قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
پسر آدم وصىّ خود در مال خویش باش ، و در آن چنان کن که خواهى پس از تو کنند . [نهج البلاغه]
 
یادداشت ثابت - سه شنبه 95 دی 8 , ساعت 10:8 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

سایت یک آیه در روز راه‌اندازی شد:

yekaye.ir

yekaaye.ir

ان‌شاءالله بزودی مطالب جدید تنها در آن سایت بارگذاری خواهد شد.

لینک کانال یک آیه در روز:      https://telegram.me/YekAaye

  کانال «یک آیه در روز- گزیده»حاوی گزیده‌ای از مطالب: https://telegram.me/YekAayah


دوشنبه 96 فروردین 7 , ساعت 11:47 عصر

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ‏؛ لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ[1]

366) سوره قیامت (75) آیه 1

ترجمه

به نام خداوند رحمت‌گستر که رحمتش همیشگی است؛ سوگند می‌خورم به روز قیامت؛

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«لا أُقْسِمُ»

درباره این تعبیر قبلا در جلسه 136 (قیامت/2 http://yekaye.ir/al-qiyamah-075-02/) و جلسه330 (بلد/1 http://yekaye.ir/al-balad-90-1/) توضیح داده شد.

«الْقِیامَةِ»

از ماده «ق‌وم» است. این ماده در زبان عربی در دو معنای اصلی به کار رفته است: یکی به معنای «جماعتی از مردم» [قوم و قبیله] و دیگری به معنای برخاستن (انتصاب) و عزم و تصمیم (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص43). برخی اصل این ماده را در معنای نقطه مقابل نسشتن (قعود)، یعنی برخاستن و به کاری اقدام کردن (فعلیة العمل)، دانسته و توضیح داده‌اند که معنای اول آن از زبان سریانی وارد عربی شده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص341-344)

از این ماده مشتقات قرآنی فراوانی به کار رفته است:

«قیام» مصدر ثلاثی مجرد از این ماده است که انحای مختلفی دارد: یا «قیام به چیزی» است یا «قیام بر چیزی» و یا قیام به معنای «عزم به کاری» ویا به معنای اسم برای «چیزی که امور دیگر بدان تکیه می‌زنند» (مفردات ألفاظ القرآن، ص690-691):

-         قیام به چیزی [همان معنای «ایستادن» می‌دهد] مانند  «مِنْها قائِمٌ وَ حَصِیدٌ» (هود/100) ، «ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوها قائِمَةً عَلى‏ أُصُولِها» (حشر/5) «الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً» (آل عمران/191)

-         قیام بر چیزی، به معنای مراعات کردن و حفظ و مراقبت از آن چیز است، که در این صورت غالبا با حرف «علی» می‌آید؛ مثلا: «أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى‏ کُلِّ نَفْسٍ بِما کَسَبَت‏» (رعد/33) یا تعبیر «إِلَّا ما دُمْتَ عَلَیْهِ قائِماً» (آل عمران/75) که این دومی به معنای در طلب آن مطلب ثابت قدم ماندن است.

-       قیام به معنای تصمیم و عزم به انجام کاری، مانند «إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ» (مائده/6) ویا «یُقِیمُونَ الصَّلاةَ» (مائده/55) یعنی دائما آن را انجام می‌دهند و بر آن محافظت دارند؛ (بیتن تعبیر قیام به نماز و اقامه نماز تفاوتی هست که در ادامه توضیح داده می‌شود)

-       «قیام» و «قِوام» به معنای اسم برای چیزی که بدان تکیه زده می‌شود و موجب ایستاده ماندن چیز دیگری می‌شود و قوام‌بخش آن است؛ مانند : «وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتِی‏ جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ قِیاماً» (نساء/5) ویا «جَعَلَ اللَّهُ الْکَعْبَةَ الْبَیْتَ الْحَرامَ قِیاماً لِلنَّاسِ‏» (مائده/97)

 «قیامة» (قیامت) که به معنای برپایی آن ساعت خاص است (وَ یَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ؛ روم/12)، از «قیام» به اضافه «ة» (که علامت «دفعه» است) درست شده، یعنی آنجایی است که انسان یکدفعه قیام می‌کند (مفردات ألفاظ القرآن، ص691)

«مَقام» به معنای مکانی است که شخص در آن جا می‌ایستد، معادل کلمه «جایگاه» (لا مَقامَ لَکُمْ فَارْجِعُوا، أحزاب/13؛ إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقامٍ أَمِینٍ‏، دخان/51)، که به «جایگاه» از آن جهت که در آن می‌ایستند «مقام»؛ و از آن جهت که در آن می‌نشینند «مَقعد» (فی‏ مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیکٍ مُقْتَدِر؛ قمر/55) گفته می‌شود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص692)

«إِقامَة» در یک مکان هم به معنای ثابت ماندن در آنجاست، (عَذابٌ مُقِیمٌ؛ هود/39) و بر همین اساس «اقامة یک چیز» به معنای حق آن را به طور کامل ادا کردن می‌باشد «قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لَسْتُمْ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ حَتَّى تُقِیمُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِیلَ‏» (مائده/68) و «مُقَامَة» (الَّذِی أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ‏؛ فاطر/35) هم به همان معنای «اقامت» است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص692)

با این توضیح معلوم می‌شود که در مورد رفتن به سراغ نماز، اگر از مصدر «قیام» استفاده شود، صرفا به معنای به نماز ایستادن است و لزوما بار معنایی مثبت ندارد، مانند «وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا کُسالى‏» (نساء/ 142)؛ اما وقتی از مصدر «اقامه» استفاده می‌شود به معنای حق آن را به طور کامل ادا کردن است و لذا بار معنایی مثبت دارد، مانند: «رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاةِ» (إبراهیم/40) «فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ» (توبه/11). (مفردات ألفاظ القرآن، ص693). [2]

«قیّم» و «قیّوم» هم هر دو از قیام گرفته شده؛ «قَیّم» صفت است، به معنای کسی که دیگری به او تکیه داده و پابرجا گردیده و قوام کارش به اوست؛ مانند «ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ»[3] (یوسف/40) یا «فِیها کُتُبٌ قَیِّمَةٌ» (بینة/3) و «قیّوم» صیغه مبالغه در همین معنا می‌باشد (اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّوم‏؛ بقره/214). (مفردات ألفاظ القرآن، ص691؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص343)

این ماده و مشتقات آن 660 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) از امام باقر ع روایت شده است:

کسی که بر خواندن [سوره] «لا أُقْسِمُ» مداومت بورزد و همواره بدان عمل نماید، خداوند عز و جل او را همراه با رسول خدا ص از قبرش در بهترین صورت برمی‌انگیزاند و به او بشارت می‌دهد و در روی او می‌خندد تا از صراط و میزان عبور کند.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص121؛ تفسیر جوامع الجامع، ج‏4، ص399

أَبِی ره قَالَ حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ عَن‏ الْحَسَنِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْعَلَاءِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: مَنْ أَدْمَنَ قِرَاءَةَ لا أُقْسِمُ وَ کَانَ یَعْمَلُ بِهَا بَعَثَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص مِنْ قَبْرِهِ فِی أَحْسَنِ صُورَةٍ وَ یُبَشِّرُهُ وَ یَضْحَکُ فِی وَجْهِهِ حَتَّى یَجُوزَ عَلَى الصِّرَاطِ وَ الْمِیزَانِ.[4]


2) روایت شده که شخصی به نام یزید بن سلام سوالاتی را از پیامبر اکرم ص پرسید. از جمله اینکه:

گفت: از دنیا به من خبر بده که چرا دنیا نامیده شد؟

فرمود: دنیا ، دنی [پست]  است، و دونِ [= پایین‌تر و پست‌تر از] آخرت آفریده شد؛ و اگر همراه آخرت آفریده می‌شد اهل آن فانی نمی‌شدند همان طور که اهل آخرت فانی نمی‌شوند.

پرسید: پس، از قیامت به من بگو؛ که چرا قیامت نامیده شد؟

فرمود: چون در آن، قیام خلق برای حساب رخ می‌دهد.

گفت: پس چرا آخرت آخرت نامیده شد؟

فرمود: چون متاخر است، بعد از دنیا می‌آید؛ سالهایش وصف نمی‌شود و ایامش به شماره در نمی‌آید و ساکنانش نمی‌میرند.

علل الشرائع، ج‏2، ص470

حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ یَحْیَى بْنِ ضُرَیْسٍ الْبَجَلِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ عُمَارَةُ السَّکُونِیُّ السُّرْیَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ عَاصِمٍ بِقَزْوِینَ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ هَارُونَ الْکَرْخِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یَزِیدَ بْنِ سَلَّامِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ مَوْلَى رَسُولِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ یَزِیدَ قَالَ حَدَّثَنِی یَزِیدُ بْنُ سَلَّامٍ أَنَّهُ سَأَلَ رَسُولَ اللَّهِ ص ...[5]

قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنِ الدُّنْیَا لِمَ سُمِّیَتِ الدُّنْیَا؟

قَالَ الدُّنْیَا دَنِیَّةٌ خُلِقَتْ مِنْ دُونِ الْآخِرَةِ وَ لَوْ خُلِقَتْ مَعَ الْآخِرَةِ لَمْ یَفْنَ أَهْلُهَا کَمَا لَا یَفْنَى أَهْلُ الْآخِرَةِ.

قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنِ الْقِیَامَةِ لِمَ سُمِّیَتِ الْقِیَامَةَ؟

قَالَ لِأَنَّ فِیهَا قِیَامَ الْخَلْقِ لِلْحِسَابِ.

قَالَ فَأَخْبِرْنِی لِمَ سُمِّیَتِ الْآخِرَةُ آخِرَةً؟

قَالَ لِأَنَّهَا مُتَأَخِّرَةٌ تَجِی‏ءُ مِنْ بَعْدِ الدُّنْیَا لَا تُوصَفُ سنیها [سِنِینُهَا] وَ لَا تُحْصَى أَیَّامُهَا وَ لَا یَمُوتُ سُکَّانُهَا.

تدبر

1) «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ‏؛ لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ»

مقصود از «لا» در ابتدای «لا اقسم ...» چیست؟

الف. «لا» زائد (برای تاکید) است و معنایش این است که «سوگند می‌خورم به ...» (ابن عباس و سعید بن جبیر، به نقل مجمع البیان، ج‏10، ص597؛‌ تفسیر القمی، ج2، ص329)[6]

ب. «رد» بر کسانی است که منکر رستاخیز هستند[7]؛ گویی ابتدا می‌فرماید: نه چنین است که گمان می‌کنید، و سپس سوگند را شروع می‌کند؛ تا تفاوتی باشد بین سوگندی که ابتدا به ساکن انجام می‌شود با سوگندی که در مقابل کسانی که با مطلب مخالف‌اند اقامه می‌گردد. (مجمع البیان، ج‏10، ص597) و گفتن «لا» قبل از سوگند خوردن در عربی متداول است، مانند «لا واللّه» [در فارسی هم تعبیر «نه به خدا»‌ رایج است] (معانی القرآن، ج‏3، ص207)

ج. به معنای «سوگند نمی‌خورم» است و درباره چرایی این تعبیر هم دو نظر بیان شده است (مجمع البیان، ج‏10، ص597):

ج.1. چون مطلب با دلایل عقلی و نقلی بقدری واضح است که سوگند خوردن نیاز ندارد.

ج.2. چون شما آن را باور ندارید و بدان اقرار نمی‌کنید.

د. ...


2) «لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ»

قبلا بارها بیان شد که وقتی در جایی سوگندی خورده می‌شود هم دلالت بر عظمت و اهمیت آن چیزی دارد که بدان سوگند خورده شده، و هم دلالت دارد بر اهمیت آن چیزی که به خاطر آن سوگند خورده شده (= جواب قسم).

در اینجا جواب قسم محذوف است و عموم مفسران اتفاق نظر دارند که سیاق آیات دلالت دارد که آن محذوف، عبارتِ «لَتُبعَثُنّ: حتما مبعوث خواهید شد» می‌باشد؛ و علت حذف را این داسنته‌اند که با این حذف کردن و نامش را نبردن، به نحو کنایه‌ای بر عظمت و بزرگی آن تاکید می‌شود (المیزان، ج‏20، ص104)

بدین ترتیب، معنای آیه چنین می‌شود:

«سوگند می‌خورم به روز قیامت که شما حتما برانگیخته خواهید شد»

اگر توجه کنیم که «قیامت» دلالت بر همان معنای رستاخیز و بپا خاستن دارد، آنگاه نکته جالب توجه این است که در اینجا، چیزی که بدان سوگند خورده شده، با چیزی که برای تاکید بر آن سوگند خورده شده، یکی است: سوگند به روز رستاخیز که شما رستاخیزی در پیش دارید.

اما چرا؟

الف. شاید می‌خواهد نشان دهد که مساله قیامت بقدری واضح و آشکار است، که با توجه دادن به آن، وجودش غیرقابل انکار خواهد بود. (قریب به مضمون «إِنْ کُنْتُمْ فی‏ رَیْبٍ مِنَ الْبَعْث‏ ...؛ حج/5» که می‌خواهد بفرماید برانگیخته شدن اصلا جای تردید ندارد. توضیح در جلسه310، تدبر7 http://yekaye.ir/al-hajj-22-5/)

ب. ...


3) «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ‏؛ لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ»

گاه فضای انکار بقدری در میان ما آدمیان شدید است که:

خداوند رحمان و رحیم، اولا برای اینکه ما باور کنیم مجبور می‌شود سوگند یاد کند؛

و ثانیا قبل از اینکه سوگندش را هم بیان کند، مجبور است با تعبیر «لا» ابتدا با این انکار ما مخالفت کند و بفرماید چنین نیست که شما گمان می‌کنید!



[1] . قرأ القواس لأقسم و الباقون «لا أُقْسِمُ» و لم یختلفوا فی الثانی أنه «وَ لا أُقْسِمُ» (مجمع البیان، ج‏10، ص595) نحاس قرائت «لأقسم» را به حسن بصری و اعرج نسبت داده است (إعراب القرآن، ج‏5، ص51)

[2] . در باب وجه تسمیه «قیمت» و نسبت آن با ماده «قوم» توضیحی در کتب لغت نیافتم. البته اینکه «تقویم» به معنای «ارزیابی کردن» از مفهوم «تعیین قیمت» گرفته شده را همگی اشاره کرده اند، اما اینکه چرا «قیمت» را قیمت نامیدند چیزی گفته نشده است.

[3] . البته «قیّمة» در آیه «وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ» (بینة/5) مضاف الیه است نه صفت؛ و لذا گفته‌اند مقصود از آن امت قائم به قسط است که در آیاتی مانند «کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ» (آل عمران/110) و «کُونُوا قَوَّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ‏» نساء/135) بدان اشاره شده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص691)

[4] .  در تفسیر جوامع الجامع، ج‏4، ص399 روایت زیر را هم در فضیلت این سوره ذکر کرده است:

فى حدیث أبىّ: و من قرأ سورة القیامة شهدت له أنا و جبرئیل یوم القیامة أنه کان مؤمنا بیوم القیامة.

در نفسیر برهان از کتاب خواص القران، علاوه بر نقل روایت فوق از رسول خدا ص، روایات زیر را هم در فضیلت این سوره ذکر کرده است:

و من (خواص القرآن): روی عن النبی (صلى الله علیه و آله) أنه قال: «من قرأ هذه السورة شهدت له أنا و جبرئیل یوم القیامة أنه کان موقنا بیوم القیامة، و خرج من قبره و وجهه مسفر عن وجوه الخلائق، یسعى نوره بین یدیه، و إدمان قراءتها یجلب الرزق و الصیانة و یحبب إلى الناس».

و قال الصادق (علیه السلام): «قراءتها تخشع و تجلب العفاف و الصیانة، و من قرأها لم یخف من سلطان، و حفظ فی لیله- إذا قرأها- و نهاره بإذن الله تعالى». (البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏5، ص533)

درباره خواندن این سوره و آداب آن روایات زیر قابل توجه است:

استحباب خواندن آن در رکعت اول نماز عشاء: أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ الْخَزَّازِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع الْقِرَاءَةُ فِی الصَّلَاةِ فِیهَا شَیْ‏ءٌ مُوَقَّتٌ قَالَ لَا إِلَّا الْجُمُعَةَ تُقْرَأُ بِالْجُمُعَةِ وَ الْمُنَافِقِینَ قُلْتُ لَهُ فَأَیُّ السُّوَرِ تُقْرَأُ فِی الصَّلَوَاتِ قَالَ أَمَّا الظُّهْرُ وَ الْعِشَاءُ الْآخِرَةُ تُقْرَأُ فِیهِمَا سَوَاءً وَ الْعَصْرُ وَ الْمَغْرِبُ سَوَاءً وَ أَمَّا الْغَدَاةُ فَأَطْوَلُ وَ أَمَّا الظُّهْرُ وَ الْعِشَاءُ الْآخِرَةُ- فَ سَبِّحِ اسْمَ رَبِّکَ الْأَعْلَى وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها وَ نَحْوُهُمَا وَ أَمَّا الْعَصْرُ وَ الْمَغْرِبُ- فَ إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ وَ نَحْوُهُمَا وَ أَمَّا الْغَدَاةُ فَ عَمَّ یَتَساءَلُونَ وَ هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ الْغاشِیَةِ وَ لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ وَ هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ. (تهذیب الأحکام، ج‏2، ص95)

استحباب گفتن سبحانک اللهم بعد از قرائت آن: 5- حَدَّثَنَا تَمِیمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ تَمِیمٍ الْقُرَشِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِیٍّ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ سَمِعْتُ رَجَاءَ بْنَ أَبِی الضَّحَّاکِ یَقُول‏ ... وَ کَانَ [الرضا ع] إِذَا قَرَأَ لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ  قَالَ عِنْدَ الْفَرَاغِ مِنْهَا سُبْحَانَک‏.

