سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا
بهترینِ برادرانت، کسی است که در نصیحت تو، کمتر سازش کند . [امام علی علیه السلام]
 
یادداشت ثابت - سه شنبه 95 دی 8 , ساعت 10:8 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

سایت یک آیه در روز راه‌اندازی شد:

yekaye.ir

yekaaye.ir

ان‌شاءالله بزودی مطالب جدید تنها در آن سایت بارگذاری خواهد شد.

لینک کانال یک آیه در روز:      https://telegram.me/YekAaye

  کانال «یک آیه در روز- گزیده»حاوی گزیده‌ای از مطالب: https://telegram.me/YekAayah


چهارشنبه 95 اسفند 4 , ساعت 9:38 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

332) سوره بلد (90) آیه 3 

وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ

ترجمه

سوگند به والد [= پدر، صاحب فرزند] و آنچه فرزند آورد.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«والِدٍ» و «وَلَدَ»

هر دو کلمه از ماده «ولد» هستند، اولی اسم فاعل است و دومی فعل ماضی.

ماده «ولد» به معنای فرزند است و آنچه از نسل شخصی ادامه پیدا کند. کلمه «وَلَد» (فرزند) را هم برای یک نفر یا بیشتر، و نیز هم برای پسر و دختر به کار می‌برند. (معجم المقاییس اللغة، ج‏6، ص143؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص884)

وقتی «والد» در مقابل «والدة: مادر» (بقره/233؛ مریم/32) به کار رود، به معنای «پدر» است؛ اما وقتی «والد» بتنهایی بیاید، هم می‌تواند به معنای «پدر» باشد، و هم به معنای «کسی که فرزند دارد، اعم از پدر یا مادر» (لقمان/33). وقتی پدر و مادر با هم مد نظر باشد «والدان» (نساء/7) و «والدَین» (بقره/83؛ جمعا 17 مورد) گفته می‌شود.

برای به بچه‌ای که به دنیا آمده «مولود» (بقره/233) و مادام که طفل است و به سن بلوغ نرسیده «ولید» (شعراء/18) گفته می‌شود (تاج العروس، ج5، ص326).

با اینکه خود کلمه «وَلَد»، برای جمع هم به کار می‌رود (بقره/233)، اما برای جمع آن به نحو خاص کلمات «وِلدان» (مزمل/17؛ نساء/75 و 98 و 124) و «اولاد» (اسراء/64؛ جمعا 23 مورد در قرآن) و «وُلْد» (نوح/21؛ بنابر قرائت برخی از قراء سبعه: مَنْ لَمْ یَزِدْهُ مالُهُ وَ وُلْدُه‏) نیز استفاده شده است.

فعل «وَلَدَ» به معنای «فرزند آورد» (فعل پدر و مادر) است، نه به معنای «متولد شد» (فعل فرزند) چنانکه تعبیر «لم یلد: فرزند نیاورد» (توحید/3) و یا جمله مشرکان در مورد خدا «یقولون وَلَدَ اللَّهُ: می‌گویند خدا فرزند آورد» (صافات/152) ‌بخوبی این تفاوت را نشان می‌دهد؛ و وقتی بخواهند وضعیت فرزند را بیان کنند از صیغه «تولّد» استفاده می‌کنند. بدین ترتیب، وقتی این فعل به باب تفعیل می‌رود (ولّد) و متعدی می‌شود، منظور - نه فعل پدر و مادر، بلکه - فعل کسی است که در به دنیا آمدن بچه نقش‌ ایفا می‌کند (مثلا: ماما که بچه را از شکم مادر بیرون می‌آورد).

از این ماده در قرآن کریم جمعا 102 مورد استفاده شده است.

«وَ والِدٍ»

حرف «و» را اغلب حرف عطف (عطف به «هذا البلد» در آیه 1: سوگند به این سرزمین .. و به پدر و فرزند) قلمداد کرده‌، و حتی برخی تصریح کرده‌اند که این «واو» قسم نیست (إعراب القرآن (للنحاس)، ج‏5، ص142) ؛ اما دلیل این سخن‌شان معلوم نیست و می‌توان آن را ابتداءا واو قسم دانست؛ و تفاوتش در این است که اگر عطف بدانیم تمام حالاتی که درباره «لا اقسم» مطرح می‌شد (جلسه 330، نکات ترجمه) قابل اجرا خواهد بود؛ اما اگر واو قسم باشد؛ فقط یک معنا (سوگند خوردن) باقی می‌ماند.

«وَ ما وَلَدَ»

«ما» را غالبا به معنای «موصول» (چیزی که، آنچه) گرفته‌اند و به تبعِ آن بحثی پیش آمده که چرا با اینکه غالبا در مورد انسان از موصولِ «مَن: کسی که، آنکه» استفاده می‌شود، در اینجا از موصولِ «ما» استفاده شده؟ و به تبع این بحث، برخی این را «ما»ی نافیه دانسته‌اند که «ما وَلَدَ» به معنای «نزاد، فرزند نیاورد» می‌باشد، و آن را به معنای «شخصی که عقیم و بی‌فرزند است» دانسته‌اند (آنگاه معنای آیه چنین می‌شود: سوگند به کسی که فرزند دارد و کسی که فرزند ندارد)؛ و بعد برای اینکه عطف آن به قبلی درست شود یک «من» یا «ما»ی موصوله را در تقدیر فرض کرده‌اند: «آنکه فرزند نیاورد» (مجمع البیان، ج‏10، ص748)

حدیث

1) سلیم بن  قیس می‌گوید: از حضرت علی ع شنیدم که می‌فرمود: بدرستی که من و فرزتدانم که وصی من‌اند، امامانی هدایت شده‌ و همگی مُحَدّث (کسی که از عالم غیب با او سخن می‌گویند، اما پیامبر نیست) هستیم.

گفتم» امیرالمومنین ! آنها کیستند؟

فرمود: حسن ع و حسین ع، سپس فرزندم علی بن الحسین [= امام سجاد ع] (سلیم می‌گوید: و علی بن حسین در آن زمان طفلی شیرخواره بود) سپس هشت نفر بعد از او که یکی بعد از دیگری می‌آید؛ و آنان همان کسانی‌اند که خداوند بدانها سوگند خورد و فرمود: «سوگند به والد و آنچه فرزند آورد» (بلد/3) اما «والد» رسول خدا ص است و اما ـآنچه فرزند آورد» همین اوصیا می باشند.

گفتم: امیرالمومنین! آیا دو امام در یک زمان جمع می‌شود؟

فرمود: مگر اینکه یکی سکوت پیشه می‌کند و سخن نمی‌گوید تا وقتی زمان قبلی تمام شود.

الإختصاص (للمفید)، ص329؛ بصائر الدرجات، ج‏1، ص372 [1]؛ کتاب سلیم بن قیس، ج‏2، ص825؛ إرشاد القلوب (للدیلمی)، ج‏2، ص394 [2]

إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی إِسْمَاعِیلُ بْنُ یَسَارٍ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ الْحَضْرَمِیُّ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الشَّامِیِّ أَنَّهُ سَمِعَ عَلِیّاً ع یَقُولُ إِنِّی وَ أَوْصِیَائِی مِنْ وُلْدِی أَئِمَّةٌ مُهْتَدُونَ کُلُّنَا مُحَدَّثُونَ قُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ هُمْ قَالَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ثُمَّ ابْنِی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ- قَالَ وَ عَلِیٌّ یَوْمَئِذٍ رَضِیعٌ- ثُمَّ ثَمَانِیَةٌ مِنْ بَعْدِهِ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ وَ هُمُ الَّذِینَ أَقْسَمَ اللَّهُ بِهِمْ فَقَالَ وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ أَمَّا الْوَالِدُ فَرَسُولُ اللَّهِ ص وَ مَا وَلَدَ یَعْنِی هَؤُلَاءِ الْأَوْصِیَاءَ فَقُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَ یَجْتَمِعُ إِمَامَانِ فَقَالَ لَا إِلَّا وَ أَحَدُهُمَا مُصْمَتٌ لَا یَنْطِقُ حَتَّى یَمْضِیَ الْأَوَّل‏.


2) از امام باقر ع درباره آیه «سوگند به والد و آنچه فرزند آورد» (بلد/3) سوال شد. فرمودند: یعنی [حضرت] علی ع و امامانی که از فرزندان ایشان‌اند.

و از امام صادق ع سوال شد درباره سخن خداوند که می‌فرماید: «و تو در این سرزمین جای گرفته‌ای» (بلد/2). فرمودند: منظور رسول خدا ص است. سوال شد: «سوگند به والد و آنچه فرزند آورد» (بلد/3)؟ فرمودند: «[حضرت] علی ع و فرزندان ایشان.

تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، ص771-772

عَنْ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ صَالِحٍ الْأَنْمَاطِیِّ عَنْ مَنْصُورٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ قَالَ یَعْنِی رَسُولَ اللَّهِ ص قُلْتُ وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ قَالَ عَلِیٌّ وَ مَا وَلَدَ.[3]

مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ هَوْذَةَ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَضِیرَةَ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ قَالَ یَعْنِی عَلِیّاً وَ مَا وَلَدَ مِنَ الْأَئِمَّةِ ع. (این روایت اخیر در این منابع هم آمده است: الکافی، ج‏1، ص414[4]؛ شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏2، ص430[5])


3) از رسول خدا ص روایت شده است:

حق علی بر این امت همانند حق والد (پدر) بر فرزند است.

الأمالی (للطوسی)، ص54؛ فضائل أمیر المؤمنین (لابن شاذان)، ص77[6]؛ بشارة المصطفى لشیعة المرتضى، ص269 [7]

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الطَّیِّبِ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مَاهَانَ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو مَنْصُورٍ نَصْرُ بْنُ اللَّیْثِ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُخَوَّلٌ، قَالَ: حَدَّثَنَا یَحْیَى بْنُ سَالِمٍ، عَنْ أَبِی الْجَارُودِ زِیَادِ بْنِ الْمُنْذِرِ، عَنْ أَبِی الزُّبَیْرِ الْمَکِّیِّ، عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِیِّ، قَالَ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ): حَقُّ عَلِیٍّ عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ کَحَقِّ الْوَالِدِ عَلَى الْوَلَد.[8]

ابن‌شهر آشوب در کتاب مناقب آل أبی طالب ع (ج‏3، ص105) علاوه بر نقل‌های متعدد در شیعه، از علمای بزرگ اهل سنت، مانند ثعلبی در کتاب «رَبِیعِ الْمُذَکِّرِینَ» و خرکوشیّ در کتاب «شَرَفِ النَّبِیِّ»، و در کتاب «خصائص» یاد کرده که این روایت را از برخی دیگر از صحابه (عمار و ابوایوب انصاری و انس بن مالک) نیز نقل کرده‌‌اند.


4) از امیرالمومنین ع روایت شده است که رسول خدا ص فرمود: علی! تو برادرم و وارث و وصی و جانشین من هستی، در خانواده‌ام و در امتم، چه در زندگی‌ام و چه بعد از مرگم؛ دوستدار تو دوستدار من است؛ و بدخواه تو، بدخواهِ من.

علی! من و تو پدران این امت هستیم

علی! من و تو و امامانِ از میان فرزندانت، بزرگان در دنیا و پادشاهان در آخرت‌ایم. کسی ما را بشناسد خدا را شناخته است و کسی که منکر ما شود منکر خداوند عز و جل شده است.

الأمالی( للصدوق)، ص657

حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عِیسَى الْقُمِّیُّ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَاجِیلَوَیْهِ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ خَلَفِ بْنِ حَمَّادٍ الْأَسَدِیِّ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الْعَبْدِیِّ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ مِهْرَانَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِیٍّ قَالَ

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص یَا عَلِیُّ أَنْتَ أَخِی وَ وَارِثِی وَ وَصِیِّی وَ خَلِیفَتِی فِی أَهْلِی وَ أُمَّتِی فِی حَیَاتِی وَ بَعْدَ مَمَاتِی مُحِبُّکَ مُحِبِّی وَ مُبْغِضُکَ مُبْغِضِی

 یَا عَلِیُّ أَنَا وَ أَنْتَ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ

یَا عَلِیُّ أَنَا وَ أَنْتَ وَ الْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِکَ سَادَةٌ فِی الدُّنْیَا وَ مُلُوکٌ فِی الْآخِرَةِ مَنْ عَرَفَنَا فَقَدْ عَرَفَ اللَّهَ وَ مَنْ أَنْکَرَنَا فَقَدْ أَنْکَرَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ.[9]


تدبر

1) «وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ»

درباره اینکه مقصود از «والد» و «فرزند [یا فرزندان]ش» کیست، دیدگاه‌های مختلفی مطرح شده است.

معروفترین نظرات عبارتند از:

-         امیرالمومنین ع و فرزندان ایشان که امام‌اند. (احادیث1 و 2)

-         حضرت آدم ع و انبیا و اوصیاء که همگی از ذریه ایشان بوده‌اند (منسوب به امام صادق ع، تفسیر القمی، ج‏2، ص423؛ مجمع البیان، ج‏10، ص747)

-         حضرت آدم ع و همه انسانها که ذریه ایشان‌اند (نظر حسن بصری و مجاهد و قتادة، به نقل از مجمع البیان، ج‏10، ص747) و موید این برداشت، آیه بعدی است که درباره وضعیت همه انسانها سخن می‌گوید (المیزان، ج20، ص291)

-         حضرت ابراهیم ع و حضرت اسماعیل ع، از این جهت که آنها بودند که با تجدید بنای کعبه، این سرزمین را احیا کردند؛ و این اقتضای تناسب آیه با آیات قبل است که به این سرزمین سوگند خورد؛ آنگاه مفاد این سه آیه، سوگند به سرزمین مکه است، و به پیامبر اکرم ص که الان (هنگام نزول آیه) در این سرزمین جای گرفته، و به ابراهیم ع و اسماعیل ع که سکونت در این سرزمین را پایه‌ریزی کردند. (المیزان، ج20، ص290)

-         حضرت ابراهیم ع و اولاد عرب ایشان که در این سرزمین ساکن شده‌اند (نظر ابن ابی‌عمران جونی، به نقل از مجمع البیان، ج‏10، ص747)

-         حضرت آدم ع و اولاد صالحش (یا حضرت ابراهیم ع و اولاد صالحش) (این دو قول، اصلاحی در اقوال قبلی است از این جهت قید که انسانهای صالح‌اند که صلاحیت دارد به آنها سوگند خورده شود، نه همه انسانها) (المیزان، ج20، ص291)

-         پیامبر [و امیرالمومنین ع] و امت اسلام، از این جهت که پیامبر همانند پدری برای این امت است (حدیث4) (المیزان، ج20، ص291)

-         هر والد و فرزندی (ابن‌عباس و جبائی، به نقل از مجمع البیان، ج‏10، ص747)

-         «ما» در «ما ولد» به معنای نفی باشد آنگاه یعنی «هرصاحب فرزند و هر بی‌فرزندی» (ابن‌جبیر، به نقل از مجمع البیان، ج‏10، ص747) (توضیح این معنا در نکات ترجمه گذشت.)[10]

با توجه به قاعده امکان استعمال یک لفظ در چند معنا، ممکن است همه اینها مد نظر بوده باشد؛ و اصلا همین که به جای اینکه اسم شخص خاصی را بیاورد، از عنوان کلی «والد» و «ولد» استفاده کرد، مویدی است که لزوما فقط یک شخص معین مد نظر نبوده، و قبول یکی از این اقوال، لزوما به معنای رد قول دیگر نمی‌باشد.

و آنگاه در مورد هریک، حالاتی که درباره معنای آیه قبل مطرح شد، در اینجا نیز قابل طرح است؛ مثلا بنا بر حالت اول، و اینکه مقصود از آیه قبل، هشدار به هتک حرمت پیامبر ص باشد، آنگاه منظور از این آیه این است که حال امیرالمومنین ع و امامان بعدی در این زمینه که حرمتشان هتک شد، همانند حال پیامبر است که حرمتش هتک شد. (تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، ص774) و به همین ترتیب، معانی دیگری از این چند آیه قابل برداشت است.


2) «وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ»

چرا «والد» را نکره آورد؟

الف. نکره آوردن «والد» مویدی است بر دیدگاهی که این آیه را به معنای «هر پدر و فرزندی» می داند.

ب. این نکره، ایجاد ابهام در کلام است که از باب تعظیم (بزرگ شمردن) و مدح است (لذا کسانی هم که منظور از «والد» را شخص خاص دانسته‌اند نظرشان نادرست نیست) (الکشاف، ج4، ص754؛ المیزان، ج‏20، ص290)

ج. ...


3) «وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ»

چرا به جای «من ولد: آنکه (کسی را که) به عنوان فرزند آورد» از تعبیر «ما ولد: آنچه (چیزی را که) به عنوان فرزند آورد» استفاده کرد؟

الف. این موید دیدگاهی است که «ما» را نافیه می‌دانست یعنی آیه می‌خواهد سوگند یاد کند به هر فرزنددار و هر بی‌فرزندی؛ که هر دو نشانه قدرت خداست و هریک سختی خاص خود را دارد (آیه بعد درباره «در سختی بودن» انسان است)

ب. کاربرد «ما: چیزی که» به جای «من: کسی که» دلالت بر «تعجب همراه با مدح» می‌کند (شبیه آیه ««وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ: خدا بهتر می‌داند که چه چیزی را وضع حمل کرد» آل‌عمران/36) ؛ و این با سیاق آیه که در مقام سوگند است سازگارتر است. (الکشاف، ج4، ص754؛ المیزان، ج‏20، ص290)

ج. ...


4) «وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ»

خداوند هم به والد (کسی که فرزند دارد) و هم به فرزندی که این شخص می‌آورد، سوگند خورد.

رابطه «والد و فرزند» از عظیم‌ترین آیات الهی است که بقدری برای ما عادی شده که اهمیتش را درک نمی‌کنیم.

بحث تخصصی انسان‌شناسی

اگر چه حیوانات هم زاد و ولد دارند، اما رابطه «والد و فرزند» در انسان، بسیار متفاوت است. در حیوانات، این رابطه کاملا غریزی است و تنها در حدی است که فرزند بتواند به استقلالی برسد که غذایش را خودش تهیه کند و از جان خود مراقبت کند. اما رابطه والد و فرزند در انسان، اگرچه ابتدایش حالتی نسبتا غریزی دارد، اما در حقیقت، ادامه رابطه خاصی است که بین زوجین (با تعبیر «مودت و رحمت» در قرآن کریم) آغاز شده است.

از عجایب این رابطه آن است که در ابتدای کار محبت از جانب والدین به فرزندان بسیار شدیدتر است ( وظاهرا به همین جهت است که اسلام، برخلاف مکاتب غربی، تاکید اصلی‌اش را بر احترام و رعایت حقوق والدین قرار داده؛ چون با آن محبتی که از جانب والدین هست، توصیه به رعایت حقوق کودک (و حرکت دادن جامعه به سمت فرزندسالاری) چندان ضرورت ندارد) اما بعد از اینکه فرزندان دوره بلوغ را کامل سپری کردند و استقلالشان بیشتر شد، کم‌کم محبت در جانب فرزندان شدت می‌یابد، و در حالی که غالبا دیگر هیچ نیاز مادی‌ای به والدین ندارند، از دست دادن آنها برایشان بسیار مصیبت‌بار می‌نماید.

این نوع رابطه انسانی، یکی از مهمترین مولفه‌هایی است که طراحی مدل، احکام و قوانین خانواده را با سایر سازمان‌های اجتماعی ( که مبنای اولیه تشکیل‌شان، رسیدن به سود بیشتر برای طرافین است) متفاوت می‌کند و بی‌توجهی به این مبنای مهم، و اصرار بر تساوی افراد خانواده همانند افراد جامعه در مقام قانون‌گذاری، از مهمترین عواملی است که روند سست شدن نهاد خانواده در غرب (و به تبع آن در جوامع اسلامی) را تشدید می‌کند.

شاید قرآن کریم با این سوگند می‌خواهد هشداری به ما دهد که این رابطه را جدی بگیریم.

برای تفصیل این بحث، می توانید مقاله زیر را (که البته مساله را بیشتر از زاویه «زن و مرد» در خانواده مورد بررسی قرار داده‌ام؛ اما اغلب استدلالها در مورد والدین و فرزندان هم پیاده می‌شود) مطالعه کنید.

http://www.souzanchi.ir/islamic-paradigm-for-analyzing-problems-of-the-woman-and-family/



[1] عبارات ابتدای این کتاب اندک تفاوتی دارد: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِیِّ قَالَ أَخْبَرَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ یَسَارٍ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ الْحَضْرَمِیُّ عَنْ سُلَیْمٍ الشَّامِیِّ أَنَّهُ سَمِعَ عَلِیّاً ع یَقُولُ إِنِّی وَ أَوْصِیَائِی مِنْ وُلْدِی مَهْدِیُّونَ کُلُّنَا مُحَدَّثُونَ فَقُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ هُمْ...

