سفارش تبلیغ
صبا ویژن

1037) سوره واقعه (56) آیه 70 لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1037) سوره واقعه (56) آیه 70

لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْ لا تَشْکُرُونَ

28 محرم 1441

ترجمه

اگر می‌خواستیم آن را شور و تلخ می‌کردیم، پس چرا شکرگزار نیستید.

اختلاف قرائت

لَوْ نَشاءُ[1]
جَعَلْناهُ[2]

نکات ادبی

أُجاجاً

قبلا بیان شد که ماده «أجج» در اصل بر شدت و حدت دلالت دارد؛ که بویژه در مورد شدت در شوری و داغی به کار می‌رود.

جلسه 712 http://yekaye.ir/al-fater-35-12/

برخی این را به عنوان دو دیدگاه درباره این کلمه مطرح کرده و گفته‌اند که از نظر برخی  «أجاج» آبی است که بشدت تلخ باشد؛ ‌و از نظر برخی دیگر آبی است که بشدت شور باشد. (التبیان فى تفسیر القرآن، ج‏9، ص506[3])

لَوْ لا

در بحث از آیه 57 همین سوره درباره حرف «لو» به تفصیل توضیح داده شد و بیان شد که ترکیب «لو لا» وقتی که بر جمله اسمیه وارد شود دلالت بر شرط دارد؛ اما وقتی بر فعل وارد شود، دیگر در معنای شرط نیست؛ ‌بلکه برای تشویق یا توبیخ است، شبیه حرف «ألا»؛ یعنی:

- یا دلالت بر تحضیض (تشویق) دارند که در این صورت فعل باید مضارع باشد: «لَوْ لا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُون‏» (نمل/46) «لَوْ ما تَأْتینا بِالْمَلائِکَةِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقین‏» (حجر/7)؛ ویا اگر لفظش ماضی است در تاویل مضارع به کار رفته باشد؛ مانند: «لَوْ لا أَخَّرْتَنی‏ إِلى‏ أَجَلٍ قَریبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصَّالِحین‏» (منافقون/10) «نَحْنُ خَلَقْناکُمْ فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ» (واقعه/57)

- یا دلالت بر تندیم (پشیمان کردن) و توبیخ دارد؛ که در این صورت با فعل ماضی می‌آید: «فَلَوْ لا کانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إیمانُها إِلاَّ قَوْمَ یُونُسَ» (یونس/98)

- که البته گاه این تشویق و یا توبیخ در واقع یک نحوه معنای استفهام انکاری یا امتناع دارد؛ که در این موارد دیگر نمی‌توان «ألا» را جایگزین آنها کرد؛ مثلا: «وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَک‏»

جلسه 1024 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-57/

تَشْکُرُونَ

درباره اینکه اصل ماده «شکر»[4] بر چه چیزی دلالت می‌کند اختلاف است. ابن فارس چهار اصل مستقل برای این ماده قائل شده‌ که گویی نمی‌توان آنها را به هم برگرداند:

اولین معنا که رایجترین معنای این ماده است و در قرآن کریم هم ظاهرا فقط همین معنا به کار رفته، همان تشکر کردن و مدح کردن در برابر کسی که لطفی در حق انسان می‌کند؛ و گفته‌اند حقیقت این شکر، آن است که شخص به امر کم رضایت دهد چنانکه «فرس شکور» به اسبی گویند که با علف مختصری سیر و فربه شود؛

معنای دوم پر و زیاد شدن در چیزی است؛ چنانکه در مورد شتری که با چریدن در چراگاهی پُرو پیمان شود «شَکِرَة» گویند و یا وقتی درختی ثمر فراوان دهد می‌گویند «شَکِرَت الشّجرةُ».

معنای سوم در خصوص شاخه هاى کوچکى که از بیخ درخت سبز شود «الشَّکیر» گویند؛

و معنای چهارم ناظر به نکاح است؛ و گفته شده که کلمه «شَکْر» برای اشاره به اندام جنسی زنان به کار می‌رود. (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص208[5])

برخی در عین اینکه توجیهی برای دو معنای اخیر ندارند، سعی کرده‌اند معنای اول و دوم را به هم برگردانند؛‌ یعنی گفته‌اند «شُکر» شناخت نعمت و اظهار نمودن آن با انتساب آن به نعمت دهنده، و نقطه مقابل «کفر» است که نسیان نعمت و پوشاندن آن است [که منظور، نه شناخت ذهنی محض، بلکه شناختی است که انسان متناسب با آن عمل کند که شاید تعبیر «قدرشناسی» برای این نوع شناخت مناسب‌تر باشد]؛ و چهارپای «شکور» (اسب یا شتر شکور) ‌چارپایی است که با فربه شدن خود نشان می‌دهد که صاحبش چقدر به وی رسیدگی کرده؛ و از آن سو می‌توان گفت که اصل شکر به معنای امتلاء و پر شدن است، چنانکه «ناقة شَکِرَةٌ»  به معنای شتری است که پستانش پر از شیر باشد؛ و آنگاه «شُکر» به معنای پر از ذکر منعم بودن خواهد بود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص461[6]؛ کتاب العین، ج5، ص292-293[7]) و این دو قول (یعنی اصل قرار دادن تشکر یا پر شدن) مبنای دیگران قرار گرفته است؛‌ با این تفاوت که برخی می‌خواهند هرچهار معنای را به یکی از این دو برگردانند؛‌

چنانکه برخی شکر را همین اظهار تقدیر و تشکر در قبال نعمتی که از جانب منعم رسیده می‌داند و آن را نقطه مقابل کفر معرفی کرده، و تذکر داده که شکر اعم از تشکر زبانی و عملی است و مدعی است که پر شدن و نکاح و جوانه‌های کنار درخت همه مصادیقی از شکر عملی هستند یعنی با زبان حال از وجود نعمتی خبر می‌دهند. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص99-100[8]؛ الفروق فی اللغة، ص40[9])

در مقابل، حسن جبل معنای محوری این ماده را پر شدن درون چیزی به نحوی دلپسند و آشکار شدن این امر در ظاهر وی دانسته؛ و تشکر کردن را هم نمودی از پر شدن نفس انسان از رضایت دانسته است و در تفاوت معنای «شکر» و «رضا» معتقد است که در معنای شکر علاوه بر رضایت، اظهار این رضایت هم نهفته است. (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ص1161[10])

«شاکر» اسم فاعل از این ماده است و «شکور»‌ صیغه مبالغه، که آن هم در معنای فاعلی به کار می‌رود و هردوی این کلمات هم در مورد انسانها در قبال خداوند (لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرینَ، انعام/63؛ اعراف/189؛ یونس/22؛ إِنَّ فی‏ ذلِکَ لَآیاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ، ابراهیم/5 ، لقمان/31، سبأ/19، شوری/33) و هم در مورد خداوند در قبال انسان (فَإِنَّ اللَّهَ شاکِرٌ عَلیمٌ؛ بقره/158؛ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَکُورٌ، شوری/23؛ وَ اللَّهُ شَکُورٌ حَلیمٌ، تغابن/17) به کار رفته است که درباره کاربردش در مورد خداوند گفته‌اند ناظر به پاداشی است که خداوند در مقابل کارهای بندگان به آنها می‌دهد (مفردات ألفاظ القرآن، ص462) یعنی شکر خداوند همین است که به اعمال اندک بندگانش راضی می‌شود و پاداش آنان را مضاعف می‌گرداند ویا همان مغفرت او نسبت بدانهاست (النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج‏2، ص493[11]).

فعل «شکر» متعدی دو مفعولی است؛ که یک مفعولش کسی است که شکر نسبت به او انجام می‌شود؛ که این مفعول هم به صورت بی‌واسطه (شکرتُک) و هم با حرف «ل» (شکرتُ لک) می‌آید؛ که گفته‌اند کاربرد آن با حرف لام فصیح‌تر است (النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج‏2، ص493[12])؛ و در قرآن کریم در تمام مواردی که این مفعول اظهار شده با حرف لام آمده است؛ مثلا: «أَنِ اشْکُرْ لِلَّهِ وَ مَنْ یَشْکُرْ فَإِنَّما یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ» (لقمان/12) «وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ ... أَنِ اشْکُرْ لی‏ وَ لِوالِدَیْک» (لقمان/14)؛ و مفعول دیگرش آن چیزی است که شکر ناظر و به خاطر آن انجام می‌شود که این همواره به صورت مفعول مستقیم می‌آید: «قالَ رَبِّ أَوْزِعْنی‏ أَنْ أَشْکُرَ نِعْمَتَکَ الَّتی‏ أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلى‏ والِدَیّ» (نمل/19؛ احقاف/15)؛ و البته در بسیاری از موارد هر دو مفعول محذوف است؛ مانند تعبیر «لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُون‏» که 14 بار در قرآن کریم آمده است (و البته یکبار هم «لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ» ابراهیم/37).

شاید به خاطر همین فصیحتر بودنِ آوردن حرف اضافه برای حالت اول و نیاوردن آن برای حالت دوم است که وقتی اسم مفعول از این ماده ساخته می‌شود (مشکور) با اینکه هم می‌تواند ناظر به شخصی باشد که مورد تشکر واقع شده، و هم ناظر به عملی که مورد سپاس واقع می‌شود، اما در کاربردهای قرآنی فقط در معنای دوم به کار رفته است: «کانَ سَعْیُهُمْ مَشْکُوراً» (اسراء/19؛ انسان/22)

ماده «شکر» به کلماتی مانند «حمد» ، «مدح» ، «جزا» و «مکافات» نزدیک است؛

در تفاوت «شکر» و «مدح» [که البته این کلمه در قرآن نیامده است] و «حمد»[13] گفته‌اند: شکر در جایی است که حتما نعمتی داده شده و از آن تشکر شود، اما حمد در غیر آن هم به کار می‌رود؛  زیرا شکر فقط بر افعال است؛ اما حمد هم در مورد افعال و هم در مورد صفات است (النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج2، ص493[14]) و البته هردوی اینها در مورد امور اختیاری است در حالی «مدح» اعم از این دو است یعنی هم در امور اختیاری (مانند بذل و بخشش و علم و ...) و هم در اموری که لزوما شخص در داشتن آنها اختیاری نداشته (مانند چهره زیبا ویا قامت رعنا)به کار می‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص256[15]). اگر بخواهیم دقت بیشتری به خرج دهیم باید گفت که در همه این کلمات تعظیم و احترام و بزرگداشت شخص مد نظر است با این تفاوت که در شکر، این بزرگداشت از باب اعتراف به نعمت است و جز در خصوص نعمت به کار نمی‌رود و از این رو معنی ندارد که کسی از خودش متشکر باشد؛ اما حمد عامتر است و هر حکمتی می‌تواند موجب این بزرگداشت شود؛ و بر همین اساس شاید بتوان گفت شکر بر اساس نعمت است و حمد بر اساس حکمت؛ همچنین، نقطه مقابل حمد، «ذم» (سرزنش و مذمت کردن) است؛ ولی نقطه مقابل شکر، «کفران»[16] و ناسپاسی است؛ و بر همین اساس است که از طرفی کاربرد «حمد» به طور مطلق فقط در مورد خداوند مجاز است (زیرا همه خوبیهای شایسته بزرگداشت تنها در خداست) و از طرف دیگر، در کاربرد شکر برای خود خداوند یک نحوه مجازگویی است زیرا کسی به او نعمتی نداده و در واقع همان که او به شاکرین پاداش می‌دهد موجب اطلاق این کلمه بر خداوند شده است. (الفروق فی اللغة، ص40[17])

تفاوت «شکر» با «جزا»[18] در این است که شکر همواره در برابر نعمت به کار می‌رود و نعمت هم چیزی است که یا مستقیما منفعتی برای شخص داشته باشد یا به منفعتی منجر شود؛ اما جزا هم در مقابل کار خوب و منفعت‌بخش است و هم در مقابل کار مضر و نامطلوب. (الفروق فی اللغة، ص41[19])

و تفاوتش هم با مکافات این است که علاوه بر اینکه مکافات (همانند جزا) هم در مورد مابه‌ازای کارهای خوب به کار می‌رود و هم در مورد مابه‌ازای کارهای بد، اما علاوه بر این در مکافات کفو و یکسان بودن عمل و مابه‌ازای آن موضوعیت دارد در حالی که در شکر نه تنها ضرورت ندارد بلکه غالبا شکر به اندازه نعمتی که به شخص داده شده نیست. (الفروق فی اللغة، ص41[20])

ماده «شکر» و مشتقات آن 75 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) از امام کاظم ع روایت شده است:

همانا نوشیدن آب خنک عمدتا به خاطر لذتش است.

الکافی، ج‏6، ص382

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ قَالَ قَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع:

 إِنَّ شُرْبَ الْمَاءِ الْبَارِدِ أَکْثَرُهُ[21] تَلَذُّذٌ.[22]

 

2) الف. از امام صادق ع روایت شده عده‌ای از متکلمان معروف خدمت پدرشان امام باقر ع رسیدند و از ایشان درباره اینکه حدودی که خداوند برای امور مختلف قرار داده سوال کردند؛‌در فرازی از این گفتگو امام باقر ع درباره حدود و وظایفی که شخص در هنگام نوشیدن آب دارد فرمودند:

... و بگوید «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی سَقَانِی عَذْباً فُرَاتاً وَ لَمْ یَجْعَلْهُ مِلْحاً أُجَاجاً بِذُنُوبِی: حمد خدایی را که مرا با آبی گوارا سیراب کرد و آن را به خاطر گناهانم شور و تلخ قرار نداد.»

المحاسن، ج‏2، ص448 و 578؛ مکارم الأخلاق، ص151

عَنْهُ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ أَبِی سَلَمَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ أَبِی أَتَاهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع یَسْتَأْذِنُ لِعَمْرِو بْنِ عُبَیْدٍ وَ وَاصِلٍ مَوْلَى هُبَیْرَةَ وَ بَشِیرٍ الرَّحَّالِ فَأَذِنَ لَهُمْ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَجَلَسُوا فَقَالُوا یَا بَا جَعْفَرٍ إِنَّ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ حَدّاً یَنْتَهِی إِلَیْهِ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع نَعَمْ إِنَّ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ حَدّاً یَنْتَهِی إِلَیْهِ ...

...[23] وَ یَقُولُ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی سَقَانِی عَذْباً فُرَاتاً وَ لَمْ یَجْعَلْهُ مِلْحاً أُجَاجاً بِذُنُوبِی.

 

در منابع اهل سنت این دعا را امام باقر ع از قول رسول الله ص نقل می‌کند و عبارت آن کلمه «برحمته» هم دارد؛‌یعنی بدین صورت است که:

ب. امام باقر ع فرمود هرگاه رسول الله ص آب می‌نوشید می‌فرمود:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی سَقَانِی عَذْباً فُرَاتاً بِرَحْمَتِهِ وَ لَمْ یَجْعَلْهُ مِلْحاً أُجَاجاً بِذُنُوبِنا: حمد خدایی را که به رحمت خود مرا با آبی گوارا سیراب کرد و آن را به خاطر گناهانمان شور و تلخ قرار نداد.»

الدر المنثور، ج‏6، ص161

أخرج ابن أبی حاتم عن ابی جعفر رضی الله عنه عن النبی صلی الله علیه و [آله و] سلم:

انه کان إذا شرب الماء قال الحمد لله الذی سقانا عذبا فراتا برحمته و لم یجعله ملحا أجاجا بذنوبنا.

 

3) الف. در منابع اهل سنت روایت شده که رسول الله ص فرمودند:

مردم را از مازاد آب و مراتع و آتش منع نکنید که همانا خداوند آنها را قرار داد «مایه بهره‌مندی بیابانگردان» (واقعه/73) و قوتی برای مستضعفان [یا: مایه قوام بهره‌گیرندگان]

الدر المنثور، ج‏6، ص161

و أخرج الطبرانی و ابن مردویه و ابن عساکر عن واثلة بن الأسقع رضی الله عنه قال قال رسول الله صلی الله علیه و [آله و] سلم:

لا تمنعوا عباد الله فضل الماء و لا کلاء و لا نارا فان الله تعالی جعلها «مَتاعاً لِلْمُقْوِینَ» و قوة للمستضعفین؛ - و لفظ ابن عساکر: - و قواما للمستمتعین.

 

حدیثی در منابع شیعی هست که به فهم مراد از حدیث فوق کمک می‌کند:

ب. از امام صادق ع روایت شده است که:

رسول الله در خصوص آبراه‌های درختان نخل چنین قضاوت کرد که مانع بهره‌وری چیزی نشوند؛ و در مورد بادیه‌نشینان ه دستور داد که مازاد آب را [از مسافران] منع نکنند تا بدین وسیله مازاد مراتع را از آنان دریغ کنند [یعنی چاه‌ها را چنان نکنند که کسی نتواند به آب آنها دسترسی داشته باشد؛ تا وقتی افراد امیدشان از دست‌یابی به آب چاه قطع شود عملا مراتع هم در اختیار خودشان باشد]؛ و فرمود: ‌نه ضرر دیدنی باید در کار باشد و نه ضرر رساندن.

الکافی، ج‏5، ص294

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ هِلَالٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

قَضَى رَسُولُ اللَّهِ ص بَیْنَ أَهْلِ الْمَدِینَةِ فِی مَشَارِبِ النَّخْلِ أَنَّهُ لَا یُمْنَعُ نَفْعُ الشَّیْ‏ءِ وَ قَضَى ص بَیْنَ أَهْلِ الْبَادِیَةِ أَنَّهُ لَا یُمْنَعُ فَضْلُ مَاءٍ لِیُمْنَعَ بِهِ فَضْلُ کَلَإٍ؛ وَ قَالَ لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ.

تدبر

1) «لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْ لا تَشْکُرُونَ»

انسان‌ها زمانی بابت نعمتی تشکر می‌کنند که آن نعمت به چشمشان بیاید؛‌ نعمتی که انسان در آن غوطه ور است غالبا مورد غفلت واقع می‌شود؛ اما آیا این رواست؟

این آب گوارایی که خداوند به وسیله ابرها از دریاها به مناطق مختلف جهان ارسال می‌کند و بدون هیچ زحمتی در اختیار همگان قرار می‌دهد، اگر بخواهد می‌تواند آن را شور و تلخ نماید؛ و همه ما را اگر از اصل آن محروم نکند لااقل از لذتش محروم کند. آیا علاوه بر سهولت دسترسی به آب در مناطقی که بسیار از دریا دور است، به لذتی که خداوند در نوشیدن آب گوارا برایمان قرار داده هیچ اندیشیده‌ایم؟

آیا اصلا به این نعمت عظیم که تمام زندگی‌مان بدان بسته است توجه داریم؛ آیا ذره‌ای شکر آن را به جا می‌آوریم؟

تذکر اخلاقی

برای اینکه اهل شکر شویم نیاز نیست که حتما نعمت جدیدی به ما برسد؛ همین روند عادی زندگی‌مان را ببینیم، ‌و توجه کنیم که بسیاری از اوضاع و احوال به چه صورت دیگری می توانست بشود، که اکنون نشده است، کافی است تا ما را بنده شاکری گرداند.

 

2) «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً ... لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً»

در آیه 65 (لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ) جزای شرط (جعلناه) را با حرف «ل» آورد؛ اما در اینجا بدون حرف لام. چرا؟

الف. حرف لام برای تاکید است؛ و آیه قبل ناظر به خوردن بود و این آیه ناظر به نوشیدن؛ و  چه‌بسا با این تعبیر می‌خواهد اهمیت تهدید به محرومیت از خوردن بر تهدید به محرومیت نوشیدن را نشان دهد. (الکشاف، ج‏4، ص466[24])

ب. برخی گفته‌اند حرف «لو» با توجه به اینکه در اصل برای شرط نبوده و به دلایل ثانوی دلالت بر معنای شرط کرده، پس چون عملا بر دو جمله وارد می‌شود (جمله شرط و جزای شرط) نیازمند حرف مکمل برای جمله دوم است؛ و چون یکبار این در آیه قبل آمده بود، آوردنش در آیه دوم ضرورتی ندارد (الکشاف، ج‏4، ص466[25]) و بر او اشکال گرفته‌اند که این پاسخ مناسبی نیست زیرا شبیه این وضعیت و بلکه با فاصله کمتری در آیات «لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى‏ أَعْینِهِمْ» (یس/66) «لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ» (یس67) رخ داده پس چرا در آنجا دومی حذف نشده است؟! مگر اینکه گفته شود که در این آیه به لحاظ معنایی (خوردن و نوشیدن) به هم نزدیکند در حالی که معنای مسخ با طمس تفاوت زیادی دارد و لذا حرف لام تکرار شده است. (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص421[26])

ج. حرف شرط وقتی بر جمله‌ای وارد شود آن را از حالت جمله [= مرکب تام خبری] بودن درمی‌آورد پس باید یک علامتی برای جزای شرط بیاید که تفاوتش با جمله عادی را آشکار کند؛ که در مستقبل به صورت مجزوم جلوه می‌کند. از سوی دیگر اقتضای طبیعی شرط این است که در جایی استفاده شود که جزای آن امری یا مشکوک باشد یا معلوم العدم (یعنی در مورد جایی که جزای شرط موجود است ویاقطعا واقع می‌شود تطویل بلافایده است). در زبان عربی دو حرف هست؛ برای امر مشکوک، حرف «إن» استفاده می‌شود و برای امر معلوم العدم حرف «لو»؛ از آنجا که امری که در گذشته باشد امر معلوم است، و امور مستقبل است که مشکوک است، پس حرف «ان» عموما بر جمله حال یا مستقبل وارد می‌شود و حرف «لو» اقتضای اولیه‌اش این است که بر فعل ماضی وارد شود. ان وقتی بر مستقبل وارد می‌شود با مجزوم شدن فعل عملا متعلق خود (جزای شرط) را آشکار می‌کند اما چون مجزوم شدن در فعل ماضی معنا ندارد، حرف لو برای آشکار کردن متعلق خود (جزای شرط) نیازمند عامل دیگری است که همین حرف لام تاکید می‌باشد. اکنون می‌گوییم هرجا که این جزای شرط کاملا ارتباطش با جمله‌ای که «لو» بر سر آن آمده واضح باشد می‌توان حرف «ل» را نیاورد؛ در آیه قبل ناظر به «حطام شدن» کشتزار است؛‌و این امری است که بسیار رخ می‌دهد لذا باید حرف «ل» میآورد که کاملا این متفرع بر «لو نشاء» شود؛ اما هیچگاه آبی که از باران می‌بارد تلخ و شور نیست، برای همین کاملا واضح است که اگر تلخ و شور شود به خاطر مشیت خاص خدا بود و این جمله کاملا متفرع بر «لو نشاء» است؛ لذا آوردن حرف «ل» ضرورتی ندارد. (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص421[27])

د. مطلب فوق را شاید بتوان بدین بیان هم گفت که اقتضای اولیه حرف «لو» - چنانکه در بند قبل گذشت - آن است که روی جمله جزاء حرف «ل» بیاید؛ منتها حرف «لو» در اصل باید برای تعلیق ماضی بر ماضی به کار رود؛ و در قرآن تمام موارد اینچنین با حرف لام آمده است (مثلا: وَ لَوْ شِئْنا لَآتَینا، سجدة/13؛ و لَوْ هَدانَا اللَّهُ لَهَدَیناکُمْ، ابراهیم/21)؛ اما اگر برای فعل مستقبل به کار رود از جایگاه عادی لفظی خودش خارج شده، می‌تواند در جزا هم از روال عادی خود خارج شود و جزایش بدون لام بیاید چنانکه نظیر این باز هم در قرآن کریم داریم مانند «أَ نُطْعِمُ مَنْ لَوْ یشاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ» (یس/47) (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص421-422[28])

ه. ...

 

3) «أَ فَرَأَیْتُمُ الْماءَ الَّذِی تَشْرَبُونَ؛ أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ؛ لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْ لا تَشْکُرُونَ»

توجّه به نقش آب در رفع تشنگى «تَشْرَبُونَ»، چگونگى پیدایش آب «مِنَ الْمُزْنِ»، فروآمدن باران «نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ»، و مزه و طعم آن «لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً»، انسان را به شکرگذارى وامى‏دارد. (تفسیر نور، ج‏9، ص437)

 

4) «نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ ... فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ؛ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً ... لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً فَلَوْ لا تَشْکُرُونَ»

در سه فرازی که گذشت (آفرینش انسان از منی تا مردن وی، روییدن گیاه از بذر، و باریدن باران از ابر) در فراز اول صریحا فرمود که ما مرگ را برای شما مقدر کردیم و کسی نمی‌تواند بر ما سبقت بگیرد که شما را نمیرانیم؛ در مورد دوم فرمود اگر می‌خواستیم به جای اینکه آن بذر به گیاهی سرسبز تبدیل شود آن را در مرحله چوب خشکیده‌ای رها می‌کردیم؛ و در این فراز می‌فرماید اگر می‌خواستیم آب باران را شور می‌کردیم. فراز اول را با مواخذه بر اینکه چرا متذکر نمی‌شوید ختم کرد و دو فراز بعدی را با مواخذه اینکه چرا شکر نمی‌کنید. چرا؟

الف. ‌مورد اول یک محدودیت قطعی است که پیش روی همه انسانها واقع می‌شود؛ ‌لذا صریحا از مشیت خداوند برای قرار دادن این محدودیت سخن گفت؛ و گلایه کرد که با دیدن این محدودیت صریح در زندگی چرا متذکر نمی‌شوید.

مورد دوم و سوم به ترتیب محدودیت‌هایی است که یکی گاه و بیگاه در زندگی بشر رخ می‌دهد و خداوند به تسری دادن این محدودیت به کل زندگی (که اگر همه کشت‌ها حطام شوند چه خواهید کرد) تهدید کرد و دیگری به طور عادی در زندگی‌ها رخ نمی‌دهد اما رخ دادنش محال نیست (اینکه آبی که از ابر می‌بارد شور و تلخ شود)؛ و خداوند در این دو مورد گلایه کرد که چرا شکرگزار نیستید.

آن محدودیتی که همه زندگی‌های ما را فراگرفته و قابل رفع شدن نیست باید ما را به یاد خداوند و اینکه امور عالم و بلکه تمام زندگی و امور ما به دست اوست بیندازد؛ و آن محدودیت‌های نسبی که در زندگی رخ می‌دهد و یا می‌تواند رخ دهد باید ما را شاکر نعمتی گرداند که می‌توانست محدود بشود اما فعلا خداوند ما را از آن محروم نکرده است.

ب. ...

 

 

 


[1] . تقدمت القراءة فیه فی الوقف فی الآیة/213 من سورة البقرة «یشاء». والآیة /87 من سورة هود «نشاء». (معجم القراءات ج9، ص314)

[2] . تقدمت فیه قراءة ابن کثیر فی الآیة /5ة من هذه السورة. (معجم القراءات ج9، ص314)

[3] . قال الفراء: الأجاج المر الشدید المرارة من الماء. و قال قوم: الأجاج الذی اشتدت ملوحته‏.

[4] . قبلا در جلسه 163 http://yekaye.ir/al-isra-017-019/ درباره این ماده بحث شد که الان تکمیل می‌شود.

 

[13] . درباره این کلمه در جلسه 715 http://yekaye.ir/al-fater-35-15/ بحث شد.

 

[16] . در مورد ماده «کفر» هم قبلا بیان شد که بدین مناسبت نقطه مقابل شکر است که گویی با نادیده گرفتن تعمت روی آن را می‌پوشاند.

جلسه 205 http://www.yekaye.ir/al-furqan-025-50/

 

[18] . درباره این ماده قبلا در جلسه 404 http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-7/ بحث شد.

 

[21] . این عبارت در نسخه کافی‌ای که ارجاع داده‌ایم به صورت «أکثر تلذذا» ثبت شده که آن گونه که محققان نسخه کافی دارالحدیث (ج12 ص628) تذکر داده‌اند خلاف اغلب نسخه‌های خطی و نقل‌هایی است که در کتابهای وافی و وسائل الشیعه و ... انجام شده است؛ و معنای محصلی هم ندارد؛ لذا ما عبارت صحیح را نوشتیم.

[22] . در المحاسن، ج‏2، ص571 هم آمده است:

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِی عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ هِشَامِ بْنِ‏ أَحْمَدَ قَالَ قَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع‏ إِنِّی أُکْثِرُ شُرْبَ الْمَاءِ تَلَذُّذاً .

[23] . وَ مَا مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا وَ لَهُ حَدٌّ قَالَ فَأُتِیَ بِالْخِوَانِ فَوُضِعَ فَقَالُوا فِیمَا بَیْنَهُمْ قَدْ وَ اللَّهِ اسْتَمْکَنَّا مِنْ أَبِی جَعْفَرٍ فَقَالُوا یَا بَا جَعْفَرٍ إِنَّ هَذَا الْخِوَانَ مِنَ الشَّیْ‏ءِ هُوَ قَالَ نَعَمْ قَالُوا فَمَا حَدُّهُ قَالَ حَدُّهُ إِذَا وَضَعَ الرَّجُلُ یَدَهُ قَالَ بِسْمِ اللَّهِ وَ إِذَا رَفَعَهَا قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ یَأْکُلُ کُلُّ إِنْسَانٍ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لَا یَتَنَاوَلُ مِنْ قُدَّامِ الْآخَرِ قَالَ وَ دَعَا أَبُو جَعْفَرٍ ع بِمَاءٍ یَشْرَبُونَ فَقَالُوا یَا بَا جَعْفَرٍ هَذَا الْکُوزُ مِنَ الشَّیْ‏ءِ قَالَ نَعَمْ قَالُوا فَمَا حَدُّهُ قَالَ حَدُّهُ أَنْ یُشْرَبَ مِنْ شَفَتِهِ الْوُسْطَى وَ یُذْکَرَ اسْمُ اللَّهِ عَلَیْهِ وَ لَا یُشْرَبَ مِنْ أُذُنِ الْکُوزِ فَإِنَّهُ مَشْرَبُ‏ الشَّیْطَانِ

[

 

 


1036) سوره واقعه (56) آیه 69 أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ ال

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1036) سوره واقعه (56) آیه 69

أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ

24-27 محرم 1441

ترجمه

آیا شما آن را از ابرها فرود آوردید یا ماییم که فروآورندگانیم؟!

اختلاف قرائت

أَ أَنْتُمْ [1]

نکات ادبی

أَنْزَلْتُمُوهُ / الْمُنْزِلُونَ 

قبلا بیان شد که ماده «نزل» در اصل به معنای حرکت از بالا به پایین (المصباح المنیر‏2/ 601) و هبوط و مستقر شدن در محل مورد نظر (حلول) است و تفاوت «نزول» با «هبوط» در این است که هبوط، نزولی است که ادامه دارد؛ به تعبیر دیگر، در «نزول»، اصل حرکت رو به پایین بیشتر مد نظر است؛ اما در «هبوط»، استقراری که بعد از این حرکت انجام می‌شود، بیشتر مورد توجه است.

فعل «نزل» لازم است که با حرف اضافه (مثلا نزل بـ) یا همزه (أنزل) یا تشدید (نزّل) متعدی می‌شود. درباره اینکه آیا بین «أنزل» با «نزّل» تفاوتی هست یا نه، برخی به این نظر متمایلند که تفاوت مهمی بین این دو نیست؛ اما برخی بین این دو تفاوت دیده و شواهدی از قرآن هم بر این تفاوت ارائه کرده‌اند.

معروفترین تفاوت این است که «نزّل» دلالت بر نزول تدریجی می‌کند، اما «أنزل» دلالت بر نزول دفعی دارد. البته مطلب ظاهرا دقتی بیش از این دارد. راغب اصفهانی چنین توضیح داده که «نزّل» در جایی است که فروفرستادن، جداجدا و یکی پس از دیگری انجام شده باشد؛ اما «أنزل» معنای عامی دارد و هم این حالت و هم حالتی را که یکجا فرو فرستاده شده باشد شامل می‌شود. چیزی که می‌تواند موید خوبی برای اعم بودن معنای أنزل باشد این است که در قرآن کریم بارش باران علاوه بر اینکه با تعبیر «نزّل» آمده (عنکبوت/63 ؛ زخرف/11)، مکررا با تعبیر «أنزل» هم آمده است (مثلا انعام/99) اما تنها جایی که ظاهرا این ضابطه را در خصوص کلمه «نزّل» ممکن است به چالش بکشد این آیه است که «وَ قالَ الَّذینَ کَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَة» (فرقان/32) و چون نقل قول سخن کافران است لزوما چالشی ایجاد نمی‌کند زیرا ممکن است آیه با بلاغت تمام در مقام بیان پارادوکس مستتر در کلام کافران باشد (که از طرفی انتظار نزول دفعی (جمله واحده) دارند و از طرف دیگر انتظار خود را با تعبیر نزّل بیان می‌کنند). در خصوص نزول قرآن کریم، گاه در یک آیه هر دو تعبیر با هم آمده است که توجه به این تفاوت ظرافت خاصی به معنی آیه می‌بخشد؛ مثلا : «أَنْزَلْنا إِلَیکَ الذِّکْرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیهِم» (نحل/44) یا آیه «لَوْ لا نُزِّلَتْ سُورَةٌ، فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْکَمَةٌ» (محمد/20) که راغب اصفهانی تحلیل زیبایی از این تفاوت در تعبیر دارد که منافقان پیشنهاد می‌دادند که آیات جهاد کم‌کم نازل شود تا امکان سرپیچی برایشان مهیا باشد اما وقتی سوره‌ای یکجا نازل شد، عمل نکردند» و اتفاقا یکی از نکات جالب این است که قرآن وقتی در مقام بیان موضع منافقان (که منطق‌شان «نومن ببعض و نکفر ببعض» بوده) برمی‌آید، تعبیر «أنزل»‌را به کار می‌برد که نشان می‌دهد قرآن کریم در کلیتش بوده که برای آنها چالش ایجاد می‌کرده است. وَ إِذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَیتَ الْمُنافِقینَ یصُدُّونَ عَنْکَ صُدُوداً (نساء/ 61)

برخی هم بر این باورند که تفاوت این دو تعبیر در این است که در «أنزل»، صدور فعل از فاعل، بیشتر مورد عنایت است؛ اما در «نزّل» خود فعل از جهت وقوع و تعلق گرفتن آن به متعلَقش، بیشتر مورد توجه است.

