره‏اى نازل شود، از میان آنان کسى است که مى‏گوید: این [سوره‏] ایمان کدام یک از شما را افزود؟ امّا کسانى که ایمان آورده‏اند بر ایمانشان مى‏افزاید و آنان [به این بشارت] شادمانى مى‏کنند؛ امّا کسانى که در دلهایشان بیمارى است، پلیدى بر پلیدیشان افزود» (توبه/124-125) و نیز فرمود «ما واقعه آنان را به حق بر تو حکایت ‌کنیم؛ همانا آنان‌اند جوانمردانی که به پروردگارشان ایمان آوردند و به آنان هدایتی افزودیم» (کهف/13) و اگر کل ایمان یکپارچه بود و زیاده و نقصانی در آن راه نداشت هیچکس بر دیگری برتری‌ای نمی‌یافت و نعمتهای در آن [= پاداش به خاطر آن] کاملا مساوی می‌بود و مردم مساوی می‌بودند و هرگونه برتری‌ای باطل می‌شد در حالی که با بهره‌مندی از تمام ایمان است که مومنان وارد بهشت می‌شوند و یا زیادی ایمان است که درجات مومنان نزد خداوند متفاوت می‌گردد و با نقصان ایمان است که کسانی که کوتاهی ورزیده‌اند وارد آتش می‌شوند.

الکافی، ج‏2، ص37؛ دعائم الإسلام، ج‏1، ص9؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص324[6]

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ بُرَیْدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَمْرٍو الزُّبَیْرِیُّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ...

قُلْتُ قَدْ فَهِمْتُ نُقْصَانَ الْإِیمَانِ وَ تَمَامَهُ فَمِنْ أَیْنَ جَاءَتْ زِیَادَتُهُ؟

فَقَالَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ أَیُّکُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِیماناً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِیماناً وَ هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ وَ أَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ» وَ قَالَ «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً» وَ لَوْ کَانَ کُلُّهُ وَاحِداً لَا زِیَادَةَ فِیهِ وَ لَا نُقْصَانَ لَمْ یَکُنْ لِأَحَدٍ مِنْهُمْ فَضْلٌ عَلَى الْآخَرِ وَ لَاسْتَوَتِ النِّعَمُ فِیهِ وَ لَاسْتَوَى النَّاسُ وَ بَطَلَ التَّفْضِیلُ وَ لَکِنْ بِتَمَامِ الْإِیمَانِ دَخَلَ الْمُؤْمِنُونَ الْجَنَّةَ وَ بِالزِّیَادَةِ فِی الْإِیمَانِ تَفَاضَلَ الْمُؤْمِنُونَ بِالدَّرَجَاتِ عِنْدَ اللَّهِ وَ بِالنُّقْصَانِ دَخَلَ الْمُفَرِّطُونَ النَّارَ.

تدبر

1) «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ»

در «نکات ترجمه» بیان شد که «نبأ» خبر بسیار مهمی است که دارای فایده زیاد باشد.

خداوند حکایت اصحاب کهف را «نبأ» نامید و بر اینکه ما این حکایت را به حق روایت می‌کنیم تاکید کرد.

در ابتدای این آیات هم فرمود: آیا حکایت اینان برای تو جای تعجب دارد؟

شاید می‌خواهد هشدار دهد که اگرچه این حکایات برای شما جای تعجب دارد؛ اما خدا این را تعریف نکرده تا صرفا شما را به تعجب کردن و ابراز شگفتی وادارد، پیام آن را دریابید که خبری بسیار مهم و دارای فواید جدی برای زندگی کنونی ماست.

تاملی با خویش

اگر آیات این داستان به انتها رسید و ما چنین پیامی از آن دریافت نکردیم، بدانیم که در تدبر خود بیراهه رفته‌ایم.


2) «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ»

داستان‏سرایى و قصه‏ى حق و حقیقى گفتن، کار هر کس نیست؛ و بهره‏گیرى از حقایق و عبرت‏هاى تاریخ، از روشهاى قرآن است (تفسیر نور، ج‏7، ص146)

توضیح تخصصی تفسیری (چگونگی استنباط)

جمله عادی و متعارف در زبان عربی، جمله فعلیه است (یعنی ابتدا فعل می‌آید)، تا حدی که اگر فاعل قبل از فعل بیاید، به لحاظ نحوی، این فاعل را «مبتدا» معرفی می‌کنند؛ و فاعلِ فعل را، ضمیری که در خود فعل است، معرفی می‌نمایند.

برای همین وقتی فاعل قبل از فعل می‌آید، عملا جمله اسمیه می‌شود و تاکید شدیدی بر فاعل را القا می‌کند. از این رو، ترجمه «نَحْنُ نَقُصُّ» به «ما قصه می‌گوییم» ترجمه دقیقی نیست و ترجمه دقیقش این است که «ماییم که قصه می‌گوییم»


3) «نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ»

قصه‏هاى قرآن، حق است و حقیقت دارد و ساختگى یا آمیخته به اوهام و تحریف شده نیست. (تفسیر نور، ج‏7، ص146)


4) «إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدی»

حرکت و تلاش انسان [در مسیر ایمان]، سبب رشد و هدایت اوست. (تفسیر نور، ج‏7، ص147)


5) «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدی»

چرا بلافاصله بعد از اینکه فرمود «نبأِ (= خبر بسیار مهم و پرفایده)ی آنان را به حق برای تو حکایت می‌کنیم»، فرمود: «آنان جوانانی بودند که به پروردگارشان ایمان آوردند و هدایتشان را افزون ساختیم»؟

الف. اهمیت و فایده‌ای که در این داستان هست مربوط به این است که چگونه بهره‌مندی از ایمان به افزایش هدایت منجر می‌شود.

ب. می‌خواهد بفرماید در این داستان، شما در درجه اول جایگاه، اهمیت و آثار ایمان در زندگی را دریابید.

ج. می‌خواهد توجه دهد که چگونه بهره‌مندی از هدایتِ ناشی از ایمان، وجود انسان را توسعه می‌دهد (تدبر8)

د. ...


6) «إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدی»

آنان ایمان آوردند، خدا هدایتشان را زیاد کرد.

این نشان می‌دهد همان ایمان آوردن هم ناشی از بهره‌مندی از هدایت است، چرا که «زیاد شدن» در جایی مطرح می‌شود که «اصل مطلب» وجود داشته باشد.


7) «إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدی»

تعبیر «زِدْناهُمْ هُدی» نشان می‌دهد هدایت مراتب دارد. (تفسیر نور، ج‏7، ص147)

و هدایتی که بعد از ایمان باشد، ملازم است با ارتقا و بالا بردن انسان به درجه ایمانی که انسان را نهایتاً به رضوان الله برساند. (المیزان، ج12، ص250)


8) «زِدْناهُمْ هُدی»

نفرمود «زدنا هدیتهم: هدایشان را افزودیم» بلکه فرمود «آنها را افزودیم هدایتی».

چرا؟

الف. افزایش هدایت، صرفا افزایش امری عَرَضی در وجود انسان نیست؛ و هدایت، عَرَضی از اعراض آدمی نیست؛ بلکه افزایش هدایت شخص، افزایشی در حقیقت و ذات وی است. خدا می‌فرماید وقتی کسی را از هدایتی بهره‌مند می‌سازیم، وجود او را می‌افزاییم و توسعه می‌دهیم. به تعبیر دیگر، اگر به تفاوت دو مفهوم «داشتن» و «بودن» توجه کنیم؛ «هدایت شدن» افزایشی در متنِ «بودن» ماست، نه صرفا در داشته‌های ما.

ب. ...[7]



[1] . و قد اختلفوا فی التعبیر عن «الفتوة» ما هی:‏

فقال بعضهم الفتوة ألا ترى لنفسک فضلا على غیرک.

و قال بعضهم الفتوة الصفح عن عثرات الإخوان.

و قالوا إنما هتف الملک یوم أحد بقوله‏ (لا سیف إلا ذو الفقار        و لا فتى إلا علی) لأنه کسر الأصنام فسمی بما سمی به أبوه إبراهیم الخلیل حین کسرها و جعلها جذاذا. قالوا و صنم کل إنسان نفسه فمن خالف هواه فقد کسر صنمه فاستحق أن یطلق علیها لفظ الفتوة.

و قال الحارث المحاسبی الفتوة أن تنصف و لا تنتصف.

و قال عبد الله بن أحمد بن حنبل سئل أبی عن الفتوة فقال ترک ما تهوى لما تخشى.

و قیل الفتوة ألا تدخر و لا تعتذر.

سأل شقیق البلخی جعفر بن محمد الصادق ع عن الفتوة فقال ما تقول أنت قال إن أعطینا شکرنا و إن منعنا صبرنا قال إن الکلاب عندنا بالمدینة هذا شأنها و لکن قل إن أعطینا آثرنا و إن منعنا شکرنا. (شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏11، ص217)

[2] . در حدیث3 جلسه591 که مضمونش شبیه همین است به جای «شیخ: سالخورده»، «کهل: میانسال» تعبیر شده است.

[3] .متن در سایت

[4] . همچنین از قول امام صادق ع در قصص الأنبیاء (للراوندی)، ص255:

 

[5] . فراز دیگری از آن هم در پاورقی 5 جلسه 338 گذشت: http://yekaye.ir/al-balad-90-9/

[6] در تفسیر عیاشی به جای «وَ لَاسْتَوَتِ النِّعَمُ فِیهِ وَ لَاسْتَوَى النَّاسُ» آمده است «و لا یستوی النعمة فیه و لا یستوی الناس» و ظاهرا نسخه کافی و دعائم‌الاسلام صحیح تر است.

[7] . چنانکه در نکات ترجمه اشاره شد، «هدیً» در اینجا یا تمییز است یا مفعول دوم: بیان فوق بیشتر تناسب دارد که هدی تمییز باشد (ترجمه: او را افزودیم، از نظر هدایت)، اما اگر مفعول دوم باشد (ترجمه: به آنان هدایتی را افزودیم)، فعلا چیزی به ذهنم نرسید اما حتما می‌توان معانی‌ای دریافت.

 


چهارشنبه 96 آبان 24 , ساعت 11:12 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

593) سوره کهف (18) آیه12 

ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً

ترجمه

سپس آنان را برانگختیم تا معلوم کنیم کدام از آن دو جماعت [بهتر] حساب کردند مدتی را که درنگ کردند.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«بَعَثْنا»

قبلا بیان شد  ماده «بعث» به معنای برانگیختن و به جانب چیزی یا کاری روانه کردن است که متناسب با مورد آن تفاوت می‌کند، و در قرآن کریم غالبا در مورد احیای مردگان برگزیدن شخصی به مقام نبوت به کار رفته است

(جلسه 234 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-14/

و در این آیه به قرینه آیه قبل، در مورد بیدار کردن از خواب به کار رفته است (المیزان، ج13، ص249)

«الْحِزْبَیْنِ»

قبلا بیان شد که ماده «حزب» بر جمع شدن و جماعتی که یک غلظت و شدتی در کارشان باشد، دلالت دارد. درباره اینکه مقصود از «دو حزب» در این آیه چیست ان‌شاءالله در نکات تدبری توضیحاتی ارائه خواهد شد.

(جلسه 439 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-20/)

«أَحْصی‏» 

در مورد ماده «حصی» برخی معتقدند که در اصل در سه معنای متفاوت به کار رفته است: یکی ممانعت کردن و بازداشتن (که البته در این حالت غالبا با حرف عله «و» می‌آید، نه «ی»)، دیگری شمردن و حساب چیزی را داشتن، و سومی به معنای سنگریزه، و کلمه «حصاة» که به معنای «عقل» می باشد را از همین ماده سوم دانسته و وجه تسمیه آن را این معرفی کرده‌اند که در آن قوت و شدت است (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص70).

برخی معنای اول را ظاهرا مربوط به ماده «حصو» (و متفاوت با ماده «حصی») دانسته‌اند و معنای اصلی ماده «حصی» را «شمارش به عدد» معرفی کرده و ارتباط کلمه «حصا» به معنای سنگریزه با این معنا را در این دانسته‌اند که آنان برای شمارش از سنگریزه استفاده می‌کردند (همان گونه که امروز افراد در ابتدای آموزش اعداد از انگشتان استفاده می‌کنند) (مفردات ألفاظ القرآن، ص240)

برخی هم معنای اصلی این ماده «ضبط و احاطع علمی کامل به مطلبی» دانسته‌اند و معتقدند هر سه معنای فوق به این برمی‌گردد: منع، از لازمه‌های «ضبط» است که مانع دسترسی غیر به یء مورد نظر می‌شود؛ شمارش دقیق در جایی است که احاطه کامل به شیء باشد؛ تعبیر «حصاة: سنگریزه‌ها» هم در جایی به کار می‌رود که در یک محل جمع و ضبط شده باشد، و عقل هم از این جهت که ضبط کننده و حافظ صلاح و خیر برای انسان است، «حصا» یا «حصی» نامیده شده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص238)

درباره «أحصی» در این آیه دو احتمال مطرح شده است: یکی فعل ماضی در باب افعال باشد (احصا کرد)؛ و دیگری «أفعل تفضیل» و در مقام خبر (= شمارنده‌تر است) (مجمع البیان، ج‏6، ص697)

ماده «حصی» در قرآن کریم جمعا 11 بار به کار رفته است؛ که این استعمال همواره به صورت فعل باب افعال (أحصی یُحصی) بوده، غیر از آیه حاضر که برخی احتمال داده‌اند به صورت «افعل تفضیل» مد نظر باشد.

«لَبِثُوا»

قبلا بیان شد که ماده «لبث» به معنای مکث و درنگ کردن است.

(جلسه 433  http://yekaye.ir/al-ahzab-33-14/)

«أَمَداً» 

«أمد» کلمه واحدی است که هیچ مشتقی از آن وجود ندارد و به معنای «غایت» و پایان زمان است (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص137). این کلمه و کلمه «أبد» به هم نزدیکند و هر دو در مورد زمان به کار می‌روند، با این تفاوت که ابد در جایی به کار می‌رود که زمان حد نهایت نداشته باشد؛ اما أمد در جایی است که آن زمان حدی داشته باشد که غالبا به صورت نکره می‌آید که دلالت دارد که آن پایانش مجهول است، و وقتی به صورت مضاف بیاید (أمدِ کذا) محدوده‌اش مشحص است؛ و تفاوت «أمد» با «زمان» هم در این است که «أمد» را فقط برای پایان زمان می‌گویند اما کلمه زمان عام است و در مورد ابتدای زمان هم به کار می‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص88).[1]

این ماده 4 بار در قرآن کریم به کار رفته است که سه بار آن به صورت نکره و یکبار به صورت «الْأَمَد» (حدید/16) است.

«أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً»

تحلیل نحوی عبارت «أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً» به چند صورت ممکن است:

أَحْصی (فعل ماضی)‏ + أَمَداً (مفعول) (نظر ابوعلی، به نقل از الجامع لأحکام القرآن (تفسیر قرطبی)، ج‏11، ص364)

أَحْصی (فعل ماضی)‏ + أَمَداً (تمییز) (نظر فراء، به نقل از تفسیر قرطبی، ج‏11، ص364)

أَحْصی (فعل ماضی)‏ + أَمَداً (ظرف) (نظر زجاج، به نقل از تفسیر قرطبی، ج‏11، ص364)

در همه موارد فوق، «أَمَداً» متعلق به فعل «أحصی» دانسته شده است؛ اما طبری نقل کرده است که برخی گفته‌اند که می‌توان «أَمَداً» را متعلق به فعل «لبثوا» دانست. (جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏15، ص137)[2]

همچنین چنانکه اشاره شد می‌توان « أَحْصی » را افعل تفضیل دانست که در این حالت نیز می‌توان «أمدا» را باز متعلق به آن دانست و شبیه سه حالت فوق بر همین اساس نیز مطرح شده است (إعراب القرآن و بیانه، ج‏5، ص544)

همچنین ‏«لِما لَبِثُوا» را هم می توان متعلق به «أَحْصی» دانست (مثلا إعراب القرآن و بیانه، ج‏5، ص544) و هم متعلق به حال محذوفِ «أَمَداً» (الجدول فی إعراب القرآن، ج‏15، ص146)

تحلیل نحوی این عبارت بحث‌های جدی‌ای بین علمای نحو رقم زده است که برای تفصیل آن می‌توانید مراجعه کنید به: مجمع البیان، ج‏6، ص697[3] و البحر المحیط، ج‏7، ص146-148[4]

اختلاف قرائت

عموما به صورت «لِنَعْلَمَ» قرائت کرده‌اند اما در قرائات شاذه، زهری به صورت «لیعلم» قرائت کرده است. (البحر المحیط، ج‏7، ص146)[5]


حدیث

1) از امام باقر ع روایت شده است:

همانا قائم علیه‌السلام 309 سال حکومت می‌کند همان اندازه‌ای که اصحاب کهف در کهفشان درنگ کردند، زمین را مملو از عدل و قسط می‌سازد آن طور که پر از ظلم و جور شده بود و خداوند شرق و غرب زمین را برای او می‌گشاید [فتح می‌کند] ...

الغیبة (للطوسی)، ص474؛ تاج الموالید (للطبرسی)، ص116؛ دلائل الإمامة (طبری)، ص456[6]

وَ عَنْ  الْفَضْل‏ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنَّ الْقَائِمَ یَمْلِکُ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ تِسْعَ سِنِینَ کَمَا لَبِثَ أَهْلُ الْکَهْفِ فِی کَهْفِهِمْ یَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً وَ یَفْتَحُ اللَّهُ لَهُ شَرْقَ الْأَرْضِ وَ غَرْبَهَا ...[7]

تدبر

1) «أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً»

درباره اینکه مقصود از این دو حزب کیستند، این دیدگاه‌ها مطرح شده است:

الف. خود اصحاب کهف دو گروه شدند و در مورد اینکه چقدر اینجا بوده‌ایم اختلاف نظر داشتند و آیه 19 همین سوره (کَذلِکَ بَعَثْناهُمْ لِیَتَسائَلُوا بَیْنَهُمْ: این چنین آنان را برانگیختیم تا از همدیگر بپرسند ...» موید این معناست. (المیزان، ج13، ص249) بویژه که به نظر می‌رسد آیات9-12 خلاصه داستان و آیات 13 تا 21 تفصیل داستان باشد و لذا آیه19 را می‌توان دقیقا شرح همین آیه12 دانست (البحر المحیط، ج‏7، ص146)

ب. این دو گروه در میان قوم اصحاب کهف بودند؛ که در این زمینه هم چند نظر است:

ب.1. آنها دو حزب مومن و کافر در میان قوم اصحاب کهف بودند، که در مورد اینکه از زمانی که آنها از خانه‌های خود خارج شدند تا کنون مدتش چه اندازه شده است اختلاف داشته‌اند و خداوند آنها را برانگیخت تا خودشان دقیقا این مدت را معلوم کنند. (مجمع‌البیان، ج6، ص698)

ب.2. اینها دو گروه در آن قوم بودند که اختلاف نظر داشتند؛ و در هر دو گروه هم مومنان بودند و هم کافران (مجاهد، به نقل از البحر المحیط، ج‏7، ص146)

ب.3. هر دو گروه از مومنان آن قوم بودند (فراء، به نقل از البحر المحیط، ج‏7، ص146)

ب.4. هر دو گروه از کافران بودند. (این دیدگاه در بسیاری از تفاسیر نقل قول شده، اما گوینده‌اش معلوم نیست)

ج. یکی خود اصحاب کهف‌اند که مدت درنگ خود را کوتاه می‌دانستند، و دیگری مردم زمان برانگیخته شدنشان هستند که از زمان واقعی‌ای که بر آنها گذشته است اطلاع داشتند. (ابن‌عطیه، به نقل از البحر المحیط، ج‏7، ص146)

د. یکی خود اصحاب کهف‌اند و دیگری سلاطینی که در آن زمان حکومت آن شهر را برعهده داشتند. (ابن‌عباس، به نقل از البحر المحیط، ج‏7، ص146)

ه. آن دسته از یهود و مسیحیانی که این سوالات را به قریش آموختند تا از پیامبر ص بپرسند (توضیح در: شأن نزول جلسه590) بین خودشان در مورد مدت باقی ماندن اصحاب کهف اختلاف داشتند و آیه بدانها اشاره می‌کند. (سدی، به نقل از البحر المحیط، ج‏7، ص146)

و. با توجه به اینکه خداوند در جایی بین علم خودش و ما مقایسه کرده و فرموده است «أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّه‏: آیا شما داناترید یا خدا؟» و خود خداوند هم در پایان این داستان در آیه26 فرموده است «قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا: بگو خدا عالم‌تر است بدانچه که درنگ کردند»[8] منظور از دو حزب، خود خداوند است در قبال مردمانی که ادعا کرده‌اند از مدت آنان باخبرند. (ابن‌بحر، به نقل از البحر المحیط، ج‏7، ص146).


2) «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً»

در این آیه غایت برانگخیتن آنان را معلوم کردن این دانسته که چه کسی زمان درنگ آنان را دقیقتر می‌داند. در آیه 19 هم غایت برانگیختن آنان را وقوع سوال بین آنها می‌داند که آن سوال هم درباره مدت زمان درنگ آنهاست.

دانستن دقیقِ مدت زمان درنگ آنها چه اهمیتی دارد که به عنوان غایتِ برانگیختن آنها مطرح شده است تا حدی که اختلاف در آن، دو عده را در حد دو حزب از هم جدا می‌کند؟

حقیقت این است که پاسخ قانع‌کننده‌ای برای این سوال نیافتم و صرفا چند احتمال مطرح می‌شود که احتمال اول را یکی از اساتیدم مطرح کردند؛ و ممنون خواهم شد اگر کسی احتمال دیگری به ذهنش می‌فرستد ارسال کند.

