سفارش تبلیغ
صبا ویژن

1011) سوره واقعه (56) آیه 44 لا بارِدٍ وَ لا کَریمٍ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1011) سوره واقعه (56) آیه 44

لا بارِدٍ وَ لا کَریمٍ

14-15 ذی‌القعده 1441

ترجمه

نه خنکایی و نه هیچ وضع دلخواهی؛

اختلاف قرائت

لاباردٍ ولاکریمٍ / لاباردٌ ولاکریمٌ

در عموم قرائت‌های رایج، این دو کلمه به صورت مجرور (لاباردٍ ولاکریمٍ) قرائت شده است (که نعت برای کلمه مذکور در آیه قبل:‌ظل؛‌ یا یحموم) قرار می‌گیرد؛

اما در یکی از قرائات غیرمشهور به صورت مرفوع (لاباردٌ ولاکریمٌ) قرائت شده است که در این صورت خبر برای مبتدای محذوف می‌باشد؛‌یعنی لاهو باردٌ ولا کریمٌ.

معجم القراءات ج9، ص301[1]

نکات ادبی

بارِدٍ

درباره ماده «برد» ابن فارس بر این باور است که این ماده در اصل بر چهار معنای متفاوت دلالت می‌کند:

یکی سردی (در مقابل «حَرّ: گرمی») مانند این سخن خداوند عز و جل که «قُلْنا یا نارُ کُونی‏ بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهیمَ» (انبیاء/69) [یا: «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ» (ص/42)]

دوم سکون و ثبات؛ که از همین معناست کاربرد آن در معنای «خواب»؛ که یک نحوه ثبات و سکون است و کلمه «برد»‌ در آیه «لا یَذُوقُونَ فِیها بَرْداً وَ لا شَراباً» را هم بر همین معنا حمل کرده‌اند (و راغب اصفهانی هم همین نظر را دارد) و به چیزی که دوام داشته باشد «بارد» گویند؛‌و اینکه گاه مردن را با فعل «بَرَدَ» بیان کرده‌اند هم احتمالا از همین باب باشد؛

سوم لباس و امر پوشیدنی؛ که «بُرد» (بویژه برد یمانی) ‌در این زمینه معروف است؛ و ظاهرا به همین مناسبت به دو بال ملخ «بُرْدَا الجرادة» گویند

و چهارم اضطراب و حرکت؛ چنانکه به پیک و نامه‌رسان :برید» گویند و چه‌بسا «مبرد» به معنای سوهان هم از همین باب باشد به خاطر اینکه در سوهان زدن دست دچار اضطراب و حرکات شدید می‌شود. (معجم مقاییس اللغه، ج‏1، ص241-243[2])

اما برخی آنها را سعی کرده‌اند به یک معنای واحد برگردانند؛ در این راستا حسن جبل بر این باور است که معنای محوری این ماده درهم پیچیده و برچیده شدن چیزی است به نحوی که در خود فرورود ویا کاملا دچار جمود و خشکی شود و امتدادش را از دست بدهد (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ص103) اما به نظر می‌رسد موضع راغب اصفهانی و مرحوم مصطفوی قابل قبول‌تر باشد. این دو بر این باورند که اصل معنای این ماده سردی است؛ و «بَرَر» به معنای تگرگ هم آبی است که به خاطر سرما در هوا و در حال ریزش از ابر یخ می‌زند «وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِیها مِنْ بَرَدٍ» (نور/43). وجه اینکه برای امر ساکن و ثابت هم به کار می‌رود این است که سرما یک نحوه ثبات و عدم تحرکی را با خود همراه دارد و برای مردن هم این تعبیر به کار می‌رود ظاهرا بدین جهت که با جدا شدن روح بدن میت حرارتش را از دست می‌دهد و سرد می‌شود؛ و در مورد خواب هم ظاهرا به خاطر همین سرد شدن پوست ویا سکونی که بر بدن عارض می‌شود چنین به کار رفته است. یا گاهی به زندگی دلچسب «عیش بارد»‌می گویند به حاطر خنکی‌ای که در گرمای زندگانی به انسان دست می‌دهد و یا آن حالت سکون و آرامشی که در چنین زندگی‌ای هست. (مفردات ألفاظ القرآن، ص116-117[3]؛ التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص268[4]) البته در خصوص وجه تسمیه «برید»‌ به پیک، راغب این احتمال را مطرح کرده که پیکها کسانی بوده‌اند که جایگاه و موضع‌شان معلوم بوده است و چون در آن مکان معلوم تصرف می‌کرده به هر کس که سریع در محل خودش اقدامی انجام دهد و به تبع آن به بالهای پرنده که بسرعت وی را حرکت می‌دهد «برید» گفته شد؛ (مفردات ألفاظ القرآن، ص118[5]) اما مرحوم مصطفوی وجه تسمیه‌اش را این می‌داند که وی مطلبی را از جانب کسی برای دیگری می‌برد اما هیچ گونه حرارت و مسوولیتی در قبال این پیام در خود احساس نمی‌کند و در کمال ثبوت و سردی پیامش را منتقل می‌کند و وجه تفاوتش با رسول هم در همین است که رسول خود را نایب و نازل منزله فرستنده می بیند و در قبال محتوای این پیام احساس مسئولیت می کند. (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص268[6])