جلسه 97 http://yekaye.ir/al-qadr-097-01/

الْمُزْنِ

در مورد ماده «مزن» برخی بر این باورند که این ماده در اصل برای سه معنای متفاوت به کار می‌رود؛ یکی به معنای ابر است که کلمه «مُزْن» بدین معناست؛ و به قطعه‌ای از ابر هم «مُزْنَة» گویند. (برخی گفته‌اند که اساسا «مُزْن» جمع است و واحد آن «مُزْنَة» می‌باشد؛ به نقل از لسان العرب، ج‏13، ص406[2]) دوم در خصوص مورچه سفید است که به آن «مازن» می‌گویند؛ و سوم هم به معنای پر کردن است چنانکه عبارت «مَزَنَ قِربَته» به معنای آن است که مشکش را پر کرد؛ و البته احتمال هم داده‌اند که معنای اول اصل این ماده باشد. (معجم مقاییس اللغة، ج‏5، ص318[3]). برخی همین احتمال اخیر را تقویت کرده، بر این باورند که اصل این ماده در خصوص ابر به کار رفته، و با توجه به صفات و خصوصیات ابر بر امور دیگری هم اطلاق شده است؛ یکی سفیدی آن و سرعت جابجا شدن است؛ که به همین دو مناسبت به مورچه سفید مازن گویند؛ دیگری این خاصیت ابر که باران به همه جا می‌بخشد و زمینها را پر از آب می‌کند موجب شده برای بخشش و بخشندگی ویا پر کردن از آب به کار رود چنانکه هم برای پر کردن مشک و ... به کار می‌رود و هم وقتی می‌گویند فلانی «یتمزن» یعنی سخاوت به خرج می‌دهد و خود را مانند ابر باران‌زا که بر سر همه می‌بارد وانمود می‌کند (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏11، ص103[4]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص766[5]) حسن جبل هم با توجه به اینکه معتقد است دو حرف «م» و «ز» به معنانی تجمع دو یا چند چیز در کنار هم است اصل معنای «مزن» را پر شدن درون چیزی از آب و مانند آن دانسته؛ و توضیح داده که به همین جهت است که برای ابر باران‌زا ویا مشکی که پر از آب باشد به کار می‌رود. (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ص2069)

در زبان عربی برای «ابر»‌ دست کم 39 کلمه وجود دارد (فقه اللغة، ص296-297[6]) که از این میان کلمات «مزن» و «سحاب» و «غمام» و «عارض» در قرآن کریم آمده است.  در تفاوت اینها گفته‌اند:

«سحاب» (السَّحابِ الْمُسَخَّرِ بَینَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ؛ بقره/164) از ماده «سحب» به معنای کشیده شدن، ناظر به آن هنگامی است که ابر در هوا پخش (انسحب) و گسترده و جاری می‌شود (فقه اللغة، ص296؛ التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏11، ص103[7]

«غمام» (ظَلَّلْنا عَلَیکُمُ الْغَمامَ؛ بقره/47) از ماده «غمم»[8] به معنای پوشاندن و دربر گرفتن چیزی، از این جهت بر ابر اطلاق شده که نور خورشید را می پوشاند (مفردات ألفاظ القرآن، ص613) و به تعبیر دیگر از این حیث است که چهره آسمان به خاطر آن متغیر می‌گردد. (فقه اللغة، ص296)

«عارض» (فَلَمَّا رَأَوْهُ عارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِیتِهِمْ قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا؛ احقاف/24)  از ماده «عرض»[9] به معنای پهنا و گستره، بدین جهت به ابر گفته می‌شود که پهنای آسمان را پر می کند (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص274) و سایه‌اش همه جا را فرا می‌گیرد (فقه اللغة، ص296) و یا از این جهت که خود را بر ما عرضه می دارد و آشکار می‌سازد (مفردات ألفاظ القرآن، ص559؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص92)

و کلمه «مزن» (أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ؛ واقعه/69) را برخی گفته‌اند به ابر سفید گفته می‌شود (فقه اللغة، ص297) ویا به ابری گفته می‌شود پر از آب و باران‌زاست (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ص2069).

از ماده «مزن» فقط همین کلمه «مُزن» و همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) روایت شده است که وقتی باران بر سر حضرت امیر ع فرود می‌آمد با آن، صلعه‌شان [صلعه: قسمت جلوی سر که مویش ریخته شده باشد] را مسح می‌کردند و می‌فرمودند:

برکتی است از آسمان، که [هنوز] نه با دستی برخورد کرده است و نه با ظرفی.

الدعوات (للراوندی)، ص185

کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع إِذَا أَصَابَهُ الْمَطَرُ مَسَحَ بِهِ صَلَعَتَهُ وَ قَالَ:

بَرَکَةٌ مِنَ السَّمَاءِ لَمْ یصِبْهَا یدٌ وَ لَا سِقَاء.

 

2) الف. مسعدة بن صدقه‏ از امام صادق علیه السّلام روایت کند که فرمود:

على علیه السّلام را رسم چنان بود که هنگامى که باران می‌گرفت زیر آن می‌ایستاد تا سر و ریش و جامه‏اش تر می‌شد.

پس بدان حضرت عرض کردند: اى امیرالمؤمنین! سقف! سقف! [= زیر سقفى بروید تا باران شما را تر نکند]

فرمود: این آبى است که تازه در مجاورت عرش بوده است ... و هیچ قطره بارانى نیست جز آنکه به همراهش فرشته‏اى است تا آن را به جایگاهش برساند، و هیچ قطره بارانى از آسمان فرو نریزد جز روى شماره معین و اندازه معلومى، مگر آن بارانى که در زمان طوفان نوح (ع) بارید که چون «آبی سیل‌آسا» (قمر/11) فرو ریخت بى‏اندازه و بدون شماره.

ب. همچنین امام صادق (ع) از پدرشان از امیرالمومنین ع روایت کرده‌اند که رسول خدا (ص) فرمود:

همانا خداى عز و جل ابر را غربال باران قرار داده که آن یخ‌ها را آب کند تا بدان چه اصابت می‌کند زیانش نرساند، و آنچه تگرگ و صاعقه مى‏بینید نقمت و عذابى است از جانب خداى عز و جل که با آن هر یک از بندگانش که بخواهد گرفتار کند.

قرب الإسناد، ص73؛ الکافی، ج‏8، ص239؛ روضه کافى (ترجمه رسولى محلاتى)، ج‏2، ص47-48

الف. هَارُونُ بْنُ مُسْلِمٍ، عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ الرَّبَعِی، عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ، عَنْ أَبِیهِ قَالَ:

کَانَ عَلِی عَلَیهِ السَّلَامُ یقُومُ فِی الْمَطَرِ- أَوَّلَ مَطَرٍ یمْطُرُ- حَتَّى یبْتَلَّ رَأْسُهُ وَ لِحْیتُهِ وَ ثِیابُهُ. فَقِیلَ لَهُ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، الْکِنَّ الْکِنَّ! فَیقُولُ: إِنَّ هَذَا مَاءٌ قَرِیبُ الْعَهْدِ بِالْعَرْشِ ...[10] فَلَیسَ مِنْ قَطْرَةٍ تَقْطُرُ إِلَّا وَ مَعَهَا مَلَکٌ حَتَّى یضَعَهَا مَوْضِعَهَا، وَ لَمْ تَنْزِلْ مِنَ السَّمَاءِ قَطْرَةٌ مِنْ مَطَرٍ إِلَّا بِعَدَدٍ مَعْدُودٍ وَ وَزْنٍ مَعْلُومٍ، إِلَّا مَا کَانَ فِی یوْمِ الطُّوفَانِ عَلَى عَهْدِ نُوحٍ النَّبِی صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ، فَإِنَّهُ نَزَلَ «مَاءٌ مُنْهَمِرٌ» بِلَا عَدَدٍ وَ لَا وَزْنٍ.

ب. وَ عَنْهُ، عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیهِ السَّلَامُ قَالَ: قَالَ أَبِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ:

إِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیهِ السَّلَامُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى جَعَلَ السَّحَابَ غَرَابِیلَ لِلْمَطَرِ تُدَبِّرُ [تُذِیبُ] الْبَرَدَ حَتَّى یصِیرَ مَاءً لِکَی لَا یضُرَّ بِشَی‏ءٍ یصِیبُهُ، وَ الَّذِی قَدْ تَرَوْنَ مِنَ الْبَرَدِ وَ الصَّوَاعِقُ نَقِمَةٌ مِنَ اللَّهِ یصِیبُ بِهَا مَنْ یشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ...[11]

 

3) الف. از امام صادق ع از پدرشان از امیرالمومنین ع روایت شده است که فرمودند:

ابر غربال باران است؛ و اگر آن نبود [باران] بر هر چیزی فرود می‌آمد آن را خراب می کرد

قرب الإسناد، ص136

عَنِ السِّنْدِی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِی الْبَخْتَرِی، عَنْ جَعْفَرٍ، عَنْ أَبِیهِ، أَنَّ عَلِی بْنَ أَبِی طَالِبٍ عَلَیهِ السَّلَامُ قَالَ:

 «السَّحَابُ غِرْبَالُ الْمَطَرِ، وَ لَوْ لَا ذَلِکَ لَأَفْسَدَ کُلَّ شَی‏ءٍ یقَعُ عَلَیهِ»

ب. و باز از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

اگر نبود که خداوند وزش باد در دنیا را مهار فرموده قطعا باد زمین را به ویرانه‌ای بدل می‌کرد؛ و اگر ابر نبود زمین چنان خراب می‌شد که چیزی در آن نمی‌رویید؛‌ولیکن خداوند به ابر دستور داده که آب را غربال کند و قطره‌قطره فرد آورد؛ و فقط بر قوم نوح بود که بدون [غربال‌گریِ] هیچ ابری فرستاده شد.

المحاسن، ج‏2، ص316

عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِی بْنِ الْحَکَمِ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَبَانٍ الْأَحْمَرِ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

لَوْ لَا أَنَّ اللَّهَ حَبَسَ الرِّیحَ عَلَى الدُّنْیا لَأَخْوَتِ الْأَرْضُ وَ لَوْ لَا السَّحَابُ لَخَرِبَتِ الْأَرْضُ فَمَا أَنْبَتَتْ شَیئاً وَ لَکِنَّ اللَّهَ یأْمُرُ السَّحَابَ فَیغَرْبِلُ الْمَاءَ فَینْزِلُ قَطْراً وَ أَنَّهُ أُرْسِلَ عَلَى قَوْمِ نُوحٍ بِغَیرِ سَحَاب‏.

 

4) روایت شده است که رسول الله ص به امیرالمومنین ع فرمود:

یا علی! همانا تو امیر مومنان و سرور سپیدرویان در حجله‌ای!

ای علی شیعیان تو برگزیدگان‌اند؛ و اگر تو و شیعیانت نبودید دین خدا برپا نمی‌شد؛ و اگر در زمین هیچکس از آنان نبود آسمان قطره‌ای فرونمی‌فرستاد ...

تفسیر فرات الکوفی، ص266

فُرَاتٌ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ مُعَنْعَناً عَنْ عَلِی [بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع‏] قَالَ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ ... یا عَلِی أَنْتَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِینَ یا عَلِی شِیعَتُکَ الْمُنْتَجَبُونَ وَ لَوْ لَا أَنْتَ وَ شِیعَتُکَ مَا قَامَ لِلَّهِ دِینٌ وَ لَوْ لَا مَنْ فِی الْأَرْضِ مِنْهُمْ مَا أَنْزَلَتِ السَّمَاءُ قَطْرَة...

ابن حیون این حدیث را با سندی دیگر (از ابوبصیر از امام صادق ع از پدرانشان از رسول الله ص) در شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام، ج‏3، ص: 443 روایت کرده است.

 

5) از چندین تن از ائمه اطهار ع روایتی نقل شده است که حضرت امیرالمومنین ع در یک مجلس چهارصد باب از آنچه دین و دنیای انسان مسلمان را آباد می‌کند، به برخی از اصحابش آموخت. قبلا فرازهایی از این روایت قبلا گذشت.[12] در فراز دیگری از آن فرموده‌اند:

ما باب غوث [فریادرس] هستیم، هر گاه گرفتار شوند و راه گریز بر ایشان بسته گردد؛ ما باب حطه (‌اشاره به آیه 58 بقره و 161 اعراف) هستیم که همان باب سلامت است و هر که از آن درآید رهایى یابد و هر که سرپیچى کند نابود گردد. خداوند به ما آغاز کرده و به ما نیز به سرانجام رساند؛ آنچه را که بخواهد به ما محو کند و به ما اثبات نماید؛ و به ما زمانه سخت را دور کند؛ و به ما باران فرستد؛ پس «مبادا آن [شیطان] فریبکار شما را نسبت به خداوند بفریبد!» (لقمان/33؛ فاطر/5). آسمان قطره‏اى از آب [آنچنان که شاید و باید] فرونفرستاده، از زمانی که خداوند آن را مهار زده؛ و هر گاه قیام‏کننده ما قیام کند، آن موقع است که آسمان قطرات خود را [آنچنان که شاید و باید] ببارد و زمین گیاه خویشتن را [آنچنان که شاید و باید] برویاند و ...

الخصال، ج‏2، ص626

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَى بْنِ عُبَیدٍ الْیقْطِینِی عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ یحْیى عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ‏ آبَائِهِ ع أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَّمَ أَصْحَابَهُ فِی مَجْلِسٍ وَاحِدٍ أَرْبَعَمِائَةِ بَابٍ مِمَّا یصْلِحُ لِلْمُسْلِمِ فِی دِینِهِ وَ دُنْیاهُ...

وَ نَحْنُ بَابُ الْغَوْثِ إِذَا اتَّقَوْا وَ ضَاقَتْ عَلَیهِمُ الْمَذَاهِبُ؛ وَ نَحْنُ بَابُ حِطَّةٍ وَ هُوَ بَابُ السَّلَامِ مَنْ دَخَلَهُ نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُ هَوَى؛ بِنَا یفْتَحُ اللَّهُ وَ بِنَا یخْتِمُ اللَّهُ وَ بِنَا یمْحُو مَا یشَاءُ وَ بِنَا یثْبِتُ وَ بِنَا یدْفَعُ اللَّهُ الزَّمَانَ الْکَلِبَ وَ بِنَا ینَزِّلُ الْغَیثَ فَ«لا یغُرَّنَّکُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ» مَا أَنْزَلَتِ السَّمَاءُ مِنْ قَطْرَةٍ مِنْ مَاءٍ مُنْذُ حَبَسَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَوْ قَدْ قَامَ قَائِمُنَا لَأَنْزَلَتِ السَّمَاءُ قَطْرَهَا وَ لَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ نَبَاتَهَا ...

 

6) حدیث 2 ذیل آیه 31 همین سوره (جلسه 998 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-31/)[13]

 

7) حدیث2 ذیل آیه 64 همین سوره (جلسه 1031 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-64/)[14]

تدبر

1) «أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ»

این آب که زندگی ما بشدت در گروی آن است، از ابرهایی فرومی‌آید که دیگر هیچ چیز آن به دست ما نیست.

آیا همین دلیل کافی نیست که به خود بیایم و توجه کنیم که تدبیر این عالم به دست ما نیست؛ ‌بلکه به دست خداست؟ و از این غرور و سرکشی دست برداریم؟

 

2)‌ «أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ»

چرا در این آیه از کلمه «مزن» برای ابر استفاده شده است؟ (بویژه اگر توجه کنیم که در قرآن کریم فقط همین یکبار از این واژه استفاده شده و در جاهای دیگر از کلمات «غمام» و «سحاب» و «عارض» استفاده شده است.)

الف. در نکات ادبی اشاره شد که برخی «مزن» را به معنای ابر پرآب و باران‌زا دانسته‌اند. در این صورت، وجه اصلی این است که چون ناظر به مقام باریدن است پس طبیعی است که به ابر باران‌زا اشاره شود. اما همانجا اشاره شد که برخی گفته‌اند «مزن» به ابرهای سفید گفته می‌شود (چنانکه به خاطر همین مشابهت هم به مورچه سفید «مازن» می‌گویند.) اگر حق با این گروه باشد آنگاه یک نکته ظریفی در این تعبیر هست؛ ‌یعنی اشاره به این ابرها برای طرح سوال فوق (که آیا شما باران را از ابرها فرود نی‌آورید یا ما؟) بسیار مناسبت پیدا می‌کند. اگر دقت کرده باشید ابر سفید لزوما باران نمی‌بارد؛ ‌بسیاری از اوقات در آسمان ابرهای سفیدی می‌بینیم که انتظار باران هم نداریم. در واقع، یک گزینه محتمل این است که پاسخ دهنده بگوید نه شما نه ما؛ ‌بلکه ریزش باران یک امر خودبه خودی و به اقتضای ذاتش است. اما با اشاره به ابرهایی که بسیاری از اوقات از آنها بارانی نمی بارد عملا سوال به نحوی طراحی شده است که امکان چنین فرار کردنی نباشد؛ زیرا ابری که گاه می‌بارد و گاه نمی‌بارد، بارشش یک امر خود به خودی ویا مستند به اقتضای ذاتش نمی‌تواند باشد.

ب. ...

 

3) «أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ؛ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ؛ أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ»

اولین تلنگر به منکران یوم الدین تذکر دادن بود به اینکه آفریننده انسان از «منی» شمایید یا ما؟ یعنی سراغ جایی رفت که انسان خودش را عامل اصلی می‌دید.

دومین مورد تذکر دادن بود به زراعت؛ که رویاندن محصول از دل خاک، کار شماست یا ما؟ که اینجا انسان نقش عوامل دیگر برای رویاندن را قبول دارد؛ اما خودش را هم دارای نقش می‌بیند.

سومین مورد نزول باران از ابرهاست؛ جایی که انسان دیگر هیچ نقشی در آن ندارد.

یعنی گام به گام به سوی مواردی می‌برد که انسان توجه کند که نقش وی در جهان چقدر کم است؛ و اگر آخرت را بعید  می‌شمرد به خاطر قیاس به نفس خویش است؛ وگرنه برای خدایی که این گونه همه عالم به دست اوست احیای مردگان در معاد کاری ندارد.

 

تکمله:

درباره نزول آب از آسمان احادیث و تدبرهایی در آیات زیر گذشت که می‌توانید بدانها هم مراجعه کنید.

1.     «وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ وَ إِنَّا عَلى‏ ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُون» (جلسه 39 http://yekaye.ir/18-23-al-muminoon/)

2.     «وَ هُوَ الَّذی أَرْسَلَ الرِّیاحَ بُشْراً بَینَ یدَی رَحْمَتِهِ و أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً» (جلسه 203 http://yekaye.ir/al-furqan-025-48/)

3.     «وَ أَرْسَلْنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَسْقَیْناکُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنینَ» (جلسه 260 http://yekaye.ir/al-hegr-15-22/)

4.     «... وَ تَرَى الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ» (جلسه 310 http://yekaye.ir/al-hajj-22-5/)

5.     «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَ کانَ اللَّهُ عَلى‏ کُلِّ شَی‏ءٍ مُقْتَدِراً» (جلسه 626 http://yekaye.ir/al-kahf-18-45/)

6.     «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بیضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابیبُ سُودٌ» (جلسه 727 http://yekaye.ir/al-fater-35-27/)

 

 


[1] . تقدمت القراءات فی الهمزتین فی الآیة 59 من هذه السورة. وقال ابن عطیة: «قرأ الجمهور «آنتم» بالمد، وروی عن أبی عمرو وعیسى «أنتم» بغیر مد، وضعفها أبو حاتم». (معجم القراءات ج9، ص314)

[2] . المُزْنُ: السحاب عامةٌ، و قیل: السحاب ذو الماء، واحدته مُزْنةٌ، و قیل: المُزْنَةُ السحابة البیضاء، و الجمع مُزْنٌ، و البَرَدُ حَبُّ المُزْنِ، و تکرر فی الحدیث ذکر المزنِ. قال ابن الأَثیر: المُزْنُ و هو الغیم و السحاب، واحدته مُزْنَةٌ، و مُزَیْنة تصغیر مُزْنةٍ، و هی السحابة البیضاء، قال: و یکون تصغیر مَزْنَة.

[3] . المیم و الزاء و النون أصلٌ صحیح فیه ثلاث کلمات متباینةِ القیاس: فالأولى: المُزْن: السَّحاب، و القطعة مُزْنَة. و یقال فی قول القائل و أظنُّه مصنوعاً: «کأنَّ ابن مُزْنتها جانِجاً / فَسِیط لدى الأُفق من خِنْصرِ» إنّ ابن المُزْنة: الهِلال. و الثانیة المازن: بَیض النَّمل. و الثالثة: مَزَنَ قِربَته: مَلأَها. و هو یتمزَّنُ على أصحابه، أی یتفضّل‏ علیهم، کأنّه یتشبَّه بالمَزنِ سَخاءً. و لعل المُزْن هو الأصل فی الباب، و ما سواه فمفرَّعٌ علیه.

[4] . أنّ الأصل الواحد فی المادّة: هو السحاب، و لمّا کان فی السحاب صفات و خصوصیّات، منها البیاض، الإضاءة، الإعطاء و السخاء، و سرعة الحرکة و الذهاب من مقابل الإنسان، و استفاضة الأراضى و النباتات و الأودیة منه: فتطلق المادّة على هذه المعانی على الاستعارة. و أمّا مفهوم العادة و الحالة: فمأخوذ من السریانیّة... و النملة البیضاء: فیطلق علیها المَازِنُ، باعتبار سرعة الحرکة و الذهاب و کونها بیضاء. و لا یصحّ أن نقول بأنّ الأصل فی المادّة: هو سرعة الذهاب لوجهه، أو رؤیة الفضل و الإفضال، أو الإضاءة، أو المدح، أو الملأ: فانّ هذه مفاهیم متضادّة، مضافا الى أنّها لم تستعمل فی القرآن و المستعمل هو المزن بمعنى السحاب، فیکون حقیقة على المبنى.

[5] . الْمُزْنُ: السّحاب المضی‏ء، و القطعة منه: مُزْنَةٌ. قال تعالى: أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ‏ [الواقعة/69] و یقال للهلال الذی یظهر من خلال السّحاب: ابن مزنة، و فلان یَتَمَزَّنُ، أی: یتسخّى و یتشبّه بالمزن، و مَزَّنْتُ فلاناً: شبّهته بالمزن، و قیل: الْمَازِنُ: بیض النمل.

[6] . أول ما ینشأ السحاب، فهو: النشر .

فإذا انسحب فی الهواء، فهو: السَّحاب‏.

فإذا تغیرت له‏  السماء، فهو: الغمَام‏.

فإذا کان غیم ینشأ فی عُرْض السماء فلا تبصره، و لکن تسمع رعدَه من بعید، فهو العَقْر .

فإذا أطل و أظل السماء، فهو: العَارِض‏.

فإذا کان ذا رعد و برق، فهو: العَرَّاص‏.

فإذا کانت السحاب قطعاً  صِغاراً متدانیاً بعضُها من بعض، فهی: النَّمِرة .

فإذا کانت متفرقة، فهی: القَزْع‏.

 فإذا کانت قطعاً متراکمة، فهی: الکِرْفِئ‏؛ واحدتها: کِرْفِئة.

فإذا کانت قطعاً کأنها قطع الجبال، فهی: قَلَع‏، وَ کَنَهْوَر؛ واحدتها: کَنَهْوَرَة.

فإذا کانت قطعاً مُستدِقة دقاقاً، فهی: الطَّخاریر؛ واحدتها: طُخْرُورة.

فإذا کانت حولها قطع من السحاب، فهی‏ مُکَلَّلة.

فإذا کانت سوداء، فهی: طَخْیَاء، و مُتَطَخْطِخة.

فإذا رأیتها و حسبتها ماطرة، فهی: مُخِیلَة.

فإذا غلُظ السحاب و رکب بعضه على بعض، فهو: المُکَفْهِر.

فإذا ارتفع و لم ینبسِط، فهو: النَّشَاص‏ 

فإذا انقطع فی أقطار السماء، و تلبَّد بعضه فوق بعض، فهو: القَرَد.

فإذا ارتفع و حمل الماء و کثف و أطبق فهو: العَماء، و العَمَامة، و الطِّحاء، و الطَّخاء .

فإذا اعْتَرض اعْتِراض الجبل قبل أن یُطَبِّق السماء، فهو: الحَبیّ‏

فإذا عنّ، فهو: العَنَان‏.

فإذا أظل الأرض، فهو: الدَّجن‏.

فإذا اسودّ و تراکب، فهو: المُحْمَوْمِی‏.

فإذا تعلق سحاب دون السحاب، فهو: الرّبَاب‏.

فإذا کان سحاب فوق سحاب فهو: الغَفَارة،

فإذا تدلى ودنا من الأرض مثل هُدْبَ القطیفة، فهو: الهَیْدب‏ .

فإذا کان ذا ماء کثیر، فهو: القنیف‏.

فإذا کان أبیضَ، فهو: المُزنُ‏ و الصَّبیرُ.

فإذا کان لرعده صوت، فهو: الهزِیم‏.

فإذا اشتد صوت رعده، فهو: الأجَشّ‏.

فإذا کان بارداً و لیس فیه ماء، فهو: الصُّرَّاد.

فإذا کان خفیفاً تُسْفِره الریح، فهو: الزِّبرج‏.

فإذا کان ذا صوت شدید. فهو: الصَّیِّت‏.

فإذا أَهْرَق ماءه، فهو: الجَهَام‏؛ و یقال: بل هو الذی لا ماءَ فیه.

[7] . و الفرق بین الْمُزْنِ و السحاب: أنّ الأصل فی السحاب هو سوق و جرّ، و یطلق السحاب باعتبار انجراره منبسطا فی الفضا.

[8] . این ماده در جلسه 327 توضیح داده شد: http://yekaye.ir/al-hajj-22-22/

[9] . این ماده در جلسه 682 بحث شد: http://yekaye.ir/al-kahf-18-100/

[10] . ثُمَّ أَنْشَأَ یُحَدِّثُ فَقَالَ: إِنَّ تَحْتَ الْعَرْشِ بَحْراً فِیهِ مَاءٌ یُنْبِتُ بِهِ أَرْزَاقَ الْحَیَوَانِ، فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَنْ یُنْبِتَ بِهِ مَا یَشَاءُ لَهُمْ رَحْمَةً مِنْهُ، أَوْحَى اللَّهُ إِلَیْهِ فَمَطَرَ مِنْهُ مَا یَشَاءُ مِنْ سَمَاءٍ إِلَى سَمَاءٍ، حَتَّى یَصِیرَ إِلَى سَمَاءِ الدُّنْیَا فَتُلْقِیَهُ إِلَى السَّحَابِ، وَ السَّحَابُ بِمَنْزِلَةِ الْغِرْبَالِ، ثُمَّ یُوحِی إِلَى السَّحَابِ أَنِ اطْحَنِیهِ وَ أَذِیبِیهِ ذَوَبَانَ الْمَاءِ، ثُمَّ انْطَلِقِی بِهِ إِلَى مَوْضِعِ کَذَا وَ کَذَا عِیَانٍ أَوْ غَیْرِ عِیَانٍ، فَیَقْطُرُ عَلَیْهِمْ عَلَى النَّحْوِ الَّذِی یَأْمُرُهَا

[11] . قَالَ: ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ: لَا تُشِیرُوا إِلَى الْمَطَرِ وَ لَا إِلَى الْهِلَالِ، فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى کَرِهَ ذَلِکَ.

[12] . در آیه 18 و 26 همین سوره مواردی که قبلا آمده بود گذشت. http://yekaye.ir/al-waqiah-56-26/

[13] . از امام باقر ع روایت شده است که رسول الله ص درباره آیه »و از آسمان آبی مبارک نازل کردیم» فرمودند:

هیچ آبی در زمین نیست مگر اینکه آب آسمان با آن مخلوط شده باشد.

الکافی، ج‏6، ص387

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ یَقْطِینٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ خَلَفِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص فِی قَوْلِهِ تَعَالَى «وَ نَزَّلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً مُبارَکاً» قَالَ: لَیْسَ مِنْ مَاءٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا وَ قَدْ خَالَطَهُ مَاءُ السَّمَاءِ.

[14] . از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمودند:

بنى اسرائیل نزد موسى علیه السّلام آمدند و از او خواستند که از خداوند عزّ و جلّ‌ درخواست کند که هرگاه اراده کردند، آسمان بر آنان باران ببارد و هرگاه اراده کردند از آسمان باران نبارد.

آن حضرت نیز از خداوند عزّ و جلّ‌ این را درخواست کرد.

خداوند عزّ و جلّ‌ فرمود: اى موسى! این خواسته‌شان برآورده شد.

موسى علیه السّلام نیز این را به آنان خبر داد، و آنها نیز کشت کردند و هربذرى را که داشتند کاشتند و آن گاه اراده کردند، باران آمد و همان وقتى که خواستند آسمان را از بارش بازداشتند، و کشت آنها همانند کوه‌ و درخت، بزرگ شد، آن‌گاه آن را درو نمودند و خرمنکوبى کردند، ولى دانه‌اى در آن نیافتند.

با گریه و ناله نزد موسى علیه السّلام رفتند و گفتند: ما از تو درخواست کردیم که از خدا درخواست کنى آسمان هرگاه خواستیم بر ما باران ببارد و پاسخ ما را داد، ولى آن را مایه زیان ما قرار داد!

موسى علیه السّلام عرض کرد: پروردگارا! بنى اسرائیل از این کارى که با آنها کردى شکایت دارند.

خداوند فرمود: اى موسى! از چه چیزى شکایت دارند؟

عرض کرد: از من خواستند از تو درخواست کنم که هرگاه خواستند آسمان را بر آنان بارش دهى و هرگاه اراده کردند آن را از بارش بازدارى، و تو نیز اجابت کردى، ولى آن را مایه زیان آنان قرار دادی!

فرمود: اى موسى! من براى بنى اسرائیل اندازه‌اى مشخّص کردم، ولى آنان به این اندازه رضایت ندادند و من به خواست آنها رفتار کردم، و این‌گونه شد که دیدی.

الکافی، ج‏5، ص262

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ سَدِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ إِنَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ أَتَوْا مُوسَى ع فَسَأَلُوهُ أَنْ یَسْأَلَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یُمْطِرَ السَّمَاءَ عَلَیْهِمْ إِذَا أَرَادُوا وَ یَحْبِسَهَا إِذَا أَرَادُوا.

فَسَأَلَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ لَهُمْ؛ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ لَهُمْ یَا مُوسَى.

فَأَخْبَرَهُمْ مُوسَى فَحَرَثُوا وَ لَمْ یَتْرُکُوا شَیْئاً إِلَّا زَرَعُوهُ ثُمَّ اسْتَنْزَلُوا الْمَطَرَ عَلَى إِرَادَتِهِمْ وَ حَبَسُوهُ عَلَى إِرَادَتِهِمْ. فَصَارَتْ زُرُوعُهُمْ کَأَنَّهَا الْجِبَالُ وَ الْآجَامُ. ثُمَّ حَصَدُوا وَ دَاسُوا وَ ذَرَّوْا فَلَمْ یَجِدُوا شَیْئاً. فَضَجُّوا إِلَى مُوسَى ع وَ قَالُوا: إِنَّمَا سَأَلْنَاکَ أَنْ تَسْأَلَ اللَّهَ أَنْ یُمْطِرَ السَّمَاءَ عَلَیْنَا إِذَا أَرَدْنَا فَأَجَابَنَا ثُمَّ صَیَّرَهَا عَلَیْنَا ضَرَراً؟!

فَقَالَ یَا رَبِّ إِنَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ ضَجُّوا مِمَّا صَنَعْتَ بِهِمْ.

فَقَالَ وَ مِمَّ ذَاکَ یَا مُوسَى؟

قَالَ سَأَلُونِی أَنْ أَسْأَلَکَ أَنْ تُمْطِرَ السَّمَاءَ إِذَا أَرَادُوا وَ تَحْبِسَهَا إِذَا أَرَادُوا فَأَجَبْتَهُمْ ثُمَّ صَیَّرْتَهَا عَلَیْهِمْ ضَرَراً!

فَقَالَ یَا مُوسَى أَنَا کُنْتُ الْمُقَدِّرَ لِبَنِی إِسْرَائِیلَ فَلَمْ یَرْضَوْا بِتَقْدِیرِی فَأَجَبْتُهُمْ إِلَى إِرَادَتِهِمْ فَکَانَ مَا رَأَیْتَ.

 


1035) سوره واقعه (56) آیه 68 أَ فَرَأَیتُمُ الْماءَ الَّذی تَشْر

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1035) سوره واقعه (56) آیه 68

أَ فَرَأَیتُمُ الْماءَ الَّذی تَشْرَبُونَ

21-24 محرم 1441

ترجمه

آیا دیده‌اید آن آبی را که می‌نوشید؟!

اختلاف قرائت

أَ فَرَأَیتُم[1]

نکات ادبی

الْماءَ

در آیه 31 همین سوره بیان شد که اغلب قریب به اتفاق اهل لغت بر این باورند که اصل کلمه «ماء» از ماده «موه» بوده است که هاء آن به همزه تبدیل شده است؛ هرچند که معدودی از اهل لغت با این تحلیل مخالفند و اصل این کلمه را برگرفته از زبانهای عبری و سریانی می‌دانند (آب در عبری «می» و در سریانی «میا» گفته می‌شود) که این کلمه به صورت «ماء» در زبان عربی تبدیل شده و بر این باورند که همزه آن بوده که در برخی از کلمات به هاء تبدیل شده است و معتقدند آنچه در زبان عربی شایع است تبدیل همزه به هاء است نه بالعکس؛ که البته این سخن اخیر ایشان موارد نقضی دارد.

در هر صورت اصل این ماده را به معنای هر چیزی که مایع باشد و منحصر در آب خالص نیست [که آیاتی مانند «أَ لَمْ نَخْلُقْکُمْ مِنْ ماءٍ مَهینٍ» (مرسلات/20) و «خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ» (طارق/6) که به منی هم ماء اطلاق شده می‌تواند موید این برداشت باشد؛ مگر اینکه این اطلاقات را مجازی بگیریم] و به تعبیر دیگر معنای محوری این ماده عبارت است از رقت جرم چیزی همراه با صفای آن و نیز سیلان داشتنش دانسته‌اند؛ و در قرآن کریم هم از این ماده فقط همین کلمه «ماء» به کار رفته است؛ که اگرچه در اغلب کاربردهایش در خصوص همین آب معمولی‌ای است که می‌شناسیم، اما ظاهرا در برخی آیات معانی عمیق‌تری نیز مد نظر بوده که گویی این آب متعارف صرفا تجلی‌ای از یک حقیقت ماورایی عظیم می‌باشد؛ چنانکه در جایی عرش خداوند را بر آب می داند و این مساله را در عرض آفرینش آسمانها و زمین مطرح کرده؛ و فلسفه همه اینها را آزمودن انسانها معرفی نموده است «وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فی‏ سِتَّةِ أَیَّامٍ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» (هود/7) و در عرصه‌های آخرت - چه برای بهشتیان و چه جهنمیان «ماء»ای هست: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتی‏ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فیها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَیْرِ آسِنٍ ... کَمَنْ هُوَ خالِدٌ فِی النَّارِ وَ سُقُوا ماءً حَمیماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ» (محمد15) یعنی هم بهشتیان با آبهایی دمخورند همانند این آیه که در وصف جایگاه اصحاب یمین از آبی همواره ریزان سخن می‌گوید: «وَ ماءٍ مَسْکُوبٍ» (واقعه/31) و جهنمیان از بهشتیان از آبی که به آنها داده شده طلب می‌کنند «وَ نادى‏ أَصْحابُ النَّارِ أَصْحابَ الْجَنَّةِ أَنْ أَفیضُوا عَلَیْنا مِنَ الْماءِ أَوْ مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ» (اعراف/50) و هم در خود جهنم هم آب‌هایی هست که با آن نه‌تنها جهنمیان عذاب می‌شوند (سُقُوا ماءً حَمیماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ) بلکه برای رفع عطش خود نیز از آنها می‌نوشند «مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ یُسْقى‏ مِنْ ماءٍ صَدیدٍ» (ابراهیم/16) «وَ إِنْ یَسْتَغیثُوا یُغاثُوا بِماءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرابُ وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً» (کهف/29) و اینها نشان می‌دهد که چه بسا آیه‌ای که آفرینش هر چیز زنده‌ای را از «ماء» معرفی کرده: «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ حَیٍّ أَ فَلا یُؤْمِنُون»َ (انبیاء/30) اگرچه ممکن است به همین آب ظاهری اشاره‌ای داشته باشد اما چه‌بسا به یک حقیقت دیگر هم اشاره دارد؛ یعنی شاید از جنس همان مائی است که عرش خدا بر آن است؛ یا آن مائی که از مهمترین نعمتها و نقمتهای اخروی است.

جلسه 998 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-31/

تَشْرَبُونَ

در آیه 54 همین سوره بیان شد که ماده «شرب» به معنای نوشیدن کلمه معروفی است، که در مقابل «أکل: خوردن» و برای تناول مایعات (چیزی که خوردنش نیاز به جویدن ندارد) به کار می‌رود؛ و این نوشیدن هم منحصر به آب نیست، بلکه نوشیدن هر چیز مایعی - حتی عسل - را شامل می‌شود (وَ أَوْحى‏ رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ‏ .... یَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ‏؛ نحل/69) و بر این اساس «شراب» را می‌توان به «نوشیدنی» ترجمه کرد. و این تعبیر هم برای نوشیدنی‌های بهشتیان (وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً؛ إنسان/21) و هم جهنمیان (لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِیمٍ؛ یونس/4) به کار رفته است.

جلسه 1021 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-54/

حدیث

1) الف. از امام صادق ع از پدرشان روایت شده است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:

سرور همه غذاهای دنیا و آخرت، گوشت است؛ و سرور همه نوشیدنی‌های دنیا و آخرت، آب است.

قرب الإسناد، ص108[2]

عَنِ الْحَسَنِ بْنِ طَرِیفٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُلْوَانَ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ: «سَیِّدُ طَعَامِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ اللَّحْمُ، وَ سَیِّدُ شَرَابِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ الْمَاءُ»

ب. و باز از امام صادق ع روایت شده که رسول الله ص فرمودند:

سرور نوشیدنی‌های بهشتی آب است.