الف. اگر دو حزب را دو گروه در خود اصحاب کهف بدانیم (تدبر1، بندالف) شاید می‌خواهد به اشراف روح آنها بر زمان در حالت خواب [یا مرگ] اشاره کند؛ و از این جهت شبیه است به اختلاف نظری که بین مجرمان در روز قیامت در خصوص مدت درنگشان [در دنیا، یا در عالم برزخ] پیش می‌آید و خداوند پاسخ «کسانی که بدانها علم و ایمان داده شده» را مهم قلمداد می‌کند: وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُواْ غَیرَ سَاعَةٍ  کَذَالِکَ کاَنُواْ یُؤْفَکُونَ؛ وَ قَالَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْعِلْمَ وَ الْایمَانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فىِ کِتَابِ اللَّهِ إِلىَ‏ یَوْمِ الْبَعْث (روم/55-56) ویا «قَالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فىِ الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ؛ قَالُواْ لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ الْعَادِّینَ؛ مومنون/112-113)

ب. ما زندگی و زمانی در دنیا داریم که این را زمان مطلق می‌پنداریم؛ در حالی که این زمان به ازای این عالم است؛ و متناسب با عوالم دیگر، زمان‌های دیگری برای انسان ممکن است پیش آید؛ چنانکه در قیامت بساط زمان دنیوی برچیده می‌شود و انسان از افقی بالاتر بر این زمان احاطه می‌یابد. اگر توجه کنیم که برانگیختن اصحاب کهف شاهدی بر قیامت بوده است، چه‌بسا این شاهد نه فقط بر اصل قیامت، بلکه بر نحوه احاطه زمانی قیامت هم می‌خواهد دلالت کند، و شاید در این افق است که طرح این سوال که «چه کسی زمان درنگ اینان را دقیقتر شمارش کرده»، در واقع، سوال از این است که چه کسی نحوه احاطه قیامت بر دنیا را بهتر می‌تواند بفهمد.

ج. «أمد» نه مطلق زمان، بلکه تاکید بر پایان زمان است (نکات ترجمه) و سوال این است که کدام حزب، پایان این درنگ را دقیق [یا دقیقتر] می‌داند. گویی از همان ابتدا برخی بوده‌اند که از پایان این واقعه خبر داشته‌اند و خداوند می‌خواهد برتری آنان بر دیگران را نشان دهد.

د. ...

تبصره1:

یکی از نکاتی که موجب تضعیف تمامی این احتمالات می‌شود، این است که بار معنایی کلمه «حزب» (و بلکه: دو حزب) جدی گرفته نشده است؛ یعنی تمام توضیحات فوق اگر می‌فرمود «أیُّهُم: کدام از آنها» هیچ فرقی نمی‌کرد؛ در حالی که آمدن کلمه «حزب» آن هم با الف و لام معرفه منظور خاصی را در آیه تعقیب می‌کند.

تبصره2:

در کتاب «اصحاب کهف در آینه ولایت» این تعابیر موید آن دانسته شده که مقصود از کهف، امامان، به ویژه امام زمان ع و مقصود از درنگ در کهف، درنگی است که یاران خاص ایشان در دوره غیبت دارند. محال نیست که یکی از تاویلات باطنی این آیه همین باشد اما برای نسبت دادن این معنا به آیه باید شاهد و دلیل موجهی داشته باشیم و صرف اینکه معانی‌ای که دیگران گفته‌اند قانع‌کننده نیست، دلیل نمی‌شود که لزوما این معنا مد نظر بوده باشد مادام که هیچ شاهد و دلیلی اقامه نشود.


3) «ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَیُّ الْحِزْبَیْنِ أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً»

حکایت

در جلسه 590 حکایتی از دیدار معجزه‌آسای امیرالمومنین ع و برخی از اصحاب پیامبر ص با اصحاب کهف گذشت. در منابع شیعه درباره آن دیدار همان مقدار آمده بود که گذشت. اما در منابع اهل سنت، قبل از اینکه آنان از اصحاب کهف جدا شوند این مطالب هم نقل شده است:

بدانان گفته شد: همانا پیامبر خدا محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم به شما سلام رساند.

[اصحاب کهف] گفتند: بر محمد رسول خدا ص سلام، مادامی که آسمانها و زمین برقرار است؛ و نیز بر شما که این را ابلاغ کردید.

سپس همگی به حضرت محمد ص ایمان آوردند و دین اسلام را پذیرفتند و به بسترهای خود رفتند و تا آخرالزمان که حضرت مهدی ع خروج کند آرمیدند؛ و گفته می‌شود که حضرت مهدی ع بر آنان سلام می‌کند و خداوند دوباره آنان را زنده خواهد کرد ...

الکشف و البیان عن تفسیر القرآن (ثعالبی)، ج‏6، ص157؛ الجامع لأحکام القرآن (قرطبی)، ج‏10، ص390[9]



[1] . در جلسه79 http://yekaye.ir/al-hadeed-057-16/ توضیح مختصری از این کلمه گذشت.

[2] . و فی نصب قوله أَمَداً وجهان: أحدهما أن یکون منصوبا على التفسیر من قوله أَحْصى‏ کأنه قیل: أی الحزبین أصوب عددا لقدر لبثهم. و هذا هو أولى الوجهین فی ذلک بالصواب، لأن تفسیر أهل التفسیر بذلک جاء. و الآخر: أن یکون منصوبا بوقوع قوله لَبِثُوا علیه، کأنه قال: أی الحزبین أحصى للبثهم غای

[3] . و قال [الزجاج] و أمدا منصوب على نوعین (أحدهما) التمییز (و الآخر) على أحصى أمدا فیکون العامل فیه أحصى کأنه قال لنعلم أ هؤلاء أحصى للأمد أم هؤلاء و یکون منصوبا بلبثوا و یکون أحصى متعلقا بلما فیکون المعنى أی الحزبین أحصى للبثهم فی الأمد قال أبو علی: إن انتصابه على التمییز عندی غیر مستقیم و ذلک لأنه لا یخلو من أن یحمل أحصى على أن یکون فعلا ماضیا أو أفعل نحو أحسن و أعلم فلا یجوز أن یکون أحصى بمعنى أفعل من کذا و غیر مثال للماضی من وجهین (أحدهما) أنه یقال أحصى یحصی و فی التنزیل أَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسُوهُ و أفعل یفعل لا یقال فیه هو أفعل من کذا و أما قولهم ما أولاه بالخیر و ما أعطاه الدرهم فمن الشاذ النادر الذی حکمه أن یحفظ و لا یقاس علیه (و الآخر) إن ما ینتصب على التمییز فی نحو قولهم هو أکثر مالا و أعز علما یکون فی المعنى فاعلا أ لا ترى أن المال هو الذی کثر و العلم هو الذی عز و لیس ما فی الآیة کذلک أ لا ترى أن الأمد لیس هو الذی أحصى فهو خارج عن حد هذه الأسماء و إذا کان ماضیا کان المعنى لنعلم أی الحزبین أحصى أمدا للبثهم فیکون الأمد على هذا منتصبا بأنه مفعول به و العامل فیه أحصى.

[4] . و أَحْصی‏ جوز الحوفی و أبو البقاء أن یکون فعلا ماضیا، و ما مصدریة و أَمَداً مفعول به، و أن یکون أفعل تفضیل و أَمَداً تمییز. و اختار الزجّاج و التبریزی أن یکون أفعل للتفضیل و اختار الفارسی و الزمخشری و ابن عطیة أن تکون فعلا ماضیا، و رجحوا هذا بأن أَحْصی‏ إذا کان للمبالغة کان بناء من غیر الثلاثی، و عندهم أن ما أعطاه و ما أولاه للمعروف و أعدی من الجرب شاذ لا یقاس. و یقول أبو إسحاق: إنه قد کثر من الرباعی فیجوز، و خلط ابن عطیة فأورد فیما بنی من الرباعی ما أعطاه للمال و آتاه للخیر و هی أسود من القار و ماؤه أبیض من اللبن. و فهو لما سواها أضیع. قال: و هذه کلها أفعل من الرباعی انتهی. و أسود و أبیض لیس بناؤهما من الرباعی. و فی بناء أفعل للتعجب و للتفضیل ثلاثة مذاهب یبنی منه مطلقا و هو ظاهر کلام سیبویه، و قد جاءت منه ألفاظ و لا یبنی منه مطلقا و ما ورد حمل علی الشذوذ و التفصیل بین أن تکون الهمزة للنقل. فلا یجوز، أو لغیر النقل کأشکل الأمر و أظلم اللیل فیجوز أن تقول ما أشکل هذه المسألة، و ما أظلم هذا اللیل.

و هذا اختیار ابن عصفور من أصحابنا. و دلائل هذه المذاهب مذکورة فی کتب النحو، و إذا قلنا بأن أَحْصی‏ اسم للتفضیل جاز أن یکون أَیُّ الْحِزْبَیْنِ موصولا مبینا علی مذهب سیبویه لوجود شرط جواز البناء فیه، و هو کون أَیُّ مضافة حذف صدر صلتها، و التقدیر لیعلم الفریق الذی هو أَحْصی‏ لِما لَبِثُوا أَمَداً من الذین لم یحصوا، و إذا کان فعلا ماضیا امتنع ذلک لأنه إذ ذاک لم یحذف صدر صلتها لوقوع الفعل صلة بنفسه علی تقدیر جعل أَیُّ موصولة فلا یجوز بناؤها لأنه فات تمام شرطها، و هو أن یکون حذف صدر صلتها.

و قال: فإن قلت: فما تقول فیمن جعله من أفعل التفضیل؟ قلت: لیس بالوجه السدید، و ذلک أن بناءه من غیر الثلاثی المجرد لیس بقیاس، و نحو أعدی من الجرب، و أفلس من ابن المذلق شاذ، و القیاس علی الشاذ فی غیر القرآن ممتنع فکیف به، و لأن أَمَداً لا یخلو إما أن ینصب بأفعل فأفعل لا یعمل، و إما أن ینصب بلبثوا فلا یسد علیه المعنی، فإن زعمت أنی أنصبه بإضمار فعل یدل علیه أَحْصی‏ کما أضمر فی قوله:

و اضرب منا بالسیوف القوانسا علی یضرب القوانس فقد أبعدت المتناول و هو قریب حیث أبیت أن یکون أَحْصی‏ فعلا ثم رجعت مضطرا إلی تقدیره و إضماره انتهی. أما دعواه الشذوذ فهو مذهب أبی علیّ، و قد ذکرنا أن ظاهر مذهب سیبویه جواز بنائه من أفعل مطلقا و أنه مذهب أبی إسحاق و أن التفصیل اختیار ابن عصفور و قول غیره. و الهمزة فی أَحْصی‏ لیست للنقل. و أما قوله فافعل لا یعمل لیس بصحیح فإنه یعمل فی التمییز، و أَمَداً تمییز و هکذا أعربه من زعم أن أَحْصی‏ أفعل للتفضیل، کما تقول: زیدا أقطع الناس سیفا، و زید أقطع للهام سیفا، و لم یعر به مفعولا به. و أما قوله: و إما أن ینصب بلبثوا فلا یسد علیه المعنی أی لا یکون سدیدا فقد ذهب الطبری إلی نصب أَمَداً بلبثوا. قال ابن عطیة:و هذا غیر متجه انتهی.

و قد یتجه ذلک أن الأمد هو الغایة و یکون عبارة عن المدة من حیث أن للمدة غایة فی أمد المدة علی الحقیقة، و ما بمعنی الذی و أَمَداً منتصب علی إسقاط الحرف، و تقدیره لما لَبِثُوا من أمد أی مدة، و یصیر من أمد تفسیرا لما أنهم فی لفظ لِما لَبِثُوا کقوله ما نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ ما یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ و لما سقط الحرف وصل إلیه الفعل. و أما قوله: فإن زعمت إلی آخره فیقول: لا یحتاج إلی هذا الزعم لأنه لقائل ذلک أن یسلک مذهب الکوفیین فی أن أفعل التفضیل ینتصب المفعول به، فالقوانس عندهم منصوب باضرب نصب المفعول به، و إنما تأویله بضرب القوانس قول البصریین، و لذلک ذهب بعض النحویین إلی أن قوله أَعْلَمُ مَنْ یَضِلُّ» من منصوبة بأعلم نصب المفعول به، و لو کثر وجود مثل: و اضرب منا بالسیوف القوانسا لکنا نقیسه و یکون معناه صحیحا لأن أفعل التفضیل مضمن معنی المصدر فیعمل بذلک التضمین، ألا تری أن المعنی یزید ضربنا بالسیوف القوانسا علی ضرب غیرنا

[5] . و قرأ الجمهور: لِنَعْلَمَ بالنون، و قرأ الزهری بالیاء و فی کتاب ابن خالویة لیعلم أَیُّ الْحِزْبَیْنِ حکاه الأخفش. و فی الکشاف و قری‏ء لیعلم و هو معلق عنه لأن ارتفاعه بالإبتداء لا بإسناد یعلم إلیه، و فاعل یعلم مضمون الجملة کما أنه مفعول یعلم انتهی. فأما قراءة لنعلم فیظهر أن ذلک التفات خرج من ضمیر المتکلم إلی ضمیر الغیبة، فیکون معناها و معنی لِنَعْلَمَ بالنون سواء، و أما لیعلم فیظهر أن المفعول الأول محذوف لدلالة المعنی علیه، و التقدیر لیعلم اللّه الناس أَیُّ الْحِزْبَیْنِ. و الجملة من الابتداء و الخبر فی موضع مفعولی یعلم الثانی و الثالث، و لیعلم معلق. و أما ما فی الکشاف فلا یجوز ما ذکر علی مذهب البصریین لأن الجملة إذ ذاک تکون فی موضع المفعول الذی لا یسمی فاعله و هو قائم مقام الفاعل، فکما أن تلک الجملة و غیرها من الجمل لا تقوم مقام الفاعل فکذلک لا یقوم مقام ما ناب عنه. و للکوفیین مذهبان: أحدهما: أنه یجوز الإسناد إلی الجملة اللفظیة مطلقا. و الثانی: أنه لا یجوز إلّا إن کان مما یصح تعلیقه.

[6] . در دلائل الامامه هم سند متفاوت است و هم حدیث، قبل و بعدی دارد:

وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ ابْنُ حُمْرَانَ الْمَدَائِنِیُّ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ بَشِیرٍ، عَنْ أَبِی الْجَارُودِ، عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (عَلَیْهِ السَّلَامُ)، قَالَ: ...فَقَالَ: إِنَّ الْقَائِمَ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) لَیَمْلِکُ ثَلَاثَمِائَةٍ وَ تِسْعَ سِنِینَ، کَمَا لَبِثَ أَصْحَابُ الْکَهْفِ فِی کَهْفِهِمْ، یَمْلَأُ الْأَرْضَ عَدْلًا وَ قِسْطاً کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً، وَ یَفْتَحُ اللَّهُ عَلَیْهِ شَرْقَ الْأَرْضِ وَ غَرْبَهَا، یُقْتَلُ النَّاسُ حَتَّی لَا یُرَی إِلَّا دَیْنُ مُحَمَّدٍ (صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ)، یَسِیرُ بِسِیرَةِ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ (عَلَیْهِمَا السَّلَامُ)، یَدْعُو الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ فَیُجِیبَانِهِ، وَ تُطْوَی لَهُ الْأَرْضُ، فَیُوحِی اللَّهُ إِلَیْهِ، فَیَعْمَلُ بِأَمْرِ اللَّه‏

[7] . وَ یَقْتُلُ النَّاسَ حَتَّى لَا یَبْقَى إِلَّا دِینُ مُحَمَّدٍ ص یَسِیرُ بِسِیرَةِ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُد.

[8] . به خاطر این آیه اخیر برخی از مفسران (ابن‌قتاده) معتقد بودند که هیچکس اطلاعی از میزان درنگ آنان ندارد؛ و برخی (مجاهد) جوابشان داده‌اند که این ناظر به قبل از برانگیختن آنان بوده و وقتی اینان برانگیخته شدند ، شک و تردیدها مرتفع شد. (البحر المحیط، ج‏7، ص146)

[9] . فقالوا: إنّ نبی الله محمد ابن عبد الله صلّى اللّه علیه و سلّم یقرأ علیکم السلام. فقالوا: على محمد رسول الله السلام ما دامت السماوات و الأرض، و علیکم بما بلّغتم. ثمّ جلسوا بأجمعهم یتحدثون، فآمنوا بمحمد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، و قبلوا دین الإسلام، و قالوا: أقرئوا محمدا رسول الله منا السلام، وَ أَخَذُوا مَضَاجِعَهُمْ و صَارُوا إِلَی رَقْدَتِهِمْ إِلَی آخِرِ الزَّمَانِ عِنْدَ خُرُوجِ الْمَهْدِیِّ ع وَ یُقَالَ إِنَّ الْمَهْدِیَّ ع یُسَلِّمُ عَلَیْهِمْ فَیُحْیِیهِمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ ثُمَّ یَرْجِعُونَ إِلَی رَقْدَتِهِمْ وَ لَا یَقُومُونَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ.

 


سه شنبه 96 آبان 23 , ساعت 11:5 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

592) سوره کهف (18) آیه11 

فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنینَ عَدَداً

ترجمه

پس در آن کهف بر گوشهای آنان زدیم سالیانی چند.

حدیث

1) از امام صادق ع در بیان داستان اصحاب کهف روایت شده است:

...پس چون عصر شد وارد آن غار شدند و آن سگ هم با آنان بود؛ پس خداوند خواب‌آلودگی را بر آنان مستولی کرد همان گونه که فرمود: «پس در آن کهف بر گوشهای آنان زدیم سالیانی چند.» پس خوابیدند تا اینکه خداوند آن پادشاه و اهل مملکتش را به هلاکت رساند و آن زمان رفت و زمان دیگر و قوم دیگری آمدند و سپس آنان بیدار شدند...

تفسیر القمی، ج‏2، ص33

قَالَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ فَحَدَّثَنِی أَبِی عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ

... فَلَمَّا أَمْسَوْا دَخَلُوا ذَلِکَ الْکَهْفَ وَ الْکَلْبَ مَعَهُمْ- فَأَلْقَى اللَّهُ عَلَیْهِمُ النُّعَاسَ- کَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً، فَنَامُوا حَتَّى أَهْلَکَ اللَّهُ ذَلِکَ الْمَلِکَ وَ أَهْلَ مَمْلَکَتِهِ- وَ ذَهَبَ ذَلِکَ الزَّمَانُ وَ جَاءَ زَمَانٌ آخَرُ وَ قَوْمٌ آخَرُونَ- ثُمَّ انْتَبَهُوا ...


2) از امام صادق ع در ضمن روایت مفصلی آمده است:

و خداوند از آن کسانی که مردند بسیاری را به دنیا برگرداند؛ از جمله آنها اصحاب کهف بود که خداوند سیصد و نه سال آنان را میراند و سپس در زمان کسانی آنان را برانگیخت که منکر برانگیخته شدن بودند، تا حجت را بر آنان تمام کند و قدرتش را به آنان نشان دهد و بدانند که برانگیختن حق است.

الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏2، ص344

عن أَبَی عَبْدِ اللَّهِ ع:

... وَ قَدْ رَجَعَ إِلَى الدُّنْیَا مِمَّا مَاتَ خَلْقٌ کَثِیرٌ مِنْهُمْ أَصْحَابُ الْکَهْفِ أَمَاتَهُمُ اللَّهُ ثَلَاثَمِائَةِ عَامٍ وَ تِسْعَةً ثُمَّ بَعَثَهُمْ فِی زَمَانِ قَوْمٍ أَنْکَرُوا الْبَعْثَ لِیَقْطَعَ حُجَّتَهُمْ وَ لِیُرِیَهُمْ قُدْرَتَهُ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّ الْبَعْثَ حَق‏...

تدبر

1) «فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنینَ عَدَداً»

اگرچه معدودی از روایات، مقصود از «فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ: بر گوش‌های آنان زدیم» را «میراندن» دانسته‌اند (مثلا حدیث2) اما اغلب، آن را به معنای «به خواب فرو بردیمشان» قلمداد کرده‌اند (حدیث1) چنانکه در روایات فراوان دیگری هم برای «خوابیدن» تعبیر «بر گوشش زدن» به کار رفته است (مثلا:  الکافی، ج‏2، ص61[1]؛ الخرائج و الجرائح، ج‏1، ص94[2]) و درباره چرایی چنین تعبیری برای خوابیدن تحلیل‌های مختلفی شده است؛ از جمله:

الف. به معنای «مسلط کردن خواب بر آنان» است (مجمع البیان، ج‏6، ص696)[3] یعنی گوش‌های آنان را با خوابی که مانع وارد شدن صدا در گوش آنان شود، مسدود کردیم؛ چرا که فردی که به خواب می‌رود با شنیدن صداست که از خواب بیدار می‌شود؛ و خداوند سبحان با این تعبیر می‌خواهد بفرماید که آنان نمردند، بلکه در حالت امن و راحتی به خواب رفته بودند و این از تعابیر بسیار فصیح قرآنی است که ترجمه‌ای که دقیقا همان معنا را برساند، ندارد. (همان، ص698)[4]

ب. در اینجا کلمه «حجاب» در تقدیر است؛ یعنی بر گوش آنان حجابی زدیم که مانع شنیدن آنها می‌شد؛ یعنی آنان را در چنان خواب سنگینی فرو بردیم که صداها بیدارشان نکند، همان طور که کسی که خوابش سنگین است با هیچ سر و صدایی بیدار می‌شود؛ و چنین حذف مفعولی رایج است همان طور که مثلا گفته می‌شود که « بنى على امرأته: روی همسرش بنا کرد» که یعنی «روی [قبر] همسرش، قبه‌ای بنا کرد». (الکشاف، ج‏2، ص705)[5]

ج. شاید برگرفته باشد از کاری که مادران در مورد کودکشان انجام می‌دهند که با کف دست یا انگشتان آرام آرام روی گوش او می‌زنند تا کم‌کم او را به خواب ببرند؛ و در واقع، این تعبیر کنایه است از خواباندن با آرامش و از روی مهربانی‌ای همانند مادری که بچه شیرخواره‌اش را می‌خواباند. (المیزان، ج‏13، ص248)[6]

د ...