[2] نقل مطلب در این دو کتاب بدین صورت است: عَنْ أَبَانٍ قَالَ سَمِعْتُ سُلَیْمَ بْنَ قَیْسٍ یَقُول‏ ... قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع ... یَا سُلَیْمُ إِنَّ أَوْصِیَائِی أَحَدَ عَشَرَ رَجُلًا مِنْ وُلْدِی أَئِمَّةٌ هُدَاةٌ مَهْدِیُّونَ‏ کُلُّهُمْ مُحَدَّثُونَ قُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَنْ هُمْ قَالَ ابْنِی هَذَا الْحَسَنُ ثُمَّ ابْنِی هَذَا الْحُسَیْنُ ثُمَّ ابْنِی هَذَا وَ أَخَذَ بِیَدِ ابْنِ ابْنِهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ هُوَ رَضِیعٌ ثُمَّ ثَمَانِیَةٌ مِنْ وُلْدِهِ وَاحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ وَ هُمُ الَّذِینَ أَقْسَمَ اللَّهُ بِهِمْ فَقَالَ «وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ» فَالْوَالِدُ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَنَا وَ ما وَلَدَ یَعْنِی هَؤُلَاءِ الْأَحَدَ عَشَرَ وَصِیّاً صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ قُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَیَجْتَمِعُ إِمَامَانِ قَالَ نَعَمْ إِلَّا أَنَّ وَاحِداً صَامِتٌ [لَا یَنْطِقُ‏] حَتَّى یَهْلِکَ الْأَوَّل‏

[3] . این دو روایت هم در همین راستا قابل توجه است:

قَالَ: أَبُو النَّضْرِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ نُصَیْرٍ، حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ، عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ عَبَّادٍ، عَنْ حُسَیْنِ بْنِ أَبِی یَعْفُورٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ قَالَ: الْوَالِدُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ، وَ ما وَلَدَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ع. (شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏2، ص430)

وَ رَوَى أَیْضاً عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِی بَکْرٍ الْحَضْرَمِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ لِی یَا أَبَا بَکْرٍ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ والِدٍ هُوَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ ما وَلَدَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ع. (تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، ص772)

[4] . الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ رَفَعَهُ فِی قَوْلِهِ تَعَالَى «لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ» قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَا وَلَدَ مِنَ الْأَئِمَّةِ ع.

[5] . حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَصْرِیُّ قَالَ: حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَمْرِو بْنِ الْأَشْعَثِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ الْأَنْصَارِیِّ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ، عَنْ جَابِرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ: وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ قَالَ: عَلِیٌّ وَ مَا وَلَد

[6] . ابن عقدة، قال: حدّثنا عیسى بن عبد اللّه المحمّدی من ولد علیّ بن محمّد بن عمر بن علی، قال: حدّثنی أبی، عن أبیه‏ عن جدّه علیّ علیه السّلام، قال: قال رسول اللّه صلى اللّه علیه و سلم: «حقّ علیّ على المسلمین کحقّ الوالد على ولده»

[7] . قَالَ: حَدَّثَنَا عِیسَى بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: حَقُّ عَلِیٍّ عَلَى الْمُسْلِمِینَ کَحَقِّ الْوَالِدِ عَلَى وَلَدِه‏

[8] . این روایت هم در همین راستا قابل توجه است:

وَ رَوَى أَبُو الْمَضَا صَبِیحٌ عَنِ الرِّضَا قَالَ النَّبِیُّ أَنَا وَ عَلِیٌّ الْوَالِدَانِ. (مناقب آل أبی طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج‏3، ص105)

[9] . ابن‌شهر آشوب (متوفی588) در کتاب مناقب آل أبی طالب ع (ج‏3، ص105) نقل می‌کند که راغب اصفهانی (متوفی502) در کتاب «مفردات الفاظ القرآن» نقل کرده است که: «قَالَ النَّبِیُّ یَا عَلِیُّ أَنَا وَ أَنْتَ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ لَحَقُّنَا عَلَیْهِمْ أَعْظَمُ مِنْ حَقِّ أَبَوَیْ وِلَادَتِهِمْ فَإِنَّا نُنْقِذُهُمْ إِنْ أَطَاعُونَا مِنَ النَّارِ إِلَى دَارِ الْقَرَارِ وَ نُلْحِقُهُمْ مِنَ الْعُبُودِیَّةِ بِخِیَارِ الْأَحْرَارِ.» اما در کمال تعجب در نسخه‌های امروزین این کتاب فقط عبارت «رُوِیَ أَنَّهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ قَالَ لِعَلِیٍّ: أَنَا وَ أَنْتَ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ» (ص58) مشاهده می‌شود.

[10] . حتی در معنای شیطان و ذریه شیطان هم می‌تواند به کار رود چنانکه در برخی از ادعیه آمده است:

الدعاء فی الوحدة: یَا أَرْضُ رَبِّی وَ رَبُّکِ اللَّهُ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شَرِّکِ وَ شَرِّ مَا فِیکِ وَ شَرِّ مَا خُلِقَ فِیکِ وَ مِنْ شَرِّ مَا یُحَاذَرُ عَلَیْکِ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شَرِّ کُلِّ أَسَدٍ وَ أَسْوَدَ وَ حَیَّةٍ وَ عَقْرَبٍ مِنْ سَاکِنِ الْبَلَدِ وَ مِنْ شَرِّ والِدٍ وَ ما وَلَدَ أَ فَغَیْرَ دِینِ اللَّهِ یَبْغُونَ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُون‏ (مکارم الأخلاق، ص353)

أَنَّهُ ص قَالَ: إِذَا کَانَ فِی سَفَرٍ فَأَقْبَلَ اللَّیْلُ قَالَ أَرْضُ- رَبِّی وَ رَبُّکِ اللَّهُ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شَرِّکِ وَ شَرِّ مَا فِیکِ وَ شَرِّ مَا یَدِبُّ عَلَیْکِ وَ أَعُوذُ بِکِ مِنْ أَسَدٍ وَ أَسْوَدَ وَ مِنَ الْحَیَّةِ وَ الْعَقْرَبِ وَ مِنْ سَاکِنِ الْبَلَدِ وَ مِنْ والِدٍ وَ ما وَلَدَ. (عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة، ج‏1، ص156)

 


سه شنبه 95 اسفند 3 , ساعت 10:43 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

331) سوره بلد (90) آیه 2  

وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ

ترجمه

و تو در این سرزمین جای گرفته‌ای

نکات ترجمه

«حِلّ»

از ماده «حلل» است. اصل این ماده را به معنای «گشودن» و «باز کردن» (باز کردن گره؛ طه/27) دانسته‌اند؛ و «حلال» (در مقابل «حرام») را از این جهت حلال گفته‌اند که وقتی چیزی حلال است، گویی گره آن را گشوده و در آن اجازه تصرف داده‌ شده است. «فرود آمدن و در جایی اقامت کردن» را هم «حلول» (و مکان آن را «محل») گویند از این جهت که وقتی مسافر در جایی فرود می‌آید بارهایش را باز می‌کند؛ و کم‌کم در مورد هر نزول و جای گرفتنی به کار رفته است. به زن و شوهر هم «حلیله» و «حلیل» (جمع آن: «حلائل»؛ نساء/23) می‌گویند از این جهت که هر یک بر دیگری حلال شده است[1]؛ و برخی گفته‌اند: علاوه بر زن و شوهر، به هر همنشینی حلیل و حلیله گویند از این جهت که در یک محل قرار گرفته‌اند. «محله» هم مکانی است که یک گروهی در آنجا جای گرفته‌اند. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص20-22؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص251-252)

«الْبَلَدِ»

بسیاری از اهل لغت گفته‌اند به هر مکان معین شده‌ای از زمین «بلد» گفته می‌شود، خواه آباد باشد یا خیر، عده‌ای در آن ساکن باشند یا خیر (کتاب العین، ج‏8، ص42؛ المحیط فی اللغة، ج‏9، ص313؛ کتاب الماء، ج‏1، ص142) البته برخی آن را هر مکانی دانسته‌اند که محدود آن به خاطر اقامت عده‌ای که ساکن آن هستند، معین شده باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص142)؛ و برخی بین این دو سخن جمع کرده، گفته‌اند که اصل «بلد» همان مطلب اول است، اما کم‌کم به شهرها از این جهت که محدوده معینی است که با سکونت عده‌ای حدودش معلوم شده «بلد» گفته شده است (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص328) لذا بسیاری از مترجمان قرآن کریم کلمه «شهر» را (که غالبا برای ترجمه «مدینة» استفاده می‌شود) در ترجمه «بلد» استفاده کرده‌اند؛ که در این صورت باید آن را از حیث «شهر جغرافیایی» در نظر گرفت؛ اما از آنجا که استعمال کلمه «شهر» در فارسی، به نحوی است که غالبا در مقابل ده و روستا، به کار می‌رود، اما «بلد» در مورد ده و روستا هم صادق است، لذا ترجمه «سرزمین» را برای آن قرار دادیم. (هرچند کلمه «سرزمین» هم این مشکل را دارد که غالبا برای وسعت‌های خیلی زیاد استعمال می‌شود).

برخی اصل این کلمه را به معنای «صدر: سینه» دانسته‌اند؛ چنانکه «بلدة الناقة» به معنای «سینه شتر» است و «تبلّد الرجل» زمانی گفته می‌شود که شخصی هنگام تحیر در کاری، دست را روی سینه اش قرار دهد؛ و «بَلَد» هم یه سینه و مرکز شهرها گفته می‌شود (یا شهری که در مرکز شهرهای دیگر قرار دارد) (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص298)

این ماده 19 بار در قرآن کریم به کار رفته است که در تمام استعمالاتش در همان معنای «سرزمین» بوده است؛ ولو که گاه این سرزمین را برخی به معنای کنایه از نفس انسانی (نفوس پاک و خبیث) دانسته‌اند (جلسه قبل، تدبر2)

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است: در جاهلیت [ماه] محرم را بزرگ می‌شمردند و [به خاطر شدت احترام آن] بدان سوگند نمی‌خوردند و همین طور ماه رجب را؛ و در این دو ماه متعرض هیچکس نمی‌شدند، چه کسی که می‌آمد و چه کسی که می‌رفت، حتی اگر آن کس پدرش را کشته بود؛ و همچنین متعرض هیچ حیوان و گوسفند و شتر و غیر اینها که از حرم خارج می‌شد، نمی‌شدند؛ در چنین اوضاع و احوالی خداوند به پیامبرش فرمود: «نه، سوگند می‌خورم به این سرزمین، در حالی که تو در این سرزمین جای گرفته‌ای» آنها از شدت جهالتشان به جایی رسیدند که [با اینکه در آن ماه‌ها سوگند نمی‌خوردند و همچنین در این ماه‌ها و در حرم، متعرض هیچکس نمی‌شدند] کشتن پیامبر ص را بر خود حلال کردند و ایام آن ماه [حرام] را این گونه بزرگ داشتند که در آن سوگند خوردند [که پیامبر ص را به قتل برسانند] و خواستند بدان وفا کنند!

الکافی، ج‏7، ص450

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ... وَ کَانَتِ الْجَاهِلِیَّةُ یُعَظِّمُونَ الْمُحَرَّمَ وَ لَا یُقْسِمُونَ بِهِ وَ لَا بِشَهْرِ رَجَبٍ وَ لَا یَعْرِضُونَ فِیهِمَا لِمَنْ کَانَ فِیهِمَا ذَاهِباً أَوْ جَائِیاً وَ إِنْ کَانَ قَدْ قَتَلَ أَبَاهُ وَ لَا لِشَیْ‏ءٍ یَخْرُجُ مِنَ الْحَرَمِ دَابَّةً أَوْ شَاةً أَوْ بَعِیراً أَوْ غَیْرَ ذَلِکَ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِنَبِیِّهِ ص «لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ» قَالَ فَبَلَغَ مِنْ جَهْلِهِمْ أَنَّهُمُ اسْتَحَلُّوا قَتْلَ النَّبِیِّ ص وَ عَظَّمُوا أَیَّامَ الشَّهْرِ حَیْثُ یُقْسِمُونَ بِهِ فَیَفُونَ.[2]

2) از رسول خدا ص در روز فتح مکه روایت شده است:

بدرستی که خداوند این سرزمین را از روزی که آسمانها و زمین را آفرید، حرمت نهاد و این حرمت خدا تا روز قیامت باقی است؛ و جنگ در آن برای هیچکس قبل و بعد از من حلال نشد، و برای من هم تنها ساعتی از روز حلال شد، پس این سرزمین حرام است به حرمت الهی تا روز قیامت ...

صحیح بخاری، ج3، ص14؛ ج4، ص104؛ مجمع البیان، ج‏10، ص747

حَدَّثَنَا عُثْمَانُ بْنُ أَبِی شَیْبَةَ و عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، حَدَّثَنَا جَرِیرٌ، عَنْ مَنْصُورٍ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنْ طَاوُسٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمَا، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آله و سَلَّمَ یَوْمَ فَتْحِ مَکَّةَ:

إِنَّ هَذَا البَلَدَ حَرَّمَهُ اللَّهُ یَوْمَ خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالأَرْضَ، فَهُوَ حَرَامٌ بِحُرْمَةِ اللَّهِ إِلَى یَوْمِ القِیَامَةِ، وَإِنَّهُ لَمْ یَحِلَّ القِتَالُ فِیهِ لِأَحَدٍ قَبْلِی، وَلَمْ یَحِلَّ لِی إِلَّا سَاعَةً مِنْ نَهَارٍ، فَهُوَ حَرَامٌ بِحُرْمَةِ اللَّهِ إِلَى یَوْمِ القِیَامَةِ ...

تدبر

1) «وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ»

«حل» چنانکه در نکات ترجمه گذشت، هم به معنای «جای گرفتن» و «سکنی گزیدن» به کار می‌رود و هم در معنای «حلال» در مقابل «حرام».

این آیه از مصادیق بارز «استعمال یک لفظ در چند معنا»ست؛ چرا که مفسران شیعه و سنی، عموما هر دو معنا را برای این آیه گفته‌اند:

یک معنای آیه این است که «در حالی که کسی مثل تو در این سرزمین جای گرفته است»

و معنای دوم آن است که «در حالی که تو کسی هستی که این سرزمین برایت حلال شد»؛ که این معنا با توجه به آن است که خداوند به او برای فتح مکه اجازه جهاد داد؛ و با اینکه مکه «حرم» است و جنگیدن در آن حرام است، اما برای ایشان برای چند ساعتی جنگیدن حلال شد (حدیث2). (مجمع‌البیان، ج10، ص797؛ المیزان، ج20، ص219-220؛  الدر المنثور، ج6، ص351-352)


2) «وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ»

اینکه تو در این سرزمین جای گزیده‌ای به این سرزمین شرافت و ارزش می‌دهد (تفسیر بیضاوی، ج5، ص313؛ الطراز الأول، ج‏5، ص247)

نکته تخصصی انسان‌شناسی

انسانی که در مسیر صحیح خود قرار گرفته باشد، به مقام خلیفة‌اللهی می‌رسد و بی‌تردید مهمترین مصداق خلیفة‌الله، شخص پیامبر اکرم ص می‌باشد. مکه محلی است که بیت الله الحرام در آن قرار داده شده؛ اما با همه عظمت و احترامی که این خانه دارد؛ حضور شخص پیامبر اکرم ص به آن شرافتی ویژه می‌دهد؛ تا جایی که اگر حرمت ایشان نادیده گرفته شود، دیگر این مکان حرمتی نخواهد داشت؛ چنانکه برخی معنای این دو آیه را این طور دانسته‌اند که «سوگند نمی‌خورم به این سرزمین، چون وقتی تو در این سرزمین هستی و حرمت تو را زیرپا گذاشتند، دیگر حرمتی برای این سرزمین نمانده است» (دیدگاه ابومسلم، و روایتی از امام صادق ع؛ به نقل مجمع البیان، ج‏10، ص747)

پاسخ به یک شبهه وهابیت

وهابیت علیه شیعه اشکال می‌کند که شما به خاطر احترام و تقدسی که برای پیامبر ص و اهل بیت باور دارید، دچار شرک شده‌اید!

این آیه بخوبی نشان می‌دهد که نه‌تنها چنین باوری شرک نیست، بلکه کسانی که جای گرفتن یک ولیّ خدا در یک سرزمین را باعث قداست آن سرزمین نمی‌دانند، در مقابل نص قرآن ایستاده‌اند.


3) «وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ»

چرا فرمود «حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ» و نفرمود «حِلٌّ فی ِهذَا الْبَلَدِ»؟



[1] و برخی گفته‌اند از این جهت هریک حق دارد لباس دیگری را بگشاید (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص20-22؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص251-252)

[2] علاوه بر حدیث1 جلسه 330 که مضمونی شبیه همین حدیث داشت، روایات زیر هم در همین مضمون می‌باشند:

(1) عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ یُونُسَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ قَالَ أُعَظِّمُ إِثْمَ مَنْ یَحْلِفُ بِهَا قَالَ وَ کَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِیَّةِ یُعَظِّمُونَ الْحَرَمَ وَ لَا یُقْسِمُونَ بِهِ یَسْتَحِلُّونَ حُرْمَةَ اللَّهِ فِیهِ وَ لَا یَعْرِضُونَ لِمَنْ کَانَ فِیهِ وَ لَا یُخْرِجُونَ مِنْهُ دَابَّةً فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى- لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ قَالَ یُعَظِّمُونَ الْبَلَدَ أَنْ یَحْلِفُوا بِهِ وَ یَسْتَحِلُّونَ فِیهِ حُرْمَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص. (الکافی، ج‏7، ص450)

(2) وَ عَنِ الْعَلَاءِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: ... وَ کَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِیَّةِ یُعَظِّمُونَ الْحَرَمَ وَ لَا یُقْسِمُونَ بِهِ وَ یَسْتَحِلُّونَ حُرْمَةَ اللَّهِ فِیهِ وَ لَا یَعْرِضُونَ لِمَنْ کَانَ فِیهِ وَ لَا یُخْرِجُونَ مِنْهُ دَابَّةً فَقَالَ اللَّهُ «لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ» قَالَ یُعَظِّمُونَ الْبَلَدَ أَنْ یَحْلِفُوا بِهِ وَ یَسْتَحِلُّونَ حُرْمَةَ رَسُولِ اللَّهِ فِیهِ (النوادر(للأشعری)، ص171)

(3) قَالَ [الصادق] عَلَیْهِ السَّلَامُ: کَانَ الْجَاهِلِیَّةُ یُعَظِّمُونَ الْمُحَرَّمَ وَ لَا یُقْسِمُونَ بِهِ وَ لَا بِشَهْرِ رَجَبٍ، وَ لَا یَعْرِضُونَ فِیهِمَا لِمَنْ کَانَ فِیهِمَا ذَاهِباً أَوْ جَائِیاً وَ إِنْ کَانَ قَتَلَ أَبَاهُ، وَ لَا لِشَیْ‏ءٍ یَخْرُجُ مِنَ الْحَرَمِ دَابَّةٍ أَوْ شَاةٍ أَوْ بَعِیرٍ أَوْ غَیْرِ ذَلِکَ، فَقَالَ اللَّهُ لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَد هدایة الأمة إلى أحکام الأئمة ع (للشیخ حر العاملی)، ج7، ص562.

 


دوشنبه 95 اسفند 2 , ساعت 9:41 عصر


330) سوره بلد (90) آیه 1        

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ‏؛

لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ

ترجمه

به نام خداوند رحمت‌گستر و همواره رحیم

نه سوگند می‌خورم به این سرزمین؛

نکات ترجمه

درباره اینکه «لا» در ابتدای این گونه سوگندهای قرآنی چه معنایی دارد؛ دیدگاه های مختلفی ارائه شده است:

-         لا زائده است؛ یعنی معنای اضافی‌ای در جمله وارد نمی‌کند؛ و عبارت به همان معنای «سوگند می خورم» است. (ابن‌عباس و سعید بن جبیر، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص341 ؛ ج10، ص576) و صرفا برای تاکید قسم است (الکشاف، ج4، ص658)

-         «لا» عکس‌العملی است به سخنانی که کفار در مقابل گفته بودند (یعنی: چنین نیست که شما گمان می‌کنید)؛ و سپس کلام از ادامه آن شروع می‌شود؛ مثلا جایی که «لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ الْقِیامَةِ» است؛ یعنی «این گونه نیست که قیامت نباشد؛ بلکه سوگند به روز قیامت» (مجمع البیان، ج‏9، ص341؛ الکشاف، ج4، ص658)

-         «لا» به همان معنای نفی است، اما بدین معنا که لازم نیست به این مساله سوگند بخورم چون مطلب واضح‌تر از آن است که نیاز به سوگند داشته باشد. (ابومسلم، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص341؛ ج10، ص576) به تعبیر دیگر، مطلب بقدری عظیم است که سوگند نخوردنم در حد سوگند خوردن است؛ دیگر چه رسد که بخواهم سوگند هم بخورم (الکشاف، ج4، ص658)

-         «لا» به معنای نفی است، اما بدین معنا که سوگند بدان نمی‌خورم چون شما بدان باور ندارید (به عنوان نظر ضعیفی که گوینده‌اش معلوم نیست در مجمع البیان، ج10، ص576 نقل شده است.)