الکافی، ج‏6، ص380

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الرَّیَّانِ بْنِ الصَّلْتِ یَرْفَعُهُ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

 قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: سَیِّدُ شَرَابِ الْجَنَّةِ الْمَاءُ.

 

2) از امام صادق ع روایت شده است:

اولین چیزی که خداوند - جل ذکره - از بنده‌اش می‌پرسد این است که به او می‌گوید: آیا من تو را از آبی گوارا سیراب نکردم؟

الکافی، ج‏6، ص380

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ غَیْرِ وَاحِدٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

أَوَّلُ مَا یَسْأَلُ اللَّهُ جَلَّ ذِکْرُهُ الْعَبْدَ أَنْ یَقُولَ لَهُ: أَ وَ لَمْ أُرْوِکَ مِنْ عَذْبِ الْفُرَاتِ.

 

3) از امام صادق ع روایت شده است:

کسی که در دنیا آب را همواره با لذت می‌نوشد خداوند لذت نوشیدنی‌های بهشتی را به وی می چشاند.

الکافی، ج‏6، ص381

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَمَّنْ أَخْبَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ:

مَنْ تَلَذَّذَ بِالْمَاءِ فِی الدُّنْیَا لَذَّذَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ أَشْرِبَةِ الْجَنَّةِ .

 

4) روایت شده است که شخصی از امام صادق ع درباره طعم آب پرسید.

حضرت فرمود:

‌برای فهمیدن بپرس نه برای گیر انداختن! طعم آب طعم زندگی است.

الکافی، ج‏6، ص381

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْکُوفِیُّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ الْمِیثَمِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُلْوَانَ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ طَعْمِ الْمَاءِ.

فَقَالَ: سَلْ تَفَقُّهاً وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً طَعْمُ الْمَاءِ طَعْمُ الْحَیَاةِ .

 

5) از امام صادق ع روایت شده که رسول الله ص فرمودند:

آب را با مکیدن کم‌کم بنوشید؛ و لاجرعه ننوشید که منجر به ناراحتی کبد می‌شود.

الکافی، ج‏6، ص381؛ المحاسن، ج‏2، ص575

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِیِّ عَنِ ابْنِ الْقَدَّاحِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع [عَنْ آبَائِهِ ع] قَالَ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:‏ مَصُّوا الْمَاءَ مَصّاً وَ لَا تَعُبُّوهُ عَبّاً فَإِنَّهُ یُوجَدُ مِنْهُ الْکُبَادُ .

 

بحثی درباره اینکه خوب است آب زیاد بنوشیم یا کم!

گاه مشاهده می‌شود در مورد اینکه در مجموع آب نوشیدن چقدر خوب است، برخی احادیثی می‌آورند که اسمش را آب درمانی می‌گذارند و برخی کاملا به پرهیز حتی‌الامان از نوشیدن توصیه می‌کنند. از این جهت شاید مناسبت داشته باشد مروری بر برخی از این احادیث ناظر به وضعیت‌های مختلف بیان شده داشته باشیم تا از افراط و تفریط در امان بمانیم.

6) ابوطیفور طبیب می‌گوید:‌ بر امام کاظم ع وارد شدم و ایشان را از نوشیدن آب برحذر داشتم.

فرمودند: با آب چه مشکلی داری؟! طعام را در معده به گردش درمی‌آورد و خشم را فرومی‌نشاند و بر خرد می‌افزاید و تلخی (یا: صفراء) را فرومی‌نشاند.

الکافی، ج‏6، ص381؛ المحاسن، ج‏2، ص572

سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ الْبَصْرِیِّ عَنْ أَبِی طَیْفُورٍ الْمُتَطَبِّبِ قَالَ:

دَخَلْتُ عَلَى أَبِی الْحَسَنِ الْمَاضِی ع فَنَهَیْتُهُ عَنْ شُرْبِ الْمَاءِ.

فَقَالَ ع: وَ مَا بَأْسٌ بِالْمَاءِ وَ هُوَ یُدِیرُ الطَّعَامَ فِی الْمَعِدَةِ وَ یُسَکِّنُ الْغَضَبَ وَ یَزِیدُ فِی اللُّبِّ وَ یُطْفِئُ الْمِرَارَ.

 

7) دقت شود که این برخورد امام ع در مقابل کسی بوده که می‌پنداشته محور عمومی را پرهیز از نوشیدن آب تا حد امکان قرار دهیم. اما این توصیه می‌تواند برای برخی از افراد صادق باشد؛‌ و در مجموع زیاده‌روی در نوشیدن آب مناسب نیست:

الف. حلبی می‌گوید: شنیدم که امام صادق ع به شخضی توصیه می‌کرد و می‌فرمود:

نوشیدن آب را کم کن که هر دردی را امتداد می‌دهد؛ و مادامی که بدنت تحمل درد را دارد از دوا اجتناب کن!

الکافی، ج‏6، ص382؛ المحاسن، ج‏2، ص571

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ سَعِیدِ بْنِ جَنَاحٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ الْحَلَبِیِّ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع وَ هُوَ یُوصِی رَجُلًا فَقَالَ لَهُ:

أَقْلِلْ مِنْ شُرْبِ الْمَاءِ فَإِنَّهُ یَمُدُّ کُلَّ دَاءٍ وَ اجْتَنِبِ الدَّوَاءَ مَا احْتَمَلَ بَدَنُکَ الدَّاءَ.

ب. و باز از امام صادق ع روایت شده است:

در نوشیدن آب زیاده‌روی نکن که مایه هر دردی است.

ج. و در حدیث دیگری از ایشان روایت شده:

اگر مردم رویه‌شان در نوشیدن آب را کم می‌کردند بدن‌هایشان مقاوم می‌شد.

المحاسن، ج‏2، ص571؛ الکافی، ج‏6، ص382[3]

عَنْهُ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَسَّانَ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِیَّاکُمْ وَ الْإِکْثَارَ مِنْ شُرْبِ الْمَاءِ فَإِنَّهُ مَادَّةٌ لِکُلِّ دَاءٍ؛

[فی المحاسن:] قَالَ وَ فِی حَدِیثٍ آخَرَ:

لَوْ أَنَّ النَّاسَ أَقَلُّوا مِنْ شُرْبِ الْمَاءِ لَاسْتَقَامَتْ أَبْدَانُهُمْ‏.

د. وباز از امام صادق ع روایت شده است:

کسی که آب کم بنوشد بدنش سالم می‌ماند.

المحاسن، ج‏2، ص572

عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ الدَّیْلَمِیِّ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ أَشْیَمَ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

مَنْ أَقَلَّ مِنْ شُرْبِ الْمَاءِ صَحَّ بَدَنُهُ‏ .

 

8) در واقع می‌توان گفت معیار نوشیدن آب این است که:

* اولا برای وقتی است که انسان میل و نیاز به نوشیدن آب پیدا کند؛ چنانکه:

الف. از امام صادق ع روایت شده است:

هیچیک از شما آب ننوشد مگر اینکه بدان اشتها پیدا کرده باشد؛ و وقتی اشتهای آن را داشت هم کم بنوشد.

المحاسن، ج‏2، ص571

عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ الدَّیْلَمِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

لَا یَشْرَبْ أَحَدُکُمُ الْمَاءَ حَتَّى یَشْتَهِیَهُ فَإِذَا اشْتَهَاهُ فَلْیُقِلَّ مِنْهُ.

* ثانیا باید توجه کرد که خوردنش با برخی غذاها تناسب دارد و با برخی خیر؛ مثلا:

- در مورد پرهیز از نوشدن آب همراه غذای چرب تذکر داده شده؛ چنانکه:

ب. روایت شده است که پیامبر وقتی چربی (دنبه) می‌خورد آب کمی می‌نوشید؛

‌به ایشان گفته شد:‌ یا رسول الله! چقدر کم آب می نوشی؟!

فرمود؛ [پس از غذای چرب] اگر آب کم بخورم طعامم گواراتر می‌شود .

ج. و از برخی از اهل بیت ع روایت شده است که:

نوشیدن آب روی چربی (دنبه یا ‌غذای چرب) درد (مرض) را برمی‌انگیزاند.

المحاسن، ج‏2، ص572

عَنْهُ عَنِ النَّوْفَلِیِّ بِإِسْنَادِهِ قَالَ: کَانَ النَّبِیُّ ص إِذَا أَکَلَ الدَّسَمَ أَقَلَّ شُرْبَ الْمَاءِ.

فَقِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّکَ لَتُقِلُّ مِنْ شُرْبِ الْمَاءِ!

قَالَ هُوَ أَمْرَأُ لِطَعَامِی‏ .

عَنْهُ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ قَالَ: شُرْبُ الْمَاءِ عَلَى أَثَرِ الدَّسَمِ یُهَیِّجُ الدَّاءَ .

- اما در مورد وقتی که غذا کم باشد، آمده است:

د. از امام رضا ع روایت شده است؛

اشکالی در نوشیدن آب فراوان روی طعام [غذا یا نان؟] نیست؛ [ولی روی غیر آن زیاد ننوشد]؛

و فرمود: آیا فکر می‌کنی که کسی مثل این می‌خورد - و دو دستش را جمع کرد؛ نه کاملا به هم چسباند و نه فاصله بینشان گذاشت - و سپس رویش آب نمی‌نوشد، آیا معده‌اش زخمی نمی‌شود؟!

الکافی، ج‏6، ص382؛ المحاسن، ج‏2، ص572

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ یَاسِرٍ الْخَادِمِ عَنِ الرِّضَا ع قَالَ:

لَا بَأْسَ بِکَثْرَةِ شُرْبِ الْمَاءِ عَلَى الطَّعَامِ وَ لَا تُکْثِرْ [أَنْ لَا یُکْثَرَ] مِنْهُ عَلَى غَیْرِهِ[4].

وَ قَالَ: أَ رَأَیْتَ لَوْ أَنَّ رَجُلًا أَکَلَ مِثْلَ ذَا [طَعَاماً] وَ جَمَعَ یَدَیْهِ کِلْتَیْهِمَا لَمْ یَضُمَّهُمَا وَ لَمْ یُفَرِّقْهُمَا ثُمَّ لَمْ یَشْرَبْ عَلَیْهِ الْمَاءَ کَانَ یَنْشَقُّ [أَ لَیْسَ کَانَتْ تَنْشَقُّ] مَعِدَتُهُ.[5]

- ویا درباره برخی از غذاها و خوردنی‌ها آمده است:

ه. شخصی می‌گوید خدمت امام صادق ع بودم و ایشان خرما طلبید و رویش آب نوشید.

گفتم: فدایتان شوم؛ ‌بهتر نبود که از نوشیدن آب صرف نظر می‌کردید؟

فرمود: من خرما را خوردم تا بر روی آن آب را گوارا کنم.

المحاسن، ج‏2، ص571

عَنْهُ عَنْ نُوحِ بْنِ شُعَیْبٍ عَنْ أَبِی دَاوُدَ الْمُسْتَرِقِّ عَمَّنْ حَدَّثَهُ قَالَ قَالَ:

کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَدَعَا بِتَمْرٍ وَ جَعَلَ یَشْرَبُ عَلَیْهِ الْمَاءَ. فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ لَوْ أَمْسَکْتَ عَنِ الْمَاءِ؟

فَقَالَ إِنَّمَا آکُلُ التَّمْرَ لِأَنْ أَسْتَطِیبَ عَلَیْهِ الْمَاءَ.

تدبر

1) «أَ فَرَأَیتُمُ الْماءَ الَّذی تَشْرَبُونَ»

آیا تاکنون در آبی که می‌نوشید دقت کرده‌اید؟!

که خداوند چه نعمت عظیمی برای زندگی ما و سایر موجودات قرار داده است؟! چنانکه در جای دیگر اشاره کرد که اساسا حیات هر موجود زنده‌ای به نحوی به آب مرتبط است «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْ‏ءٍ حَیٍّ» (انبیاء/30) تا حدی که امروزه جستجوی حیات بر روی دیگر سیارات بر اساس وجود آب است. (ویکی‌پدیا؛‌ مدخل «آب»)

بحث علمی:برخی خواص آب در زندگی مادی

آب خواص مهمی دارد که در زندگی ما بسیار با ارزشند. از جمله:

حلال بسیار خوبی است.

چگالی بالایی دارد و جالب این که وقتی یخ می‌زند یا حرارت می‌بیند، چگالی آن کاهش می‌یابد.

گرمای تبخیر آب بالاست. یعنی برای تبدیل مقدار کمی آب به بخار، گرمای زیادی لازم است. این خاصیت برای بدن ما بسیار با اهمیت می‌باشد. گرمای اضافی بدن با تبخیر تنها مقدار کمی از آب بدن از طریق منافذ پوست تعریق کاسته می‌شود.

نیروی کشش سطحی آن به طور شگفت انگیزی زیاد است. گهگاه شاهد نشستن حشرات روی سطح آب بوده‌ایم. اگر به دقت به طرز قرار گرفتن حشره روی سطح آب نگاه کنید، متوجه می‌شوید که سطح آب زیر پای حشره، مانند یک تشک ابری فرو می‌رود؛ اما پاره نمی‌شود.

آب مواد مختلف از جمله شکر و نمک را براحتی در خود حل می‌کند. بسیاری از واکنش های شیمیایی تنها در حضور آب انجام می‌شوند. البته پاره ای مواد با آب مخلوط نمی‌شوند، مثل لیپیدها و دیگر مواد هیدرات کربن‌دار. غشاء سلولی که حاوی لیپیدها و پروتئین است، از این خاصیت آب سود جسته و تعاملات محتویات سلولی با مواد شیمیایی خارج سلول را بدقت تحت کنترل دارد.

یکی دیگر از خواص جالب آب، حالت جامد آن، یعنی یخ می‌باشد. هنگامی که آب بر اثر سرما به یخ تبدیل می‌شود، انبساط می‌یابد، بدین معنا که حجم بیشتری را اشغال می‌کند. بنابراین، حجمی از یخ که هم‌حجم آب اولیه است، جرم کمتری دارد. به این علت می‌گویند که چگالی یخ از آب کمتر است و همین مسئله باعث می‌شود که یخ روی آب شناور بماند. در حالی که در بیشتر موارد، چگالی ماده جامد از حالت مایع آن بیشتر است. این ویژگی آب سبب می‌شود که بر خلاف بسیاری از مایعات، آب از سطح شروع به انجماد کند. این پدیده را بارها به هنگام شروع یخ زدن آب، درون فریزر منزلتان دیده اید؛ در زمستان با یخ زدن سطح آب دریاچه‌ها، لایه عایقی از یخ ایجاد می‌شود که این لایه، از یخ زدن لایه های زیرین خود جلوگیری می‌نماید. در این شرایط ، ماهی ها و دیگر آبزیان می‌توانند در مناطق گرم‌تر زیرین به حیات خود ادامه دهند.

دیگر ویژگی غیر عادی آب، ظرفیت گرمایی بالای آن می‌باشد. ظرفیت گرمایی یک جسم، مقدار گرمایی است که به جسم می‌دهیم تا دمایش، 1 درجه سانتی گراد افزایش یابد. جالب است بدانید که مقدار گرمایی که لازم است تا دمای 1 گرم آب را 1 درجه سانتی گراد افزایش دهد، حدود 10 برابر مقدار گرمایی است که برای 1 گرم آهن لازم است. (دانشنامه رشد؛ مدخل «آب»)

در واقع، آب برای بسیاری از فرایندهای فیزیولوژیکی زندگی مورد نیاز است. بیش‌تر بیماری‌های جهان از کمبود آب سالم ناشی می‌شوند. کمبود آب در برنامه غذایی می‌تواند به علت بالابودن سدیم خون و آبزدایی سرانجام باعث مرگ شود، به‌خصوص وقتی که عرق‌کردن باعث از دست رفتن آب بدن می‌شود. (ویکی‌پدیا، مدخل «نوشیدن»)

نیاز به تکمیل دارد. اگر پیشنهادی دارید در قسمت دیدگاه بگذارید تا بعد از بررسی به نام خودتان منتشر شود.

 

2) «أَ فَرَأَیتُمُ الْماءَ الَّذی تَشْرَبُونَ»

آیا تاکنون در آبی که می‌نوشید دقت کرده‌اید؟!

که در عجایب و نظم فوق‌العاده‌ای که در خود این ماده قرار داده شده چه شاهدی بر ناظم و خالق آن است؟!

بحث علمی:آب و جهان مادی پیرامون آن

آب در اشکال متفاوتی بر روی زمین یافت می‌شود. تنها ماده ای است که در طبیعت به هر سه حالت جامد، مایع و گاز وجود دارد. ابرها در آسمان، موج دریا، کوه یخی، توده های یخی در دل کوه ها و منابع آبی زیرزمینی تنها چند شکل از آب می‌باشند. طی اعمال تبخیر، میعان، انجماد و ذوب، آب مرتباً از حالتی به حالت دیگر تبدیل می‌شود. این پدیده تبدیل آب را چرخه بزرگ آب می‌نامند.

از آنجا که بارندگی در صنعت کشاورزی و همچنین برای خود بشر بسیار با اهمیت است، به اشکال مختلف بارندگی نام های به خصوصی اطلاق می‌شود. بارندگی معمولاً بصورت باران است. دیگر اشکال آن، تگرگ،برف، مه و شبنم می‌باشند. همچنین، از برخورد نور با قطرات باران، رنگین کمان پدید می‌آید.

آب‌های روی سطح زمین، نقش های مهمی ایفا می‌کنند؛ رودخانه‌ها آب مورد نیاز کشاورزی را فراهم می‌کنند و دریاها هم وسیله ای برای تجارت و مبادله کالاها محسوب می‌شوند. توده های یخی و آبشارها هم از دیگر اشکال آب هستند. فرسایش به وسیله ی آب، نقش مهمی در شکل محیط زیست ایفا می‌کند.

به علاوه، دره ها و دلتاهای حاصل از رسوبات رودخانه‌ها، محلی برای سکنی گزیدن انسان ها بوده است. آب به داخل زمین هم نفوذ می‌کند و آب‌های زیرزمینی را ایجاد می‌کند. آب‌های زیرزمینی را می‌توان با کندن چاه یا قنات استخراج نمود. البته آب های زیرزمینی به شکل چشمه یا چشمه آب گرم هم به سطح زمین می‌آیند.

آب املاح و مواد معدنی مختلفی دارد که بر حسب آن مواد، طعم و مزه اش بسیار تفاوت می‌کند... (دانشنامه رشد؛ مدخل «آب»)

نیاز به تکمیل دارد. اگر پیشنهادی دارید در قسمت دیدگاه بگذارید تا بعد از بررسی به نام خودتان منتشر شود.

 

3) «أَ فَرَأَیتُمُ الْماءَ الَّذی تَشْرَبُونَ»

آیا تاکنون در آبی که می‌نوشید دقت کرده‌اید؟!

که خود نوشیدن چه امر عجیب و پیچیده و مهمی در زندگی و نیز برای ادامه حیات ماست؟!

بحث علمی: نوشیدن در زندگی انسان

نوشیدن یا آشامیدن به عمل مصرف مایعات (معمولاً آب)، از راه دهان اطلاق می شود. برای عملکرد طبیعی، بدن روزانه به 1 تا 2 لیتر آب نیاز دارد. فقدان آب در رژیم غذایی نهایتاً منجر به مرگ می شود. تشنگی یا عطش، احساسی است که به دلیل کمبود هیدروژن در بدن حادث می شود. مرکز آن هیپوتالاموس می باشد که نسبت به تغییر سطوح الکترولیت در بدن، از خود واکنش نشان می دهد. بهترین راه برای برطرف کردن نیاز تشنگی در بدن، سریع نوشیدن آب نیست؛ بلکه بهتر آن است که جرعه های کوچک آب را کم کم بنوشیم. البته این احتمال وجود دارد که هیدروژن بدن از حد طبیعی بالاتر رود؛ مثل ورزشکاران که خیلی آب می نوشند. مصرف بیش از اندازه آب باعث می شود که غلظت انواع نمک ها در بدن ورزشکاران کاهش یابد. اغلب بیماری های رایج بین مردم دنیا، به دلیل نبود آب آشامیدنی سالم رخ می دهد. (دانشنامه رشد؛ مدخل «آشامیدن»)

یک کلیه سالم در حال استراحت می‌تواند 800 تا 1000 میلی لیتر آب در هر ساعت دفع کند. در نتیجه فرد می‌تواند آب را با نرخ 800 تا 1000 میلی لیتر در هرساعت بنوشند؛ با این حال، اگر همین شخص در حال اجرای دوی ماراتون باشد، به دلیل استرس، میزان دفع کلیوی تا 100 میلی لیتر در ساعت کاهش می‌یابد. در این صورت اگر دونده ماراتن 800 تا 1000 میلی‌لیتر در ساعت آب بنوشد حتی با وجود ریزش فراوان عرق، کلیه‌اش قادر نیست آن آب را به موقع دفع کند. (ویکی‌پدیا، مدخل «نوشیدن»)

نیاز به تکمیل دارد. اگر پیشنهادی دارید در قسمت دیدگاه بگذارید تا بعد از بررسی به نام خودتان منتشر شود.

 

4) «أَ فَرَأَیتُمُ الْماءَ الَّذی تَشْرَبُونَ»

آیا تاکنون در آبی که می‌نوشید دقت کرده‌اید؟!

که در میان نوشیدنی‌ها آب چقدر مهم است و موضوعیت دارد؛‌ به طوری که هیچ چیزی نمی‌تواند جای آن را بگیرد؟! (حدیث1)

بحث علمی: اهمیت و جایگاه آب در میان نوشیدنی‌ها

نیاز به تکمیل دارد. اگر پیشنهادی دارید در قسمت دیدگاه بگذارید تا بعد از بررسی به نام خودتان منتشر شود.

 

5) «أَ فَرَأَیتُمُ الْماءَ الَّذی تَشْرَبُونَ»

آیا تاکنون در آبی که می‌نوشید دقت کرده‌اید؟!

که آبی که می‌نوشیم چگونه در بدن ما جذب می‌شود؛ چگونه پلیدی‌ها را به همراه خود از درون بدن ما دفع می‌کند؛ و چگونه نه‌تنها در اعضا و جوارح مادی ما، بلکه در روحیات و حلق و خوی ما موثر است (مثلا غضب را فرومی‌نشاند و ...)؟!

بحث علمی: برخی اثرات آب در بدن انسان

آب در بیشتر فرایندهای متابولیسمی بدن، نقش حیاتی دارد. هنگام گوارش غذا، مقادیر قابل توجهی آب مورد استفاده قرار می‌گیرد.تقریباً 70 درصد وزن بدن را آب تشکیل می‌دهد. برای عملکرد درست، بدن ، روزانه به 1 تا 7 لیتر آب نیاز دارد البته این میزان آب به مقدار فعالیت بدن ، دمای هوا ، رطوبت و دیگر عوامل بستگی دارد. آب از طریق ادرار ، مدفوع ، تعریق و همچنین از طریق بازدم به شکل بخار آب دفع می‌شود. بدن انسان به آبی نیاز دارد که نمک یا ناخالصی های دیگر ( مثل باکتری یا دیگر عوامل بیماری‌زا و یا مواد شیمیایی) نداشته باشد. البته برخی مواد محلول در آب طعم و مزه آن را بهتر هم می‌کند... (دانشنامه رشد؛ مدخل «آب»)

نیاز به تکمیل دارد. اگر پیشنهادی دارید در قسمت دیدگاه بگذارید تا بعد از بررسی به نام خودتان منتشر شود.

 


[1] . تقدمت القراءات فی الهمزة الثانیة فی الآیة/58. (معجم القراءات ج9، ص314)

[2] . شبیه این مضمون در خصوص آب با سندهای متعدد از امیرالمومنین ع هم روایت شده است در الکافی، ج‏6، ص380 و  المحاسن، ج‏2، ص570

- مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ عِیسَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ص‏ الْمَاءُ سَیِّدُ الشَّرَابِ‏ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ.

- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ عِیسَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بِإِسْنَادِهِ‏ مِثْلَهُ.

- عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ عِیسَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ‏ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع‏ الْمَاءُ سَیِّدُ الشَّرَابِ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ.

[3] . در کافی فقط حدیث اول آمده به این صورت: عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ مُوسَى بْنِ بَکْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَا تُکْثِرْ مِنْ شُرْبِ الْمَاءِ فَإِنَّهُ مَادَّةٌ لِکُلِّ دَاءٍ.

[4] . عبارت «علی غیره» در محاسن نیست؛ و عبارات داخل کروشه فقط در محاسن است.

[5] . این حدیث بدین صورت هم از امام رضا ع روایت شده است که فرمودند:

در تعجبم از کسی که مثل این - با دستشان اشاره کردند [ظاهرا اشاره به مقدار کم و یک کف دست است]- می‌خورد و رویش آب نمی‌خورد، چگونه معده‌اش پاره‌پاره نمی‌شود!

الکافی، ج‏6، ص382

عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ یَاسِرٍ قَالَ قَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع:

عَجَباً لِمَنْ أَکَلَ مِثْلَ ذَا - وَ أَشَارَ بِیَدِهِ - وَ لَمْ یَشْرَبْ عَلَیْهِ الْمَاءَ کَیْفَ لَا تَنْشَقُّ مَعِدَتُهُ.

 


1034) سوره واقعه (56) آیه 67 بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1034) سوره واقعه (56) آیه 67

بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ

20 محرم 1441

ترجمه

بلکه ما محروم‌شدگانیم!

توجه:

این آیه دقیقا مشابه آیه 27 سوره قلم است که قبلا (جلسه 493 http://yekaye.ir/al-qalam-68-27/) مورد بحث واقع شد. احادیث و تدبرهایی که در آنجا آمده مجددا تکرار نمی‌شود.

اختلاف قرائت

بَلْ نَحْنُ[1]

نکات ادبی

مَحْرُومُونَ 

قبلا بیان شد که ماده «حرم» در اصل به معنای «منع» (همراه با شدت) است و «حرام» آن چیزی است که ممنوع شده باشد، خواه بر اثر منع الهی، یا منع بشری، ویا به طور قهری، و خواه عقل این منع را پیش آورد یا شرع.

در تفاوت «حرام» و «منع» و «رد» گفته‌اند: حرام چیزی است که از اصل و اساس ممنوع باشد (چیزی که حتی قبل از اینکه بخواهند انجامش دهند، حکمش ممنوعیت باشد، مانند حرمت ربا)؛ اما منع و ممنوع، ناظر به بعد از پیدایش و وجود چیزی است [یعنی با اصل آن مساله کاری ندارد، بلکه با وقوعش در موردی خاص کار دارد] (مثلا منع از تحصیل یا سخن گفتنِ کسی) و رد، منع کردنی است که بعد از جریان یافتن و شروع عمل باشد.

«حَرَام» و «حَرَم» و «حَرِیم» همگی صفت مشبهه هستند در معنای چیزی که ممنوع است؛ و در میان آنها «حرم» دلالتش بر ممنوعیت شدیدتر از حرام است؛ و «حرام» نقطه مقابل «حلال» می‌باشد.

«حرمة» (حرمت) چیزی است که بی‌احترامی به آن روا نمی‌باشد؛ که تنها جمع آن، یعنی «حُرُمات»، در قرآن کریم به کار رفته است (مَنْ یُعَظِّمْ حُرُماتِ اللَّه؛ حج/30)

منطقه مکه و مدینه را «حَرَم» (حَرَماً آمِناً؛ قصص/57) گویند به خاطر اینکه در آنجا بسیاری از چیزهایی حرام است که در غیر آن منطقه بر افراد حلال است ویا همچنین به خاطر حرمت و احترام ویژه‌ای که آن منطقه‌ها دارند و ظاهرا به همین جهت تعابیری مانند الْمَسْجِدِ الْحَرامِ (توبه/28)، الْبَیْتَ‏ الْحَرامَ (مائده/2)، الشَّهْرُ الْحَرامُ‏ (مائده/2) ، الْمَشْعَرِ الْحَرامِ‏ (بقره/198) نیز به کار رفته است.

«حُرُم» را جمع «حرام» (الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ‏؛ توبه/5) دانسته‌اند ولی به نظر می‌رسد که جمعِ «مُحرِم» هم می‌باشد «لا تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ، مائده/95؛ حُرِّمَ عَلَیْکُمْ صَیْدُ الْبَرِّ ما دُمْتُمْ حُرُماً، مائده/96) و وجه تسمیه «مُحرِم» (کسی که وارد حَرَم می‌شود و تکالیف خاصی دارد)، یا از جهت نسبت دادن وی به «حَرَم» مکه و مدینه است، و یا از جهت اینکه امور خاصی (مانند شکار و نکاح و ...) بر او حرام می‌شود؛ و البته در مورد انسان وقتی وارد ماه حرام شود هم تعبیر «مُحرم» را به کار می برند.

«مَحرَم» هم به خویشاوندانی (ذوی الرحم) می‌گویند که ازدواج با آنها حرام است؛ که اگر چه این کلمه در قرآن کریم به کار نرفته، اما مصادیق آن در برخی از آیات (مثلا: نساء/23؛ نور/31) مطرح شده است.

«محروم» (معارج/25، قلم/27) هم کسی است که از مال و منال و خیرات بی‌بهره مانده، و اینها را از او بازداشته‌اند.

وقتی ماده «حرم» به باب تفعیل می‌رود (حَرَّمَ، مُحَرَّم) هم اصل تکلیف (حرام بودن) و هم اهمیت موضوع (حرمت داشتن) مورد توجه قرار می‌گیرد و تاکید و تشدید آن بیش از کلمه «حرام» است (حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهاتُکُم، نساء/23؛ عِنْدَ بَیْتِکَ‏ الْمُحَرَّمِ‏، ابراهیم/37؛  فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ‏، مائده/26؛ وَ مُحَرَّمٌ‏ عَلى‏ أَزْواجِنا؛ انعام/139؛ و ...) و ظاهرا ماه «محرّم» را هم از این جهت چنینن نامیده‌اند که اولین ماه قمری است که کشتار را در آن حرام می دانستند.

جلسه 493 http://yekaye.ir/al-qalam-68-27/

حدیث

1) از امیرالمؤمنین ع هم روایت شده که فرمودند:

کسی که به دنیا اعتماد کند چنین کسی است که حقیقتا شقاوتمند و محروم است.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص140

مَنِ اعْتَمَدَ عَلَى الدُّنْیَا فَهُوَ الشَّقِیُّ الْمَحْرُومُ.

 

2) از امام حسن عسکری ع از پدرانشان روایت شده که امیر المؤمنین در یکى از خطبه‏هایش فرمودند:

ای مردم به راستى دنیا سرای نیستى و آخرت سرای بقاست؛ پس از گذرگاه خود توشه گیرید براى قرارگاه خویش؛ و پرده خود را نزد کسى که اسرار شما بر او پنهان نیست ندرید؛ و دلهاى خود را از آن بیرون کنید پیش از آنکه بدن‌هاى شما را از آن بیرون برند؛ که در دنیا زنده شدید و براى آخرت آفریده شدید. همانا دنیا چون زهر است، کسى آن را بخورد که نشناسدش؛ بنده که بمیرد فرشتگان گویند چه پیش داشت؛ و مردم گویند چه بر جا گذاشت. پس چیزی از پیش فرستید تا از آن شما باشد و پس نیندازید که به زیان شما خواهد بود. محروم کسى است که از خیر و منفعت مالش محروم باشد و رشک بر آن برند که بارش از صدقات و خیرات سنگین است و در بهشت بستر خود را گسترده و صراط خود به سوی آن را طیب نموده است.

الأمالی( للصدوق)، ص110

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی الْقَاسِمِ الْأَسْتَرْآبَادِیُّ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْحُسَیْنِیُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی بَعْضِ خُطَبِهِ:

أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ الدُّنْیَا دَارُ فَنَاءٍ وَ الْآخِرَةُ دَارُ بَقَاءٍ فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ وَ لَا تَهْتِکُوا أَسْتَارَکُمْ عِنْدَ مَنْ لَا یَخْفَى عَلَیْهِ أَسْرَارُکُمْ وَ أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْیَا قُلُوبَکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُکُمْ فَفِی الدُّنْیَا حَیِیتُمْ [حُبِسْتُمْ‏] وَ لِلْآخِرَةِ خُلِقْتُمْ إِنَّمَا الدُّنْیَا کَالسَّمِّ یَأْکُلُهُ مَنْ لَا یَعْرِفُهُ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا مَاتَ قَالَتِ الْمَلَائِکَةُ مَا قَدَّمَ وَ قَالَ النَّاسُ مَا أَخَّرَ فَقَدِّمُوا فَضْلًا یَکُنْ لَکُمْ وَ لَا تُؤَخِّرُوا کُلًّا یَکُنْ عَلَیْکُمْ فَإِنَّ الْمَحْرُومَ مَنْ حُرِمَ خَیْرَ مَالِهِ وَ الْمَغْبُوطَ مَنْ ثَقَّلَ بِالصَّدَقَاتِ وَ الْخَیْرَاتِ مَوَازِینَهُ وَ أَحْسَنَ فِی الْجَنَّةِ بِهَا مِهَادَهُ وَ طَیَّبَ عَلَى الصِّرَاطِ بِهَا مَسْلَکَهُ.

 

3) ابواسامه از امام صادق ع روایت شده است:

هنگامی که رسول الله ص رحلت کرد؛‌ شخصی برای عرض تسلیت کسی به در خانه ایشان آمد که صدایش را می‌شنیدند و خودش را نمی دیدند و گفت:

السلام علیکم اهل البیت و رحمة الله و برکاته؛ هر جانی چشنده مرگ است؛ و «جز این نیست که پاداش‌هایتان را روز قیامت تماماً دریافت می‌کنید. پس هر که را از آتش برکنار دارند و داخل در بهشت کنند بی‌شک نجات یافته است؛ و زندگی دنیا جز کالای فریب نیست.» (آل عمران/185) همانا خداوند خود تسلیت‌بخش هر مصیبت و جبران‌کننده هر چیز از دست رفته، و جایگزین هر امر ازبین‌رونده‌ای است؛ پس تنها به خداوند اعتماد کنید و تنها به او دل ببندید؛ که محروم واقعی کسی است که از ثواب محروم شود؛ و السلام علیکم.

ابوالجارود همین مطلب را از امام باقر ع روایت کرده و در پایانش می‌گوید: به امام ع عرض کردم که در خانه چه کسی بود؟

فرمودند: علی ع و فاطمه و حسن و حسین علیهم‌السلام.

الکافی، ج‏3، ص221

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ سَلَمَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَیْفٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی أُسَامَةَ زَیْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

لَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ ص جَاءَتِ التَّعْزِیَةُ أَتَاهُمْ آتٍ یَسْمَعُونَ حِسَّهُ وَ لَا یَرَوْنَ شَخْصَهُ فَقَالَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ‏ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ» فِی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَزَاءٌ مِنْ کُلِّ مُصِیبَةٍ وَ خَلَفٌ مِنْ کُلِّ هَالِکٍ وَ دَرَکٌ لِمَا فَاتَ فَبِاللَّهِ فَثِقُوا وَ إِیَّاهُ فَارْجُوا فَإِنَّ الْمَحْرُومَ مَنْ حُرِمَ الثَّوَابَ وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ.

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ سَلَمَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَیْفٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع مِثْلَهُ وَ زَادَ فِیهِ:

قُلْتُ مَنْ کَانَ فِی الْبَیْتِ؟

قَالَ عَلِیٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ع.

این روایت با سندهای متعدد در کتب شیعه و سنی روایت شده است؛ و در برخی بیان شده که گوینده این کلمات حضرت خضر بوده است؛ که برخی از آنها قبلا اشاره شد (جلسه 908، تدبر14؛حکایت2 http://yekaye.ir/ale-imran-3-185/)

 

4) از امام کاظم ع از پدرانشان روایت شده است که:

یکبار امیرالمؤمنین ع همراه اصحابش نشسته بود و آنان را آماده جنگ می‌کرد که پیرمردی آمد که غبار سفر بر او نشسته بود و پرسید: امیرالمؤمنین ع کجاست؟

گفتید: ایشان است. به ایشان سلام کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین! من از ناحیه شام خدمت رسیده‌ام و پیرمردی هستم که از فضایل شما آن اندازه شنیده‌ام که به حساب نمی‌آید؛ و گمانم این است که بزودی شما را ترور خواهند کرد؛ ‌پس از آنچه خداوند به تو آموخته به من تعلیم فرما.