2) «فَقالُوا رَبَّنا ... هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً؛ فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ ...»

این کاری که خدا با آنان کرد (بر گوش‌های آنان زدیم) را با حرف «فـ» به جمله قبل وصل کرد؛ یعنی این را نتیجه جمله قبل دانست:

آنان تقاضا کردند که خدا در کارشان رشدی قرار دهد، پس خدا آنان را به خوابی عمیق فرو برد.

تدبیری که خدا برای رشد و هدایت و صلاح انسان انجام می‌دهد، گاه به قدری پیچیده است که خود شخص نه احتمالش را می‌دهد و نه حتی تا مدتی آن را باور می‌کند!

کسی که خدا را واقعا باور کند، خود را به او می‌سپارد و خدا از راهی که او گمانش را هم نمی‌برد کار او را سامان می‌دهد.

افکن این تدبیر خود را پیش دوست           گرچه تدبیرت هم از تدبیر اوست

کار، آن دارد که حق افراشتَست                  آخر آن روید که اول کاشتَست

هرچه کاری، از برای او بِکار                     چون اسیر دوستی ای دوستدار

گرد نفس دزد و کار او مپیچ                     هرچه آن نه کار حق، هیچَست هیچ

https://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar2/sh24/


3) «أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ ... فَضَرَبْنا»

هجرت و قیام براى خدا، زمینه‏ى دریافت امدادهاى الهى است. (تفسیر نور، ج7، ص145)




[1] . مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّیِّ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ... وَ إِنَّ مِنْ عِبَادِیَ الْمُؤْمِنِینَ لَمَنْ یَجْتَهِدُ فِی عِبَادَتِی فَیَقُومُ مِنْ رُقَادِهِ لَذِیذِ وِسَادِهِ فَیَتَهَجَّدُ لِیَ اللَّیَالِیَ فَیُتْعِبُ نَفْسَهُ فِی عِبَادَتِی فَأَضْرِبُهُ بِالنُّعَاسِ اللَّیْلَةَ وَ اللَّیْلَتَیْنِ نَظَراً مِنِّی لَهُ وَ إِبْقَاءً عَلَیْه‏

[2] . أَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ الْحَمِیدِ رَوَى عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ یَزِیدَ بْنِ خَلِیفَةَ عن أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع ... فَلَمَّا کَانَ یَوْمُ الْخَنْدَقِ ضُرِبَ عَلَى أُذُنَیْهِ فَنَامَ فَلَمْ یَسْتَیْقِظْ حَتَّى أَصْبَحَ

[3] . الضرب معروف و معنى ضربنا على آذانهم سلطنا علیهم النوم و هو من الکلام البالغ فی الفصاحة یقال ضربه الله بالفالج إذا ابتلاه الله به قال قطرب: هو کقول العرب ضرب الأمیر على ید فلان إذا منعه من التصرف قال الأسود بن یعفر و کان ضریرا:

و من الحوادث لا أبا لک أننی                   ضربت علی الأرض بالأسداد

[4] . معناه أنمناهم سنین ذات عدد و تأویله فأجبنا دعاءهم و سددنا آذانهم بالنوم الغالب على نفوذ الأصوات إلیها سنین کثیرة لأن النائم إنما ینتبه بسماع الصوت و دل سبحانه بذلک على أنهم لم یموتوا و کانوا نیاما فی أمن و راحة و جمام نفس و هذا من فصیح لغات القرآن التی لا یمکن أن یترجم بمعنى یوافق اللفظ

[5] . فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ أى ضربنا علیها حجابا من أن تسمع، یعنى: أنمناهم إنامة ثقیلة لا تنبههم فیها الأصوات، کما ترى المستثقل فی نومه یصاح به فلا یسمع و لا یستنبه، فحذف المفعول الذی هو الحجاب کما یقال: بنى على امرأته، یریدون: بنى علیها القبة.

[6] . ما ذکره [= الطبرسی] من المعنى أبلغ مما ذکره الزمخشری؛ و هنا معنى ثالث و إن لم یذکروه: و هو أن یکون إشارة إلى ما تصنعه النساء عند إنامة الصبی غالبا من الضرب على أذنه بدق الأکف أو الأنامل علیها دقا نعیما لتتجمع حاسته علیه فیأخذه النوم بذلک فالجملة کنایة عن إنامتهم سنین معدودة بشفقة و حنان کما تفعل الأم المرضع بطفلها الرضیع.

 


دوشنبه 96 آبان 22 , ساعت 11:20 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

591) سوره کهف (18) آیه10

إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً

ترجمه

آن گاه که آن جوانمردان به آن کهف پناه جستند و گفتند: پروردگارا از جوار خود به ما رحمتی بده و برای ما از کارمان هدایت‌شدنی مهیا فرما.

نکات ترجمه

«أوَى»

در جلسه 540 توضیح داده شده که ماده «أوی» را «در جایی جمع شدن» یا «به چیزی منضم شدن» دانسته‌اند و «مأوی» به مکانی گفته می‌شود که در آن گرد می‌آید و مستقر می‌شوند و در فارسی معادل کلمات قرارگاه و پناهگاه می‌باشد. البته ابن‌فارس بر این باور است که این ماده در معنای دومی هم به کار رفته و دلالت بر «شفقت و مهربانی ورزیدن» هم دارد، اما مرحوم مصطفوی، اصل معنای این ماده را «قصد کردن جایی به نیت استقرار و سکونت و استراحت در آن» معرفی کرده است.

http://yekaye.ir/al-ahzab-33-51/

«لَدُنْکَ»

«لَدُن» به معنای «عِندَ» (= نزدِ) می‌باشد با این تفاوت که اخص و بلیغ‌تر از آن است (مفردات ألفاظ القرآن، ص739) و در مورد چرایی اخص بودنش هم گفته‌اند ««لدن» در جایی به کار می‌رود که آن امر بالفعل نزد آن کس حاضر باشد؛ مثلا وقتی گفته شود «عندی مالٌ» با صرف اینکه من مالی داشته باشم درست است؛ اما اگر گفته شود «لدنی مال‏» یعنی همین الان این مال در دستم حاضر است. (الفروق فی اللغة، ص295؛ لسان العرب، ج13، ص383) به تعبیر دیگر، «لدن» در جایی به کار می‌رود که نزدیکی کاملا متصل باشد تا حدی که بتواند قائم مقام شخص هم قرار گیرد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏10، ص183)

کلمه «لدن» 18 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

«رَشَداً»

ماده «رشد» در اصل بر «استقامت در راه» (معجم مقاییس اللغة، ج‏2، ص398) دلالت دارد که به نحوی مشتمل بر معنای «هدایت شدن به سوی خیر و صلاح» می‌باشد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص140؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص354).

مصدر این ماده در حالت ثلاثی مجرد هم به صورت «رُشْد» (مثلا: تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً، کهف/66؛ وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ، ابراهیم/51) و «رَشَاد» (سَبیلَ الرَّشادِ؛ غافر/29 و 38) آمده که از فعل «رَشَدَ یَرْشُدُ» می‌باشد (لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ، بقره/186)؛ و هم به صورت «رَشَد» (فَأُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً، جن/14؛ لا أَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لا رَشَداً، جن/21) که آن را از فعل «رَشِدَ یَرْشَدُ» دانسته‌اند (کتاب العین، ج‏6، ص242)؛ اما اینکه تفاوت این دو در چیست بین اهل لغت اختلاف است:

برخی «رُشد» را نقطه مقابل «غیّ» [که در جلسه 236 درباره این کلمه توضیح داده شد http://yekaye.ir/al-aaraf-7-16/] و «رَشَد» را نقطه مقابل «ضلالت» دانسته‌اند (کتاب العین، ج‏6، ص242)

برخی احتمال داده‌اند که «رَشَد» اخص از «رُشد» است؛ «رُشد» درباره امور دنیوی و اخروی باشد اما «رَشَد» تنها در امور اخروی باشد (مفردات، ص355)

برخی هم بر این باورند که «رُشد» دلالت بر وقوع و بهره‌مندی از مطلق معنای رشد می‌کند؛ اما «رَشَد» دلالت بر وضعیتی متحول که شخص در معرض رشد قرار گرفته است؛ و «رشاد» هم دلالت بر استمرار رشد دارد. (التحقیق، ج‏4، ص141)

برخی هم معتقدند که «رُشْد» استقامت در دین است؛ اما «رَشَد» همان صلاح است (الفروق فى اللغة، ص206)[1]

درباره دو کلمه «راشِد» (أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ؛ حجرات/7) و «رَشِید» (إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلیمُ الرَّشیدُ؛ هود/87) (که هر دو معنای اسم فاعل دارد: کسی که رشد کرده است) برخی گفته‌اند که بر هر دو مورد فوق اطلاق می‌شود (مفردات، ص355) اما برخی بر این باورند که اولی دلالت بر حدوث و عارض شدن رشد دارد، اما دومی دلالت بر ثبوت و استمرار رشد در شخص (التحقیق، ج‏4، ص141)

اگرچه معنای «رشد» به «هدایت» بسیار نزدیک است اما تفاوت ظریفی هم با هم دارند و آن این است که «ارشاد به چیزی» به معنای «راه به سوی آن را نشان دادن» است؛ اما «اهتداء» امکان و زمینه وصول به آن چیز را عملا مهیا نمودن است (الفروق فی اللغة، ص203)

ماده «رشد» و مشتقاتش جمعا 19 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

اختلاف قرائت

قرائت مشهور «رَشَداً» است اما در میان قرائات شاذه، ابورجاء به صورت «رُشْداً» قرائت کرده است (البحر المحیط، ج‏7، ص144)[2]

حدیث

1) در محضر امام صادق ع صحبت از اصحاب کهف شد. فرمودند:

اگر قوم شما هم شما را به چیزی مجبور ساختند که قوم آنها، آنها را بدان محبور ساختند، شما هم کار آنها را انجام دهید.

گفته شد: قومشان آنها را به چه کاری مجبور ساختند؟

فرمودند: مجبورشان کردند به شرک به خداوند عظیم؛ پس آنان در ظاهر ابراز شرک کردند و ایمانشان را مخفی داشتند تا اینکه فرجشان سر رسید.

همچنین امام صادق ع فرمودند:

تقیه هیچکس به پای تقیه اصحاب کهف نرسید: آنان زُنار [= کمربندی که علامت کافران بود] می‌بستند و در آن عیدها [مراسم مشرکان] حاضر می‌شدند؛ پس خداوند اجرشان را دو برابر داد.

قصص الأنبیاء (للراوندی)، ص253-254؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص323

وَ بِالْإِسْنَادِ الْمَذْکُورِ عَنْ ابْنِ أُورَمَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یَحْیَى الْکَاهِلِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ ع وَ ذَکَرَ أَصْحَابَ الْکَهْفِ فَقَالَ:

لَوْ کَلَّفَکُمْ قَوْمُکُمْ مَا کَلَّفَهُمْ قَوْمُهُمْ فَافْعَلُوا فِعْلَهُمْ فَقِیلَ لَهُ وَ مَا کَلَّفَهُمْ قَوْمُهُمْ قَالَ کَلَّفُوهُمُ الشِّرْکَ بِاللَّهِ [العظیم] فاظهروه لَهُمْ [الشرک] وَ أَسَرُّوا الْإِیمَانَ حَتَّى جَاءَهُمُ الْفَرَجُ.

و [عن درست عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ ع] قَالَ مَا بَلَغَتْ تَقِیَّةُ أَحَدٍ مَا بَلَغَتْ تَقِیَّةُ أَصْحَابِ الْکَهْفِ [وَ إِنْ] کَانُوا لَیَشُدُّونَ الزَّنَانِیرَ وَ یَشْهَدُونَ الْأَعْیَادَ فَأَعْطَاهُمُ اللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ.


2) از امام صادق ع روایت شده است:

همانا مَثَلِ ابوطالب، مَثَلِ اصحاب کهف است: ایمان را مخفی می‌کردند و شرک ابراز می‌نمودند پس خداوند اجرشان را دو برابر داد.

الکافی، ج‏1، ص448؛ الأمالی( للصدوق)، ص615[3]

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِنَّ مَثَلَ أَبِی طَالِبٍ مَثَلُ أَصْحَابِ الْکَهْفِ أَسَرُّوا الْإِیمَانَ وَ أَظْهَرُوا الشِّرْکَ فَآتَاهُمُ اللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ.[4]


3) سلیمان بن جعفر می‌گوید: امام صادق ع به من فرمود: سلیمان! «فتی» [= جوان/جوانمرد] کیست؟

گفتم: فدایت شوم؛ نرد ما «فتی» به «جوان» گفته می‌شود.

فرمود: آیا نمی‌دانی اصحاب کهف همگی میانسال بودند و خداوند به خاطر ایمانشان آنان را «فتی» نامید؟! سلیمان! کسی که به خداوند ایمان آورد و تقوی پیشه کند، او «فتی» است.

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص323

عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ جَعْفَرٍ النهدی [الْهُذَلِیِّ] قَالَ: قَالَ لِی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع یَا سُلَیْمَانُ مَنِ الْفَتَى؟

قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ الْفَتَى عِنْدَنَا الشَّابُّ.

قَالَ لِی: أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ کَانُوا کُلُّهُمْ کُهُولًا فَسَمَّاهُمُ اللَّهُ فِتْیَةً بِإِیمَانِهِمْ؟! یَا سُلَیْمَانُ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ اتَّقَى فَهُوَ الْفَتَى‏.[5]


4) ابواسحاق سبیعی می‌گوید: یکبار به قصد حج بیرون آمده بودم و در راه امام باقر ع را دیدم و از این آیه از ایشان سوال کردم «سپس ما این کتاب را به کسانى از بندگانمان که آنها را برگزیدیم به میراث دادیم، پس برخى از آنها ستمکار خویشند و برخى از آنها میانه‏رو، و برخى از آنان به اذن خدا سبقت‏گیرنده به همه خیرات‏اند؛ این همان فضل بزرگ است.» (فاطر/32)

فرمود: ابواسحاق قوم تو - منظورشان اهل کوفه بود- در این باره چه می‌گویند؟

گفتم: می‌گویند این در مورد آنهاست.

فرمود: پس اگر از اهل بهشت هستند از چه چیزی می‌ترسند؟

گفتم: فدایت شوم. شما چه می‌فرمایید؟

فرمود: ابواسحاق! این خاص ماست: اما سبقت‏گیرنده به همه خیرات، علی بن ابی‌طالب و حسن و حسین ع می‌باشند؛ و شهیدِ از ما، همان میانه‌رو است که روز را روزه و شب را به قیام مشغول است؛ و اما کسی که ستمکار خویش است در او آن چیزی است که در مردم هست و او مورد مغفرت قرار می‌گیرد.(1)

ابواسحاق! با ماست که خداوند گردن شما را از آتش رها می‌سازد؛ و با ماست که خداوند غل و زنجیر ذلت را از گردنهایتان باز می‌کند و با ماست که خداوند گناهانتان را می‌آمرزد، و با ماست که خداوند آغاز می‌کند و با ماست که پایان می‌بخشد؛

و ما کهف شماییم همانند کهف اصحاب کهف؛ و ما کشتیِ شماییم همانند کشتی نوح؛ و ما باب حطه شماییم، همانند باب حطه بنی‌اسرائیل [= دری که بنی‌اسرائیل برای بخشیده شدن باید سجده‌کنان از آن وارد می‌شدند: بقره/58؛ اعراف/151]

سعد السعود (ابن‌طاوس)، ص108؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص471[6]؛ تفسیر فرات الکوفى، ص348[7]

حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَسَدٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ سَعِیدٍ حدثنا إِسْحَاقَ بْنِ یَزِیدَ الْفَرَّاءِ عَنْ غَالِبٍ الْهَمْدَانِیِّ عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ السَّبِیعِیِّ قَالَ: خَرَجْتُ حَاجّاً فَلَقِیتُ مُحَمَّدَ بْنُ عَلِیٍّ ع فَسَأَلْتُهُ عَنْ هَذِهِ الْآیَةِ «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ‏ عِبادِنا [فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ»]

فَقَالَ ع مَا یَقُولُ فِیهَا قَوْمُکَ یَا أَبَا إِسْحَاقَ یَعْنِی أَهْلَ الْکُوفَةِ؟

قَالَ قُلْتُ یَقُولُونَ إِنَّهَا لَهُمْ

قَالَ فَمَا یُخَوِّفُهُمْ إِذَا کَانُوا مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ؟

قُلْتُ فَمَا تَقُولُ أَنْتَ جُعِلْتُ فِدَاکَ

قَالَ هِیَ لَنَا خَاصَّةً[8] یَا أَبَا إِسْحَاقَ أَمَّا السَّابِقُ [السَّابِقُونَ] بِالْخَیْرَاتِ فَعَلِیّ بن أبی طالب وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ الشهید [الْإِمام] مِنَّا [وَ] الْمُقْتَصِدُ فَصَائِمٌ بِالنَّهَارِ وَ قَائِمٌ بِاللَّیْلِ وَ أما الظَّالِمُ لِنَفْسِهِ فَفِیهِ مَا فِی النَّاسِ وَ هُوَ مَغْفُورٌ لَهُ یَا أَبَا إِسْحَاقَ بِنَا یَفُکُّ اللَّهُ عیوبکم [رِقَابَکُمْ] وَ بنا یحمل [یُحِلُّ] اللَّهُ رباق [وَثَاقَ] الذُّلِّ عن [مِنْ] أَعْنَاقِکُمْ وَ بِنَا یَغْفِرُ اللَّهُ ذُنُوبَکُمْ وَ بِنَا یَفْتَحُ الله وَ بِنَا یَخْتِمُ وَ نَحْنُ کَهْفُکُمْ کَکَهْفِ أَصْحَابِ الْکَهْفِ وَ نَحْنُ سَفِینَتُکُمْ کَسَفِینَةِ نُوحٍ وَ نَحْنُ بَابُ حِطَّتِکُمْ کَبَابِ حِطَّةِ بَنِی إِسْرَائِیلَ.

پی‌نوشت

(1) ممکن است اشکال شود که این تعبیر چه ربطی به ظلم به خود دارد و اگر واقعا ظلم باشد با عصمت آنان چگونه جمع می‌شود. به نظر می‌رسد منظور از این ظلم به خویش، نه ظلم اصطلاحی و گناه، بلکه همان است که با قرار گرفتن در میان مردم، خود را در معرض ظلم قرار می‌دهند؛ چنانکه از زید بن علی روایتی نقل شده که «ظالم لنفسه» در این آیه را به «الْمُخْتَلِطُ مِنَّا بِالنَّاس‏» تفسیر می‌کند (شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏2، ص157)

لازم به ذکر است تطبیق آیه بر امامان، از زبان امام سجاد ع (شواهد التنزیل، ج‏2، ص156) و امام رضا ع (عیون أخبار الرضا ع، ج‏1، ص229) نیز وارد شده؛ و البته این یکی از معانی آیه است چنانکه در روایات معصومین، این آیه بر مصادیق دیگری نیز تطبیق شده که از باب استعمال یک لفظ در چند معنا همگی آنها می‌تواند صحیح باشد.

تدبر

1) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً»

در این آیه و دو آیه بعد ابتدا کل داستان اصحاب کهف را به صورت خلاصه بیان می‌کند و سپس در آیات 13 تا 26 (و چه‌بسا تا 31) به تفصیل داستان می‌پردازد. در این آیه خلاصه منطق آنان را شرح می‌دهد، در آیه بعد کاری که با آنان شد؛ و در آیه بعد هدف از این کار.

در این آیه بر دو نکته تاکید شده است:

یکی پناه بردن این جوانمردان بدان کهف؛ و دوم مناجات و درخواستشان از پروردگارشان؛ که درخواست‌های‌شان هم دو چیز بود: دریافت رحمت ویژه‌ای از جوار خود خداوند؛ و اینکه کاری که انجام می‌دهند آنان را در مسیر رشد و صلاح و هدایت قرار دهد.

تاملی در سبک زندگی دینی

اگر چنانچه در آیات بعد خواهیم دید اصحاب کهف به عنوان یک الگو برای زندگی مومنانه معرفی شده‌اند؛ می‌توان تمام زندگی مومنانه را در سه گام خلاصه کرد:

1. پناه بردن به یک پناهگاه مشخص (تدبر2)

2. در طلب رحمت ویژه خداوند بودن (تدبر7)

3. تمام کارهای خود را در مسیر رشد حقیقی قرار دادن. (تدبر8)


2) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا ...»

با حرف «إذ» بر آن مقطعی از کار اصحاب کهف که اهمیت ویژه دارد تاکید کرد؛ و با حرف «فـ» نشان داد که بقیه اقدامات آنها و منطق آنها هم به خاطر همین مقطع بود.