(البته قبلا درباره «لا» قبل از قسم بحثی ارائه شده بود http://yekaye.ir/al-qiyamah-075-02/ )

حدیث

1) از امام صادق ع درباره اینکه خداوند متعال می‌فرماید: «نه سوگند می‌خورم به این سرزمین؛ در حالی که تو در این سرزمین جای گرفته‌ای»؛ فرمودند:

همانا قریش حرمت این سرزمین را نگه می‌داشتند تا حدی که هنگامی که از حرم خارج می‌شدند شاخه‌های درخت آن را به گردن می‌آویختند [ظاهرا به علامت اینکه ما همچنان چیزی از حرم داریم و در پناه حرم هستیم]؛ اما در مورد پیامبر خدا هر گونه توهین و تکذیب را حلال شمردند و خداوند فرمود: «سوگند نخورم به این سرزمین؟ در حالی که تو در آن جای گرفته‌ای» یعنی آنها سرزمین را بزرگ می‌شمردند [که حتی حاضر نبودند بدان سوگند بخورند] ولی آنچه را که خداوند متعال حرمت نهاده بود بر خود حلال کردند!

تفسیر فرات الکوفی، ص557

فُرَاتٌ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنُ عَلِیِّ بْنِ عُمَرَ الزُّهْرِیُّ مُعَنْعَناً عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَبِی یَحْیَى قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ قَالَ إِنَّ قُرَیْشاً کَانُوا یُحَرِّمُونَ الْبَلَدَ وَ یَتَقَلَّدُونَ اللِّحَاءَ الشَّجَرِ قَالَ حَمَّادٌ أَغْصَانَهَا إِذَا خَرَجُوا مِنَ الْحَرَمِ فَاسْتَحَلُّوا مِنْ نَبِیِّ اللَّهِ ص الشَّتْمَ وَ التَّکْذِیبَ فَقَالَ لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ إِنَّهُمْ عَظَّمُوا الْبَلَدَ وَ اسْتَحَلُّوا مَا حَرَّمَ اللَّهُ [تَعَالَى‏].


2) از امام صادق ع روایت شده است: کسی که در قرائت نماز واجبش، [سوره] «لا اقسم بهذا البلد» را بخواند در دنیا چنین شناخته خواهد شد که از صالحان است؛ و در آخرت چنین شناخته خواهد شد که نزد خداوند جایگاهی دارد؛ و در روز قیامت از رفقای پیامبران و شهدا و صالحان خواهد بود [اشاره به آیه 65 سوره نساء]

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص123؛ مجمع البیان، ج‏10، ص743

بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبِیهِ وَ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْعَلَاءِ عَنْ أَبِی الْعَلَاءِ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ کَانَ قِرَاءَتُهُ فِی فَرِیضَةٍ لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ کَانَ فِی الدُّنْیَا مَعْرُوفاً أَنَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ وَ کَانَ فِی الْآخِرَةِ مَعْرُوفاً أَنَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ مَکَاناً وَ کَانَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مِنْ رُفَقَاءِ النَّبِیِّینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِین‏.[1]


3) از امام صادق ع روایت شده است:

«تُبَّع» [ظاهرا نام یکی پادشاهان یمن قبل از اسلام است که کشورگشایی‌هایی داشته] هنگامی که از جانب عراق [به سمت حجاز] می‌آمد و همراهش برخی از علما و فرزندان انبیا بودند، وقتی به وادی هذیل رسید، مردم برخی قبائل نزدش آمدند و گفتند: تو به سمت سرزمینی می‌روی که مدتهاست با مردم بازی می‌کنند و سرزمینشان را حرم قرار داده‌اند و بناهای‌شان را خدا قرار داده‌اند.

گفت: اگر مطلب این طور باشد که می‌گویید با آنها خواهم جنگید و زنان و فرزندانشان را اسیر خواهم کرد و بناهای‌شان را ویران می‌کنم.

بناگاه چشمانش سرازیر شد و روی گونه‌اش ریخت. علما و فرزندان انبیا را خبر کرد و گفت: مرا ببینید و بگویید چرا چنین چیزی بر من رخ داده است؟

آنها از بیان هر مطلبی خودداری کردند تا اینکه تهدیدشان کرد. گفتند: بگو چه مطلبی در ذهنت گذشته و چه تصمیمی با خود گرفته‌ای؟

گفت: تصمیم گرفته‌ام با اینها بجنگم و زنان و فرزندانشان را اسیر کنم و خانه‌هایشان را ویران سازم.

گفتند: ما عاملی برای این مشکل پیدا نمی کنیم جز همین.

گفت: آخر، چرا؟

گفتند: چون این سرزمین حرم الله است و خانه، خانه خداست و ساکنانش ذریه حضرت ابراهیم ع خلیل الرحمن می‌باشند.

گفت: راست گفتید. حالا راه نجات من از این مشکل چیست؟

گفتند تصمیمی غیر از آن تصمیم قبلی بگیر، امید است که خداوند آن را بر تو برگرداند.

پس تصمیم گرفت به اقدام خوب، و چشمانش به جای خود برگشت و در جای خود ثابت گردید. آنگاه آن کسانی که پیشنهاد تخریب مکه را داده بودند احضار کرد و دستور قتلشان را داد؛ سپس به بیت الله آمد و آن را پارچه‌ای پوشاند و سه روز در شهر اطعام داد، هر روز صد شتر تا حدی که مازاد گوشت‌های پخته شده را بیرون شهر ریختند تا خوراک درندگان بیابان شود؛ سپس از مکه به سمت مدینه رفت ...

الکافی، ج‏4، ص215

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ قَالَ حَدَّثَنِی إِسْمَاعِیلُ بْنُ جَابِرٍ قَالَ: کُنْتُ فِیمَا بَیْنَ مَکَّةَ وَ الْمَدِینَةِ أَنَا وَ صَاحِبٌ لِی فَتَذَاکَرْنَا الْأَنْصَارَ فَقَالَ أَحَدُنَا هُمْ نُزَّاعٌ مِنْ قَبَائِلَ وَ قَالَ أَحَدُنَا هُمْ مِنْ أَهْلِ الْیَمَنِ قَالَ فَانْتَهَیْنَا إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع وَ هُوَ جَالِسٌ فِی ظِلِّ شَجَرَةٍ فَابْتَدَأَ الْحَدِیثَ وَ لَمْ نَسْأَلْهُ فَقَالَ إِنَّ تُبَّعاً لَمَّا أَنْ جَاءَ مِنْ قِبَلِ الْعِرَاقِ وَ جَاءَ مَعَهُ الْعُلَمَاءُ وَ أَبْنَاءُ الْأَنْبِیَاءِ فَلَمَّا انْتَهَى إِلَى هَذَا الْوَادِی لِهُذَیْلٍ أَتَاهُ أُنَاسٌ مِنْ بَعْضِ الْقَبَائِلِ فَقَالُوا إِنَّکَ تَأْتِی أَهْلَ بَلْدَةٍ قَدْ لَعِبُوا بِالنَّاسِ زَمَاناً طَوِیلًا حَتَّى اتَّخَذُوا بِلَادَهُمْ حَرَماً وَ بُنْیَتَهُمْ رَبّاً أَوْ رَبَّةً فَقَالَ إِنْ کَانَ کَمَا تَقُولُونَ قَتَلْتُ مُقَاتِلِیهِمْ وَ سَبَیْتُ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ هَدَمْتُ بُنْیَتَهُمْ قَالَ فَسَالَتْ عَیْنَاهُ حَتَّى وَقَعَتَا عَلَى خَدَّیْهِ قَالَ فَدَعَا الْعُلَمَاءَ وَ أَبْنَاءَ الْأَنْبِیَاءِ فَقَالَ انْظُرُونِی وَ أَخْبِرُونِی لِمَا أَصَابَنِی هَذَا قَالَ فَأَبَوْا أَنْ یُخْبِرُوهُ حَتَّى عَزَمَ عَلَیْهِمْ قَالُوا حَدِّثْنَا بِأَیِّ شَیْ‏ءٍ حَدَّثْتَ نَفْسَکَ قَالَ حَدَّثْتُ نَفْسِی أَنْ أَقْتُلَ مُقَاتِلِیهِمْ وَ أَسْبِیَ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَهْدِمَ بُنْیَتَهُمْ فَقَالُوا إِنَّا لَا نَرَى الَّذِی أَصَابَکَ إِلَّا لِذَلِکَ قَالَ وَ لِمَ هَذَا قَالُوا لِأَنَّ الْبَلَدَ حَرَمُ اللَّهِ وَ الْبَیْتَ بَیْتُ اللَّهِ وَ سُکَّانَهُ ذُرِّیَّةُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلِ الرَّحْمَنِ فَقَالَ صَدَقْتُمْ فَمَا مَخْرَجِی مِمَّا وَقَعْتُ فِیهِ قَالُوا تُحَدِّثُ نَفْسَکَ بِغَیْرِ ذَلِکَ فَعَسَى اللَّهُ أَنْ یَرُدَّ عَلَیْکَ قَالَ فَحَدَّثَ نَفْسَهُ بِخَیْرٍ فَرَجَعَتْ حَدَقَتَاهُ حَتَّى ثَبَتَتَا مَکَانَهُمَا قَالَ فَدَعَا بِالْقَوْمِ الَّذِینَ أَشَارُوا عَلَیْهِ بِهَدْمِهَا فَقَتَلَهُمْ ثُمَّ أَتَى الْبَیْتَ وَ کَسَاهُ وَ أَطْعَمَ الطَّعَامَ ثَلَاثِینَ یَوْماً کُلَّ یَوْمٍ مِائَةَ جَزُورٍ حَتَّى حُمِلَتِ الْجِفَانُ إِلَى السِّبَاعِ فِی رُءُوسِ الْجِبَالِ وَ نُثِرَتِ الْأَعْلَافُ فِی الْأَوْدِیَةِ لِلْوُحُوشِ ثُمَّ انْصَرَفَ مِنْ مَکَّةَ إِلَى الْمَدِینَةِ ...


تدبر

1) «لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ»

قبلا (مقدمه تدبرهای جلسه 134 http://yekaye.ir/ash-shams-091-07/ ) اشاره شد سوگند خوردن به چیزی نشانه دهنده دو مطلب است: یکی، توجه دادن به اهمیت مطلبی که به خاطر آن سوگند می‌خورند (که در این سوره، آن مطلب در آیه 4 خواهد آمد)؛ و دوم، تقدس و ارزشمندی خود مطلبی که بدان سوگند خورده می‌شود؛ بدین جهت که مطلبی که بدان سوگند خورده شده بقدری اهمیت دارد که برای توجه دادن به مطلبی دیگر، بدان سوگند خورده‌اند.

طبق نظر اکثر مفسران، و نیز برخی احادیث (حدیث1)، در این آیه به سرزمین مکه سوگند خورده شده است. مکه سرزمینی است که حضرت ابراهیم ع از خدا خواسته که آن را سرزمینی امن قرار دهد (بقره/126؛ ابراهیم/35) و خداوند هم شرعا برای آن حرمتی قرار داده (آل‌عمران/97؛ نمل/91) و هر مسلمانی که استطاعت داشته باشد، موظف است دست کم یکبار در عمرش بدانجا برود (آل‌عمران/97).

وجود چنین مکانی و نیز واجباتی که در مورد این مکان وجود دارد، نشان می‌دهد که همه جای زمین به لحاظ معنوی یکسان نیست؛ و برخی زمین‌ها قداست ویژه‌ای دارند که حفظ حرمت‌شان لازم است.

پاسخ به یک شبهه

یکی از شبهاتی که در مورد زیارت قبور اهل بیت ع مطرح می‌کنند این است که برای اهل بیت چه تفاوتی دارد که کسی از راه دور به آنها سلام بدهد یا نزد قبرشان.

وجود مکه، و وجوب حج و زیارت بیت الله پاسخ واضحی به این سوال است. همان طور که برای خدا فرقی ندارد که ما در خانه‌مان نماز بخوانیم یا در مسجد؛ و باز برای خدا فرقی ندارد که در مسجد شهرمان نماز بخوانیم یا در بیت الله الحرام؛ و اگر تفاوتی هست، این تفاوت برای ماست که به خاطر حضور در آن سرزمین مقدس، اثراتی به ما می‌رسد که کسی که آنجا نرود از چنین اثراتی محروم می‌ماند؛ برای اهل بیت ع هم فرقی نمی‌کند که ما از کجا به آنها سلام دهیم؛ اما برای ما تفاوت دارد.


2) «لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ»

با توجه به قاعده «امکان استعمال یک لفظ در چند معنا» ممکن است یکی از معانی سرزمین در این آیه، زمین جان آدمی باشد؛ زمینی که هرکس در آن سکنی دارد. بر اساس این معنا کل آیات بعدی هم معنای دیگری خواهد یافت.

این را در کانال نگذاشتم

3) «لا أُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ»

چرا از تعبیر «این سرزمین» استفاده کرد و صریحا نفرمود «مکه».

الف. تعابیری مانند «این سرزمین» امکان «استعمال یک لفظ در چند معنا» را بیشتر می‌کند. علاوه بر «مکه» و معنایی که در تدبر2 اشاره شد، این چنین تعبیری ظرفیت این را دارد که حتی هر کسی متناسب با جایی که در یک موقعیت زمانی خاص هست، مطلب جدیدی از این آیه بیابد.

حکایت

شخصی می‌گفت:

در سفر پیاده‌روی اربعین (از نجف به کربلا) بعد از اذان صبح،‌ صدای قرآن می‌آمد و سوره بلد را می‌خواند. دیدم تمام آیات وصف حال من است و گویی خداوند مستقیما با من سخن می‌گوید: «نه، سوگند می خورم به این سرزمین؛ که تو در این جای گرفته‌ای؛ و سوگند به پدر [= امام علی ع، که از سمت نجف آمدیم] و پسر [امام حسین ع، که به سمت او می‌رویم]؛ قطعا که انسان را در سختی آفریدیم [اما سختی‌های این پیاده‌روی چه لذت‌بخش است، خصوصا که]، آیا گمان می‌کند که کسی او را نمی‌بیند [آیا جز این است که زیر نظر مستقیم امام این راه را می‌پوییم] ...

ب. ...



[1] . درباره فضیلت و ثواب این سوره، این روایات هم ذکر شده است:

(1) أبی بن کعب قال قال رسول الله ص من قرأها أعطاه الله الأمن من غضبه یوم القیامة (مجمع البیان فى تفسیر القرآن، ج‏10، ص: 743)

(2) و من (خواص القرآن): روی عن النبی (صلى الله علیه و آله) أنه قال: «من قرأ هذه السورة أعطاه الله تعالى الأمان من غضبه یوم القیامة، و نجاه من صعود العقبة الکؤود، و من کتبها و علقها على الطفل، أو ما یولد، أمن علیه من کل ما یعرض للأطفال». (البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏5، ص659)

(3) و قال رسول الله (صلى الله علیه و آله): «من قرأها نجاه الله تعالى یوم القیامة من صعوبة العقبة، و من کتبها و علقها على مولود أمن من کل آفة و من بکاء الأطفال، و نجاه الله من أم الصبیان. (البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏5، ص659)

(4) و قال الصادق (علیه السلام): «إذا علقت على الطفل أمن من النقص، و إذا سعط من مائها أیضا برى‏ء مما یؤلم الخیاشم، و نشأ نشوءا صالحا». (البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏5، ص659)

 


دوشنبه 95 اسفند 2 , ساعت 10:0 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

جمع‌بندی آیات 1-24 سوره حج

این آیات از هشدار انسان به برپایی قطعی قیامت آغاز شد و نحوه خلقت انسان را دلیلی قاطع بر وجود رستاخیز معرفی کرد. بدین ترتیب، با نیم‌نگاهی به «خلقت انسان»، افق هدف و غایتی را که برای انسان می‌تواند مطرح شود، پیش کشید، و تاکید کرد که وقوع قیامت و خروج انسانها از قبرها، مطلبی غیر قابل تردید است؛ و لذا در هر تحلیلی از انسان باید کاملا جدی گرفته شود؛

بدین ترتیب، بر اساس راهی که انسانها باید برای رسیدن به این هدف بپیمایند، گونه‌شناسی‌های متعددی از انسانها ارائه نمود:

یکی دسته‌بندی انسانها بود بر اساس موضع‌گیری فردی انسانها؛ که از این جهت در چهار دسته قرار گرفتند: «گمراه شده، گمراه‌کننده (که هر دوی‌شان در اینکه بدون علم درباره خدا بحث می‌کنند، مشترک بودند)، دیندار سطحی‌ای که در دنیا و آخرت زیانکار است، و مومن حقیقی‌ای که اهل عمل صالح است»؛ و در پایان هر دسته‌، وضعیت نهایی آنها را برشمرد؛ اولی به «عذاب سعیر» (شعله‌ور) می‌رسد؛ دومی به «عذاب حریق» (سوزان)، سومی به «خسران مبین» (ضرر آشکار)؛ ولی آخری را خدا در بهشت‌های آنچنانی وارد می‌سازد.

سپس هشداری داد که کسی که گمان کند جز خدا یاوری دارد، هر کاری می‌خواهد بکند، بکند؛ اما خواهد دید که هیچ سودی برایش ندارد؛ و همه چیز به دست خداوند است.

دوم دسته‌بندی‌ای بود بر اساس آنچه فرهنگ‌های مختلف، وضعیت انسانها را رقم می‌زند، با توجه به اینکه مهمترین عامل فرهنگی-هویتی در دسته‌بندی انسانها، دینی است که انسان‌ها خود را در چارچوب آن بازشناسی می‌کنند. بدین ترتیب، از مومنان، یهودیان، صابئیان، مسیحیان، و مشرکان سخن گفته شد؛ و اینکه خداوند همه اینها را به دقت در قیامت از هم جدا می‌کند و عدل را در مورد همه پیاده می‌سازد؛ و در واقع، معیار خوب و بد بودن و سودمندی یا زیانکاری پیروان این ادیان، وضعیتی است که در قیامت بدان خواهند رسید.

سوم دسته‌بندی‌ای بود بر اساس سجده کردن و تسلیم بودن موجودات عالم در قبال خداوند متعال. ابتدا فرمود همه موجودات سجده‌ می‌کنند؛ سپس در مورد انسانها فرمود که بسیاری سجده می‌کنند و بسیاری به عذاب می‌رسند.

در گام نهایی همه دسته‌بندی‌های انسانها را در دو گروه متخاصم قرار داد که موضوع نزاعشان پروردگارشان است؛ سپس عاقبت این دو گروه در جهنم و در بهشت را شرح داد.

ثمره تخصصی انسان‌شناسی

مهمترین مبنای دسته‌بندی انسانها، چه فردی و چه اجتماعی، موضعی است که در قبال غایت خود - و در واقع غایت عالم- در پیش می‌گیرند. برگرفتن این موضع، یا بدون علم است (گمراه شده و گمراه کننده) یا اگر اصل آن موضع، بنیان موجهی دارد، کسی که در آن موضع است، واقعا بر این بنیان تکیه نکرده و دینداریش صرفا شناسنامه‌ای مانده است (دینداری که خدا را بر حرفی عبادت می‌کند)؛ و تنها کسی بر موضع حق است که هم علم و ایمانش معتبر باشد و هم اهل عمل بوده باشد. کسی که چنین شد، در میان دین‌های گوناگون، دین حق را می‌یابد و بدان پای‌بند می‌ماند و کاملا تسلیم خداوند می‌گردد؛ و از دشمنی دنیاطلبانی که عاقبتشان - و در نگاه عمیق‌تر، باطن کنونی‌شان- جهنم است، نیز هراسی ندارد؛ چرا که هم به قول طیب ره‌یافته، و هم صراط خداوندی که همه چیزش ستودنی است، در پیش گرفته است.

در واقع، مهمترین مبنا برای دسته‌بندی انسانها، چه به لحاظ فردی و چه به لحاظ جامعه‌شناختی، و مهمترین مبنا برای تصمیم‌گیری و اتخاذ یک موضع در زندگی، در پیش گرفتن افقی آخرت‌اندیشانه است؛ افقی که اگر خلقت انسان درست مورد توجه قرار گیرد، اندکی تردید در آن باقی نمی‌ماند (بویژه به جلسه310، تدبر7؛ و تدبرهای جلسه 312 توجه شود).