[5] . فَقَالَ لَهُ لِمَ سُمِّیَ الْفُرْقَانُ فُرْقَاناً قَالَ لِأَنَّهُ مُتَفَرِّقُ الْآیَاتِ وَ السُّوَرِ أُنْزِلَتْ فِی غَیْرِ الْأَلْوَاحِ وَ غَیْرُهُ مِنَ الصُّحُفِ وَ التَّوْرَاةُ وَ الْإِنْجِیلُ وَ الزَّبُورُ نَزَلَتْ کُلُّهَا جُمْلَةً فِی الْأَلْوَاحِ وَ الْوَرَقِ قَالَ فَمَا بَالُ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ لَا یَسْتَوِیَانِ فِی الضَّوْءِ وَ النُّورِ قَالَ لَمَّا خَلَقَهُمَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَطَاعَا وَ لَمْ یَعْصِیَا شَیْئاً فَأَمَرَ اللَّهُ تَعَالَى جَبْرَئِیلَ ع أَنْ یَمْحُوَ ضَوْءَ الْقَمَرِ فَمَحَاهُ فَأَثَّرَ الْمَحْوُ فِی الْقَمَرِ خُطُوطاً سَوْدَاءَ وَ لَوْ أَنَّ الْقَمَرَ تُرِکَ عَلَى حَالِهِ بِمَنْزِلَةِ الشَّمْسِ وَ لَمْ یُمْحَ لَمَا عُرِفَ اللَّیْلُ مِنَ النَّهَارِ وَ لَا النَّهَارُ مِنَ اللَّیْلِ وَ لَا عَلِمَ الصَّائِمُ کَمْ یَصُومُ وَ لَا عَرَفَ النَّاسُ عَدَدَ السِّنِینَ وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ وَ النَّهارَ آیَتَیْنِ فَمَحَوْنا آیَةَ اللَّیْلِ وَ جَعَلْنا آیَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّکُمْ وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَ الْحِسابَ قَالَ صَدَقْتَ یَا مُحَمَّدُ فَأَخْبِرْنِی لِمَ سُمِّیَ اللَّیْلُ لَیْلًا قَالَ لِأَنَّهُ یُلَایِلُ الرِّجَالَ مِنَ النِّسَاءِ جَعَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أُلْفَةً وَ لِبَاساً وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَى وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِباساً وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً قَالَ صَدَقْتَ یَا مُحَمَّدُ فَمَا بَالُ النُّجُومِ تَسْتَبِینُ صِغَاراً وَ کِبَاراً وَ مِقْدَارُهَا سَوَاءٌ قَالَ لِأَنَّ بَیْنَهَا وَ بَیْنَ السَّمَاءِ الدُّنْیَا بَحْراً یَضْرِبُ الرِّیحُ أَمْوَاجَهَا فَلِذَلِکَ تَسْتَبِینُ صِغَاراً وَ کِبَاراً وَ مِقْدَارُ النُّجُومِ کُلُّهَا سَوَاءٌ

[6] . این نظر با قرائت ابن‌کثیر که «لأقسم» خوانده نیز سازگار است «زاید» بودن به معنای این است که در إعراب و نحو جایگاهی ندارد، نه اینکه (آن گونه که نویسنده بیان المعانی، ج1، ص237 گمان کرده) به معنای زیادی و بی‌فایده باشد که بودنش در کلام خدا مورد انکار قرار بگیرد.

[7] یا منکر سخنان پیامبر درباره معاد هستند و پیامبر را در اخبار از معاد دروغگو می‌شمرند. (التبیان فی إعراب القرآن، ص381)

 


دوشنبه 96 فروردین 7 , ساعت 7:28 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم


این سوره با دعوت به «خواندن» شروع شد، خواندنی با اسم پروردگاری که هم انسان را آفریده و هم بر اساس کرامتش به او علم داده، علمی با «قلم» که انسانها را از سایر موجودات متمایز می‌کند.

بدین ترتیب، انسانی که مخاطب وحی است: رب دارد، خالق دارد، و ممیزه خاصی دارد: خواندن و نوشتن؛ و در نتیجه: فرهنگ و تمدن؛ و امکان انتقال آن، و در نتیجه تکامل و پیشرفت.

اما علی‌رغم این امتیاز ویژه، همه انسانها راه کمال حقیقی (قرب خدا) را در پیش نمی‌گیرند؛ بلکه برخی با برخورداری از این ممیزه‌ها، احساس استغنا کرده، به طغیان کشیده می‌شوند، که دو علاج دارد: یکی به یاد آورد که عاقبت و سرانجامش به سوی خداست؛ و دوم اینکه توجه کند که خدا او را می‌بیند.

البته آن طغیانگر، زیر بار حق و حقیقت نمی‌رود، و در مقابل آن بنده‌ای که بر هدایت است  و راه خدا را در پیش گرفته و می‌کوشد که دیگران را هم به تقوا وادارد، مانع‌تراشی می‌کند و می‌کوشد با سازمان‌دهی نیروها، وی را زمین بزند؛

اما کاری از پیش نخواهد برد؛ و بنده‌ای که سر به سجده نهاده و خود را یکسره تسلیم خداوند نموده، مراتب قرب و کمال را خواهد پیمود و آن مقام ویژه‌ای که خداوند انسان را برای آن آفریده، به دست خواهد آورد.

با این بیان، چه‌بسا بتوان گفت:

این سوره، که ظاهرا اولین سوره‌ای است که بر پیامبر ص نازل شده، در همان ابتدا، با معرفی‌ای از حقیقت انسان، و نمونه‌ای از دو بُعد اصلی وجود وی، که یکی به طغیان تمایل دارد و دیگری تسلیم شدن در برابر راه هدایت را می‌جوید، وضعیت کلی انسان و دین و آنچه که در تاریخ بشر بر سر این دو رفته و خواهد رفت، به اجمال بیان کرده است.

 


یکشنبه 96 فروردین 6 , ساعت 11:48 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

365) سوره علق (96) آیه 19 

کَلاَّ لا تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ

ترجمه

چنین نیست [که او گمان کرده؛ یا: که بتواند کاری از پیش ببرد] ؛ اطاعتش مکن، و سجده کن و تقرب جوی.

توجه: آیه سجده‌دار

این آیه از آیاتی است که سجده واجب دارد. در صورتی که صوت آن را گوش دهید یا با صدایی که تلفظ شود، بخوانید انجام یک سجده واجب است. البته برای مرور ذهنی، سجده لازم نیست. این سجده نیاز به وضو ندارد، اما شرایط سجده را باید رعایت کرد (اعضایی که بر زمین باید گذاشته شود و اینکه پیشانی بر خاک (مُهر) باشد). هر ذکری در این سجده جایز است، اما بهتر آن است که این ذکر گفته شود[1]:

لا إِلهَ إِلَّا اللّهُ حَقّا حَقّا

لَا إِلهَ الّا اللّهُ ایماناً وَ تَصْدِیقاً

لَا إِلهَ إِلَّا اللّهُ عُبُودِیَّه وَ رِقًّا

سَجَدْتُ لَکَ یا رَبِّ تَعَبُّداً وَ رِقًّا

لَا مُسْتَنْکِفاً وَ لَا مُسْتَکْبِراً

بَلْ أَنَا عَبْدٌ ذَلِیلٌ ضَعِیفٌ خَائِفٌ مُسْتَجِیرٌ.

من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص307

حدیث

1) از امام باقر ع روایت شده است:

سجده‌های واجب در قرآن چهارتاست: در سوره سجده (معروف به سوره «الم تنزیل» یا «الم سجده»)؛ و در سوره غافر (معروف به سوره «حم سجده»)؛ و در سوره نجم؛ و در سوره علق (معروف به سوره «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ»)، آیه «کَلَّا لا تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ».

فرمود: اینها «سُوَر عزائم» است که سجده در آنها واجب است؛ ولی در غیر اینها، اختیار با خودت است [یعنی سجده‌اش واجب نیست و مستحب است]، اگر خواستی سجده کن و اگر خواستی سجده نکن؛ و امام سجاد ع خوش داشت که در همگی آنها سجده کند.

دعائم الإسلام، ج‏1، ص215؛ مجمع البیان[2]، ج‏10، ص783؛ الخصال[3]، ج‏1، ص252

وَ رُوِّینَا عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ ص أَنَّهُ قَالَ: الْعَزَائِمُ مِنْ سُجُودِ الْقُرْآنِ أَرْبَعٌ فِی الم تَنْزِیلِ السَّجْدَةِ وَ فِی حم السَّجْدَةِ وَ فِی النَّجْمِ وَ فِی «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ»: «کَلَّا لا تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ» قَالَ فَهَذِهِ الْعَزَائِمُ لَا بُدَّ مِنَ السُّجُودِ فِیهَا وَ أَنْتَ فِی غَیْرِهَا بِالْخِیَارِ إِنْ شِئْتَ فَاسْجُدْ وَ إِنْ شِئْتَ فَلَا تَسْجُدْ قَالَ وَ کَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ یُعْجِبُهُ أَنْ یَسْجُدَ فِیهِنَّ کُلِّهِنَّ.


2) ابوبصیر حدیثی را ظاهرا از امام صادق ع روایت کرده است که:

هنگامی که آیه سجده در هریک از سوره‌های عزائم چهارگانه (سجده، غافر، نجم و علق) خوانده شد و شنیدی، سجده کن، هرچند که وضو نداشته باشی و یا جُنُب باشی و یا زنی باشد که نماز نمی‌خواند [= در ایام عادت ماهیانه است]؛ ولی آیات سجده در سایر قرآن اختیار داری؛ خواستی سجده کن و خواستی سجده نکن.

الکافی ، ج‏3، ص318

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قَالَ [أبوعبد اللّه علیه السلام‏]:

إِذَا قُرِئَ شَیْ‏ءٌ مِنَ الْعَزَائِمِ الْأَرْبَعِ فَسَمِعْتَهَا فَاسْجُدْ وَ إِنْ کُنْتَ عَلَى غَیْرِ وُضُوءٍ وَ إِنْ کُنْتَ جُنُباً وَ إِنْ کَانَتِ الْمَرْأَةُ لَا تُصَلِّی وَ سَائِرُ الْقُرْآنِ أَنْتَ فِیهِ بِالْخِیَارِ إِنْ شِئْتَ سَجَدْتَ وَ إِنْ شِئْتَ لَمْ تَسْجُدْ.


3) از رسول خدا ص روایت شده است که:

«نزدیکترین وضعیتی که بنده نسبت به خداوند دارد وقتی است که در سجده است.»

این مطلب، مستقیما از قول امام صادق و امام رضا ع هم روایت شده، با این تفاوت که آنها بعد از بیان این جمله فرموده‌اند:

«و این مفاد همان سخن خداوند تبارک و تعالی است که فرمود: «سجده کن و نزدیک شو.»

مجمع البیان ، ج‏10، ص783

عن عبد الله بن مسعود أن رسول الله ص:

قال أقرب ما یکون العبد من الله إذا کان ساجدا.

و فی عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏2، ص7؛ الکافی، ج‏3، ص265؛ من لا یحضره الفقیه، ج‏1، ص209 :[4]

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْوَشَّاءِ قَالَ سَمِعْتُ الرِّضَا ع یَقُولُ أَقْرَبُ مَا یَکُونُ الْعَبْدُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ سَاجِدٌ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى «وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِب‏»


4) روایت شده است هنگامی که آیه «و سجده کن و نزدیک شو» نازل شود، پیامبر ص به سجده افتاد و در سجده‌اش گفت:

از خشم تو به رضای تو، و از عقوبتت به چشم‌پوشی کردنت پناه می‌برم؛ و از تو به تو پناه می‌برم؛ تو را ثنا گفتن نتوانم، تو آن گونه‌ای که خود گفته‌ای.

عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، ج‏4، ص114

رُوِیَ فِی الْحَدِیثِ أَنَّهُ لَمَّا نَزَلَ قَوْلُهُ تَعَالَى «وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ» سَجَدَ النَّبِیُّ ص فَقَالَ فِی سُجُودِهِ «أَعُوذُ بِرِضَاکَ مِنْ سَخَطِکَ وَ بِمُعَافَاتِکَ مِنْ عُقُوبَتِکَ وَ أَعُوذُ بِکَ مِنْکَ لَا أُحْصِی ثَنَاءً عَلَیْکَ أَنْتَ کَمَا أَثْنَیْتَ عَلَى نَفْسِک‏».[5]


تدبر

1) «کَلاَّ لا تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ»

در آیات قبل حکایت شخصی را مطرح کرد که مانع نماز می‌شد و تهدید می‌کرد که عِدّه و عُدِه‌اش را علیه پیامبر ص فرامی‌خواند. طبق روایات، او ابوجهل بوده و گفته بود اگر پیامبر ص را در حال سجده ببینم، گردنش را لگدمال می‌کنم. (جلسه356، شأن نزول). خدا هم بعد از اینکه پاسخ تهدیدش را داد، اکنون به پیامبرش دلگرمی می‌دهد که به سخن او گوش نکن که او هیچ غلطی نمی‌تواند بکند، بلکه سجده‌ات را بکن و به خداین نزدیک شو!

به قول حافظ شیرازی

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند

http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh187/


2) «لا تُطِعْهُ وَ اسْجُدْ»

کسی که می‌خواهد از اطاعت افراد طغیانگر رها شود، سر سجده بر آستان خدا می‌ساید.

نکته تخصصی انسان‌شناسی

شهید مطهری در تبیین دقیقی نشان می‌دهند که «آزادی اجتماعی بدون آزادی معنوی سرابی بیش نیست.» (آزادی معنوی، ص17-35) ایشان مساله را از این زاویه تحلیل می‌کنند که کسی که به آزادی معنوی نرسیده باشد، اگر قدرت پیدا کند، آزادی دیگران را رعایت نخواهد کرد. در حالی که آن تحلیل در جای خود درست است، اما همه مساله نیست.

آیات این سوره، این وابستگی آزادی اجتماعی به آزادی معنوی را از زاویه دیگری نیز تبیین می‌کنند:

همواره در هر جامعه‌ای انسانهای طغیانگری  وجود دارند که به خاطر مال و اموالی که دارند احساس استغنا می‌کنند، (علق/6-7)، لذا زیر بار سخن حق نمی‌روند (علق/13) و عِدّه و عُدّه‌ای گرد خود فراهم می‌آورند (علق/17)، آنچه دلخواه خود را انجام می‌دهند، اما مانع فعالیت‌های دیگران می‌شوند (علق/9-10).

چه کسی می‌تواند در مقابل اینها بایستد، و از آنها اطاعت نکند؟

این آیه می‌فرماید:

کسی که پشتوانه قوی‌تر و برتری داشته باشد؛

کسی که خدا را می‌شناسد و در مقابل خداوند سر تسلیم فرو می‌آورد، کسی است که از این طغیانگرها نمی‌ترسد.

-         خداوند رحمت کند امام خمینی را که در پیام برائت خویش، بعد از کشتار حاجیان چنین فرمود:

خداوندا، تو می‌دانی که ما سر سازش با کفر را نداریم.

خداوندا، تو می‌دانی که استکبار و امریکای جهانخوار گلهای باغ رسالت تو را پرپر نمودند.

خداوندا، در جهان ظلم و ستم و بیداد، همه تکیه گاه ما تویی، و ما تنهای تنهاییم و غیر از تو کسی را نمی‌شناسیم و غیر از تو نخواسته‌ایم که کسی را بشناسیم. ما را یاری کن، که تو بهترین یاری کنندگانی. (صحیفه امام خمینی، ج21، ص95)

http://farsi.rouhollah.ir/library/sahifeh?volume=21&tid=46


3) « وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ»

راه تقرب به سوی خدا، سجده بر آستان اوست. (حدیث3)

ثمره اخلاقی- اجتماعی

قبلا (در جلسه 166 (http://yekaye.ir/sad-038-71-2/ ) و جلسه 224 (http://yekaye.ir/2-baqare-03/ ) ) توضیح داده شد که سجده به معنای «ابراز خضوعی است که هیچ گونه اثری از منیت در شخص نماند» و این حالت بدنی خاص، جزء معنای کلمه نیست.

پس، سجده، فقط یک حالت بدنی نیست؛ بلکه حقیقت سجده، تسلیم محض بودن در برابر خداوند است. این آیه می‌فرماید که راه قرب، سجده است؛ یعنی تسلیم خدا بودن.