این مقطع عبارت است از: «پناه بردن آنان به آن کهف»؛

و نفرمود «کهفٍ» بلکه «الکهف» یعنی یک غار و پناهگاه کاملا معلوم و مشخص.

شاید می‌خواهد با این تعابیر نشان دهد که در جهانی که:

شیطانی هست که خود و لشکریانش در زاویه‌ای قرار گرفته که بدون اینکه او را ببینیم ما را می‌بیند و زیر نظر دارد (إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ؛ اعراف/27) و از جلو و عقب و چپ و راست بر ما هجوم می‌آورد (ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ؛ اعراف/17)؛

و آمدن انسان در این جهان، نه برای خوشگذرانی، بلکه برای گذراندن امتحانات و ابتلائات جدی بوده،

اولین وظیفه یک انسان مومن یافتن یک کهف مطمئن است و تا انسان «کهف» کاملا مشخصی در زندگی‌اش نداشته باشد که در او پناه بگیرد، کارش به هیچ سامانی نمی‌رسد و نمی‌تواند واقعا «ربنا ...» بگوید.

شاید بدین جهت است که در احادیث، امامان معصوم «کهف» این امت معرفی شده‌اند (حدیث4) و تاکید شده است که کسی که ولایت آنها را نداشته باشد هیچ سودی از اعمالش - حتی از نماز و روزه‌اش- نخواهد برد. (مرحوم مجلسی 71 حدیث را در این مورد در بحار الأنوار، ج‏27، ص166-201 گرد آورده است)


3) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ»

به جای «اصحاب الکهف» یا ضمیر «هُم: آنها»، از تعبیر «الفتیة: آن جوانان» استفاده کرد؛ و نه حتی «فتیةٌ: جوانانی». چرا؟

الف. منظور از «فتیة» (جمعِ «فتی»)، نه سن جوانی (حدیث3)، بلکه روحیه جوانی و جوانمردی است؛ و شاید می‌خواهد نشان دهد کسی می‌تواند در مسیر زندگی دین گام بردارد که چنین روحیه‌ای داشته باشد؛ و تعبیر معرفه آورد تا تاکید کند که گروهی خاص و معین مد نظر است نه هر کسی که به غاری پناه برد.

به تعبیر دیگر،

براى حفظ دین، جوانمردى، گذشت از رفاه و آسایش و هجرت لازم است. (تفسیر نور، ج‏7، ص145)

ب. ...


4) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا ...»

آن جوانان وقتی بدان غار پناه بردند، اولین سخنشان «ربنا» بود. چرا؟

الف. شاید می خواهد نشان دهد همان غار هم برای آنها حجاب نشد که دیگر خود را پناهگاه امن بیابند و دیگر نیازی به پناه بردن به خداوند احساس نکنند.

ب. نشان دهد تمام زندگی مومن بر اساس نگرش توحیدی و درک حضور پروردگار خود در زندگی رقم می‌خورد.

ج. چون هر کاری با نام خداوند شروه نشود ابتر است.

د. ...


5) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ ... فَقالُوا رَبَّنا آتِنا ...»

دعا همراه با تلاش و حرکت مؤثّر است. (تفسیر نور، ج‏7، ص145)


6) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً»

اولین درخواست اصحاب کهف، دریافت رحمتی ویژه، آن هم از جوار خاص خداوند است (در «نکات ترجمه» اشاره شد که «لدن» در جایی به کار می‌رود که آن چیز در نزد صاحب آن کاملا حاضر و گویی به وی متصل است).

تقاضای دریافت رحمت، آن هم با تعبیر «من لدنک» (که آن را از جوار خاص خدا طلب می‌کند) در قرآن کریم تنها یکبار دیگر، و آن هم از زبان اولوالالبابی (صاحبان خرد) که راسخون در علم هستند آمده است که آن هم ناظر به دریافت هدایت است (رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً؛ آل‌عمران/8) و از این رو کاملا محتمل است که آنان هدایت ویژه‌ای را از خداوند طلب می کرده اند (المیزان، ج13، ص247)

در واقع، کسی که می‌خواهد چنان در مسیر خدا گام بردارد که نه تنها در برابر تمام انحرافات زمانه خود بایستد (جلسه قبل، حدیث3) بلکه حتی با ظهور امام زمان ع برگردد و جزء یاران ایشان قرار گیرد (جلسه قبل، حدیث2) نمی‌تواند به چیزی جز رحمت و هدایتی الهی، آن هم از جایگاهی خیلی متصل به خداوند، تکیه کند.


7) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً»

دومین درخواست اصحاب کهف، این بود که خداوند چنان زمینه‌سازی کند که از کارشان، تنها و تنها «رَشَد» (= در جریان رشد و صلاح و هدایت قرار گرفتن) حاصل آید.

چنانکه در «نکات ترجمه» اشاره شد «رَشَد» به وضعیت رُشدی گفته می‌شود که در جریان باشد.

شاید می‌خواهد نشان دهد که آنان خود را دائما در مسیر می دیدند؛ از هر کارشان رشدی پویا و در جریان طلب می‌کردند، و همواره درصدد این بودند که هدایتشان به سوی مقصد و مقصود بیشتر و بیشتر شود.


8) «هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً»

چرا تعبیر «من أمرنا» را به زبان آوردند، نه صرفا گفتند «هَیِّئْ لَنا رَشَداً: برای ما در جریان رشد قرار گرفتن و هدایت‌شدنی مهیا فرما» و نه مصداق «أمرنا» را دقیقا مشخص کردند؟

الف. می‌خواهد نشان دهد که اولا ما برای اینکه در مسیر رشد قرار بگیریم کاری انجام می دهیم؛ و ثانیا از خدا می‌خواهند که هر کاری که ما انجام می دهیم (جدای از این یا آن کار) ما را در مسیر رشد قرار دهد.

ب. می‌خواهند نشان دهند که رشد و هدایت انسان هم نیازمند عنایت الهی است و هم تلاش خود.

این جمله در آن واحد هم به اختیار و نقش خودشان در هدایت اشاره دارد (امرنا) و هم به امداد و اراده الهی در این هدایت (هَیِّئْ لَنا: برای ما مهیا فرما).

ج. ...

 

 

 


[1] البته شاهد مثالی که وی آورده است در قرائات رایج هر دو «رُشد» است؛ هرچند اولی را در قرائتهای غیر مشهور «رَشَد» هم قرائت کرده‌اند:

قال أبو عمرو بن العلاء الرشد الصلاح قال الله تعالى (فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ) و الرشد الاستقامة فی الدین و منه قوله تعالى (أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً) و قیل هما لغتان مثل العدم و العدم.

[2] . و قرأ أبو رجاء: رشد بضم الراء و إسکان الشین. و قرأ الجمهور رَشَداً بفتحهما.

[3] سند صدوق متفاوت است و عباراتش هم اندکی متفاوت:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الطَّالَقَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْهَمْدَانِیُّ قَالَ أَخْبَرَنَا الْمُنْذِرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْفَضْلِ الْهَاشِمِیِّ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ مَثَلَ أَبِی طَالِبٍ مَثَلُ أَصْحَابِ الْکَهْفِ حِینَ أَسَرُّوا الْإِیمَانَ وَ أَظْهَرُوا الشِّرْکَ فَآتَاهُمُ اللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْن‏

ضمنا صدوق قبل از این روایت، این مطلب را هم از ابن‌عباس نقل کرده است:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ مَتِّیلٍ الدَّقَّاقُ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ مَرْوَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ ثَابِتِ بْنِ دِینَارٍ الثُّمَالِیِّ عَنْ سَعِیدِ بْنِ جُبَیْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ أَنَّهُ سَأَلَهُ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ یَا ابْنَ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ أَخْبِرْنِی عَنْ أَبِی طَالِبٍ هَلْ کَانَ مُسْلِماً فَقَالَ وَ کَیْفَ لَمْ یَکُنْ مُسْلِماً وَ هُوَ الْقَائِلُ‏

وَ قَدْ عَلِمُوا أَنَّ ابْنَنَا لَا مُکَذَّبٌ                                لَدَیْنَا وَ لَا یُعْبَأُ بِقَوْلِ [بِقِیلِ‏] الْأَبَاطِل‏

إِنَّ أَبَا طَالِبٍ کَانَ مَثَلُهُ کَمَثَلِ أَصْحَابِ الْکَهْفِ حِینَ أَسَرُّوا الْإِیمَانَ وَ أَظْهَرُوا الشِّرْکَ فَآتَاهُمُ اللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ‏

[4] . و در همین مضمون است این دو حدیث:

عن أبی بصیر عن أبی عبد الله ع قال إن أصحاب الکهف أسروا الإیمان و أظهروا الکفر، فآجرهم الله مرتین. (تفسیر العیاشی، ج‏2، ص321)

و عن الکاهلی عن أبی عبد الله ع قَالَ إِنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ کانوا أَسَرُّوا الْإِیمَانَ وَ أَظْهَرُوا الْکُفْرَ فَکَانُوا عَلَى إجهار الکفر [إِظْهَارِهِمُ الْکُفْرَ] أَعْظَمَ أَجْراً مِنْهُمْ عَلَى الإسرار [إِسْرَارِهِمُ] الْإِیمَانَ (تفسیر العیاشی، ج‏2، ص323؛ قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص254)

[5] همچنین مراجعه شود به حدیث جلسه594

[6] . سند کاملا همانند است اما در متن اندک تفاوت‌هایی هست. متن سعد السعود را اصل قرار دادیم و موارد داخل کروشه تفاوتهای نسخه تاویل الایات است.

[7] . سند و متن حدیث در تفسیر فرات تفاوتهای مختصری دارد:

[قَالَ حَدَّثَنَا] فُرَاتٌ [قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَکَمِ‏] مُعَنْعَناً عَنْ غَالِبِ بْنِ عُثْمَانَ النَّهْدِیِّ [عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ السَّبِیعِیِ‏] قَالَ: خَرَجْتُ حَاجّاً فَمَرَرْتُ بِأَبِی جَعْفَرٍ ع فَسَأَلْتُهُ عَنْ هَذِهِ الْآیَةِ ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ‏ إِلَى آخِرِهِ قَالَ فَقَالَ لِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَا یَقُولُ فِیهَا قَوْمُکَ یَا أَبَا إِسْحَاقَ یَعْنِی أَهْلَ الْکُوفَةِ قُلْتُ یَزْعُمُونَ أَنَّهَا نَزَلَتْ فِیهِمْ قَالَ فَقَالَ لِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ فَمَا یَحْزُنُهُمْ إِذَا کَانُوا فِی الْجَنَّةِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَمَا الَّذِی تَقُولُ أَنْتَ فِیهَا قَالَ یَا أَبَا إِسْحَاقَ هَذِهِ وَ اللَّهِ لَنَا خَاصَّةً أَمَّا [قَوْلُهُ‏] سابِقٌ بِالْخَیْراتِ‏ فَعَلَیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ [عَلَیْهِمُ السَّلَامُ وَ الرِّضْوَانُ‏] وَ الشَّهِیدُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ الظَّالِمُ لِنَفْسِهِ الَّذِی فِیهِ مَا فِی النَّاسِ وَ هُوَ مَغْفُورٌ لَهُ وَ أَمَّا الْمُقْتَصِدُ فَصَائِمٌ نَهَارَهُ وَ قَائِمٌ لَیْلَهُ ثُمَّ قَالَ یَا أَبَا إِسْحَاقَ بِنَا یُقِیلُ اللَّهُ عَثْرَتَکُمْ وَ بِنَا یَغْفِرُ اللَّهُ ذُنُوبَکُمْ وَ بِنَا یَقْضِی اللَّهُ دُیُونَکُمْ وَ بِنَا یَفُکُّ اللَّهُ وَثَاقَ الذُّلِّ مِنْ أَعْنَاقِکُمْ وَ بِنَا یَخْتِمُ وَ [بِنَا] یَفْتَحُ لَا بِکُمْ وَ نَحْنُ کَهْفُکُمْ کَأَصْحَابِ الْکَهْفِ وَ نَحْنُ سَفِینَتُکُمْ کَسَفِینَةِ نُوحٍ وَ نَحْنُ بَابُ حِطَّتِکُمْ کَبَابِ حِطَّةِ بَنِی إِسْرَائِیلَ.

[8] . اینکه این آیه مصداقش خود اهل بیت ع هستند یکی از معانی آیه است و این معنا علاوه بر این در کلام امام سجاد ع (شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏2، ص156) و امام رضا ع () نیز آمده است.

 


یکشنبه 96 آبان 21 , ساعت 11:0 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

590) سوره کهف (18) آیه9

  أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً

ترجمه

آیا پنداشتی که اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟!

نکات ترجمه

«أَصْحاب»

در جلسه229 توضیح داده شد که ماده «صحب» در اصل دلالت دارد بر نزدیک هم قرار گرفتن و مقارن همدیگر شدن؛ و «صاحب» (جمع آن: اصحاب) به هر ملازم و همنشین و همراهی گفته می‌شود و البته در عرف غالبا در مواردی اطلاق می‌شود که این همراهی زیاد باشد و از همین جهت به مالک یک چیز هم صاحب آن گفته می‌شود؛ و تفاوت «صاحب» با «قرین» در این است که در مفهوم مصاحبت، یک بده بستان و رابطه متقابل وجود دارد اما در قرین لزوما چنین چیزی وجود ندارد.

http://yekaye.ir/al-baqarah-002-039/

«الْکَهْف»

«کهف» به غار وسیعی گویند که در کوه واقع شده باشد، ولی اگر کوچک باشد از همان لفظ «غار» استفاده می‌شود. (کتاب العین، ج3، ص380؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص144؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص727) و به طور مجازی برای هر پناهگاه و ملجأیی به کار می‌رود؛ چنانکه وقتی گفته شود «فلانی کهفِ قومش است» یعنی ملجأ و پناهگاهی است که برای امور دشواری که برایشان پیش می‌آید به او پناه می‌برند (أساس البلاغة، ص553؛ لسان العرب، ج‏9، ص311) و ظاهرا به همین مناسبت است که در احادیث و ادعیه، پیامبر اکرم ص و ائمه اطهار ع «کَهْفُ الْمُؤْمِنِین‏» خوانده شده‌اند (مثلا: صحیفه سجادیه، دعای47 -دعای عرفه)

از این ماده تنها همین کلمه 6 بار در قرآن کریم به کار رفته است که تمامی آنها در همین سوره کهف و در ضمن همین داستان اصحاب کهف می‌باشد.

«الرَّقیم»

ماده «رقم» در اصل بر خط و کتابت و اموری از این دست دلالت دارد، چنانکه «رَقْم» را به معنای «خَطّ» و «رَقیم» را به معنای «کتاب و نوشته» دانسته‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص426) برخی بر این باورند که «رَقْم» در اصل به معنای نقطه‌گذاری کلمات بوده است و تعبیر «کِتابٌ مَرْقُوم‏» (مطففین/9 و 20) یعنی نوشته‌ای که به واسطه نقطه‌گذاری حروف و کلماتش کاملا معین و آشکار باشد [توجه شود که در قدیم نگارش کلمات بدون نقطه بسیار رایج بوده است] (کتاب العین، ج‏5، ص159).

در هر صورت، به لحاظ صرفی، «رقیم» را اغلب فعیل به معنای مفعول (مرقوم: نوشته) دانسته‌اند (مجمع‌البیان، ج6، ص696؛ النهایة، ج‏2، ص254) و همچنین «رقیم» نام مکان خاصی بوده است که غالبا آن را در روم شرقی (حوالی اردن کنونی) دانسته‌اند؛ و بدین ترتیب، در مورد تعبیر «أصحاب الرَّقِیم‏» هم دو احتمال مطرح شده است: یکی نسبت دادن آنهاست به این مکان؛ و دیگری نسبت دادن آنهاست به نوشته‌‌ای که احوال آنها [بر سنگی بر در غاری که اینان در آن بودند، یا در خزانه پادشان آن زمان] ثبت شد (مفردات ألفاظ القرآن، ص362؛ مجمع‌البیان، ج6، ص697؛ المیزان، ج13، ص246)

این ماده در قرآن کریم جمعا 3 بار، و تنها در قالب همین دو کلمه «رقیم» و «مرقوم» به کار رفته است.

«أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ»

«و» حرف عطف است و «الرَّقیمِ» عطف به «الکهف» است که اگر عطف عادی باشد، [اصحاب] رقیم، غیر از اصحاب کهف خواهد بود و در نتیجه اصحاب کهف و رقیم دو گروه می‌شوند؛ و اگر عطف بیان باشد، اینها یک گروه هستند که با دو مشخصه از آنها یاد شده است.

«کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً»

برای این عبارت به لحاظ تحلیل نحوی حالت‌های مختلفی متصور است که هذیک ظرافت معنایی خاصی را در بردارد که به اهم آنها اشاره می‌شود:

1. «عجبا» این کلمه، صفت است که

می‌توان آن را مستقیما خبر کان دانست (التبیان فی اعراب القرآن، ج1، ص242) [ترجمه: آنان عجیب بودند]

و یا صفت برای محذوفی که آن محذوف خبر «کان» می‌باشد (آن محذوف، می‌تواند کلمه‌ای باشد مانند: آیةً؛ أمراً؛ ویا ...) (البحر المحیط، ج‏7، ص142) [ترجمه: آنان آیه و امر عجیبی بودند]

و نیز می‌توان خبر کان را «من آیاتنا» دانست و «عجبا» ‌را حال برای «من آیاتنا» (التبیان فی اعراب القرآن، ج1، ص242) [آنان از آیات ما بودند در حالی که امری عجیب بود]

2. «من آیاتنا» این ترکیب جار و مجرور است که:

می‌توان آن را «خبر» برای «کانوا» دانست که در این صورت،

یا عجبا، خبر دوم آن باشد؛ [آنان از آیات ما بودند و عجیب بودند]

و یا عجبا وابسته به آن باشد مانند تحلیل قبل (التبیان فی اعراب القرآن، ج1، ص242) [آنان از آیات ما بودند در حالی که امری عجیب بود]

و یا اساساً می‌توان آن را متعلق به «عجباً» دانست،

خواه مستقیما حال باشد برای «عجبا» (التبیان فی اعراب القرآن، ج1، ص242) [آنان امری عجیب بودند در حالی که از آیات ما بودند]

ویا متعلق به حال محذوفی برای عجبا (الجدول فی إعراب القرآن، ج‏15، ص144) [آنان امری عجیب بودند در حالی که در زمره اموری بودند که از آیات ما محسوب می‌شوند]

شأن نزول

درباره شأن نزول سوره کهف (و بویژه این آیات) روایت شده است که قریش سه نفر (نضر بن حارث و عقبة بن ابی‌معیط و عاص بن وائل) را به نجران فرستادند تا از یهودیان و مسیحیان آنجا سوالاتی را یاد بگیرند که وقتی از رسول الله ص پرسیدند ایشان در پاسخش ناتوان شود؛ که یکی از آن سوالات، درباره اصحاب کهف بود.[1] آنان به مکه برگشتند و آن سوالات را از پیامبر ص پرسیدند و بعد از مدتی فرشته وحی نازل شد و این آیات را آورد.

تفسیر القمی، ج‏2، ص31[2]؛

مجمع البیان فى تفسیر القرآن، ج‏6، ص697[3]

حدیث

1) از امام صادق ع درباره آیه «آیا پنداشتی که اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟!» روایت شده است: آنان عده‌ای بودند که [به غاری] گریختند و پادشاه آن زمان دستور داد که نام آنها و پدران و عشیره‌شان را در صفحاتی از سرب بنویسند، و همین است که فرمود «اصحاب کهف [= غار] و رقیم [= نوشته]»

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص321؛ قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص254[4]

عن محمد عن أحمد بن علی عن أبی عبد الله ع فی قوله «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً» قال: هم قوم فروا و کَتَبَ مَلَکٍ ذَلِکَ الزَّمَانِ بأَسْمَاءِهُمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ عَشَائِرِهِمْ فِی صُحُفُ مِنْ رَصَاصٍ فهو قوله «أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ».


2) از امام صادق ع روایت شده است:

به جانب حضرت مهدی ع از پشت کوفه 27 نفر از مردان می‌آیند:

15نفر از قوم موسی، «همان کسانی که به حق هدایت می‌کردند و بدان متمایل بودند» (اعراف/159)؛

و 7 نفر از اصحاب کهف،

و  یوشع بن نون [جانشین حضرت موسی ع] و سلمان و ابودجانه انصاری و مقداد بن اسود و مالک اشتر؛ پس اینان یاوران و استاندارانی در پیش روی وی خواهند بود.

الإرشاد (للمفید)، ج‏2، ص386؛ إعلام الورى بأعلام الهدى (طبرسی)، ص464؛ روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، ج‏2، ص266

وَ رَوَى الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَرَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: یَخْرُجُ إِلَى الْقَائِمِ مِنْ ظَهْرِ الْکُوفَةِ سَبْعَةٌ وَ عِشْرُونَ رَجُلًا خَمْسَةَ عَشَرَ مِنْ قَوْمِ مُوسَى الَّذِینَ کَانُوا یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ وَ سَبْعَةٌ مِنْ أَصْحَابِ الْکَهْفِ وَ یُوشَعُ بْنُ نُونٍ وَ سَلْمَانُ وَ أَبُو دُجَانَةَ الْأَنْصَارِیُّ وَ الْمِقْدَادُ بْنُ الْأَسْوَدِ وَ مَالِکٌ الْأَشْتَرُ فَیَکُونُونَ بَیْنَ یَدَیْهِ أَنْصَاراً وَ حُکَّاماً.