حضرت فرمودند: بله ای شیخ!

کسی که دو روزش یکسان باشد زیان‌دیده است؛

و کسی که همتش دنیا باشد خسرتش در هنگام فراق آن شدید خواهد بود؛

و کسی که فردایش از امروزش بدتر باشد، چنین کسی واقعا محروم است...

الأمالی( للصدوق)، ص393؛ معانی الأخبار، ص198

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْهَمْدَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ الْقَاسِمِ قِرَاءَةً قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ الْمُعَلَّى قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ خَالِدٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ بَکْرٍ الْمُرَادِیُّ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع قَالَ:

بَیْنَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع ذَاتَ یَوْمٍ جَالِسٌ مَعَ أَصْحَابِهِ یُعَبِّیهِمْ لِلْحَرْبِ إِذْ أَتَاهُ شَیْخٌ عَلَیْهِ شَحْبَةُ السَّفَرِ فَقَالَ أَیْنَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع؟

فَقِیلَ هُوَ ذَا. فَسَلَّمَ عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنِّی أَتَیْتُکَ مِنْ نَاحِیَةِ الشَّامِ وَ أَنَا شَیْخٌ کَبِیرٌ قَدْ سَمِعْتُ فِیکَ مِنَ الْفَضْلِ مَا لَا أُحْصِی وَ إِنِّی أَظُنُّکَ سَتُغْتَالُ فَعَلِّمْنِی مِمَّا عَلَّمَکَ اللَّهُ.

قَالَ نَعَمْ یَا شَیْخُ! مَنِ اعْتَدَلَ یَوْمَاهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ؛ وَ مَنْ کَانَتِ الدُّنْیَا هِمَّتَهُ اشْتَدَّتْ حَسْرَتُهُ عِنْدَ فِرَاقِهَا؛ وَ مَنْ کَانَ غَدُهُ شَرَّ یَوْمَیْهِ فَمَحْرُوم ...[2]

تدبر

1) «بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ»

اگر خداوند کاری کند که دانه‌هایی که انسان می‌کارد به محصول نرسد و خس و خاشاکی شود؛ انسان‌هایی که منکر نقش خداوند بودند با دهان باز حسرت‌زده بر جای می‌مانند و می‌گویند که ما واقعا غرامت‌دیدگانیم! بلکه ما محروم‌شدگانیم!

«محروم» بودن چه نکته‌ای متفاوت از «مُغرم» بودن دارد؛ که اینان با تعبیر «بلکه ...» بر آن تاکید کرده‌اند؟

الف. ماده «حرم» - چنانکه در نکات ادبی بیان شد - در جایی به کار می‌رود که چیزی از اصل و اساس ممنوع شده باشد. شاید غرامت‌دیده بودن اشاره است به اینکه سرمایه‌شان از دست رفت؛ اما با تعبیر محروم بودن می‌خواهند به یأس و ناامیدی خود از اینکه این وضعیتشان جبران شود اشاره کنند و بگویند نه‌تنها سرمایه‌مان را مفت از دست دادیم بلکه دیگر هرگونه راه جبرانش هم بر ما بسته شده و ما در منع و محرومیت همیشگی قرار گرفته‌ایم.

ب. با تعبیر «مغرمون» اشاره می‌کنند که با نابودی زراعت به عذاب گرسنگی گرفتار شده‌ایم؛‌ با تعبیر «محرومون» ناتوانی از اینکه بتوانیم این عذاب را از خود دفع کنیم. (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص422[3])

ج. این تعبیر که «بلکه ما محروم‌شدگانیم!» در دو جای قرآن کریم آمده است؛ و جالب اینکه در هر دو جا سخن دنیامدارانی است که زراعت دنیوی‌شان یکدفعه و برخلاف انتظارشان بر باد رفته و تمام محصولشان نابود گردیده است. آنان که دچار چنین وضعیتی شده‌اند در اینجا (سوره واقعه) ابتدا می‌گویند «ما واقعا غرامت‌دیدگانیم!» و سپس حرف خود را با این عبارت (بلکه ما محروم‌شدگانیم!) اصلاح و استدارک می‌کنند؛ اما در سوره قلم (آیات 26-27) ابتدا می‌گویند «ما قطعا گمراهانیم» و سپس این عبارت را بر زبان می‌رانند. در واقع در هر دو جا ابتدا به یک ضرر و زیان و ناکامی اشاره می‌کنند؛ ‌بعد مساله را بیش از این می‌بینند و به یک محرومیت (منع شدن از یک چیزی از اصل و اساس) اذعان می‌کنند.

شاید بتوان گفت در هر دو مورد اینان متوجه نقطه ضعف اساسی خود می‌شوند که مشکلشان این بود که مبنای زندگی خود را با محاسبات دنیوی تنظیم کرده‌اند؛ در حالی که از اصل و اساس چنین محاسبه‌ای نادرست بوده است؛‌و دیشه این محرومیتشان این بود که به دنیا اعتماد کردند. (حدیث1)

د. ...

 

2) «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً ... بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ»

برخى انسان‏ها، تا محصولشان خار و خاشاک نشود و سرشان به سنگ نخورد، وجدانشان بیدار نمى‏شود. (تفسیر نور، ج‏9، ص436)

 

3) «بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ»

این منکران قیامت که محصول دنیوی‌شان خس و خاشاک شد خود را محروم واقعی می‌پندارند؛ در حالی که اصل و ریشه محرومیت آنها این نبود که اموالشان از دست رفت؛ ‌بلکه این بود که به جای اعتماد به خدا، به دنیا اعتماد کردند (حدیث1) و از آخرت غفلت نموده و خود را از ثواب آخرت (حدیث3) که منفعت اصلی مالشان در آنجا بدانها می‌رسد (حدیث2) محروم کردند؛ و امروزشان بدتر از دیروزشان شد (حدیث4).

 

 

 


[1] . أدغم اللام فی النون الکسائی (معجم القراءات ج9، ص314)

[2] . ٌ وَ مَنْ لَمْ یُبَالِ بِمَا رُزِئَ مِنْ آخِرَتِهِ إِذَا سَلِمَتْ لَهُ دُنْیَاهُ فَهُوَ هَالِکٌ وَ مَنْ لَمْ یَتَعَاهَدِ النَّقْصَ مِنْ نَفْسِهِ غَلَبَ عَلَیْهِ الْهَوَى وَ مَنْ کَانَ فِی نَقْصٍ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ یَا شَیْخُ إِنَّ الدُّنْیَا خَضِرَةٌ حُلْوَةٌ وَ لَهَا أَهْلٌ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ لَهَا أَهْلٌ ظَلَفَتْ أَنْفُسَهُمْ عَنْ مُفَاخَرَةِ أَهْلِ الدُّنْیَا لَا یَتَنَافَسُونَ فِی الدُّنْیَا وَ لَا یَفْرَحُونَ بِغَضَارَتِهَا وَ لَا یَحْزَنُونَ لِبُؤْسِهَا یَا شَیْخُ مَنْ خَافَ الْبَیَاتَ قَلَّ نَوْمُهُ مَا أَسْرَعَ اللَّیَالِیَ وَ الْأَیَّامَ فِی عُمُرِ الْعَبْدِ فَاخْزُنْ لِسَانَکَ وَ عُدَّ کَلَامَکَ یَقِلَّ کَلَامُکَ إِلَّا بِخَیْرٍ یَا شَیْخُ ارْضَ لِلنَّاسِ مَا تَرْضَى لِنَفْسِکَ وَ آتِ إِلَى النَّاسِ مَا تُحِبُّ أَنْ یُؤْتَى إِلَیْکَ.

ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَى أَصْحَابِهِ فَقَالَ: أَیُّهَا النَّاسُ أَ مَا تَرَوْنَ إِلَى أَهْلِ الدُّنْیَا یُمْسُونَ وَ یُصْبِحُونَ عَلَى أَحْوَالٍ شَتَّى فَبَیْنَ صَرِیعٍ یَتَلَوَّى وَ بَیْنَ عَائِدٍ وَ مَعُودٍ وَ آخَرَ بِنَفْسِهِ یَجُودُ وَ آخَرَ لَا یُرْجَى وَ آخَرَ مُسَجًّى وَ طَالِبِ الدُّنْیَا وَ الْمَوْتُ یَطْلُبُهُ وَ غَافِلٍ وَ لَیْسَ بِمَغْفُولٍ عَنْهُ وَ عَلَى أَثَرِ الْمَاضِی یَصِیرُ الْبَاقِی.

فَقَالَ لَهُ زَیْدُ بْنُ صُوحَانَ الْعَبْدِیُّ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَیُّ سُلْطَانٍ أَغْلَبُ وَ أَقْوَى؟

قَالَ الْهَوَى.

قَالَ فَأَیُّ ذُلٍّ أَذَلُّ؟

قَالَ الْحِرْصُ عَلَى الدُّنْیَا.

قَالَ فَأَیُّ فَقْرٍ أَشَدُّ؟

قَالَ الْکُفْرُ بَعْدَ الْإِیمَانِ.

قَالَ فَأَیُّ دَعْوَةٍ أَضَلُّ؟

قَالَ الدَّاعِی بِمَا لَا یَکُونُ.

قَالَ فَأَیُّ عَمَلٍ أَفْضَلُ؟

قَالَ التَّقْوَى.

قَالَ فَأَیُّ عَمَلٍ أَنْجَحُ؟

قَالَ طَلَبُ مَا عِنْدَ اللَّهِ.

قَالَ فَأَیُّ صَاحِبٍ شَرٌّ؟

قَالَ الْمُزَیِّنُ لَکَ مَعْصِیَةَ اللَّهِ.

قَالَ فَأَیُّ الْخَلْقِ أَشْقَى؟

قَالَ مَنْ بَاعَ دِینَهُ بِدُنْیَا غَیْرِهِ.

قَالَ فَأَیُّ الْخَلْقِ أَقْوَى؟

قَالَ الْحَلِیمُ.

قَالَ فَأَیُّ الْخَلْقِ أَشَحُّ؟

قَالَ مَنْ أَخَذَ الْمَالَ مِنْ غَیْرِ حِلِّهِ فَجَعَلَهُ فِی غَیْرِ حَقِّهِ.

قَالَ فَأَیُّ النَّاسِ أَکْیَسُ؟

قَالَ مَنْ أَبْصَرَ رُشْدَهُ مِنْ غَیِّهِ فَمَالَ إِلَى رُشْدِهِ.

قَالَ فَمَنْ أَحْلَمُ النَّاسِ؟

قَالَ الَّذِی لَا یَغْضَبُ.

قَالَ فَأَیُّ النَّاسِ أَثْبَتُ رَأْیاً؟

قَالَ مَنْ لَمْ یَغُرَّهُ النَّاسُ مِنْ نَفْسِهِ وَ لَمْ تَغُرَّهُ الدُّنْیَا بِتَشَوُّفِهَا.

قَالَ فَأَیُّ النَّاسِ أَحْمَقُ؟

قَالَ الْمُغْتَرُّ بِالدُّنْیَا وَ هُوَ یَرَى مَا فِیهَا مِنْ تَقَلُّبِ أَحْوَالِهَا.

قَالَ فَأَیُّ النَّاسِ أَشَدُّ حَسْرَةً؟

قَالَ الَّذِی حُرِمَ‏ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةَ ذلِکَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِینُ.

قَالَ فَأَیُّ الْخَلْقِ أَعْمَى؟

قَالَ الَّذِی عَمِلَ لِغَیْرِ اللَّهِ یَطْلُبُ بِعَمَلِهِ الثَّوَابَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

قَالَ فَأَیُّ الْقُنُوعِ أَفْضَلُ؟

قَالَ الْقَانِعُ بِمَا أَعْطَاهُ اللَّهُ.

قَالَ فَأَیُّ الْمَصَائِبِ أَشَدُّ؟

قَالَ الْمُصِیبَةُ بِالدِّینِ.

قَالَ فَأَیُّ الْأَعْمَالِ أَحَبُّ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؟

قَالَ انْتِظَارُ الْفَرَجِ.

قَالَ فَأَیُّ النَّاسِ خَیْرٌ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؟

قَالَ أَخْوَفُهُمْ لِلَّهِ وَ أَعْمَلُهُمْ بِالتَّقْوَى وَ أَزْهَدُهُمْ فِی الدُّنْیَا.

قَالَ فَأَیُّ الْکَلَامِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؟

قَالَ کَثْرَةُ ذِکْرِهِ وَ التَّضَرُّعُ إِلَیْهِ وَ دُعَاؤُهُ.

قَالَ فَأَیُّ الْقَوْلِ أَصْدَقُ؟

قَالَ شَهَادَةُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ.

قَالَ فَأَیُّ الْأَعْمَالِ أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؟

قَالَ التَّسْلِیمُ وَ الْوَرَعُ.

قَالَ فَأَیُّ النَّاسِ أَکْرَمُ؟

قَالَ مَنْ صَدَقَ فِی الْمَوَاطِنِ.

ثُمَّ أَقْبَلَ ع عَلَى الشَّیْخِ فَقَالَ: یَا شَیْخُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ خَلْقاً ضَیَّقَ الدُّنْیَا عَلَیْهِمْ نَظَراً لَهُمْ فَزَهَّدَهُمْ فِیهَا وَ فِی حُطَامِهَا فَرَغِبُوا فِی دَارِ السَّلَامِ الَّذِی دَعَاهُمْ إِلَیْهِ وَ صَبَرُوا عَلَى ضِیقِ الْمَعِیشَةِ وَ صَبَرُوا عَلَى الْمَکْرُوهِ وَ اشْتَاقُوا إِلَى مَا عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْکَرَامَةِ وَ بَذَلُوا أَنْفُسَهُمْ ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللَّهِ وَ کَانَتْ خَاتِمَةُ أَعْمَالِهِمُ الشَّهَادَةَ؛ فَلَقُوا اللَّهَ وَ هُوَ عَنْهُمْ رَاضٍ وَ عَلِمُوا أَنَّ الْمَوْتَ سَبِیلُ مَنْ مَضَى وَ مَنْ بَقِیَ. فَتَزَوَّدُوا لِآخِرَتِهِمْ غَیْرَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ لَبِسُوا الْخَشِنَ وَ صَبَرُوا عَلَى الْقُوتِ وَ قَدَّمُوا الْفَضْلَ وَ أَحَبُّوا فِی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَبْغَضُوا فِی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. أُولَئِکَ الْمَصَابِیحُ وَ أَهْلُ النَّعِیمِ فِی الْآخِرَةِ وَ السَّلَامُ.

فَقَالَ الشَّیْخُ فَأَیْنَ أَذْهَبُ وَ أَدَعُ الْجَنَّةَ وَ أَنَا أَرَاهَا وَ أَرَى أَهْلَهَا مَعَکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؛ جَهِّزْنِی بِقُوَّةٍ أَتَقَوَّى بِهَا عَلَى‏ عَدُوِّکَ.

فَأَعْطَاهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع سِلَاحاً وَ حَمَلَهُ؛ فَکَانَ فِی الْحَرْبِ بَیْنَ یَدَیْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع یَضْرِبُ قُدُماً وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یَعْجَبُ مِمَّا یَصْنَعُ. فَلَمَّا اشْتَدَّتِ الْحَرْبُ أَقْدَمَ فَرَسَهُ حَتَّى قُتِلَ رَحِمَهُ اللَّهُ؛ وَ اتَّبَعَهُ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع فَوَجَدَهُ صَرِیعاً وَ وَجَدَ دَابَّتَهُ وَ وَجَدَ سَیْفَهُ فِی ذِرَاعِهِ. فَلَمَّا انْقَضَتِ الْحَرْبُ أَتَى أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع بِدَابَّتِهِ وَ سِلَاحِهِ؛ وَ صَلَّى أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَیْهِ وَ قَالَ: هَذَا وَ اللَّهِ السَّعِیدُ حَقّاً؛ فَتَرَحَّمُوا عَلَى أَخِیکُمْ.

[3] . یقولون: إنا لمعذبون بالجوع بهلاک الزرع و محرومون عن دفعه بغیر الزرع لفوات الماء.

 


1033) سوره واقعه (56) آیه 66 إِنَّا لَمُغْرَمُونَ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1033) سوره واقعه (56) آیه 66

إِنَّا لَمُغْرَمُونَ

19 محرم 1441

ترجمه

که ما واقعا غرامت‌دیدگانیم!

اختلاف قرائت

إِنَّا / أ إنّا

در اغلب قرائات فقط با یک همزه (به صورت جمله خبریه) قرائت شده است؛

اما در روایت شعبه (و نیز روایت غیرمشهوری [روایت مفضل]) از قرائت عاصم (از قراء کوفه) و برخی از قرائات اربعه عشر (اعمش) و برخی قرائات غیرمشهور (جحدری و زر بن حبیش و حماد) با دو همزه: «أ إنّا» (به صورت جمله استفهامیه) قرائت شده است.

مجمع البیان، ج‏9، ص335[1]؛ معجم القراءات ج9، ص314[2]

نکات ادبی

لَمُغْرَمُونَ

قبلا بیان شد که ماده «غرم» در اصل دلالت می‌کند بر همراهی و ملازمت؛ «غُرم» به معنای آن چیزی است که انسان ادای آن را برعهده می‌گیرد بدون اینکه خودش ضرر یا خسارتی به دیگران زده باشد و ظاهرا بر همین اساس است که برخی اصل این ماده را به معنای التزام و تعهد به ادای چیزی یا کاری دانسته‌اند که آن کار به خودی خود بر او واجب و لازم نبوده؛ و آن را معادل کلمه فارسی «تاوان» معرفی‌کرده‌اند.

«غریم» و «غارم» (الْغارِمِین‏؛ توبه/60) به کسی می‌گویند که دِین (بدهی)ای برعهده اوست و برخی در تفاوت «غُرم» و «دین» گفته‌اند که به هر بدهکاری‌ای «غرم» نمی‌گویند، بلکه «غُرم» در جایی است که شخص بدون اینکه خودش اقدامی انجام داده باشد (مثلا قرض گرفته یا خسارتی به کسی زده باشد) مسئولیت پرداخت بدهی‌ای برعهده‌اش آمده، مانند جایی که شخصی ولی و سرپرست شخص دیگری است ویا به هر دلیلی ادای دِینِ کس دیگری را برعهده می‌گیرد.

«غَرام» آن شدت و مصیبتی است که به انسان می‌رسد (إِنَّ عَذابَها کانَ غَراماً؛ فرقان/65) و در واقع، آن عذاب و شری است که دائما همراه انسان باشد.

«مَغرَم» (توبه/98؛ طور/40؛ قلم/46) مصدر میمی و به معنای «غرامت» و تاوان است.

«اغرام» یعنی کسی را بدهکار (غرامت‌دار) کردن است و «مُغرَم» اسم مفعول آن می‌باشد (إِنَّا لَمُغْرَمُونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ‏؛ واقعه/66). یعنی کسی که مالش را بدون اینکه عوضی دریافت کرده باشد از دست بدهد.

جلسه 511 http://yekaye.ir/al-qalam-68-46/

إِنَّا لَمُغْرَمُونَ

این جمله تقریبا هرتاکید ممکنی را که در کلام می‌شد آورد آورده است:

اولا جمله اسمیه است (که نسبت به جمله فعلیه حاوی تاکید بیشتری است)

ثانیا حرف إنّ را در ابتدایش آورده است

ثالثا حرف لام مزحلقه بر روی خبر آورده است؛

رابعا خبر را هم نه به صورت فعل، بلکه به صورت اسم مفعول (که دلالت بر ثبات و استقرار دارد) آورده است.

حدیث

1) از امیرالمومنین ع روایت شده است که کفرورزیدن، «مغرم» [= بدهکار شدن بدون فایده بودن] است

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص91

الْکُفْرُ مغْرَمٌ.

 

2) از امام رضا ع روایت شده است:

مغرم (بدهکاری که در بدهکار شدنش مقصر نبوده و توان ادای بدهی‌اش را ندارد) اگر در موردی دَینی بر عهده گرفته ویا دَیْنش را طلب کنند -تردید از راوی است- یک سال مهلت برایش تعیین می‌شود؛ اگر اوضاعش خوب شد [توانست بدهی‌اش را ادا کند] که هیچ؛ وگرنه بر عهده امام است که از بیت المال بدهی وی را ادا نماید.

 الکافی، ج‏1، ص407

عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ حُکَیْمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَسْلَمَ عَنْ رَجُلٍ مِنْ طَبَرِسْتَانَ یُقَالُ لَهُ مُحَمَّدٌ قَالَ قَالَ مُعَاوِیَةُ وَ لَقِیتُ الطَّبَرِیَّ مُحَمَّداً بَعْدَ ذَلِکَ فَأَخْبَرَنِی قَالَ سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ مُوسَى ع یَقُولُ:

الْمُغْرَمُ إِذَا تَدَیَّنَ أَوِ اسْتَدَانَ فِی حَقٍّ - الْوَهْمُ مِنْ مُعَاوِیَةَ - أُجِّلَ سَنَةً فَإِنِ اتَّسَعَ وَ إِلَّا قَضَى عَنْهُ الْإِمَامُ مِنْ بَیْتِ الْمَالِ.

 

3) الف. روایت شده است که امام رضا ع در خراسان یکبار در روز عرفه کل اموالش را در میان نیازمندان پخش کرد.

فضل بن سهل به ایشان گفت: این کار واقعا غرامت [دیدن] است.

فرمود: خیر؛‌بلکه این غنیمت [بردن] است؛‌چیزی که با آن درصدد اجر و کرامت برمی‌آیی هرگز غرامت نخواهد بود.

مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏4، ص361

فَرَّقَ ٌ أَبوالْحَسَنِ الرِّضَا ع بِخُرَاسَانَ مَالَهُ کُلَّهُ فِی یَوْمِ عَرَفَةَ. فَقَالَ لَهُ الْفَضْلُ بْنُ سَهْلٍ إِنَّ هَذَا لَمَغْرَمٌ.

فَقَالَ: بَلْ هُوَ الْمَغْنَمُ لَا تَعُدَنَّ مَغْرَماً مَا ابْتَغَیْتَ بِهِ أَجْراً وَ کَرَماً.

ب. از امیرالمومنین ع روایت شده که فرمودند:

از کسانی مباش که امید به آخرت دارند بدون عمل ... ؛ در طلب آنچه فناشدنی است با دیگران مسابقه می‌دهد و در طلب آنچه باقی است سستی می‌ورزد؛ غنیمت را غرامت می‌بیند و غرامت را غنیمت. ...

إرشاد القلوب (للدیلمی)، ج‏1، ص144

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ: لَا تَکُنْ مِمَّنْ یَرْجُو الْآخِرَةَ بِغَیْرِ عَمَلٍ ...[3]

یُنَافِسُ فِیمَا یَفْنَى وَ یُسَامِحُ فِیمَا یَبْقَى یَرَى الْمَغْنَمَ مَغْرَماً وَ الْمَغْرَمَ مَغْنَماً ...[4]

تدبر

1) «إِنَّا لَمُغْرَمُونَ»

اگر خداوند کاری کند که دانه‌هایی که انسان می‌کارد به نحصول نرسد و خس و خاشاکی شود؛ انسان‌هایی که منکر نقش خداوند بودند با دهان باز حسرت‌زده بر جای می‌مانند و با قاطعیت بسیار (تاکیدات مکرر در متن این کلام در نکات ادبی اشاره شد) می‌گویند که ما واقعا غرامت‌دیدگانیم!

نکته انسان‌شناسی

در نظام زندگی دنیا انسانها را می‌توان در دو دسته قرار داد. کسانی که اصل برایشان سعادت اخروی است؛ ‌و لذا در زندگی دنیا وظیفه‌محورند؛ و کسانی که اصل برایشان زندگی دنیوی است و در زندگی دنیا دنبال رسیدن به سود و منعت نقد.

خداوند نظام عالم را طوری قرار داده است که وقتی تلاشی انجام می‌دهیم انتظار داریم اوضاع زمین و آسمان هم حتما همراهی‌مان کند و تلاش ما حتما به نتیجه دلخواه ما برسد. در اینکه دانه برای اینکه رشد کند باید کاشته شود بحثی نیست؛ اما آیا فقط کاشته شدن تنها علت و عامل رشد و ثمردادن دانه است که اگر دانه به ثمر نرسید حسرت‌زده بر جای بمانیم و خود را غرامت‌دیده به حساب آوریم؟

اینجاست که تفاوت این دو دسته آشکار می‌گردد. کسی که بنای زندگی را بر انجام وظیفه قرار داده بود هرگز در چنین موقعیتی حسرت نخواهد خورد؛ او به وظیفه‌اش عمل کرده و نتیجه را برعهده خداوند گذاشته است؛ اما کسی که تنها و تنها محصول و منفعت دنیوی را در کارهایش مد نظر داشته همواره در این موقعیت‌ها به پوچی و ناامیدی می‌رسد.

ثمره اخلاقی

انصافا آیا اگر دانه‌ای کاشتیم و خداوند به هر دلیل صلاح در آن دید که به محصول نرسد باید خود را غرامت دیده به حساب آوریم؟!

 

2) «إِنَّا لَمُغْرَمُونَ»

مقصود اینان از اینکه گفتند «ما واقعا غرامت‌دیدگانیم!» چه بود؟

الف. ما همه مال و هزینه‌ای که کرده بودیم و وقتی که برای آن گذاشته بودیم از دست رفت و به هیچ محصولی دست نیافتیم. (مجمع البیان، ج‏9، ص338[5])

ب. چه‌بسا به این معنا باشد که با از دست رفتن روزی‌مان در شرف گرسنگی و هلاکت قرار گرفتیم. (تفسیر الصافی، ج‏5، ص127[6]؛ مفاتیح الغیب، ج‏29، ص422[7])

ج. ما در عذابیم؛ حال یا به این معنا که:

ج.1. دستمان از هرگونه بهره و منفعتی خالی است و دیگر نمی‌توانیم کشت و کاری انجام دهیم. (مجاهد، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص338[8]؛ مفاتیح الغیب، ج‏29، ص422[9])

ج.2. در عذابی دائمی گرفتار آمده‌ایم. (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص422[10])

د. چه‌بسا ناظر به اصل ماده «غرم» باشد که به معنای ملازمت و همراهی است؛ و می خواهند بگویند از این پس ما ملازم و همراه سختیو‌ها و ناملایمات هستیم. (مجاهد، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص338[11]؛ تفسیر الصافی، ج‏5، ص127[12]؛ مفاتیح الغیب، ج‏29، ص422[13])

ه. به ما چشم طمع دوخته‌اند. (مجاهد، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص338[14])

و. ما بیچاره و درمانده محض شده‌ایم (قتاده، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص338[15])

ز. ...

 


[1] . قرأ أبو بکر «أ إنا لمغرمون» بهمزتین و الباقون بهمزة واحدة...و من قرأ «أ إنا» على الاستفهام حمله على أنهم یقومون فیقولون منکرین لذلک و من قرأ «إِنَّا» على الخبر حمله على أنهم مخبرون بذلک عن أنفسهم‏.

[2] . قرأ الجمهور «إِنَّا» بهمزة واحدة على الخبر، وقرأ الأعمش والجحدری وأبو بکر والمفضل کلاهما عن عاصم وزر بن حبیش وحماد «أ إنّا» بهمزتین محققتین، على الاستفهام.

[3] . وَ یُؤَخِّرُ التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ یَقُولُ فِی الدُّنْیَا بِقَوْلِ الزَّاهِدِینَ وَ یَعْمَلُ فِیهَا عَمَلَ الرَّاغِبِینَ إِنْ أُعْطِیَ لَمْ یَشْبَعْ وَ إِنْ مُنِعَ لَمْ یَقْنَعْ یَعْجِزُ عَنْ شُکْرِ مَا أُوتِیَ وَ یَبْتَغِی الزِّیَادَةَ فِیمَا بَنَى یَنْهَى وَ لَا یَنْتَهِی وَ یَأْمُرُ بِمَا لَا یَأْتِی یُحِبُّ الصَّالِحِینَ وَ لَا یَعْمَلُ عَمَلَهُمْ وَ یُبْغِضُ الْمُذْنِبِینَ وَ هُوَ أَحَدُهُمْ یَکْرَهُ الْمَوْتَ لِکَثْرَةِ ذُنُوبِهِ وَ یُقِیمُ عَلَى مَا یَکْرَهُ الْمَوْتَ لَهُ إِنْ سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ لَاهِیاً یُعْجَبُ بِنَفْسِهِ إِذَا عُوفِیَ وَ یَقْنَطُ إِذَا ابْتُلِیَ إِنْ أَصَابَهُ بَلَاءٌ دَعَا مُضْطَرّاً وَ إِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُغْتَرّاً تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَى مَا یَظُنُّ وَ لَا یَغْلِبُهَا عَلَى مَا یَسْتَیْقِنُ یَخَافُ عَلَى غَیْرِهِ بِأَدْنَى مِنْ ذَنْبِهِ وَ یَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَکْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ إِنِ اسْتَغْنَى بَطِرَ وَ فُتِنَ وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنَطَ وَ وَهَنَ یُقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ وَ یُبَالِغُ إِذَا سَأَلَ إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَةٌ أَسْلَفَ الْمَعْصِیَةَ وَ سَوَّفَ التَّوْبَةَ وَ إِنْ عَرَتْهُ مِحْنَةُ الْفَرَجِ عَنْ شَرَائِطِ الْمِلَّةِ یَصِفُ الْبَرَّةَ وَ لَا یَعْتَبِرُ وَ یُبَالِغُ فِی الْمَوْعِظَةِ وَ لَا یَتَّعِظُ فَهُوَ بِالْقَوْلِ مُدِلٌّ وَ مِنَ الْعَمَلِ مُقِلٌّ

[4] . یَخْشَى الْمَوْتَ وَ لَا یُبَادِرُ الْفَوْتَ یَسْتَعْظِمُ مِنْ مَعْصِیَةِ غَیْرِهِ مَا یَسْتَقِلُّ أَکْثَرَ مِنْهُ مِنْ نَفْسِهِ وَ یَسْتَکْثِرُ مِنْ طَاعَتِهِ مَا یَحْقِرُهُ مِنْ طَاعَةِ غَیْرِهِ فَهُوَ عَلَى النَّاسِ طَاعِنٌ وَ لِنَفْسِهِ مُدَاهِنٌ اللَّغْوُ مَعَ الْأَغْنِیَاءِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الذِّکْرِ مَعَ الْفُقَرَاءِ یَحْکُمُ عَلَى غَیْرِهِ لِنَفْسِهِ وَ لَا یَحْکُمُ عَلَیْهَا لِغَیْرِهِ یُرْشِدُ غَیْرَهُ وَ یُغْوِی نَفْسَهُ فَهُوَ یُطَاعُ وَ یَعْصِی وَ یَسْتَوْفِی وَ لَا یُوفِی وَ یَخْشَى الْخَلْقَ من [فِی‏] رَبِّهِ وَ لَا یَخْشَى رَبَّهُ فِی خَلْقِهِ.

[5] . «إِنَّا لَمُغْرَمُونَ» أی‏ تقولون إنا لمغرمون و المعنى أنا قد ذهب مالنا کله و نفقتنا و ضاع وقتنا و لم نحصل على شی‏ء

[6] . إِنَّا لَمُغْرَمُونَ ... او مهلکون لهلاک رزقنا من الغرام.

[7] . یقولون: إنا لمعذبون بالجوع بهلاک الزرع

[8] . و قیل معناه إنا لمعذبون مجدودون عن الحظ عن مجاهد

[9] . و أما على الوجه الثانی: فیقولون: إنا لمعذبون و محرمون عن إعادة الزرع مرة أخرى‏.

[10] . کأنما هو کلام مقدر عنهم کأنه یقول: و حینئذ یحق أن تقولوا: إنا لمعذبون دائمون فی العذاب.

[11] . و فی روایة أخرى منه إنا لملقون فی الشر

[12] . إِنَّا لَمُغْرَمُونَ لملزمون غرامة ما أنفقنا او ...

[13] . و الوجه الثالث: فی الغرم إنا لمکرهون بالغرامة من غرم الرجل و أصل الغرم و الغرام لزوم المکروه‏.

[14] . و فی روایة أخرى عنه أنا لمولع بنا

[15] . و قیل محارفون عن قتادة

 


1032) سوره واقعه (56) آیه 65 لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1032) سوره واقعه (56) آیه 65

لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ

16 محرم 1441

ترجمه

اگر می‌خواستیم قطعا آن را خس و خاشاکی می‌کردیم که شما با دهان باز [= حسرت‌زده] بمانید [و بگویید:]

اختلاف قرائت

 

نکات ادبی

حُطاماً

درباره ماده «حطم» اتفاق نظر است که اصل معنای آن بر شکستن چیزی دلالت می‌کند (معجم مقاییس اللغه، ج‏2، ص78؛ مجمع البیان، ج‏9، ص335)؛ برخی قیودی را هم در آن دخیل دانسته‌اند؛ ‌مثلا گفته‌اند نه مطلق شکستن، بلکه شکستن چیزی خشک همچون استخوان و هیزم و مانند آن (کتاب العین، ج‏3، ص175[1]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص242) ویا شکسته و خرد شدن چیز خشکی که با فشار شدید ویا سنگینی‌ای که بر روی آن وارد شده، واقع شود (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ص456[2]) و برخی بر نحوه شکسته شدن تاکید داشته و گفته‌اند شکسته شدن هیات شیء به نحوی که نظم آن را از بین ببرد و حالت مورد انتظار از آن را نابود کند (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص287[3])

و ظاهرا چون نوعی معنای شدت و خشونت در این شکنندگی لحاظ شده برای بسیاری از وضعیتهای شکننده استعاره گرفته می‌شود مثلا به سالی که قحطی شدید بیاید «حُطمة» گویند ویا درد شدیدی که چارپایان بدان مبتلا می‌شوند و آنها را از ایستادن ناتوان می‌کند «حَطَم» گویند ویا به شتربانی که در حرکت دادن شتران شدت عمل به خرج می‌دهد «سائق حُطَم» گویند گویی که با این نحوه حرکت دادنشان آنها را در هم می‌شکند و به آتش جهنم هم از این جهت که کسانی را که در آن می‌ریزند خرد می‌کند و صدای شکستن استخوانهای آنها به گوش می‌رسد «حُطَمة» گویند « کَلاَّ لَیُنْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ؛ وَ ما أَدْراکَ مَا الْحُطَمَةُ؛ نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَة» (همزه/4-6) و ظاهرا به هین جهت به فرد پرخور هم «حطمه» گویند چون گویی همچون جهنم همه چیز را خرد می‌کند! و در قرآن کریم هم برای خرد شدن مورچه‌ها در زیر پای اسبها از همین تعبیر استفاده شده است «قالَتْ نَمْلَةٌ یا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساکِنَکُمْ لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَ جُنُودُه‏» (نمل/18) (معجم مقاییس اللغه، ج‏2، ص78[4]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص242[5])

لازم به ذکر است که کلمه «حُطَمة» صیغه مبالغه است و برخی تذکر داده‌اند که شاید وجه تسمیه جهنم به آن این است که نه‌تنها استخوانها و جسم و زیبایی ظاهری جهنمیان، بلکه تمامی عناوین و اعتبارات و تشخص‌های دنیوی‌ای را که جهنمیان برای خود داشتند خرد و نابود می‌کند (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص287-288[6])

«حُطام»« به هر چیزی که از فرط خشکی درهم بشکند گویند : «ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطاماً» (زمر/21) (مفردات ألفاظ القرآن، ص242[7]) و برخی گفته‌اند اساسا به هر خس و خاشاکی که هیچ منفعت خوراکی و غذایی نداشته باشد گویند: «ثُمَّ یَهیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطاماً» (زمر/21؛ حدید/20) «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ» (واقعه/65) (مجمع البیان، ج‏9، ص335[8])

ماده «حطم» و مشتقات آن همین 6 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

فَظَلْتُمْ

قبلا بیان شد که ماده «ظلل» در اصل بر سایه افکندن و پوشاندن چیزی توسط چیز دیگر دلالت دارد و نقطه مقابل روشنایی «الضُحّ»» است. درباره مفهوم «ظِلّ» و «ظلال» در آیه 30 همین سوره توضیحاتی گذشت؛

جلسه 997 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-30/

در اینجا، به تبع بحثهای قبلی فقط اضافه می‌کنیم:

این ماده وقتی به صورت فعل به کار می‌رود می‌تواند به معنای فعل تام باشد ویا فعل ناقص:

در صورتی که فعل تام باشد  به همان معنای «سایه افکندن» است (وَ ظَلَّلْنا عَلَیْکُمُ الْغَمامَ‏، بقرة/57)،

اما به صورت فعل ناقص (فعل کمکی) که به کار می‌رود (ظلَّ یفعل) به معنای انجام دادن کار در روز است (لَظَلُّوا مِنْ بَعْدِهِ یَکْفُرُونَ‏؛ روم/51)، چرا که سایه داشتن امور، وضعیتی است که مختص روز است و شب خودش سایه است؛ و در این حالت گاه با حذف یکی از «لـ»هایش همراه است (فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ،‏واقعة/65؛ ظَلْتَ عَلَیْهِ عاکِفاً؛ طه/97)

جلسه 721 http://yekaye.ir/al-fater-35-21/

تَفَکَّهُونَ

این کلمه را عموما از ماده «فکه» دانسته‌اند و در مورد ماده «فکه» در آیه 20 همین سوره بیان شد که برخی گفته‌اند که در اصل دلالت دارد بر طیب خاطر و دلپسندی، و یا خوش طبع بودن؛ و برخی با اشاره به کاربرد کلمه «مُفکِهة» و «مُفکِه» در خصوص شتری که آماده وضع حمل است (که نشیمنگاهش باز می‌شود) [و احتمالا باز شدن دهان در هنگام خندیدن] گفته‌اند اصل این ماده دلالت دارد بر گشودگی و  باز شدن میانه چیزی با امر لطیفی که آن را پر می‌کند ویا از آن بیرون می‌زند و «فاکهه» (لَهُمْ فیها فاکِهَةٌ؛ یس/57) هم به میوه گویند از آن جهت که انسان از آن احساس طیب خاطر می‌کند و یا اینکه چون طبیعتش دلپسند است و یا اثر طیب و دلپسندی در نفس آدمی باقی می گذارد. فعل «فَکَّهَ» و «فاکَهَ» و به تبع آن اسمهای «مُفاکَهة» و «فُکَاهَة» به معنای مزاح کردن و هر سخنی است که بر انسان شیرین و دلپسند باشد ویا هر سخنی که بین افرادی که با هم انس دارند رد و بدل می‌شود.