از کجا می‌توان فهمید کسی واقعا تسلیم خدا هست یا نه؟

از اینکه دستورات خدا را چه اندازه در زندگی‌اش عمل می‌کند. دستورات خداوند در قابل شریعت و دین به ما رسیده است. از اینکه چه اندازه از این شریعت تبعیت می‌کنیم، می‌توانیم پی ببریم چه اندازه به قرب خداوند رسیده‌ایم.


4) «اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ»

خداوند به ما از رگ گردن نزدیکتر است (نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید؛ ق/16) ؛ بلکه او از خودمان هم به ما نزدیکتر است (أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ؛ انفال/24)؛ پس نزدیک شدن به خدا یعنی چه؟ و چگونه ممکن است؟

نکته تخصصی فلسفی

خداوند فوق مکان و خالق مکان است؛ پس این نزدیک بودن، قطعا نزدیکی مکانی نیست. از عمیق‌ترین معارف دینی، وجود رابطه‌هایی است که از دو سو یکسان نیستند. یکی از آنها رابطه مخلوقات با خداوند است. وقتی از زاویه خدا بنگریم، خداوند به خاطر قهاریتی که دارد، و اینکه آفریننده همه موجودات است، در یک نگاه عمیق، از خود آنها هم به آنها نزدیکتر است؛ اما مخلوقات به خاطر ضعف وجودی‌شان و حقارت بی‌حد و حصرشان در قبال عظمت الهی، بسیار از او دورند. خداوند به تمام حقیقت ما احاطه دارد، اما ما به ذره‌ای از حقیقت او راه نداریم؛ لذا ما از او دوریم و او به ما نزدیک.

تمثیل

برای فهم رابطه‌ای که از دو سو متفاوت است یک آدمی را در یک باغ در ذهن خود بسازید و به او اجازه دهید در آن باغ گردش کند. شما چه نسبتی با او دارید؟ شما به او احاطه کامل دارید و از خودش به او نزدیکترید؛ اما او از شما چه می‌داند؟


در عین حال، ما می‌توانیم به او نزدیک شویم.

چگونه؟

مادام که خداوند را با ساخته‌ها و بافته‌های ذهن خود می جوییم، دائما از او دور می‌شویم زیرا هر آنچه در ذهن ماست، مخلوق و ساخته ماست؛

اما این آیه می‌فرماید که راه بسته نیست؛ ما می‌توانیم کاملا تسلیم او شویم و بگذاریم که او خودش خود را به ما بنمایاند.

شاید به همین دلیل است که خداوند در عین حال که از توصیف توصیف‌کنندگان منزه و برتر دانسته شده، اما توصیف مخلَصان (یعنی کسانی که خداوند آنها را خالص کرده و هیچ چیزی از خود ندارند) در مورد او صادق است: سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُون‏؛ إِلاَّ عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصین‏ (صافات/39-40)



[1] . متن فوق را اغلب فقها در فتوایشان آورده‌اند، البته ظاهرا در حدیث به نحو مرسل آمده، ولی در کافی (ج3، ص328) با سند صحیح بدین صورت روایت شده است:

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِذَا قَرَأَ أَحَدُکُمُ السَّجْدَةَ مِنَ الْعَزَائِمِ فَلْیَقُلْ فِی سُجُودِهِ «سَجَدْتُ لَکَ تَعَبُّداً وَ رِقّاً لَا مُسْتَکْبِراً عَنْ عِبَادَتِکَ وَ لَا مُسْتَنْکِفاً وَ لَا مُتَعَظِّماً بَلْ أَنَا عَبْدٌ ذَلِیلٌ خَائِفٌ مُسْتَجِیرٌ».

[2] . روی عن عبد الله بن سنان عن أبی عبد الله (ع) قال العزائم الم تنزل و حم السجدة و النجم إذا هوى و اقرأ باسم ربک و ما عداها فی جمیع القرآن مسنون و لیس بمفروض   

[3] . حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ الْبَزَنْطِیِّ عَنْ دَاوُدَ بْنِ سِرْحَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ الْعَزَائِمَ أَرْبَعٌ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ وَ النَّجْمُ وَ تَنْزِیلُ السَّجْدَةِ وَ حم السَّجْدَةِ.

[4] سندش در کافی چنین است: عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ الْوَشَّاءِ قَالَ سَمِعْتُ الرِّضَا؛ و در من لایحضره الفقیه از امام صادق ع روایت شده است.

[5] . این حکایت درباره این آیه هم قابل توجه است:

روى أنّ النّبىّ- صلّى اللّه علیه و آله- قرأ ذات یوم: «وَ اسْجُدْ وَ اقْتَرِبْ» فسجد هو و من معه من المؤمنین و قریش تصفق فوق رؤوسهم و تصفر، فنزلت «فَما لَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ؛ وَ إِذا قُرِئَ عَلَیْهِمُ الْقُرْآنُ لا یَسْجُدُون» (انشقاق/20-21) (تفسیر جوامع الجامع، ج‏4، ص467)

 


شنبه 96 فروردین 5 , ساعت 11:17 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

364) سوره علق (96) آیه 18

سَنَدْعُ الزَّبانِیَةَ

ترجمه

ما هم به‌زودی «زبانیة» [مأموران جهنم، فرشتگان عذاب] را خواهیم خواند.[1]

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«الزَّبانِیَةَ»

از ماده «زبن» می‌باشد که این ماده در اصل به معنای «دفع» کردن و راندن به کار می‌رود و «زبانیة» را از این جهت چنین خوانده‌اند که کسانی‌اند که جهنمیان را سوی جهنم می‌رانند (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص46). برخی آن را معادل «شُرَط» (جمعِ «شُرطة»: پلیس، نیروی انتظامی) دانسته (قتاده، به نقل از لسان العرب، ج‏13، ص194؛ تفسیر الصافی، ج5، ص350) و برخی گفته‌اند به معنای اشخاص شدید و غلیظ است و منظور همان فرشتگانی است که خداوند متعال در وصفشان تعبیر «عَلَیْها مَلائِکَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ ...» (تحریم/6) را به کار برده است (زجاج، به نقل از لسان العرب، ج‏13، ص194).

کلمه «زبانیة» اسم جمع است و درباره اینکه اینکه مفرد آن چیست؛ اختلاف نظر است؛ مفرد آن را «زِبْنیّ»، «زَبانیّ»، «زابن» و «زِبْنِیَة» گفته‌اند و برخی آن را اساساً از اسم‌جمع‌هایی که مفرد ندارد (مانند ابابیل) دانسته‌اند. (لسان العرب، ج‏13، ص194)

این ماده در قرآن کریم تنها در همین آیه به کار رفته است.[2]

حدیث

1) دعای سوم صحیفه سجادیه، صلوات و درود بر فرشتگان الهی است که عملا به معرفی فرشتگان مختلف نیز پرداخته است. در فرازی از این دعا آمده است:

خدایا ! [صلوات فرست بر] ...

و بر «زبانیه» همان کسانی که هنگامی که بدانها گفته شود «بگیریدش، پس به زنجیرش کشید، سپس به دوزخش درآرید» (الحاقة/30-31) به سرعت اقدام کنند و مهلتش ندهند...

پس بر آنها درود فرست روزی که «هر کسی با سوق‌دهنده و شاهدی که همراهش است» (ق/21) می‌آید؛

و درودی فرست که کرامتی بر کرامت آنان و طهارتی بر طهارت آنان بیفزاید.

خدایا؛ و هنگامی که بر فرشتگان و فرستادگانت درود فرستادی و درود ما را بدانها رساندی، پس بر ما هم درودی بفرست به خاطر اینکه باب سخن نیکو درباره آنها را گشودی، که همانا تویی که بخشنده و بزرگواری!

الصحیفة السجادیة، دعاء3

وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی الصَّلَاةِ عَلَى حَمَلَةِ الْعَرْشِ وَ کُلِّ مَلَکٍ مُقَرَّبٍ:

اللَّهُمَّ وَ حَمَلَةُ عَرْشِکَ الَّذِینَ ... وَ عَلَى الْمَلَائِکَةِ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِمْ: مِنْ سُکَّانِ سَمَاوَاتِکَ، وَ ...

وَ الزَّبَانِیَةِ الَّذِینَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ: «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ» ابْتَدَرُوهُ سِرَاعاً، وَ لَمْ یُنْظِرُوهُ

... فَصَلِّ عَلَیْهِمْ یَومَ یَأْتِی «کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ»

وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ صَلَاةً تَزِیدُهُمْ کَرَامَةً عَلَى کَرَامَتِهِمْ وَ طَهَارَةً عَلَى طَهَارَتِهِمْ

اللَّهُمَّ وَ إِذَا صَلَّیْتَ عَلَى مَلَائِکَتِکَ وَ رُسُلِکَ وَ بَلَّغْتَهُمْ صَلَاتَنَا عَلَیْهِمْ فَصَلِّ عَلَیْنَا بِمَا فَتَحْتَ لَنَا مِنْ حُسْنِ الْقَوْلِ فِیهِمْ، إِنَّکَ جَوَادٌ کَرِیمٌ. [3]


2) از پیامبر ص روایت شده است:

کسی که می‌خواهد خداوند او را از نوزده زبانیه [ماموران نوزدهگانه جهنم] نجات دهد؛ «بسم الله الرحمن الرحیم» را [زیاد] بگوید؛ چرا که آن نوزده حرف است و خداوند با هر حرفی از آن سپری در برابر یکی از آنان قرار می‌دهد.

جامع الأخبار(للشعیری)، ص42

وَ عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ عَنِ النَّبِیِّ ص مَنْ أَرَادَ أَنْ یُنَجِّیَهُ اللَّهُ تَعَالَى مِنَ الزَّبَانِیَةِ التِّسْعَةَ عَشَرَ فَلْیَقْرَأْ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ- فَإِنَّهَا تِسْعَةَ عَشَرَ حَرْفاً لِیَجْعَلَ اللَّهُ کُلَّ حَرْفٍ مِنْهَا جُنَّةً مِنْ وَاحِدٍ مِنْهُمْ.

توجه:

اینکه تعداد ماموران جهنم 19 نفر است، عبارت قرآن کریم است که:  «عَلَیْها تِسْعَةَ عَشَر» (مدثر/30)


3) ابن‌ابی‌الحدید حکایت می‌کند که بین اصحاب پیامبر خدا ص بحثی درگرفته بود که کدامیک از حروف الفبا بیش از همه در کلمات به کار می‌رود و همه اتفاق نظر داشتند که حرف «الف» چنین است. حضرت علی ع که این سخنان را شنید، بدون درنگ خطبه‌ شیوایی مشتمل بر معارف توحید و نبوت و معاد ایراد کردند که مطلقا از حرف الف در آن استفاده نفرمودند. فرازی از این خطبه که در آن با اشاره‌ای به «زبانیه» (البته به صورت مفرد، که الف ندارد؛ یعنی «زبنیة») به وصف وضعیت جهنمیان می‌پردازند، چنین است:

نامه عملش آشکار شد و جرایمش برملا گشت، نگاهی به بدیِ عملش کرد؛ و بر آن شهادت داد چشمش با نگاهش، و دستش با در دست گرفتنش، و پایش با گامهایش، و اندام جنسی‌اش با لمسش، و پوستش با تماسش؛

پس گردنش به زنجیر کشیده شد و دستانش در غل فرو رفت، و هُل داده شد و تنها و بی‌یاور کشان‌کشان به جهنم وارد گشت، با مصیبت و شدتی جانکاه؛

در جهنم عذاب می‌شود و از آب جوشانش نوشانده می‌گردد، که گوشت صورتش [از حرارت این آب جوش] می‌ریزد و پوستش کنده می‌شود؛ و مامور عذاب (زبنیة) با گرزی از آهن بر او می‌زند و پوستش بعد از پوسیده شدن دوباره پوست جدید می‌اندازد، فریاد استغاثه سر می‌دهد اما نگهبانان جهنم از او روی برمی‌گردانند؛ و آه و فغان سر می‌دهد، اما دوره‌ای طولانی همراه با پشیمانی در آن باقی می‌ماند...

شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏19، ص140-143؛  کفایة الطالب، ص393، و مصباح الکفعمی، ص741-744، کنز العمّال، ج16، ص208.

قالوا تذاکر قوم من أصحاب رسول الله ص أی حروف الهجاء أدخل فی الکلام فأجمعوا على الألف فقال علی ع:

حَمِدْتُ مَنْ عَظُمَتْ مِنَّتُهُ...[4]

بَرَزَتْ صَحِیفَتُهُ وَ تَبَیَّنَتْ جَرِیرَتُهُ، نَظَرَ فی سُوءِ عَمَلِهِ‏، وَ شَهِدَتْ عَیْنُهُ بِنَظَرِهِ، وَ یَدُهُ بِبَطْشِهِ، وَ رِجْلُهُ بِخَطْوِهِ، وَ جِلْدُهُ بِلَمْسِهِ وَ فَرْجُهُ بِمَسِّهِ، فَسُلْسِلَ جِیدُهُ وَ غُلَّتْ یَدُهُ، وَ سِیقَ یُسْحَبُ وَحْدَهُ، فَوَرَدَ جَهَنَّمَ بِکَربٍ و شِدَةٍ فَظَلَّ یُعَذَّبُ فِی جَحِیمٍ، وَ یُسْقَى شَرْبَةً مِنْ حَمِیمٍ، تَشْوِی وَجْهَهُ وَ تَسْلَخُ جِلْدَهُ‏، تَضرِبُهُ زَبینَةٌ بِمِقمَعٍ مِن حَدیدٍ، یَعُودُ جِلدُهُ بَعدَ نَضجِهِ بِجِلدٍ جَدیدٍ، یَسْتَغِیثُ فَیُعْرِضُ عَنْهُ خَزَنَةُ جَهَنَّمَ، وَ یَسْتَصْرِخُ فَیَلْبَثُ حُقْبَهُ بِنَدَمٍ...[5]

تدبر

1) «سَنَدْعُ الزَّبانِیَةَ»

اگر آن طغیانگر به انجمن خویش می‌بالد و اعوان و انصار خود را علیه دین خدا فرابخواند، خداوند هم فرشتگان عذاب را علیه او فراخواهد خواند.

ثمره سیاسی- اجتماعی

جواب تهدید دشمن، نرمش و ابراز تمایل به مذاکره نیست؛ بلکه تهدید است، آن هم با قاطعیت بیشتر![6]

به‌ویژه اگر توجه شود که این دشمنی که در اینجا تهدید کرده بود، ابوجهل بود، آن هم با چنان عِدّه و عُده‌ای؛ و پیامبر ص هم در اوایل بعثتش است، آن هم بی‌هیچ عده و عُده (جلسه قبل، ‌شأن نزول)؛ و طبق برخی نقل‌ها، این تهدید ابوجهل و پاسخ آن، بعد از آن به وقوع پیوست که حضرت ابوطالب از دنیا رفت و پیامبر مهمترین پشتیبان ظاهری خود را از دست داد. (تفسیر القمی، ج‏2، ص431)[7]


2) « فَلْیَدْعُ نادِیَهُ؛ سَنَدْعُ الزَّبانِیَةَ»

از نظر برخی مفسران، با توجه به مفاد آیه فعلی، فعل امر در آیه قبل، امر تعجیزی (به عجر درآوردن) است و مقصود از این دو آیه این است: به این شخص بگو اعوان و انصارش را جمع کند که از دست ما نجاتش دهند و ما هم ماموران جهنم را فرامی‌خوانیم تا ببینیم با وجود آنها،  آیا هیچ یاوری می‌تواند کسی را یاری کند؟! (المیزان، ج20، ص327)


3) «سَنَدْعُ الزَّبانِیَةَ»

او «نادیِ» (هم‌نشینان، اهل مجلس) خود را بخواند، بزودی ما «زبانیه» (مامورانی که شخص را به جهنم وارد می‌کنند) را خواهیم خواند.