در تفسیر العیاشی، ج‏2، ص32 به جای «پشت کوفه» تعبیر «من ظهر الکعبة: از پشت کعبه» آمده و به جای مقداد، مومن آل فرعون را ذکر کرده است؛[5]

همچنین در دلائل الإمامة (طبری)، ص464، که سند روایت به طور کامل آمده است، نیز تعبیر «مِنْ ظَهْرِ هَذَا الْبَیْتِ: از پشت این خانه» آمده، و افراد قوم موسی 14 نفر و اصحاب کهف 8 نفر معرفی شده، و به جای ابودجانه انصاری و مالک اشتر نام جابر انصاری و مومن آل فرعون آمده است.[6]

 

ادامه در صفحه بعد

 


[1] . اینکه اصحاب کهف در زمان چه کسی بودند در کمال الدین و تمام النعمة، ج‏1، ص225-227 روایتی طولانی آمده است:

حَدَّثَنَا أَبِی وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمَا قَالا حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ الْقُرَشِیِّ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ أَبِی رَافِعٍ عَنْ أَبِیهِ أَبِی رَافِعٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّ جَبْرَئِیلَ ع نَزَلَ عَلَیَّ بِکِتَابٍ فِیهِ خَبَرُ الْمُلُوکِ مُلُوکِ الْأَرْضِ قَبْلِی وَ خَبَرُ مَنْ بُعِثَ قَبْلِی مِنَ الْأَنْبِیَاءِ وَ الرُّسُلِ وَ هُوَ حَدِیثٌ طَوِیلٌ أَخَذْنَا مِنْهُ مَوْضِعَ الْحَاجَةِ إِلَیْهِ قَالَ لَمَّا مَلَکَ أَشَجُّ بْنُ أَشْجَانَ وَ کَانَ یُسَمَّى‏ الْکَیِّسَ وَ کَانَ قَدْ مَلَکَ مِائَتَیْنِ وَ سِتّاً وَ سِتِّینَ سَنَةً فَفِی سَنَةِ إِحْدَى وَ خَمْسِینَ مِنْ مُلْکِهِ بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ ع ... فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ یَرْفَعَهُ أَوْحَى إِلَیْهِ أَنْ یَسْتَوْدِعَ نُورَ اللَّهِ وَ حِکْمَتَهُ وَ عِلْمَ کِتَابِهِ شَمْعُونَ بْنَ حَمُّونَ الصَّفَا خَلِیفَتَهُ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ فَفَعَلَ ذَلِکَ ... ثُمَّ قُبِضَ شَمْعُونُ وَ مَلَکَ عِنْدَ ذَلِکَ أَرْدَشِیرُ بْنُ بَابَکَانَ أَرْبَعَ عَشْرَةَ سَنَةً وَ عَشَرَةَ أَشْهُرٍ وَ فِی ثَمَانِیَ سِنِینَ مِنْ مُلْکِهِ قَتَلَتِ الْیَهُودُ یَحْیَى بْنَ زَکَرِیَّا ع فَلَمَّا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یَقْبِضَهُ أَوْحَى إِلَیْهِ أَنْ یَجْعَلَ الْوَصِیَّةَ فِی وُلْدِ شَمْعُونَ وَ یَأْمُرَ الْحَوَارِیِّینَ وَ أَصْحَابَ عِیسَى بِالْقِیَامِ مَعَهُ فَفَعَلَ ذَلِکَ وَ عِنْدَهَا مَلَکَ سَابُورُ بْنُ أَرْدَشِیرَ ثَلَاثِینَ سَنَةً حَتَّى قَتَلَهُ اللَّهُ وَ عِلْمُ اللَّهِ وَ نُورُهُ وَ تَفْصِیلُ حِکْمَتِهِ فِی ذُرِّیَّةِ یَعْقُوبَ بْنِ شَمْعُونَ وَ مَعَهُ الْحَوَارِیُّونَ مِنْ أَصْحَابِ عِیسَى ع وَ عِنْدَ ذَلِکَ مَلَکَ بُخْتَ‏نَصَّرُ مِائَةَ سَنَةٍ وَ سَبْعاً وَ ثَمَانِینَ سَنَةً وَ قَتَلَ مِنَ الْیَهُودِ سَبْعِینَ أَلْفَ مُقَاتِلٍ عَلَى دَمِ یَحْیَى بْنِ زَکَرِیَّا وَ خَرَّبَ بَیْتَ الْمَقْدِسِ وَ تَفَرَّقَتِ الْیَهُودُ فِی الْبُلْدَانِ وَ فِی سَبْعٍ وَ أَرْبَعِینَ سَنَةً مِنْ مُلْکِهِ بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ جَلَّ الْعُزَیْرَ نَبِیّاً إِلَى أَهْلِ الْقُرَى الَّتِی أَمَاتَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَهْلَهَا ثُمَّ بَعَثَهُمْ لَهُ ... فَأَمَاتَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عِنْدَ ذَلِکَ مِائَةَ عَامٍ فَلَبِثَ فِیهِمْ مِائَةَ سَنَةٍ ثُمَّ بَعَثَهُ اللَّهُ وَ إِیَّاهُمْ وَ کَانُوا مِائَةَ أَلْفِ مُقَاتِلٍ ثُمَّ قَتَلَهُمُ اللَّهُ أَجْمَعِینَ لَمْ یُفْلِتْ مِنْهُمْ أَحَدٌ عَلَى یَدَیْ بُخْتَ‏نَصَّرَ وَ مَلَکَ بَعْدَهُ مهرقیه [مَهْرَوَیْهِ‏] بْنُ بُخْتَ‏نَصَّرَ سِتَّ عَشْرَةَ سَنَةً وَ عِشْرِینَ یَوْماً وَ أَخَذَ عِنْدَ ذَلِکَ دَانِیَالَ وَ حَفَرَ لَهُ جُبّاً فِی الْأَرْضِ وَ طَرَحَ فِیهِ دَانِیَالَ ع وَ أَصْحَابَهُ وَ شِیعَتَهُ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فَأَلْقَى عَلَیْهِمُ النِّیرَانَ فَلَمَّا رَأَى أَنَّ النَّارَ لَیْسَتْ تَقْرَبُهُمْ وَ لَا تُحْرِقُهُمْ اسْتَوْدَعَهُمُ الْجُبَّ وَ فِیهِ الْأُسُدُ وَ السِّبَاعُ وَ عَذَّبَهُمْ بِکُلِّ لَوْنٍ مِنَ الْعَذَابِ حَتَّى خَلَّصَهُمُ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ مِنْهُ وَ هُمُ الَّذِینَ ذَکَرَهُمُ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ الْعَزِیزِ فَقَالَ جَلَّ وَ عَزَّ قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ فَلَمَّا أَرَادَ اللَّهُ أَنْ یَقْبِضَ دَانِیَالَ أَمَرَهُ أَنْ یَسْتَوْدِعَ نُورَ اللَّهِ وَ حِکْمَتَهُ مکیخا بْنَ دَانِیَالَ فَفَعَلَ وَ عِنْدَ ذَلِکَ مَلَکَ هُرْمُزُ ثَلَاثاً وَ سِتِّینَ سَنَةً وَ ثَلَاثَةَ أَشْهُرٍ وَ أَرْبَعَةَ أَیَّامٍ وَ مَلَکَ بَعْدَهُ بَهْرَامُ سِتّاً وَ عِشْرِینَ سَنَةً وَ وَلِیَ أَمْرَ اللَّهِ مکیخا بْنُ دَانِیَالَ وَ أَصْحَابُهُ الْمُؤْمِنُونَ وَ شِیعَتُهُ الصِّدِّیقُونَ غَیْرَ أَنَّهُمْ لَا یَسْتَطِیعُونَ أَنْ یُظْهِرُوا الْإِیمَانَ فِی ذَلِکَ الزَّمَانِ وَ لَا أَنْ یَنْطِقُوا بِهِ وَ عِنْدَ ذَلِکَ مَلَکَ بَهْرَامُ بْنُ بَهْرَامَ سَبْعَ سِنِینَ وَ فِی زَمَانِهِ انْقَطَعَتِ الرُّسُلُ فَکَانَتِ الْفَتْرَةُ وَ وَلِیَ أَمْرَ اللَّهِ یَوْمَئِذٍ مکیخا بْنُ دَانِیَالَ وَ أَصْحَابُهُ الْمُؤْمِنُونَ فَلَمَّا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یَقْبِضَهُ أَوْحَى إِلَیْهِ فِی مَنَامِهِ أَنْ یَسْتَوْدِعَ نُورَ اللَّهِ وَ حِکْمَتَهُ ابْنَهُ أنشو بْنَ مکیخا وَ کَانَتِ الْفَتْرَةُ بَیْنَ عِیسَى وَ بَیْنَ مُحَمَّدٍ ص‏ أَرْبَعَمِائَةٍ وَ ثَمَانِینَ سَنَةً وَ أَوْلِیَاءُ اللَّهِ یَوْمَئِذٍ فِی الْأَرْضِ ذُرِّیَّةُ أنشو بْنِ مکیخا یَرِثُ ذَلِکَ مِنْهُمْ وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ مِمَّنْ یَخْتَارُهُ الْجَبَّارُ عَزَّ وَ جَلَّ فَعِنْدَ ذَلِکَ مَلَکَ سَابُورُ بْنُ هُرْمُزَ اثْنَتَیْنِ وَ سَبْعِینَ سَنَةً وَ هُوَ أَوَّلُ مَنْ عَقَدَ التَّاجَ وَ لَبِسَهُ وَ وَلِیَ أَمْرَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یَوْمَئِذٍ أنشو بْنُ مکیخا وَ مَلَکَ بَعْدَ ذَلِکَ أَرْدَشِیرُ أَخُو سَابُورَ سَنَتَیْنِ وَ فِی زَمَانِهِ بَعَثَ اللَّهُ الْفِتْیَةَ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ وَ وَلِیَ أَمْرَ اللَّهِ یَوْمَئِذٍ فِی الْأَرْضِ دسیخا بْنُ أنشو بْنِ مکیخا وَ عِنْدَ ذَلِکَ مَلَکَ سَابُورُ بْنُ أَرْدَشِیرَ خَمْسِینَ سَنَةً ...

[2] . قَالَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ فَحَدَّثَنِی أَبِی عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ کَانَ سَبَبُ نُزُولِهَا یَعْنِی سُورَةَ الْکَهْفِ أَنَّ قُرَیْشاً بَعَثُوا ثَلَاثَةَ نَفَرٍ إِلَى نَجْرَانَ، النَّضْرَ بْنَ الْحَارِثِ بْنِ کَلَدَةَ وَ عُقْبَةَ بْنَ أَبِی مُعَیْطٍ وَ الْعَاصَ بْنَ وَائِلٍ السَّهْمِیَّ لِیَتَعَلَّمُوا مِنَ الْیَهُودِ وَ النَّصَارَى مَسَائِلَ یَسْأَلُونَهَا رَسُولَ اللَّهِ ص، فَخَرَجُوا إِلَى نَجْرَانَ إِلَى عُلَمَاءِ الْیَهُودِ فَسَأَلُوهُمْ فَقَالُوا: سَلُوهُ عَنْ ثَلَاثِ مَسَائِلَ فَإِنْ أَجَابَکُمْ فِیهَا عَلَى مَا عِنْدَنَا فَهُوَ صَادِقٌ ثُمَّ سَلُوهُ عَنْ مَسْأَلَةٍ وَاحِدَةٍ فَإِنِ ادَّعَى عِلْمَهَا فَهُوَ کَاذِبٌ قَالُوا: وَ مَا هَذِهِ الْمَسَائِلُ قَالُوا: سَلُوهُ عَنْ فِتْیَةٍ کَانُوا فِی الزَّمَنِ الْأَوَّلِ فَخَرَجُوا وَ غَابُوا وَ نَامُوا وَ کَمْ بَقُوا فِی نَوْمِهِمْ حَتَّى انْتَبَهُوا وَ کَمْ کَانَ عَدَدُهُمْ وَ أَیُّ شَیْ‏ءٍ کَانَ مَعَهُمْ مِنْ غَیْرِهِمْ وَ مَا کَانَ قِصَّتُهُمْ وَ اسْأَلُوهُ عَنْ مُوسَى حِینَ أَمَرَهُ اللَّهُ أَنْ‏ یَتْبَعَ الْعَالِمَ وَ یَتَعَلَّمَ مِنْهُ مَنْ هُوَ وَ کَیْفَ تَبِعَهُ وَ مَا کَانَ قِصَّتُهُ مَعَهُ وَ اسْأَلُوهُ عَنْ طَائِفٍ طَافَ مِنْ مَغْرِبِ الشَّمْسِ وَ مَطْلَعِهَا حَتَّى بَلَغَ سَدَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مَنْ هُوَ وَ کَیْفَ کَانَ قِصَّتُهُ ثُمَّ أَمْلَوْا عَلَیْهِمْ أَخْبَارَ هَذِهِ الثَّلَاثِ مَسَائِلَ وَ قَالُوا لَهُمْ إِنْ أَجَابَکُمْ بِمَا قَدْ أَمْلَیْنَا عَلَیْکُمْ فَهُوَ صَادِقٌ وَ إِنْ أَخْبَرَکُمْ بِخِلَافِ ذَلِکَ فَلَا تُصَدِّقُوهُ قَالُوا: فَمَا الْمَسْأَلَةُ الرَّابِعَةُ قَالَ: سَلُوهُ مَتَى تَقُومُ السَّاعَةُ فَإِنِ ادَّعَى عِلْمَهَا فَهُوَ کَاذِبٌ فَإِنَّ قِیَامَ السَّاعَةِ لَا یَعْلَمُهَا إِلَّا اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى.

فَرَجَعُوا إِلَى مَکَّةَ وَ اجْتَمَعُوا إِلَى أَبِی طَالِبٍ ع فَقَالُوا: یَا أَبَا طَالِبٍ إِنَّ ابْنَ أَخِیکَ یَزْعُمُ أَنَّ خَبَرَ السَّمَاءِ یَأْتِیهِ وَ نَحْنُ نَسْأَلُهُ عَنْ مَسَائِلَ فَإِنْ أَجَابَنَا عَنْهَا عَلِمْنَا أَنَّهُ صَادِقٌ وَ إِنْ لَمْ یُجِبْنَا عَلِمْنَا أَنَّهُ کَاذِبٌ، فَقَالَ أَبُو طَالِبٍ: سَلُوهُ عَمَّا بَدَا لَکُمْ فَسَأَلُوهُ عَنِ الثَّلَاثِ مَسَائِلَ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: غَداً أُخْبِرُکُمْ وَ لَمْ یَسْتَثْنِ فَاحْتُبِسَ الْوَحْیُ عَلَیْهِ أَرْبَعِینَ یَوْماً حَتَّى اغْتَمَّ النَّبِیُّ ص وَ شَکَّ أَصْحَابُهُ الَّذِینَ کَانُوا آمَنُوا بِهِ وَ فَرِحَتْ قُرَیْشٌ وَ اسْتَهْزَءُوا وَ آذَوُا وَ حَزِنَ أَبُو طَالِبٍ، فَلَمَّا کَانَ بَعْدَ أَرْبَعِینَ یَوْماً نَزَلَ عَلَیْهِ بِسُورَةِ الْکَهْفِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: یَا جَبْرَئِیلُ لَقَدْ أَبْطَأْتَ فَقَالَ: إِنَّا لَا نَقْدِرُ أَنْ نَنْزِلَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ فَأَنْزَلَ أَمْ حَسِبْتَ یَا مُحَمَّدُ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً ثُمَّ قَصَّ قِصَّتَهُمْ فَقَالَ إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً

[3] . محمد بن إسحاق بإسناده عن سعید بن جبیر و عکرمة عن ابن عباس أن النضر بن الحرث بن کلدة و عقبة بن أبی معیط أنفذهما قریش إلى أحبار الیهود بالمدینة و قالوا لهما سلاهم عن محمد و صفا لهم صفته و خبراهم بقوله فإنهم أهل الکتاب الأول و عندهم من علم الأنبیاء ما لیس عندنا فخرجا حتى قدما المدینة فسألا أحبار الیهود عن النبی ص و قالا لهم ما قالت قریش فقال لهما أحبار الیهود اسألوه عن ثلاث فإن أخبرکم بهن فهو نبی مرسل و إن لم یفعل فهو رجل متقول فرأوا فیه رأیکم سلوه عن فتیة ذهبوا فی الدهر الأول ما کان أمرهم فإنه قد کان لهم حدیث عجیب و سلوه عن رجل طواف قد بلغ مشارق الأرض و مغاربها ما کان نبؤه و سلوه عن الروح ما هو و فی روایة أخرى فإن أخبرکم عن الثنتین و لم یخبرکم بالروح فهو نبی فانصرفا إلى مکة فقالا یا معاشر قریش قد جئناکم بفصل ما بینکم و بین محمد و قصا علیهم القصة فجاءوا إلى النبی ص فسألوه فقال أخبرکم بما سألتم عنه غدا و لم یستثن فانصرفوا عنه فمکث ص خمس عشرة لیلة لا یحدث الله إلیه فی ذلک وحیا و لا یأتیه جبرائیل حتى أرجف أهل مکة و تکلموا فی ذلک فشق على رسول الله ص ما یتکلم به أهل مکة علیه ثم جاءه جبرائیل (ع) عن الله سبحانه بسورة الکهف و فیها ما سألوه عنه عن أمر الفتیة و الرجل الطواف و أنزل علیه وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ الآیة قال ابن إسحاق: فذکر لی أن رسول الله ص قال لجبرائیل حین جاءه لقد احتبست عنی یا جبرائیل فقال له جبرائیل (ع) وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ ما بَیْنَ أَیْدِینا الآیة.

[4] . متن و سند اندکی متفاوت است: وَ عَنِ ابْنِ أُورَمَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِهِ تَعَالَى أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً» قَالَ هُمْ قَوْمٍ فَقَدُوا فَکَتَبَ مَلَکٍ ذَلِکَ الزَّمَانِ أَسْمَاءَهُمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ عَشَائِرِهِمْ فِی صُحُفُ مِنْ رَصَاصٍ

[5] . عن المفضل بن عمر عن أبی عبد الله ع قال إذا قام قائم آل محمد استخرج من ظهر الکعبة سبعة و عشرین رجلا خمسة عشر من قوم موسى الذین یقضون بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ، و سبعة من أصحاب الکهف، و یوشع وصی موسى و مؤمن آل فرعون، و سلمان الفارسی، و أبا دجانة الأنصاری، و مالک الأشتر

[6] . وَ حَدَّثَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحَرَمِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ هَارُونُ بْنُ مُوسَى (رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ)، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَلِیٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّیْرَفِیُّ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ الْغَزَالِیِّ، قَالَ: حَدَّثَنِی عِمْرَانُ الزَّعْفَرَانِیُّ، عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ، قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ (عَلَیْهِ السَّلَامُ): إِذَا ظَهَرَ الْقَائِمُ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) مِنْ ظَهْرِ هَذَا الْبَیْتِ، بَعَثَ اللَّهُ مَعَهُ سَبْعَةً وَ عِشْرِینَ رَجُلًا، مِنْهُمْ أَرْبَعَةَ عَشَرَ رَجُلًا مِنْ قَوْمِ مُوسَى (عَلَیْهِ السَّلَامَ)، وَ هُمُ الَّذِینَ قَالَ اللَّهُ (تَعَالَى): وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ، وَ أَصْحَابُ الْکَهْفِ ثَمَانِیَةٌ، وَ الْمِقْدَادُ وَ جَابِرٌ الْأَنْصَارِیُّ، وَ مُؤْمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ، وَ یُوشَعُ بْنُ نُونٍ وَصِیُّ مُوسَى (عَلَیْهِمَا السَّلَامُ)

 


یکشنبه 96 آبان 21 , ساعت 10:0 عصر


حکایت اصحاب کهف

3) از امام صادق ع روایت شده است:

همانا اصحاب کهف و رقیم در زمان پادشاه ستمگر و سرکشی بودند که مردم مملکتش را به پرستش بتها می‌خواند و کسی که اجابتش نمی‌کرد به قتل می‌رساند؛ و اینان گروهی از مومنان بودند که خداوند عز و جل را عبادت می‌کردند؛

و آن پادشاه جلوی دروازه شهر مامورانی گذاشته بود و اجازه نمی‌داد کسی خارج شود مگر اینکه به بتها سجده کند؛

اینان به بهانه شکار خارج شدند و در راهشان به چوپانی برخوردند و او را به روش خویش دعوت کردند و ... و سگ چوپان هم با آنها همراه شد؛ در هر صورت، آنها به بهانه شکار، اما در اصل برای فرار از دین آن پادشاه، از شهر خارج شدند و چون عصر شد به آن غار وارد شدند و سگ هم همراهشان بود؛ پس خداوند متعال چرت را بر آنان مستولی کرد همان گونه که فرمود «پس بر گوش آنان در غار چند سالی زدیم» پس خوابیدند تا اینکه آن پادشاه و اهل مملکتش مردند و آن زمان سپری شد و زمان دیگری و قوم دیگری آمد؛

آنگاه اینان بیدار شدند و به همدیگر گفتند: چقدر اینجا خوابیده‌ایم؟ به خورشید نگاه کردند که بالا آمده بود و گفتند:‌ یک روز یا قسمتی از یک روز را خوابیده بودیم؛ سپس به یک نفر از خودشان گفتند که این پول را بردار و ناشناس وارد شهر بشو تا تو را نشناسند و برایمان غذایی تهیه کن، که اگر آنان ما را بشناسند ما را به قتل می‌رسانند یا به دین خود برمی‌گردانند. پس وی به شهر آمد و شهر را برخلاف آن وضعیتی دید که به یاد داشت و مردم را متفاوت از آن وضعیتی دید که می‌شناخت؛ آنان او را نمی‌شناختند و او هم نه آنها را می‌شناخت و نه با لهجه آنان آشنا بود. به او گفتند: تو کیستی و از کجا آمده‌ای؟ به آنها خبر داد. پس پادشاه آن شهر با اصحابش به همراه وی آمدند تا به در غار رسیدند و ...