این یک پایه مهم در انسان‌شناسی اسلامی است که می‌تواند علوم انسانی اسلامی متفاوتی از علوم انسانی مدرن رقم بزند:

در تحلیل انسان، حتی در همین دنیا و کنش‌های فردی و اجتماعی‌اش، وی را در افق واقعیت اخروی در نظر بگیرید؛ نه صرفا در روابط ظاهری دنیوی‌اش.


توجه

ان‌شاءالله در ادامه وارد سوره بلد می‌شویم که به نکته مهمی در انسان‌شناسی می‌پردازد و آن تنیده شدن رنج و سختی در زندگی انسان است.

 


یکشنبه 95 اسفند 1 , ساعت 11:5 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

329) سوره حج (22) آیه 24  

وَ هُدُوا إِلَى الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى‏ صِراطِ الْحَمیدِ

ترجمه

و به سخن پاک هدایت شدند و به راه [خداوند] ستوده هدایت شدند.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ»

کلمه «طیّب» به هر چیز گوارا و لذت‌بخش و مطلوبی دارد که پاک و طاهر باشد و هیچگونه آلودگی ظاهری و باطنی نداشته باشد و درباره این کلمه در جلسه 128 توضیح داده شد. http://yekaye.ir/an-nahl-016-97/

«مِن»، در اینجا «من» بیانیه است؛ یعنی بیان می‌کند آن امر طیب چه چیزی است: طیب از جنس سخن؛ در واقع، «الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ» به معنای «الْقَوْلُ الطَّیِّبُ: سخنِ طیّب» می‌باشد.

«صِراطِ الْحَمیدِ»

توجه شود که چون «الـ» فقط روی «حمید» آمده و نه روی «صراط»، لذا این ترکیب، ترکیب اضافی (مضاف و مضاف الیه) است، نه ترکیب وصفی؛ به تعبیر دیگر، «حمید» (پسندیده) وصف برای «صراط» نیست؛ بلکه سخن درباره صراطِ کسی است که او حمید است.

«حمید» صفت مشبهه از ماده «حمد» است که اگرچه غالبا آن را در معنای مفعولی (محمود، ستوده شده، کسی که مورد حمد قرار گرفته) دانسته‌اند (مثلا: الطراز الأول، ج‏5، ص329) ولی برخی احتمال این را که گاه در معنای اسم فاعل (حامد: ستاینده، حمد کننده) منتفی ندانسته‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص256)

درباره «حمد» که به معنای سپاس و ستایشی است که از روی حکمت باشد، در جلسه 36 (http://yekaye.ir/fateha-alketab-1-2/ )، و درباره تفاوتش با «شکر» در جلسه 163 (http://yekaye.ir/al-isra-017-019/ ) توضیح داده شد.

حدیث

1) ضریس کناسی (از اصحاب امام صادق ع) درباره این آیه قرآن که: «و به سخن پاک هدایت شدند و به راه [خداوند] ستوده هدایت شدند.» از ایشان سوال می‌کنند؛ حضرت می‌فرمایند:

این، به خدا سوگند، همان امری است که شما برآنید.

المحاسن، ج‏1، ص169

عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ حَنَانِ بْنِ أَبِی عَلِیٍّ عَنْ ضُرَیْسٍ الْکُنَاسِیِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ «وَ هُدُوا إِلَى الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى‏ صِراطِ الْحَمِیدِ» فَقَالَ

هُوَ وَ اللَّهِ هَذَا الْأَمْرُ الَّذِی أَنْتُمْ عَلَیْه‏.[1]


2) از امام صادق ع از پدرانشان از رسول خدا ص روایت شده است:

وقتی [در معراج] مرا به آسمان بردند وارد بهشت شدم؛ در آنجا تپه‌هایی سفید از مُشک دیدم، و در فرشتگانی را دیدم که بنایی می‌سازند، یک آجر از طلا و یک آجر از نقره، و گاه بازمی‌ایستند؛ بدانها گفتم: چه می‌شود که گاه بنا می‌سازید و گاه بازمی‌ایستید؟

گفتند: منتظریم تا نفقه [مخارج] به ما برسد.

گفتم: نفقه شما چیست؟

گفتند: سخن مومن که: «سُبْحَانَ اللَّهِ، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ، وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَ اللَّهُ أَکْبَرُ»؛ وقتی می‌گوید بنا می‌سازیم و وقتی ساکت می‌شود و بازمی‌ایستد، بازمی‌ایستیم.

الأمالی (للطوسی)، ص474

أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِی الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْحَاقُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَرْوَانَ بْنِ زِیَادٍ الْکُوفِیُّ بِبَغْدَادَ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِی، قَالَ: حَدَّثَنَا یَحْیَى بْنُ سَالِمٍ الْفَرَّاءُ، عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ آبَائِهِ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ)، عَنْ عَلِیٍّ (عَلَیْهِ السَّلَامُ)، عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ)، قَالَ:

لَمَّا أُسْرِیَ بِی إِلَى السَّمَاءِ دَخَلْتُ الْجَنَّةَ، فَرَأَیْتُ فِیهَا قِیعَاناً یَقَقاً مِنْ مِسْکٍ، وَ رَأَیْتُ فِیهَا مَلَائِکَةً یَبْنُونَ لَبِنَةً مِنْ ذَهَبٍ وَ لَبِنَةً مِنْ فِضَّةٍ، وَ رُبَّمَا أَمْسَکُوا، فَقُلْتُ لَهُمْ: مَا لَکُمْ رُبَّمَا بَنَیْتُمْ وَ رُبَّمَا أَمْسَکْتُمْ قَالُوا: حَتَّى تَأْتِیَنَا النَّفَقَةُ. قُلْتُ: وَ مَا نَفَقَتُکُمْ قَالُوا: قَوْلُ الْمُؤْمِنِ" سُبْحَانَ [اللَّهِ‏]، وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ، وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، وَ اللَّهُ أَکْبَرُ" فَإِذَا قَالَهُنَّ بَنَیْنَا، وَ إِذَا سَکَتَ وَ أَمْسَکَ أَمْسَکْنَا.[2]


3) از ابن‌مسعود روایت شده است که رسول خدا ص فرمود: هیچکس از خداوند عز و جل غیورتر نیست، و این بدان سبب است که خداوند فحشاء را حرام کرد؛ و هیچکس از خداوند بیشتر «مدح» را دوست ندارد، واین بدان سبب است که خود را مدح کرد؛ و هیچکس بیش از خداوند «عذر» [داشتن] را دوست ندارد؛ و این بدان سبب است که عذر را بر بندگان تمام کرد؛ و هیچکس بیش از خداوند «حمد» را دوست ندارد، و بدین سبب است که خود را «حمد» گفت.

المعجم الکبیر (للطبرانی) ج10، ص177؛ مجمع البیان، ج‏7، ص125 [3]

حَدَّثَنَا عَبْدَانُ بْنُ أَحْمَدَ، وَالْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ الْمَعْمَرِیُّ، قَالَا: ثنَا عَبْدُ اللهِ بْنُ حَمَّادِ بْنِ نُمَیْرٍ، ثنا حُصَیْنُ بْنُ نُمَیْرٍ، عَنْ حُصَیْنٍ، عَنْ مُرَّةَ، عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ مَسْعُودٍ، عَنِ النَّبِیِّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ قَالَ: «مَا أَحَدٌ أَغْیَرَ مِنَ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ؛ وَذَلِکَ لِأَنَّهُ حَرَّمَ الْفَوَاحِشَ، وَمَا أَحَدٌ أَحَبَّ إِلَیْهِ الْمِدْحَةُ مِنَ اللهِ؛ وَذَلِکَ لِأَنَّهُ مَدَحَ نَفْسَهُ، وَلَا أَحَدٌ أَحَبَّ إِلَیْهِ الْعُذْرُ مِنَ اللهِ؛ وَذَلِکَ أَنَّهُ اعْتَذَرَ إِلَى خَلْقِهِ، وَلَا أَحَدٌ أَحَبَّ إِلَیْهِ الْحَمْدُ مِنَ اللهِ؛ وَذَلِکَ أَنَّهُ حَمِدَ نَفْسَهُ».


4) از امام کاظم ع روایت شده است: همانا درجات بهشت به اندازه آیات قرآن است، گفته می‌شود بخوان و بالا رو! پس می‌خواند سپس ارتقا می‌یابد.

الکافی، ج‏2، ص606

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِیِّ عَنْ حَفْصٍ قَالَ: سَمِعْتُ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع یَقُولُ ...[4]

 إِنَّ دَرَجَاتِ الْجَنَّةِ عَلَى قَدْرِ آیَاتِ الْقُرْآنِ یُقَالُ لَهُ اقْرَأْ وَ ارْقَ فَیَقْرَأُ ثُمَّ یَرْقَى‏ ...[5]

تدبر

1) «وَ هُدُوا إِلَى الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى‏ صِراطِ الْحَمیدِ»

در آیات قبل از نعمتهای ظاهری بهشت سخن گفت و در این آیه از نعمت‌های معنوی؛

این جمله را هم علت بهشتی شدن بهشتیان می‌توان قلمداد کرد و هم ثمره آن.

یعنی چرا بهشتیان بهشتی شدند؟ چون به سخن مناسب و به راه خدا رهنمون شدند؛

یا: نتیجه بهشتی شدن چیست؟ اینکه آنان به سخنی پاک و راه خدایی که ستودنی است، هدایت شدند.

2) «وَ هُدُوا إِلَى الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى‏ صِراطِ الْحَمیدِ»

وقتی بیان می‌شود «به «الف» هدایت شدند» و بعدا بیان می‌شود که «به «ب» هدایت شدند» معنایش این است که یا الف همان ب است؛ و یا الف و ب در طول همدیگر قرار دارند به نحوی که رفتن به سمت یکی،‌مستلزم حرکت به سمت دیگری هم هست. صراط الحمید، یعنی راه کسی که ستوده است؛ یعنی راه خدا؛ اما «طیب من القول » (پاکی‌ای از جنس سخن؛ سخنی پاک) چیست؟ و هدایت شدن به آن یعنی چه؟

مطالب متعددی مطرح شده، که با توجه به قاعده «امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا» چه‌بسا همه آنها مد نظر بوده باشد:

الف. منظور جایگاهی در بهشت است که سراسر با تحیات و خوشامدگویی خدا و فرشتگان مواجه می‌شوند (مجمع‌البیان، ج7، ص125)

ب. منظور همان قرآن است[6]؛ چنانکه در روایات داریم مراتب بهشت بر اساس آیات قرآن است (حدیث4)

ج. منظور اعتقادات صحیحی است که باید شنید و بدانها ایمان آورد (حدیث1)

د. منظور، ذکر خدا مانند لا اله الا الله و الله اکبر و ... است[7] که انسان با مداومت بر آن، دائما خود را در محضر خدا می‌یابد و در راه خدا قرار می‌گیرد. (حدیث2)

ه. منظور «ذکر خداست، از این جهت که انسان با رسیدن به ذکر خدا به آرامش می‌رسد (رعد/28)[8]

و. منظور از «هدایت به گفتار پاک» میسر کردن آن برای ایشان است یعنی به موقعیتی می‌رسند که جز سخن پاک از آنان سر نمی‌زند. (المیزان، ج14، ص362)

ز. منظور همان است که خداوند در یک کلام جمع کرد و فرمود: ««دَعْواهُمْ فِیها سُبْحانَکَ اللَّهُمَّ وَ تَحِیَّتُهُمْ فِیها سَلامٌ وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ: دعای (خطاب کردن، خواندن، درخواست) در آنجا «سبحانک اللهم» است و تحیت‌گویی‌شان در آنجا «سلام» است، و دعای (خطاب کردن، خواندن، درخواست) دیگرشان «الحمد لله رب العالمین» است.» (یونس/10» (المیزان، ج14، ص362)

ز. منظور هر سخنی است که از آن لذت ببرند و جانشان به پاکی و طهارتی برسد.[9]

ح. منظور هر سخن صحیحی است که انسان را به حق و حقیقت برساند، از این جهت که هدایت انسان بشدت با سخن و کلام گره خورده است.

ط. ...

نکته تخصصی انسان‌شناسی

قبلا تاکید شد که «زبان» مولفه بسیار مهمی در تمایز انسان از سایر موجودات است (جلسه 221، بویژه تدبر3 http://yekaye.ir/baqare-2-31/ ) و این آیه را نیز می توان مویدی دیگر بر آن مدعا به حساب آورد.

در این آیه هدایت نهایی انسان را هدایت شدن به سخن پاک معرفی کرده است؛ شاید اشاره دارد که زبان که چنان ظرفیت عظیمی را در انسان ایجاد می‌کرد، اگر از آلودگی‌ها مصون بماند، ‌هدایت انسان به نهایت خود رسیده است.

اگر از تاثیر شگرف «زبان» در تکوین و تمایز فرهنگ‌ها - که امروزه از دلمشغولی‌های زبان‌شناسان، جامعه‌شناسان، مردم‌شناسان، و متخصصان ارتباطات و ... است - مطلع باشیم، می‌توان تاحدودی به عمق این آیه پی برد.

جای تعجب دارد که بحث‌های انسان‌شناسی در ادبیات اسلامی، کمتر به نقش زبان در هویت و کمال انسان پرداخته‌اند؛ با اینکه در قرآن کریم ارتباط بسیار شدیدی بین «وجود خاص انسان»‌ با مساله «زبان» (بیان، قلم، اسم، نطق، کلمه و ...) مشاهده می‌شود: مثلا:

الرَّحْمنُ ؛ عَلَّمَ الْقُرْآنَ؛ خَلَقَ الْإِنْسانَ؛ عَلَّمَهُ الْبَیانَ. (الرحمن/1-4)

خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ؛ اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ؛ الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ؛ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ (علق/2-5)

وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلیفَةً ... إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ؛ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ...قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِم‏ (بقره/30-33)

فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ (ذاریات/23)

فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْه (بقره/37)

لا یُکَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیامَة (بقره/174)


3) «هُدُوا إِلى‏ صِراطِ الْحَمیدِ»

مگر بهشت منزلگاه نهایی نیست؟ پس چرا از هدایت آنها به «صراط» خدای حمید، سخن گفت؟

الف. می‌تواند این جمله در مقام بیان علت باشد، نه نتیجه (تدبر1)؛ یعنی هدایت به صراط حمید، علت بهشتی شدنشان است؛ و در واقع، اشاره است به وضعیت آنها در قیامت و پیش از ورود در بهشت، که چگونه آنها بر پل صراط قرار دارند و اندکی از آن نمی‌لغزند.

 ب. شاید بدین جهت که رسیدن به خدا، حرکتی نیست که انتها داشته باشد؛ پس ما حتی در بهشت هم در صراطیم. البته نه صراطی که بخواهیم با عمل جدید، به وضعیت جدید برسیم که چنین چیزی در آن عالم بی‌معناست.

ج. ...


4) «هُدُوا إِلى‏ صِراطِ الْحَمیدِ»

بهشتیان به صراط خدایی که حمید است، هدایت شدند. چرا خدا را با عنوان «حمید» یاد کرد؟

الف. می‌خواهد اشاره کند به اینکه به موقعیتی می‌رسند که از آنها جز کاری که ستودنی (محمود) است، سر نمی‌زند (المیزان، ج14، ص362)

ب. می‌خواهد اشاره کند به نهایتی که از هر جهت مورد ستایش است (حدیث3) یعنی این راه، راهی است که آنها را به سوی خدا می‌برد؛ خدایی که سراسر شایسته حمد است؛ پس کسی هم که به سوی او برود، خود را در موقعیتی قرار می‌دهد که از هر جهت شایسته ستایش می‌گردد.

ج. ...



[1] . در این راستا سه حدیث زیر نیز قابل توجه است:

(1) الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ کَثِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِهِ تَعَالَى «وَ هُدُوا إِلَى الطَّیِّبِ مِنَ الْقَوْلِ وَ هُدُوا إِلى‏ صِراطِ الْحَمِیدِ» قَالَ ذَاکَ حَمْزَةُ وَ جَعْفَرٌ وَ عُبَیْدَةُ وَ سَلْمَانُ وَ أَبُو ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادُ بْنُ الْأَسْوَدِ وَ عَمَّارٌ هُدُوا إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع‏ (الکافی، ج‏1، ص426؛  مناقب آل أبی طالب ع، ج‏3، ص96؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص330)

(2) أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الصُّوفِیُّ قَالَ: أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ الْحَافِظُ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ یَحْیَى بْنِ أَحْمَدَ قَالَ: حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْفَضْلِ قَالَ: حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ الْحُسَیْنِ الْکُوفِیُّ قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَزِیدَ مَوْلَى أَبِی جَعْفَرٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ فِی قَوْلِهِ تَعَالَى: إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَى قَوْلِهِ صِراطِ الْحَمِیدِ قَالَ: ذَلِکَ عَلِیٌّ وَ حَمْزَةُ وَ عُبَیْدَةُ بْنُ الْحَارِثِ وَ سَلْمَانُ وَ أَبُو ذَرٍّ، وَ الْمِقْدَادُ. (شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏1، ص515)

(3) بِالْإِسْنَادِ- یَرْفَعُهُ- إِلَى صَعْصَعَةَ بْنِ صُوحَانَ، قَالَ: أَمْطَرَتِ الْمَدِینَةُ مَطَراً شَدِیداً، ثُمَّ ضَجَّتِ النَّاسُ، فَخَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ إِلَى الصَّحْرَاءِ وَ مَعَهُ أَبُو بَکْرٍ، فَلَمَّا خَرَجُوا فَإِذَا هُمْ بِعَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ مُقْبِلٌ فَلَمَّا رَآهُ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ. قَالَ: مَرْحَباً بِالْحَبِیبِ الْقَرِیبِ، ثُمَّ قَرَأَ هَذِهِ الْآیَةَ وَ هُدُوا إِلى‏ صِراطِ الْحَمِیدِ أَنْتَ یَا عَلِیُّ، مِنْهُمْ ثُمَّ مَدَّ یَدَهُ إِلَى السَّمَاءِ، وَ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَى الْهَوَاءِ، وَ إِذَا بِرُمَّانَةٍ تَهْوِی إِلَیْهِ مِنَ السَّمَاءِ أَشَدَّ بَیَاضاً مِنَ الثَّلْجِ، وَ أَحْلَى مِنَ الْعَسَلِ، وَ أَعْظَمَ رَائِحَةً مِنَ الْمِسْکِ، فَأَخَذَهَا رَسُولُ اللَّهِ فَمَصَّهَا حَتَّى رَوِیَ، وَ نَاوَلَهَا عَلِیّاً فَمَصَّهَا حَتَّى رَوِیَ، ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَى أَبِی بَکْرٍ وَ قَالَ: لَوْ لَا أَنَّ طَعَامَ الْجَنَّةِ لَا یَأْکُلُهُ إِلَّا نَبِیٌّ أَوْ وَصِیُّ نَبِیٍّ، لَکُنَّا أَطْعَمْنَاکَ مِنْهَا، فَإِنَّ طَعَامَ الْجَنَّةِ لَا یَأْکُلُهُ فِی الدُّنْیَا إِلَّا نَبِیٌّ أَوْ وَصِیُّ نَبِیٍ‏. (الروضة فی فضائل أمیرالمؤمنین (لابن شاذان القمی)، ص209؛ البته در الفضائل (لابن شاذان القمی)، ص167 این حدیث مربوط به آیه « وَ یَهْدِی إِلى‏ صِراطِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ» دانسته شده است)

[2] . این حدیث هم برای درک فهم عرفی آن زمان از قول طبی قابل توجه است:

قَادِمٌ الْکُوفِیُّ الْهَمْدَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْأَعْمَشُ عَنِ الْمِنْهَالِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ سَعِیدِ بْنِ جُبَیْرٍ قَالَ [قَالَ‏] عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ:

قُلْتُ لِأُمِّ سَلَمَةَ إِنَّکِ تُکْثِرِینَ مِنَ الْقَوْلِ الطَّیِّبِ فِی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ دُونَ نِسَاءِ النَّبِیِّ فَهَلْ سَمِعْتِ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ مَا لَمْ یَسْمَعْهُ غَیْرُکِ؟