آیا احتمال ندارد این «زبانیه» برای او، همان «نادی»اش باشند؟

نحوه استنباط مطلب با روش تفسیر قرآن به قرآن

اگر این آیه را کنار دو آیه دیگر بگذاریم، شاید این احتمال بیشتر تقویت ‌شود:

(1) الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقین‏: دوستان صمیمی در آن روز دشمنان همدیگرند، به جز متقین. (زخرف/67)

(2) إِنَّ الَّذینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامى‏ ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فی‏ بُطُونِهِمْ ناراً وَ سَیَصْلَوْنَ سَعیرا: مال یتیم می‌خورند، آتش می‌خورند، «بزودی» در آتشی افروخته درآیند (نساء/10) http://yekaye.ir/an-nisa-004-010/

آیه اول، از این جهت که آن همنشینانی که وی فرامی‌خوانده، علی‌القاعده دوستان صمیمی‌ وی می‌باشند (که در آن روز دشمن می‌شوند، پس می‌توانند برای او نقش کسانی را ایفا کنند که با کمک کردن به او در معصیت، عملا وی را به سوی جهنم هل می‌دهند)؛

و آیه دوم، از این جهت که اقدام امروز و جزای فردا، با تعبیر نسبتاً یکسان و افزودن حرف «سـ» (بزودی) به کار رفت: «یَأْکُلُونَ ... یَأْکُلُونَ ... سَیَصْلَوْن»؛ «فَلْیَدْعُ ... سَنَدْعُ».[8]



[1] . در قرائت ابن‌مسعود این آیات چنین قرائت شده است:

«کلّا لئن لّم ینته لأسفعا بالنّاصیة ناصِیَةٍ کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ فلیدع إلىّ نادیه فسأدعو الزّبانیة» (معانی القرآن، ج‏3، ص280)

[2] . «سَنَدْعُ» در اصل «سندعو الزبانیة» بوده است که در رسم‌الخط قرآنی (که به نحو متواتر به ما رسیده است) حرف «و» آن، که به خاطر التقای ساکنین تلفظ نمی‌شود، در کتابت هم حذف شده است؛ ضمنا قرائت دیگری به صورت «سیُدعی الزبانیةُ» هم وجود دارد. (سَنَدْعُ بالنون مبنیا للفاعل، و کتبت بغیر واو لأنها تسقط فی الوصل لالتقاء الساکنین. و قرأ ابن أبی عبلة: سیدعى مبنیا للمفعول الزبانیة رفع؛ البحر المحیط فی التفسیر، ج‏10، ص511)

[3] . درباره نقش‌آفرینی «زبانیه» احادیث متعددی وارد شده است که برخی از آنها به قرار ذیل است:

حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ قَالَ: حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَحَدِهِمَا ع قَالَ: إِذَا کَانَ یَوْمُ الْجُمُعَةِ وَ أَهْلُ الْجَنَّةِ فِی الْجَنَّةِ وَ أَهْلُ النَّارِ فِی النَّارِ عَرَفَ أَهْلُ الْجَنَّةِ یَوْمَ الْجُمُعَةِ لِمَا یَرَوْنَ مِنْ تَضَاعُفِ اللَّذَّةِ وَ السُّرُورِ وَ عَرَفَ أَهْلُ النَّارِ یَوْمَ الْجُمُعَةِ وَ ذَلِکَ أَنَّهُ تَبْطِشُ بِهِمُ الزَّبَانِیَة. (الزهد، ص99) 

حَدَّثَنَا الشَّیْخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا صَالِحُ بْنُ عِیسَى الْعِجْلِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ عَلِیٍّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الصَّلْتِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ بُکَیْرٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبَّادُ بْنُ عَبَّادٍ الملهبی [الْمُهَلَّبِیُ‏] قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ [سَعِیدُ] بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ هِلَالِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ بعلی [یَعْلَى‏] بْنِ زَیْدِ بْنِ جُدْعَانَ عَنْ سَعِیدِ بْنِ الْمُسَیَّبِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَمُرَةَ قَالَ: کُنَّا عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ یَوْماً فَقَالَ إِنِّی رَأَیْتُ الْبَارِحَةَ عَجَائِبَ قَالَ فَقُلْنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ ص وَ مَا رَأَیْتَ حَدِّثْنَا بِهِ فِدَاکَ أَنْفُسُنَا وَ أَهْلُونَا وَ أَوْلَادُنَا فَقَالَ رَأَیْتُ ... و رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی قَدْ أَخَذَتْهُ الزَّبَانِیَةُ مِنْ کُلِّ مَکَانٍ فَجَاءَهُ أَمْرُهُ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهْیُهُ عَنِ الْمُنْکَرِ فَخَلَّصَاهُ مِنْ بَیْنِهِمْ وَ جَعَلَاهُ مَعَ مَلَائِکَةِ الرَّحْمَةِ وَ رَأَیْتُ رَجُلًا مِنْ أُمَّتِی جَاثِیاً عَلَى رُکْبَتَیْهِ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ رَحْمَةِ اللَّهِ حِجَابٌ فَجَاءَهُ حُسْنُ خُلُقِهِ فَأَخَذَهُ بِیَدِهِ وَ أَدْخَلَهُ فِی رَحْمَةِ اللَّهِ ... (الأمالی( للصدوق)، ص231)

أَخْبَرَنِی عَلِیُّ بْنُ حَاتِمٍ الْقَزْوِینِیُّ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ النَّحْوِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیُّ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ سُلَیْمَانَ بْنِ مُقْبِلٍ الْمَدِینِیِّ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ ع إِذَا مَاتَ الْکَافِرُ شَیَّعَهُ سَبْعُونَ أَلْفاً مِنَ الزَّبَانِیَةِ إِلَى قَبْرِهِ وَ إِنَّهُ لَیُنَاشِدُ حَامِلِیهِ بِصَوْتٍ یَسْمَعُهُ کُلُّ شَیْ‏ءٍ إِلَّا الثَّقَلَانِ وَ یَقُولُ لَوْ أَنَّ لِی کَرَّةً فَأَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ یَقُولُ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ فَتُجِیبُهُ الزَّبَانِیَةُ کَلَّا إِنَّها کَلِمَةٌ أَنْتَ قَائِلُهَا وَ یُنَادِیهِمْ مَلَکٌ لَوْ رُدَّ لَعَادَ لِمَا نُهِیَ عَنْهُ ... (الأمالی( للصدوق)، ص290)

کِتَابِ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْمُؤَذِّنِ عَنْ أَبِی مُعَاوِیَةَ الضَّرِیرِ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ سُمَیٍّ عَنْ أَبِی صَالِحٍ عَنْ أَبِی هُرَیْرَةَ وَ ابْنِ عَبَّاسٍ وَ فِی تَفْسِیرِ ابْنِ جَرِیحٍ عَنْ عَطَاءٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ فِی قَوْلِهِ أَ لَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحاکِمِینَ وَ قَدْ دَخَلَتِ الرِّوَایَاتُ بَعْضُهَا فِی بَعْضٍ أَنَّ النَّبِیَّ ص انْتَبَهَ مِنْ نَوْمِهِ فِی بَیْتِ أُمِّ هَانِی فَزِعاً فَسَأَلَتْهُ عَنْ ذَلِکَ فَقَالَ یَا أُمَّ هَانِی إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَرَضَ عَلَیَّ فِی مَنَامِی الْقِیَامَةَ وَ أَهْوَالَهَا وَ الْجَنَّةَ وَ نَعِیمَهَا وَ النَّارَ وَ مَا فِیهَا وَ عَذَابَهَا فَاطَّلَعْتُ فِی النَّارِ فَإِذَا أَنَا بِمُعَاوِیَةَ وَ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ قَائِمَیْنِ فِی حَرِّ جَهَنَّمَ تَرْضَخُ رُءُوسَهُمَا الزَّبَانِیَةُ بِحِجَارَةٍ مِنْ جَمْرِ جَهَنَّمَ یَقُولُونَ لَهُمَا هَلْ آمَنْتُمَا بِوَلَایَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَیَخْرُجُ عَلِیٌّ مِنْ حِجَابِ الْعَظَمَةِ ضَاحِکاً مُسْتَبْشِراً وَ یُنَادِی حُکِمَ لِی وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ فَذَلِکَ قَوْلُهُ أَ لَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحاکِمِینَ فَیُبْعَثُ الْخَبِیثُ إِلَى النَّارِ وَ یَقُومُ عَلِیٌّ فِی الْمَوْقِفِ یَشْفَعُ فِی أَصْحَابِهِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ شِیعَتِهِ. (مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏3، ص204)

قال ص أَیُّهَا النَّاسُ تَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ الْمَجِیدَ فَقَدْ دَلَّکُمْ عَلَى الْأَمْرِ الرَّشِیدِ وَ سَلِّمُوا لِلَّهِ أَمْرَهُ فَإِنَّهُ فَعَّالٌ لِما یُرِیدُ وَ احْذَرُوا یَوْمَ الْوَعِیدِ ... یَوْمَ یَقُومُ الزَّبَانِیَةُ إِلَى الْکُفَّارِ وَ یُبَادِرُ مَنْ یَسُوقُهُمْ سَوْقاً عَنِیفاً وَ الدُّمُوعُ تَتَحَادَرُ وَ تَثِبُ النَّارُ إِلَى الْکُفَّارِ کَوُثُوبِ اللَّیْثِ إِذَا شَاخَرَ فَیَذِلُّ مِنْ زَفِیرِهَا کُلُّ مَنْ عَزَّ وَ فَاخَرَ- الَّذِی جَعَلَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَأَلْقِیاهُ فِی الْعَذابِ الشَّدِیدِ. (إرشاد القلوب إلى الصواب (للدیلمی)، ج‏1، ص81)

قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله: «النار و الزبانیة أسرع إلى فسّاق أهل القرآن منهم إلى عبدة الأوثان فیشکون، یقولون: ربّنا، النار و الزبانیة أسرع إلینا من عبدة الأوثان، فیقول اللّه تعالى: لیس من علم کمن لا یعلم». (غرر الأخبار، ص43؛‌ کنز العمّال، ج10، ص191، حدیث29005)

همچنین در جلسه 335، حدیث1 (http://yekaye.ir/al-balad-90-6/ ) هم درباره اینکه اعمال عده‌ای در روز قیامت به صورت «زبانیه» مثمتثل می‌شود و آنها را به سوی جهنم می‌راند، اشاراتی شده بود. و شبیه مضمون آن حدیث، حدیث دیگری در همان تفسیر منسوب به امام عسکری آمده است که مجددا بعد از بیان تارک الزکات، به توضیح شخصی می‌پردازند که مودی زکات و اهل جهاد و ... بوده اما به ولایتی که خداوند معین کرده تن نداده؛ لذا وقت مرگ همه اعمالش حبس می‌شود تا آنجا که می‌فرماید: ثُمَّ یُنَادِی مُنَادِی رَبِّنَا عَزَّ وَ جَلَّ: یَا أَیَّتُهَا الزَّبَانِیَةُ تَنَاوَلِیهَا، وَ حُطِّیهَا إِلى‏ سَواءِ الْجَحِیمِ، لِأَنَّ صَاحِبَهَا لَمْ یَجْعَلْ لَهَا مَطَایَا- مِنْ مُوَالاةِ عَلِیٍّ وَ الطَّیِّبِینَ مِنْ آلِهِ ع. (التفسیر المنسوب إلى الإمام الحسن العسکری علیه السلام، ص79)

[4] . و سبغت نعمته و سبقت غضبه رحمته و تمت کلمته و نفذت مشیئته و بلغت قضیته حمدته حمد مقر بربوبیته متخضع لعبودیته متنصل من خطیئته متفرد بتوحیده مؤمل منه مغفرة تنجیه یوم یشغل عن فصیلته و بنیه و نستعینه و نسترشده و نستهدیه و نؤمن به و نتوکل علیه و شهدت له شهود مخلص موقن و فردته تفرید مؤمن متیقن و وحدته توحید عبد مذعن لیس له شریک فی ملکه و لم یکن له ولی فی صنعه جل عن مشیر و وزیر و عن عون معین و نصیر و نظیر علم فستر و بطن فخبر و ملک فقهر و عصی فغفر و حکم فعدل لم یزل و لن یزول «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ» و هو بعد کل شی‏ء رب متعزز بعزته متمکن بقوته متقدس بعلوه متکبر بسموه لیس یدرکه بصر و لم یحط به نظر قوی منیع بصیر سمیع رءوف رحیم عجز عن وصفه من یصفه و ضل عن نعته من یعرفه‏ قرب فبعد و بعد فقرب یجیب دعوة من یدعوه و یرزقه و یحبوه ذو لطف خفی و بطش قوی و رحمة موسعة و عقوبة موجعة رحمته جنة عریضة مونقة و عقوبته جحیم ممدودة موبقة و شهدت ببعث محمد رسوله و عبده و صفیه و نبیه و نجیه و حبیبه و خلیله بعثه فی خیر عصر و حین فترة و کفر رحمة لعبیده و منة لمزیده ختم به نبوته و شید به حجته فوعظ و نصح و بلغ و کدح رءوف بکل مؤمن رحیم سخی رضی ولی زکی علیه رحمة و تسلیم و برکة و تکریم من رب غفور رحیم قریب مجیب وصیتکم معشر من حضرنی بوصیة ربک و ذکرتکم بسنة نبیکم فعلیکم برهبة تسکن قلوبکم و خشیة تذری دموعکم و تقیة تنجیکم قبل یوم تبلیکم و تذهلکم یوم یفوز فیه من ثقل وزن حسنته و خف وزن سیئته و لتکن مسئلتکم و تملقکم مسئلة ذل و خضوع و شکر و خشوع بتوبة و تورع و ندم و رجوع و لیغتنم کل مغتنم منکم صحته قبل سقمه و شبیبته قبل هرمه و سعته قبل فقره و فرغته قبل شغله و حضره قبل سفره قبل تکبر و تهرم و تسقم یمله طبیبه و یعرض عنه حبیبه و ینقطع غمده و یتغیر عقله ثم قیل هو موعوک و جسمه منهوک ثم جد فی نزع شدید و حضره کل قریب و بعید فشخص بصره و طمح نظره و رشح جبینه و عطف عرینه و سکن حنینه و حزنته نفسه و بکته عرسه و حفر رمسه و یتم منه ولده و تفرق منه عدده و قسم جمعه و ذهب بصره و سمعه و مدد و جرد و عری و غسل و نشف و سجی و بسط له و هیئ و نشر علیه کفنه و شد منه ذقنه و قمص و عمم و ودع و سلم و حمل فوق سریر و صلی علیه بتکبیر و نقل من دور مزخرفة و قصور مشیدة و حجر منجدة و جعل فی ضریح ملحود و ضیق مرصود بلبن منضود مسقف بجلمود و هیل علیه حفره و حثی علیه مدره و تحقق حذره و نسی خبره و رجع عنه ولیه و صفیه و ندیمه و نسیبه و تبدل به قرینه و حبیبه فهو حشو قبر و رهین قفر یسعى بجسمه دود قبره و یسیل صدیده من منخره یسحق تربه لحمه و ینشف دمه و یرم عظمه حتى یوم حشره فنشر من قبره حین ینفخ فی صور و یدعى بحشر و نشور فثم بعثرت قبور و حصلت سریرة صدور و جی‏ء بکل نبی و صدیق و شهید و توحد للفصل قدیر بعبده خبیر بصیر فکم من زفرة تضنیه و حسرة تنضیه فی موقف مهول و مشهد جلیل بین یدی ملک عظیم و بکل صغیر و کبیر علیم فحینئذ یلجمه عرقه و یحصره قلقه عبرته غیر مرحومة و صرخته غیر مسموعة و حجته غیر مقولة.

[5] . نعوذ برب قدیر من شر کل مصیر و نسئله عفو من رضی عنه و مغفرة من قبله فهو ولی مسئلتی و منجح طلبتی فمن زحزح عن تعذیب ربه جعل فی جنته بقربه و خلد فی قصور مشیدة و ملک بحور عین و حفدة و طیف علیه بکئوس أسکن فی حظیرة قدوس و تقلب فی نعیم و سقی من تسنیم و شرب من عین سلسبیل و مزج له بزنجبیل مختم بمسک و عبیر مستدیم للملک مستشعر للسرر یشرب من خمور فی روض مغدق لیس یصدع من شربه و لیس ینزف؛ هذه منزلة من خشی ربه و حذر نفسه معصیته و تلک عقوبة من جحد مشیئته و سولت له نفسه معصیته فهو قول فصل و حکم عدل و خبر قصص قص و وعظ نص «تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ» نزل به روح قدس مبین على قلب نبی مهتد رشید صلت علیه رسل سفرة مکرمون بررة عذت برب علیم رحیم کریم من شر کل عدو لعین رجیم فلیتضرع متضرعکم و لیبتهل مبتهلکم و لیستغفر کل مربوب منکم لی و لکم و حسبی ربی وحده.


البته متن خطبه در نقلهای مختلف اندکی متفاوت است و آقایی به نام آقای سجادی سعی کرده با مبنا قرار دادن نقل بحار الانوار، این اختلاف نسخ را لحاظ کند و متن را با ترجمه در وبلاگ خود قرار داده است

http://shahab-hedayat.persianblog.ir/post/38/

 

[6] . رهبر انقلاب چندی قبل (19/11/1395) در برابر تهدیدهای ترامپ فرمودند:

حالا این آقا که تازه در ایالات متّحده [سرِ کار] آمده، میگوید شما باید از آمریکا متشکّر باشید، از دولت اوباما متشکّر باشید! چرا متشکّر باشیم؟ هیچ متشکّر هم نیستیم؛ [او هم در] همان تشکیلاتی بود که این تحریمهای سنگین را به نیّت فلج کردن جمهوری ‌اسلامی و ملّت ایران، بر ملّت ایران تحمیل کردند؛ امیدشان این بود که فلج بکنند. البتّه به این امید نرسیدند و هرگز نخواهند رسید و هرگز هیچ دشمنی نمیتواند ایران را فلج کند. میگوید متشکّر باشید؛ نخیر، اصلاً متشکّر نیستیم. چرا متشکّر باشیم؟ به خاطر تحریمها؟ به‌خاطر ایجاد داعش؟ به‌خاطر به آتش کشیدن منطقه؟ سوریه را به آتش کشیدند، عراق را به آتش کشیدند؛ چرا باید متشکّر باشیم؟ به‌خاطر حمایت از فتنه‌ی انتخابات در سال 88 در کشور؟ از آن‌طرف به بنده نامه مینویسد و اظهار ارادت و محبّت و همکاری میکند، از این طرف علناً و صریحاً از فتنه‌گر حمایت میکند و میگوید ما پشت سر شما ایستاده‌ایم و دنبال فتنه ایجاد کردن در کشور است؛ چهره‌ی نفاق [همین است]؛ همان دستکش مخملینی که روی پنجه‌ی آهنی کشیده شده بود که من این را بارها گفتم. ما هیچ تشکّری نمیکنیم. ما میدانیم که چه کار میکردند؛ میفهمیم که آنها چه کار میکردند؛ این میگوید از او تشکّر کنید، از من هم بترسید! نه از شما هم نمیترسیم. روز بیست‌و‌دوّم بهمن، مردم جواب این تهدیدها و این حرفها را در خیابان خواهند داد؛ نشان میدهند که ملّت ایران در مقابل تهدید چه موضعی میگیرد. نخیر، از تهدید کسی هم ما نمیترسیم.  http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=35567

[7] . قَوْلُهُ فَلْیَدْعُ نادِیَهُ قَالَ لَمَّا مَاتَ أَبُو طَالِبٍ ع فَنَادَى أَبُو جَهْلٍ وَ الْوَلِیدُ عَلَیْهِمَا لَعَائِنُ اللَّهِ هَلُمُّوا- فَاقْتُلُوا مُحَمَّداً فَقَدْ مَاتَ الَّذِی کَانَ نَاصِرَهُ- فَقَالَ اللَّهُ فَلْیَدْعُ نادِیَهُ سَنَدْعُ الزَّبانِیَةَ قَالَ کَمَا دَعَا إِلَى قَتْلِ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ ص نَحْنُ أَیْضاً نَدْعُو الزَّبَانِیَة.