اما همانجا اشاره شد که درباره کلمه «تفکّه» (لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ إِنَّا لَمُغْرَمُونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ‏؛ واقعه/65-66) اختلاف جدی است. خلیل آن را به معنای تعجب کردن دانسته‌؛ و البته این قول را هم نقل کرده که در این آیه برخی آن را به معنای «نادم» و «پشیمان» گرفته‌اند. مرحوم مصطفوی با توجه به اینکه «تفکیه» را حالت متعدی شده «فَکِهَ» دانسته و باب تفعل نشان دهنده قبول اثر تفعیل می‌داند «تفکّه» را به معنای به شوخی و مسخره گرفتن (=جدی نگرفتن) قلمداد کرده است. مرحوم طبرسی هم که اصل ماده «فکه» را به همان معنای طیب نفس و شوخ‌طبعی نزدیک دانسته بود، محور معنای «تفکه» را کلمه «فاکهه: میوه» قرار داده و آن را به معنای «تناول انواع میوه‌ها برای خوردن» دانسته است و راغب هم که «فکاهة» را به صرف شوخی بلکه هرگونه حدیث انس بین دوستان قلمداد کرده‌ بود، هم قول مرحوم طبرسی را محتمل دانسته و هم اینکه «تفکّه» به معنای رد و بدل کردن همین فکاهة باشد (و اشاره شد که شبیه این اختلاف نظر در خصوص کلمه «فاکه» هم رخ داده است).

شبیه این اختلاف نظر در خصوص کلمه «فاکه» هم رخ داده است؛ خلیل با اینکه در حالت عادی این کلمه را اسم فاعل و به معنای به کسی که شوخ‌طبع است و شوخی می‌کند معرفی کرده اما در خصوص آیه «فاکِهِینَ بِما آتاهُمْ رَبُّهُمْ»‏ (طور/18) به تبع معنای «تعجب» که در خصوص «تفکه» مطرح کرد، آن را به معنای نعمت‌گیرندگانی که از نعمت خود به اعجاب درآمده‌اند دانسته؛ و راغب همان دو معنای «تفکه» (رد و بدل سخنان دوستانه و تناول کردن میوه) را در مورد «فاکه» محتمل دانسته  و مرحوم طبرسی هم ذیل آیه «إِنَّ أَصْحابَ الْجَنَّةِ الْیَوْمَ فی‏ شُغُلٍ فاکِهُونَ» (یس/55) علاوه بر این متعنم بودن و دچار اعجاب شدن از نعمتهای الهی، معانیِ «خندان و خوشحال و فرحناک بودن» ، «در حال گفتگوهای پاک و طیب بودن» و «دارای فاکهه بودن» (شبیه آنکه به ذو لحم و ذوشحم و ذوعسل، لاحم و شاحم و عاسل گفته می‌شود) را نیز محتمل دانسته است.

جلسه 987 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-20/

البته ابن فارس کلمه «تفکّه» در این آیه را از ماده «فکن» (نه «فکه») دانسته‌ که ابدال در آن رخ داده است؛ و توضیح داده که «فکن» به معنای پشیمان شدن است (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص446[9]). و ظاهرا این ابدال نظر مجاهد هم بوده است و البته وی «تفکن» را به معنای تعجب دانسته است. (به نقل از تاج العروس، ج‏18، ص434[10])

اگر این کلمه از ماده «فکن» باشد باید گفت که این ماده فقط همین یکبار در قرآن به کار رفته است

حدیث

1) در فرازی از روایت معروف توحید مفضل از امام صادق ع روایت شده است:

اى مفضّل! در رشد فراوان کشتزارها و حبوبات اندیشه کن. یک دانه کم و بیش صد دانه مى‏دهد. مى‏شد که یک دانه تنها یک دانه بدهد؛ ولى چرا این افزونى در آن نهاده شد؟ آیا جز براى آن است که غلات و حبوبات فزونى یابند، قوت و روزى کشاورزان تأمین گردد و بذر سال آینده نیز به دست آید؟! نمى‏بینى که اگر پادشاهى بخواهد سرزمینى را آباد کند، باید هم بذر کاشت و هم روزى امرار معاش به مردم بدهد تا کشت را به عمل آورند؟ بنگر که چگونه این امر حکیمانه و مدبّرانه پدید آمده و کشتزار این گونه بذر و دانه فراوان مى‏دهد تا هم روزیشان حاصل آید و هم بذر کشت پدید آید؟ درخت، گیاه و نخل نیز ثمر فراوان مى‏دهند. از این رو از یک ریشه و تنه، اصله‌های متعدد بیرون آید که هریک بتواند درختی مستقل باشد. آیا این جز براى آن است که وقتی مردم اینها را قطع کنند و در جای دیگر بکارند اصل آن نابود نگردد و در زمین بماند؟ اگر هر اصله تکثیر نمى‏یافت و تنها مى‏ماند مردم نمى‏توانستند که از آن ببرند و رفع نیاز کنند و با اصله‏اى را در زمین بکارند. نیز اگر آفتى بدان مى‏رسید بى‏آنکه جاى‏نشینى داشته باشد محو و نابود مى‏گشت.

در شکل بوته حبوباتى؛ چون: عدس، ماش، باقلا و جز آنها اندیشه کن. دانه‏هاى آنها در کیسه‏ها و ظروفى نهاده شده تا نگاهدارى شوند، رشد و استحکام یابند و از آفات در امان بمانند چنان که جفت و بچه‏دان جنین نیز دقیقا به همین خاطر است. گندم و همانند آن نیز به صورت خوشه، در پوستهایى سخت نهاده شده‏اند. نیز بر سر هر دانه چیزى چون نیزه قرار گرفته که پرندگان را از خوردن آنها باز مى‏دارد تا به کشاورزان زیان نرسد. اگر کسى بگوید: آیا پرندگان از گندم و حبوبات نمى‏خورند؟ گفته مى‏شود: بله تقدیر چنین است. پرنده نیز از آنجا که آفریده‏اى از آفریدگان است از زمین خداى جلّ و علا نصیب و سهمى دارد، ولى این حبوبات نیز این گونه محافظت مى‏شوند تا پرندگان، یکسره ویرانش نکنند و زیان بسیار به‏بار نیاورند. اگر پرندگان دانه‏ها را عیان و ناپوشیده بنگرند هیچ منعى ندارند که به آن حمله کنند و بوته را نابود سازند واى بسا این عمل باعث عدم تعادل تغذیه پرندگان، و مرگ آنها گردد و کشتزار را هم به نابودى کشاند در نتیجه، این موانع پیش‌گیرنده‏ براى آن است که دانه‏ها نگاهدارى شوند و پرندگان به قدر روزى و نیاز از آنها برگیرند و بیشتر آن براى آدمى بماند؛ زیرا او زحمت و مشقت بارورى آن را بر دوش کشیده است و آن مقداری که وی بدانها نیاز دارد بیش از نیاز پرندگان بدان است.[11]

توحید المفضل، ص154-156؛ بحار الأنوار، ج‏3، ص130-131

ترجمه فوق برگرفته شده است از «شگفتیهاى آفرینش، ترجمه توحید مفضل»، ص142-143

رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ قَالَ حَدَّثَنِی الْمُفَضَّلُ بْنُ عُمَر ... فَلَمَّا کَانَ الْیَوْمُ الثَّالِثُ بَکَّرْتُ إِلَى مَوْلَایَ فَاسْتُؤْذِنَ لِی فَدَخَلْتُ فَأَذِنَ لِی بِالْجُلُوسِ فَجَلَسْتُ فَقَالَ ع‏:

... فَکِّرْ یَا مُفَضَّلُ فِی هَذَا الرَّیْعِ الَّذِی جُعِلَ فِی الزَّرْعِ فَصَارَتِ الْحَبَّةُ الْوَاحِدَةُ تُخَلِّفُ مِائَةَ حَبَّةٍ وَ أَکْثَرَ وَ أَقَلَّ وَ کَانَ یَجُوزُ لِلْحَبَّةِ أَنْ تَأْتِیَ بِمِثْلِهَا فَلِمَ صَارَتْ تَرِیعُ هَذَا الرَّیْعَ إِلَّا لِیَکُونَ فِی الْغَلَّةِ  مُتَّسَعٌ لِمَا یَرِدُ فِی‏ الْأَرْضِ مِنَ الْبَذْرِ وَ مَا یَتَقَوَّتُ الزُّرَّاعُ إِلَى إِدْرَاکِ زَرْعِهَا الْمُسْتَقْبَلِ أَ لَا تَرَى أَنَّ الْمَلِکَ لَوْ أَرَادَ عِمَارَةَ بَلَدٍ مِنَ الْبُلْدَانِ کَانَ السَّبِیلُ فِی ذَلِکَ أَنْ یُعْطِیَ أَهْلَهُ مَا یَبْذُرُونَهُ فِی أَرْضِهِمْ وَ مَا یَقُوتُهُمْ إِلَى إِدْرَاکِ زَرْعِهِمْ فَانْظُرْ کَیْفَ تَجِدُ هَذَا الْمِثَالَ قَدْ تَقَدَّمَ فِی تَدْبِیرِ الْحَکِیمِ فَصَارَ الزَّرْعُ یَرِیعُ هَذَا الرَّیْعَ لِیَفِیَ بِمَا یُحْتَاجُ إِلَیْهِ لِلْقُوتِ وَ الزِّرَاعَةِ. وَ کَذَلِکَ الشَّجَرُ وَ النَّبْتُ وَ النَّخْلُ یَرِیعُ الرَّیْعَ الْکَثِیرَ فَإِنَّکَ تَرَى الْأَصْلَ الْوَاحِدَ حَوْلَهُ مِنْ فِرَاخِهِ أَمْراً عَظِیماً فَلِمَ کَانَ کَذَلِکَ إِلَّا لِیَکُونَ فِیهِ مَا یَقْطَعُهُ النَّاسُ وَ یَسْتَعْمِلُونَهُ فِی مَآرِبِهِمْ وَ مَا یُرَدُّ فَیُغْرَسُ فِی الْأَرْضِ وَ لَوْ کَانَ الْأَصْلُ مِنْهُ یَبْقَى مُنْفَرِداً لَا یُفْرِخُ وَ لَا یَرِیعُ لَمَا أَمْکَنَ أَنْ یُقْطَعَ مِنْهُ شَیْ‏ءٌ لِعَمَلٍ وَ لَا لِغَرْسٍ ثُمَّ کَانَ إِنْ أَصَابَتْهُ آفَةٌ انْقَطَعَ أَصْلُهُ فَلَمْ یَکُنْ مِنْهُ خَلَفٌ‏

تَأَمَّلْ نَبَاتَ هَذِهِ الْحُبُوبِ مِنَ الْعَدَسِ وَ الْمَاشِ وَ الْبَاقِلَاءِ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِکَ فَإِنَّهَا تَخْرُجُ فِی أَوْعِیَةٍ مِثْلِ الْخَرَائِطِ  لِتَصُونَهَا وَ تَحْجُبَهَا مِنَ الْآفَاتِ إِلَى أَنْ تَشْتَدَّ وَ تَسْتَحْکِمَ کَمَا قَدْ تَکُونُ الْمَشِیمَةُ  عَلَى الْجَنِینِ لِهَذَا الْمَعْنَى بِعَیْنِهِ وَ أَمَّا الْبُرُّ  وَ مَا أَشْبَهَهُ فَإِنَّهُ یَخْرُجُ مُدْرَجاً فِی قُشُورٍ صِلَابٍ عَلَى رُءُوسِهَا أَمْثَالُ الْأَسِنَّةِ مِنَ السُّنْبُلِ لِیُمْنَعَ الطَّیْرُ مِنْهُ لِیَتَوَفَّرَ عَلَى الزُّرَّاعِ فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ أَ وَ لَیْسَ قَدْ یَنَالُ الطَّیْرُ مِنَ الْبُرِّ وَ الْحُبُوبِ قِیلَ لَهُ بَلَى عَلَى هَذَا قُدِّرَ الْأَمْرُ فِیهَا لِأَنَّ الطَّیْرَ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ تَعَالَى وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَهُ فِی مَا تُخْرِجُ الْأَرْضُ حَظّاً وَ لَکِنْ حُصِنَتِ الْحُبُوبُ بِهَذِهِ الْحُجُبِ لِئَلَّا یَتَمَکَّنَ الطَّیْرُ مِنْهَا کُلَّ التَّمَکُّنِ فَیَعْبَثَ بِهَا وَ یُفْسِدَ الْفَسَادَ الْفَاحِشَ فَإِنَّ الطَّیْرَ لَوْ صَادَفَ الْحَبَّ بَارِزاً لَیْسَ عَلَیْهِ شَیْ‏ءٌ یَحُولُ دُونَهُ لَأَکَبَّ عَلَیْهِ حَتَّى یَنْسِفَهُ أَصْلًا فَکَانَ یَعْرِضُ مِنْ ذَلِکَ أَنْ یَبْشَمَ‏  الطَّیْرُ فَیَمُوتَ وَ یَخْرُجَ الزَّارِعُ مِنْ زَرْعِهِ صِفْراً فَجُعِلَتْ عَلَیْهِ هَذِهِ الْوَقَایَاتُ لِتَصُونَهُ فَیَنَالَ الطَّائِرُ مِنْهُ شَیْئاً یَسِیراً یَتَقَوَّتُ بِهِ وَ یَبْقَى أَکْثَرُهُ لِلْإِنْسَانِ فَإِنَّهُ أَوْلَى بِهِ إِذْ کَانَ هُوَ الَّذِی کَدَحَ فِیهِ وَ شَقِیَ بِهِ وَ کَانَ الَّذِی یَحْتَاجُ إِلَیْهِ أَکْثَرَ مِمَّا یَحْتَاجُ إِلَیْهِ الطَّیْر.

تدبر

1) «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ»

اگر ما دانه‌ای را در زمین می‌کاریم و با آبیاری و مراقبت، به ثمر می نشیند، این حقیقتا کار ما نیست؛ بلکه استفاده از نظامی است که خداوند در عالم قرار داده است برای رسیدن به محصول؛‌وگرنه اگر خدا بخواهد می‌تواند تمام تلاش ما را بر باد دهد و آن دانه پیش از آنکه به ثمر برسد - ‌ویا حتی پس از آنکه به ثمر رسید و پیش از آنکه ثمره‌اش برداشت شود- به بوته‌ای خشک و خس و خاشاکی درهم‌شکسته تبدیل گردد و ما با دهان باز، متعجب و حسرت زده بر جای بمانیم.

 

2)‌ «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ»

مقصود از تعبیر «فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ» چیست؟

الف. از آن بلایی که بر سر زراعت شما آمد متعجب شوید (عطاء و کلبی و مقاتل، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص337[12])

ب. از زحمت و هزینه‌ای که برای به ثمر نشستن آن محصول انجام دادید پشیمان و متاسف شوید (عکرمه و قتاده و حسن، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص337[13])

ج. به خاطر اینکه در اطاعت از خداوند کوتاهی کرده بودید به سرزنش همدیگر بپردازید. (عکرمه، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص337[14])

د. «تفکه» به معنای خوردن و دست به دست کردن انواع فاکهه (میوه) است که به استعاره برای دست به دست دادن سخنان به کار رفته؛‌و مقصود این است که شما از روی تعجب و پشیمانی بر هزینه‌ای که کرده‌اید با همدیگر سخن می‌گویید (تفسیر الصافی، ج‏5، ص127[15])

ه. ...

 

3) «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً»

چرا نفرمود «لو شئت لجعلته» و از ضمیر جمع استفاده کرد؟

الف. چه‌بسا چون از موضع قهاریت است از تعبیر جمع که اصطلاحا «متکلم معظم لنفسه» است استفاده کرد؛ یعنی برای اشاره به اینکه این اقدام یک اقدام از موضع بالاست (شبیه شاهان که می‌گویند ما چنین و چنان می‌کنیم).

ب. چه‌بسا اشاره‌ای دارد به نقش واسطه‌های فیض و اسباب و مسببات؛‌ یعنی گویی می‌خواهد نشان دهد که همان طور که در رویاندن دانه و به ثمر نشستن آن اسباب و واسطه‌ها در کارند؛ ‌اگر قرار باشد این دانه تبدیل به خس و خاشاکی شود باز از طریق اسباب و واسطه‌ها چنین می‌کنیم.

ج. ...

 

4) «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ»

اگر مقصود از تعبیر «فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ» چیزی است شبیه اینکه «فتعجبون» یا «فتندمون» چرا از همین تعابیر ساده استفاده نکرد و حتی نفرمود «تَفَکَّهُونَ»؟

الف. تعبیر «ظلتم» (که در اصل «ظللتم») بوده) -چنانکه در نکات ادبی اشاره شد - در اصل به معنای سایه انداختن است اما در اینجا فعل ناقص و به معنای «انجام دادن کار در طول روز» است؛ و دلالت دارد بر یک نحوه استمراری که هیچ تغییری در نحوه انجام کار رخ نمی‌دهد. کلمه «تفکهون» هم - چنانکه باز در نکات ادبی اشاره شد - با کلمات «فاکهه» (به معنای میوه) و «فکاهه» (به معنای مزاح و شوخی) مرتبط است؛ گویی اشاره دارد به یک حالت دهان باز که غالبا برای گفتن مطالب شوخی و خنده‌دار ویا خوردن میوه باز می‌شد و اکنون همچنان باز مانده و نمی‌داند بر این حال و روزی که پیش آمده - که کاملا برایش غیرمنتظره بوده- بخندد یا گریه کند و در این باره به اطرافیانش چه بگوید. و ترکیب این دو کلمه به نحو بسیار رسایی شدت فرو رفتن آنان در بهت و تعجب و ناراحتی و پشیمانی را می‌رساند؛ که تعابیر ساده‌ای مانند «فتعجبون» یا «فتندمون» چنین معنایی را نمی‌توانند منتقل کنند.

ب. ...

 

 

 


[1] . الحَطْم: کسرک الشی‏ء الیابس کالعظام و نحوها، حَطَمْته فانْحَطَمَ، و الحُطَام: ما تَحَطَّمَ منه، و قشر البیض حُطَام، قال الطرماح: «کأن حُطَام قیض الصیف فیه / فراش صمیم أقحاف الشئون» و الحَطْمَة: السنة الشدیدة. و حَطْمَة الأسد فی المال: عیثه و فرسه. [و الحُطَمَة: النار] و قیل: الحُطَمَة: باب من جهنم. و الحَطِیم: حِجْر مکة.

[2] .تکسر الیابس قطعا لضغط شدید أو ثقیل وقع علیه.

[3] . أنّ الأصل الواحد فی هذه المادّة: هو کسر الهیئة للشی‏ء و إزالة نظمه و إفناء الحالة المتوقّعة المتحصّلة، مادّیّة و معنویّة، و إطلاق الحُطَامِ على الأموال الدنیویّة: باعتبار زوالها و عدم ثبوتها و کونها فی معرض الفناء و الانهدام.

[4] . الحاء و الطاء و المیم أصلٌ واحدٌ، و هو کَسْر الشى‏ء. یقال: حطمت الشى‏ءَ حَطْماً کسرتُه. و یقال المتکسَّر فى نفسه حَطِم. و یقال للفرس إذا تهدَّم لطول عمره حَطِمٌ. و یقال بل الحَطَمُ داءٌ یصیب الدابَّة فى قوائمها أو ضَعْفٌ. و هو فرسٌ حَطِم. و الحُطمة: السنة الشدیدة؛ لأنها تَحْطم کلّ شى‏ء. و الحُطَم: السَّواق یَعنف، یحطِم بعضَ الإبل ببعض. قال الراجز: «قد لفَّها اللیلُ بسَوَّاقٍ حُطَمْ» و سمِّیت النارُ الحُطَمةَ لحَطْمِها ما تَلْقَى. و یقال للعَکَرة من الإبل حُطَمَة لأنها تحطِم کلَّ شى‏ء تلقاه. و حُطْمة السَّیل: دُفَّاعُ مُعظَمِهِ. و هذا لیس أصلا؛ لأنه مقلوب من الطُّحْمة. فأما الحطیم فممکنٌ أن یکون من هذا، و هو الحِجْر، لکثرة من ینْتابُه، کأنه یُحْطَم.

[5] . الْحَطْمُ: کسر الشی‏ء مثل الهشم و نحوه، ثمّ استعمل لکلّ کسر متناه، قال اللّه تعالى: لا یَحْطِمَنَّکُمْ سُلَیْمانُ وَ جُنُودُهُ‏ [النمل/18]، و حَطَمْتُهُ فَانْحَطَمَ حَطْماً، و سائقٌ حُطَمٌ: یحطم الإبل لفرط سوقه، و سمیت الجحیم حُطَمَةً، قال اللّه تعالى فی الحطمة: وَ ما أَدْراکَ مَا الْحُطَمَةُ [الهمزة/5]، و قیل للأکول: حُطَمَةٌ، تشبیها بالجحیم، تصوّرا لقول الشاعر: «کأنّما فی جوفه تنّور» و درع حُطَمِیَّةٌ: منسوبة إلى ناسجها أو مستعملها، و حَطِیمٌ و زمزم: مکانان.

[6] . و أمّا الحُطَمَةُ فصیغة مبالغة کضحکة و همزة: باعتبار شدّة تلک الصفة فیها، فانّها تَحْطِمُ کلّ من ورد فیها. و أمّا الحَطِیمُ: فباعتبار انکسار حالة کلّ من وصل الیه و زاره خضوعا، أو لعلّه کان منکسرا فی زمان. کَلَّا لَیُنْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ وَ ما أَدْراکَ مَا الْحُطَمَةُ نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ- 104/ 6.فانّها تحطم کلّ ما یطرح فیها، و تزیل جمیع ما به من عنوان و شخصیّة و اعتبارات دنیویّة و صورة و هیئة مستحسنة.. ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطاماً- 57/ 20.

[7] . و الْحُطَامُ: ما یتکسّر من الیبس، قال عزّ و جل: ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَجْعَلُهُ حُطاماً [الزمر/21].

[8] . و الحطام الهشیم الذی لا ینتفع به فی مطعم و لا غذاء و أصل الحطم الکسر و الحطم السواق بعنف یحطم بعضها علی بعض قال: «قد لفها اللیل بسواق حطم»

[9] . الفاء و الکاف و النون کلمةٌ واحدة، و هى التندّم، یقال تندَّم و تفکَّنَ بمعنًى.

الفاء و الکاف و الهاء أصلٌ صحیح یدلُّ على طِیب و استطابةٍ... فأمَّا التَّفَکُّه فى قوله تعالى: فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ‏ فلیس من هذا، و هو من باب الإبدال، و الأصل تَفَکَّنون، و هو من التندُّم، و قد مضى ذِکرُه.

[10] . التَّفَکُّنُ: التَّعَجُّبُ؛ و به فَسَّرَ مجاهِدٌ قَوْلَه تعالى: «فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ»، أَی تَفَکَّنُون أی تَعَجَّبُونَ.

[11] . کل توحید مفضل با ترجمه‌ای از مرحوم علامه مجلسی هم منتشر شده است که ترجمه متن ایشان در ص194-196 بدین قرار است:

فکر کن اى مفضّل در این ریعى [= رشد فزاینده‌ای] که خدا در زراعت مقرّر فرموده که از یک دانه صد دانه بیشتر و کمتر به هم مى‏رسد و ممکن بود که هر دانه که بکارند یک دانه از آن به وجود آید، و اگر چنین مى‏بود فائده بر آن مترتب نمى‏شد زیرا که مى‏باید که تخم سال دیگر به عمل آید و قوت زراعت‏کنندگان تا سال آینده حاصل شود. نمى‏بینى که اگر پادشاهى خواهد شهرى از شهرها را آبادان کند، راهش آن است که تخمى به ایشان مساعده بدهد که ایشان در زمین بپاشند و باید که آذوقه ایشان را تا وقت حصول حاصل به ایشان بدهد. پس نظر کن که آنچه عقلاء به فکر خود یافته‏اند و پیش از تفکّر و ادراک ایشان در صنعت مدبّر حکیم به عمل آمده، پس زراعت را آن مقدار ریع کرامت کرده که وفا به تخم ایشان و قوت زارعان بکند. و هم چنین درخت خرما و سایر میوه‏ها از دور خود جوجه‏ها بر مى‏آورد و بسیار مى‏شود که آنچه مردم قطع کنند براى آن که در جاى دیگر غرس نمایند یا از براى حوائج دیگر به کار برند اصل درخت باقى باشد. و اگر آفتى به اصل درخت برسد بدلى داشته باشد و صنفش برطرف نشود.

تأمل کن در روئیدن بعضى از دانه‏ها مانند عدس و ماش و باقلا و اشباه اینها که در ظرفى چند مانند کیسه‏ها و خریطه‏ها مى‏رویند تا آن خریطه‏ها محافظت نماید آنها را از آفت‏ها تا هنگامى که مستحکم شود. چنانچه حق تعالى طفل را در میان مشیمه براى همین جا داده‏ که از آفت‏ها در رحم محفوظ ماند. و اما گندم و اشباه آن را خدا در میان پوست صلبى قرار داده و بر سر هر دانه در میان خوشه نیزه آفریده که مرغان نتوانند آنها را از خوشه بربایند و ضرر به زراعات رسانند. اگر کسى گوید که: مرغان دانه‏ها را گاهى مى‏ربایند. جواب مى‏گوئیم که: بلى حکیم علیم چنین مقدر ساخته زیرا که مرغ نیز خلقى است از مخلوقات الهى و روزى مى‏خواهد و خدا براى او آنچه از زمین مى‏روید بهره مقرر ساخته، و لیکن این حجابها و نیزه‏ها را براى دانه‏ها مقرّر گردانیده که مرغان ضرر بسیار نرسانند و فساد فاحش از ایشان به وجود نیاید، زیرا که اگر مرغان دانه‏ها را بى‏مانع و مزاحم مى‏یافتند، همه را ضایع مى‏کردند و خود از بسیار خوردن مى‏مردند، و زارعان به دستى تهى برمى‏گشتند، پس حق تعالى این وقایه‏ها را مقرّر فرموده که دانه‏ها را قدرى محافظت نمایند و اندکى از آن را بعد از به عمل آوردن مرغان بخورند و اکثرش براى آدمیان بماند زیرا که ایشان احقند به آن و تعب کشیده‏اند و زحمت‏ها برده‏اند تا دانه را به عمل آورده‏اند. و ایضاً احتیاج ایشان زیاده از احتیاج مرغان است.

[12] . «لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ» أی جعلنا ذلک الزرع «حُطاماً» أی هشیما لا ینتفع به فی مطعم و لا غذاء و قیل تبنا لا قمح فیه عن عطاء «فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ» أی تتعجبون مما نزل بکم فی زرعکم عن عطاء و الکلبی و مقاتل

[13] . و قیل معناه تندمون و تتأسفون على ما أنفقتم فیه عن عکرمة و قتادة و الحسن و أصله من التفکه بالحدیث و هو التلهی به فکأنه قال فظلتم تتروحون إلى التندم کما یتروح الفکه إلى الحدیث بما یزیل الهم

[14] . و قیل معناه یتلاومون عن عکرمة أی یلوم بعضکم بعضا على التفریط فی طاعة الله

[15] . لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً هشیماً فَظَلْتُمْ تَفَکَّهُونَ تتحدّثونه فیه تعجّباً و تندّماً على ما أنفقتم فیه و التفکّه التنقّل بصنوف الفاکهة قد استعیر للتنقل بالحدیث.

 


1031) سوره واقعه (56) آیه 64 أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1031) سوره واقعه (56) آیه 64

أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ

13-15 محرم 1441

ترجمه

آیا شما آن را می‌رویانید یا ماییم که رویانندگانیم؟!

اختلاف قرائت

أَ أَنْتُمْ / أَ انْتُمْ / أَ آنْتُمْ [1]

نکات ادبی

تَزْرَعُونَهُ / الزَّارِعُونَ

اغلب اهل لغت بر این باورند که ماده «زرع» در اصل دلالت دارد بر رویاندن چیزی (کتاب العین، ج‏1، ص353[2]؛‌ معجم مقاییس اللغه، ج‏3، ص50[3]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص379) فقط برخی معتقدند که این معنا در ماده «زرع» ‌با قیودی همراه است؛ مثلا حسن جبل بر این باور است که این ماده در خصوص روییدن دانه‌های ریز که به صورت ایستاده درمی‌آید (بویژه گندم و جو) به کار می‌رود، در مقابل کاشت و رویاندن نهال و درخت؛ و با این ملاحظه است که تعبیر «زرع»‌ در میان باغ‌های انگور و نخل: «جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَیْنِ مِنْ أَعْنابٍ وَ حَفَفْناهُما بِنَخْلٍ وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعاً» (کهف/32) [و بلکه در عرض آنها: «جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَیْرَ مَعْرُوشاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ» (انعام/141) «جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخیلٌ صِنْوانٌ وَ غَیْرُ صِنْوانٍ» (رعد/4) «یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَ النَّخیلَ وَ الْأَعْنابَ وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ» (نحل/11)] قابل توجیه است (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ص894) و مرحوم مصطفوی هم این طور توضیح می‌دهد که به کل جریان بذرافشانی تا روییدن گیاه این ماده اطلاق می‌شود (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص338) که البته در این قیود می‌شود مناقشه کرد چنانکه اهل لغت از کاربرد تعبیر «زَرَعَه الله» برای بچه‌ای که جوان کاملی شده اشاره کرده‌اند (کتاب العین، ج‏1، ص353؛ معجم مقاییس اللغه، ج‏3، ص50) مگر اینکه این کاربرد را استعاری بدانیم.

در هر صورت عمده اهل لغت با توجه به همین آیات سوره واقعه (و نیز آیات دیگری که «زرع» ‌را به خداوند نسبت می‌دهند مانند «یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ» (نحل/11) «أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَى الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً (سجده/27) «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسَلَکَهُ یَنابیعَ فِی الْأَرْضِ ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً» (زمر/21)) اصرار دارند که «زرع» را ناظر به خود عمل رویاندن محصول بدانند؛‌ولو که تعبیر زرع برای غیر خدا هم به کار رفته است: « قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنینَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فی‏ سُنْبُلِهِ» (یوسف/47) (مثلا:‌ التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص338[4])

کلمه «زَرْع» در اصل مصدر است که بسیاری از اوقات در معنای اسم مفعولی به کار می‌رود یعنی بر خود چیزی که زراعت شده اطلاق می گردد؛ مثلا: «فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً» (سجدة/27) ، که جمع آن «زروع»: «وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ‏» (دخان/26) است (مفردات ألفاظ القرآن، ص379[5]) و درباره وجه اطلاق مصدر بر شیء‌خارجی گفته‌اند یا از باب مبالغه است (شبیه زید عدل) ویا اشاره به اینکه آن موجود مظهرخارجی و نتیجه آن فعل است؛ به علاوه که اطلاق یک مصدر بر یک شیء‌خارجی به جهات وصفی آن شیء هم نظر دارد. (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص339[6])

به کسی که عمل زرع را انجام می‌دهد «زارع» (أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ؛ واقعه/64) - جمع آن «زرّاع»: «کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى‏ عَلى‏ سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ» (فتح/29)- و نیز «مُزَارِع» و «مُزْدَرِع» گویند (کتاب العین، ج‏1، ص353[7])؛ و به زمینی که روی آن زراعت می‌شود «مزرعه» گفته می‌شود

ماده «زرع» و مشتقات آن 14 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

نَحْنُ الزَّارِعُونَ

این جمله اسمیه‌ای است که خبر آن به جای اینکه نکره بیاید معرفه است؛ در واقع آمدن «ال» بر روی خبر دلالت بر حصر دارد؛‌پس مفاد این جمله آن است که «فقط ما زارع هستیم».

حدیث

1) الف. از امام صادق ع روایت شده که فرمودند:

وقتی خواستی زراعتی انجام دهی مقداری از بذر را در دستت بگیر و رو به قبله بایست و سه بار بگو «أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ؛ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ: آیا تأمل کرده‌اید در آنچه می‌کارید؟! آیا شما آن را می‌رویانید یا ماییم که زارعان (رویانندگان)یم؟!» (واقعه/63-64).

سپس سه بار بگو: «بَلِ اللَّهُ‏ الزَّارِعُ: بلکه خداوند زارع (رویاننده) است.»

سپس بگو: «اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ حَبّاً مُبَارَکاً وَ ارْزُقْنَا فِیهِ السَّلَامَةَ: خدایا این را دانه‌ای مبارک قرار بده و در آن سلامت را روزی ما فرما» و سپس آن قبضه‌ای که در دستت هست را در زمین بپاش.

الکافی، ج‏5، ص262

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ عَنِ ابْنِ بُکَیْرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَزْرَعَ زَرْعاً فَخُذْ قَبْضَةً مِنَ الْبَذْرِ وَ اسْتَقْبِلِ الْقِبْلَةَ وَ قُلْ:

«أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ؛ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ» ثَلَاثَ مَرَّاتٍ؛

ثُمَّ تَقُولُ «بَلِ اللَّهُ‏ الزَّارِعُ» ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.

ثُمَّ قُلِ «اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ حَبّاً مُبَارَکاً وَ ارْزُقْنَا فِیهِ السَّلَامَةَ». ثُمَّ انْثُرِ الْقَبْضَةَ الَّتِی فِی یَدِکَ فِی الْقَرَاحِ. [8]

 

ب. همچنین شعیب عقرقوقی می‌گوید که امام صادق ع به من فرمود:

وقتی خواستی بذر بپاشی بگو:

«اللَّهُمَّ قَدْ بَذَرْتُ وَ أَنْتَ الزَّارِعُ فَاجْعَلْهُ حَبّاً مُتَرَاکِماً: خدایا بذر را پاشیدم در حالی که زارع (= رویاننده) تویی»

‌پس آن را دانه‌ای متراکم (خوشه‌های پردانه) قرار بده.