وقتی وی بر یارانش وارد شد آنان ترسیده بودند که مبادا دقیانوس [پادشاه زمان خودشان] از جای آنان آگاه شده باشد، اما او برایشان توضیح داد که آنها در این زمان طولانی خوابیده بودند و آنان آیه و نشانه‌ای برای مردم هستند. پس همگی گریستند و از خداوند متعال خواستند که آنان را به همان بسترهایی که خوابیده بودند برگرداند همان طور که تاکنون بوده‌اند. و آن پادشاه دستور داد که سزاوار است در اینجا مسجدی بنا کنیم و آن را زیارتگاه قرار دهیم که همانا اینان گروهی از مومنان بودند؛

و آنان در هر سالی دو جابجایی داشتند: شش ماه به سمت راستشان خوابیده بودند و شش ماه به سمت چپشان، و آن سگ هم در درگاه غار چمباتمه زده بود.

تفسیر القمی، ج‏2، ص31

فَقَالَ الصَّادِقُ ع إِنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمَ کَانُوا فِی زَمَنِ مَلِکٍ جَبَّارٍ عَاتٍ وَ کَانَ یَدْعُو أَهْلَ مَمْلَکَتِهِ إِلَى عِبَادَةِ الْأَصْنَامِ فَمَنْ لَمْ یُجِبْهُ قَتَلَهُ وَ کَانَ هَؤُلَاءِ قَوْماً مُؤْمِنِینَ یَعْبُدُونَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ وَکَّلَ الْمَلِکُ بِبَابِ الْمَدِینَةِ وُکَلَاءَ وَ لَمْ یَدَعْ أَحَداً یَخْرُجُ حَتَّى یَسْجُدَ لِلْأَصْنَامِ فَخَرَجَ هَؤُلَاءِ بِحِیلَةِ الصَّیْدِ وَ ذَلِکَ أَنَّهُمْ مَرُّوا بِرَاعٍ فِی‏ طَرِیقِهِمْ فَدَعُوهُ إِلَى أَمْرِهِمْ فَلَمْ یُجِبْهُمْ وَ کَانَ مَعَ الرَّاعِی کَلْبٌ فَأَجَابَهُمُ الْکَلْبُ وَ خَرَجَ مَعَهُمْ ... فَخَرَجَ أَصْحَابُ الْکَهْفِ مِنَ الْمَدِینَةِ بِحِیلَةِ الصَّیْدِ هَرَباً مِنْ دِینِ ذَلِکَ الْمَلِکِ، فَلَمَّا أَمْسَوْا دَخَلُوا ذَلِکَ الْکَهْفَ وَ الْکَلْبَ مَعَهُمْ فَأَلْقَى اللَّهُ عَلَیْهِمُ النُّعَاسَ کَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فَضَرَبْنا عَلَى آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً، فَنَامُوا حَتَّى أَهْلَکَ اللَّهُ ذَلِکَ الْمَلِکَ وَ أَهْلَ مَمْلَکَتِهِ وَ ذَهَبَ ذَلِکَ الزَّمَانُ وَ جَاءَ زَمَانٌ آخَرُ وَ قَوْمٌ آخَرُونَ ثُمَّ انْتَبَهُوا فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ: کَمْ نَمْنَا هَاهُنَا فَنَظَرُوا إِلَى الشَّمْسِ قَدِ ارْتَفَعَتْ فَقَالُوا: نَمْنَا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ ثُمَّ قَالُوا لِوَاحِدٍ مِنْهُمْ خُذْ هَذَا الْوَرِقَ وَ ادْخُلِ الْمَدِینَةَ مُتَنَکِّراً لَا یَعْرِفُوکَ فَاشْتَرِ لَنَا طَعَاماً فَإِنَّهُمْ إِنْ عَلِمُوا بِنَا وَ عَرَفُونَا یَقْتُلُونَا أَوْ یَرُدُّونَا فِی دِینِهِمْ، فَجَاءَ ذَلِکَ الرَّجُلُ فَرَأَى مَدِینَةً بِخِلَافِ الَّذِی عَهِدَهَا وَ رَأَى قَوْماً بِخِلَافِ أُولَئِکَ لَمْ یَعْرِفْهُمْ وَ لَمْ یَعْرِفُوا لُغَتَهُ وَ لَمْ یَعْرِفْ لُغَتَهُمْ، فَقَالُوا لَهُ: مَنْ أَنْتَ وَ مِنْ أَیْنَ جِئْتَ فَأَخْبَرَهُمْ فَخَرَجَ مَلِکُ تِلْکَ الْمَدِینَةِ مَعَ أَصْحَابِهِ وَ الرَّجُلُ مَعَهُمْ حَتَّى وَقَفُوا عَلَى بَابِ الْکَهْفِ وَ أَقْبَلُوا یَتَطَلَّعُونَ فِیهِ فَقَالَ بَعْضُهُمْ: هَؤُلَاءِ ثَلَاثَةٌ وَ رَابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ: خَمْسَةٌ وَ سَادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ: هُمْ سَبْعَةٌ وَ ثَامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ حَجَبَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِحِجَابٍ مِنَ الرُّعْبِ فَلَمْ یَکُنْ أَحَدٌ یُقَدَّمُ بِالدُّخُولِ عَلَیْهِمْ غَیْرُ صَاحِبِهِمْ فَإِنَّهُ لَمَّا دَخَلَ إِلَیْهِمْ وَجَدَهُمْ خَائِفِینَ أَنْ یَکُونَ أَصْحَابُ دَقْیَانُوسَ شَعَرُوا بِهِمْ فَأَخْبَرَهُمْ صَاحِبُهُمْ أَنَّهُمْ کَانُوا نَائِمِینَ هَذَا الزَّمَنَ الطَّوِیلَ وَ أَنَّهُمْ آیَةٌ لِلنَّاسِ فَبَکَوْا وَ سَأَلُوا اللَّهَ تَعَالَى أَنْ یُعِیدَهُمْ إِلَى مَضَاجِعِهِمْ نَائِمِینَ کَمَا کَانُوا ثُمَّ قَالَ الْمَلِکُ یَنْبَغِی أَنْ نَبْنِیَ هَاهُنَا مَسْجِداً وَ نَزُورَهُ فَإِنَّ هَؤُلَاءِ قَوْمٌ مُؤْمِنُونَ، فَلَهُمْ فِی کُلِّ سَنَةٍ نَقْلَتَانِ یَنَامُونَ سِتَّةَ أَشْهُرٍ عَلَى جُنُوبِهِمُ الْیُمْنَى وَ سِتَّةَ أَشْهُرٍ عَلَى جُنُوبِهِمُ الْیُسْرَى وَ الْکَلْبُ مَعَهُمْ قَدْ بَسَطَ ذِرَاعَیْهِ بِفِنَاءِ الْکَهْفِ.

داستان اصحاب کهف به نحو بسیار طولانی‌تر از امیرالمومنین ع در قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص255-262؛ التحصین لأسرار ما زاد من کتاب الیقین، (ابن‌طاوس) ص645-655؛ إرشاد القلوب إلى الصواب (للدیلمی)، ج‏2، ص358-365 روایت شده است.[1]

4) از رسول الله ص روایت شده است:

سه نفر بودند که به گشت و گذار در زمین مشغول بودند. یکبار در غاری در قله کوهی مشغول عبادت خداوند بودند که ناگهان صخره‌ای از بالای کوه سقوط کرد و در غار را کاملا پوشاند. به هم گفتند: به خدا سوگند از این وحشتی که بدان گرفتار آمدید رهایی نخواهید یافت مگر اینکه با خداوند رو راست باشید؛ پس بیایید آن عملی را که خالصاً برای خدا انجام داده‌اید پیش آورید.

یکی از آنها گفت: خدایا تو می‌دانی که زمانی من شیفته زنی بودم به خاطر زیبایی و خوشگلی‌اش، و مال فراوانی خرج کردم تا به او دست یابم ولی هنگامی که امکان رابطه با او برایم مهیا شد آتش جهنم را به یاد آوردم و از او فاصله گرفتم. اگر این کار من به خاطر ترس از تو بوده است این صخره را کنار بزن. پس صخره تکانی خورد تا حدی که نوری وارد غار شد.

دیگری گفت: خدایا تو می‌دانی که من عده‌ای را اجیر کردم که سهم هریک نیم درهم بود و هنگامی که کارشان به پایان رسید اجرت همگی‌شان را دادم ولی یکی از آنان گفت که من به اندازه دو نفر کار کردم و جز یک درهم کامل قبول ندارم؛ و رفت و مالش [= نیم درهمی که سهمش بود] را نزد من باقی گذاشت؛ من از آن نیم درهم بذری تهیه کردم و در زمین کاشتم و خداوند روزی فراوانی را از آن به بار نشاند و زمانی که صاحب آن نیم درهم آمد و پولش را خواست ده هزار درهم را به عنوان حقش به او دادم؛ اگر می‌دانی که من این کار را تنها از ترس تو انجام دادم این صخره را کنار بزن. پس صخره بقدری تکان خورد که دیگر همدیگر را بخوبی می‌دیدند.

آخری گفت: خدایا تو می‌دانی که یکبار پدر و مادرم خواب بودند و من برای آنها قدحی از شیر آوردم و ترسیدم که آن را بر زمین بگذارم و حشره‌ای در آن بیفتد و نیز خوش نداشتم که آنان را از خوابشان بیدار کنم که مبادا اذیت شوند؛ پس همان طور ایستادم تا بیدار شدند و آن را نوشیدند. خدایا اگر می‌دانی که آن کار را به خاطر تو انجام دادم این صخره را کنار بزن. پس صخره تکان دیگری خورد تا حدی که دیگر راه برای خروج آنها باز شد.

سپس رسول الله ص فرمود: کسی که با خدا روراست باشد نجات می‌یابد.

قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص263؛ المحاسن، ج‏1، ص253

الصَّدُوقُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنْ أَخِیهِ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَارِثِ البرادی عَنْ ابْنِ أَبِی أَوْفَى قَالَ سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ

خَرَجَ ثَلَاثَةَ نَفَرٍ یسیحون فِی الْأَرْضِ فَبَیْنَمَا هُمْ یَعْبُدُونَ اللَّهِ فِی کَهْفِ فِی قُلَّةِ جَبَلٍ حِینَ بَدَتْ صَخْرَةٍ مِنْ أَعْلَى الْجَبَلِ حَتَّى الْتَقَیْتُ بَابُ الْکَهْفِ فَقَالَ بَعْضُهُمْ یَا عِبَادَ اللَّهِ وَ اللَّهِ لَا یُنْجِیکُمْ مِمَّا دهیتم فِیهِ إِلَّا أَنْ تَصَدَّقُوا عَنْ اللَّهِ فَهَلُمُّوا مَا عَمِلْتُمْ خَالِصاً لِلَّهِ فَقَالَ أَحَدُهُمْ اللَّهُمَّ إِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّی طَلَبْتُ جَیِّدَةٌ لِحُسْنِهَا وَ جَمَالَهَا وَ أَعْطَیْتَ فِیهَا مَالًا ضَخْماً حَتَّى إِذَا قَدَرْتَ عَلَیْهَا وَ جَلَسْتُ مِنْهَا مَجْلِسَ الرَّجُلِ مِنَ الْمَرْأَةِ ذَکَرْتَ النَّارِ فَقُمْتُ عَنْهَا فَرَّقَا مِنْکَ فَارْفَعْ عَنَّا هَذِهِ الصَّخْرَةِ قَالَ فَانْصَدَعَتْ حَتَّى نَظَرُوا إِلَى الضَّوْءُ ثُمَّ قَالَ الْآخَرُ اللَّهُمَّ إِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّی اسْتَأْجَرْتَ قَوْماً کُلِّ رَجُلٍ مِنْهُمْ بِنِصْفِ دِرْهَمٍ فَلَمَّا فَرَغُوا أَعْطَیْتَهُمْ أُجُورِهِمْ فَقَالَ رَجُلٍ لَقَدْ عَمِلْتَ عَمِلَ رَجُلَیْنِ وَ اللَّهِ لَا آخُذُ إِلَّا دِرْهَماً ثُمَّ ذَهَبَ وَ تَرَکَ مَالِهِ عِنْدِی فبذرت بِذَلِکَ النِّصْفِ الدِّرْهَمِ فِی الْأَرْضِ فَأَخْرَجَ اللَّهِ بِهِ رِزْقاً وَ جَاءَ صَاحِبُ النِّصْفِ الدِّرْهَمِ فأراده فَدَفَعَتْ إِلَیْهِ عَشَرَةَ آلَافِ دِرْهَمٍ حَقِّهِ فَإِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّی إِنَّمَا فَعَلْتُ ذَلِکَ مَخَافَةَ مِنْکَ فَارْفَعْ عَنَّا هَذِهِ الصَّخْرَةِ قَالَ فَانْفَجَرَتْ حَتَّى نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ ثُمَّ قَالَ الْآخَرُ اللَّهُمَّ إِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنْ أَبِی وَ أُمِّی کَانَا نَائِمَیْنِ فأتیتهما بِقَصْعَةٍ مِنْ‏ لَبَنِ فَخِفْتُ أَنْ أَضَعُهُ فَیَقَعُ فِیهِ هَامَّةٍ وَ کَرِهْتُ أَنْ أنبههما مِنْ نومهما فَیَشُقُّ ذَلِکَ عَلَیْهِمَا فَلَمْ أَزَلْ بِذَلِکَ حَتَّى استیقظا فَشَرِبَا اللَّهُمَّ إِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّی فَعَلْتَ ذَلِکَ ابْتِغَاءَ لِوَجْهِکَ فَارْفَعْ عَنَّا الصَّخْرَةِ فَانْفَرَجَتِ حَتَّى سَهْلِ اللَّهِ لَهُمْ الْمَخْرَجَ.

ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ صَدَقَ اللَّهَ نَجَا.

تدبر

1) «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً»

در آیات قبل سخن از این بود که خداوند در زمین زینتی قرار داده تا مردم را امتحان کند و این زینت را بعد از مدتی زایل خواهد ساخت. در واقع درنگ انسان در دنیا و مشغول شدنش به این زینت‌ها شبیه وضعیت اصحاب کهف است که همان گونه که آنها چند صد سال گذر زمان را چون روزی یا یک نیم‌روز قلمداد کردند انسانها در قیامت هم کل زندگی‌شان در دینا را همچون روزی یا کمتر از یک روز به حساب می‌آورند («کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ قالُوا لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ» مومنون/113؛ «کَأَنَّهُمْ یَوْمَ یَرَوْنَ ما یُوعَدُونَ لَمْ یَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً مِنْ نَهارٍ» أحقاف/35) (المیزان، ج13، ص245)

و با توجه به این وضعیت، که حکایت زندگی روزمره بسیاری از انسانهاست، واقعا اصحاب کهف، دیگر جای تعجب ندارد.


2) «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً»

برای ما، اینکه عده ای به خواب روند و بعد از سیصد سال بیدار شوند آیه عجیبی است؛ اما اگر کسی چشم آیه‌بین پیدا کند می‌بیند سراسر جهان تجلی آیات خداوند است و تمامی این آیات به قدری عجیب و معجزه‌آساست که در میان آنها، این آیه جای تعجب چندانی ندارد.

به قول سهراب سپهری:

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم ، گفتم

چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می‌خواهید؟

می‌شنیدیم که بهم می‌گفتند

سحر می‌داند، سحر!

https://yaahagh.com/shaaer/sohrab-sepehri


3) «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً»

در نقل‌های متعددی آمده است که سر بریده امام حسین ع از فراز نیزه‌ها این آیه را قرائت کرد. این واقعه،

هم توسط حارث بن وکیده که از ماموران همراه کاروان بوده روایت شده (دلائل الإمامة، طبری، ص188)[2]

و هم در کوفه توسط سهل بن حبیب شهرزوری (مدینة معاجز الأئمة الإثنی عشر، ج‏4، ص121-123)[3]، و زید بن ارقم (الإرشاد (للمفید)، ج‏2، ص118[4]؛ مناقب آل أبی طالب، ج‏4، ص61[5]؛ إعلام الورى بأعلام الهدى (طبرسی)، ج1، ص473[6] و کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج‏2، ص67 و الدر النظیم فی مناقب الأئمة اللهامیم، ص561)،

و هم در شام از منهال بن عمرو (الثاقب فی المناقب، ص333[7]؛ الخرائج و الجرائح، ج‏2، ص577[8] و الدر النظیم فی مناقب الأئمة اللهامیم، ص565 و الصراط المستقیم إلى مستحقی التقدیم، ج‏2، ص179)[9]

داستان اصحاب کهف داستان جوانانی بود که ایمان آوردند و خداوند هدایتشان را افزود و آنان را آیه‌ای برای جهانیان گرداند (کهف/13).

و اگر کسی در داستان عاشورا نیک بیندیشد می‌فهمد که در قبال داستان عاشورائیان، دیگر داستان اصحاب کهف جای تعجب ندارد.


4) «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً»

درباره اینکه مراد از کهف، غاری در کوهی است که آن گروهی که داستانشان معروف است (حدیث3) بدان پناه بردند بین مفسران اختلافی نیست (فقط در معاصران، شخصی با نام مستعار عبدالله مستحسن، آن گروه معروف را «اصحاب رقیم» دانسته و «اصحاب کهف» را ائمه اطهار ع قلمداد نموده است (در کتاب: اصحاب کهف در آینه ولایت)، که البته دلایل وی برای چنین تطبیقی قانع‌کننده نیست، هرچند آن ادله، این احتمال را که ائمه ع ویا یاران امام زمان ع یکی از مصادیق تاویلی این آیات باشند تقویت می‌کند.)

اما در اینکه مقصود از «رقیم» چیست اختلاف نظر فراوانی از همان صدر اسلام بین مفسران وجود داشته است. این اقوال را می‌توان در یک تقسیم‌بندی اولیه در دو گروه قرار داد:

الف. دیدگاههایی که اینها را دو گروه می‌دانند؛ که مهمترینش دیدگاهی است که معتقد است رقیم حکایت آن سه نفری است که در غاری محبوس شدند و با صدق نیتشان از غار رهایی یافتند (حدیث4، که این حدیث در کتب اهل سنت نیز بسیار روایت شده است)

ب. دیدگاه هایی که علی‌رغم اختلاف در تعیین مراد از کلمه رقیم، در این نکته اتفاق نظر دارند که اصحاب کهف و رقیم یک گروهند؛ آنگاه درباره اینکه مقصود از رقیم چیست، گفته‌اند:

1. نام وادی‌ای است که این غار در آن بود. (ابن‌عباس و ضحاک)

2. اسم کوهی است که این غار در آن بود. (حسن بصری)

3. شهری که اصحاب کهف از آنجا خارج شدند (سدی و کعب)

4. لوحی از سنگ که نام آنها را بر آن نوشته و بر در غار نصب کرده بودند (سعید بن جبیر، بلخی و جبائی)

5. رقیم به معنای کتاب، و نام مکتوبی است که خداوند از آنچه در آن نوشته شده به ما خبری نداده است (ابن‌زید)

اینها اقوالی است که مرحوم طبرسی از صحابه و تابعین نقل کرده است (مجمع البیان، ج‏6، ص698).

اما اقوال دیگری هم مطرح بوده است که قرطبی (قرن7) در تفسیرش (الجامع لأحکام القرآن، ج‏10، ص356-358) [10] بدانها اشاره کرده مانند اینکه رقیم عبارت است از:

6. صخره‌ای که روی غار گذاشتند [و در غار را بستند] (سدی)

7. لوحی از سرب بوده که کافران اسم و احوالات اصحاب کهف را در آن نوشتند و در سر غار یا در خزانه مملکتی نگه داشتند (ابن‌عباس و فراء)

8. کتاب و نوشته‌ای بوده که شریعتی که از دین حضرت عیسی بدان پای‌بند بودند در آن مکتوب بوده است. (ابن‌عباس)

9. نام پول‌های آنها بوده است (قتاده)

10. سگ آنها بوده است (انس بن مالک و شعبی)

11. منظور دوات است (عکرمه)

12. آن لوح طلایی بوده که زیر دیواری بود که حضرت خضر آن را تجدید بنا کرد [در واقع مربوط به داستان بعدی این سوره است نه درباره اصحاب کهف)

13. منظور خود افراد اصحاب کهف هستند.

14. غاری است در سرزمین روم که در آنجا 21 نفر به خواب رفته و از این جهت شبیه اصحاب کهف هستند اما حکایت دیگری دارند (ضحاک)

15. اسم وادی‌ای در پایین فلسطین است که غاری در آنجا وجود دارد (غزنوی)


5) «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً»

حکایت

در بسیاری از کتب شیعه و سنی حکایتی درباره سخن گفتن امیرالمومنین ع با اصحاب کهف آمده است که اگرچه در شرح و بسط آن اندکی اختلاف است، اما کثرت روایات تردیدی در اینکه چنین سخن گفتنی رخ داده است باقی نمی‌گذارد.