[8] . در فضای روایات مویداتی له و علیه این برداشت می‌توان یافت:

موید له: در برخی احادیث، این «زبانیه» (ماموران جهنم)، دقیقا تمثل اعمال خود شخص قلمداد شده است (جلسه 335، حدیث1) http://yekaye.ir/al-balad-90-6/

موید علیه: در برخی احادیث، تعداد «زبانیة» همان 19 نفری دانسته شده است که در آیه30 سوره مدثر بدانها اشاره شده (حدیث2).

والله العالم.

 


جمعه 96 فروردین 4 , ساعت 11:0 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

363) سوره علق (96) آیه 17

 فَلْیَدْعُ نادِیَهُ

ترجمه

پس، [بگو] اهل مجلسش را [به یاری خویش] بخواند؛

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«نادِی»

این کلمه از ماده «ندو» [یا «ندی][1] گرفته شده که برخی اصل این ماده را به معنای «جمع شدن» دانسته‌اند، به نحوی که وقتی گروهی در کنار هم جمع شوند به آنها «نادی» گفته می‌شود [چنانکه در عربی معاصر نیز برای کلمه «باشگاه» (club) از کلمه «نادی» استفاده می‌شود] و اگر آن جمع از هم متفرق شوند، دیگر بدانها «نادی» نمی‌گویند؛ و کاربرد آن در مورد ندا زدن را هم از این باب دانسته‌اند که موجب جمع شدن افراد می‌گردد (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص412)؛ و برخی بالعکس، اصل این ماده را دالّ بر «صدا زدن» و «فراخوان مخاطبین با صدای بلند» (ندا دادن) دانسته، و جمع شدن و گرد هم آمدن را از لوازم این دانسته‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص796؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏12، ص71)

در هر صورت، کلمه «نادی» [و نیز «ندیّ» (مریم/73)] به «مجلس» و «انجمن»ی که با صدا زدن گرد هم آمده‌اند گفته می‌شد؛ و کم‌کم به هر انجمن و مجلسی، «نادی» گفته‌اند (مجمع‌البیان، ج10، ص779)

کاربرد این کلمه در معنای ندا دادن، غالبا در وزن مفاعله بوده است (نادی، ینادی، نداء) و البته در وزن تفاعل (تنادی) هم در قرآن کریم به کار رفته است (یَوْمَ التَّناد؛ غافر/32؛ فَتَنادَوْا مُصْبِحینَ؛ قلم/21) که در این وزن، در خصوص «اقدام کسی که ندا را می‌شنود و بدان پاسخ می‌دهد» و یا «همدیگر را ندا دادن» می‌باشد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏12، ص71)

ماده «ندو» [یا: ندی] 53 بار در قرآن کریم به کار رفته است که غیر از سه بار که در همین معنای مجلس و انجمن بوده (فَلْیَدْعُ نادِیَهُ، علق/17؛ تَأْتُونَ فی‏ نادیکُمُ الْمُنْکَر، عنکبوت/29؛ أَحْسَنُ نَدِیًّا، مریم/73) در بقیه موارد در همان معنای «صدا زدن و مخاطب قرار دادن» استعمال شده است.

شأن نزول

1) از ابن عباس و اصم روایت شده است که پیامبر ص در مقام ابراهیم ع نماز می‌خواند. ابوجهل بر ایشان گذشت و گفت: آیا تو را از این کار نهی نکردم؟ و ایشان را تهدید کرد. پیامبر ص به او روی خوش نشان نداد و بر او [با آیاتی از قرآن] نهیب زد.

او گفت: ای محمد! به چه چیزی مرا تهدید می‌کنی؟ به خدا سوگند که هیچکس بیش از من در اینجا انجمن و عِدّه و عُدّه ندارد. پس نازل شد «آیا دیدی کسی را که نهی می‌کند ... پس [بگو] اهل مجلسش را [به یاری خویش] بخواند؛ تا ما هم زبانیه [آتش] را بخوانیم».

ابن عباس می‌گوید: اگر او ندا می‌داد زبانیه‌ی عذاب همانجا او را در بر می‌گرفت.

مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏1، ص55؛ مجمع‌البیان[2]، ج10، ص783

ابْنُ عَبَّاسٍ وَ الْأَصَمُّ کَانَ النَّبِیُّ ع یُصَلِّی عِنْدَ الْمَقَامِ فَمَرَّ بِهِ أَبُو جَهْلٍ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ أَ لَمْ أَنْهَکَ عَنْ هَذَا وَ تَوَعَّدَهُ فَأَغْلَظَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ وَ انْتَهَرَهُ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ بِأَیِّ شَیْ‏ءٍ تَتَهَدَّدُنِی أَمَا وَ اللَّهِ إِنِّی لَأَکْبَرُ هَذَا الْوَادِی نَادِیاً فَنَزَلَ «أَ رَأَیْتَ الَّذِی یَنْهى»‏ إِلَى قَوْلِهِ‏ «فَلْیَدْعُ نادِیَهُ سَنَدْعُ الزَّبانِیَةَ» فَقَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ لَوْ نَادَى لَأَخَذَتْهُ الزَّبَانِیَةُ بِالْعَذَابِ مَکَانَهُ.

حدیث

1) از امام باقر ع روایت شده است:

در روزی که مکه فتح شد پیامبر خدا ص ایستاد و خطبه‌ای خواند و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود:

ای مردم! حاضران به غایبان برسانند:

بدرستی که خداوند تبارک و تعالی با [فرستادن] اسلام، نخوت و غرور جاهلی و فخرفروشی به خاطر آباء و اجداد و قوم و قبیله را از بین برد.

ای مردم! شما از آدم‌اید و آدم از گِل؛ همانا امروز بهترین شما نزد خداوند و گرامی‌ترین‌تان از نظر او، باتقواترین و مطیع‌ترینِ شما نسبت به دستورات اوست؛

بدانید که «عربیت»، پدرِ هیچ فرزندی نیست، بلکه زبانی گویا است؛ پس به هر کس بین شما طعنه زدند [که اصل و نسب عربی ندارد] و خودش می‌دانست که در مسیر رضایت خداوند گام برمی‌دارد، همان برایش کافی است [یا: خداوند کفایتش می‌کند].

بدانید هر گونه خونخواهی و تقاص‌گیری، و کینه‌توزی‌ای که در جاهلیت بوده است، من تا روز قیامت آن را زیر پا می‌گذارم.

الزهد، ص56؛ بحار الأنوار، ج‏70، ص293      

الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

لَمَّا کَانَ یَوْمُ فَتْحِ مَکَّةَ قَامَ رَسُولُ اللَّهِ ص فِی النَّاسِ خَطِیباً فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ

أَیُّهَا النَّاسُ لِیُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى قَدْ أَذْهَبَ عَنْکُمْ بِالْإِسْلَامِ نَخْوَةَ الْجَاهِلِیَّةِ وَ التَّفَاخُرَ بِآبَائِهَا وَ عَشَائِرِهَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّکُمْ مِنْ آدَمَ وَ آدَمُ مِنْ طِینٍ أَلَا وَ إِنَّ خَیْرَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ أَکْرَمَکُمْ عَلَیْهِ الْیَوْمَ أَتْقَاکُمْ وَ أَطْوَعُکُمْ لَهُ أَلَا وَ إِنَّ الْعَرَبِیَّةَ لَیْسَتْ بِأَبٍ وَالِدٍ وَ لَکِنَّهَا لِسَانٌ نَاطِقٌ فَمَنْ طُعِنَ بَیْنَکُمْ وَ عَلِمَ أَنَّهُ یُبْلِغُهُ رِضْوَانَ اللَّهِ حَسَبَهُ أَلَا وَ إِنَّ کُلَّ دَمٍ أَوْ مَظْلِمَةٍ أَوْ إِحْنَةٍ کَانَتْ فِی الْجَاهِلِیَّةِ فَهِیَ تَظَلُّ تَحْتَ قَدَمَیَّ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَة.


3) از امام سجاد ع درباره «تعصب» سوال شد. فرمودند:

تعصب‌ورزی‌ِ گناه آن است که شخص، بدهای خویش و قوم خود را بهتر از خوبانِ قوم و قبیله دیگران بشمارد؛ و این تعصب‌ورزی نیست که شخص خویش و قوم خود را دوست بدارد، بلکه تعصب‌ورزی آن است که خویش و قوم خود را بر در ظلم کردن یاری نماید.

الکافی، ج‏2، ص309

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ وَ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاسَانِیِّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ الْمِنْقَرِیِّ عَنْ عَبْدِ الرَّزَّاقِ عَنْ مَعْمَرٍ عَنِ الزُّهْرِیِّ قَالَ: سُئِلَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع عَنِ الْعَصَبِیَّةِ فَقَالَ الْعَصَبِیَّةُ الَّتِی یَأْثَمُ عَلَیْهَا صَاحِبُهَا أَنْ یَرَى الرَّجُلُ شِرَارَ قَوْمِهِ خَیْراً مِنْ خِیَارِ قَوْمٍ آخَرِینَ وَ لَیْسَ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُحِبُّ الرَّجُلُ قَوْمَهُ وَ لَکِنْ مِنَ الْعَصَبِیَّةِ أَنْ یُعِینَ قَوْمَهُ عَلَى الظُّلْمِ.[3]


4) در دربار یزید، وقتی که وی به سر مقدس امام حسین ع جسارت کرد و سخنان ناروایی بر زبان آورد، حضرت زینب سلام الله علیها بلند شد و سخنانی آتشین بر زبان راند و در اواخر کلام خود فرمود:

... پس هر کیدی می‌خواهی به کار ببر؛ و هر تلاشی که می‌خواهی بکن، که به خدایی که ما را به وحی و کتاب و نبوت و برگزیدگی شرافت بخشید، کار ما را پایان نتوانی داد و به غایت ما نخواهی رسید و یاد ما را محو نتوانی کرد و عار و ننگی که به خاطر ما دامنگیرت شد، از تو رخت برنخواهد بست؛ و آیا نظر تو جز ناشی از بی‌عقلی و روزگارت جز چند صباح، و جمع تو جز پراکنده است، ‌روزی که منادی ندا می‌دهد: بدانید که خداوند هر ظالم متجاوزی را لعنت کند.

 الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏2، ص310

فَقَامَتْ إِلَیْهِ زَیْنَبُ بِنْتُ عَلِیٍّ وَ أُمُّهَا فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ وَ قَالَتْ

ثُم‏ کِدْ کَیْدَکَ وَ اجْهَدْ جُهْدَکَ فَوَ اللَّهِ الَّذِی شَرَّفَنَا بِالْوَحْیِ وَ الْکِتَابِ وَ النُّبُوَّةِ وَ الِانْتِخَابِ لَا تُدْرِکُ أَمَدَنَا وَ لَا تَبْلُغُ غَایَتَنَا وَ لَا تَمْحُو ذِکْرَنَا وَ لَا یُرْحَضُ عَنْکَ‏ عَارُنَا وَ هَلْ رَأْیُکَ إِلَّا فَنَدٌ وَ أَیَّامُکَ إِلَّا عَدَدٌ وَ جَمْعُکَ إِلَّا بَدَدٌ یَوْمَ یُنَادِی الْمُنَادِی أَلَا لَعَنَ اللَّهُ الظَّالِمَ الْعَادِی‏...

تدبر

1) «فَلْیَدْعُ نادِیَهُ»

کسی که به خدا تکیه می‌کند، از عِده و عُدّه‌ی اهل باطل نمی‌هراسد؛

پس،

اگر طغیانگری به دوستان و هم‌نشینانش می‌نازد؛ خدا هم در مقابل، به مومن توصیه می‌کند:

بگو اهل مجلسش را به یاری خویش بخواند؛

و نگران چیزی نباش، که خدا تو را کفایت می‌کند.

این مطلبی است که خداوند به پیامبرانش توصیه کرده است که اصلا به آنها بگویید تمام شریکانتان را هم جمع کنید و به ما مهلت ندهید، ببینید عاقبت از آن که خواهد بود؟! (اعراف/195؛ یونس/71؛ هود/55)


2) «فَلْیَدْعُ نادِیَهُ»

به شخص طغیانگر بگو اگر از دعوت تو به خدا و تقوای الهی ناراحت می‌شود، هم‌نشینانش را به یاری خویش بخواند؛

اما چرا هم‌نشینانِ اهل باطل، واقعا نمی‌توانند یاری‌ای به وی برسانند؟

الف. زیرا هر کار و اقدامی تحت قدرت خدا و به اراده خداوند حاصل می‌شود.

ب. چرا که هر دوستیِ غیرالهی‌ای حقیقت و باطنش دشمنی است (الْأَخِلاَّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقین‏؛ زخرف/67)

ج. ...


3) «فَلْیَدْعُ نادِیَهُ»

این آیه پیامبر ص را خطاب قرار داده که: به شخص طغیانگر بگو، اگر دلش می‌خواهد، هم‌نشینانش را صدا بزند و به یاری خویش بخواند؛ چرا که هیچ کاری از او ساخته نیست و خدا هم برایش نگهبانان آتش را صدا خواهد زد!

و این توصیه فقط به پیامبرص نیست، بلکه به هر مومنی است که یاری خداوند متعال را باور دارد؛


به نظر می‌رسد حضرت زینب سلام الله علیها با تکیه بر این گونه آیات بود که در کمال شجاعت به یزید فرمود:

 هر غلطی می‌خواهی، بکن! که هیچ کاری از دستت ساخته نیست! (حدیث4)

و شهید بهشتی، که می‌گفت:

به آمریکا بگویید از دست ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر!

و ...



[1] . اینکه سه حرف «ن، د، حرف معتل» در کنار هم بیاید غالبا دو معنا را برایش مطرح کرده‌اند. یکی معنای «رطوبت» است که برخی این را مربوط به «ندی» دانسته‌اند و معنای دیگر همان است که در متن بحث شد. مرحوم مصطفوی، تفاوت این دو معنا را در همین «ندو» و «ندی» دانسته است (أنّ الأصل الواحد فی المادّة واویّة: هو دعوة فی مخاطبة. و فی الیائیّة: هو الترشّح و الابتلال.و قد خولطت مفاهیم المادّتین و موارد استعمالهما فی کتب اللغة. فمن الواویّة تقول: نَادَاهُ نِدَاءً و مُنَادَاةً و ینادیه فتنادى تنادیا، أى الدعوة فی الخطاب، بأىّ کلمة کان...؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏12، ص71)؛ اما بسیاری از اهل لغت، ماده همین معنایی را که در متن مورد بحث قرار گرفته «ندی» گفته‌اند و یا لااقل به اینکه تمایز این دو معنا به خاطر این باشد که یکی به واو ختم می‌شود و دیگری به یاء، سخنی نگفته‌اند. با توجه به اینکه این ماده در معنای «رطوبت» در قرآن کریم نیامده است، اصلا بدان پرداخته نشد. البته راغب اصفهانی ظاهرا این دو معنا را به یک معنا برمی‌گرداند، زیرا ایشان وجه کاربرد «نداء» در معنای «فراخوان و صدا کردن مخاطبین با صدای بلند» را این دانسته است که کسی که دهانش مرطوب باشد راحت‌تر می‌تواند دیگران را صدا بزند « استعارة النِّداء للصَّوْت من حیث إنّ من یَکْثُرُ رطوبةُ فَمِهِ حَسُنَ کلامُه» (مفردات ألفاظ القرآن، ص797)

[2] . قال ابن عباس: لما أتى أبو جهل رسول الله ص انتهره رسول الله ص فقال أبو جهل أ تنتهرنی یا محمد فو الله لقد علمت ما بها أحد أکثر نادیا منی فأنزل الله سبحانه «فَلْیَدْعُ نادِیَهُ» و هذا وعید أی فلیدع أهل نادیة أی أهل مجلسه یعنی عشیرته فلیستنصر بهم إذا حل عقاب الله به و النادی الفنا

[3] . این دو حدیث هم در مذمت تعصب‌ورزی‌ها:

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمْدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَاقِرِ ع قَالَ: ثَلَاثَةٌ مِنْ عَمَلِ الْجَاهِلِیَّةِ الْفَخْرُ بِالْأَنْسَابِ وَ الطَّعْنُ فِی الْأَحْسَابِ وَ الِاسْتِسْقَاءُ بِالْأَنْوَاء (معانی الأخبار، ص326)

أَبِی ره قَالَ حَدَّثَنِی سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ النَّوْفَلِیِّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ رَفَعَهُ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قَالَ: مَنْ صَنَعَ شَیْئاً لِلْمُفَاخَرَةِ حَشَرَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَسْوَدَ الْوَجْهِ. (ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص255)

 


پنج شنبه 96 فروردین 3 , ساعت 11:0 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

362) سوره علق (96) آیه 16 

ناصِیَةٍ کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ ‏

ترجمه

ناصیه‌ی [= (موی) جلوی پیشانیِ، زمامِ] دروغگوی خطاکار

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«خاطِئَةٍ»

اسم فاعل از ماده «خطأ» است. برخی بین این ماده و ماده «خطو» (که کلمه «خُطوة = قدم» از آن ساخته شده: وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ، بقرة/168) تفاوتی نگذاشته و هر دو را به معنای عبور کردن و تجاوز از حد دانسته‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص198) و جمعا در قرآن کریم ماده «خطأ» 22 بار و ماده «خطو» 5 بار و در تمامی موارد به صورت جمع (و با تعبیر «خُطُواتِ الشَّیْطانِ») به کار رفته است.