الکافی، ج‏5، ص263

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ شُعَیْبٍ الْعَقَرْقُوفِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ لِی:

إِذَا بَذَرْتَ فَقُلِ «اللَّهُمَّ قَدْ بَذَرْتُ وَ أَنْتَ الزَّارِعُ فَاجْعَلْهُ حَبّاً مُتَرَاکِماً».

 

ج. همچنین این مطالب این گونه از امام باقر ع روایت شده که فرمودند:

وقتی خواستی زراعتی انجام دهی مقداری از بذر را در دستت بگیر سپس رو به قبله بایست و سه بار بگو:

«أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ؛ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ: آیا تأمل کرده‌اید در آنچه می‌کارید؟! آیا شما آن را می‌رویانید یا ماییم که رویانندگانیم؟!» (واقعه/63-64).

سپس بگو «اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ حَبّاً مُبَارَکاً وَ ارْزُقْنَا فِیهِ السَّلَامَةَ وَ التَّمَامَ وَ اجْعَلْهُ حَبّاً مُتَرَاکِباً وَ لَا تَحْرِمْنِی خَیْرَ مَا أَبْتَغِی وَ لَا تَفْتِنِّی بِمَا مَتَّعْتَنِی بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ: خدایا این را دانه‌ای مبارک قرار بده و در آن سلامت و کمال روزی ما فرما ‌و آن را دانه‌ای متراکم (خوشه‌های پردانه) قرار بده و مرا از خیر آنچه که درصددش هستم محروم نکن و ما را با آنچه از آن بهره‌مندم ساخته‌ای مورد امتحان دشوار قرار مده به حق حضرت محمد و خاندان پاک و طاهرش.»

و سپس اگر خدا خواست آن قبضه‌ای که در دستت هست بپاش.

مکارم الأخلاق، ص353

عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَزْرَعَ زَرْعاً فَخُذْ قَبْضَةً مِنَ الْبَذْرِ بِیَدِکَ؛ ثُمَّ اسْتَقْبِلِ الْقِبْلَةَ وَ قُلْ:

«أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ» ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.

ثُمَّ قُلِ «اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ حَرْثاً مُبَارَکاً وَ ارْزُقْنَا فِیهِ السَّلَامَةَ وَ التَّمَامَ وَ اجْعَلْهُ حَبّاً مُتَرَاکِباً وَ لَا تَحْرِمْنِی خَیْرَ مَا أَبْتَغِی وَ لَا تَفْتِنِّی بِمَا مَتَّعْتَنِی بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ»

ثُمَّ ابْذُرِ الْقَبْضَةَ الَّتِی فِی یَدِکَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.

 

د. و باز شبیه این از امام باقر ع روایت شده که فرمودند:

وقتی خواستی دانه‌ها را در زمین بپاشی مقداری از آن بذر را در دستت بگیر سپس رو به قبله بایست و بگو:

«أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ؛ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ: آیا تأمل کرده‌اید در آنچه می‌کارید؟! آیا شما آن را می‌رویانید یا ماییم که رویانندگانیم؟!» (واقعه/63-64).

سپس بگو: «بَلِ اللَّهُ‏ الزَّارِعُ لَا فُلَانٌ: بلکه خداوند زارع (رویاننده) است نه فلانی.» و اسم صاحب بذر را بگو؛

سپس بگو «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اجْعَلْهُ مُبَارَکاً وَ ارْزُقْهُ السَّلَامَةَ وَ السُّرُورَ وَ الْعَافِیَةَ وَ الْغِبْطَةَ: خدایا بر محمد و خاندان پاک و طاهرش درود فرست و این را  مبارک قرار بده و در آن سلامت و شادی و عافیت و سود بردن را روزی ما فرما.»

و سپس آن بذری که در دستت هست را بپاش و پاشیدن بقیه بذرها را هم آغاز کن.

کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج‏2، ص122

وَ رَوَى عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ بِسَنَدٍ رَفَعَهُ إِلَیْهِ قَالَ: إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تُلْقِیَ الْحَبَّ فِی الْأَرْضِ فَخُذْ قَبْضَةً مِنْ ذَلِکَ الْبَذْرِ ثُمَّ اسْتَقْبِلِ الْقِبْلَةَ ثُمَّ قُلْ «أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ»

ثُمَّ تَقُولُ «لَا بَلِ اللَّهُ الزَّارِعُ لَا فُلَانٌ» وَ تُسَمِّی بِاسْمِ صَاحِبِهِ.

ثُمَّ قُلِ: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اجْعَلْهُ مُبَارَکاً وَ ارْزُقْهُ السَّلَامَةَ وَ السُّرُورَ وَ الْعَافِیَةَ وَ الْغِبْطَةَ».

ثُمَّ ابْذُرِ الْبَذْرَ الَّذِی بِیَدِکَ وَ سَائِرَ الْبَذْرِ.

 

2) از امام صادق علیه السّلام روایت شده که فرمودند:

بنى اسرائیل نزد موسى علیه السّلام آمدند و از او خواستند که از خداوند عزّ و جلّ‌ درخواست کند که هرگاه اراده کردند، آسمان بر آنان باران ببارد و هرگاه اراده کردند از آسمان باران نبارد.

آن حضرت نیز از خداوند عزّ و جلّ‌ این را درخواست کرد.

خداوند عزّ و جلّ‌ فرمود: اى موسى! این خواسته‌شان برآورده شد.

موسى علیه السّلام نیز این را به آنان خبر داد، و آنها نیز کشت کردند و هربذرى را که داشتند کاشتند و آن گاه اراده کردند، باران آمد و همان وقتى که خواستند آسمان را از بارش بازداشتند، و کشت آنها همانند کوه‌ و درخت، بزرگ شد، آن‌گاه آن را درو نمودند و خرمنکوبى کردند، ولى دانه‌اى در آن نیافتند.

با گریه و ناله نزد موسى علیه السّلام رفتند و گفتند: ما از تو درخواست کردیم که از خدا درخواست کنى آسمان هرگاه خواستیم بر ما باران ببارد و پاسخ ما را داد، ولى آن را مایه زیان ما قرار داد!

موسى علیه السّلام عرض کرد: پروردگارا! بنى اسرائیل از این کارى که با آنها کردى شکایت دارند.

خداوند فرمود: اى موسى! از چه چیزى شکایت دارند؟

عرض کرد: از من خواستند از تو درخواست کنم که هرگاه خواستند آسمان را بر آنان بارش دهى و هرگاه اراده کردند آن را از بارش بازدارى، و تو نیز اجابت کردى، ولى آن را مایه زیان آنان قرار دادی!

فرمود: اى موسى! من براى بنى اسرائیل اندازه‌اى مشخّص کردم، ولى آنان به این اندازه رضایت ندادند و من به خواست آنها رفتار کردم، و این‌گونه شد که دیدی.

الکافی، ج‏5، ص262

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ سَدِیرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ إِنَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ أَتَوْا مُوسَى ع فَسَأَلُوهُ أَنْ یَسْأَلَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یُمْطِرَ السَّمَاءَ عَلَیْهِمْ إِذَا أَرَادُوا وَ یَحْبِسَهَا إِذَا أَرَادُوا.

فَسَأَلَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ لَهُمْ؛ فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِکَ لَهُمْ یَا مُوسَى.

فَأَخْبَرَهُمْ مُوسَى فَحَرَثُوا وَ لَمْ یَتْرُکُوا شَیْئاً إِلَّا زَرَعُوهُ ثُمَّ اسْتَنْزَلُوا الْمَطَرَ عَلَى إِرَادَتِهِمْ وَ حَبَسُوهُ عَلَى إِرَادَتِهِمْ. فَصَارَتْ زُرُوعُهُمْ کَأَنَّهَا الْجِبَالُ وَ الْآجَامُ. ثُمَّ حَصَدُوا وَ دَاسُوا وَ ذَرَّوْا فَلَمْ یَجِدُوا شَیْئاً. فَضَجُّوا إِلَى مُوسَى ع وَ قَالُوا: إِنَّمَا سَأَلْنَاکَ أَنْ تَسْأَلَ اللَّهَ أَنْ یُمْطِرَ السَّمَاءَ عَلَیْنَا إِذَا أَرَدْنَا فَأَجَابَنَا ثُمَّ صَیَّرَهَا عَلَیْنَا ضَرَراً؟!

فَقَالَ یَا رَبِّ إِنَّ بَنِی إِسْرَائِیلَ ضَجُّوا مِمَّا صَنَعْتَ بِهِمْ.

فَقَالَ وَ مِمَّ ذَاکَ یَا مُوسَى؟

قَالَ سَأَلُونِی أَنْ أَسْأَلَکَ أَنْ تُمْطِرَ السَّمَاءَ إِذَا أَرَادُوا وَ تَحْبِسَهَا إِذَا أَرَادُوا فَأَجَبْتَهُمْ ثُمَّ صَیَّرْتَهَا عَلَیْهِمْ ضَرَراً!

فَقَالَ یَا مُوسَى أَنَا کُنْتُ الْمُقَدِّرَ لِبَنِی إِسْرَائِیلَ فَلَمْ یَرْضَوْا بِتَقْدِیرِی فَأَجَبْتُهُمْ إِلَى إِرَادَتِهِمْ فَکَانَ مَا رَأَیْتَ.

 

3) در منابع اهل سنت (و ظاهرا به تبع آنها در مجمع البیان) حدیثی از پیامبر اکرم ص روایت شده که ظاهرا ناظر به همین دو آیه است؛ که فرمودند:

هیچیک از شما نگوید «زرعت: محصول را به ثمر رساندم» بلکه فقط بگوید «حرثت: ‌من کاشتم».

مجمع البیان، ج‏9، ص337؛ الدر المنثور، ج‏6، ص161[9]

روی عن النبی ص أنه قال: لا یقولن أحدکم «زرعت» و لیقل «حرثت».‏

تدبر

1) «أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ»

در مورد دانه‌هایی که در زمین می‌کارید؛ آیا شما آن را می‌رویانید یا ماییم که رویاننده آنیم؟! پس کسی که از دانه‌ای بی‌جان و کوچک می‌تواند دانه‌های کثیری پدید آورد، می‌تواند خلایق را هم بعد از اینکه مردند دوباره برانگیزاند (مجمع البیان، ج‏9، ص337[10])

به تعبیر دیگر، همان قدرتى که از یک دانه بذر، خوشه‏ها پدید مى‏آورد، مى‏تواند از تک سلّول انسان مرده‏اى دوباره او را زنده کند. (تفسیر نور، ج‏9، ص436)

 

2) «أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ»

در عبارت «نَحْنُ الزَّارِعُونَ» آمدن «ال» بر روی خبر دلالت بر حصر دارد؛ ‌پس مفاد این جمله آن است که «آیا شمایید که زرع می‌کنید با فقط ما زارع هستیم؟» و واضح است که در مقام تاکید بر این است که زارع خداوند است؛ نه انسان!

اما توجه شود که این سخن به معنای نفی استقلال در تاثیر است نه نفی تاثیر اسباب و واسطه‌ها در امور؛ یعنی در مقام توجه دادن به این حقیقت است که اگر اسباب و واسطه‌ای در امور هست همان سبب بودنش را هم از خداوند گرفته است و بنابر این فاعل حقیقی در هر امری خداوند است و همه امور به او برمی‌گردد (المیزان، ج‏19، ص135[11]) از این روست که با اینکه در موارد متعددی همچون آیه فوق رویاندن زراعت را به خود نسبت داده: «یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ» (نحل/11) «أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْماءَ ... فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً (سجده/27) «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً ... ثُمَّ یُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً» (زمر/21)، در عین حال هم استناد دادن زرع به کشاورزان مشکلی هم ندارد چنانکه هم خود خداوند گاه زراعت را به انسانها نسبت داده: «کَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى‏ عَلى‏ سُوقِهِ یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ» (فتح/29) و هم برخی از پیامبران او: «قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنینَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فی‏ سُنْبُلِهِ» (یوسف/47) و این تعابیر منافاتی با مضمون آیه محل بحث ندارد تا همچون برخی از مفسران در توجیه این آیات اخیر و یا برخی روایات معصومین که در آنها از تعبیر «زارع» برای انسانها استفاده شده به تکلف بیفتیم. (مثلا نگاه کنید به توجیهات تکلف‌آمیز فخر رازی در مفاتیح الغیب، ج‏29، ص420[12])

 

3) «أَ فَرَأَیتُمْ ما تَحْرُثُونَ؛ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ»

حتی اگر ما شروع کننده کشت و کار باشیم و نقشی هم در تولید محصول داشته باشیم، اما به ثمر رساننده هرچیزی خداوند است.

ثمره اخلاقی

اگر در نظام عالم و در متن زندگی، انجام دادن بخشی از کاری به دست ما داده شده، نباید به خود مغرور شویم و حتی در به نتیجه رسیدن آن کار خود را همه‌کاره بپنداریم (حدیث2)؛ چه رسد به غرور کلی، و خود را در همه امورات خود همه‌کاره دیدن.

 

 

 


[1] . تقدم حکم الهمزتین فی الآیة /59 من هذه السورة. (معجم القراءات ج9، ص311) جلسه 1026 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-59/

[2] . زُرْعة من أسماء الرجال، و کذلک زُرَیْع. و الزَّرْع: نبات البر و الشعیر. الناس یحرثونه و الله یَزْرَعُه، أی: ینمیه حتى یبلغ غایته و تمامه. و یقال للصبی: زَرَعَه الله أی: بلغه تمام شبابه.

[3] . الزاء و الراء و العین أصلٌ یدلُّ على تنمیة الشى‏ء. فالزّرع معروف، و مکانه المُزْدَرَع. و قال الخلیل: أصل الزّرع التنمیة. و کان بعضهم یقول: الزَّرع طرح البَذْر فى الأرض. و الزَّرْع اسمٌ لِمَا نبت. و الأصل فى ذلک کلِّه واحد. و زارِع: کلبٌ.

[4] . أنّ الأصل الواحد فی هذه المادّة: هو جریان طرح البذر فی الأرض الى أن ینبت النبات، فمجموع هذا الجریان یطلق علیه الزرع بالمعنى المصدرىّ، و باعتبار هذا المعنى یطلق على المحصول منه أیضا الزرع، فکأنّه الوجود الخارجىّ من الزراعة و ما یتراءى منه، ثمّ بعد تکمیل الزرع و تمامیّة معناه إحداثا و بقاء یظهر زمان الحرث و هو إذا بلغ المحصول الى منتهى اخضراره و کماله ثمّ بعد زمان الحرث یصل أوان الحصاد- راجع الحرث. أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ‏- 56/ 64-.یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ‏- 16/ 11-.أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْماءَ إِلَى- الْأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً- 32/ 37-.نسبة الزرع الى اللّه تعالى على سبیل الحقیقة، فانّ الأسباب المقتضیة فی حصول الزراعة کلّها من اللّه المتعال، کالتراب و الماء و الهواء المساعد و الشمس و القمر و الریح و البذر و طبیعته و سائر ما یلزم تحقّقه، و من الأسباب مباشرة انسان فی تنظیم الأمر، و هو ایضا من خلق اللّه و بین یدی حوله و قوّته و نظره.

[5] . الزَّرْعُ: الإنبات، و حقیقة ذلک تکون بالأمور الإلهیّة دون البشریّة. قال: أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ‏ [الواقعة/ 64]، فنسب الحرث إلیهم، و نفى عنهم الزَّرْعَ و نسبه إلى نفسه، و إذا نسب إلى العبد فلکونه فاعلا للأسباب التی هی سبب الزّرع، کما تقول أنبتّ کذا: إذا کنت من أسباب نباته، و الزَّرْعُ فی الأصل مصدر، و عبّر به عن الْمَزْرُوعِ نحو قوله: فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعاً [السجدة/ 27]، و قال: وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ‏ [الدخان/ 26]، و یقال: زَرَعَ اللّه ولدک، تشبیها، کما تقول: أنبته اللّه، و الْمُزْرِعُ:الزَّرَّاعُ، و ازْدَرَعَ النبات: صار ذا زرع.

[6] . اطلاق المصدر على العین الخارجی انّما یتحقّق بملاحظات: للدلالة على المبالغة کما فی زید عدل، و للاشارة الى انّ الموجود مظهر خارجى و نتیجة حاصلة و مرآة للعمل کما فی الزرع، فانّ ما یرى من الزراعة فی الخارج مجتمع ما عمل من طرح البذر و السقی و التربیة و الانبات، فی الخارج. ففی هذا الإطلاق مضافا الى الدلالة على العین: اشارة الى جهات وصفیّة أیضا.

[7] . زُرْعة من أسماء الرجال، و کذلک زُرَیْع. و الزَّرْع: نبات البر و الشعیر. الناس یحرثونه و الله یَزْرَعُه، أی: ینمیه حتى یبلغ غایته و تمامه. و یقال للصبی: زَرَعَه الله أی: بلغه تمام شبابه. و المُزْدَرِع: الذی یزرع، أو یأمر بحرث زرع لنفسه خصوصا. دخلته الدال بدل تاء مفتعل، کما یقال: اجدمعوا و اجتمعوا. قال شجاع: المُزْدَرَع: الأرض التی یُزْرَع فیها. قال «فاطلب لنا منهم نخلا و مُزْدَرَعاً / کما لجیراننا نخل و مُزْدَرَع‏» و المُزَارِع: الزارِع. و المزارِع الذی یزرع أرضه.

[8] . این حدیث هم در همین آدرس قابل توجه است:

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ صَالِحِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَطِیَّةَ عَنْ رَجُلٍ ذَکَرَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَرَّ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع بِنَاسٍ مِنَ الْأَنْصَارِ وَ هُمْ یَحْرُثُونَ فَقَالَ لَهُمُ احْرُثُوا فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ یُنْبِتُ اللَّهُ بِالرِّیحِ کَمَا یُنْبِتُ بِالْمَطَرِ قَالَ فَحَرَثُوا فَجَادَتْ زُرُوعُهُم‏.

[9] . و أخرج البزار و ابن جریر و ابن مردویه و أبو نعیم و البیهقی فی شعب الایمان و ضعفه عن أبی هریرة رضی الله عنه قال قال رسول الله صلی الله علیه و [آله و] سلم لا یقولن أحدکم زرعت و لکن لیقل حرثت قال أبو هریرة رضی الله عنه الم تسمعوا الله یقول أَ فَرَأَیتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ‏

[10] . «أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ» أی أ أنتم تنبتونه و تجعلونه زرعا أم نحن المنبتون فإن من قدر على إنبات الزرع من الحبة الصغیرة و أن یجعلها حبوبا کثیرة قدر على إعادة الخلق إلى ما کانوا علیه.

[11] . و لا منافاة بین نفی الزرع عنهم و نسبته إلیه تعالى و بین توسط عوامل و أسباب طبیعیة فی نبات الزرع و نموه فإن الکلام عائد فی تأثیر هذه الأسباب و صنعها و لیس نحو تأثیرها باقتضاء من ذاتها منقطعة عنه تعالى بل بجعله و وضعه و موهبته، و کذا الکلام فی أسباب هذه الأسباب، و ینتهی الأمر إلى الله سبحانه و أن إلى ربک المنتهى.

[12] . الفرق بین الحرث و الزرع هو أن الحرث أوائل الزرع و مقدماته من کراب الأرض، و إلقاء البذر، و سقی المبذور، و الزرع هو آخر الحرث من خروج النبات و استغلاظه و استوائه على الساق، فقوله: أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أی ما تبتدئون منه من الأعمال أ أنتم تبلغونها المقصود أم اللّه؟ و لا یشک أحد فی أن إیجاد الحب فی السنبلة لیس بفعل الناس، و لیس بفعلهم إن کان سوى إلقاء البذر و السقی، فإن قیل: هذا یدل على أن اللّه هو الزارع، فکیف قال تعالى: یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ [الفتح: 29] و قال النبی صلى اللّه علیه و [آله و] سلم: «الزرع للزارع» قلنا قد ثبت من التفسیر أن الحرث متصل بالزرع، فالحرث أوائل الزرع، و الزرع أواخر الحرث، فیجوز إطلاق أحدهما على الآخر، لکن قوله: یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ بدلا عن قوله: یعجب الحراث، یدل على أن الحارث إذا کان هو المبتدی، فربما یتعجب بما یترتب على فعله من خروج النبات و الزارع لما کان هو المنتهی، و لا یعجبه إلا شی‏ء عظیم، فقال: یُعْجِبُ الزُّرَّاعَ الذین تعودوا أخذ الحراث، فما ظنک بإعجابه الحراث، و قوله صلى اللّه علیه و [آله و] سلم: «الزرع للزارع» فیه فائدة، لأنه لو قال: للحارث فمن ابتدأ بعمل الزرع و أتى بکراب الأرض و تسویتها یصیر حارثا، و ذلک قبل إلقاء البذرة لزرع لمن أتى بالأمر المتأخر و هو إلقاء البذر، أی من له البذر على مذهب أبی حنیفة رحمة اللّه تعالى علیه و هذا أظهر، لأنه بمجرد الإلقاء فی الأرض یجعل الزرع للملقى سواء کان مالکا أو غاصبا.

 


1030) سوره واقعه (56) آیه 63 أَ فَرَأَیتُمْ ما تَحْرُثُونَ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1030) سوره واقعه (56) آیه 63

أَ فَرَأَیتُمْ ما تَحْرُثُونَ

8 محرم 1441

ترجمه

آیا تأمل کرده‌اید در آنچه می‌کارید؟!

اختلاف قرائت

أَ فَرَأَیتُمْ / أَ فَرآیْتُمْ / أَ فَرَیْتُمْ[1]

نکات ادبی

تَحْرُثُونَ

درباره ماده «حرث» برخی بر این باورند که این ماده در اصل برای دو معنای متفاوت به کار رفته است: یکی جمع و کسب کردن؛ چنانکه به کسی که کسب و کاری دارد حارث گویند و کشاورزی را هم به همین ملاحظه حرث گویند؛ و دیگری لاغر و ناتوان شدن است چنانکه در خصوص شتری که از او زیاد کار بکشند و لاغر شود گویند «هزل ناقته» (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص49[2]).

اما اغلب اهل لغت اصل این ماده را ناظر به مساله کشت و زرع دانسته‌اند هرچند در توضیح آن اختلافاتی هست:

برخی بر این باورند که معنای محوری این ماده «شکافتن یک سطح هموار و زیر و رو کردن آن است چنانکه حرث برای شخم زمین به کار رفته و نیز تعبیر «حرثتُ النار» به معنای آن است که با هم زدن هیزمها آتش را تحریک و شعله‌ورتر کنیم و محراث چوبی است که آتش داخل تنور را با آن به هم می‌زنند (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ص404).

اما برخی دیگر اگرچه تاکید کرده‌اند که «حَرْث» ناظر به آماده کردن زمین برای زراعت است؛ اما نه از حیث شخم زدن بلکه ناظر است به بذرافشانی و به همین مناسبت برای هرکسی که کاری را انجام دهد که محصولی به دست آید به کار می‌رود: « مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ، وَ مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ»‏ (شوری/20) و به همین مناسبت است که برای کار کشیدن از شتر که منجر به لاغر شدن آن می‌شود به کار رفته است؛ و البته چون این کشت محصول غالبا با شخم زدن و به هم زدن سطح زمین همراه است برای تحریک آتش و شعله‌ورتر کردن آن هم استفاده شده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص226[3]؛ کتاب العین، ج‏3، ص205[4])

و برخی هم این ماده را ناظر به ثمر رسیدن محصول زراعی دانسته‌اند؛‌ یعنی وضعیتی که بعد از کشت و قبل از چیدن محصول حاصل می‌شود؛ و استدلال آنها به برخی از آیات است؛ از جمله همین دو آیه که «أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ» (واقعه/63-64) با این توضیح که ابتدا زرع و کاشت را انجام داده اید که اکنون خداوند سوال می‌‌کند آیا این محصولی که به بار نشسته ناشی از زرع و کشت و کاری است که شما انجام داده اید یا ما؟ و یا آیه «وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ» (بقره/205) با این توضیح که از بین بردن «حرث» در جایی اطلاق می‌شود که محصول رسیده باشد ولی هنوز چیده نشده باشد؛ و از همه مهمتر آیه «أَنِ اغْدُوا عَلی‏ حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صارِمِینَ»‏ (قلم/22) است که «صرم» مشخصا به معنای چیدن است و اینکه می‌گویند سراغ حرث بروید اگر که می‌خواهید آن را بچینید. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص187[5]) و البته برخی دقیقا خلاف این را قائلند مدعی‌اند «حرث» کارهای اولیه زراعت است و زرع به ثمر رسیدن محصول است؛ و اتفاقا به همین آیات سوره واقعه استناد می‌کنند بدین بیان که خدا می‌فرماید این را که شما شروع کردید آیا شما به ثمر رساندید (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص420[6])! و چنین کسی می‌تواند آیه «تَسْقِی الْحَرْثَ» (بقره/71) را نیز شاهد بر ادعای خود بیاورد بدین بیان که آبیاری کردن حرث ‌ نشان می‌دهد زمان چیدنش هنوز نرسیده است.

 

اما به نظر می‌رسد که هردوی این استنادات جای مناقشه دارد؛ شایدسخن قابل دفاع این است که خود کلمه «حَرث» مصدر ثلاثی مجرد است (حَرَثَ یَحرُثُ حَرثاً؛ لسان العرب، ج‏2، ص134) ولی چنانکه برخی تذکر داده‌اند کاربرد آن در معنای اسم مفعولی («محروث: آنچه کشت شده) بسیار شایع است؛ و موارد فوق از این باب است (مفردات ألفاظ القرآن، ص226) نه اینکه صرفا به مراحل اولیه ویا مراحل آخر قبل از چیدن اطلاق شود؛ چنانکه یعنی در همه این موارد «حرث» به معای «آن چیزی که کشت شده» است در هر مرحله‌ای که می‌خواهد باشد؛ و اگر به سایر موارد قرآنی هم مراجعه کنیم همین معنا بیشترین تناسب را دارد؛ مثلا: «زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنینَ وَ ... وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ» (آل عمران/14) «کَمَثَلِ ریحٍ فیها صِرٌّ أَصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ» (آل عمران/117) «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصیباً» (انعام/136) «وَ قالُوا هذِهِ أَنْعامٌ وَ حَرْثٌ حِجْرٌ لا یَطْعَمُها إِلاَّ مَنْ نَشاءُ بِزَعْمِهِمْ» (انعام/138) «وَ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ إِذْ یَحْکُمانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ» (انبیاء/78).

از کاربردهای بحث‌انگیز قرآن از این واژه کاربرد استعاری آن در خصوص زنان است «نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ‏» (بقرة/223) برخی گفته‌اند از باب تشبیه زنان به کشتزارهاست یعنی گویی در زنان هم زراعتی انجام می‌شود که بقای انسانها در گروی آن است  (مفردات ألفاظ القرآن، ص226[7]) برخی گفته‌اند از این باب است که زن همچون کشتزار شوهرش است که فرزندش را در وی می‌کارد (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص49[8]) و برخی هم بشدت با این گونه برداشت‌ها مخالفت کرده و بر این باورند که وجه تشبیه از این جهت است که همان گونه که دیدن مزرعه آباد موجب ابتهاج و سرور می‌شود زنان هم برای شوهرانشان چنین حالتی دارند که شوهران با دیدن آنان به آرامش می‌رسند چنانکه در جای دیگر فرمود «خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها» (روم/21) (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص187[9])

ماده «حرث» جمعا 14 بار در قرآن کریم به کار رفته است که تنها یک موردش به صورت فعل ثلاثی مجرد بوده (أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ؛ واقعه/63) و در بقیه موارد به صورت مصدر (و چنانکه توضیح داده شد: در معنای اسم مفعول) به کار رفته است.

حدیث

1) از امام حسن عسکری روایتی طولانی در تفسیر آیات سوره بقره که داستان گاو بنی‌اسرائیل است روایت شده است. فرازی از این روایت در جلسه1026 (حدیث1) گذشت که اشاره شد حضرت موسی ع دو استدلال در برابر آنان که باور نمی‌کردند از برخورد قسمتی از گاو مرده به بدن مرده وی زنده شود آورد. استدلال اول این بود که منی مرد یک نطفه مرده (غیرزنده) است و منی زن هم همین طور؛ و این دو شیء ‌مرده با هم برخورد می‌کنند و خداوند متعال از برخورد این دو مرده یک انسان زنده با سر و سامان ایجاد می‌کند؟ در ادامه فرمودند:

آیا این بذرهایی که شما در زمین‌هایتان می‌کارید نیست که تباه و متلاشی و متعفن می‌گردد و مرده است سپس خداوند از آن این سنبله‌های زیبا و بهجت‌آور و این درختان بلند اعجاب‌برانگیز را بیرون می‌آورد؟!

التفسیر المنسوب إلی الإمام الحسن العسکری علیه السلام، ص276

ثُمَّ قَالَ مُوسَی ع:

أَ وَ لَیسَ مَاءُ الرَّجُلِ نُطْفَةً مَیتَةً، وَ مَاءُ الْمَرْأَةِ کَذَلِکَ، مَیتَانِ یلْتَقِیانِ فَیحْدِثُ اللَّهُ تَعَالِی مِنِ الْتِقَاءِ الْمَیتَینِ بَشَراً حَیاً سَوِیاً؟

أَ وَ لَیسَ بُذُورُکُمُ الَّتِی تَزْرَعُونَهَا فِی أَرَضِیکُمْ تَتَفَسَّخُ وَ تَتَعَفَّنُ وَ هِی مَیتَةٌ، ثُمَّ یخْرِجُ اللَّهُ مِنْهَا هَذِهِ السَّنَابِلَ الْحَسَنَةَ الْبَهِیجَةَ وَ هَذِهِ الْأَشْجَارَ الْبَاسِقَةَ الْمُونِقَة؟

 

2) از امام [صادق] ع روایت شده است:

هرگاه گیاهی ویا نهالی را کاشتی بر هر شاخه ویا دانه‌ای که می‌کاری بخوان «سبحان الباعث الوارث: منزه است برانگیزاننده‌ای که همه چیز سهم اوست» تا ان شاء الله خطا نرود (و به بار بنشیند).

الکافی، ج‏5، ص263

عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ رَفَعَهُ قَالَ قَالَ ع:

إِذَا غَرَسْتَ غَرْساً أَوْ نَبْتاً فَاقْرَأْ عَلَى کُلِّ عُودٍ أَوْ حَبَّةٍ سُبْحَانَ الْبَاعِثِ الْوَارِثِ فَإِنَّهُ لَا یَکَادُ یُخْطِئُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ.

تدبر

1) «أَ فَرَأَیتُمْ ما تَحْرُثُونَ»

در آیات قبل، اقدام خود انسانها که به ولادت و ورود انسانی جدید به دنیا می‌شود را شاهد آورد که به انسان نشان دهد که در همینجا که به نظر می‌رسد ولادت فرزند نتیجه اقدام شماست خودتان می‌فهمید که کاره‌ای نیستید و تدبیری که می‌شود که نطفه بی‌جان به انسانی ذی‌روح تبدیل می‌شود ناشی از قدرت خداوند است.

از این آیه به بعد سراغ آنچه بقای زندگی انسان بدان وابسته است می‌رود: ابتدا ناظر به خوردن، سپس نوشیدن، و سپس آتش افروختن (که درباره اینکه چرا بعد از خوردن و نوشیدن سراغ آتش رفت تحلیل‌های متعددی قابل ارائه است که ان شاء الله ذیل آیه مربوطه تقدیم خواهد شد.)

 

2) «أَ فَرَأَیتُمْ ما تَحْرُثُونَ»

آیا تأمل کرده‌اید در آنچه می‌کارید؟!

یعنی همین که انسان بذر می‌پاشد و نهال می‌کارد پدیده‌ای مهم و قابل تامل است. یک وجه تأمل در این پدیده توجه به این است که به ثمر رساننده حقیقی این بذر خداوند است نه ما؛ اما این نکته‌ای است که موضوع آیه بعد است و همانجا بحث خواهد شد. اما با توجه به اینکه این آیه، آیه‌ای مستقل از آیه بعد است؛ می‌توان مستقلا هم بدان نگاه کرد و تاملی درباره این سوال الهی داشت:

نکته تخصصی انسان‌شناسی: انقلاب کشاورزی

در زیست‌شناسی داروینی حیوانات پستاندار را به دو دسته گیاهخواران و گوشتخواران تقسیم می‌کنند که البته تذکر می‌دهند رده‌های بالای پستانداران که گوشت‌خوارند گیاهخوار هم هستند و مساله را بیشتر از زاویه دندانها و قابلیتهای دندانهای آنها تحلیل می‌کنند که برای گیاهخواری تنظیم شده یا گوشت‌خواری ویا هر دو؛ و انسان را در رده اخیر قرار می‌دهند.

اما آنچه بشدت مورد غفلت است این است که همه حیوانات غذایشان در طبیعت آماده است وصرفا از غذای آماده استفاده می‌کنند اما انسان خلیفة‌الله تنها موجودی است که در طبیعت برای تولید غذای خود دست می‌برد! در زیست‌شناسی داروینی موجوداتی انسان‌نما که از حدود دو میلیون سال قبل روی این کره خاکی می‌زیستند را نیز به عنوان «انسان» می‌نامند؛ تا آخرین آنها که نامش نئوآندرتال است و تا حدود 35 هزار سال قبل زندگی می‌کرد؛ ولی انسان کنونی که سابقه‌اش حدود 15 هزار سال است؛ موجودی است که شروع زیستش با انقلاب کشاورزی همراه است. آنان بسادگی از این سوال مهم می‌گذرند که واقعا چرا در میان تمام موجودات این کره خاکی این موجود برای غذای خود دست به تولید محصول زد؛ چرا همه حیوانات، حتی نئوآندرتال‌ها که فیزیولوژی بسیار مشابه انسان کنونی دارند هرگز خودشان برای تولید محصول و غذایشان اقدامی نکردند و این موجود اول بار چنین کرد؟ در اینکه توانایی‌های مغز این موجود بیش از موجود قبلی بود بحثی نیست؛ ‌اما آیا صرف بیشتر بودن توانایی‌ها ذهنی می‌تواند نحوه زیست موجود را یکسره عوض کند؛ و پدیده‌ای را رقم بزند که خود آنها از آن به عنوان «انقلاب کشاورزی» یاد می‌کنند؟! این انسان به لحاظ نیازهای فیزیولوژیک تفاوت چندانی با انسان نئوآندتال ندارد؛ ‌با این حال برخلاف تمامی حیواناتی که تا پیش از این روی کره خاکی می‌زیستند خودش برای تولید محصول دست به اقدام می‌زند و خودش دانه را می‌کارد. بله حیواناتی بوده‌اند که کارهایشان عملا در لقاح و بارور شدن برخی گیاهان موثر بوده‌اند؛ اما نقش انسان در کشت گیاهان کاملا آگاهانه و با محاسبات خاص خودش است؛‌نه صرفا یک نقش ناخودآگاهی که نظام طبیعت بر دوش او گذاشته باشد.

آیا واقعا می‌توان پذیرفت  تفاوت انسان کنونی با نئوآندرتال‌ها صرفا در حد تفاوت یک حیوان با حیوان رده قبلی خود بوده است؟

ای انسان‌هایی که خود را ادامه نئوآندتال‌ها و صرفا محصول یک جهش کور می‌دانید؛‌ آیا در این ویژگی خودتان که محصولاتی را می‌کارید تأمل نمی‌کنید؟!

 

«أَ فَرَأَیتُمْ ما تَحْرُثُونَ»

آیا تأمل کرده‌اید در آنچه می‌کارید؟!

«أَ فَرَأَیتُمْ ما تَحْرُثُونَ»

آیا تأمل کرده‌اید در آنچه می‌کارید؟!

«أَ فَرَأَیتُمْ ما تَحْرُثُونَ»

آیا تأمل کرده‌اید در آنچه می‌کارید؟!

«أَ فَرَأَیتُمْ ما تَحْرُثُونَ»

آیا تأمل کرده‌اید در آنچه می‌کارید؟!