در اینجا واقعه را بر اساس یکی از کتب اهل سنت (مناقب أمیر المؤمنین علی بن أبی‌طالب رضی الله عنه، معروف به المناقب ابن‌المغازلی، م483، ص300[11]) که با سند متصل از انس بن مالک نقل کرده، روایت می‌کنیم و در پایان اسامی برخی دیگر از کتبی که این واقعه را نقل کرده اند ذکر خواهیم کرد.

انس بن مالک می‌گوید: به پیامبر اکرم ص بساطی [= زیراندازی] از بهندف [= اسم منطقه‌ای نزدیک بغداد کنونی] هدیه دادند. به من فرمود: انس! آن را روی زمین پهن کن. من آن را پهن کردم. سپس فرمود: آن ده نفر را جمع کن [در نقل‌های دیگر نام این ده نفر چنین است: خود انس، امیرالمومنین ع، ابوبکر، عمر، عثمان، عبدالرحمن بن عوف، زبیر، طلحه، سعد و سعید؛ و در برخی نقلها به جای سعد و سعید، سلمان و ابوذر است] پس آنان را خواندم و هنگامی که وارد شدند بدانها دستور نشستن بر آن بساط را داد. سپس علی ع را صدا کرد و مدتی طولانی با او نجواکنان سخن گفت و آنگاه علی ع برگشت و دوباره روی بساط نشست و فرمود: ای باد: ما را بر خود سوار کن.

پس باد ما را برداشت و آن بساط ما را روی خود به آرامی تکان می‌داد تا اینکه [حضرت علی ع] فرمود: ای باد ما را همینجا بگذار. سپس فرمود: آیا می دانید که شما در کدامین مکانید؟

گفتیم: خیر.

فرمود: اینجا جایگاه اصحاب کهف و رقیم است. بلند شوید و بدانان سلام کنید!

پس یکی یکی بلند شدیم و به آنان سلام گفتیم اما جوابمان را ندادند. سپس علی بن ابی‌طالب ع بلند شد و گفت: سلام بر شما ای جماعت صدیقان و شهداء! آنها گفتند: و علیک السلام و رحمة الله و برکاته.

من گفتم: آنها را چه می‌شود که جواب تو را دادند اما جواب سلام ما را ندادند؟

علی ع به آنها فرمود: چه شد که جواب برادرانم را ندادید؟

گفتند: ما جماعت صدیقان و شهداء بعد از مرگ با کسی سخن نگوییم مگر با انبیاء و اوصیاء.

سپس [حضرت علی ع] فرمود: ای باد ما را بر خود سوار کن!

پس ما را بر خود سوار کرد و روی خود به آرامی تکان می‌داد تا دوباره فرمود: ای باد ما را بر زمین بگذار. پس بر زمین گذاشت و بناگاه دیدیم در «حره» [= منطقه‌ای در مدینه] هستیم؛

حضرت علی ع فرمود: بشتابیم که نماز [جماعت به امامت] پیامبر را دریابیم؛ ما هم آمدیم و رسیدیم و پیامبر در آخر رکعتش داشت این آیه را می‌خواند «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً».

عیون المعجزات (ابن عبدالوهاب، قرن5 [یا: سید مرتضی])، ص14-15[12]؛

عمدة عیون صحاح الأخبار فی مناقب إمام الأبرار، ص372-373؛

الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، ج‏1، ص83[13]؛

سعد السعود، ص113[14]؛

مناقب آل أبی طالب، ج‏2، ص337-338[15]؛

الفضائل (لابن شاذان القمی)، ص164-166[16]؛

المناقب (للعلوی)، ص101-103؛

الثاقب فی المناقب، ص173-175[17]؛

الخرائج و الجرائح، ج‏1، ص211[18]؛

‏الکشف و البیان عن تفسیر القرآن (ثعلبی)، ج‏6، ص157[19]؛

الجامع لأحکام القرآن (قرطبی)، ج‏10، ص389

روایات مختلف این حکایت در مدینة معاجز الأئمة الإثنی عشر، ج‏1، ص179-194 تا حدودی جمع شده است.


 


 

[9] . و البته در مواقف دیگر آیات دیگری هم از سر مقدس ایشان به گوش رسیده است مانند بقیه آیات سوره کهف، و یا آیه «وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون‏» (شعراء/227) و آیه «وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا یَعْمَلُ الظَّالِمُون‏» (ابراهیم/42) و نیز آیه «لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّه‏» (کهف/39) (مدینة معاجز الأئمة الإثنی عشر، ج‏4، ص121-137؛ بحار الأنوار، ج‏45، ص304)

 

 متن بقیه پاورقیها را را در سایت مطالعه کنید

http://yekaye.ir/al-kahf-18-9/


یکشنبه 96 آبان 14 , ساعت 8:0 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

از آنجا که ان‌شاءالله امروز (یکشنبه، 1395/8/14) عازم سفر عتبات عراق و ان‌شاء الله نیل به زیارت اربعین هستم، حدود یک هفته کار کانال «یک آیه در روز» متوقف خواهد شد و ان‌شاءالله بعد از بازگشت، کار تدبر در آیات و تمسک به روایات ادامه می‌یابد.

امروز نوبت به آیه 10 سوره کهف رسیده بود؛ همان آیه‌ای که، زید بن ارقم می‌گوید: «من در حجره‌ام نشسته بودم که دیدم سر حسین ع را بر نیزه می‌بردند. چون به نزدیک من رسید شنیدم که این آیه را می‌خواند: ‌«آیا پنداشتی که اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟!» به خدا سوگند مو بر تنم سیخ شد و گفتم: به خدا سوگند سر تو - ای فرزند رسول خدا ص- عجیب‌تر است و عجیب‌تر.» (الإرشاد (للمفید)، ج‏2، ص118)

فَرُوِیَ عَنْ زَیْدِ بْنِ أَرْقَمَ أَنَّهُ قَالَ مُرَّ بِهِ عَلَیَّ وَ هُوَ عَلَى رُمْحٍ وَ أَنَا فِی غُرْفَةٍ فَلَمَّا حَاذَانِی سَمِعْتُهُ یَقْرَأُ أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً» فَقَفَّ وَ اللَّهِ شَعْرِی وَ نَادَیْتُ رَأْسُکَ وَ اللَّهِ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَعْجَبُ وَ أَعْجَبُ.

به همین مناسبت، و از آنجا که تا دقایقی دیگر از ایران خارج خواهم شد، امروز فقط متن و ترجمه آیه را گذاشتم و ان‌شاءالله احادیث و تدبرهای آن پس از بازگشت از این سفر معنوی انجام خواهد شد؛ و ان شاء الله در این زیارت اربعین، باز هم جهانیان عجایب دیگری از این امام دل‌ها را مشاهده خواهند کرد.

از همگان حلالیت می‌طلبم و ان‌شاءالله نایب‌الزیاره تمامی دوستداران اهل بیت ع خواهم بود.

 


شنبه 96 آبان 13 , ساعت 8:33 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

589) سوره کهف (18) آیه8 

وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَیْها صَعیداً جُرُزاً

ترجمه

و همانا ما آنچه را روی آن است قطعاً خاکی هموار [= بیابانی خشک زار] خواهیم کرد.

نکات ترجمه

«صَعیداً»

ماده «صعد» در اصل، بر تلفیقی از دو معنای «بالا رفتن» و «مشقت» دلالت می‌کند؛ چنانکه «صُعود» به معنای «رفتن به مکان مرتفع» می‌باشد.

«صَعَد» (وَ مَنْ یُعْرِضْ عَنْ ذِکْرِ رَبِّهِ یَسْلُکْهُ عَذاباً صَعَداً؛ جن/17) و «صَعود» (سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً؛ مدثر/17) به معنای گردنه صعب‌العبور است که انسان را به مشقت فراوان می‌اندازد، و تدریجا برای هر کار شاقّ و پرزحمتی به کار رفته است. (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص287؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص484)

و چون سیر الی الله سیری رو به بالا و متعالی است، ماده «صعد» برای حرکت به سوی خداوند استعاره گرفته شده است: «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ‏» (فاطر/10) (مفردات ألفاظ القرآن، ص484)

اما درباره معنای «صَعِید» (که در قرآن کریم، غیر از آیه فوق، در آیه «فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً» (نساء/43؛ مائده/6) و آیه «فَتُصْبِحَ صَعیداً زَلَقاً» (کهف/40) آمده است) بین اهل لغت اختلاف است:

برخی آن را به معنای «وجه الأرض: سطح زمین» گرفته و این دیدگاه را هم مطرح کرده‌اند که آن در اصل غباری بوده که از روی زمین برمی‌خواسته و بالا می‌رفته است (مفردات ألفاظ القرآن، ص484)

برخی گفته‌اند به معنای «پشت زمین (ظهر الارض)» و یا «راهی که هیچ گیاهی در آن نباشد» به کار می‌رود (مجمع‌البیان، ج6، ص694)

عده‌ای گفته‌اند که این کلمه هم در مورد «خاکی که روی سطح زمین است» به کار می‌رود؛ هم درباره خود «سطح و روی زمین (وجه الارض)»؛ و هم به معنای «راه و طریق» (المصباح المنیر، ج‏2، ص340؛ معجم مقاییس اللغة، ج‏3، ص287)

برخی هم همه این تحلیل‌ها را نادرست دانسته و بر این باورند «صعید» ‌بر وزن فعیل آن چیزی است که متصف به صفت صعود می‌شود و آن عبارت است از جهت و سمتی که به سمت بالا می‌باشد به طوری که صعود در مورد آن صدق ‌کند؛ و در مقابل زمینی است که فرورفته و رو به پایین باشد؛ و گاهی به زمین مسطحی که در مجاور یک وادی است «صعید» گویند چون «مرتفع بودن» و «رو به پایین بودن» امری نسبی است؛ و وجه تسمیه‌اش این بوده که در تلقی عرب تمیمی اراضی مرتفع از خبائث مصون بوده است چنانکه برای «مدفوع» کلمه «غائط» را (که در اصل به معنای گودال و زمینِ پست است) به کار می‌برند. (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص289)

ماده «صعد» و مشتقات آن جمعا 9 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

«جُرُزاً»

ماده «جرز» را در اصل به معنای قطع کردن دانسته‌اند چنانکه به شمشیر برنده «سیفٌ جُرَاز» می‌گویند و زمینِ «جُرُز» زمینی است که فاقد هر گونه گیاهی است گویی که هر گیاهی را در آن قطع کرده‌اند (معجم مقاییس اللغة، ج‏1، ص441) به تعبیر دیگر، به معنای زمینی است که هیچ گیاهی در آن نمی‌روید گویی گیاهانش را می‌خورد  (مجمع‌البیان، ج6، ص694) و از همین باب به کسی که وقتی سر سفره غذا می‌نشیند هیچ چیزی در سفره باقی نمی‌گذارد مرد یا زن «جَرُوز» گویند. (معجم مقاییس اللغة، ج‏1، ص441)

برخی تذکر داده‌اند که این ماده، نه در هر گونه قطع کردنی، بلکه قطع کردنی که در مقابل حالت طبیعی چیزی باشد به کار می‌رود؛ یعنی مثلا اقتضای طبیعی زمین گیاه داشتن و روییدن و سرسبزی بوده، و به این جهت به زمین بی‌آب و علف «جُرُز» گویند. (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص85)

این ماده در قرآن کریم، غیر از آیه فوق، تنها در آیه «نَسُوقُ الْماءَ إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُز (سجده/27) به کار رفته است.

حدیث

1) از امام باقر ع درباره تعبیر «صَعِیداً جُرُزاً» روایت شده است که مقصود [زمینی است که] هیچ گیاهی در آن نیست.

تفسیر القمی، ج‏2، ص31

وَ فِی رِوَایَةِ أَبِی الْجَارُودِ [عن أبی جعفر علیه السلام‏] فِی قَوْلِهِ تَعَالَى «صَعِیداً جُرُزاً» أَیْ لَا نَبَاتَ فِیهَا.


2) حدیثی طولانی از پیامبر اکرم ص خطاب به ابن‌مسعود روایت شده است که فرازهایی از آن قبلا گذشت.[1] در فرازی از این حدیث آمده است:

ابن مسعود! از مستیِ گناه برحذر باش؛ که همانا گناه مستی‌ای دارد همچون مستیِ شراب؛ بلکه مستی‌ای شدیدتر از آن که خداوند متعال می‌فرماید: «کر و لال و کورند پس آنان برنمی گردند» و می‌فرماید «البته ما آنچه را که بر زمین است زینتی برایش قرار دادیم تا آنان را بیازماییم که کدامیک از آنان کارش بهتر است؛ و همانا ما آنچه را روی آن است قطعاً خاکی هموار [= بیابانی خشک زار] خواهیم کرد.»

مکارم الأخلاق، ص453

عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: دَخَلْتُ أَنَا وَ خَمْسَةُ رَهْطٍ مِنْ أَصْحَابِنَا یَوْماً عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص‏

 یَا ابْنَ مَسْعُودٍ احْذَرْ سُکْرَ الْخَطِیئَةِ فَإِنَّ لِلْخَطِیئَةِ سُکْراً کَسُکْرِ الشَّرَابِ بَلْ هِیَ أَشَدُّ سُکْراً مِنْهُ یَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ» وَ یَقُولُ «إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَیْها صَعِیداً جُرُزاً».


3) کُلَیب روایت کرده است: نزد امام صادق ع بودیم که ایشان شروع به صحبت کردند و فرمودند:

هنگامی که روز قیامت شود خداوند بندگان را در یک سطح هموار و یکسان گرد آورد؛

و این گونه خواهد بود که به آسمان دنیا وحی می‌شود که با هر که در تو است هبوط کن؛ پس اهل آسمان دنیا به تعداد دو برابر آن کسانی از جن و انس و فرشتگان که در زمین هستند هبوط می‌کنند؛ سپس اهل آسمان دوم به اندازه دو برابر همه آنها هبوط می‌کنند و همین طور ادامه می‌یابد تا اینکه اهل هفت آسمان هبوط می‌کنند؛ پس جن و انس در میان هفت سراپرده از فرشتگان قرار می‌گیرند سپس منادی ندا می‌دهد «ای جماعت جن و انس! اگر توانستید از کرانه‏هاى آسمان‏ها و زمین بگذرید ...» (الرحمن/33) پس می‌نگرند و می‌بینند که هفت حلقه از فرشتگان آنان را احاطه کرده‌اند.

مجمع البیان، ج‏9، ص311

رَوَى مَسْعَدَةُ بْنُ صَدَقَةَ عَنْ کُلَیْبٍ قَالَ: کُنَّا عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَأَنْشَأَ یُحَدِّثُنَا فَقَالَ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ جَمَعَ اللَّهُ الْعِبَادَ فِی صَعِیدٍ وَاحِدٍ وَ ذَلِکَ أَنَّهُ یُوحِی إِلَى السَّمَاءِ الدُّنْیَا أَنِ اهْبِطِی بِمَنْ فِیکِ فَیَهْبِطُ أَهْلُ السَّمَاءِ الدُّنْیَا بِمِثْلَیْ مَنْ فِی الْأَرْضِ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الْمَلَائِکَةِ ثُمَّ یَهْبِطُ أَهْلُ السَّمَاءِ الثَّانِیَةِ بِمِثْلِ الْجَمِیعِ مَرَّتَیْنِ فَلَا یَزَالُونَ کَذَلِکَ حَتَّى یَهْبِطَ أَهْلُ سَبْعِ سَمَاوَاتٍ فَیَصِیرُ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ فِی سَبْعِ سُرَادِقَاتٍ مِنَ الْمَلَائِکَةِ ثُمَّ یُنَادِی مُنَادٍ یَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ الْآیَةَ فَیَنْظُرُونَ فَإِذَا قَدْ أَحَاطَ بِهِمْ سَبْعَ أَطْوَاقٍ مِنَ الْمَلَائِکَةِ.[2]


تدبر

1) «وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَیْها صَعیداً جُرُزاً»

این آیه حاوی تاکیدات فراوانی است:

§       «إنّ» (حرف مشبهه بالفعل)

§       «لـ» (لام مزحلقه)

§       استفاده از جمله اسمیه

§       استفاده از اسم فاعل (جاعلون) به جای فعل (جعلنا)

§       تکرار عبارت «ما علیها» (قبلا تعبیر «ما علی الارض» آمده بود؛ اکنون به جای اینکه بفرماید «لجاعلوه» فرمود «لجاعلون ما علیها»)

§       افزودن وصف «جُرُز» به «صعید» (خود کلمه صعید دلالت دارد بر زمین صاف و همواری که چیزی در آن نیست. کلمه جرز دوباره تاکیدی است بر خالی بودن و منقطع بودن از هر چیزی؛ توضیح بیشتر در نکات ترجمه)

تاملی با خویش

زمانی بر یک مطلب زیاد تاکید می‌شود که باورش برای مخاطب سخت باشد.

پس این یک واقعیت است که باید در آن به طور جدی تامل کنیم تا باور کنیم:

تمام زینت‌های زمین - که مهمترین عامل تفاوت انسانها در زمین بوده - موقتی و گذراست؛ زمانی می‌رسد که خداوند متعال حتما حتما حتما حتما حتما حتما هیچ و پوچ بودن همه آنها را به همگان نشان می‌دهد و زمین را همچون بیابانی هموار و بی‌آب و علف خواهند یافت که همه‌جایش یکسان است و تنها ما می‌مانیم و عملمان.


2) «وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَیْها صَعیداً جُرُزاً»

در بسیاری از احادیث وقتی می‌خواهند از عرصه قیامت سخن بگویند تعبیر می‌کنند که خداوند همه انسانها را در «صعید واحد»‌ جمع می‌کنند (مثلا حدیث3) و اگر فضل و برتری‌ای هست به اعمالشان است (مثلا جلسه346، حدیث1 http://yekaye.ir/al-balad-90-16-2/). در این آیه نیز تاکید می‌کند که همه زینت‌های زمین - که موجب می‌گردد عده‌ای آن را عامل برتری خود بر دیگران جلوه دهند - به صورت «صعید جرز» (سطح صاف و همواری که کاملا بی‌آب و علف است) در می‌آید.

شاید منظور این است که قیامت به گونه‌ای است که همه برتری‌های اعتباری کنار گذاشته می‌شود و تنها تفاوتی که بین انسانها می‌ماند تفاوت‌های واقعی بین آنهاست که ریشه در اعمال خودشان دارد.

نکته‌ای در باب تفاوت انسان‌ها و عدل الهی

از شبهاتی که برای بسیاری از افراد در باب عدل الهی هست این است که چرا خداوند انسانها را متفاوت آفریده است. یکی از ریشه‌های این شبهه این است که افق تحقق عدالت را در همین زندگی دنیوی جستجو می‌کنند؛ در حالی که واضح است که دنیا ظرفیت تحقق عدالت کامل را ندارد.

این دو آیه پاسخی به این شبهه است: خداوند زینت‌هایی را در زمین قرار داده است، که طبیعتا اینها موجب تفاوت انسانها می‌شود؛ اما آنچه به این زینت ها برمی گردد صرفا برای آزمایش انسانهاست نه عامل واقعی برتری آنها؛ و عرصه قیامت که باطن همه امور آشکار می‌شود همگان خواهند دید که این زینت‌ها صرفا عامل امتحان بود تا این تنوع ظاهری انسانها، نیازهای متقابل پدید آورد و امکان زندگی اجتماعی را مهیا کند؛ وگرنه در باطن امر، همگی در «سطح هموار و یکسان» بوده‌اند، و تنها چگونگی عمل خود آنهاست که آنها را متفاوت کرده است.


3) «ما عَلَى الْأَرْضِ زینَةً لَها ... أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً؛ ... صَعیداً جُرُزاً»

زیبایى گل‏ها و طبیعت فانى است، ولى کار نیک ماندگار است.


4) «وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَیْها صَعیداً جُرُزاً»

به زیبایى‏هاى ظاهرى دنیا مغرور نشویم، که همه با خاک یکسان مى‏شود.


5) «إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً؛ وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَیْها صَعیداً جُرُزاً»

علامه طباطبایی می‌فرمایند:

در این دو آیه، توضیح عجیبى درباره حقیقت زندگى بشر در زمین است:

و آن این است که جان انسان که حقیقتی ملکوتی است، به خودی خود، میل به زمین و بقای در آن ندارد، اما خداوند چنین تقدیر کرده که کمال و سعادت جاودانه او از راه اعتقاد و عمل حق تامین گردد، به همین جهت او را به زمین آورده و برای اینکه او در اینجا امتحان شود، این زمین را زینت داده است تا علاقه‌ای بین انسان و آن پیدا شود و امکان امتحان و ابتلای بشر مهیا گردد. هنگامی که این دوره امتحان بسر آید خداوند آن علاقه را از بین انسانها و مادیات محو نموده، آن زینت و زیبایى زمین را مى‏گیرد، و زمین به صورت خاکى خشک و بى‏گیاه درمی‌آورد که دیگر کسی رغبتی بدان نخواهد داشت.

در واقع، این دو آیه در ادامه آیات قبل، و نوعی تسلا دادن پیامبر است که این اندازه غم آنها را نخور که ایمان نمی‌آورند. این سنت ما بوده است که زمین را زینت دهیم تا امتحان شوند و نخواستیم که آنان را مجبور سازیم؛ و وقتی امتحان در کار است، عده‌ای مردود خواهند شد: دلبسته ظواهری می‌شوند که بعدا که حقیقت را نشانشان دادیم خودشان می‌فهمند که آن زیبایی‌ها ارزش دلبستن نداشت. (المیزان، ج13، ص240-241)




[1] . فرازهایی از این حدیث در جلسه68، حدیث1 http://yekaye.ir/nuh-071-21/ و جلسه77، حدیث2 http://yekaye.ir/al-hadeed-057-14/ و جلسه136، حدیث1 http://yekaye.ir/al-qiyamah-075-02/  و جلسه 158، حدیث1 http://yekaye.ir/al-jathiyah-045-23/  و جلسه162، حدیث2 http://yekaye.ir/al-isra-017-018/ و جلسه579، حدیث1 http://yekaye.ir/al-lail-92-19/ گذشت.