اما اغلب اهل لغت بین این دو تفاوت گذاشته‌اند.

همچنین، در زبان فارسی، ما کلمه «خطا» را غالبا به معنای «اشتباه» و نه «گناه» (یعنی در جایی که تعمدی در کار نبوده است) به کار می‌بریم؛ اما اینکه آیا در زبان عربی هم همین طور است یا خیر، بین اهل لغت اختلاف است.

اغلب (مثلا: کتاب العین، ج4، ص292؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص288) بر این باورند که:

وقتی به صورت فعل ثلاثی مجرد به کار می‌رود (خَطِئ یَخطأ خِطْئاً، فهو خاطئ) به معنای «گناه» است، مثلا: «إِنَّ قَتْلَهُمْ کانَ خِطْأً کَبِیراً» (إسراء/31) یا «وَ لا طَعامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِینٍ، لا یَأْکُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ‏» (لحاقة/36- 37) یا «وَ إِنْ کُنَّا لَخاطِئِینَ‏» (یوسف/91).

اما در جایی که به نحو ثلاثی مزید (باب افعال) به کار می‌رود (أَخْطَأَ إِخْطَاءً فهو مُخْطِئ‏) به معنای «اشتباه» است؛ مثلا «وَ لَیْسَ عَلَیْکُمْ جُناحٌ فِیما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لکِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُکُمْ‏» (أحزاب/5)

البته وقتی به صورت «خَطَأ» و «خَطِیئَة» (جمعِ آن: خَطِیئات و خَطایا) به کار می‌رود، گاهی به معنای «اشتباه غیرعمدی» است (مثلا: وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ، نساء/92؛ وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطِیئَةً أَوْ إِثْماً، نساء/112) و گاهی به معنای «گناه عمدی» است (مثلا: مِمَّا خَطِیئاتِهِمْ‏ أُغرِقوا، نوح/25؛ إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطایانا، شعراء/51؛ وَ لْنَحْمِلْ خَطایاکُمْ وَ ما هُمْ بِحامِلِینَ مِنْ خَطایاهُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ، عنکبوت/12؛ وَ الَّذِی أَطْمَعُ أَنْ یَغْفِرَ لِی خَطِیئَتِی یَوْمَ الدِّینِ‏، شعراء/82 ؛ نَغْفِرْ لَکُمْ خَطایاکُمْ‏، بقره/58)

در مقابل، برخی (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص79-80) بر این باورند که تفاوت «خطأ» و «أخطأ» ربطی به عمدی بودن یا نبودن ندارد و صرفا از این جهت است که در اولی خود فعل بیشتر مورد عنایت است و در دومی، انتساب فعل به فاعل؛ و در هر صورت، ماده «خطأ» صرفا به معنای نقطه مقابل «صواب» (=درست) می‌باشد و هر جا که معنای تعمدی بودن از این ماده برداشت شده است بر اساس قرینه‌های پیرامونی بوده است؛

و تفاوتش با دو کلمه معروف برای «گناه» (یعنی ذنب و إثم) در این است که علاوه بر اینکه در «خطا» لزوما تعمدی در کار نیست، «إثم» در جایی است که تنبلی و کم‌کاری در انجام وظیفه رخ دهد؛[1] و «ذنب» مشخصا در مورد کار زشت و قبیحی که بد بودنش مورد اذعان و اعتراف خود فرد است به کار می‌رود؛ و در مواردی مانند «یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا کُنَّا خاطِئِینَ‏» (یوسف/97) که هر دو تعبیر آمده یکجور عذرتراشی بوده است، یعنی در این آیه، برادران حضرت یوسف ع می‌خواهند بگویند در اینکه اصل کار ما «ذنب» و گناه بوده و باید استغفار کنیم تردیدی نیست؛‏ اما ما به خطا و اشتباه به این گناه افتادیم.[2]


به لحاظ نحوی، «ناصِیَةٍ» بدل برای «الناصیة» در آیه قبل می‌باشد (ناصیه‌اش را محکم می‌گیرند، همان ناصیه دروغگوی خطاکار را)؛

و دو تعبیر «کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ» در اینجا، صفت برای «ناصِیَةٍ» می‌باشد، نه مضاف الیه، یعنی نمی‌گوید: ناصیه‌ی شخص دروغگوی خطاکار، بلکه دروغگویی و خطاکاری را وصف خود ناصیه دانسته است؛ و این استفاده مجازی (که به جای اینکه اینها را وصف صاحب ناصیه بکند، وصف خود ناصیه کرده) معنا را به نحو بلیغ‌تر و زیباتر و لطیفتر منتقل می‌کند تا اینکه می‌گفت: ناصیة الکاذب الخاطئ. (الکشاف، ج4، ‌ص778)


حدیث

1) از امام باقر ع روایت شده است که پدرم امام سجاد ع مکرر به فرزندانشان می‌فرمودند:

از دروغ خودداری کنید، کوچک باشد یا بزرگ، جدی باشد یا شوخی،، چرا که شخص هنگامی که دروغ کوچک گفت جرات بر دروغ بزرگ هم پیدا می‌کند؛

آیا نمی‌دانید که رسول خدا ص می‌فرمود: بنده‌ای دائما راست می‌گوید تا اینکه خداوند او را به عنوان «صدّیق» ثبت می‌کند؛ و بنده‌ای مرتب دروغ می‌گوید تا اینکه خداوند او را به عنوان «کذّاب» ثبت می‌کند.

الکافی، ج‏2، ص338

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَةَ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

کَانَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ص یَقُولُ لِوُلْدِهِ اتَّقُوا الْکَذِبَ الصَّغِیرَ مِنْهُ وَ الْکَبِیرَ فِی کُلِّ جِدٍّ وَ هَزْلٍ فَإِنَّ الرَّجُلَ إِذَا کَذَبَ فِی الصَّغِیرِ اجْتَرَى عَلَى الْکَبِیرِ؛

أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ مَا یَزَالُ الْعَبْدُ یَصْدُقُ حَتَّى یَکْتُبَهُ اللَّهُ صِدِّیقاً وَ مَا یَزَالُ الْعَبْدُ یَکْذِبُ حَتَّى یَکْتُبَهُ اللَّهُ کَذَّاباً.


2) از امام صادق ع روایت شده است:

به نماز و روزه مردم فریفته نشوید؛ چرا که گاه شخصی به نماز و روزه عادت کرده به طوری که اگر آن را ترک کند وحشت می‌کند؛ بلکه آنها را با راستگویی و امانتداری امتحان کنید.

الکافی، ج‏2، ص104

عَنْهُ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَى عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ وَ غَیْرِهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا تَغْتَرُّوا بِصَلَاتِهِمْ وَ لَا بِصِیَامِهِمْ فَإِنَّ الرَّجُلَ رُبَّمَا لَهِجَ بِالصَّلَاةِ وَ الصَّوْمِ حَتَّى لَوْ تَرَکَهُ اسْتَوْحَشَ وَ لَکِنِ اخْتَبِرُوهُمْ عِنْدَ صِدْقِ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءِ الْأَمَانَةِ.[3]


3) از امام باقر ع روایت شده است: گناهان همگی‌شان شدیدند، و شدیدترین آنها گناهی است که گوشت و خون بر آن رشد کند؛ چرا که بالاخره [هر گناهی] یا مورد رحمت ویا مورد عذاب واقع می‌شود؛ در حالی که در بهشت جز کسی که پاک باشد، وارد نمی‌شود.

[یعنی گوشت و خونی که از گناه روئیده ویا با گناه عجین شده است، نمی‌تواند وارد بهشت شود]

الکافی، ج‏2، ص270

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سُلَیْمَانَ الْجَعْفَرِیِ‏ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُکَیْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: الذُّنُوبُ کُلُّهَا شَدِیدَةٌ وَ أَشَدُّهَا مَا نَبَتَ عَلَیْهِ اللَّحْمُ وَ الدَّمُ لِأَنَّهُ إِمَّا مَرْحُومٌ وَ إِمَّا مُعَذَّبٌ وَ الْجَنَّةُ لَا یَدْخُلُهَا إِلَّا طَیِّب‏.[4]

تدبر

1) «ناصِیَةٍ کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ»

ناصیه‌ی [= پیشانی یا موهای جلوی پیشانیِ]  شخصی که او را از ناصیه‌اش محکم می‌گیرند و ذلیلانه به سمت جهنم می‌کشانند، ناصیه‌ی دروغگویی و خطاکاری است؛ یعنی هم سخنان [و آراء و باورهای] وی خلاف حقیقت است و هم اعمال و رفتارش (مجمع البیان، ج‏10، ص783؛ المیزان، ج‏20، ص327)

اگر بتوان ابعاد هویتی انسان در «باورها» و «رفتارها»یش خلاصه کردد، می‌توان گفت این آیه، نهایت وضعیت یک انسان در بُعد نامطلوب را نشان می‌دهد و می‌خواهد بفرماید که علت جهنمی شدن وی این است که تمام وجودش خلاف حق و حقیقت شده؛ و کسی که وجودش (تمام گوشت و خونش) خلاف حق و حقیقت شود، راهی به بهشت نخواهد داشت. (حدیث3)


2) «ناصِیَةٍ کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ»

به جای اینکه بگوید «ناصِیَةِ الکاذِبِ الخاطِئ: ناصیه شخص دروغگوی خطاکار» فرمود: «ناصِیَةٍ کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ: ناصیه‌ای که خود این ناصیه دروغگو و خطاکار است». چرا؟

الف. نوعی بیان مجازی است که معنا را به نحو بلیغ‌تر و زیباتر و لطیفتر منتقل می‌کند (الکشاف، ج4، ‌ص778).

ب. شاید می‌خواهد نشان دهد که نه هر دروغگو و هر گناهکار، بلکه کسی که پیشانی دروغ و گناه است، ‌به چنین عذابی عقاب می‌شود.

ج. ...



[1] تقابل خطا و إثم در این آیه بوضوح مشاهده می‌شود: «وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطِیئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَرِیئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِینا» (نساء/112)

[2] ایشان عین همین توضیح را در مورد آیه «وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ إِنَّکِ کُنْتِ مِنَ الْخاطِئِین» (یوسف/29) و اقدام زلیخا مطرح می‌کنند.

[3] . این روایت هم قابل توجه است که از امام باقر ع روایت شده است:

بدرستی که خداوند عز و جل برای شر و بدی قفل‌هایی قرار داد و کلیدهای همه آن قفل‌ها را شراب قرار داد، و دروغ از شراب بدتر است.

الکافی، ج‏2، ص339

عَنْهُ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَى عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ‏ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ لِلشَّرِّ أَقْفَالًا وَ جَعَلَ مَفَاتِیحَ تِلْکَ الْأَقْفَالِ الشَّرَابَ وَ الْکَذِبُ شَرٌّ مِنَ الشَّرَاب‏.

[4] . این حدیث هم در همین مضمون قابل توجه است: عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِیزٍ عَنِ الْفُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: مَا مِنْ نَکْبَةٍ تُصِیبُ الْعَبْدَ إِلَّا بِذَنْبٍ وَ مَا یَعْفُو اللَّهُ عَنْهُ أَکْثَرُ. (الکافی، ج‏2، ص269)

 


پنج شنبه 96 فروردین 3 , ساعت 4:13 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

با عنایات خداوند متعال، امروز ابتدای دومین سالی است که کار تدبر «یک آیه در روز» را آغاز شد.

از طریق سه لینک زیر می‌توانید اولین مطلب کانال و دو صفحه‌ای که توضیحی درباره فعالیت این کانال داده شد، مطالعه فرمایید.

https://t.me/YekAaye/5

https://t.me/YekAaye/1987

https://t.me/YekAaye/2025

(ویا مراجعه به صفحه درباره ما در سایت: http://yekaye.ir/about-us/) 

در همان اوایل کار، یکی از آشنایان این توصیه حضرت آیت الله خرازی (از اساتید اخلاق قم) را که در یکی از کانالهای مذهبی گذشاته شده بود، برایم فرستاد که «در طول روز فرصت هایی را برای تدبّر در آیه ای از آیات قرآن اختصاص بده. ... مداومت بر این کار، هم? دردهای روحی و اخلاقی ما را به طور معجزه آسایی درمان می کند.» که مشوق خوبی برای ادامه کار بود. (متن کامل در لینک زیر)

https://t.me/shia_patogh1/2698

به نظر می‌رسد راه مراجعه صحیح به قرآن، و اجتناب از تفسیر به رأی، این است که ابتدا معنای آیه درست فهمیده شود، سپس تا حد امکان از کلمات معلمان حقیقیِ وحی مدد گرفته شود؛ و آنگاه با تدبر در جوانب مختلف آیه، و بویژه تطبیق آیه بر وضعیت (فکری، اخلاقی، و رفتاری) خودمان، از این سفره گسترده الهی روزی‌ای برداشته شود؛ بر همین اساس بود که ابتدای هر صبح، علاوه بر ارائه متن و صوت آیه، و ترجمه نسبتا دقیقی از آن، بحثهای لغوی و نحوی‌ای که به فهم صحیح معنای آیه کمک می‌کرد، گذاشته می‌شد. سپس در طول روز احادیثی که به طور مستقیم یا غیرمستقیم، دریچه‌هایی در فهم بهتر آیه می‌گشود، ارائه می‌گردید؛ و از مخاطبان انتظار می‌رفت که خود درباره آیه بیندیشند؛ و آنگاه هنگام شب، آنچه این بنده ناچیز با مراجعه به تفاسیر مختلف و تدبر در آیات، به دست می‌آورد، در کانال می‌گذاشت و تذکرات سازنده مخاطبان هم اغلب در اصلاح این محتوا موثر بوده است.

در طول یک سال گذشته، تلاش شد که حتی یک روز این کار تعطیل نشود، که البته تنها وقفه کار، مسافرت حدود ده روزه برای زیارت اربعین بود که در آن سفر معنوی، نه فرصت تحقیق و نگارش بود و نه امکانات لازم برای این کار.

همچنین تلاش شد گذاشتن مطالب در کانال حتی‌الامکان به دیروقت نیفتد، اما گاه پیچیدگی مطالب و فراوانی نکات (که زمان زیادی را برای ساده‌سازی، تلخیص و تنظیم آنها می‌گرفت) و گاه اشتغالات روزمره (از مسائل کاری گرفته تا رفت و آمدهای خانوادگی) انجام این کار را به تاخیر می‌انداخت، که امیدوارم عذر بنده قبول افتد.

از آنجا که برخی از حجم زیاد مطالب گلایه داشتند، از همان ابتدا تذکر دادم که علت اینکه مطالب را در بندها و با عنوان‌های اصلی متعدد (نکات ترجمه، کلام معصوم، تدبر) و زیرعنوان‌های تخصصی (نکته انسان‌شناسی، اخلاقی، سیاسی و ...) می‌گذارم این است که هرکه فرصت یا علاقه به برخی بحثها ندارد، دستش در انتخاب باز باشد و آن چیزهایی را که می‌خواهد بخواند، با این حال، کانال دیگری با عنوان «یک آیه در روز- گزیده» نیز راه اندازی شد که تنها گزیده‌ای از این مطالب در آنجا قرار داده می‌شد؛ (لینک زیر)

https://t.me/YekAayah

و البته سایتی هم در فضای وب برایش قرار داده شد تا کسانی که می‌خواهند مطالب گذشته را جستجو ویا مطالعه کنند و یا مطلع شوند تاکنون چه آیاتی مورد بحث قرار گرفته، کارشان آسان‌تر شود (لینک زیر)

http://yekaye.ir/

هدف بنده از این کانال دو چیز بوده است: در درجه اول، خودم مقید شوم که هر روز در کلام خداوند متعال و کلمات معصومین علیهم‌السلام درنگی داشته باشم؛ و در درجه دوم، در فضای شبکه‌های مجازی، که به ابتذال در اندیشه و سطحی‌نگری در تحلیل‌ها دامن زده می‌شود، مطالبی ارائه گردد که شاید افراد را به تفکر و تامل جدی وادار سازد. و در همین راستا بوده که مطالب را در بندهای مستقلی می‌نویسم تا امکان بازنشر آنها در گروهها و کانال‌های دیگر مهیا شود.