فَقَالَتْ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ إِنَّ مَا سَمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص فِی عَلِیٍّ ع فَهُوَ أَکْثَرُ مِنْ أَنْ أَصِفَهُ وَ لَکِنِّی أُخْبِرُکَ مِنْ ذَلِکَ بِمَا یَکْفِیکَ وَ یَشْفِیکَ. سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ فِی عَلِیٍّ قَبْلَ مَوْتِهِ بِجُمْعَةٍ فَإِنْ زَادَ عَلَى جُمْعَةٍ لَمْ یَزِدْ عَلَى عَشَرَةِ أَیَّامٍ وَ هُوَ فِی بَیْتِی قَبْلَ أَنْ یَتَحَوَّلَ إِلَى بَیْتِ عَائِشَةَ وَ قَبْلَ أَنْ یَنْقَطِعَ عَنْ نِسَائِهِ فَدَخَلَ عَلِیٌّ ع فِی بَیْتِی فَسَلَّمَ مُخْتَفِیاً تَوْقِیراً لِرَسُولِ اللَّهِ ص فَرَدَّ رَسُولُ اللَّهِ ص مُعْلِناً کَالْمَسْرُورِ بِأَخِیهِ الْمُحِببِ إِلَیْهِ ثُمَّ قَبَضَ عَلَى یَدِهِ فَقَالَ: أَنْتَ عَلِیٌّ؟! فَقَالَ نَعَمْ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ أَنْتَ یَا عَلِیُّ أَخِی فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ بَکَى رَسُولُ اللَّهِ ص فَبَکَى عَلِیٌّ ع‏ لِبُکَاءِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ یَدُهُ فِی یَدِهِ وَ عَلِیٌّ لَا یَرْفَعُ طَرْفَهُ إِلَیْهِ تَعْظِیماً لَهُ. قَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِلَى مَنْ تَکِلُنَا وَ مَنْ تُوصِی بِنَا؟

فَقَالَ أَکِلُکُمْ إِلَى الْعَزِیزِ الْغَفَّارِ الَّذِی دَعَوْتُکُمْ إِلَیْهِ وَ أُوصِی بِکُمْ إِلَى هَذَا. یَا أُمَّ سَلَمَةَ هَذَا الْوَصِیُّ فِی الْأَمْوَاتِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِی وَ الْخَلِیفَةُ عَلَى الْأَحْیَاءِ مِنْ أُمَّتِی فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ هُوَ قَرِینِی فِی الْجَنَّةِ کَمَا أَنَّهُ أَخِی فِی الدُّنْیَا وَ هُوَ مَعِی فِی الرَّفِیعِ الْأَعْلَى. فَاسْمَعِی یَا أُمَّ سَلَمَةَ قَوْلِی وَ احْفَظِی وَصِیَّتِی وَ اشْهَدِی وَ أَبْلِغِی هَذَا عَلِیٌّ أَخِی فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ خُلِطَ لَحْمُهُ بِلَحْمِی وَ دَمُهُ بِدَمِی مِنِّی ابْنَتِی فَاطِمَةُ وَ مِنْهُ وَلَدَایَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ. یَا أُمَّ سَلَمَةَ عَلِیٌّ سَیِّدُ کُلِّ مُسْلِمٍ إِذْ کَانَ أَوَّلُهُمْ إِسْلَاماً وَ وَلِیُّ کُلِّ مُؤْمِنٍ إِذْ کَانَ أَقْدَمُهُمْ إِیمَاناً. یَا أُمَّ سَلَمَةَ عَلِیٌّ مَعْدِنُ کُلِّ عِلْمٍ وَ مُبَرَّأٌ مِنَ الشِّرْکِ مُذْ کَانَ. یَا أُمَّ سَلَمَةَ قَالَ لِی جَبْرَئِیلُ یَوْمَ عَرَفَةَ بِعَرَفَاتٍ یَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَاهَى بِکُمْ فِی هَذَا الْیَوْمِ فَغَفَرَ لَکُمْ عَامَّةً وَ بَاهَى بِعَلِیٍّ فَغَفَرَ لَهُ خَاصَّةً وَ عَامَّةً. یَا أُمَّ سَلَمَةَ هَذَا عَلِیٌّ إِمَامُکُمْ فَاقْتَدُوا بِهِ وَ أَحِبُّوهُ وَ إِذَا أَمَرَکُمْ فَأَطِیعُوهُ وَ أَحِبُّوهُ بَعْدِی لِحُبِّی لَهُ وَ أَکْرِمُوهُ لِکَرَامَتِی إِیَّاهُ. مَا قُلْتُ لَکُمْ هَذَا مِنْ قِبَلِی وَ لَکِنَّنِی أُمِرْتُ أَنْ أَقُولَهُ.

ثُمَّ قَالَتْ أُمُّ سَلَمَةَ یَکْفِیکَ هَذَا یَا ابْنَ عَبَّاسٍ وَ إِلَّا وَ اللَّهِ زِدْتُکَ قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَقُلْتُ بَلْ یَکْفِینِی. (التحصین لأسرار ما زاد من کتاب الیقین، ص628)

[3] مرحوم طبرسی در آیه محل بحث، ذیل عبارت «صراط الحمید» عبارتی می‌فرماید که فقط عبارت پایانی را دارد: عن الحسن أی الطالب منهم أن یحمدوه‏؛ وَ روی عَنِ النَّبِیِّ ص أَنَّهُ قَالَ: مَا أَحَدٌ أَحَبَّ إِلَیْهِ الْحَمْدُ مِنَ اللَّهِ عَزَّ ذِکْرُه؛ و به نظر می‌رسد این حدیث از حسن بصری باشد به نقلی که در تفسیر کتاب الله العزیز (هود بن محکم هواری، قرن3، ج‏1، ص462) نقل شده است: ذکروا عن الحسن قال: قال رسول اللّه صلّى اللّه علیه و سلّم: إنّه لیس أحد أحبّ إلیه الحمد من اللّه، و لا أکثر معاذیر من اللّه. (أى أنّه قطع العذر الذی بینه و بین خلقه حتّى لا یجدوا عذرا)

[4] . عبارت حذف شده چنین است:

 لِرَجُلٍ أَ تُحِبُّ الْبَقَاءَ فِی الدُّنْیَا فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ وَ لِمَ قَالَ لِقِرَاءَةِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ فَسَکَتَ عَنْهُ فَقَالَ لَهُ بَعْدَ سَاعَةٍ یَا حَفْصُ مَنْ مَاتَ مِنْ أَوْلِیَائِنَا وَ شِیعَتِنَا وَ لَمْ یُحْسِنِ الْقُرْآنَ عُلِّمَ فِی قَبْرِهِ لِیَرْفَعَ اللَّهُ بِهِ مِنْ دَرَجَتِهِ فـ

[5] . ادامه روایت چنین است:

 قَالَ حَفْصٌ فَمَا رَأَیْتُ أَحَداً أَشَدَّ خَوْفاً عَلَى نَفْسِهِ مِنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع وَ لَا أَرْجَى النَّاسِ مِنْهُ وَ کَانَتْ قِرَاءَتُهُ حُزْناً فَإِذَا قَرَأَ فَکَأَنَّهُ یُخَاطِبُ إِنْسَاناً.

[6] . دیدگاه سدی، به نقل از مجمع‌البیان، ج7، ص125

[7] . قیل معناه أرشدوا إلى شهادة أن لا إله إلا الله و الحمد لله عن ابن عباس و زاد ابن زید و الله أکبر (مجمع‌البیان، ج7، ص125)

[8] . قیل إلى ذکر الله فهم به یتنعمون (مجمع‌البیان، ج7، ص125)

[9] . قیل إلى القول الذی یتلذونه و یشتهونه و تطیب به نفوسهم  (مجمع‌البیان، ج7، ص125)

 


شنبه 95 بهمن 30 , ساعت 10:26 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

328) سوره حج (22) آیه 23  

إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ یُحَلَّوْنَ فیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فیها حَریرٌ

ترجمه

قطعاً خداوند کسانی را که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند وارد بهشت‌هایی می‌کند که پایین‌اش نهرها روان است، در آن با دستبندهایی از طلا و مروارید زینت داده می‌شوند، و لباس‌شان در آنجا حریر است.

نکات ترجمه

«أَساوِرَ» جمع «سوار» است. اگرچه ممکن است گمان شود اصل این کلمه از ماده رایج «س‌ور» در زبان عربی گرفته شده (درباره این ماده در جلسه 76 توضیح داده شد http://yekaye.ir/al-hadeed-057-13/ ) اما اهل لغت توضیح داده‌اند که اصل کلمه «سوار»، کلمه فارسی «دستوار» (به معنای دست‌بند) بوده است که وارد زبان عربی شده؛ و هم به صورت «أَساوِرَ» (کهف/31؛ حج/23؛ فاطر/33؛ انسان/21) و هم به صورت «أَسْوِرَة» (زخرف/53) جمع بسته شده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص433؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص115؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص260)؛ همان طور که کلمه «سُور» (به معنای اطعام کردن، سور دادن) هم از فارسی به عربی رفته و ربطی به ماده «س‌ور» ندارد (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص63)

حدیث

 1) از امام صادق ع از قول رسول خدا ص حدیثی بسیار طولانی روایت شده در وصف مراحلی که مومن از قبض روح تا عالم قبر و برزخ و سپس حشر در قیامت و ورود در بهشت و ... سپری می‌کند، که فرازهایی از آن بدین قرار است:

‏ هنگامی که خداوند تبارک و تعالی می‌خواهد روح مومن قبض شود، به ملک‌الموت دستور می‌دهد که با همراهیانت به جانب بنده من برو که مدتهاست خودش را برای من آماده کرده است و روحش را قبض کن تا نزد من آرام گیرد.

ملک‌الموت با رویی گشاده و لباسی پاک و بویی خوش به سراغ او می‌رود ... و با فرشتگان همراهش به او می‌گویند: ای ولیّ خدا! بشارت باد که خدایت بر تو سلام می‌رساند و از تو راضی و خشنود است و بشارت باد بر تو «روح و ریحان و بهشت نعمت»

... وقتی بدنش را در قبر می‌گذارند، زمین به او می‌گوید: آفرین بر تو ای ولیّ خدا ! به خدا سوگند که همواره وقتی روی من راه می‌رفتی، دوستت داشتم، و اکنون که درون من جای گرفتی محبتی شدیدتر به تو خواهم داشت؛ به خدا سوگند که حق همسایگی را برایت ادا کنم و بسترت را خوش و خرم گردانم و جایگاهت را وسیع سازم که همانا من باغی از باغ‌های بهشت یا گودالی از گودال‌های دوزخم.

آنگاه خداوند فرشته‌ای را بفرستد و او با بال خود بر چپ و راست و جلو و عقب وی زند و برایش از هر طرف  به وسعت چهل نور گسترش یابد و قبرش سراسر نورانی شود ...

[بعد از اینکه حضرت توضیحاتی می دهند درباره وضعیت برزخی او و نیز ورود او در محشر، که با چه عزت و احترامی وارد محشر می‌شود و اینکه چگونه اعمالش وی را در برابر آتش جهنم حفظ می‌کنند، می‌فرمایند]

پس در سایه عرش قرار می‌گیرد و خداوند او را نزدیک می‌کند تا بین او و خدایش حجابی از نور می‌ماند ...

خداوند می‌فرماید: بنده‌ام! کتابت را بخوان!

پس اعضای بدنش از ترس به رعشه می‌افتد؛

خداوند می‌فرماید: آیا بر بدی‌هایت چیزی افزوده یا از خوبی‌هایت چیزی فروگذار شده است؟!

می‌گوید: خیر سرورم! تو برپا کننده قسط و بهترین جداکننده [حق از باطل] هستی.

خداوند می گوید: بنده‌ام! آیا از من حیا نکردی و مراقبم نبودی و از من خشیت نداشتی؟!

می گوید: سرورم! بد کردم؛ رسوایم مکن، که خلایق مرا می‌نگرند!

خداوند جبار می‌فرماید: ای بدکار! تو را امروز رسوا نخواهم کرد.

پس بدی‌هایش بین خود و خدایش مخفی می‌ماند و خوبی‌هایش در معرض دید خلائق قرار می‌گیرد. پس هر گناهی را که خدا به خاطرش او را سرزنش می کند، می گوید: سرورم! مرا به آتش بفرستی بهتر از این است که مرا سرزنش کنی [= در پیشگاهت شرمنده شوم] !

آنگاه خداوند تبارک و تعالی برای اینکه چشم او روشن شود، می‌گوید: آیا یادت هست در فلان روز گرسنه‌ای را سیر کردی، حق برادر مومنی را ادا کردی، لباسی بر او پوشاندی، سعی‌ای کردی، در صحراها حج را بپا داشتی و در حالی که مُحرِم بودی مرا خواندی، چشمانت از خوف من گریان بود و شبها را به عبادت برخاستی، به خاطر من چشم از حرام فروخواباندی؛ این به آن در! اما کارهای خوبی که کردی همگی مورد سپاس واقع خواهد شد و اما بدی‌هایی که کردی مورد مغفرت قرار می‌گیرد. پس روی برگردان!

و چون برمی‌گردانت رویش سفید و دلش مسرور شده است؛ و تاجی بر سرش می‌نهند و دستهایش را با زیور و زینتها می‌آرایند؛ سپس خداوند می‌فرماید: جبرئیل بنده‌ام را با خود ببر  و کرامت مرا به وی نشان بده!

[سپس امام نحوه ورود او به بهشت و آنچه در بهشت برایش مهیا شده را یکی یکی توضیح می‌دهند. ان‌شاءالله خداوند روزی همه ما کند. متن کامل حدیث به زبان اصلی در پاورقی1 لینک زیر قرار داده شده است. http://yekaye.ir/al-hajj-22-23/ ]

 الإختصاص، ص345-356

إِذَا أَرَادَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى قَبْضَ رُوحِ الْمُؤْمِنِ قَالَ یَا مَلَکَ‏ الْمَوْتِ‏ انْطَلِقْ‏ أَنْتَ‏ وَ أَعْوَانُکَ‏ إِلَى عَبْدِی فَطَالَ مَا نَصَبَ نَفْسَهُ مِنْ أَجْلِی فَأْتِنِی بِرُوحِهِ لِأُرِیحَهُ عِنْدِی فَیَأْتِیهِ مَلَکُ الْمَوْتِ بِوَجْهٍ حَسَنٍ وَ ثِیَابٍ طَاهِرَةٍ وَ رِیحٍ طَیِّبَةٍ ... فَیَقُولُونَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا وَلِیَّ اللَّهِ أَبْشِرْ فَإِنَّ الرَّبَّ یُقْرِئُکَ السَّلَامَ أَمَا إِنَّهُ عَنْکَ رَاضٍ غَیْرُ غَضْبَانَ وَ أَبْشِرْ بِرَوْحٍ وَ رَیْحَانٍ وَ جَنَّةِ نَعِیمٍ ...

... قَالَ فَیَقُولُ لَهُ الْأَرْضُ مَرْحَباً یَا وَلِیَّ اللَّهِ مَرْحَباً بِکَ أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ کُنْتُ أُحِبُّکَ وَ أَنْتَ عَلَى مَتْنِی فَأَنَا لَکَ الْیَوْمَ أَشَدُّ حُبّاً إِذَا أَنْتَ فِی بَطْنِی أَمَا وَ عِزَّةِ رَبِّی لَأُحْسِنَنَّ جِوَارَکَ وَ لَأُبَرِّدَنَّ مَضْجَعَکَ وَ لَأُوَسِّعَنَّ مَدْخَلَکَ إِنَّمَا أَنَا رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ قَالَ ثُمَّ یَبْعَثُ اللَّهُ إِلَیْهِ مَلَکاً فَیَضْرِبُ بِجَنَاحَیْهِ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ فَیُوَسِّعُ لَهُ مِنْ کُلِّ طَرِیقَةٍ أَرْبَعِینَ نُوراً فَإِذَا قَبْرُهُ مُسْتَدِیرٌ بِالنُّورِ ...

قَالَ فَیُقَامُ فِی ظِلِّ الْعَرْشِ فَیُدْنِیهِ الرَّبُّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى حَتَّى یَکُونَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُ حِجَابٌ مِنْ نُورٍ فَیَقُولُ لَهُ مَرْحَباً فَمِنْهَا یَبْیَضُّ وَجْهُهُ وَ یُسَرُّ قَلْبُهُ وَ یَطُولُ سَبْعُونَ ذِرَاعاً مِنْ فَرْحَتِهِ فَوَجْهُهُ کَالْقَمَرِ وَ طُولُهُ طُولُ آدَمَ وَ صُورَتُهُ صُورَةُ یُوسُفَ وَ لِسَانُهُ لِسَانُ مُحَمَّدٍ ص وَ قَلْبُهُ قَلْبُ أَیُّوبَ کُلَّمَا غُفِرَ لَهُ ذَنْبٌ سَجَدَ فَیَقُولُ عَبْدِی‏ اقْرَأْ کِتابَکَ‏ فَیَصْطَکُّ فَرَائِصُهُ شَفَقاً وَ فَرَقاً  قَالَ فَیَقُولُ الْجَبَّارُ هَلْ زِدْنَا عَلَیْکَ سَیِّئَاتِکَ وَ نَقَصْنَا عَلَیْکَ مِنْ حَسَنَاتِکَ قَالَ فَیَقُولُ یَا سَیِّدِی بَلْ أَنْتَ قَائِمٌ بِالْقِسْطِ وَ أَنْتَ‏ خَیْرُ الْفاصِلِینَ‏ قَالَ فَیَقُولُ عَبْدِی أَ مَا اسْتَحْیَیْتَ وَ لَا رَاقَبْتَنِی وَ لَا خَشِیتَنِی قَالَ فَیَقُولُ یَا سَیِّدِی قَدْ أَسَأْتُ فَلَا تَفْضَحْنِی فَإِنَّ الْخَلَائِقَ یَنْظُرُونَ إِلَیَّ قَالَ فَیَقُولُ الْجَبَّارُ وَ عِزَّتِی یَا مُسِی‏ءُ لَا أَفْضَحُکَ الْیَوْمَ قَالَ فَالسَّیِّئَاتُ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ مَسْتُورَةٌ وَ الْحَسَنَاتُ بَارِزَةٌ لِلْخَلَائِقِ قَالَ فَکُلَّمَا کَانَ عَیَّرَهُ بِذَنْبٍ قَالَ سَیِّدِی لَتَبْعَثُنِی إِلَى النَّارِ أَحَبَّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ تُعَیِّرَنِی قَالَ فَیَضْحَکُ الْجَبَّارُ  تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَا شَرِیکَ لَهُ لِیُقِرَّ بِعَیْنِهِ‏  قَالَ فَیَقُولُ أَ تَذْکُرُ یَوْمَ کَذَا وَ کَذَا أَطْعَمْتَ جَائِعاً وَ وَصَلْتَ أَخاً مُؤْمِناً کَسَوْتَ یَوْماً أَعْطَیْتَ سَعْیاً حَجَجْتَ فِی الصَّحَارِی تَدْعُونِی مُحْرِماً أَرْسَلْتَ عَیْنَیْکَ فَرَقاً سَهِرْتَ لَیْلَةً شَفَقاً غَضَضْتَ طَرْفَکَ مِنِّی‏ فَرَقاً فَذَا بِذَا وَ أَمَّا مَا أَحْسَنْتَ فَمَشْکُورٌ وَ أَمَّا مَا أَسَأْتَ فَمَغْفُورٌ حَوِّلْ بِوَجْهِکَ فَإِذَا حَوَّلَهُ رَأَى الْجَبَّارَ فَعِنْدَ ذَلِکَ ابْیَضَّ وَجْهُهُ وَ سُرَّ قَلْبُهُ وَ وُضِعَ التَّاجُ عَلَى رَأْسِهِ وَ عَلَى یَدَیْهِ الْحُلِیُّ وَ الْحُلَلُ ثُمَّ یَقُولُ یَا جَبْرَئِیلُ انْطَلِقْ بِعَبْدِی فَأَرِهِ کَرَامَتِی.[1]


2) از پیامبر خدا ص روایت شده است:

همانا زمین بهشت هموار و مسطح است؛ در آن عمارتی هم نیست. پس برای کاشت بهشت در دنیا بکوشید!

گفتند: یا رسول الله! کاشت بهشت چیست؟

فرمودند: این بهشت، در آن درختان و نهرها و میوه‌ها و غیر اینها از حور و قصر و خدمتکاران و ... چیزی نیست؛ اینها اعمال و اخلاق و مقامات و احوال آنهاست که تمثل می‌یابد و صورتی متناسب می‌پذیرد و بدانها برمی‌گردد؛ و برای این است که به آنها گفته می‌شود: «همانا این اعمال شماست که به شما برگردانده شد»

تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، ج‏1، ص284

ورد عن النبی صلى اللّه علیه و آله: ان الجنة قاع صفصف. لیس فیها عمارة. فأکثروا من غراس الجنة فی الدنیا.

قیل: یا رسول اللّه! و ما غراس الجنة؟ قال صلى اللّه علیه و آله-: فهذه الجنة، ما فیها من الأشجار و الأنهار و الثمرات و غیرها، من الحور و القصور و الغلمان و الولدان، هی أعمالهم و أخلاقهم و مقاماتهم و أحوالهم. مثّلت و صوّرت فی أمثلة و صور مناسبة. ثم ردت الیهم. و لهذا یقال لهم: انما هی أعمالکم ترد إلیکم.