 

 


[1] . تقدمت القراءات فی الهمزة الثانیة فی الآیة/58. (معجم القراءات ج9، ص312) که چنین بود:

 قرأ نافع وأبو جعفر وورش من طریق الأصبهانی وقالون بالتسهیل بین بین. وقرأ الأزرق وورش بإبدال الهمزة الثانیة ألفا مع المد للساکنین. وقرأ الکسائی بحذفها «أَ فَرَیْتُمْ». وقرأ الجمهور بالتحقیق «أفرأیتم». (معجم القراءات ج9، ص307-308)

[2] . الحاء و الراء و الثاء أصلانِ متفاوتان: أحدهما الجمع و الکَسْب، و الآخر أنْ یُهْزَل الشی‏ء. فالأوّل الحَرْث، و هو الکَسْب و الجمع، و به سمِّی الرجل حارثاً. وفی الحدیث: «احْرُثْ لدُنْیاکَ کأنَّک تعیش أبداً، و اعمَلْ لآخرتِک کأنک تموت غداً».و من هذا الباب حرث الزَّرع. و المرأة حرث الزَّوج؛ فهذا تشبیه، و ذلک أنها مُزْدَرَع ولده. قال اللَّه تعالی: نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ‏. و الأحرِثة: مَجارِی الأوتار فی الأفواق؛ لأنّها تجمعها. و أمّا الأصل الآخر فیقال حَرَثَ ناقتَه: هَزَلها؛ و أحرثها أیضا. و من ذلک‏ قول الأنصار لمّا قال لهم معاویة: ما فعلَتْ نواضحُکم؟ قالوا: أحْرثْنَاها یَوْمَ بَدْرٍ.

[3] . الْحَرْثُ: إلقاء البذر فی الأرض و تهیّؤها للزرع، و یسمّی الْمَحْرُوثُ حرثا، قال اللّه تعالی أَنِ اغْدُوا عَلی‏ حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صارِمِینَ‏ [القلم/22]، و تصوّر منه معنی العمارة التی تحصل عنه فی قوله تعالی: مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ، وَ مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ نَصِیبٍ‏ [الشوری/20]، و قد ذکرت فی (مکارم الشریعة) کون الدنیا مَحْرَثاً للناس، و کونهم حُرَّاثاً فیها و کیفیة حرثهم.ورُوِیَ: «أَصْدَقُ الْأَسْمَاءِ الْحَارِثُ» و ذلک لتصوّر معنی الکسب منه، ورُوِیَ: «احْرُثْ فِی دُنْیَاکَ لِآخِرَتِکَ» و تصوّر معنی التهیّج من حرث الأرض، فقیل: حَرَثْتُ النّار، و لما تهیّج به النار مِحْرَثٌ، و یقال: احْرُثِ القرآن، أی: أکثر تلاوته، و حَرَثَ ناقته: إذا استعملها، وقَالَ مُعَاوِیَةُ لِلْأَنْصَارِ: مَا فَعَلَتْ نَوَاضِحُکُمْ؟ قَالُوا: حَرَثْنَاهَا یَوْمَ بَدْرٍ.

[4] . الاحتِرَاث من الزرع، و من کسب المال، قال: «و من یَحْتَرِثْ حَرْثِی و حَرْثَکَ یُهْزَل» و الإِحْراث: هزل الخیل، یقال: أَحْرَثْنا الخیل، و حَرَثْناها لغة. و المِحْرَاث من الحدید کهیئة المسحاة تحرک بها النار، و مِحْرَاث الحرب: ما یهیجها، قال رؤبة: «ولوا و مِحْراث الوغی عنیف» و الحَرْث: قذفک الحب فی الأرض.

[5] . أنّ الأصل الواحد فی هذه المادّة: هو بلوغ المحصول من الزرع و تحصیل النتیجة منه، و هذا المعنی إنّما یتحقّق بعد الزرع و قبل الحصاد، و فی هذا المقام ظهور ما زرع و اخضراره و تجلّیه. و یدلّ علی هذا المعنی قوله تعالی:. أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ‏- 56/ 63.أی قد زرعتموه أوّلا حتّی تحرثونه. و کذلک قوله تعالی:. وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ‏- 2/ 205.فانّ إهلاک الزرع قبل ظهوره و بدوّه أو بعد حصاده لا معنی له. و هکذا:. أَنِ اغْدُوا عَلی‏ حَرْثِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صارِمِینَ‏- 88/ 22.فإنّ الصرم إنّما یتعلّق علی الحرث الظاهر الموجود خارجا ... . مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الدُّنْیا نُؤْتِهِ مِنْها- 42/ 20.أی محصولا ممّا یعمل فی الحیاة الدنیویّة و نتیجة مادّیة، فی مقابل محصول اخرویّ کما فی: مَنْ کانَ یُرِیدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِی حَرْثِهِ‏. ثمّ إنّ مفاهیم الکسب و الجمع و الدرس و السیر بالناقة: کلّها من هذا الأصل‏ فانّ مرجعها الی حصول النتیجة و أخذها و تحصیلها.

[6] . الفرق بین الحرث و الزرع هو أن الحرث أوائل الزرع و مقدماته من کراب الأرض، و إلقاء البذر، و سقی المبذور، و الزرع هو آخر الحرث من خروج النبات و استغلاظه و استوائه على الساق، فقوله: أَ فَرَأَیْتُمْ ما تَحْرُثُونَ أی ما تبتدئون منه من الأعمال أ أنتم تبلغونها المقصود أم اللّه؟!

[7] . و قال عزّ و جلّ: نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ‏ [البقرة/223]، و ذلک علی سبیل التشبیه، فبالنساء زرع ما فیه بقاء نوع الإنسان، کما أنّ بالأرض زرع ما به بقاء أشخاصهم، و قوله عزّ و جل: وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ‏ [البقرة/205]، یتناول الحرثین.

[8] . و المرأة حرث الزَّوج؛ فهذا تشبیه، و ذلک أنها مُزْدَرَع ولده.

[9] . نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ فَأْتُوا حَرْثَکُمْ أَنَّی شِئْتُمْ‏- 2/ 223.أی إنّهن کالحرث یوجب مشاهدتها ابتهاجا و مسرّة، و هنّ محصولات لما عملتم فی الحیاة الدنیویّة تسکنون إلیها و تعیشون معها و تدّخرونها للنسل: کما قال تعالی:. خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها ...،. اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ ...،. سُبْحانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْواجَ کُلَّها. و قد اشتبه علی المفسّرین تفسیر هذه الآیة حیث فسّروا الحرث بالزرع و وقعوا فی انحراف عن الحقیقة، فانّ النساء للسکون إلیها و التعیّش معها فی الحیاة توجب الانس بها مسرّة و بهجة، و الزرع من آثار تلک الحیاة.

 


1029) سوره واقعه (56) آیه 62 وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ ال

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1029) سوره واقعه (56) آیه 62

وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ

5 محرم 1442 4/6/1399

ترجمه

و بی‌شک پیدایش اول را دانستید، پس چرا پند نمی‌پذیرید؟!

اختلاف قرائت

النَّشْأَةَ / النشاءة / النَّشَهْ / النَّشَاهْ 

در قرائت اهل کوفه (عاصم و حمزه و کسائی) و مدینه (نافع) و شام (ابن عامر) و برخی قرائات عشر (ابوجعفر و یعقوب) به همین صورت «النَّشْأَةَ» قرائت شده است که اصطلاحا مصدر «مرة» است و دلالت بر وقوع یکبار دارد (شبیه «جَلسَة»)

اما در قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و بصره (ابوعمرو) و برخی قرائات اربعة عشر (ابن محیصن و یزیدی و حسن) و برخی دیگر از قرائات غیرمشهور (مجاهد و ابوالاشهب و قتاده) به صورت «النشآءَة» قرائت شده است که مصدر بر وزن «فَعالة» است.

البته در قرائت حمزه (از قراء کوفه) در هنگام وقف این کلمه به دو صورت «النَّشَهْ» و «النَّشَاهْ» قرائت می‌شود.

معجم القراءات ج9، ص310[1]؛ مجمع البیان، ج‏8، ص434[2]؛ التحریر و التنویر، ج‏27، ص292[3]

الْأُولی‏[4]
تَذَکَّرُونَ/ تَذَّکَّرون / تَذْکُرون

در قرائت اهل مدینه (نافع) و مکه (ابن کثیر) و شام (ابن عامر) و بصره (ابوعمرو) و برخی از اهل کوفه (شعبه از عاصم) و برخی از قرائات عشر (یعقوب) به صورت «تَذَّکَّرُونَ» قرائت شده که اصل آن «تتذکّرون» بوده و «تاء» دوم در «ذ» ادغام و لذا مشدد شده است؛

اما در قرائت اغلب اهل کوفه (حمزه و کسائی و روایت حفص از عاصم) و برخی از قرائات عشر (خلف) و اربعة عشر (اعمش) به صورت «تَذَکَّرُونَ» قرائت شده که باز اصل آن «تتذکّرون» بوده و برای تخفیف در کلام یکی حرف «ت» ساقط شده است؛

البته در قرائتی غیرمشهور (طلحه)‌به صورت «تَذْکُرون» (فعل ثلاثی مجرد) قرائت شده است.

معجم القراءات ج9، ص311[5]؛ مجمع البیان، ج‏4، ص591-592[6]

نکات ادبی

النَّشْأَةَ

در آیه قبل (جلسه 1028 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-61/) درباره ماده «نشأ» بیان شد که برخی بر این باورند که در اصل به معنای چیز جدیدی پدید آوردن و تربیت کردن آن است؛ به تعبیر دیگر، احداث امری مستمر؛ ویا حدوثی همراه با استمرار و بقا؛ و به تعبیر سوم، چیزی را از جنس خودش ابتداءا و از کوچکی پدید آوردن تدریجا آن را بزرگ کردن چنانکه به شتر کوچک «نشء» و به فرد جوان «ناشئ» و به هر گیاهی که تازه روییده و هنوز محکم نشده «نشیئة و نشأة» گویند؛  هرچند که برخی اصل این ماده را همان بالا بردن و رفعت بخشیدن معرفی کرده‌اند و گفته‌اند وجه تسمیه جوان به «ناشئ» این است که رفعتی می‌یابد (در حال رشد است] و وقتی ابر بالا بیاید تعبیر «نَشَأَ السَّحابُ» به کار می‌رود؛ اما حق این است که در اینجا هم بر معنای حدوث و پدید آمدن دلالت دارد؛ یعنی برای دلالت بر آن حالتی است که ابر کم کم در آسمان شکل می‌گیرد و پدید می‌آید؛ و در زبان فارسی برخی از مشتقات این ماده مانند «نشو و نما» (= رشد کردن و بالا آمدن)، «نشأت گرفتن» (سرچشمه گرفتن در پیدایش)، انشاء (نگارش مطلبی جدید و بدون سابقه) رایج است.

فقط به تبع بحثی که قبل‌تر (در جلسه 829 http://yekaye.ir/ya-seen-36-79/) مطرح شده بود، اشاره می‌شود که «نَشْأَة» (کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ، عنکبوت/20؛ وَ أَنَّ عَلَیْهِ النَّشْأَةَ الْأُخْرى،‏ نجم/47؛ وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى،‏ واقعه/62) را اسم مصدر (چیزی که پدید آمده و آفریده شده) دانسته‌اند و البته برخی با توجه به اینکه وزن «فَعلَة» دلالت بر وحدت (یکبار) می‌کند این تعبیر در قرآن وقتی ناظر به آخرت است در واقع تذکر می‌دهد بر بقای همیشگی آن (گویی حدوث مستمری دارد رخ می‌دهد) و وقتی درباره دنیاست ناظر است به اصل ایجاد و پیدایش و استمراری که دارد.

الْأُولی

در آیه 13 همین سوره به تفصیل درباره ماده «أول» بحث شد در اینجا فقط یادآوری می‌کنیم که خود کلمه «اوّل» (که در فارسی به «یکم» ترجمه می‌شود و مونث آن «اُولی» است) آغازگر عدد دانسته‌اند؛ و البته گاه چه‌بسا صرفاً به معنای «واحد» (یکبار) به کار برود، نه اولی در مقابل «دومی» و «بعدی»، چنانکه در مورد آیه لا یَذُوقُونَ فیهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولی‏ وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحیمِ (دخان/56) چنین احتمالی داده شده است؛ و اساساً یکی از تفاوت‌های کلمه «أول» با «سابق» را در این دانسته‌اند که «سابق» (قبلی، سبقت‌گیرنده) حتما مسبوق (بعدی، سبقت‌گرفته‌شده)ای به ازای خود دارد؛ اما أول، ضرورت ندارد که ثانی و آخِر داشته باشد و بر همین اساس گفته‌اند تعبیر «وَ لا تَکُونُوا أَوَّلَ کافِرٍ بِهِ» می‌خواهد تذکر دهد که یک کافر، آن هم شروع‌کننده کفر نباشید، نه اینکه اگر دومین کافر باشید بدون اشکال است!

ضمنا کلمه «اوّل» را با توجه به مونث آن که «أولی» می‌باشد، صفت دانسته‌اند (مثلا: أَ فَعَیینا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ، ق/15؛ وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ، توبه/100؛ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ، صافات/17 و واقعه/48) که البته در بسیاری از موارد موصوفش حذف می‌شود و به قرینه باید آن را فهمید؛ و در بسیاری از موارد به معنای انسان‌های اول، یعنی گذشتگان بوده است: «کَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» (اسراء/59)، «کَما أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ» (انبیاء/5) ، «بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الْأَوَّلُونَ» (مومنون/81) ، «إِنْ هذا إِلاَّ أَساطیرُ الْأَوَّلینَ» (انفال/31) ، «فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلینَ» (انفال/38)

البته این کلمه در بسیاری از اوقات به عنوان مضاف به کار می‌رود: «لا تَکُونُوا أَوَّلَ کافِرٍ بِهِ» (بقره/41) ، «إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ» (آل عمران/96) ، «أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ» (انعام/14) ، «أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمینَ» (انعام/163) ، أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنینَ (اعراف/143) ، «فَأَنَا أَوَّلُ الْعابِدینَ» (زخرف/81). در تفاوت «اول» (و آخر) با «قبل» (و بعد) - وقتی این کلمه به صورت مضاف به کار می‌رود - گفته‌اند آنچه اولِ (یا آخر) یک مجموعه محسوب می‌شود خودش هم جزء آن مجموعه است، اما جایی که تعبیر «قبل» (یا بعد)‌ ‌به کار می‌رود، غالبا آن شیء خارج از آن مجموعه است.

جلسه 980 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-13/

لَوْ لا

در بحث از آیه 57 همین سوره درباره حرف «لو» به تفصیل توضیح داده شد و بیان شد که ترکیب «لو لا» وقتی که بر جمله اسمیه وارد شود دلالت بر شرط دارد؛ اما وقتی بر فعل وارد شود، دیگر در معنای شرط نیست؛ ‌بلکه برای تشویق یا توبیخ است، شبیه حرف «ألا»؛ یعنی:

- یا دلالت بر تحضیض (تشویق) دارند که در این صورت فعل باید مضارع باشد: «لَوْ لا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُون‏» (نمل/46) «لَوْ ما تَأْتینا بِالْمَلائِکَةِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقین‏» (حجر/7)؛ ویا اگر لفظش ماضی است در تاویل مضارع به کار رفته باشد؛ مانند: «لَوْ لا أَخَّرْتَنی‏ إِلى‏ أَجَلٍ قَریبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصَّالِحین‏» (منافقون/10) «نَحْنُ خَلَقْناکُمْ فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ» (واقعه/57)

- یا دلالت بر تندیم (پشیمان کردن) و توبیخ دارد؛ که در این صورت با فعل ماضی می‌آید: «فَلَوْ لا کانَتْ قَرْیَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إیمانُها إِلاَّ قَوْمَ یُونُسَ» (یونس/98)

- که البته گاه این تشویق و یا توبیخ در واقع یک نحوه معنای استفهام انکاری یا امتناع دارد؛ که در این موارد دیگر نمی توان «ألا» را جایگزین آنها کرد؛ مثلا: «وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْهِ مَلَک‏»

جلسه 1024 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-57/

تَذَکَّرُونَ

قبلا بیان شد که ماده «ذکر» در اصل در دو معنای مختلف به کار می‌رود: یکی در معنای جنس نر در مقابل ماده، یا مذکر در مقابل مؤنث (وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثى‏، آل عمران/36) و دیگری در معنای «یاد و حافظه» که نقطه مقابل «غفلت» (وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا، کهف/28) و «نسیان» (وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذا نَسِیت‏، کهف/24) می‌باشد؛ و البته برخی احتمال داده‌اند معنای اول آن هم از معنای دوم گرفته شده به این مناسبت که فرزند پسر بوده که یاد و اسم شخص را زنده نگه می داشته است.

در این معنای دوم، «ذِکر» گاه به حالت نفسانی‌ای گفته می‌شود که که انسان به وسیله آن اطلاعاتی را که به دست آورده نگهداری می‌کند و همان «حفظ و حافظه» است با این تفاوت که حفظ و حافظه را از حیث به دست آوردن و در مخزن ذهن نگهداشتن می‌گویند، اما «ذکر» را از حیث احضار [مجدد] آن مطلب در ذهن؛ و گاه به خود حضور چیزی در دل [= ذهن] یا در سخن می‌گویند، و به همین جهت اخیر است که ذکر را به دو قسم «ذکر قلبی» (فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ‏، کهف/63) و «ذکر زبانی» (لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَیْکُمْ کِتاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ‏، انبیاء/10) تقسیم می‌کنند؛ که هر کدام هم دو قسم دارد: ذکر به معنای به یاد آوردن بعد از فراموشی، و ذکر به معنای تداوم در یادسپاری.

همچنین اشاره شد که «ذکَّر، یُذَکّر تذکیر» حالت متعدی ذکر است یعنی مطلبی را به یاد کسی انداختن، (وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ‏، إبراهیم/5؛ َ تَذْکیری بِآیاتِ اللَّه‏، یونس/71)؛ و «تذکّر» از باب تفعل، و واکنش انسان به تذکیر است، یعنی به یاد آوردن (ذکّرتُه فتذکّر یعنی به یادش انداختم پس به یاد آورد) و تفاوت «تذکر» با «تنبّه» در این است که در تذکر اصل مطلب را شخص می‌دانسته و از یاد برده است اما در تنبه ممکن است شخص اصلا معرفتی به موضوع مورد بحث نداشته باشد و با تنبه او را متوجه آن موضوع کنیم. البته وقتی ماده «ذکر» به باب تفعُّل می‌رود گاه به صورت معمولی (تذکّر) می‌آید (أَ فَلا تَتَذَکَّرُونَ، انعام/80)؛ گاهی یکی از دو برای تخفیف در کلام حذف می‌شود (وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولىَ‏ فَلَوْ لَا تَذَکَّرُونَ؛ واقعه/62) و گاه ادغامی در آن رخ می‌دهد (حرف «ت» به لحاظ تلفظی به «ذ» نزدیک است به آن تبدیل می‌شود و در هم ادغام می‌شوند) و «یتذکّر» به صورت «یذَّکّر»  درمی‌آید (وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ، بقره/269) که در آیه حاضر قرائت بر اساس هر دو حالت اخیر وجود دارد.

جلسه 465 http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-19/

حدیث

1) الف. ابوحمزه ثمالی می‌گوید که شنیدم که امام سجاد ع می‌فرمود:

عجب از متکبر فخرفروش که دیروز نطفه‌ای بوده و فردا لاشه‌ای خواهد بود!

و عجب و بسیار عجب از کسی که در خداوند شک کرده در حالی که خلق (= آفرینش یا آفریده‌ها) را می‌بیند!

و عجب و بسیار عجب از کسی که منکر مرگ است؛ و هر روز و شب، می‌میرد [در نسخه دیگر: هر روز و شب، کسانی را می بیند که می‌میرند] !

و عجب و بسیار عجب از کسی که منکر پیدایش در آخرت است و پیدایش اول را می‌بیند!

و عجب و بسیار عجب از کسی که برای سرای گذرا می‌کوشد وسرای بقا را رها کرده است!

الأمالی (للطوسی)، ص663؛ المحاسن، ج‏1، ص242[7]

حَدَّثَنَا الشَّیْخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ الطُّوسِیُّ (رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ)، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الْقَزْوِینِیُّ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ وَهْبَانَ الْهُنَائِیُّ الْبَصْرِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَحْمَدَ، قَالَ: أَخْبَرَنِی أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ الْکَرِیمِ الزَّعْفَرَانِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الْبَرْقِیُّ أَبُو جَعْفَرٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ، عَنْ هِشَامٍ، عَنْ الثُّمَالِیِّ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ (عَلَیْهِمَا السَّلَامُ) وَ هُوَ یَقُولُ:

عَجَباً لِلْمُتَکَبِّرِ الْفَجُورِ الَّذِی کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً وَ هُوَ غَداً جِیفَةٌ،

وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ شَکَّ فِی اللَّهِ وَ هُوَ یَرَى الْخَلْقَ،

وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أَنْکَرَ الْمَوْتَ وَ هُوَ یَمُوتُ [یَرَى مَنْ یَمُوتُ] فِی کُلِّ یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ،

وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَةَ الْأُخْرَى وَ هُوَ یَرَى النَّشْأَةَ الْأُولَى،

وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ عَمِلَ لِدَارِ الْفَنَاءِ وَ تَرَکَ دَارَ الْبَقَاءِ!

 

ب. و شبیه این مضمون ولی بدین صورت از امام باقر ع روایت شده که فرمودند:

عجب و بسیار عجب از کسی که در قدرت خداوند شک کرده در حالی که خلق (= آفرینش یا آفریده‌ها) را می‌بیند!

و عجب و بسیار عجب از کسی که تکذیب‌کننده پیدایش در آخرت است و پیدایش اول را می‌بیند!

و عجب و بسیار عجب از کسی که منکر مرگ است؛ و هر روز و شب، می‌میرد [در نسخه دیگر: هر روز و شب، کسانی را می بیند که می‌میرند] !

و عجب و بسیار عجب از کسی که سرای جاودان را قبول دارد اما برای سرای فریب می‌کوشد!

و عجب و بسیار عجب از خودبزرگ‌بین فخرفروشی که از نطفه‌ای آفریده شده و لاشه‌ای خواهد بود؛ و در این میان هم نمی‌داند که چه کند [یا: نمی داند که او را چگونه ساخته‌اند] ؟!

المحاسن، ج‏1، ص242

عَنْهُ عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَیَابَةَ عَنْ أَبِی النُّعْمَانِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِلشَّاکِّ فِی قُدْرَةِ اللَّهِ وَ هُوَ یَرَى خَلْقَ اللَّهِ؛

وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِلْمُکَذِّبِ بِالنَّشْأَةِ الْأُخْرَى وَ هُوَ یَرَى النَّشْأَةَ الْأُولَى؛

وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِلْمُصَدِّقِ بِدَارِ الْخُلُودِ وَ هُوَ یَعْمَلُ لِدَارِ الْغُرُورِ؛

وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِلْمُخْتَالِ الْفَخُورِ الَّذِی خُلِقَ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ یَصِیرُ جِیفَةً وَ هُوَ فِیمَا بَیْنَ ذَلِکَ لَا یَدْرِی کَیْفَ یصْنَعُ؟!

 

2) از امام باقر ع درباره این آیه شریفه [در داستان موسی و خضر در خصوص دیوار خرابی که حضرت خضر بدون اجرت آن را تعمیر می‌کند و بعدا معلوم می‌شود که متعلق به بچه‌های یتیمی بوده] که می‌فرماید «و زیر آن گنجی برای آن دو بود»  (کهف/81) فرمودند:

به خدا سوگند [آن گنج] نه از طلا بود و نه از نقره؛ و در آن نبود مگر لوحی که در آن چهار مطلب نوشته شده بود:

همانا من خدایی هستم که جز من معبودی نیست و محمد ص رسول من است؛ تعجب است از کسی به مرگ یقین دارد چگونه دلش شاد و بی‌خیال است؛

و تعجب از کسی که به حساب یقین دارد چگونه با نیش باز می‌خندد!

و تعجب از کسی که به قضا و قدر یقین دارد چگونه خدا را در به عقب افتادن رزقش متهم می‌کند؛

و تجب از کسی که پیدایش نخستین را می‌بیند چگونه پیدایش آخرت را انکار می‌کند.

الخصال، ج‏1، ص237

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ الْحَمِیدِ الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا الْعَلَاءُ بْنُ رَزِینٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ الثَّقَفِیُّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما» قَالَ وَ اللَّهِ مَا کَانَ مِنْ‏ ذَهَبٍ وَ لَا فِضَّةٍ وَ مَا کَانَ إِلَّا لَوْحاً فِیهِ کَلِمَاتٌ أَرْبَعٌ:

إِنِّی أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا وَ مُحَمَّدٌ رَسُولِی؛ عَجِبْتُ لِمَنْ أَیْقَنَ بِالْمَوْتِ کَیْفَ یَفْرَحُ قَلْبُهُ؛

وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَیْقَنَ بِالْحِسَابِ کَیْفَ یَضْحَکُ سِنُّهُ؛

وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَیْقَنَ بِالْقَدَرِ کَیْفَ یَسْتَبْطِئُ اللَّهَ فِی رِزْقِهِ؛

وَ عَجِبْتُ لِمَنْ یَرَى النَّشْأَةَ الْأُولَى کَیْفَ یُنْکِرُ النَّشْأَةَ الْأُخْرَى.

 

3) از امام باقر ع روایت شده که فرمودند:

عالمی که از علمش بهره‌مند شود بهتر از هفتاد هزار عابد است.

الکافی، ج‏1، ص33؛ بصائر الدرجات، ج‏1، ص6

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ سَیْفِ بْنِ عَمِیرَةَ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

عَالِمٌ یُنْتَفَعُ بِعِلْمِهِ أَفْضَلُ مِنْ سَبْعِینَ أَلْفَ عَابِدٍ.

تدبر

1) «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ»

مهمترین دلیل انکار مخالفان معاد استبعاد (بعید شمردن) آن است؛ یعنی می‌گویند چگونه ممکن است بعد از اینکه انسان پوسید و نیست و نابود شد خداوند دوباره وی را زنده کند. در کتب فلسفی مهمترین دلیلی که غالبا در پاسخ ارائه می‌شود اثبات تجرد روح است؛ که نشان می‌دهند حقیقت انسان فقط در جسم او نیست؛ و از این رو، مرگ معادل نیستی و نابودی نیست؛ بلکه این جسم است که از هم می‌پاشد نه روح؛ و البته این مطلب شواهد قرآنی فراوانی هم دارد؛ مانند استفاده از کلمه «توفی»‌ برای مرگ؛ اما خود قرآن کریم یک راه خیلی ساده‌تری را هم برای رفع این استبعاد مطرح کرده است که حتی اگر کسی تجرد روح را هم نپذیرد باز چاره‌ای جز اذعان به آخرت ندارد؛ و آن واقعیتی است که همگان بالعیان درکش کرده‌اند؛ یعنی همین زندگی کنونی؛‌ که در حال تجربه کردنش هستید! پیدایش و ایجاد شدن در این جهان به دست خود شما نبوده است؛ وقتی او شما را یکبار اینجا ایجاد کرد چه استبعادی دارد که او جهانی دیگر بیافریند و شما را در آن مجددا پدید آورد؟

فهم این مطلب حتی نیازمند برهان و چیدن صغری و کبری هم نیست؛ ‌صرفا توجه کردن مساله را حل می‌کند؛ شاید از این روست که فرمود: آیا متذکر نمی‌شوید؟!

 

2) «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ»

با توجه به اینکه ماده «نشأ» به معنای چیز جدیدی پدید آوردن و کلمه «نشأة» به معنای چیزی است که به عنوان یک امر جدید ایجاد شده باشد، بسیاری از اینکه آخرت را در قبال دنیا به عنوان «نشأة أخری» در قبال «نشأة أولی» معرفی کرد؛ و در عین حال اذعان و اعتراف به این را شاهدی واضح برای اذعان و اعتراف بدان دانست، نتیجه گرفته‌اند که از سویی شناخت عمیق دنیاست که انسان را به شناخت آخرت رهنمون می‌شود؛ و در عین حال اساسا عالم آخرت مرتبه وجودی دیگری است و ایجاد نشأه‌ی آخرت جز با زوال و فراتر رفتن از نشأه‌ی دنیا میسر نیست. (شرح أصول الکافی (صدرا)، ج‏3، ص124[8])

 

3) «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ»

درباره اینکه مقصود از «نشأه اولی» که توجه به آن موجب می‌شود انسان دست از انکار آخرت بردارد چند احتمال می‌توان مطرح کرد:

الف. اشاره باشد به اصل توانایی خداوند در آفرینش قبلی، ‌یعنی شبیه آیه «قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ» (یس/79) (المیزان، ج‏19، ص133-134[9])

ب. مقصود این باشد که انسان قبلا در همین دنیا چیز قابل ذکری نبود و خدا وی را پدید آورد؛ حالا که چیز قابل ذکری است منکر می‌شود قدرت خدا را در پدید آوردن مجدد خویش؟ یعنی اشاره باشد به آیه «هَلْ أَتى‏ عَلَى الْإِنْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُورا» (انسان/1) (اقتباس از قول مجاهد در الدر المنثور، ج‏6، ص160[10])

ج. ناظر است به ابتدای آفرینش هرکس و مراتب حرکت از نطفه به عقله و به مضغه و ... که در این مسیر طی کرد و در آیه دیگری «ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقین‏» (مومنون/14) بدان اشاره فرمود (مجمع البیان، ج‏9، ص337[11])

د. مقصود تطور خاصی است که یکبار در همین دنیا از سرگذراند؛ یعنی اشاره به همین آیه سوره مومنون؛ اما با تاکید ویژه بر تعبیر آخر آن که فرمود «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ»؛ یعنی می‌خواهد بفرماید کسی که یکبار تحول از نشأه نطفگی و بی‌جانی به نشأه‌ی ذی‌روح شدن را در همین دنیا از سر گذرانده چگونه است که تحول دوباره از لاشه بی‌جان به انسانی جاندار شدن را منکر می‌شود؟! (اقتباس از الوافی، ج‏24، ص196[12])

ه. اشاره باشد به آفرینش حضرت آدم به عنوان اولین انسانی که آفریده شد. (قتاده، به نقل از الدر المنثور، ج‏6، ص160[13])

و. ...

 

4) «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ»

برخی بر این باورند که این آیه امکان معاد جسمانی را نشان می‌دهد؛ با این بیان که اگر ساختن و زنده شدن بدن دنیوی (در ابتدای حیات دنیوی هرکس) را شاهد بوده‌اید اینکه خداوند بدنی اخروی بسازد و حیاتش بخشد همانند آن است؛ پس اگر آن را می‌تواند مثل آن را هم می‌تواند انجام دهد. (المیزان، ج‏19، ص134[14])

تکمله:

به نظر می‌رسد این مقدار توضیح بتنهایی از اثبات معاد جسمانی ناتوان باشد؛ زیرا ظاهرا اشکال منکران معاد جسمانی صرف استبعاد (بعید شمردن) نیست که بگوییم شبیه آن در دنیا رخ داده؛ بلکه آنان بر این باورند که مرتبه وجودی عالم آخرت اقتضائاتی دارد که با جسم و جسمانیت ناسازگار است.

برای اینکه استدلال فوق کامل شود به نظر می رسد که باید به این نکته اشاره شود که معاد جسمانی و برخورداری از بدن و جسم (علاوه بر روح) و لذت‌ها و دردهای جسمانی (علاوه بر روحانی) مفاد صریح بسیاری از آیات قرآن کریم است. با توجه این مقدمه، اکنون می‌گوییم کسانی که منکر معاد جسمانی شده‌اند انکارشان ناشی از این است که تصوری از معاد داشته‌اند که به نظرشان ناسازگار با جسمانیت آمده است؛ اما آنان که از حقیقت خود معاد، هیچ تجربه ویا درک حضوری و مستقیمی نداشته‌اند؛ ‌پس این تصورشان از مرتبه وجودی معاد و اقتضائات آن، صرفا محصول یک حدس و گمان ذهنی است؛ و از این رو، منطقا انکار معاد جسمانی هم به یک استبعاد ذهنی برمی‌گردد نه به یک برهان عقلی؛ در نتیجه انکار آنان هم نهایتا به یک استبعاد ذهنی برمی‌گردد و از این رو آیه پاسخی به آنان هم هست.

 

5) «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ»

بسیاری از اوقات ما چیزی را می‌دانیم؛ اما گویی فقط آن را در بایگانی ذهن گذاشته‌ایم و بدان متذکر نمی‌شویم؛ در نتیجه بر آن دانستنمان، ثمره و فایده لازم بار نمی‌شود. (حدیث3)

 

 

 

 


[1] . . قرأ ابن کثیر وأبو عمرو وابن محیصن والیزیدی ومجاهد والحسن وأبو الأشهب وقتادة «النَّشَاءة» بفتح الشین وبعدها ألف ثم همزة. وقرأ نافع وحفص وأبو بکر عن عاصم وابن عامر وحمزة والکسائی وأبو جعفر ویعقوب «النَّشْأَة» بسکون الشین. وإذا وقف حمزة فله وجهان: الأول: نقل حرکة الهمزة إلى الشین، ثم حذف الهمزة وصورة القراءة : «النَّشَهْ». الثانی: فتح الشین وإبدال الهمزة ألفا فی الخط، وهو مسموع عن العرب، وصورة القراءة «النَّشَاهْ».

[2] . قرأ ابن کثیر و أبو عمرو النشاءة بفتح الشین ممدودة مهموزة و قرأ الباقون «النَّشْأَةَ» بسکون الشین غیر ممدودة... و حجة الیاء أن المعنى قل لهم أ و لم یروا النشاءة و النشأة مثل الرآفة و الرأفة و الکآبة و الکأبة و قال أبو زید نشأت أنشأ نشأ إذا شببت و نشأت السحابة نشأ و لم یذکر النشأة.

[3] . و قرأ الجمهور النَّشْأَةَ بسکون الشین تلیها همزة مفتوحة مصدر نشأ على وزن المرة و هی مرة للجنس. و قرأه ابن کثیر و أبو عمرو وحده بفتح الشین بعدها ألف تلیها همزة، و هو مصدر على وزن الفعالة على غیر قیاس، و قد تقدم فی سورة العنکبوت.

[4][4] . . قرأه بالإمالة حمزة والکسائی وخلف. وبالفتح والتقلیل الأزرق وورش وأبو عمرو. وقراءة الباقین بالفتح. (معجم القراءات ج9، ص310)

[5] . . قرأ حمزة والکسائی وحفص عن عاصم وخلف والأعمش «تَذَکَّرُونَ» خفیف الذال، وأصله: تتذکرون، فحذفت التاء استخفافا.

. وقرأ نافع وأبو جعفر وأبو عمرو وابن عامر وابن کثیر ویعقوب «تَذَّکَّرون» ، وأصله: تتذکّرون، فأدغمت التاء الثانیة فی الذال فشدّت.

. وقرأ طلحة «تَذْکُرون» بسکون الذال وضم الکاف.

[6] . قرأ أهل الکوفة إلا أبا بکر تذکرون بتخفیف الذال حیث وقع و الباقون بالتشدید ... القراءتان فی تذکرون متقاربتان و الأصل تتذکرون فمن حفف حذف التاء الأولى و من شدد أدغم التاء الثانیة فی الذال.

[7] . عبارت مرحوم برقی اندک تفاوتی دارد: عَلِیُّ بْنُ الْحَکَمِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع قَالَ:

عَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الْفَخُورِ کَانَ أَمْسِ نُطْفَةً وَ هُوَ غَداً جِیفَةٌ وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ شَکَّ فِی اللَّهِ وَ هُوَ یَرَى الْخَلْقَ وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أَنْکَرَ الْمَوْتَ وَ هُوَ یَرَى مَنْ یَمُوتُ کُلَّ یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ وَ هُوَ یَرَى الْأُولَى وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِعَامِرِ دَارِ الْفَنَاءِ وَ یَتْرُکُ دَارَ الْبَقَاء.