لازم به ذکر است که «بارد» اسم فاعل از این ماده می‌باشد و می‌تواند همچون «بّرّد» در معنای صفت مشبهه هم به کار رفته باشد (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص268[7]) از این رو در آیاتی همچون «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَ شَرابٌ» (ص/42) یا «لا بارِدٍ وَ لا کَریمٍ» (واقعه/44) منظور آن حالت خنک کنندگی آنهاست.

ماده «برد» و مشتقات آن 5 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

کَریمٍ

قبلا بیان شد که ماده «کرم»، در اصل به معنای «بزرگواری» (شرافت در ذات شخص) و «بزرگ‌منشی» (شرافت در اعمال و رفتار) می‌باشد. برخی تاکید کرده‌اند که این کلمه در جایی به کار می‌رود که این بزرگواری و بزرگمنشی ظهور و بروز داشته باشد؛ و اساساً شرافت و بزرگواری در هر چیزی که به نحوی بروز کند، کرامت خوانده می‌شود چنانکه در «قُرْآن کَرِیم» (واقعه/77) تعابیری مانند «زَوْجٍ کَرِیمٍ‏» (لقمان/10)، «زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کَرِیمٍ‏» (دخان/26)، «قَوْلًا کَرِیماً» (إسراء/23) به کار رفته است.

برای فهم بهتر این معنا خوب است به تفاوت آن با کلمات مشابه (عزت، شرف، کِبَر) نیز توجه شود:

تفاوت «کرم» با «عزت» در این است که در مفهوم عزت نوعی برتری و استعلا نسبت به دیگران نهفته است، در حالی که در «کرامت» لزوما مقایسه‌ای در کار نیست و بزرگواری خود شخص مد نظر است؛ تفاوتش با «شرافت» در این است که این کلمه غالبا در مورد برتری و بزرگی مادی استفاده می‌شود و لذا به خداوند «کریم» گفته می‌شود اما «شریف» گفته نمی‌شود. «کِبَر: بزرگی» هم به معنای مطلق بزرگ بودن است ولی «کرم» بزرگی‌ای است که حالت متعالی دارد و لذا تفاوت «کِبَر» و «کَرَم» در زبان عربی، شییه تفاوت «بزرگی» و «بزرگواری» در زبان فارسی است. در زبان عربی، «کرامة» نقطه مقابل «هوان» (حقارت و پَستی) است (حج/18)، در حالی که نقطه مقابل «عزت»، «ذلت» است (منافقون/8) و نقطه مقابل «کِبَر» (بزرگی)، «صِغَر» (کوچکی) می‌باشد.

«أکرم» صیغه تفضیل از ماده «کرم» است، اما آن را به معنای مبالغه در «کرم» دانسته‌اند (الجدول فى اعراب القرآن، ج‏30، ص367) و توضیح داده‌اند که وزن «أفعل» (أکرم) گاه در معنای «فعیل» (کریم) به کار می‌رود؛ چنانکه در آیاتی مانند «وَ هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ» (روم/27) «لا یَصْلاها إِلَّا الْأَشْقَى» (لیل/15) و «وَ سَیُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى» (لیل/17)، نیز سه کلمه «أهون، أشقی، و أتقی» به ترتیب در معنای «هّین: آسان» «شقی: بدبخت» و «تقیّ: پرهیزکار» به کار رفته است. (التوحید (للصدوق)، ص200)