3) ابوالاسود دوئلی در ربذه به دیدار ابوذر غفاری رفت و ابوذر برایش تعریف کرد که: یکبار اواسط روز  بر پیامبر ص در مسجدشان وارد شدم و در مسجد کسی نبود غیر از رسول خدا ص، و علی ع که در کنار ایشان بود. خلوت بودن مسجد را غنیمت شمردم و گفتم: یا رسول الله! پدرم و مادرم فدایتان! سفارشی به من بفرمایید که مرا سود دهد.

حضرت فرمودند: باشد؛ خدا تو را کرامت بخشد! ای ابوذر، تو از ما، اهل بیت، هستی! تو را وصیتی می‌کنم که اگر آن را حفظ کردی جامع همه راههای خوبی است؛ و اگر آن را حفظ و نگهداری کردی دو کفه تو را پر کند.

[سپس حضرت مطالب مختلفی بیان کردند؛ در فرازی از این روایت طولانی، فرمودند:]

ابوذر! اگر زنی از زنان بهشتی در شبی ظلمانی بر آسمان دنیا مشرف شود، زمین برایش روشن شود بیش از نوری که ماه کامل زمین را روشن می‌کند؛ و بوی خوشش را همه زمینیان استشمام کنند؛

و اگر پیراهنی از پیراهنهای بهشتی امروز در دنیا در اختیار قرار گیرد، هر کس بدان بنگرد [از خوشی] بیهوش خواهد شد و چشمانشان تحمل دیدن آن را ندارد! ...

الأمالی (للطوسی)، ص526-533 ؛ عدة الداعی، ص109

حَدَّثَنَا الشَّیْخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الطُّوسِیُّ (رَحِمَهُ اللَّهُ)، قَالَ: أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِی الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا رَجَاءُ بْنُ یَحْیَى بْنِ الْحُسَیْنِ الْعَبَرْتَائِیُّ الْکَاتِبُ سَنَةَ أَرْبَعَ عَشْرَةَ وَ ثَلَاثِ مِائَةٍ وَ فِیهَا مَاتَ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمُّ، عَنِ الْفُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ، عَنْ وَهْبِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی ذُبَیٍّ الْهُنَائِیِّ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَبُو حَرْبِ بْنُ أَبِی الْأَسْوَدِ الدُّؤَلِیُّ، عَنْ أَبِیهِ أَبِی الْأَسْوَدِ، قَالَ: قَدِمْتُ الرَّبَذَةَ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِی ذَرٍّ جُنْدَبِ بْنِ جُنَادَةَ فَحَدَّثَنِی أَبُو ذَرٍّ، قَالَ: دَخَلْتُ ذَاتَ یَوْمٍ فِی صَدْرِ نَهَارِهِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) فِی مَسْجِدِهِ، فَلَمْ أَرَ فِی الْمَسْجِدِ أَحَداً مِنَ النَّاسِ إِلَّا رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) وَ عَلِیٌّ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) إِلَى جَانِبِهِ جَالِسٌ، فَاغْتَنَمْتُ خَلْوَةَ الْمَسْجِدِ، فَقُلْتُ:  یا ریَا رَسُولَ اللَّهِ، بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی أَوْصِنِی بِوَصِیَّةٍ یَنْفَعُنِی اللَّهُ بِهَا.

فَقَالَ: نَعَمْ وَ أَکْرِمْ بِکَ یَا أَبَا ذَرٍّ، إِنَّکَ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ، وَ إِنِّی مُوصِیکَ بِوَصِیَّةٍ إِذَا حَفِظْتَهَا فَإِنَّهَا جَامِعَةٌ لِطُرُقِ الْخَیْرِ وَ سُبُلِهِ، فَإِنَّکَ إِنْ حَفِظْتَهَا کَانَ لَکَ بِهَا کِفْلَانِ.

یَا أَبَا ذَرٍّ، اعْبُدِ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاه‏ ...

یَا أَبَا ذَرٍّ، لَوْ أَنَّ امْرَأَةً مِنْ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ اطَّلَعَتْ مِنْ سَمَاءِ الدُّنْیَا فِی لَیْلَةٍ ظَلْمَاءَ لَأَضَاءَتْ لَهَا الْأَرْضُ أَفْضَلَ مِمَّا یُضِی‏ءُ الْقَمَرُ لَیْلَةَ الْبَدْرِ، وَ لَوَجَدَ رِیحَ نَشْرِهَا جَمِیعُ أَهْلِ الْأَرْضِ، وَ لَوْ أَنَّ ثَوْباً مِنْ ثِیَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ نَشَرَ الْیَوْمَ فِی الدُّنْیَا لَصَعِقَ مَنْ یَنْظُرُ إِلَیْهِ وَ مَا حَمَلَتْهُ أَبْصَارُهُمْ...

توجه

فقره اول این آیه شبیه آیه 14 سوره حج (جلسه319) است و احادیث و تدبرهای آن (بویژه تدبر3) در اینجا نیز مصداق دارد که مجددا تکرار نمی‌شود.

http://yekaye.ir/al-hajj-22-14/

تدبر

1) «إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ یُحَلَّوْنَ فیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فیها حَریرٌ»

در آیات 8 تا 18 سوره حج، سه دسته‌بندی از انسان‌ها ارائه داد که در آیه 19، همه افرادی که در این سه دسته‌بندی قرار می‌گرفتند، به عنوان دو گروه مقابل هم که در مورد پروردگارشان با هم مخاصمه می‌کنند، معرفی کرد (توضیح در جلسه 324، تدبر1) از همان آیه تا آیه قبل (آیه22) یک طرف این ماجرا (یعنی آنان که جهنمی شدند) را توضیح داد؛ و این آیه و آیه بعد، به سراغ طرف دیگر ماجرا (یعنی آنان که بهشتی شدند) می‌رود؛ و در این آیه می‌فرماید:

قطعاً خداوند کسانی را که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند وارد بهشت‌هایی می‌کند که پایین‌اش نهرها روان است، در آن با دستبندهایی از طلا و مروارید زینت داده می‌شوند، و لباس‌شان در آنجا حریر است.


2) «إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ ..»

با اینکه هم عذاب جهنمیان و هم پاداش بهشتیان به اراده خداست؛ اما در آیات قبل، عذاب جهنمیان را با تعبیر «آنها چنین و چنان می‌شوند» بیان کرد؛ اما اینجا بهشت رفتن بهشتیان را با تعبیر «خدا با آنها چنین می‌کند». چرا؟

الف. این از باب تعظیم شأن مومنان است (تفسیر صافی، ج30، ص370)

ب. همه چیز به دست خداست؛ اما گاه ادب دینی‌ اقتضا دارد که آنچه در نظر مردم بد می‌آید، به خدا نسبت ندهیم ولی خوبی‌ها را به خدا نسبت دهیم (چنانکه در داستان موسی و خضر، کاری مثل بنا کردن ساختمان برای حفظ مال یتیمان را فقط به خدا نسبت داد و خراب کردن کشتی را فقط به خودش؛ کهف/71 و 77)

ج.  ...

3) «إِنَّ اللَّهَ یُدْخِلُ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ یُحَلَّوْنَ فیها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فیها حَریرٌ»

در این آیه از اوصاف بهشتی، از سه مطلب سخن گفت: باغهایی که نهرها از پایین آن روان است؛ دستبندهای طلا و مروارید و لباس‌های حریر. درباره مطلب اول در جلسه 319 تدبر3  توضیحاتی ارائه شد. اما دوتای دیگر چه اهمیتی دارند که در وصف بهشت، به اینها اشاره شد؟

الف. انسانها عموما اغلب کارهایشان را با دستشان انجام می‌دهند؛ لباس هم چیزی است که دورادور انسان را فرامی‌گیرد. لذا شاید «دست» از این جهت مورد توجه است که اشاره به کارهای انسان دارد و زیور دادن دست، در واقع، اولین انعکاس اعمالی است که شخص انجام داده است؛ و لباس حریر هم وضعیتی است که دورادور انسان را فراگرفته و بسیار دلپسند است.

ب. زینت داده شدن با دستبند را با فعل مضارع آورد (یُحَلَّوْنَ) که دلالت بر استمرار می‌کند؛ ولی لباس را به صورت جمله اسمیه آورد که دلالت بر ثبوت می‌کند؛ شاید اولی اشاره به اعمالشان است که دائما به رشد آنها می‌افزاید و دومی اشاره به ایمانشان که تمام وجودشان را در برگرفته و همواره همراهشان است.

ج. ...



[1] . متن کامل حدیث پاورقی لینک زیر

http://yekaye.ir/al-hajj-22-23/

 


جمعه 95 بهمن 29 , ساعت 11:4 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

327) سوره حج (22) آیه 22  

کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعیدُوا فیها وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَریقِ

ترجمه

هرگاه بخواهند بیرون آیند از آن، از غمی، بدان بازگردانده ‌شوند؛ و بچشید عذاب سوزان را.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«غم»

 از ماده «غمم» است که این ماده در اصل به معنای پوشاندن و دربر گرفتن چیزی می باشد. «غمام» به معنای «ابر» (از همین ماده) را از این جهت چنین نامیده اند که نور خورشید را می پوشاند و «غُمَّة» هم به معنای دشواری و سختی ای است که شخص را در بر گرفته باشد: «ثُمَّ لا یَکُنْ أَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً» (یونس/ 71) (مفردات ألفاظ القرآن، ص613) غم و اندوه را هم از این جهت غم گویند که چیزی است دل آدمی را در خود می پوشاند (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص378) همچنین «ذو غَمٍّ: دارای غم، غمگین» به کسی گویند که در وضعیت ناراحت کننده ای قرار گرفته که راه خروجی از آن نمی یابد. (کتاب العین، ج‏4، ص350)

و از کلمات نزدیک به آن، که گاه در کنار هم به کار می روند «همّ» است و تفاوت هم و غم در این است که «همّ» اندیشیدن برای رهایی از سختی و رسیدن به مطلوب است، اما غم در جایی است که علاوه براین، هم دل انسان تنگ می شود و هم در ضرری واقع شده ویا بیم ضرری می رود که کاملا خاطر انسان را به خود مشغول داشته است (الفروق فی اللغة، ص261)

«مِنْ غَمٍّ» جار و مجرور است که می تواند «من» بیانیه باشد یا «من» سببیه (المیزان، ج14، ص361)؛ ظاهرا اگر من بیانیه باشد، بیان است برای ضمیر «منها» (بیرون آیند از آنجا، که سراسر غم است)؛ و اگر من سببیه باشد وابسته به «أرادوا» است (یعنی: از شدت و به سبب این غم اراده می‌کنند که خارج شوند)

حدیث

1) ابوبصیر می‌گوید: به امام صادق ع عرض کردم: یا ابن رسول الله! مرا بترسان، چرا که احساس می‌کنم دچار قساوت قلب شده‌ام.

امام ع فرمودند: ابامحمد! برای حیاتی طولانی آماده شو که همانا جبرئیل نزد رسول خدا ص آمد در حالی که چهره‌اش گرفته و درهم بود؛ در حالی که قبلا با چهره خندان می‌آمد. رسول خدا ص  فرمود: جبرئیل! امروز با چهره عبوس نزدم آمدی؟!

گفت: محمد! دمنده‌های آتش [در جای خود] قرار گرفت.

حضرت فرمود: دمنده‌های آتش چیست؟

گفت: محمد! خداوند عز و جل به آتش دستور داد و هزار سال در آن دمیدند تا نورانی شد، سپس هزار سال در آن دمیدند تا سرخ شد، سپس هزار سال در آن دمیدند تا سیاه شد، پس آن آتش سیاه و ظلمانی است، اگر قطره‌ای از «ضریع» [چیزی که شخص را به تضرع و ذلت می‌آندازد] (غاشیه/6) در آشامیدنی‌های اهل دنیا ریخته شود، از بوی بد آن همگی می‌میرند؛ و اگر حلقه‌ای از «زنجیرهایی که طول آن هفتاد ذراع است» (الحاقه/32) روی دنیا گذاشته شود، دنیا از حرارتش ذوب می‌شود؛ و اگر شلواری از شلوارهای [یا: جامه‌ای از جامه‌های] اهل آتش (ابراهیم/50) بین آسمان و زمان آویزان گردد، اهل زمین از حرارت و گرمای آن خواهند مرد؛

پس رسول خدا ص گریست و جبرئیل هم گریست، و خداوند فرشته‌ای را به جانب آن دو گسیل داشت که گفت: پروردگارتان به شما سلام می‌رساند و می‌فرماید: شما دو تا را ایمن کردم از ایکه گناهی انجام دهید که شما را به خاطر آن عذاب کنم.

امام صادق ع در ادامه فرمود: و رسول خدا بعد از آن جبرئیل را خندان ندید.

سپس فرمود: همانا اهل آتش آتش را عظیم می‌شمرند، و اهل بهشت هم بهشت و آن نعمت را عظیم می‌شمرند؛ و اهل جهنم هنگامی که در آن وارد شوند، مسیری هفتاد ساله را سقوط می‌کنند؛ ‌پس چون [دوباره] به بالای آن برسند، با گرزهایی از آهن بر سرشان می‌کویند و به همان دَرَکشان برگردانده می‌شوند و حالشان چنین است؛ و این همان سخن خداوند عز و جل است که فرمود: «هرگاه بخواهند بیرون آیند از آن، از غمی، بدان بازگردانده ‌شوند...» (حج/22)  سپس پوستشان تبدیل می‌شود به پوستی غیر از پوستی که بر تنشان بود.

سپس امام صادق ع فرمود: ابامحمد! کافی است؟

گفتم: کافی است، کافی است!

تفسیر القمی، ج‏2، ص81

فَإِنَّهُ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قُلْتُ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ خَوِّفْنِی فَإِنَّ قَلْبِی قَدْ قَسَا فَقَالَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ اسْتَعِدَّ لِلْحَیَاةِ الطَّوِیلَةِ فَإِنَّ جَبْرَائِیلَ جَاءَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ هُوَ قَاطِبٌ وَ قَدْ کَانَ قَبْلَ ذَلِکَ یَجِی‏ءُ وَ هُوَ مُبْتَسِمٌ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: یَا جَبْرَئِیلُ جِئْتَنِی الْیَوْمَ قَاطِباً فَقَالَ: یَا مُحَمَّدُ قَدْ وُضِعَتْ مَنَافِخُ النَّارِ، فَقَالَ: وَ مَا مَنَافِخُ النَّارِ یَا جَبْرَئِیلُ فَقَالَ: یَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَ بِالنَّارِ فَنُفِخَ عَلَیْهَا أَلْفَ عَامٍ حَتَّى ابْیَضَّتْ وَ نُفِخَ عَلَیْهَا أَلْفَ عَامٍ حَتَّى احْمَرَّتْ ثُمَّ نُفِخَ عَلَیْهَا أَلْفَ عَامٍ حَتَّى اسْوَدَّتْ، فَهِیَ سَوْدَاءُ مُظْلِمَةٌ لَوْ أَنَّ قَطْرَةً مِنَ الضَّرِیعِ قَطَرَتْ فِی شَرَابِ أَهْلِ الدُّنْیَا لَمَاتَ أَهْلُهَا مِنْ نَتْنِهَا وَ لَوْ أَنَّ حَلْقَةً مِنَ السِّلْسِلَةِ الَّتِی طُولُهَا سَبْعُونَ ذِراعاً وُضِعَتْ عَلَى الدُّنْیَا لَذَابَتِ الدُّنْیَا مِنْ حَرِّهَا، وَ لَوْ أَنَّ سِرْبَالًا مِنْ سَرَابِیلِ أَهْلِ النَّارِ عُلِّقَ بَیْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لَمَاتَ أَهْلُ الْأَرْضِ مِنْ رِیحِهِ وَ وَهَجِهِ، فَبَکَى رَسُولُ اللَّهِ ص وَ بَکَى جَبْرَئِیلُ فَبَعَثَ اللَّهُ إِلَیْهِمَا مَلَکاً فَقَالَ لَهُمَا: إِنَّ رَبَّکُمَا یُقْرِئُکُمَا السَّلَامَ وَ یَقُولُ قَدْ آمَنْتُکُمَا أَنْ تُذْنِبَا ذَنْباً أُعَذِّبُکُمَا عَلَیْهِ.[1]

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: فَمَا رَأَى رَسُولُ اللَّهِ ص جَبْرَئِیلَ مُبْتَسِماً بَعْدَ ذَلِکَ. ثُمَّ قَالَ: إِنَّ أَهْلَ النَّارِ یُعَظِّمُونَ النَّارَ وَ إِنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ یُعَظِّمُونَ الْجَنَّةَ وَ النَّعِیمَ وَ إِنَّ أَهْلَ جَهَنَّمَ إِذَا دَخَلُوهَا هَوَوْا فِیهَا مَسِیرَةَ سَبْعِینَ عَاماً فَإِذَا بَلَغُوا أَعْلَاهَا قُمِعُوا بِمَقَامِعِ الْحَدِیدِ وَ أُعِیدُوا فِی دَرَکِهَا هَذِهِ حَالُهُمْ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها. إلخ» ثُمَّ تُبَدَّلُ جُلُودُهُمْ جُلُوداً غَیْرَ الْجُلُودِ الَّتِی کَانَتْ عَلَیْهِمْ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع حَسْبُکَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ قُلْتُ حَسْبِی حَسْبِی.


2) از امام صادق ع روایتی طولانی درباره خلقت انسان آمده است؛ در فرازی از آن می‌فرمایند:

هنگامی که خداوند عز و جل آدم و همسرش را در بهشت ساکن کرد، بدانها فرمود: «با خیال راحت از هرجایی خواستید بخورید و به این گیاه نزدیک نشوید» یعنی گیاه گندم «که از ظالمان خواهید بود»؛ پس آن دو نگاهشان به جایگاه [حضرات] محمد ص و علی ع و فاطمه س و حسن ع و حسین ع و امامان پس از ایشان افتاد و آن را بلندمرتبه‌ترین جایگاه بهشتیان یافتند؛ و گفتند: پروردگارا ! این جایگاه کیست؟

خداوند عز و جل فرمود: سرتان را بلند کنید و به پای عرش بنگرید؛

پس سرهایشان را بلند کردند و اسامی محمد ص و علی ع و فاطمه س و حسن ع و حسین ع و امامان بعدی را دیدند که در پای عرش با نوری از نور خداوند جبار جل جلاله نوشته شده بود؛

گفتند: پروردگارا ! چقدر این جایگاه نزد تو باارزش است و چه اندازه آنها را دوست داری و چه شرافتی آنان نزد تو دارند؟!

خداوند جل جلاله فرمود: اگر آنها نبودند شما دوتا را نمی‌آفریدم؛ آنان خزانه‌داران علم من و امین بر سرّ من‌اند؛ ‌مبادا که به چشم حسادت بدانها بنگرید و آرزوی منزلت آنان نزد من و جایگاه کریمانه آنان را در سر بپرورانید که در این صورت در نهی و عصیانم وارد شده، از آن ظالمان خواهید بود.

گفتند: پروردگارا ! و آن ظالمان چه کسانی‌اند؟

فرمود: کسانی که بناحق منزلت ایشان را ادعا کنند.

گفتند: پروردگارا ! جایگاه ظلم‌کنندگانِ بدانها در جهنم را به ما نشان بده، همان گونه که جایگاه خود آنان در بهشت را نشانمان دادی!

پس خداوند تبارک و تعالی به آتش دستور داد و همه آنچه از شکنجه‌ها و عذاب‌های گوناگون در آن بود را نمایان ساخت؛

و خداوند عز و جل فرمود: مکانِ ظلم‌کنندگانِ بدانها که بناحق جایگاه آنان را ادعا کردند، در پست‌ترین جای آن است؛ «هرگاه بخواهند از آن بیرون آیند، بدان بازگردانده می‌شوند» (حج/22) و «هر بار که پوست‌هایشان بروید» پوستهای دیگری به جایش براید «تا عذاب را بچشند» (نساء/56) ...