[8] . و قوله: «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ»، اشارة الى ان إنشاء النشأة الآخرة و عمارتها یتوقف على زوال الدنیا و خرابها، و تنبیه على ان عرفان الدنیا مستلزم لعرفان الآخرة لانهما متضایفتان ماهیة و وجودا و قال: «وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ»، و هو الذی: «یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ کَذلِکَ تُخْرَجُونَ».

[9] . قوله تعالى: «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ» المراد بالنشأة الأولى نشأة الدنیا، و العلم بها بخصوصیاتها یستلزم الإذعان بنشأة أخرى خالدة فیها الجزاء، فإن من المعلوم من النظام الکونی أن لا لغو و لا باطل فی الوجود فلهذه النشأة الفانیة غایة باقیة، و أیضا من ضروریات هذا النظام هدایة کل شی‏ء إلى سعادة نوعه و هدایة الإنسان تحتاج إلى بعث الرسل و تشریع الشرائع و توجیه الأمر و النهی، و الجزاء على خیر الأعمال و شره و لیس فی الدنیا فهو فی دار أخرى و هی النشأة الآخرة. على أنهم شاهدوا النشأة الأولى و عرفوها و علموا أن الذی أوجدها عن کتم العدم هو الله سبحانه و إذ قدر علیها أولا فهو على إیجاد مثلها ثانیا قادر، قال تعالى: «قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ»: (یس: 79)، و هذا برهان على الإمکان یرتفع به استبعادهم للبعث. و بالجملة یحصل لهم بالعلم بالنشأة الأولى علم بمبادئ البرهان على إمکان البعث فیرتفع به استبعاد البعث فلا استبعاد مع الإمکان.

[10] . أخرج عبد بن حمید و ابن المنذر عن مجاهد رضى الله عنه فی قوله نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ قال المتأخر و المعجل و أى فی قوله وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ‏ قال فی خلق شئنا و فی قوله وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى‏ إذ لم تکونوا شیئا

[11] . «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى‏» أی المرة الأولى من الإنشاء و هو ابتداء الخلق حین خلقتم من نطفة و علقة و مضغة «فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ» أی فهلا تعتبرون و تستدلون بالقدرة علیها على الثانی.

[12] . عن هشام بن سالم، عن الثمالی قال: سمعت علی بن الحسین ع یقول" عجبا کل العجب لمن أنکر الموت و هو یرى من یموت کل یوم و لیلة و العجب کل العجب لمن أنکر النشأة الآخرة و هو یرى النشأة الأولى". بیان‏: إن قیل لا یکاد یوجد أحد ینکر الموت فکیف یتعجب ممن لا یوجد قلنا: لما کان أکثر الناس یعملون أعمالا لا ینبغی أن یعملها من هو فی معرض الموت فکأنهم له منکرون لأنهم و المنکر سواء فی العمل إن قیل ما المشابهة بین النشأتین حتى یکون رؤیة إحداهما منافیة لإنکار الأخرى قلنا: إن اللَّه سبحانه خلق الإنسان و سواه شیئا فشیئا و عدله و أکمله طورا فطورا و ذلک بعد ما أتى علیه حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا فخلقه أولا من تراب و من طین لازب و من صلصال من حمإ مسنون، ثم جعل نسله من سلالة من ماء مهین من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة مخلقة و غیر مخلقة ثم جعله عظاما ثم کسى العظام لحما ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ من النشأة الأخرى و هو الروح المنفوخ فیه من أمره ثم أکمل ذلک الخلق الآخر شیئا فشیئا بتقویة عقله و إعطائه التجارب حتى بلغ منتهى کماله و کلما ازداد البدن ضعفا و وهنا ازداد الروح کمالا و قوة إلى أن یموت‏ هذا و یحیی هذه فهو لا یزال خارج من النقص متوجه إلى الکمال لم ینقص منه شی‏ء قط إلا و قد حصل له کمال أولى و أعلى و هذه نشئات قد رآها و ردت علیه إلى بلوغه هذا الحد فکیف ینکر أمثالها فی الآخرة فهذا الإنکار بعد مشاهدة هذه الأطوار بالحرى أن یتعجب منه و هذا أحد معانی قوله سبحانه وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ.

[13] . أخرج عبد الرزاق و عبد بن حمید و ابن جریر و ابن المنذر عن قتادة رضى الله عنه فی قوله وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى‏ قال خلق آدم علیه السلام.

[14] . و هذا- کما ترى- برهان على إمکان حشر الأجساد، محصله أن البدن المحشور مثل البدن الدنیوی و إذ جاز صنع البدن الدنیوی و إحیاؤه فلیجز صنع البدن الأخروی و إحیاؤه لأنه مثله و حکم الأمثال فیما یجوز و فیما لا یجوز واحد.

 


ادامه جلسه 1028 (تدبر)

 

تدبر

1) «عَلی‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فی‏ ما لا تَعْلَمُونَ»

این آیه کاملا ناظر به آیه قبل است؛ اما

الف. چنانکه در نکات ادبی اشاره شد هم می‌تواند متعلق به جمله اخیر آیه قبل باشد و هم متعلق به جمله اول آن آیه؛

ب. همچنین کلمه «أمثال» می‌تواند جمع «مِثل» ویا جمع «مَثَل» باشد؛ و اتفاقا در خصوص جایگزین شدن انسان در آیات هم تعابیری هست که معنای «مِثل» در آنها خیلی بروز دارد؛ مثلا: «وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ» (محمد/38) یا «أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قادِرٌ عَلى‏ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ» (اسراء/99) و هم تعابیری است که معنای «مَثَل» در آنها چه‌بسا ترجیح دارد؛ مثلا «نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَ شَدَدْنا أَسْرَهُمْ وَ إِذا شِئْنا بَدَّلْنا أَمْثالَهُمْ تَبْدیلاً» (انسان/28) (بدین بیان که تعبیر «شددنا اسرهم» قرینه‌ای بگیریم که می‌خواهد بگوید این وصف آنان یعنی شدت و قوتی که در وجود آنان قرار داده‌ایم را اگر بخواهیم عوض می‌کنیم).

ج. همچنین حرف «ما»ی موصوله (فی‏ ما لا تَعْلَمُونَ) دست کم می‌تواند اشاره به اوصاف آن نشئه باشد یا خود آن نشئه ویا زمان آن. (توضیح در تدبر9 خواهد آمد)

 یعنی این آیه بوضوح ظرفیت معانی متعددی را دارد؛ هرچند مفسران تنها یکی از این معانی را مورد توجه قرار داده‌اند و برخی از ظرفیت‌های معنایی آن اصلا مورد توجه واقع نشده است؛ در حالی که چنانکه بارها تذکر داده شد بنا بر قاعده امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا، همه این معانی می‌تواند مد نظر قرآن کریم بوده باشد.

برای اینکه این معانی با هم خلط نشود فقط ترکیب دو گزینه اول را در چند تدبر مستقل آنها را بیان می‌کنیم؛ و گزینه سوم را نیز در تدبر9 مستقلا خواهیم آورد.

 

2) «وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقینَ؛ عَلی‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ»

اگر جار و مجرور را متعلق بدانیم به «مسبوقین»؛ و «امثال» را جمع «مِثل» بدانیم؛ در این صورت ترجمه آیه این می‌شود که:

ما چنان نیستیم که بر ما سبقت گرفته شود در [= ما عاجز نیستیم از] اینکه مِثل‌های شما را تبدیل کنیم (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص419[1])؛ که خود همین عبارت می‌تواند بدین معنا باشد که:

الف. ما عاجز نیستیم از اینکه شما را با مِثل‌های شما جایگزین کنیم؛ یعنی مخلوقاتی مثل شما را جایگزین شما کنیم؛ که در این صورت مفعول اول محذوف است (مجمع البیان، ج‏9، ص337[2]).

ب. ما عاجز نیستیم از اینکه مخلوقاتی مثل شما [= مِثل‌های شما] را (که غیر از شما هستند) بیافرینیم (زجاج، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص337[3])؛ که امثالهم مفعول اول است؛ که این را دست کم دو گونه می‌توان شرح داد:

ب.1. «بدلنا امثالکم» به معنای «بدلنا امثالکم منکم» باشد یعنی می‌خواهد بفرماید گمان نکنید که حالا که شما را آفریده‌ایم شما همه‌کاره‌اید و ما مجبوریم هرطور شده با شما کنار بیاییم. بلکه همان طور که شما را ما آفریدیم می‌توانیم موجودات دیگری مثل شما را بیافرینیم؛ آفرینشی که با آن آفرینش، آنان جایگزین شما می‌شوند و لذا به جای «خلقنا» تعبیر «بدلنا» آورد.

ب.2. «بدلنا امثالکم» به معنای «خلقنا امثالکم»‌ باشد؛ و جایگزینی و تبدیل مورد نظر، ربطی به جایگزینی آنها به جای اینهایی که الان موجودند نداشته باشد؛ بلکه همان گونه که خلقت و آفرینش شما محصول یک تبدیل بود و شما از نطفه به انسان تبدیل شدید؛ ما موجودات دیگری که مثل هم هستند را هم می‌توانیم با تبدیلی وارد عالم کنیم و شما را به عالم دیگری بفرستیم.

ج. ما عاجز نبوده‌ایم از اینکه مِثل‌های شما (یعنی انسانهایی که قبلا بوده‌اند) را تبدیل کنیم به چیزی غیر از انسان؛ یعنی آیه در مقام عبرت دادن نسبت بدانچه برای گذشتگان رخ داده باشد و اشاره به مضمون «وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلى‏ مَکانَتِهِمْ‏» (یس/67) باشد؛ یعنی اینها که این طور گردن‌فرازی می‌کنند و دست ما را در آفرینش اینان بسته می‌بینند یادشان باشد که ما عاجز نبوده‌ایم از اینکه موجوداتی شبیه اینان را از انسان به میمون و خوک تبدیل کردیم؛ و ادامه آیه هم می‌فرماید که شما را هم می‌توانیم در چنین وضعیت جدیدی ایجاد نماییم.

تبصره

این معنا با اینکه به خودی خود بر آیه قابل حمل است اما با توجه به آیات دیگر شاید کسی در استناد این معنا به آیه مناقشه کند بدین بیان که در قرآن کریم تصریح شده که اگرچه عده‌ای به دستور شیطان در آفرینش خدا «تغییر» ایجاد می‌کنند (لَآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ؛ نساء/119)، اما در آفرینش خدا (فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْها لا تَبْدیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ؛ روم/30)[4] «تبدیل» راهی ندارد. اما می‌توان پاسخ داد که در این آیه مقصود از ناممکن بودن تبدیل، آن است که فطرتی که خداوند در انسان قرار داده یکسره برداشته شود؛ وگرنه خود خداوند در جای دیگر از تبدیل‌هایی که در عالم آفرینش واقع می‌شود سخن گفته است (مثلا: یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ؛ ابراهیم/48)؛ و در جریان مسخ هم چنین نیست که با این تبدیل، فطرت برداشته شود؛ چنانکه علامه طباطبایی بخوبی توضیح داده‌اند که جریان مسخ این نیست که کسی که مثلا خوک یا میمون شد الان دیگر انسان نباشد و خوک یا میمون جایگزین موجودیت او شده باشد؛ بلکه او انسانی خوک ویا انسانی میمون است! (المیزان،ج1، ص209[5]) و بهترین شاهد بر این مدعا معذب بودن افراد از این مسخ است؛ وگرنه خوک ویا میمون بودن برای موجودی که فقط خوک یا میمون است عذاب نیست.

د. ما عاجز نیستیم از اینکه امثال شما (= شما و هرکس که مثل شماست) را عوض کنیم و به زور وادارتان کنیم که دست از این عنادتان بردارید. یعنی اگر به شما اختیار و امکان این را داده‌ایم که در مقابل حق عناد بورزید این گونه نیست که نمی‌توانستیم شما را بالاجبار به راه حق بکشانیم؛ بلکه می خواستیم شما را بیازماییم؛ که از این جهت این مضمون شبیه می‌شود به آیه «الَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلا» (ملک/2).

ه. ...

 

3) «وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقینَ؛ عَلی‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ»

اگر جار و مجرور را متعلق بدانیم به «مسبوقین»؛ ولی امثال را جمع «مَثَل» بدانیم؛ در این صورت ترجمه آیه این می‌شود که:

«ما چنان نیستیم که بر ما سبقت گرفته شود در [= ما عاجز نیستیم از] اینکه مَثَل‌های شما را تبدیل کنیم»؛ که خود همین عبارت می‌تواند بدین معنا باشد که:

الف. ما عاجز نیستیم از اینکه وصف و صفات شما را عوض کنیم؛ و شما در صورت و قابل حیوانی دیگر ایجاد نماییم؛ که همان اشاره به مسخ و شبیه آیه «وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلى‏ مَکانَتِهِمْ‏» (یس/67) باشد (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص419[6])

ب. ...

 

4) «نَحْنُ قَدَّرْنا بَینَکُمُ الْمَوْتَ ... عَلی‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ»

اگر جار و مجرور را حال و متعلق باشد به «مرگ را در میان شما مقدر کردیم» و امثال را جمع «مِثل» بدانیم؛ در این صورت ترجمه آیه این است که:

«ما مرگ را در میان شما مقدر کردیم در حالی که این تقدیر بر این اساس است که مِثل‌های شما تبدیل شود»؛ آنگاه خود همین عبارت می‌تواند بدین معنا باشد که:

الف. ما مرگ را در میان شما مقدر کردیم تا شما را با مِثل‌های شما جایگزین کنیم؛ یعنی مخلوقاتی مثل شما را جایگزین شما کنیم [ادامه آیه هم می‌فرماید:] و شما را در نشأه دیگری ایجاد کنیم؛ یعنی مرگ برای این است که نسل‌هایی از این جهان به جهان دیگری بروند و نسل‌های دیگری در این جهان به جای آنها بیایند. (المیزان، ج‏19، ص133[7])

ب. ما مرگ را در میان شما مقدر کردیم که امثال شما را جایگزین شما کنیم؛ نه اینکه یکدفعه همه‌تان را از این دنیا ببریم (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص419[8])

ج. ما مرگ را در میان شما مقدر کردیم تا امثال شما (= شما و هرکس که مانند شماست) عوض کنیم؛ یعنی شماها با دیدن مرگ به خودتان بیایند و از این عنادتان دست بردارند.

د. ...

 

5) «نَحْنُ قَدَّرْنا بَینَکُمُ الْمَوْتَ ... عَلی‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ»

اگر جار و مجرور را متعلق باشد به «مرگ را در میان شما مقدر کردیم» و امثال را جمع «مَثَل» بدانیم؛ در این صورت ترجمه آیه این است که:

ما مرگ را در میان شما مقدر کردیم تا اینکه مَثَل‌های شما تبدیل شود؛ آنگاه خود همین عبارت می‌تواند بدین معنا باشد که:

الف. ما مرگ را در میان شما مقدر کردیم تا صفات و حکایت شما را عوض کنیم؛ و شما را متناسب با اقتضائات عالم دیگر ایجاد نماییم؛ که در این معنا مفاد دو جمله آیه شبیه هم می‌شود. (المیزان، ج‏19، ص133[9])

ب. ما مرگ را در میان شما مقدر کردیم بر این اساس که صفات شما را عوض کنیم؛ نه بر این اساس که بخواهیم شما را یکسره معدوم نماییم (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص419[10])؛ که در این صورت مفاد این جمله با جمله بعدی آیه هم متفاوت خواهد شد و آن نکته‌ای اضافه بر این است.

ج. ما مرگ را در میان شما مقدر کردیم بر این اساس که صفات شما را این گونه بتدریج عوض کنیم که اول نطفه بودید بعد نوزاد و بعد جوان و بعد پیر شدید و نهایتا مرگ به سراغتان آمد؛ نه اینکه یکدفعه شما را بمیرانیم (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص419[11])

د. ...

 

6) «فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ ... نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ‏»

قدرت خداوند بر جابجایى مرگ و زندگى، دلیل قدرت خداوند بر ایجاد معاد است. (تفسیر نور، ج‏9، ص435)

 

7) «نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ»

دنیا عبورگاه است نه توقّف‏گاه. (تفسیر نور، ج‏9، ص435)

 

8) «قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ ... نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ ... نُنْشِئَکُمْ ...»

[یکی از] فلسفه[های] مرگ، جایگزین شدن دیگران و پیدایش تحوّلات جدید است. (تفسیر نور، ج‏9، ص435)

 

9) «وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ»

مقصود از اینکه «شما را در آنچه که نمی‌دانید ایجاد نماییم» چیست؟

الف. اشاره به مسخ انسان به صورتهای دیگر است؛ یعنی ما عاجز نیستیم از اینکه دیگران را جایگزین شما کنیم و شما را در صورتهای جدیدی همچون خوک و میمون ایجاد نماییم. (مجمع البیان، ج‏9، ص337[12]) و به تعبیر دیگر، ما مرگ را در میان شما مقدر کرده‌ایم تا صفات شما را عوض کنیم و شما را در نشأه دیگر به صورتهای دیگری همچون خوک و میمون و ... ایجاد کنیم (المیزان، ج‏19، ص133[13])

ب. اشاره به اصل نشأه و عالم دیگر است؛ آنگاه یعنی ما عاجز نیستیم از اینکه دیگران را جایگزین شما کنیم و شما را در عالم جدیدی که هیچ با آن آشنایی ندارید و بر اساس وجود اخروی (نه وجود دنیوی فانی) ایجاد کنیم. (مجمع البیان، ج‏9، ص337[14]؛ المیزان، ج‏19، ص133[15])

ج. با توجه به اینکه زمان قیامت بر هیچکس آشکار نیست چه‌بسا اشاره به زمان است (مجمع البیان، ج‏9، ص337[16]) یعنی انسان از وضع قیامت آگاه نیست که چه زمانى خواهد بود و در چه شرایطى حاضر مى‏شود. (تفسیر نور، ج‏9، ص435)؛ که اگر چنین باشد چه‌بسا به یک دلیل دیگری است برای سوال مذکور در آیه «ءَ أَنتُمْ تخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الخالِقُونَ» (واقعه/59) یعنی در آیه 58 با استناد به اینکه شما از نطفه بودید نشان می‌دهد شما تسلطی بر وضعیت خود و حتی آگاهی‌ای در آن زمان از خود نداشتید، حال آیا شما خالق خود بودید یا خداوند؟ اکنون هم می‌فرماید شما از زمانی که دوباره ایجاد می‌شوید بی‌خبرید؛ پس آیا شما خالق خود هستید یا خداوند؟ (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص419[17]).

د. ...

تبصره

چون این جمله عطف به جمله «نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ» است، به تبع آن می‌تواند متعلق به جمله اخیر آیه قبل (و ما نحن بمسبوقین) باشد و هم متعلق به جمله اول آن آیه (نحن قدرنا بینکم الموت)؛ و مفسران بر اساس اینکه کدام را مبنا گرفته بودند تعابیر متعددی در اینجا ارائه داده‌اند که در اینجا صرفا آن مواردی که تطبیق داده شد آمد. اما واضح است که در همه موارد فوق می‌توان این عبارت را متعلق به حالت دیگر هم در نظر گرفت؛ و بلکه اگر دو معنای «مِثل» و «مَثَل» در عبارت قبلی هم جدی گرفته شود عطف این جمله به حمله قبل می‌تواند این آیه می‌تواند معانی متعدد دیگری ارائه دهد؛ که از آنجا که اغلب آنها به نحو ضمنی در تدبرهای قبلی اشاره شد به همین مقدار بسنده می‌شود.

 

10) «عَلی‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فی‏ ما لا تَعْلَمُونَ»

ابتدا فرمود «نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ: امثال شما را عوض کنیم» سپس فرمود «وَ نُنْشِئَکُمْ فی‏ ما لا تَعْلَمُونَ: شما را در آنچه که نمی‌دانید ایجاد نماییم»؛ پس چه‌بسا بتوان گفت انسان برای اینکه بتواند وارد نشئه دیگر و عالم آخرت شود باید تبدیلی اساسی را در وجود خویش شاهد باشد. برخی با عمل صالح این تبدل را در وجود خویش حاصل می‌کنند و ورودی لذت‌بخش به عالم آخرت را تجربه می‌نمایند و جایگاهشان بهشت خواهد بود؛ وبرخی که اصلا خود را برای چنین تبدلی آماده نکرده‌اند با فشار و زحمت و عذاب وارد عالم آخرت می‌شوند و آنجا هم جز عذاب بهره‌ای نخواهند داشت. (اقتباس از شرح أصول الکافی (صدرا)، ج‏1، ص373[18] و ج‏3، ص124[19])

 

11) نُنْشِئَکُمْ «فی‏ ما لا تَعْلَمُونَ»

ما در عالم آخرتی برانگیخته و بلکه ایجاد خواهیم شد که از آن هیچ تجربه‌ای نداریم و درباره حقیقت آن هیچ نمی‌دانیم؛ هرچه برای ما از آنجا گفته‌اند با مفاهیمی بوده که در این دنیا تجربه کرده‌ایم؛ اما مرتب گفته‌اند که آخرت بسیار عظیم‌تر و عمیق‌تر از عالم دنیاست؛.

فقط اگر همین را تصور کنیم که کل زندگی دنیا در قبال آن بازیچه‌ای بیش نیست و در آنجا همه چیز زنده است (وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُون‏؛ عنکبوت/64) و زمین و آسمانها چنان یکسره عوض می‌شوند که هیچ امر مخفی‌ای در عالم باقی نمی‌ماند (یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار؛ ابراهیم/48) و همه باطن‌ها آشکار می‌گردد و مالک‌المُلک بودن خداوند قهار بر همگان عیان می‌شود (مالِکِ یَوْمِ الدِّین‏، فاتحه/4؛ یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ لا یَخْفى‏ عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَیْ‏ءٌ لِمَنِ الْمُلْکُ الْیَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار، غافر/16؛ قُلِ اللَّهُمَّ مالِکَ الْمُلْک‏، آل عمران/26) کافی است که پی ببریم که واقعا با حقیقتی بسیار متفاوت از آنچه در مخیله‌مان می‌گنجد روبرو خواهیم بود.

پس اینکه گاه از حور و قصور و ... یا از آتش و انواع عذابهای آنجا سخن به میان می‌آید برای نزدیک کردن ذهن ما به واقعیتی است که بسیار عظیم‌تر و پیچیده‌تر و فوق تصور ماست؛ پس نباید آنها را در حد تجربه‌های دنیوی خود فروبکاهیم.

 

 

 


[1] . عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ فی الوجه المشهور، قوله تعالى: عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ‏ یتعلق بقوله: وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ أی على التبدیل، و معناه و ما نحن عاجزین عن التبدیل. و التحقیق فی هذا الوجه أن من سبقه الشی‏ء کأنه غلبه فعجز عنه، و کلمة على فی هذا الوجه مأخوذة من استعمال لفظ المسابقة فإنه یکون على شی‏ء، فإن من سبق غیره على أمر فهو الغالب.

[2] . «وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ» ... قیل أنه ابتداء کلام یتصل به ما بعده و المعنى و ما نحن بمغلوبین «عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ» أی نأتی بخلق مثلکم بدلا منکم و تقدیره نبدلکم بأمثالکم فحذف المفعول الأول و الجار من المفعول الثانی

[3] . قال الزجاج معناه إن أردنا أن نخلق خلقا غیرکم لم یسبقنا سابق و لا یفوتنا.

[4] . و نیز در سنت خدا: «لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدیلاً» (احزاب/62؛ فاطر/43؛ فتح/23)

[5] . و کذا لو فرضنا إنسانا تغیرت صورته إلى صورة نوع آخر من أنواع الحیوان کالقرد و الخنزیر فإنما هی صورة على صورة، فهو إنسان خنزیر أو إنسان قردة، لا إنسان بطلت إنسانیته، و خلت الصورة الخنزیریة أو القردیة محلها، فالإنسان إذا کسب صورة من صور الملکات تصورت نفسه به.

[6] . البته وی این معنا را به عنوان یک قیل مطرح کرده و ظاهرا قبول ندارد و عبارات وی مقداری مغشوش است. تفصیل عبارت وی (که فرازهایی از آن در پاورقی‌های دیگر به صورت پراکنده نیز آمد) چنین است:

فإن قیل: على ما ذهب إلیه المفسرون لا إشکال فی تبدیل أمثالکم، أی أشکالکم و أوصافکم، و یکون الأمثال جمع مَثَل، و یکون معناه و ما نحن بعاجزین على أن نمسخکم، و نجعلکم فی صورة قردة و خنازیر، فیکون کقوله تعالى: وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَلى‏ مَکانَتِهِمْ [یس: 67] و على ما قلت فی تفسیر المسبوقین، و جعلت المتعلق لقوله: عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ‏ هو قوله: نَحْنُ قَدَّرْنا فیکون قوله: نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ‏ معناه على أن نبدل أمثالهم لا على عملهم،

نقول: هذا إیراد وارد على المفسرین بأسرهم إذا فسروا الأمثال بجمع المِثل، و هو الظاهر کما فی قوله تعالى: ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ [محمد: 38] و قوله: وَ إِذا شِئْنا بَدَّلْنا أَمْثالَهُمْ تَبْدِیلًا [الإنسان: 28] فإن قوله: إِذا دلیل الوقوع، و تغیر أوصافهم بالمسخ لیس أمرا یقع؛

و الجواب: أن یقال: الأمثال إما أن یکون جمع مِثل، و إما جمع مَثَل: فإن کان جمع مَثَل فنقول معناه قدرنا بینکم الموت على هذا الوجه، و هو أن نغیر أوصافکم فتکونوا أطفالا، ثم شبانا، ثم کهولا، ثم شیوخا، ثم یدرککم الأجل، و ما قدرنا بینکم الموت على أن نهلککم دفعة واحدة إلا إذا جاء وقت ذلک فتهلکون بنفخة واحدة و إن قلنا: هو جمع مِثل فنقول معنى: نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ‏ نجعل أمثالکم بدلا و بدله بمعنى جعله بدلا، و لم یحسن أن یقال: بدلناکم على هذا الوجه، لأنه یفید أنا جعلنا بدلا فلا یدل على وقوع الفناء علیهم، غایة ما فی الباب أن قول القائل: جعلت کذا بدلا لا تتم فائدته إلا إذا قال: جعلته بدلا عن کذا لکنه تعالى لما قال: نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ‏ فالمثل یدل على المثل، فکأنه قال: جعلنا أمثالکم بدلا لکم، و معناه على ما ذکرنا أنه لم نقدر الموت على أن نفنی الخلق دفعة بل قدرناه على أن نجعل مثلهم بدلهم مدة طویلة ثم نهلکهم جمیعا ثم ننشئهم.

[7] . قوله تعالى: «عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ‏» «عَلى‏» متعلقه بقوله: «قَدَّرْنا» و جملة الجار و المجرور فی موضع الحال أی نحن قدرنا بینکم الموت حال کونه على أساس تبدیل الأمثال و الإنشاء فیما لا تعلمون. و الأمثال جمع مثل بالکسر فالسکون و مثل الشی‏ء ما یتحد معه فی نوعه کالفرد من الإنسان بالنسبة إلى فرد آخر، و المراد بقوله: «أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ‏» أن نبدل أمثالکم من البشر منکم أو نبدل أمثالکم مکانکم، و المعنى على أی حال تبدیل جماعة من أخرى و جعل الأخلاف مکان الأسلاف

و قوله: «وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ‏» ما موصولة و المراد به الخلق و الجملة معطوفة على «نُبَدِّلَ‏» و التقدیر و على أن ننشئکم و نوجدکم فی خلق آخر لا تعلمونه و هو الوجود الأخروی غیر الوجود الدنیوی الفانی.

و محصل معنى الآیتین أن الموت بینکم إنما هو بتقدیر منا لا لنقص فی قدرتنا بأن لا یتیسر لنا إدامة حیاتکم و لا لغلبة الأسباب المهلکة المبیدة و قهرها و تعجیزها لنا فی حفظ حیاتکم و إنما قدرناه بینکم على أساس تبدیل الأمثال و إذهاب قوم و الإتیان بآخرین و إنشاء خلق لکم یناسب الحیاة الآخرة وراء الخلق الدنیوی الداثر فالموت انتقال من دار إلى دار و تبدل خلق إلى خلق آخر و لیس بانعدام و فناء.

[8] . الأمثال إما أن یکون جمع مِثل، و إما جمع مَثَل:..و إن قلنا: هو جمع مِثل فنقول معنى: نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ‏ نجعل أمثالکم بدلا و بدله بمعنى جعله بدلا، و لم یحسن أن یقال: بدلناکم على هذا الوجه، لأنه یفید أنا جعلنا بدلا فلا یدل على وقوع الفناء علیهم، غایة ما فی الباب أن قول القائل: جعلت کذا بدلا لا تتم فائدته إلا إذا قال: جعلته بدلا عن کذا لکنه تعالى لما قال: نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ‏ فالمثل یدل على المثل، فکأنه قال: جعلنا أمثالکم بدلا لکم، و معناه على ما ذکرنا أنه لم نقدر الموت على أن نفنی الخلق دفعة بل قدرناه على أن نجعل مثلهم بدلهم مدة طویلة ثم نهلکهم جمیعا ثم ننشئهم.

[9] . و احتمل بعضهم أن یکون الأمثال فی الآیة جمع مثل بفتحتین و هو الوصف فتکون الجملتان «عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ‏» إلخ، و «نُنْشِئَکُمْ‏» إلخ، تفیدان معنى واحدا، و المعنى: على أن نغیر أوصافکم و ننشئکم فی وصف لا تعرفونه أو لا تعلمونه کحشرکم فی صفة الکلب أو الخنزیر أو غیرهما من الحیوان بعد ما کنتم فی الدنیا على صفة الإنسان، و المعنى السابق أجمع و أکثر فائدة.

[10] . عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ فی الوجه المشهور ... و على الوجه الآخر یتعلق بقوله تعالى: نَحْنُ قَدَّرْنا و تقدیره: نحن قدرنا بینکم على وجه التبدیل لا على وجه قطع النسل من أول الأمر، کما یقول القائل: خرج فلان على أن یرجع عاجلا، أی على هذا الوجه خرج، و تعلق کلمة على هذا الوجه أظهر.

[11] . الأمثال إما أن یکون جمع مِثل، و إما جمع مَثَل: فإن کان جمع مَثَل فنقول معناه قدرنا بینکم الموت على هذا الوجه، و هو أن نغیر أوصافکم فتکونوا أطفالا، ثم شبانا، ثم کهولا، ثم شیوخا، ثم یدرککم الأجل، و ما قدرنا بینکم الموت على أن نهلککم دفعة واحدة إلا إذا جاء وقت ذلک فتهلکون بنفخة واحدة.

[12] . «وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ» من الصور أی إن أردنا أن نجعل منکم القردة و الخنازیر لم نسبق و لا فاتنا ذلک و تقدیره کما لم نعجز عن تغییر أحوالکم بعد خلقکم لا نعجز عن أحوالکم بعد موتکم

[13] . و احتمل بعضهم أن یکون الأمثال فی الآیة جمع مثل بفتحتین و هو الوصف فتکون الجملتان «عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ‏» إلخ، و «نُنْشِئَکُمْ‏» إلخ، تفیدان معنى واحدا، و المعنى: على أن نغیر أوصافکم و ننشئکم فی وصف لا تعرفونه أو لا تعلمونه کحشرکم فی صفة الکلب أو الخنزیر أو غیرهما من الحیوان بعد ما کنتم فی الدنیا على صفة الإنسان، و المعنى السابق أجمع و أکثر فائدة.

[14] . مرحوم طبرسی اصل این مطلب را بیان می‌کند؛ اما با آفزودن یک من بیانیه (من الهیئات المختلفة) مطلب را به نحوی توضیح می‌دهد که بیشتر به همان حالت قبل برمی‌گردد؛‌لذا ما توضیحش را در متن نیاوردیم:

 و قیل أراد النشأة الثانیة أی ننشئکم فیما لا تعلمون من الهیئات المختلفة فإن المؤمن یخلق على أحسن هیئة و أجمل صورة و الکافر على أقبح صورة.

[15] . و قوله: «وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ‏» ما موصولة و المراد به الخلق و الجملة معطوفة على «نُبَدِّلَ‏» و التقدیر و على أن ننشئکم و نوجدکم فی خلق آخر لا تعلمونه و هو الوجود الأخروی غیر الوجود الدنیوی الفانی. و محصل معنى الآیتین أن الموت بینکم إنما هو بتقدیر منا لا لنقص فی قدرتنا بأن لا یتیسر لنا إدامة حیاتکم و لا لغلبة الأسباب المهلکة المبیدة و قهرها و تعجیزها لنا فی حفظ حیاتکم و إنما قدرناه بینکم على أساس تبدیل الأمثال و إذهاب قوم و الإتیان بآخرین و إنشاء خلق لکم یناسب الحیاة الآخرة وراء الخلق الدنیوی الداثر فالموت انتقال من دار إلى دار و تبدل خلق إلى خلق آخر و لیس بانعدام و فناء.

[16] . و قیل إنما قال ذلک لأنهم علموا حال النشأة الأولى کیف کانت فی بطون الأمهات و لیست الثانیة کذلک لأنها تکون فی وقت لا یعلمه العباد.

[17] . و قوله تعالى: فِی ما لا تَعْلَمُونَ‏ على الوجه المشهور فی التفسیر أنه فیما لا تعلمون من الأوصاف و الأخلاق، و الظاهر أن المراد: فِی ما لا تَعْلَمُونَ‏ من الأوصاف و الزمان، فإن أحدا لا یدری أنه متى یموت و متى ینشأ أو کأنهم قالوا: و متى الساعة و الإنشاء؟ فقال: لا علم لکم بهما، هذا إذا قلنا: إن المراد ما ذکر فیه على الوجه المشهور و فیه لطیفة: و هی أن قوله: فِی ما لا تَعْلَمُونَ‏ تقریر لقوله: أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ [الواقعة: 59] و کأنه قال: کیف یمکن أن تقولوا هذا و أنتم تنشأون فی بطون أمهاتکم على أوصاف لا تعلمون و کیف یکون خالق الشی‏ء غیر عالم به؟ و هو کقوله تعالى: هُوَ أَعْلَمُ بِکُمْ إِذْ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ إِذْ أَنْتُمْ أَجِنَّةٌ فِی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ [النجم: 32] و على ما ذکرنا فیه فائدة و هی التحریض على العمل الصالح، لأن التبدیل و الإنشاء و هو الموت و الحشر إذا کان واقعا فی زمان لا یعلمه أحد فینبغی أن لا یتکل الإنسان على طول المدة و لا یغفل عن إعداد العدة.

[18] . و قوله علیه السلام: لا نجاة الا بالطاعة، لان الانسان فى اوّل نشأته العنصریة جوهر ظلمانى مخلوق من مواد عالم الظلمات و وسخ الطبیعة، و انما یصیر بالتصفیة و التهذیب و التبدیل و التأدیب اهلا للعالم العلوى کما فى قوله تعالى: أَ یَطْمَعُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِیمٍ کَلَّا إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِمَّا یَعْلَمُونَ، (المعارج- 38 و 39)، اشارة الى ان الانسان اذا لم یتبدل نشأته الى نشأة غیر هذه النشأة المحسوسة الطبیعیة لا یدخل الجنة و انما یدخلها عند التبدیل و لذا عقبه بقوله: فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ إِنَّا لَقادِرُونَ عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ خَیْراً مِنْهُمْ (المعارج- 40 و 41)، و قال فى سورة الواقعة: وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِینَ عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ (الواقعة- 60 و 61). فعلم انه لا بد فى النجاة من عالم الظلمات الى عالم الانوار من تحصیل فطرة اخرى بالتطهیر و التنزیه و ذلک بالطاعة و ترک المعصیة، و روح الطاعة و العبادة هو العلم کما علمت و حصول العلم لنا لکونه حادثا فینا لا یکون الا بالتعلیم.

[19] . و قوله: «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى‏ فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ»، اشارة الى ان إنشاء النشأة الآخرة و عمارتها یتوقف على زوال الدنیا و خرابها، و تنبیه على ان عرفان الدنیا مستلزم لعرفان الآخرة لانهما متضایفتان ماهیة و وجودا و قال: «وَ نُنْشِئَکُمْ فِی ما لا تَعْلَمُونَ»، و هو الذی: «یُحْیِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ کَذلِکَ تُخْرَجُونَ».