[2] . شاید این روایات را هم به نحوی بتوان ناظر به این آیه دانست:

وَ قِیلَ إِنَّ رَجُلًا مِنْ ثَقِیفٍ سَأَلَ النَّبِیَّ ص کَیْفَ تَکُونُ الْجِبَالُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَعَ عِظَمِهَا فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ یَسُوقُهَا بِأَنْ یَجْعَلَهَا کَالرِّمَالِ. (مجمع البیان، ج‏7، ص47)

 


جمعه 96 آبان 12 , ساعت 9:52 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

588) سوره کهف (18) آیه7

 إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً

ترجمه

البته ما آنچه را که بر زمین است زینتی برایش قرار دادیم تا آنان را بیازماییم که کدامیک از آنان کارش بهتر است؛

حدیث

1) سعید مسیب روایت کرده است که امام سجاد ع مردم را موعظه می‌کرد و هر جمعه در مسجد رسول الله ص آنان را به زهد در دنیا و توجه به کار آخرت تشویق می‌فرمود و از جمله می‌فرمود:

... پس ای بندگان خدا! تقوای الهی در پیش گیرید و بدانید که خداوند عز و جل شکوفه دنیا و امور دم دستیِ آن را برای هیچیک از اولیایش دوست نداشت و آنها را نه بدان ترغیب فرمود و نه به شکوفه‌های زودگذرش و شادی ظاهری‌اش؛ و همانا دنیا را آفرید و برای آن عده‌ای را آفرید تا در آن «آنها را بیازماید که کدامشان کارش بهتر است» برای آخرت.

الکافی، ج‏8، ص75 ؛ الأمالی( للصدوق)، ص506

حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى وَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ غَالِبٍ الْأَسَدِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَعِیدِ بْنِ الْمُسَیَّبِ قَالَ: کَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع یَعِظُ النَّاسَ وَ یُزَهِّدُهُمْ فِی الدُّنْیَا وَ یُرَغِّبُهُمْ فِی أَعْمَالِ الْآخِرَةِ بِهَذَا الْکَلَامِ فِی کُلِّ جُمُعَةٍ فِی مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ حُفِظَ عَنْهُ وَ کُتِبَ کَانَ یَقُولُ أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّهَ ...

فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یُحِبَّ زَهْرَةَ الدُّنْیَا وَ عَاجِلَهَا لِأَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِهِ وَ لَمْ یُرَغِّبْهُمْ فِیهَا وَ فِی عَاجِلِ زَهْرَتِهَا وَ ظَاهِرِ بَهْجَتِهَا وَ إِنَّمَا خَلَقَ الدُّنْیَا وَ خَلَقَ أَهْلَهَا «لِیَبْلُوَهُمْ» فِیهَا «أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا» لآِخِرَتِه‏.


2) امیرالمومنین ع در نامه‌ای به معاویه نوشت:

اما بعد، همانا خداوند سبحان دنیا را براى بعد از دنیا قرار داد، و اهل آن را در آن بیازمود تا معلوم دارد «کدام یک کارش بهتر است». نه چنین بود که ما را براى دنیا آفریده‏ باشند، و نه ما را به کوشش در آن امر کردند. ما را در دنیا گذاشتند تا ما را بدان بیازمایند و مبتلا سازند، و همانا خدا مرا به تو مبتلا کرد و تو را به من مبتلا نمود، و یکى از ما را حجت بر دیگرى مقرر فرمود. پس با تأویل قرآن [= سوءاستفاده معاویه از آیه33 سوره اسراء] در پى دنیا تاختى، و مرا بدانچه دست و زبان من در آن جنایتى نداشت متهم ساختى. تو و مردم شام آن دروغ را [که حضرت علی ع عامل قتل عثمان است!] ساختید و به گردن من انداختید. داناى شما نادانتان را بر انگیزاند و ایستاده‏تان نشسته‏ها را. پس در باره خود از خدا بترس و مهارت را به دست شیطان مده، و روى به آخرت نه که راه ما و تو آن راه است. و از آن بترس که خدا به زودى بر تو عذابی سهمگین فرستد که بنیادت را برکند و نژادت را نیست گرداند. من براى تو به خدا سوگند مى‏خورم - سوگندى که‏ آن را بر هم نمى‏زنم - اگر روزگار من و تو را فراهم آرد، همچنان بر سر راه تو مى‏مانم «تا خدا میان ما داورى کند و او بهترین داوران است‏» (اعراف/87)

نهج البلاغه، نامه55، (اقتباس از ترجمه شهیدی، ص343)

و من کتاب له ع إلى معاویة

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ الدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا وَ ابْتَلَى فِیهَا أَهْلَهَا لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا وَ لَا بِالسَّعْیِ فِیهَا أُمِرْنَا وَ إِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَى بِهَا وَ قَدِ ابْتَلَانِیَ اللَّهُ بِکَ وَ ابْتَلَاکَ بِی فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّةً عَلَى الْآخَرِ فَعَدَوْتَ عَلَى [طَلَبِ‏] الدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ الْقُرْآنِ [وَ طَلَبْتَنِی‏] فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ یَدِی وَ لَا لِسَانِی وَ [عَصَبْتَهُ‏] عَصَیْتَهُ أَنْتَ وَ أَهْلُ الشَّامِ بِی وَ أَلَّبَ عَالِمُکُمْ جَاهِلَکُمْ وَ قَائِمُکُمْ قَاعِدَکُمْ فَاتَّقِ اللَّهَ فِی نَفْسِکَ وَ نَازِعِ الشَّیْطَانَ قِیَادَکَ وَ اصْرِفْ إِلَى الآْخِرَةِ وَجْهَکَ فَهِیَ طَرِیقُنَا وَ طَرِیقُکَ وَ احْذَرْ أَنْ یُصِیبَکَ اللَّهُ مِنْهُ بِعَاجِلِ قَارِعَةٍ تَمَسُّ الْأَصْلَ وَ تَقْطَعُ الدَّابِرَ فَإِنِّی أُولِی لَکَ بِاللَّهِ أَلِیَّهً غَیْرَ فَاجِرَةٍ لَئِنْ جَمَعَتْنِی وَ إِیَّاکَ جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ لَا أَزَالُ بِبَاحَتِکَ حَتَّى یَحْکُمَ اللَّهُ بَیْنَنا وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ.[1]


3) عمار یاسر می‌گوید: شنیدم که رسول الله ص به علی ع فرمود: ای علی! خداوند تو را به زینتی مزین فرمود که بندگان به بهتر از آن مزین نشده‌اند:

دنیا را منفور تو قرار داد و تو را زاهد نسبت به آن گرداند؛

و نیازمندان را محبوب تو گرداند و تو راضی شدی که آنان پیرو تو باشند و آنان هم به امامت تو راضی شدند.

و از ابن‌مسعود نقل شده که در مورد آیه «البته ما آنچه را که بر زمین است زینتی برایش قرار دادیم» ‌می‌گفت:

زینت زمین مردانِ‌ [نامی] اند؛ و زینت مردان علی بن ابی‌طالب ع است.

شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏1، ص458-459

حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ الْأَصْبَهَانِیُّ إِمْلَاءً  قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ الْخَزَّازُ [حَدَّثَنَا] الْحُسَیْنُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الْحِیرِیُ‏  [حَدَّثَنَا] الْقَاسِمُ بْنُ خَلِیفَةَ [حَدَّثَنَا] حَمَّادُ بْنُ سَوَّارٍ، عَنْ عِیسَى بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَزَوَّرِ، عَنْ أَبِی مَرْیَمَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ یَاسِرٍ  قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ لِعَلِیٍّ:

یَا عَلِیُّ إِنَّ اللَّهَ زَیَّنَکَ بِزِینَةٍ- لَمْ یُزَیِّنِ الْعِبَادَ بِأَحْسَنَ مِنْهَا، بَغَّضَ إِلَیْکَ الدُّنْیَا، وَ زَهَّدَکَ فِیهَا، وَ حَبَّبَ إِلَیْکَ الْفُقَرَاءَ فَرَضِیتَ بِهِمْ أَتْبَاعاً- وَ رَضُوا بِکَ إِمَاماً.

أَخْبَرَنَا عَقِیلُ بْنُ الْحُسَیْنِ، قَالَ: أَخْبَرَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ قَالَ: حَدَّثَنَا عُبَیْدُ اللَّهِ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ خُرَّزَادَ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مَنْصُورٍ الرَّمَادِیُّ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ، عَنْ مَعْمَرٍ، عَنْ قَتَادَةَ عَنْ عَطَاءٍ عَنْ [عَبْدِ اللَّهِ‏] بْنِ مَسْعُودٍ فِی قَوْلِهِ تَعَالَى: «إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِینَةً لَها» قَالَ:

زِینَةُ الْأَرْضِ الرِّجَالُ وَ زِینَةُ الرِّجَالِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِب.[2]


تدبر

1) «إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زینَةً لَها»

آنچه را روی زمین است، خداوند  زمین قرار داده است، نه زینت انسان؛

زینت انسان، آن است که به اینها دل نبندد (حدیث3)؛

اهمیت و ارزش انسان، به دلش است؛ و زینتِ دلِ انسان، ایمان است (حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی‏ قُلُوبِکُم‏؛ حجرات/7)

نکته تخصصی انسان‌شناسی

کسی که خود را نشانته؛ و خود حقیقیِ خویش را گم کرده، زینت زمین (طلا و جواهر و باغ و ...) را زینت خود قلمداد می‌کند؛ و بر سر آن با دیگران نزاع می‌کند و زندگی انسان را در افق «تنازع بقا» می‌فهمد.

چه زیبا سروده است ملای رومی:

همچو شیری صید خود را خویش کن          ترک عشوه‌ی اجنبی و خویش کن ...

در زمین مردمان خانه مکن                       کار خود کن کار بیگانه مکن

کیست بیگانه تن خاکی تو                       کز برای اوست غمناکی تو

تا تو تن را چرب و شیرین می‌دهی             جوهر خود را نبینی فربهی

گر میان مشک تن را جا شود                    روز مردن گند او پیدا شود

مشک را بر تن مزن بر دل بمال                  مشک چه بود نام پاک ذوالجلال

آن منافق مشک بر تن می‌نهد                     روح را در قعر گلخن می‌نهد

بر زبان، نام حق و در جانِ او                    گندها از فکرِ بی‌ایمان او ...

چون تو جزو دوزخی پس هوش دار           جزو سوی کل خود گیرد قرار

ور تو جزو جنتی ای نامدار                      عیش تو باشد ز جنت پایدار ...

ای برادر تو همان اندیشه‌ای                      ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گل است اندیشة تو گلشنی                  ور بود خاری تو هیمة گلخنی

https://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar2/sh9/


2)‌ «إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»

زینت‌های دنیا، در چشم دنیازدگان زینت و جذاب است و دلشان را می‌برد؛ اما در دیده انسان خداشناسِ آخرت‌باور، این زینت‌ها، به خودی خود، نه خوب است و نه بد؛ بلکه مایه ابتلا و آزمایش است:

نه‌تنها برای اینکه معلوم شود که چه کس کار خوب می‌کند و چه کس کار بد؛

بلکه معلوم شود که در میان خوبان هم چه بهتر عمل می‌کند (أحسن عملا)


3) «إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»

خداوند وقتی زیبایی‌های روی زمین قرار می‌داد؛ بلکه وقتی آسمانها و زمین را می‌آفرید (وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی‏ سِتَّةِ أَیَّامٍ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلا؛ هود/7)، دغدغه‌اش انسان بود؛

در واقع، جهان را برای انسان آفرید و زینت داد؛

اما معنای این سخن آن نیست که «پس انسانها هر کاری می‌توانند بکنند»!؛

بلکه در هر دو مورد فرمود:

«هدف این بود که آنها [= شما] را بیازماید که چه کسی از حیث عمل نیکوتر است»

نکته تخصصی انسان‌شناسی

همه نظامات عالم برای این آفریده شده است که انسان بیاید و آزمونی بدهد و به کمال نهایی برسد. البته معنای آزمون دادن این است که عده‌ای هم رفوزه شوند؛ اما هدف برگزارکنندگان آزمون، هیچگاه اینان نیستند؛ بلکه هدف شناسایی و شناساندن آنانی است که برترین نمره را می‌گیرند.

ظاهرا بدین معناست که می‌گویند: پیامبر خاتم ص و اهل بیت ایشان ع هدف و منظور خدا از خلقت عالَم و آدم بوده است.

سخنی با اهل معرفت

یکی از اساتید ما می‌گفت: «از بهترین کتاب‌های روی کره زمین، «بصائر الدرجات» (صفار، م290) و «الخرائج و الجرائح‏» (قطب‌الدین راوندی، م573) است.» [هردو کتاب مملو از روایاتی در فضیلت و مقام حضرت محمد و آل محمد ص است.] (1)

افرادی که افق انسان را در بهره‌مندی از زینت زمین محدود می‌کنند، می‌پندارند که این روایات غلوآمیز است (روایاتی که بسیاری از آنها با سندهای معتبر در کتب دیگر، اما به طور پراکنده، آمده است)؛ در حالی که اهمیت این دو کتاب از این روست که انسان با خواندن آنها به مقام و ارزش «انسان» پی می‌برد و می‌فهمد «أحسن عملاً» تا چه افق‌هایی راه دارد. اهل بیت ع «انسان» بودند و به چنین مقاماتی رسیدند و این مقامات برای «انسانِ خلیفة‌الله» دست‌یافتنی است.

آری، اگر کسی در خداشناسی بقدری کوته‌بین است که با دیدن مقامات معنوی اهل بیت ع گمان می‌کند که نعوذ بالله آنان خدا هستند، خواندن چنین کتاب‌هایی بر او حرام است؛ اما کسی که بر زبان دلش همواره ذکر «سبحان الله» جاری است، و می‌داند که «الله اکبر» نه فقط یعنی «الله اکبر من کل شیء: خدا بزرگتر از هر چیزی است»، بلکه یعنی «الله اکبر من أن یوصَف: خدا بزرگتر از آن است که وصف شود» (کافی، ج1، ص118)[3]؛ می‌فهمد که پیامبر ص و اهل بیت ع در مقابل خداوند هیچ‌اند و بین این مقامات - که گاه در نظر ما دست‌نیافتنی می‌نماید - تا ذات اقدس خداوند، چه فاصله بی‌نهایتی است!

تذکری تاریخی

برخی گمان می‌کنند ملاک باور معتبر و صحیح شیعی، باورهای امثال شیخ صدوق و شیخ طوسی است؛ و گمان می‌کنند با گذر زمان، باور علمای شیعه به غلو کشیده شده!

با اینکه در جلالت قدر آن بزرگواران و نقش آنها در حفظ میراث شیعه تردیدی نیست؛ اما فروکاستن معرفت معصومین ع در حد اینان، ظلم به هر دو است. همین شیخ صدوق ع از پیامبر اکرم ص و امام صادق ع روایت کرده که ترغیب می‌کرد که «سخن مرا به دیگران برسانید، چون چه‌بسا شما حقیقت آن را نفهمید و دیگران بفهمند». (الأمالی (للصدوق)، ص350).[4] طبیعی است که در طول قرن‌ها علمای شیعه بر احادیثی که همین افراد و دیگران روایت کرده‌اند بیندیشند و فهم‌های عمیق‌تر کم‌کم برای همگان عادی شود و در گذر زمان، فهم جامعه شیعی به افق‌هایی برسد که آن زمان، گاه برای حتی شاگردان اهل بیت ع قابل هضم نبوده است.

معیار صحت یک باور شیعی، استناد معتبر آن به قول معصوم ع است، نه صرفاً باور فلان و بهمان عالم شیعه.

پی‌نوشت

(1) منظور این نیست که تمام روایات آن دو کتاب بی‌استثناء معتبر است؛ هیچ عالم شیعه‌ای چنین باوری را حتی در مورد «کافی» که معتبرترین کتاب شیعیان است، ندارد.


4) «لَمْ یُؤْمِنُوا ... ما عَلَى الْأَرْضِ زینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ»

[یک] دلیل ایمان نیاوردن، سرمستى به جلوه‏هاى دنیاست. (تفسیر نور، ج‏7، ص142)


5) «زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ»

زینت‏ها، وسیله‏ى آزمایش است تا معلوم شود چه کسى فریفته شده و خود را مى‏فروشد و چه کسى با قناعت و زهد و برخورد کریمانه، آنها را مقدّمه‏ى عمل صالح قرار مى‏دهد. (تفسیر نور، ج‏7، ص143)


6) «أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»

کیفیّت عمل مهم است، نه مقدار و کمّیت آن. «أَحْسَنُ عَمَلا»، نه «أکثر عملا» (تفسیر نور، ج‏7، ص143)

این را در کانال نگذاشتم

7) «لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»

اینکه خداوند می‌فرماید «کدامشان به لحاظ عمل نیکوتر است» نشان می‌دهد که خداوند از انسانها انتظار عمل صالح دارد و اعمال انسانها به خودشان برمی‌گردد و این خلاف نظر کسانی است که انسان را مجبور می‌پندارند. (مجمع‌البیان، ج6، ص695)

به تعبیر دیگر،

آزمایش، نشانه‏ى اختیار انسان است. (تفسیر نور، ج‏7، ص143)



[1] . در خطبه144 نهج‌البلاغه هم حضرت ع می‌فرمایند:

بَعَثَ اللَّهُ رُسُلَهُ بِمَا خَصَّهُمْ بِهِ مِنْ وَحْیِهِ وَ جَعَلَهُمْ حُجَّةً لَهُ عَلَى خَلْقِهِ لِئَلَّا تَجِبَ الْحُجَّةُ لَهُمْ بِتَرْکِ الْإِعْذَارِ إِلَیْهِمْ فَدَعَاهُمْ بِلِسَانِ الصِّدْقِ إِلَى سَبِیلِ الْحَقِّ أَلَا إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ کَشَفَ الْخَلْقَ کَشْفَةً لَا أَنَّهُ جَهِلَ مَا أَخْفَوْهُ مِنْ مَصُونِ أَسْرَارِهِمْ وَ مَکْنُونِ ضَمَائِرِهِمْ وَ لَکِنْ لِیَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا فَیَکُونَ الثَّوَابُ جَزَاءً وَ الْعِقَابُ بَوَاءً أَیْنَ الَّذِینَ زَعَمُوا أَنَّهُمُ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ دُونَنَا کَذِباً وَ بَغْیاً عَلَیْنَا أَنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَ وَضَعَهُمْ وَ أَعْطَانَا وَ حَرَمَهُمْ وَ أَدْخَلَنَا وَ أَخْرَجَهُمْ بِنَا یُسْتَعْطَى الْهُدَى وَ یُسْتَجْلَى الْعَمَى إِنَّ الْأَئِمَّةَ مِنْ قُرَیْشٍ غُرِسُوا فِی هَذَا الْبَطْنِ مِنْ هَاشِمٍ لَا تَصْلُحُ عَلَى سِوَاهُمْ وَ لَا تَصْلُحُ الْوُلَاةُ مِنْ غَیْرِهِمْ.

[2] . در مناقب آل أبی طالب، ج‏2، ص107 این مطلب ابن‌مسعود با سند نزدیکتر نقل شده است:

عَبْدُ الرَّزَّاقِ عَنْ مَعْمَرٍ عَنْ قَتَادَةَ عَنْ عَطَاءٍ عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ فِی قَوْلِهِ «إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا» قَالَ زِینَةُ الْأَرْضِ الرِّجَالُ وَ زِینَةُ الرِّجَالِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ.

[3] . عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَجُلٌ عِنْدَهُ اللَّهُ أَکْبَرُ فَقَالَ اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ أَیِّ شَیْ‏ءٍ فَقَالَ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع حَدَّدْتَهُ فَقَالَ الرَّجُلُ کَیْفَ أَقُولُ قَالَ قُلْ اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَفَ.

وَ رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مَرْوَکِ بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ جُمَیْعِ بْنِ عُمَیْرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَیُّ شَیْ‏ءٍ اللَّهُ أَکْبَرُ فَقُلْتُ اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ فَقَالَ وَ کَانَ ثَمَّ شَیْ‏ءٌ فَیَکُونُ أَکْبَرَ مِنْهُ فَقُلْتُ وَ مَا هُوَ قَالَ اللَّهُ أَکْبَرُ مِنْ أَنْ یُوصَفَ.

[4] . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَکِّلِ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ السَّعْدَآبَادِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ الْبَزَنْطِیِّ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی یَعْفُورٍ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ: خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ ص النَّاسَ فِی الْحِجَّةِ الْوَدَاعِ بِمِنًى فِی الْمَسْجِدِ الْخَیْفِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ نَضَّرَ اللَّهُ عَبْداً سَمِعَ مَقَالَتِی فَوَعَاهَا ثُمَّ بَلَّغَهَا مَنْ لَمْ یَسْمَعْهَا فَرُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ غَیْرِ فَقِیهٍ وَ رُبَّ حَامِلِ فِقْهٍ إِلَى مَنْ هُوَ أَفْقَهُ مِنْهُ.


 


   1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