معانی الأخبار، ص109

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْهَیْثَمِ الْعِجْلِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ یَحْیَى بْنِ زَکَرِیَّا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ بَکْرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِیبٍ قَالَ حَدَّثَنَا تَمِیمُ بْنُ بُهْلُولٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ...[2]

 لَمَّا أَسْکَنَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ وَ زَوْجَتَهُ الْجَنَّةَ قَالَ لَهُمَا «کُلا مِنْها رَغَداً حَیْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ» یَعْنِی شَجَرَةَ الْحِنْطَةِ «فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ» فَنَظَرَا إِلَى مَنْزِلَةِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ الْأَئِمَّةِ بَعْدَهُمْ ص فَوَجَدَاهَا أَشْرَفَ مَنَازِلِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَقَالا یَا رَبَّنَا لِمَنْ هَذِهِ الْمَنْزِلَةُ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ ارْفَعَا رُءُوسَکُمَا إِلَى سَاقِ عَرْشِی فَرَفَعَا رُءُوسَهُمَا فَوَجَدَا اسْمَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ الْأَئِمَّةِ بَعْدَهُمْ ص مَکْتُوبَةً عَلَى سَاقِ الْعَرْشِ بِنُورٍ مِنْ نُورِ الْجَبَّارِ جَلَّ جَلَالُهُ فَقَالا یَا رَبَّنَا مَا أَکْرَمَ أَهْلَ هَذِهِ الْمَنْزِلَةِ عَلَیْکَ وَ مَا أَحَبَّهُمْ إِلَیْکَ وَ مَا أَشْرَفَهُمْ لَدَیْکَ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ لَوْ لَا هُمْ مَا خَلَقْتُکُمَا هَؤُلَاءِ خَزَنَةُ عِلْمِی وَ أُمَنَائِی عَلَى سِرِّی إِیَّاکُمَا أَنْ تَنْظُرَا إِلَیْهِمْ بِعَیْنِ الْحَسَدِ وَ تَتَمَنَّیَا مَنْزِلَتَهُمْ عِنْدِی وَ مَحَلَّهُمْ مِنْ کَرَامَتِی فَتَدْخُلَا بِذَلِکَ فِی نَهْیِی وَ عِصْیَانِی فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ قَالا رَبَّنَا وَ مَنِ الظَّالِمُونَ قَالَ الْمُدَّعُونَ لِمَنْزِلَتِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ قَالا رَبَّنَا فَأَرِنَا مَنَازِلَ ظَالِمِیهِمْ فِی نَارِکَ حَتَّى نَرَاهَا کَمَا رَأَیْنَا مَنْزِلَتَهُمْ فِی جَنَّتِکَ فَأَمَرَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى النَّارَ فَأَبْرَزَتْ جَمِیعَ مَا فِیهَا مِنْ أَلْوَانِ النَّکَالِ وَ الْعَذَابِ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ مَکَانُ الظَّالِمِینَ لَهُمْ الْمُدَّعِینَ لِمَنْزِلَتِهِمْ فِی أَسْفَلِ دَرْکٍ مِنْهَا «کُلَّمَا أَرَادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْهَا أُعِیدُوا فِیهَا» وَ «کُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ» بُدِّلُوا سِوَاهَا «لِیَذُوقُوا الْعَذاب»...‏

تدبر

1) «کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعیدُوا فیها وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَریقِ»

صحنه قیامت مراحلی دارد که در این مراحل برخی نهایتا پاک می‌شوند و از عذاب رهایی می‌‌یابند؛ اما کسانی هستند که بقدری خباثت در ذاتشان انباشته شده، که به جهنم خُلد [جاودان) وارد می‌شوند و هیچگاه از آن رهایی نخواهند داشت (توضیح در جلسه215، تدبر4 http://yekaye.ir/al-muminoon-023-077/ ؛ و جلسه 325، تدبر1)

چنین افرادی هرگاه بخواهند از جهنم و از غم و اندوه‌های آن بیرون آیند دوباره بدان بازگردانده ‌شوند؛ و بدانها خطاب می‌شود: بچشید عذاب سوزان را.

2) «أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا منها مِنْ غَمٍّ ... ذُوقُوا عَذابَ الْحَریقِ »

چرا فقط نفرمود: «هرگاه بخواهند از آن بیرون آیند»؛ و تعبیر «از غم» را هم افزود؟

الف. اینکه نشان دهد که عذاب جهنم همواره با غم و اندوه و سختی همراه است و هیچگاه برای ساکنانش عادی نمی‌شود.

نکته تخصصی در معادشناسی

برخی ظاهرا چون نتوانسته‌اند بین رحمانیت خدا و عذاب جاودان جمع کنند[3]، سعی کرده‌اند توجیه کنند که عذاب بر جهنمیان کم‌کم عادی و گوارا می‌شود به نحوی که از عذاب لذت می‌برند! (برای تبیین چگونگی جمع این دو به تدبر1 جلسه 325 مرجعه کنید)

این آیه بخوبی این تلقی را رد می‌کند؛ زیرا می‌فرماید آنها همواره دلشان می‌خواهد که از «این غم و اندوه و سختی» خارج شوند، اما دوباره بدان برگردانده می‌شوند و بدانها گفته می‌شود که «عذاب سوزان» را بچشید.

ب. شاید می‌خواهد به عذاب درونی، علاوه بر عذاب بیرونی اشاره کند. یعنی در آیات قبل، از عذابهایی که از بیرون بر آنها وارد می‌شود سخن گفت؛ اینجا می‌خواهد نشان دهد که آن عذاب بیرونی، همراه است با عذاب و غم و اندوهی درونی، که این است که بیش از همه بدانها فشار می‌آورد و آنها دلشان می‌خواهد از این غم و فشار درونی رهایی یابند.

ج. ...

3) «أُعیدُوا فیها»

با اینکه غالبا برای برگرداندن کسی به جایی از تعبیر «إلی: به سوی» استفاده می‌شود، چرا در اینجا از تعبیر «فیها: در آن» استفاده کرد؟

الف. شاید بدین جهت که «الی» در جایی است که از کسی بیرون رفته باشد و بخواهند او را دوباره بدانجا برگردانند. اما اینجا می‌خواهند بیرون روند، اما نهایتا بیرون نمی‌روند؛ بلکه حداکثر این است که از قعر آن به نزدیک مرزهای آن بروند (حدیث1)؛ لذا برگرداندن آنها همواره در درون جهنم خواهد بود؛ نه به سوی جهنم.

ب. ...

4) «کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعیدُوا فیها وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَریقِ»

چرا به بیان اینکه برگرداندن آنها (هربار می‌خواهند خارج شوند، آنها را برمی‌گردانند) اکتفا نکرد و تاکید نمود که به آنها می‌گویند «عذاب سوزان را بچشید»؟

الف. شاید تا نشان دهد که این عذاب هیچگاه برای آنها عادی و قابل تحمل نمی‌شود (تدبر2)

ب. چه‌بسا می‌خواهد نشان دهد که اینها بقدری خباثت در وجودشان جمع شده، که هر چه سوخته می‌شود خباثتشان تمام نمی‌گردد؛ و باز باید سوازنده شوند. (درباره معنای آتش و سوزاندن در جلسه51، تدبر2 احتمالاتی مطرح شد http://yekaye.ir/hood-11-16/ )

ج. ...



[1] . روایتی که در پاورقی 2 جلسه 282 گذشت بسیار مضمونش به این روایت شبیه است (http://yekaye.ir/al-hegr-15-43/ )

[2] . إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَجْسَادِ بِأَلْفَیْ عَامٍ فَجَعَلَ أَعْلَاهَا وَ أَشْرَفَهَا أَرْوَاحَ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ الْأَئِمَّةِ بَعْدَهُمْ ص فَعَرَضَهَا عَلَى السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ فَغَشِیَهَا نُورُهُمْ فَقَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لِلسَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبَالِ هَؤُلَاءِ أَحِبَّائِی وَ أَوْلِیَائِی وَ حُجَجِی عَلَى خَلْقِی وَ أَئِمَّةُ بَرِیَّتِی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْهُمْ وَ لِمَنْ تَوَلَّاهُمْ خَلَقْتُ جَنَّتِی وَ لِمَنْ خَالَفَهُمْ وَ عَادَاهُمْ خَلَقْتُ نَارِی فَمَنِ ادَّعَى مَنْزِلَتَهُمْ مِنِّی وَ مَحَلَّهُمْ مِنْ عَظَمَتِی عَذَّبْتُهُ عَذاباً لا أُعَذِّبُهُ أَحَداً مِنَ الْعالَمِینَ وَ جَعَلْتُهُ مَعَ الْمُشْرِکِینَ فِی أَسْفَلِ دَرْکٍ مِنْ نَارِی وَ مَنْ أَقَرَّ بِوَلَایَتِهِمْ وَ لَمْ یَدَّعِ مَنْزِلَتَهُمْ مِنِّی وَ مَکَانَهُمْ مِنْ عَظَمَتِی جَعَلْتُهُ مَعَهُمْ فِی رَوْضَاتِ جَنَّاتِی وَ کَانَ لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاءُونَ عِنْدِی وَ أَبَحْتُهُمْ کَرَامَتِی وَ أَحْلَلْتُهُمْ جِوَارِی وَ شَفَّعْتُهُمْ فِی الْمُذْنِبِینَ مِنْ عِبَادِی وَ إِمَائِی فَوَلَایَتُهُمْ أَمَانَةٌ عِنْدَ خَلْقِی فَأَیُّکُمْ یَحْمِلُهَا بِأَثْقَالِهَا وَ یَدَّعِیهَا لِنَفْسِهِ دُونَ خِیَرَتِی فَأَبَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ الْجِبَالُ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنِ ادِّعَاءِ مَنْزِلَتِهَا وَ تَمَنِّی مَحَلِّهَا مِنْ عَظَمَةِ رَبِّهَا

[3] . ظاهرا برخی با توجه به اینکه در دو مورد، قرآن کریم از تعبیر «عذاب خُلد» استفاده کرده (یونس/52، سجده/14) گفته‌اند عذاب چون از ماده «عذب» است و عذب به معنای گواراست پس این عذاب کم‌کم بر آنها گوارا می‌شود! جدای از اینکه چنین معنا کردنهایی بیشتر مصداق تفسیر به رای است (یعنی چون رایی را دارد سعی می‌کند قرآن را بر آن تحمیل کند) بسیاری از آیات دیگر درباره جاودانگی عذابها از کلمه عذاب استفاده نکرده است و آیه محل بحث هم بخوبی این مدعا را رد می‌کند که آنها هیچگاه از غم خارج نمی‌شوند و وقتی به این غم برگردانده می‌شود، بدانها گفته می‌شود «عذاب» سوزان را بچشید. پس عذاب همچنان عذاب و سوزان و همراه با غم خواهد بود، نه امری گوارا و لذت‌بخش.

 


پنج شنبه 95 بهمن 28 , ساعت 11:0 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

326) سوره حج (22) آیه 21 

وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدیدٍ

ترجمه

و نصیبشان گرزهایی از آهن است؛

نکات ترجمه

«مَقامِع»

از ماده «قمع» است که به معنای «کتک زدنی که با خوار و ذلیل کردن همراه باشد» به کار می‌رود. [تعبیر «قلع و قمع کردن» که در زبان فارسی نیز رایج شده، به معنای «برکندن و کوبیدن» است.]

«مَقامِع» جمعِ «مِقمَع» است که اسم آلت می‌باشد: ابزاری است برای کوبیدن و خوار و ذلیل کردن (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص321)، که اگرچه برخی آن را همان «شلاق» (السوط) دانسته‌اند (انوار التنزیل (بیضاوی)، ج4، ص68؛ تفسیر صافی، ج3، ص368) اما با توجه به وصف آن (از آهن بودن) غالبا آن را همان «گُرز» (مجمع‌البیان، ج7،‌ص124) ویا عمود آهنین (تفسیر قمی، ج2، ص80) قلمداد کرده‌اند.

این ماده فقط همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) از رسول خدا ص روایت شده است که درباره آیه «و نصیبشان گرزهایی از آهن است» فرمودند: اگر یکی از گرزها در زمین گذاشته شود و جن و انس جمع شوند نمی‌توانند آن را از زمین بردارند.

مجمع‌البیان، ج7، ص124

روى ابو سعید الخدری قال: قال رسول الله صلى الله علیه و آله: «وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِیدٍ» لو وضع مقمع من حدید فی الأرض ثم اجتمع علیه الثقلان ما اقلوه فی الأرض.

2) از امام صادق ع روایت شده است:

روزی سلمان در کوفه از بازار آهنگران عبور می‌کرد؛ جوانی را دید که فریادی کشید و مردم پیرامونش جمع شدند. به سلمان گفتند: ای اباعبدالله [= کنیه سلمان در میان مسلمانان] ، این جوان دچار صرع شده است، ای کاش چیزی در گوشش بخوانی [که شفا یابد]. سلمان به او نزدیک شد، وقتی جوان او را دید به هوش آمد و گفت: اباعبدالله! مطلب آن گونه که این مردم درباره‌ام می‌گویند، نیست؛ بلکه من از کنار این آهنگران عبور می کردم در حالی که با پتک‌هایشان در حال کوبیدن [بر آهن] بودند؛ به یاد آوردم سخن خداوند عز و جل را که فرمود: «و نصیبشان گرزهایی از آهن است» (حج/21) و از ترس از عقاب خداوند متعال، عقل از سرم پرید.

سلمان او را به برادری خویش برگزید و در دلش شیرینی «محبت فی الله» نسبت به او را راه داد و همواره با او بود تا زمانی که آن جوان مریض شد و سلمان نزدش آمد و بالای سرش نشست در حالی که در شُرُفِ جان دادن بود؛ گفت: ای ملک الموت! با برادرم رفاقت و مدارا کن!

[ملک الموت] گفت: ای اباعبدالله! من با هر مومنی رفیقم.

الأمالی (للمفید)، ص136

قَالَ أَخْبَرَنِی أَبُو الْقَاسِمِ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

مَرَّ سَلْمَانُ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ عَلَى الْحَدَّادِینَ بِالْکُوفَةِ فَرَأَى شَابّاً صَعِقَ وَ النَّاسُ قَدِ اجْتَمَعُوا حَوْلَهُ فَقَالُوا لَهُ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ هَذَا الشَّابُّ قَدْ صُرِعَ فَلَوْ قَرَأْتَ فِی أُذُنِهِ قَالَ فَدَنَا مِنْهُ سَلْمَانُ فَلَمَّا رَآهُ الشَّابُّ أَفَاقَ وَ قَالَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ لَیْسَ بِی مَا یَقُولُ هَؤُلَاءِ الْقَوْمُ وَ لَکِنِّی مَرَرْتُ بِهَؤُلَاءِ الْحَدَّادِینَ وَ هُمْ یَضْرِبُونَ بِالْمِرْزَبَاتِ فَذَکَرْتُ قَوْلَهُ تَعَالَى «وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدِیدٍ» فَذَهَبَ عَقْلِی خَوْفاً مِنْ عِقَابِ اللَّهِ تَعَالَى فَاتَّخَذَهُ سَلْمَانُ أَخاً وَ دَخَلَ قَلْبَهُ حَلَاوَةُ مَحَبَّتِهِ فِی اللَّهِ تَعَالَى فَلَمْ یَزَلْ مَعَهُ حَتَّى مَرِضَ الشَّابُّ فَجَاءَهُ سَلْمَانُ فَجَلَسَ عِنْدَ رَأْسِهِ وَ هُوَ یَجُودُ بِنَفْسِهِ فَقَالَ یَا مَلَکَ الْمَوْتِ ارْفُقْ بِأَخِی

فَقَالَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنِّی بِکُلِّ مُؤْمِنٍ رَفِیقٌ.

3) از امام باقر ع روایتی طولانی نقل شده است که وضعیت کافر حقیقی از لحظه مرگ تا عالم قبر و ورود در محشر و نهایتا ورود در جهنم را توضیح می‌دهند. بدینجا می‌رسند که:

... سپس ضربه‌ای بر سرش زده می‌شود که [به اندازه] هفتاد هزار سال سقوط می‌کند تا به چشمه‌ای می‌رسد که بدان «آنیة» گویند، خداوند متعال می‌فرماید: «‌از چشمه آنیة می‌نوشد» (غاشیه/5) و آن چشمه‌ای است که حرارت و توان پختن‌اش به نهایت رسیده است و خداوند از وقتی که جهنم را آفریده، در آتش آن دمیده است؛ هر وادی‌ای از وادی‌های آتش، به خواب می‌رود ولی این چشمه از شدت حرارتش نمی‌خوابد؛ فرشتگان می‌گویند: ای جماعت شقاوت‌پیشه، نزدیک آیید و از این بنوشید؛ و چون از آن روی گردانند، فرشتگان با گرزها بر آنان زنند و بدانان گفته شود: «آتش سوزان را بچشید؛ این به سبب آن چیزی است که خودتان از پیش فرستادید و خداوند اصلا به بندگان ظلم نمی‌کند.» (انفال/50-51) سپس جامی از آهن می‌آورند که در آن جرعه‌ای از چشمه «آنیة» است پس چون [آن جام] بدانها نزدیک شود لبهایشان چروکیده و منقبض می‌شود و گوشت صورت‌شان از هم باز و پراکنده می‌گردد؛ و چون از آن بنوشند و در درونشان قرار گیرد، «با آن، آنچه در اندرون‌شان است و پوست‌ها، گداخته می‌گردد» (حج/20) سپس بر سرش ضربه‌ای زنند که هفتاد هزار سال سقوط کند، تا در «سعیر» (= آتش شعله‌ور) قرار گیرد، پس چون در آن قرار گیرد، صورتهایشان شعله‌ور گردد؛ آنگاه است که چشمانشان از شدت دمیدن آن، پوشیده شود؛ سپس ...

[تذکر: اگر باور این عذابها برایتان سخت است، مطلب ارائه شده در (جلسه325، تدبر1) را مطالعه کنید.]

الإختصاص، ص363

سَعِیدُ بْنُ جَنَاحٍ قَالَ حَدَّثَنِی عَوْفُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْأَزْدِیُّ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

إِذَا أَرَادَ اللَّهُ قَبْضَ رُوحِ الْکَافِر...

 ثُمَّ یَضْرِبُ عَلَى رَأْسِهِ ضَرْبَةً فَیَهْوِی سَبْعِینَ أَلْفَ عَامٍ حَتَّى یَنْتَهِیَ إِلَى عَیْنٍ یُقَالُ لَهَا آنِیَةٌ یَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى تُسْقى‏ مِنْ عَیْنٍ آنِیَةٍ وَ هِیَ عَیْنٌ یَنْتَهِی حَرُّهَا وَ طَبْخُهَا وَ أُوقِدَ عَلَیْهَا مُذْ خَلَقَ اللَّهُ جَهَنَّمَ کُلُّ أَوْدِیَةِ النَّارِ تَنَامُ وَ تِلْکَ الْعَیْنُ لَا تَنَامُ مِنْ حَرِّهَا وَ تَقُولُ الْمَلَائِکَةُ یَا مَعْشَرَ الْأَشْقِیَاءِ ادْنُوا فَاشْرَبُوا مِنْهَا فَإِذَا أَعْرَضُوا عَنْهَا ضَرَبَتْهُمُ الْمَلَائِکَةُ بِالْمَقَامِعِ وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِیقِ ذلِکَ بِما قَدَّمَتْ أَیْدِیکُمْ وَ أَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ قَالَ ثُمَّ یُؤْتَوْنَ بِکَأْسٍ مِنْ حَدِیدٍ فِیهِ شَرْبَةٌ مِنْ عَیْنٍ آنِیَةٍ فَإِذَا أُدْنِیَ مِنْهُمْ تَقَلَّصَتْ شِفَاهُهُمْ وَ انْتَثَرَتْ لُحُومُ وُجُوهِهِمْ فَإِذَا شَرِبُوا مِنْهَا وَ صَارَ فِی أَجْوَافِهِمْ یُصْهَرُ بِهِ ما فِی بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ ثُمَّ یُضْرَبُ عَلَى رَأْسِهِ ضَرْبَةٌ فَیَهْوِی سَبْعِینَ أَلْفَ عَامٍ حَتَّى یُوَاقِعَ السَّعِیرَ فَإِذَا وَاقَعَهَا سُعِّرَتْ فِی وُجُوهِهِمْ فَعِنْدَ ذَلِکَ غُشِیَتْ أَبْصَارُهُمْ مِنْ نَفْحِهَا ثُم‏ ...

تدبر

1) «وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدیدٍ»

گرز آهنین علی القاعده برای کوبیدن است.

و ‎ اگر با چنین گرزی برسر کسی بکوبند چه خواهد شد؟!

اما چرا چنین عذابی؟

الف. قیامت عرصه جلوه حق و نیست و نابود شدن باطلهاست. کسی که تمام وجودش را باطل فراگرفته چاره ای برایش نمی ماند جز آنکه وجودش را در هم بکوبند.

ب. در نکات ترجمه بیان شد که قمع ضربه ای است که شخص را خوار و ذلیل می کند. کافر که در مقابل خدا گردن فرازی می کند در حقیقت این تکبرش نشان دهنده شدت ذلت و خواری اوست و لذا برای خود مقامعی آماده کرده است.

ج. ...

 

نکته زیر را چون مطمئنن نبودم در کانال نگذاشتم

2) «وَ لَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدیدٍ»

برخی گفته اند «مقمع» آن چکشی است که فیلبان بر سر فیل می کوبد تا او را تحت کنترل درآورد (الجامع لاحکام القرآن (قرطبی) ج13، ص27)

بدین سان شاید آیه اشاره ای است به شدت سرکشی آنها در دنیا، که حقیقتش نه آزادی، بلکه اسارتی تحقیرآمیز بوده است.