جلسه 352 http://yekaye.ir/al-alaq-96-3/

اکنون فقط می‌افزاییم که در این آیه تعبیر «لا کریم» برای دلالت بر آن است که تاکید بر نفی آن خنکایی است که از سایه انتظار می‌رود؛‌ و کَرَم آن نفع آن است برای کسی که از آزار گرما بدان پناه می‌برد (الطراز الأول، ج‏5، ص231[8]). در واقع، تعبیر «لا کریم» ظاهرا گاه حالت اصطلاحی پیدا می‌کند چنانکه فراء بر این باور است که عرب در زبان عربی هرجا که امری را از چیزی نفی می‌کنند که یک نحوه مذمت را در نظر دارند تعبیر «لا کریم» را به تبع آن می‌آورند؛ مثلا گفته می‌شود: «أ سمین هذا؟ آیا این شخص تنومند است؟» در پاسخ می‌گویند : «ما هو بسمین و لا کریم» یا می‌گویند: «ما هذه الدار بواسعة و لا کریمة: این خانه وسیع نیست و لا کریم» (معانى القرآن، ج‏3، ص127[9]).

حدیث

1) از امام باقر ع روایت شده است که درباره اینکه خداوند می‌فرماید «امروز با عذاب خوارکننده پاداش داده می‌شوید» (انعام/93؛ احقاف/20) فرمودند:

این همان عطش روز قیامت است.

تفسیر العیاشی، ج‏1، ص370

عن سلام عن أبی جعفر ع فی قوله: «الْیَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذابَ الْهُونِ»  قَالَ: الْعَطَشُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.

تدبر

1) «لا بارِدٍ وَ لا کَریمٍ»

بارد اسم فاعل از «برد» است به معنای خنک کننده؛ یعنی آن سایه و جایگاه سایه‌ای نیست که خنکی‌ای داشته باشد؛ اما مقصود از «لا کریم» چیست؟

الف. آن سایه برایشان کریم المنظر (دارای منظره چشم‌نواز) نیست. (قتاده، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص333[10])

ب. آن موقعیت هیچ گونه کرامت و برازندگی‌ای ندارد که کسی بدان رغبتی داشته باشد. (به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص333[11]) در واقع، رفتن انسان به سایه یا برای خنکایش است و یا به خاطر اینکه انسان در آن عملا اکرام می‌شود (همواره در جاهایی که آفتاب شدید است محل‌های سایه را برای اکرام میهمان و ... اختصاص می‌دهند)؛ و آیه می‌فرماید این سایه نه خنکی ای دارد و نه هیچ گونه اکرامی (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص410[12])

ج. هیچ گونه منفعت و چیزی که از آن انتظار می‌رود ندارد (تعبیر «و لا کریم» غالبا در عطف به چیزی می‌آید که نفی شده باشد فراء، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص333[13]؛ ‌توضیح بیشتر در نکات ادبی)؛ که این سخن را دو گونه می‌توان تفسیر کرد:

ج.1. کرم حاصل از سایه، همان خنکی‌اش است؛ و این سایه خنکی‌ای ندارد پس کرامتی که از آن انتظار می‌رفت را ندارد. (الکشاف، ج‏4، ص463[14])

ج.2. هر چیزی یا به خاطر ثمره حسی آن طلب می‌شود یا ثمره عقلی آن؛ ثمره حسی‌اش همین خنکایی است که با تعبیر «لا بارد» نفی شد؛ و ثمره عقلی چون وضوح ظاهری ندارد در زبان عرب با تعبیر «و لا کریم» اشاره می‌کنند؛ که این امر نه‌تنها ثمره حسی بلکه هیچ ثمره عقلی‌ای هم ندارد. (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص410[15])

د. ...

 

2) «لا بارِدٍ وَ لا کَریمٍ»

در این آیه بارد بودن و کریم بودن چیزی نفی شده است؛ آن چیز چیست؟

الف. ظل و سایه‌ای که در آیه قبل بدان اشاره شد.

ب. یحموم و دود غلیظ و داغی که در آیه قبل بدان اشاره شد.