بسیاری از افراد، گاه، از دشواری بحثها گلایه داشته‌اند. بنده تلاش فراوانی کرده و می‌کنم که بحثها را ساده‌سازی نمایم، اما باور ندارم که هر سخن عمیقی را می‌توان ساده کرد، بلکه به نظرم باید به عمیق شدن مخاطب هم اهتمام داشت؛ و معتقدم اگرچه باید در جذابیت محتوا کوشید، اما نباید همه چیز را فدای جذابیت کرد، و البته ضعف مولف هم جای خود دارد.

اعضای این کانال یک ماه پس از شروع به کار به حدود 1800 نفر رسید و این آمار تدریجا تا حدود 2800 نفر بالا رفت، و اکنون بیش از 2400 عضو دارد که به طور روزانه حدود 200-300 نفر با گذشت یک هفته حدود 500 نفر پیگیر مستقیم مطالب هستند؛ و البته با توجه به چند موردی که عده‌ای مطالب را در کانال‌های خود می‌گذارند، ظاهرا به طور متوسط بالای 1000 نفر هر مطلبی را مشاهده می‌کنند. البته این غیر از فضای وب است که به طور مستقیم روزانه حدود 200 بازدید واقع می‌شود.

لینک کانال «یک آیه در روز»

https://t.me/YekAaye


چهارشنبه 96 فروردین 2 , ساعت 11:0 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

361) سوره علق (96) آیه 15

کَلاَّ لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَةِ

ترجمه

حاشا و کلّا که اگر بازنایستد، سوگند که ناصیه‌ [= موی جلوی پیشانی، زمامِ] [او] را سخت بگیریم.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«کَلاَّ» این کلمه در اصل برای «انکار» است و در معنای «حقا»، حرف تنبیه (هان)، کلمه جواب (بله،...) هم به کار می‌رود که در جلسه 353 توضیح داده شد.

« لَئِنْ» = لام مقدمه برای سوگند (موطئه للقسم) + حرف شرط (إن)

«لَمْ یَنْتَهِ» : «یَنْتَهِ» در اصل «ینتهی» بوده است که چون حرف جزم بر آن آمده، حرف «ی» پایانی آن، ساکن و سپس حذف شده است.

«ینتهی»

فعل مضارع از ماده «نهی» است که به باب «افتعال» رفته و معنای «مطاوعه» (قبول کردن و پذیرفتن) پیدا کرده است («انتهی» یعنی نهی را پذیرفت).

ظاهرا اصل این ماده در دو معنا به کار رفته است:

یکی در معنای «پایان و به نهایت رسیدن»، و

دوم در معنای «بازداشتن و مانع شدن».

البته عموم اهل لغت، تنها یک اصل برای این ماده معتقدند هرچند در اینکه کدام از این دو معنا اصل است، اختلاف دارند. برخی اصل را در معنای اول (پایان و نهایت کار) دانسته و گفته‌اند و گفته‌اند معنای «بازداشتن» از این جهت است که وقتی «نهی» می کنید و مخاطب نهی را می‌پذیرد و بازمی‌ایستد، در حقیقت، آنجا را پایان کار خود قرار داده است (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص359) اما برخی اصل را معنای دوم (بازداشتن) دانسته و گفته‌اند که «پذیرش نهی» (= انتهاء) بر دو قسم است: یکی اختیاری و دوم طبیعی؛ و در مورد دوم، هر چیزی را بخواهند بازدارند، آن نقطه بازداشتن آن، نهایت آن محسوب می‌شود و لذا به آن «انتها» و «نهایت» گفته‌اند. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏12، ص265-266)[1].

همچنین به عقل «نُهیة» گفته می‌شود از این جهت که انسان را از ورود در بدیها بازمی‌دارد، که جمع آن، «نُهی» می‌باشد: «أُولِی النُّهى؛ طه/54 و 128)‏ (مفردات ألفاظ القرآن، ص827)


«لَنَسْفَعاً» = لام قسم + فعل مضارع مجزوم «نسفع» + نون تاکید خفیفه (این نون را در سبک نحوی اهل کوفه، غالبا به صورت «ن» می‌نویسند؛ اما در سبک نحوی اهل بصره، به صورت الف با تنوین نوشته می‌شده است چون هنگام وقف، به صورت «آ» خوانده می‌شود؛ مجمع البیان، ج‏10، ص780)[2]

«سفع» در دو معنا به کار رفته است. یکی در معنای رنگ سیاهی که به سرخی میل کرده باشد؛ و دیگری به معنای «گرفتن با دست» است (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص83) و برخی تاکید کرده‌اند که نه هرگونه گرفتن، بلکه گرفتن محکم و شدیدی است که با کشیدن توام باشد. (مجمع البیان، ج‏10، ص779 ؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص141). ماده «سفع» (لنسفعاً) در قرآن کریم فقط همین یکبار به کار رفته است.


«النَّاصِیَةِ» به معنای رستنگاه موی جلوی سر است (مفردات ألفاظ القرآن، ص810)، و یا خود مویی که در قسمت جلوی سر روییده باشد (مجمع البیان، ج‏10، ص779)[3]. در زبان فارسی معادل معینی ندارد و بسیاری از مترجمان آن را به «پیشانی» ترجمه کرده‌اند که ترجمه دقیقی نیست؛ زیرا «پیشانی» به محدوده بالای ابرو تا رستنگاه موی سر گفته می‌شود که معادل این کلمه در زبان عربی «جَبهة» می‌باشد؛ در حالی که «ناصیه» به قسمتی می‌گویند که از رستنگاه مو شروع می‌شود و تا بالای سر ادامه می‌یابد و در مقابل «قفا» (پشت سر) می‌باشد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص141)

کلمه «ناصیة» چهار بار به کار رفته (هود/56؛ علق/15 و 16؛ الرحمن/41) که مورد اخیر آن به صورت جمع (نواصی) بوده است.

بدین ترتیب، مقصود از «لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَةِ» آن است که قسمت جلوی سر کسی را محکم و با شدت بگیریم و به سمت و سوی خاصی بکشیم، به طوری که وی کاملا خوار و ذلیل شود و نیز توان هیچگونه مقاومت و سرپیچی نداشته باشد. البته با توجه به اینکه در ماده «سفع» معنای سیاهی مایل به سرخی هم نهفته بوده، برخی توضیح داده‌اند که چه‌بسا در این تعبیر، این معنا که صورتش بر اثر حرارت با آتش سیاه شود نیز لحاظ شده است. (مجمع البیان، ج‏10، ص783)


حدیث

1) از امام سجاد ع دعایی در خصوص فاصله بین نافله‌های روز جمعه آمده است؛ فرازی از آن بدین صورت است:

خدایا ! همانا دلم امید به رحمت گسترده‌ات دارد و جانم از شدت عقابت بیمناک است. از تو می‌خواهم بر محمد و آل او درود فرستی و مرا از مکر خویش ایمن داری و از خشم خویش در عافیت بداری و مرا از اولیای طاعت خود گردانی و با رحمت و مغفرتت بر من تفضل کنی و با فضل گسترده‌ات مرا از ذلیل شدن در برابر بندگانت برتر داری و بر من رحم کنی از اینکه به ناامیدیِ مردودی، و «سَفَعِ» [= سوزانندگی و گرفتاری در] آتش محرومیت، مبتلا شوم.

مصباح المتهجد، ج‏1، ص348

اللَّهُمَّ إِنَّ قَلْبِی یَرْجُوکَ لِسَعَةِ رَحْمَتِکَ وَ نَفْسِی تَخَافُکَ لِشِدَّةِ عِقَابِکَ فَأَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَنْ تُؤْمِنَنِی مَکْرَکَ وَ تُعَافِیَنِی مِنْ سَخَطِکَ وَ تَجْعَلَنِی مِنْ أَوْلِیَاءِ طَاعَتِکَ وَ تَفَضَّلَ عَلَیَّ بِرَحْمَتِکَ وَ مَغْفِرَتِکَ وَ تُشَرِّفَنِی بِسَعَةِ فَضْلِکَ عَنِ التَّذَلُّلِ لِعِبَادِکَ وَ تَرْحَمَنِی مِنْ خَیْبَةِ الرَّدِّ وَ سَفْعِ نَارِ الْحِرْمَان‏.[4]


2) امیرالمومنین ع در فرازی از یکی از خطبه‌های خود فرمودند:

...پس تقوای خدایی را پیشه کنید که شما در مقابل دیدگان اویید و ناصیه [= پیشانی، زمام] تان در دست اوست و تغییر و تحولاتتان در کف قدرت اوست؛ اگر [کاری را] مخفی دارید، بدان علم دارد؛ و اگر آشکار کنید، ثبت و ضبطش می‌کند...

نهج البلاغه، خطبه183

... فَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی أَنْتُمْ بِعَیْنِهِ‏ وَ نَوَاصِیکُمْ بِیَدِهِ وَ تَقَلُّبُکُمْ فِی قَبْضَتِهِ إِنْ أَسْرَرْتُمْ عَلِمَهُ وَ إِنْ أَعْلَنْتُمْ کَتَبَه‏ ...[5]


3) امیرالمومنین ع در فرازی از یکی از خطبه‌هایشان درباره خداوند می‌فرماید:

...مخلوقات را به خاطر ترس [از تنهایی] نیافریدی و به خاطر اینکه سودی ببردی به کار نگماشتی، به دنبال هر که باشى از تو پیش نیفتد، و آن را که بگیرى از چنگ تو بیرون نرود. کسی که عصیانت کند، از سلطنتت نکاهد، و کسی که اطاعتت کند، در مُلکَت چیزی نیافزاید، آن که از قضا و قدرت خشمناک است قدرت برگرداندن فرمانت را ندارد، و هر که از امرت روى گرداند از تو بى‏نیاز نمى‏شود.

هر سرّی به نزد تو عیان است، و هر غیبى در پیشگاهت آشکار است. تو ابدى هستى پس پایانی برایت نیست، و تو منتها هستى از این رو گریزى از تو نیست، و تو میعادگاهى که نجاتى از تو جز به تو نیست. ناصیه [= پیشانی، زمام] هر جنبنده‏اى در کف تو، و بازگشت هر ذی‌روحی به سوى توست...

نهج البلاغه، خطبه109

...لَمْ تَخْلُقِ الْخَلْقَ لِوَحْشَةٍ وَ لَا اسْتَعْمَلْتَهُمْ لِمَنْفَعَةٍ وَ لَا یَسْبِقُکَ مَنْ طَلَبْتَ وَ لَا یُفْلِتُکَ‏ مَنْ أَخَذْتَ وَ لَا یَنْقُصُ سُلْطَانَکَ مَنْ عَصَاکَ وَ لَا یَزِیدُ فِی مُلْکِکَ مَنْ أَطَاعَکَ وَ لَا یَرُدُّ أَمْرَکَ مَنْ سَخِطَ قَضَاءَکَ وَ لَا یَسْتَغْنِی عَنْکَ مَنْ تَوَلَّى عَنْ أَمْرِکَ کُلُّ سِرٍّ عِنْدَکَ عَلَانِیَةٌ وَ کُلُّ غَیْبٍ عِنْدَکَ شَهَادَةٌ أَنْتَ الْأَبَدُ فَلَا أَمَدَ لَکَ وَ أَنْتَ الْمُنْتَهَى فَلَا مَحِیصَ عَنْکَ وَ أَنْتَ الْمَوْعِدُ فَلَا [مُنْجِیَ‏] مَنْجَى مِنْکَ إِلَّا إِلَیْکَ بِیَدِکَ نَاصِیَةُ کُلِّ دَابَّةٍ وَ إِلَیْکَ مَصِیرُ کُلِّ نَسَمَة...


تدبر

1) «کَلاَّ لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَةِ»

خداوند به انسان اختیار داده است، پس، این گونه نیست که انسان همواره در مسیر حق حرکت کند؛ بلکه در آیات قبل بیان شد که ممکن است کسی احساس استغنا کند و طغیانگر شود و طغیانش به حدی برسد که بندگان برگزیده خدا را مورد اذیت و آزار قرار دهد و حق را تکذیب و از حق رویگردان شود (علق/6-13). البته قطعا خداوند او را می‌بیند (علق/14) و بازگشت نهایی او به خدا خواهد بود (علق/8).

در واقع، آن بندگان واقعی خدا او را امر به تقوا خواهند کرد (علق/12)؛ اما اگر او زیر بار حق نرفت و دست از کارهای نادرست خود برنداشت، چنین نیست که او گمان کرده که واقعا از خدا بی‌نیاز باشد (علق/7).

خیر، زمام او قطعا در دست خداست، از ناصیه‌اش [موهای جلوی سرش] می‌گیرند و او را با خواری و ذلت روانه جهنم خواهند کرد.


2) «لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَةِ»

مقصود از «لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَةِ» چیست و چرا چنین تعبیری به کار رفته است؟

الف. ناصیه به معنای موی جلوی پیشانی و «سفع» به معنای «گرفتن با شدت و حدت و به سمتی خاص کشیدن» است؛ آن طغیانگر، در اثر احساس استغنا دچار کبر و غرور شده و در مقابل حق ایستاده، و این آیه می‌خواهد بفرماید که او را به نحوی تحقیرآمیز و با خواری و ذلت به سوی آتش جهنم می‌کشانند. (مجمع البیان، ج‏10، ص783)

ب. ناصیه به معنای خود پیشانی و «سفع» به معنای سیاه و سرخ شدن پوست صورت در اثر حرارت است، یعنی با حرارت جهنم سر و صورتش سوخته و سیاه می‌گردد. (مجمع البیان، ج‏10، ص783) (موید این معنا سخن حضرت زهرا س است که وقتی واقعه هجوم به خانه خود را تعریف می‌کنند، بعد از اینکه فرمودند درب خانه را به روی من کوبیدند، می‌فرمایند «وَ النَّارُ تُسْعَرُ وَ تَسْفَعُ وَجْهِی: در حالی که آتش شعله می‌کشید و صورتم را از شدت حرارت، سیاه می‌کرد»؛ بحار الأنوار، ج‏30، ص349)[6]

ج. این تعبیر، کنایه از شدت مغلوب و مقهور بودن وی است، و به بهترین وجه می‌تواند تسلط کامل عالم ملکوت بر عالم ماده را نشان دهد (تفسیر ابن عربی، ج‏2، ص446)؛ زیرا اگر موهای جلوی سر (یا خودِ «سر») شخصی را محکم بگیرند و به سویی بکشند، او دیگر توان کنترل حرکت خود را نخواهد داشت و امکان هر گونه حرکت  به هر طرفی از او سلب می‌شود. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص141)

د. و با توجه به اینکه قسمت ناصیه (از رستنگاه مو تا بالای سر) عملا همان محلی است که مغز در پشت آن مخفی شده است چه‌بسا درصدد است یکی از معجزات علمی قرآن برای آیندگان را نشان دهد.

توضیح مطلب این است که با توجه به اینکه مغز مرکز احساسات و ادراکات و توجهات آدمی است ( که این از کشفیات قرون اخیر است)، اگر ناصیه کسی (که مغز در آن قرار گرفته) کاملا در اختیار گرفته شود، در واقع از او سلب اراده شده و او کاملا مقهور و تحت کنترل خواهد بود. (اقتباس از التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص141)[7]

ه. ...


3) «کَلاَّ لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَةِ»

انسان کاملا در کف قدرت خداست؛ اگر دو روزی به او مهلت داده‌اند و او طغیان کند، این گونه نیست که تا ابد کار به کار او نداشته باشند. خدا به انسان طغیانگر مهلت می‌دهد؛ اما اگر دست از کارهای خود برندارد، نهایتا زمام او را به دست گرفته، با خواری و ذلت روانه جهنمش می‌کند.


4) «کَلاَّ لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَةِ»

در آیات قبل، از ترکتازیِ انسانی طغیانگر در مقابل بنده‌ای هدایت شده در دنیا سخن گفت و در این آیه، از وضعیت نهایی این انسان طغیانگر در آخرت.

پاسخ به یک شبهه

گاه افراد انتظار دارند که اگر خداوند قدرت مطلقه است، پس اولیاءالله، نباید از جانب معاندان مورد آزار و اذیت واقع شوند؛ و به‌تَبَع، انتظار دارند که اگر در مسیر خدا حرکت کردند، همواره در مقام ظاهر هم پیروز میدانها باشند؛ و با مشاهده شکست ظاهری، در خداییِ خدا و لزوم بندگیِ او شک می‌کنند!