 یعنی کسی که عمری به خیال خود آزاد بود و نفس سرکش وی او را هرجا می برد، الان می فهمد که حقیقتا آن وضعیتی که داشته آزادی نبوده، بلکه وجودش و همه امکانات عظیمش همچون فیلی بوده است که علیرغم توانایی عظیمش، تحت چکش یک عامل بیرونی، بی‌آنکه اراده خودش نقشی داشته باشد، به این سو و آن سو رانده می‌شود.

 


چهارشنبه 95 بهمن 27 , ساعت 10:14 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

325) سوره حج (22) آیه 20

یُصْهَرُ بِهِ ما فی‏ بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ

ترجمه

[به طوری که] با آن آنچه در اندرون‌شان است و پوست‌ها گداخته می‌گردد.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«یُصْهَرُ» فعل مضارع مجهول از ماده «صهر» است که این ماده در دو معنا به کار می‌رود: یکی به معنای خویشاوندی - غالبا به خویشاوندی‌ای که با ازدواج حاصل شود (اصطلاحا: رابطه سَببی در مقابل رابطه نَسَبی) - و محرمیت ناشی از آن، گفته می‌شود؛ و به طور خاص، به «داماد» «صهر می‌گویند؛ و دوم در معنای ذوب کردن و گداختن در اثر حرارت زیاد به کار می‌رود (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص315؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص494). برخی کاربرد این کلمه در معنای دوم را برگرفته از زبان عبری دانسته‌اند (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص292).

این ماده در قرآن کریم، در معنای اول فقط در آیه «وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً» (فرقان/54)؛ و در معنای دوم، فقط در آیه حاضر به کار رفته است.

«یُصْهَرُ بِهِ» غالبا مرجع ضمیر «ه» را «حمیم: آب جوشان» در آیه قبل دانسته‌اند؛ اما می‌توان این ضمیر را به کل مطلب آیه قبل ارجاع داد یعنی هم «ثیاب من نار: لباس آتشین» و هم «حمیم» است که آنها را می‌گدازد؛ آنگاه بقیه عبارت آیه را چه‌بسا بتوان مصداق لف و نشر مشوش دانست؛ یعنی لباس آتشین، که دور شخص را احاطه کرده، پوست‌ها را می‌گدازد و آب جوشان که از بالا بر سرش می‌ریزد وارد بدنش شده و درونش را می‌سوزاند.

حدیث

1) از امیرالمومنین ع روایت طولانی درباره اموری که پیامبر اکرم ص از آنها نهی فرموده‌اند، نقل شده است. در فرازی از آن آمده است:

... و رسول خدا ص نهی کرد از خرید و فروش شراب و ساقی‌گریِ آن را؛ و فرمود: خداوند لعنت کرد شراب را و شراب‌ساز را و کسی که انگور را برای شراب می‌کارد و کسی که آن را می‌نوشد، و کسی که ساقی شراب است و فروشنده‌اش را و خریدارش را و کسی که از طریق آن ارتزاق می‌کند و کسی که آن را می‌آورد و کسی که به سوی آورده می‌شود؛ و فرمود کسی که آن را بنوشد تا چهل روز نمازش قبول نمی‌شود، و اگر بمیرد و چیزی از آن در شکمش مانده باشد بر خداست که به او از طینت خبال بنوشاند، و آن چرک اهل جهنم است و چیزی است که از بدن زناکاران خارج می‌شود و در دیگهای جهنم جمع گردد و اهل آتش از آن بنوشند، پس «با آن آنچه در اندرون‌شان است و پوست‌ها گداخته می‌گردد.»

الأمالی( للصدوق)، ص425؛ مکارم الأخلاق (للطبرسی)، ص426

حَدَّثَنَا الشَّیْخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا حَمْزَةُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ زَیْدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى الْأَبْهَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ زَکَرِیَّا الْجَوْهَرِیُّ الْغَلَابِیُّ الْبَصْرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا شُعَیْبُ بْنُ وَاقِدٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ زَیْدٍ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قَالَ: نَهَى رَسُولُ اللَّهِ ص عَنِ ...

وَ نَهَى عَنْ بَیْعِ الْخَمْرِ وَ أَنْ تُشْتَرَى الْخَمْرُ وَ أَنْ تُسْقَى الْخَمْرُ وَ قَالَ لَعَنَ اللَّهُ الْخَمْرَ وَ عَاصِرَهَا وَ غَارِسَهَا وَ شَارِبَهَا وَ سَاقِیَهَا وَ بَائِعَهَا وَ مُشْتَرِیَهَا وَ آکِلَ ثَمَنِهَا وَ حَامِلَهَا وَ الْمَحْمُولَةَ إِلَیْهِ وَ قَالَ مَنْ شَرِبَهَا لَمْ تُقْبَلْ لَهُ صَلَاةٌ أَرْبَعِینَ یَوْماً وَ إِنْ مَاتَ وَ فِی بَطْنِهِ شَیْ‏ءٌ مِنْ ذَلِکَ کَانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ أَنْ یَسْقِیَهُ مِنْ طِینَةِ خَبَالٍ وَ هُوَ صَدِیدُ أَهْلِ النَّارِ وَ مَا یَخْرُجُ مِنْ فُرُوجِ الزُّنَاةِ فَیَجْتَمِعُ ذَلِکَ فِی قُدُورِ جَهَنَّمَ فَیَشْرَبُهَا أَهْلُ النَّارِ فَـ«یُصْهَرُ بِهِ ما فِی بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ».

2) از امام سجاد ع از امیرالمومنین ع روایت شده است:

گاه می‌شد که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ما را [از عذاب جهنم و قهر خدا] می‌ترساند و می‌فرمود:

به کسی که جان محمد ص در دست اوست سوگند، اگر قطره‌ای از «زقوم» (واقعه/52) بر کوههای زمین بچکد تا اعماق زمین‌های هفت‌گانه فرو می‌رود و طاقتش را ندارد، پس چگونه خواهد بود حال کسی که این طعامش است؟

و اگر قطره‌ای از «غسلین» (حاقه/36) یا از «صدید» (ابراهیم/16) بر کوههای زمین بچکد تا اعماق زمین‌های هفت‌گانه فرو رود و طاقتش را ندارد، پس چگونه خواهد بود حال کسی که این نوشیدنی‌اش است؟

و اگر یکی از گُرزهایی که خداوند در کتابش از آنها سخن گفته (حج/21) بر روی کوههای زمین قرار داده شود، تا اعماق زمین‌های هفت‌گانه فرو رود و طاقتش را ندارد، پس چگونه خواهد بود حال کسی که با این در آتش بر سرش کوبیده شود؟

الدروع الواقیة، (سید بن طاوس) ص274

قَالَ أَبُو مُحَمَّدٍ جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ الْقُمِّیُّ فِی کِتَابِ زُهْدِ النَّبِیِّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، فِیمَا رَوَاهُ عَنْ عَمْرِو بْنِ خَالِدٍ، عَنْ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ جَدِّهِ، عَنْ عَلِیٍّ عَلَیْهِ السَّلَامُ قَالَ:

رُبَّمَا خَوَّفَنَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ‏ وَ آلِهِ فَیَقُولُ: «وَ الَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ لَوْ أَنَّ قَطْرَةً مِنَ الزَّقُّومِ قَطَرَتْ عَلَى جِبَالِ الْأَرْضِ لَسَاخَتْ أَسْفَلَ سَبْعِ أَرَضِینَ وَ لَمَا أَطَاقَتْهُ، فَکَیْفَ بِمَنْ هُوَ طَعَامُهُ؟!

وَ لَوْ أَنَّ قَطْرَةً مِنَ الْغِسْلِینِ أَوْ مِنَ الصَّدِیدِ قَطَرَتْ عَلَى جِبَالِ الْأَرْضِ لَسَاخَتْ أَسْفَلَ سَبْعِ أَرَضِینَ وَ لَمَا أَطَاقَتْهُ، فَکَیْفَ بِمَنْ هُوَ شَرَابُهُ؟!

وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَوْ أَنَّ مِقْمَاعاً وَاحِداً مِمَّا ذَکَرَهُ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ وُضِعَ عَلَى جِبَالِ الْأَرْضِ لَسَاخَتْ إِلَى أَسْفَلِ سَبْعِ أَرَضِینَ وَ لَمَا أَطَاقَتْهُ، فَکَیْفَ بِمَنْ یُقْمَعُ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِی النَّارِ؟»

3) از سعید بن جبیر (از تابعین، و از اصحاب خاص امام سجاد ع) در کتب اهل سنت نقل شده است:

هنگامی که اهل آتش گرسنه شوند،‌ به درخت زقوم پناه می‌برند و از آن می‌خورند، پس پوست صورتهایشان کنده می‌شود [و به درخت می‌چسبد] به طوری که اگر کسی از مقابل آنها عبور کند که آنها را می‌شناسد،  پوست صورت‌هایشان را در آن [درخت] خواهد شناخت؛ سپس عطش بر آنان هجوم می‌آورد، پس استغاثه سر می‌دهند، و با آبی همچون مُهل [فلز مذاب] به فریادشان می‌رسند، و آن چیزی است که به نهایت درجه حرارتش رسیده است؛ پس چون آن را به دهانهایشان نزدیک کنند، از شدت حرارتش گوشت صورتهایشان که پوستش ریخته بود، آب می‌شود و «گداخته می‌گردد با آن آنچه در اندرون‌شان است» (حج/20) به راه می‌افتند در حالی که امعاء و احشاءشان در حال کنده شدن است «و پوست‌هایشان» (حج/20)؛ سپس آنها را با «گرزهایی از آهن» (حج/21) می‌زنند، پس هر عضوی بر جای خود سقوط می‌کند و اینجاست که فریاد «وای هلاک شدم» سر می‌دهند.

توجه: در کتب اهل سنت، اینکه سعید بن جبیر، از چه کسی این مطالب را نقل کرده، سخنی نیست؛ اما با توجه به جایگاه او نزد امام سجاد ع واضح است که این کلمات از خودش نیست.

جامع البیان (ابن جریر طبری)، ج‏17، ص10 (چاپ قاهره: ج16، ص498)

حَدَّثَنَا ابْنُ حُمَیْدٍ، قَالَ: ثنا یَعْقُوبُ، عَنْ جَعْفَرٍ، وَهَارُونَ بْنِ عَنْتَرَةَ، عَنْ سَعِیدِ بْنِ جُبَیْرٍ، قَالَ: إِذَا جَاعَ أَهْلُ النَّارِ، اسْتَغَاثُوا بِشَجَرَةِ الزَّقُّومِ، فَیَأْکُلُونَ مِنْهَا، فَاخْتَلَسَتْ جُلُودَ وُجُوهِهِمْ، فَلَوْ أَنَّ مَارًّا مَرَّ بِهِمْ یَعْرِفُهُمْ، یَعْرِفُ جُلُودَ وُجُوهِهِمْ فِیهَا، ثُمَّ یُصَبُّ عَلَیْهِمُ الْعَطَشُ، فَیَسْتَغِیثُونَ، فَیُغَاثُونَ بِمَاءٍ کَالْمُهْلِ، وَهُوَ الَّذِی قَدِ انْتَهَى حَرُّهُ، فَإِذَا أَدْنَوْهُ مِنْ أَفْوَاهِهِمُ انْشَوَى مِنْ حَرِّهِ لُحُومُ وُجُوهِهِمُ الَّتِی قَدْ سَقَطَتْ عَنْهَا الْجُلُودُ، وَ «یُصْهَرُ بِهِ مَا فِی بُطُونِهِمْ» یمشون وأَمْعَاؤهُمْ تَسَّاقَطُ وجُلُودُهُمْ، ثُمَّ یُضْرَبُونَ بِمَقَامِعَ مِنْ حَدِیدٍ، فَیَسْقُطُ کُلُّ عُضْو عَلَى حیالِهِ، یَدْعُونَ بِالْوَیْلِ وَالثُّبُورِ.[1]

تدبر

1) «یُصْهَرُ بِهِ ما فی‏ بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ»

وقتی بر تن کسانی که کفر ورزیدند لباسی از آتش می‌پوشانند و بر سرشان آبی جوشان می‌ریزند، آنچه در اندرون‌شان است و نیز پوست‌هایی که محافظ روی بدن است، گداخته و ذوب می‌گردد.

تاملی درباره عذاب‌های جهنم

برخی به خیال خود گمان می‌کنند که معرفی خداوند به عنوان خدای رحمان، در گروی انکار عذاب و هرگونه سخت‌گیری از جانب اوست؛ و با انواع توجیهات سست، منکر عذابهای اخروی می‌شوند؛ در حالی که آیات مختلف قرآن کریم، همان گونه که تردیدی درباره وجود بهشت و نعمتهای فراوان آن باقی نمی‌گذارد، هر گونه تردید درباره عذابهای سخت و شدید آخرت را نیز، برای هر که کلام خدا را باور دارد، از بین می‌برد؛

و جالب اینجاست که در منطق قرآن کریم، آنان که ملکوت عالم را دیده‌اند (انعام/75)، فهمیده‌اند که این عذابها نه تنها منافاتی با رحمانیت خدا ندارد، بلکه دقیقا ناشی از رحمانیت اوست؛ چنانکه حضرت ابراهیم ع به آذر گفت: (یا أَبَت‏ إِنِّی أَخافُ أَنْ یَمَسَّکَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمن‏: پدرجان! واقعا من می‌ترسم که عذابی از جانب رحمان به تو برسد؛ مریم/45)

کسانی که این را درک نمی‌کنند، انسان و پیچیدگی‌ها و عظمت‌های وجود او را درک نکرده‌اند:

بحث تخصصی انسان‌شناسی

انسان موجودی است که ظرفیت آن را دارد که تا مقام خلیفة‌اللهی بالا رود و مسجود همه فرشتگان قرار گیرد. اما برای رسیدن به این مقام، به او اختیار داده شده است؛ که البته اقتضای مختار بودن این است که بتواند از این اختیارش سوءاستفاده هم بکند؛ و اگر سوء استفاده کند، می‌تواند تمام آن ظرفیت عظیم و بی‌نهایت را در مسیر بدی و پلیدی پیش ببرد تا حدی که از ابلیس هم گذر کند (چنانکه بر اساس برخی روایات، در جهنم کسانی هستند که عذابشان از ابلیس هم شدیدتر است.)

اگر توجه کنیم که آخرت، باطن دنیاست؛ و توجه کنیم که ظرفیت انسان چقدر عظیم است، و کسانی هستند که این ظرفیت را در مسیر شر و بدی به پیش می‌برند، باور به واقعیت داشتن این عذابهای شدید، دشوار نخواهد بود.

واقعا گمان می‌کنید آن کس که براحتی حاضر می‌شود تنها با یک دستور خود (دستور بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی) ظرف چند دقیقه صدهاهزار نفر را بکشد و تا سالهای متمادی نسلهای بعدی را دچار انواع مرضها کند، و در عین حال، به این کارش افتخار کند و به خلبانی که این بمب را انداخته جایزه دهد، چه اندازه پلیدی در وجودش ذخیره شده است؟ یا شکنجه‌گری که هزاران نفر را با انواع شکنجه‌های باورنکردنی آزار می‌دهد و از این کارش لذت می‌برد، باطن عملش چیست؟

البته اینها مثالهایی از عرصه رفتارهای برخی انسان‌هاست. اگر توجه کنیم که رفتارها از صفات و ملکات اخلاقی ریشه می‌گیرند؛ و صفات و ملکات، از شاکله وجودی انسان؛ که این شاکله وجودی، بیش و پیش از هرچیز، توسط باورهای عمیق وی (که از آن به ایمان و کفر تعبیر می‌شود) ‌رقم می‌خورد، می‌توانیم بفهمیم که کسی که حقیقتا «کافر» است، چه اندازه پلیدی در وجود خود انباشت کرده است.

(توجه شود کافری که در قرآن وعده عذابش قطعی است، غیر از کافر شناسنامه‌ای است؛ همان گونه که مومنی هم که بهشتی است، غیر از مومن شناسنامه‌ای است)

2) «یُصْهَرُ بِهِ ما فی‏ بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ»

دو تعبیر «ما فی‏ بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ» یک ظاهر اولیه دارد که همان امعاء و احشاء بدن از سویی، و پوست بدن، از سوی دیگر است (مجمع‌البیان، ج7، ص124؛ المیزان، ج14،‌ص361)؛ اما علاوه بر آن، می‌تواند اشاره به معانی عمیق‌تری هم داشته باشد، از جمله:

الف. باطن محل ظهور افکار و عقاید فاسدشان بوده و ظاهر محل بروز اعمال ناشایسته‌شان (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص292)

ب. شاید باطن، باورها و کارهای زشتی است که مخفی می‌کردند؛ و ظاهر، باورها و کارهای زشتی که آشکارا نشان می‌دادند.

ج. در برخی آیات مربوط به قیامت (فصلت/20-21) برخی احتمال داده‌اند که «جلود»، نه به معنای پوست‌ها، بلکه کنایه از اندام‌های جنسی است که برای رعایت ادب در کلام چنین تعبیر شده است (المیزان، ج17، ص379). اگر آن معنا درست باشد، آنگاه این احتمال در این آیه هم مطرح می‌شود، یعنی چه‌بسا بطن (شکم) و جلد (اندام جنسی) اشاره باشد به دو عضو بدن که بسیاری از گناهان، به این دو مربوط می‌شود. (مال حرام و روابط نامشروع)

د. ...

3) «یُصْهَرُ بِهِ ما فی‏ بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ»

در مورد ظاهرشان، از گداختن خود «پوست‌ها» سخن گفت، اما در مورد باطن‌شان، از «آنچه در باطنشان است» سخن گفت. چرا؟

الف. چه بسا می‌خواهد بفرماید در مورد ظاهرشان، خود آن ظاهری را که برای خود درست کرده بودند می‌گُدازیم و نیست و نابود می‌کنیم؛ اما باطن‌شان، آن حقیقت نهایی‌شان است که سوختنی نیست، بلکه آن امور باطلی که در باطن خود مخفی کرده بودند، می‌سوزد.

ب. پوست و جلد، مهمترین عامل حفظ آن چیزی است که در درون است: شاید اشاره است که خود پوست ذوب می‌شود و از بین می‌رود و وقتی محافظی برای آنچه در درون بود، نماند، آنچه در درون است هم می‌گدازد.[2]

ج. ...



[1] . و قد روى ان الله تعالى یجوعهم حتى ینسوا عذاب النار من شدة الجوع، فیصرخون الى مالک فیحملهم الى تلک الشجرة و فیهم أبو جهل فیأکلون منها فتغلى بطونهم کغلى الحمیم، فیسقون شربة من الماء الحار الذی بلغ نهایته فی الحرارة، فاذا قربوها من وجوههم شوت وجوههم، فذلک قوله، «یَشْوِی الْوُجُوهَ» فاذا وصل الى بطونهم صهر ما فی بطونهم کما قال سبحانه «یُصْهَرُ بِهِ ما فِی بُطُونِهِمْ وَ الْجُلُودُ» (مجمع البیان، ج8، ص697)

حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ، أَخْبَرَنَا عَاصِمُ بْنُ یُوسُفَ، حَدَّثَنَا قُطْبَةُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِیزِ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ شِمْرِ بْنِ عَطِیَّةَ، عَنْ شَهْرِ بْنِ حَوْشَبٍ، عَنْ أُمِّ الدَّرْدَاءِ، عَنْ أَبِی الدَّرْدَاءِ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: یُلْقَى عَلَى أَهْلِ النَّارِ الْجُوعُ فَیَعْدِلُ مَا هُمْ فِیهِ مِنَ الْعَذَابِ فَیَسْتَغِیثُونَ فَیُغَاثُونَ بِطَعَامٍ مِنْ ضَرِیعٍ لَا یُسْمِنُ وَلَا یُغْنِی مِنْ جُوعٍ، فَیَسْتَغِیثُونَ بِالطَّعَامِ فَیُغَاثُونَ بِطَعَامٍ ذِی غُصَّةٍ فَیَذْکُرُونَ أَنَّهُمْ کَانُوا یُجِیزُونَ الْغَصَصَ فِی الدُّنْیَا بِالشَّرَابِ، فَیَسْتَغِیثُونَ بِالشَّرَابِ فَیُرْفَعُ إِلَیْهِمُ الْحَمِیمُ بِکَلَالِیبِ الْحَدِیدِ، فَإِذَا دَنَتْ مِنْ وُجُوهِهِمْ شَوَتْ وُجُوهَهُمْ، فَإِذَا دَخَلَتْ بُطُونَهُمْ قَطَّعَتْ مَا فِی بُطُونِهِمْ (جامع ترمذی، ج2، ص659)

[2] . البته این برداشت اندکی بعید است زیرا اگر چنین برداشتی مد نظر بود شاید بهتر بود ابتدا «الجلود» می‌آمد، بعدا «ما فی بطونهم»؛ مگر اینکه بگوییم اول آن نهایت کار را گفت و بعدش دارد دارد علتش را توضیح می‌دهد که چون آن پوست هم ذوب شده بود، این امور در باطن ذوب شد.

 


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