اشتباه آنها این است که جایگاه دنیا و آخرت را با هم خلط کرده‌اند. خدا خداست و قدرت مطلقه است؛ اما در دنیا به انسان اختیار داده و لذا امکان این را قرار داده است که عده‌ای از دستور او تخطی کنند، تا حدی که برترین اولیاءالله را مورد بدترین آزارها قرار دهند؛ و البته کسی که خود را تحت ولایت خدا قرار داده، در تمام این سختی‌ها و ناملایمات جز زیبایی نمی‌بیند (حضرت زینب در دربار ابن‌زیاد فرمود: ما رایت الا الجمیل)

 بله،‌ آخرتی هم قطعا هست که با ملاحظه آنجاست که می‌توان فهمید که آیا نهایتا اولیاءالله برنده و پیروز شدند یا دشمنان آنها.


5)‌ «لَئِنْ لَمْ یَنْتَهِ ...»

خدا چه اندازه مهربان و بردبار است: با چنان معصیت‌های شدیدی، نفرمود که حتما او را چنین و چنان می‌کنیم، بلکه فرمود «اگر از کارش دست برندارد، او را چنین و چنان می‌کنیم.

یعنی باب توبه حتی برای چنان انسان پلیدی که برترین بنده خدا (پیامبر اکرم ص) را اذیت کرده بود (جلسه 356، شأن نزول) نیز باز است.


6) «لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیَةِ»

حکایت

گویند: یکبار ابن‌مسعود که جثه‏اى کوچک و ضعیف داشت، ابلاغ سوره‌ای به مشرکان قریش را برعهده گرفت؛ اما وقتی آن سوره را خواند، ابوجهل برخاست و چنان سیلى به صورت او زد که گوش او پاره شد، و خون جارى گشت! ابن مسعود گریان به خدمت پیامبر ص آمد، هنگامى که چشم پیامبر ص بر او افتاد، ناراحت شد، غمگین سر را به زیر انداخت.

ناگهان جبرئیل نازل شد در حالى که خندان و مسرور بود، فرمود: اى جبرئیل چرا مى‏خندى در حالى که ابن مسعود گریان است؟ عرض کرد به زودى دلیل آن را خواهى دانست.

این ماجرا گذشت، هنگامى که مسلمانان روز جنگ بدر پیروز شدند، ابن مسعود هم دلش می‌خواست بهره‌ای در میان مجاهدان داشته باشد؛ در میان کشته‏هاى مشرکان گردش مى‏کرد، چشمش به ابوجهل افتاد، در حالى که آخرین نفسهاى خود را مى‏کشید، ابن مسعود روى سینه او قرار گرفت. هنگامى که چشم ابوجهل به او افتاد، گفت: اى چوپان حقیر! بر جایگاه بلندى قرار گرفته‏اى! ابن مسعود گفت الاسلام یعلو و لا یعلى علیه: " اسلام برترى مى‏گیرد و چیزى بر اسلام برترى نخواهد گرفت".

ابو جهل به او گفت به دوستت محمد بگو: در نظر من احدی از او مبغوض‏تر نبود، چه در زندگی‌ام و چه الان در حال مرگم!

روایت شده که هنگامى که این سخن به گوش پیغمبر ص رسید فرمود: فرعون زمان من، از فرعون موسى بدتر بود، چرا که او در واپسین لحظات عمر گفت: من ایمان آوردم (یونس/90)، ولى این طغیانش بیشتر شد!

به هرحال ابن‌مسعود سرش را جدا کرد اما نمى‏توانست آن را بلند کند و بیاورد و بناچار از موهای جلوی سرش گرفت و روی زمین می‌کشید و می‌آورد.

فخر رازی پس از ذکر این حکایت می‌گوید: چه‌بسا خداوند ابن‌مسعود را ناتوان از حمل آن سر قرار داده بود تا وعده خدا که «لنسفعا بالناصیه» (او را از موی سرش با خواری و ذلت می‌کشیم) در همین دنیا محقق شود.

(تفسیر کبیر، ج‏32، ص224- 225؛ تفسیر نمونه، ج‏27، ص170-172)



[1] . و هذا الانتهاء إمّا اختیارىّ: کما فی: «إِلى‏ رَبِّکَ الْمُنْتَهى‏» بالنظر الى العبد. و إمّا طبیعىّ: کما فی حدود الدار و أواخرها فی الخارج. ففی الآیة إذا کان النظر الى نفس المنتهى من حیث هو، بمعنى اسم المکان، کما فی قوله تعالى: . وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى‏ عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى‏(53/ 14) فیکون الانتهاء فی نفس المحلّ طبیعیّا. و إذا کان النظر الى الانتهاء، بمعنى المصدر: فیکون الانتهاء فی العمل و السیر من العبد. و من هذا المعنى: مفهوم النهایة بمعنى الأقصى و الآخر للشی‏ء طبیعیّا، فانّ حدود الشی‏ء تختار بالطبع و باقتضاء الذات بکونها متروکة فیها فظهر أنّ طلب الترک و إرادة کون أمر متروکا: عبارة عن تحدیده و تمامیّته و انتهائه الى ذلک الحدّ من دون إدامة فیه.

[2] . و النون فی «لَنَسْفَعاً» نون التأکید الخفیفة و الاختیار عند البصریین أن تکتب بالألف لأن الوقف علیها بالألف و اختار الکوفیون أن تکتب بالنون لأنها نون فی الحقیقة

[3] . برخی اصل این کلمه را از ماده «نصو» دانسته‌اند که به معنای برگزیدن و اختیار کردن است و ناصیه هم محل رویش مو در قسمت بالای سر است، چنین نامیده شده (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص433) اما دیگران تذکر داده‌اند که اصل این کلمه به صورت «نصو» از زبان‌های عبری و سریانی گرفته شده که به معنای قسمت بالای بدن و مشخصا پیشانی و محل رستن موی سر بوده است؛ و به صورت ماده «نصی» کلمه‌ای در زبان عربی بوده است که به معنای اختیار کردن و برگزیدن بوده است و نباید بین این دو را خلط کرد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏12، ص148)

[4] . همچنین در الکافی (ج‏3، ص322) دعایی از امام باقر ع در حال سجده روایت شده است که در کتب ادعیه روایی، این عبارتدر دعاهای بعد از نمازهای مستحب دهه آخر ماه رمضان (تهذیب الأحکام، ج‏3، ص79؛ و نیز برای سجده شکر بعد از نمازها به ویژه بعد نماز ظهر و مغرب (البلد الأمین و الدرع الحصین، ص18؛ المصباح للکفعمی، ص28) توصیه شده است:

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْأَحْوَلِ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ الْحَذَّاءِ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ وَ هُوَ سَاجِدٌ: «أَسْأَلُکَ بِحَقِّ حَبِیبِکَ مُحَمَّدٍ لَمَّا أَدْخَلْتَنِی الْجَنَّةَ وَ جَعَلْتَنِی مِنْ سُکَّانِهَا وَ لَمَّا نَجَّیْتَنِی مِنْ سَفَعَاتِ النَّارِ  بِرَحْمَتِکَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِه‏» ترجمه: به حق حبیب تو، حضرت محمد ص از تو می‌خواهم که مرا در بهشت وارد کنی و از اسکنان آن قرارم دهی و از «سفعة»های [حرارت سوزاننده و سیاه‌کننده] آتش نجاتم دهی، به امید رحمتت، و بر محمد و آل او درود فرست.

[5] . این روایت هم قابل توجه است:

و روی عن الإمام الکاظم أبی الحسن موسى بن جعفر ع فی وصیته ع لهشام و صفته للعقل‏

یَا هِشَامُ مَا مِنْ عَبْدٍ إِلَّا وَ مَلَکٌ آخِذٌ بِنَاصِیَتِهِ فَلَا یَتَوَاضَعُ إِلَّا رَفَعَهُ اللَّهُ وَ لَا یَتَعَاظَمُ إِلَّا وَضَعَهُ اللَّه‏ (تحف العقول، ص386)

[6] . از حضرت زهرا س روایت شده است: «فَجَمَعُوا الْحَطَبَ الْجَزْلَ عَلَى بَابِنَا وَ أَتَوْا بِالنَّارِ لِیُحْرِقُوهُ وَ یُحْرِقُونَا، فَوَقَفْتُ بِعَضَادَةِ الْبَابِ وَ نَاشَدْتُهُمْ بِاللَّهِ وَ بِأَبِی أَنْ یَکُفُّوا عَنَّا وَ یَنْصُرُونَا، فَأَخَذَ عُمَرُ السَّوْطَ مِنْ یَدِ قُنْفُذٍ- مَوْلَى أَبِی بَکْرٍ- فَضَرَبَ بِهِ عَضُدِی‏ فَالْتَوَى السَّوْطُ عَلَى عَضُدِی حَتَّى صَارَ کَالدُّمْلُجِ، وَ رَکَلَ الْبَابَ بِرِجْلِهِ فَرَدَّهُ عَلَیَّ وَ أَنَا حَامِلٌ فَسَقَطْتُ لِوَجْهِی وَ النَّارُ تُسْعَرُ وَ تَسْفَعُ وَجْهِی، فَضَرَبَنِی بِیَدِهِ حَتَّى انْتَثَرَ قُرْطِی مِنْ أُذُنِی، وَ جَاءَنِی الْمَخَاضُ فَأَسْقَطْتُ مُحَسِّناً قَتِیلًا بِغَیْرِ جُرْمٍ، (مرحوم مجلسی این حدیث را در بحار الأنوار، ج‏30، ص348-349 از ارشاد القلوب نقل کرده است و در کتاب طرف من الأنباء و المناقب، ص392 پس از اشاره به اینکه مرحوم مجلسی آن را از ارشادالقلوب نقل کرده، آدرس «ارشاد القلوب، ج2، ص358» را می‌دهد؛ اما در ارشادالقلوبی که اکنون در دست ماست این عبارت پیدا نشد و مصحح بحار هم تذکر داده که روایات متعددی از جلد 2 ارشاد در بحار نقل شده که در متن فعلی نیست و احتمال داده که این متن فعلی متن ناقص و در واقع تلخیص متن اصلی است؛ البته در الهدایة الکبرى، ص178- 179 این حدیث آمده، فقط در آن عبارت «تسفع وجهی» نیامده است.)

[7] عبارت ایشان که به نوعی الهام‌بخش تدبر فوق بود چنین است: إن لم ینته عن النواهی و الزواجر، لنقبضه قبضا شدیدا فی الظاهر و فی المعنى، أمّا فی الظاهر فبالقبض بناصیته، بحیث لا یقدر أن یتحرّک الى جانب و یمیل الى ناحیة و یتفکّر فی أموره، فهو مغلوب مقهور تحت سلطة القابض المقتدر. و أمّا المعنویّ: فانّ مقدّم الرأس مرکز الإحساسات و الإدراکات و التوجّهات، فإذا قبضت الناصیة بید غیبیّ إلهیّ جبّار: یکون محدودا و مقیّدا و محکوما و مأخوذا بأخذ عزیز مقتدر، و فی هذا عذاب ألیم لیس فوقه عذاب.

 


سه شنبه 96 فروردین 1 , ساعت 10:39 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

360) سوره علق (96) آیه 13 

أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّى

ترجمه

آیا دیدی [که] اگر تکذیب کرد و روی ‌برتافت، [آیا نمی‌دانست که خدا می‌بیند؟]

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است:

اگر بندگان هنگامی که نمی‌دانستند، می‌ایستادند و انکار نمی‌کردند، کافر نمی‌شدند.

الکافی، ج‏2، ص388

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ بُکَیْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

لَوْ أَنَّ الْعِبَادَ إِذَا جَهِلُوا وَقَفُوا وَ لَمْ یَجْحَدُوا لَمْ یَکْفُرُوا.[1]


2) از امام کاظم ع روایت شده است:

کسی که یک آیه از کتاب خدا را تکذیب کند، اسلام را پشت سرش انداخته و با این کارش در حقیقت تکذیب کننده جمیع قرآن و پیامبران است.

الکافی، ج‏8، ص235

الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَالِمِ بْنِ أَبِی سَلَمَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِیدِ بْنِ غَزْوَانَ قَالَ حَدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْمُغِیرَةِ قَالَ قال أَبوالْحَسَنِ ع:

مَنْ کَذَّبَ بِآیَةٍ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ فَقَدْ نَبَذَ الْإِسْلَامَ وَرَاءَ ظَهْرِهِ وَ هُوَ الْمُکَذِّبُ بِجَمِیعِ الْقُرْآنِ وَ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْمُرْسَلِین‏.


تدبر

1) «أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّى»

ظاهرا این آیه جمله شرطیه‌ای است که پاسخش در آیه بعد (أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرى) آمده است.

و مقصود از این جمله چنین است:

آیا دیدی [آن طغیانگری که بنده نمازگزار را منع می‌کرد] اگر خودش در مقام تکذیب و رویگردانی از حق است، آنگاه آیا نمی‌دانست که خدا او را می‌بیند [و او را به خاطر این کار عذاب خواهد کرد]؟» (مجمع‌البیان، ج10، ص783؛ المیزان، ج20، ص326)


2) «أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّى»

خداوند انسان را آفرید و با بزرگواری خود، به او علم ویژه‌ای داد (علق/1-5) اما به او اختیار هم داد، و این انسان، نه‌تنها ممکن است در مقام عمل طغیان کند (علق/6-7)، بلکه ممکن است در مقام نظر هم حقیقت را انکار (تکذیب) و از زیر بار حقیقت رفتن سرپیچی (تولی) نماید.

نکته تخصصی انسان‌شناسی و معرفت‌شناسی

تکذیب حق، ظاهرا از ویژگی‌های منحصر به فرد انسان است؛ و به همان «تعلیم با قلم» (علق/4) برمی‌گردد.

هر ظرفیتی، همان گونه که اقتضای رشد فراوان پدید می‌آورد، به همان اندازه، امکان سقوط و انحراف را موجب می‌شود. خدا انسان را از نعمت «زبان» و سخن گفتن و نوشتن برخوردار کرد، که این ویژگی، از ممیزه‌هایی است که موجب برتری انسان بر سایر موجودات هستی شده است: چرا که انسان می‌تواند معرفت از اصل واقعیت جدا کند و در قالب زبان بریزد و بدون ارتباط با واقعیت، معرفت را منتقل کند. پس، در مقام شناخت، تنها به داده‌های حسی و عقلی خود محدود نمی‌شود؛ و تمام اندوخته‌های معرفتی دیگران را هم می‌تواند به اندوخته معرفتی خود بیفزاید. (توضیح بیشتر در جلسه352، تدبر2)

اما همین ویژگی (جدا کردن معرفت از اصل واقعیت و ریختن آن در قالب زبان)‌ امکان دروغ‌گویی و دروغ قلمداد کردن حقیقت و زیر بار حقیقت نرفتن را هم مهیا می‌کند.

به همین جهت است که «ایمان و کفر»، ویژگی خاص انسان، و غیر از «علم و جهل» است که در حیوانات و فرشتگان هم مشاهده می‌شود؛ و ایمان و کفر، علاوه بر علم، به اراده انسان هم مرتبط است.

به تعبیر دیگر، برای مومن بودن، دانستن حقیقت کافی نیست؛ بلکه تسلیم حقیقت بودن هم موضوعیت دارد؛

پس، در تحلیل انسان‌ها، باید امکان «کفر ورزیدن» و «سرپیچی از حق» را هم به عنوان یک ممیزه انسانی جدی گرفت؛ و برای مواجهه با آن هم آماده بود.


3) «أَ رَأَیْتَ إِنْ کانَ عَلَى الْهُدى‏، أَوْ أَمَرَ بِالتَّقْوى‏؛ أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّى»

در این سه آیه با تکرار تعبیر «أَ رَأَیْتَ: آیا دیدی» ظاهرا تقابل دو سر طیف انسانیت را مطرح می‌کند.

نکته تخصصی انسان‌شناسی

ظاهراً همان طور که «بر هدایت بودن» و «امر به تقوا کردن» دو ویژگی جامع یک انسان مطلوب است (جلسه قبل، تدبر2)،

«تکذیب» کردن و «سرپیچی نمودن» هم دو ویژگی جامع انسان نامطلوب است؛

زیرا:

مقدمه 1: تکذیب ناظر به مقام شناخت است و سرپیچی کردن ناظر به مقام عمل؛

مقدمه2: حق و حقیقت گرانبهاترین و ارزشمندترین امر عالم است؛

نتیجه: کسی است که در مقام نظر و عمل، در مقابل ارزشمندترین امر عالم ایستاده است، بدترین موجود است.


4) «أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّى؛ أَ لَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرى»

اگر کسی دست به تکذیب و سرپیچی از حق می‌زند، راه علاجش چیست؟

هشدار دادن و او را متوجه شاختن به این که خدا او را می‌بیند.

ثمره اخلاقی

اگر گاهی در برابر چیزی که می‌دانیم «حق» است، تسلیم نمی‌شویم، حاکی از این است که هنوز خدا را جدی نگرفته‌ایم.



[1] . مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ کُلُّ شَیْ‏ءٍ یَجُرُّهُ الْإِقْرَارُ وَ التَّسْلِیمُ فَهُوَ الْإِیمَانُ وَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ یَجُرُّهُ الْإِنْکَارُ وَ الْجُحُودُ فَهُوَ الْکُفْرُ. (الکافی، ج‏2، ص388)

 


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