ج. همه عذابهایی که در آیات قبل اشاره شد؛ یعنی سموم (باد داغ) و حمیم (آب جوشان) و ظل من یحموم (سایه‌ای از دودی غلیظ)

د. مطلق وضعیت جهنمیان در جهنم؛ چه اینها که اشاره شد و چه بقیه امور؛ یعنی جهنم جایی است که نه در آن خنکی‌ای خواهد بود و نه هیچ گونه اکرام و بزرگداشتی.

ه. ...

 

3) «لا بارِدٍ ...»

اینکه مهمترین عذاب جهنم آتش (نار) است بقدری در آیات مختلف تکرار شده که بسیاری از مواقع در احادیث و حتی در آیات وقتی می‌گویند «نار» ‌یعنی جهنم. اما در این آیه تاکید شده که در آنجا خنکایی نیست؛ و در آیه‌ای دیگر نیز تاکید شده که آنها هرگز چیز خنکی نمی‌چشند: «لا یَذُوقُونَ فیها بَرْداً وَ لا شَراباً» (نبأ/24)

این تعبیر نشان می‌دهد که - برخلاف آنچه برخی افراد جاهل به خیال خود دست به تاویل می‌زنند - این عذاب آتش عذابی کاملا داغ و سوزاننده و درست نقطه مقابل خنکی است؛ و این بدان معناست که این حرارت عطش شدیدی را در افراد پدید می‌آورد که هرگز رفع نخواهد شد (حدیث1) و حتی سایه‌های جهنم هم اندکی خاصیت خنک‌کنندگی ندارد.

شاید این سوختن و عطش همیشگی اشاره باشد به تجسم باطنی عطش انسانها برای دریافت حقیقت؛ و اینان کسانی‌اند که چون حقیقت را انکار کردند و همیشه در حسرت حقیقت خواهند سوخت و هرگز این عطشی که برای حقیقت دارند به خنکی و آسودگی تبدیل نخواهد شد.

 

4) «... وَ لا کَریمٍ»

خداوند انسان را که آفرید او را کرامت بخشید و بدین سبب بود که بر اغلب مخلوقاتش وی را برتری داد: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنی‏ آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلى‏ کَثیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضیلاً» (اسراء/70) و از جمله او را نسبت به شیطان کرامت بخشید و همین موجب شد شیطان کینه وی را به دل بگیرد و تمام تلاشش را بر انحراف فرزندان آدم مبذول دارد:‌«قالَ أَ رَأَیْتَکَ هذَا الَّذی کَرَّمْتَ عَلَیَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلى‏ یَوْمِ الْقِیامَةِ لَأَحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلاَّ قَلیلاً» (اسراء/62).

برخی انسانها با پرهیز از گناهان مدخل کرامت را برمی‌گزینند «إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ وَ نُدْخِلْکُمْ مُدْخَلاً کَریماً» (نساء/31) و با تقوا این سرمایه کرامت را نزد خداوند حفظ می‌کنند «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُم» (حجرات/13)؛ پس در آخرت هم اکرام می‌شوند: «فَواکِهُ وَ هُمْ مُکْرَمُونَ» (صافات/42) «أُولئِکَ فی‏ جَنَّاتٍ مُکْرَمُونَ» (معارج/35) و تا ابد روزی کریمانه دریافت می‌کنند «لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَریمٌ» (انفال/74؛ حج/50؛ نور/26؛ سبأ/4)

برخی هم سرمایه خود را به هدر می‌دهند و به جای اکرام به عذاب خوارکننده گرفتار می‌شوند «لَهُمْ عَذابٌ مُهین‏» (آل عمران/178؛ حج/57؛ ‌لقمان/6؛ جاثیه/9؛ مجادله/16) و در موقعیتی قرار می‌گیرند که دیگر هیچ نحوه کرامت و اکرامی در آنجا نیست: «لا بارِدٍ وَ لا کَریمٍ» (واقعه/44)

 

 

 


[1] . . قرأ الجمهور «لاباردٍ ولاکریمٍ» بجرهما على النعت لما قبله. وقرأ ابن أبی عبلة «لاباردٌ ولاکریمٌ» برفعهما، أی: لاهو بارد ولاکریم

[2] . الباء و الراء و الدال أصول أربعة: أحدها خلاف الحَرّ، و الآخَرْ السُّکون و الثبوت، و الثالث الملبوس، و الرابع الاضطراب و الحرکة. و إلیها تَرجِع الفُروع.

فأمّا الأوَّل فالبَرْد خلافُ الحَرِّ. یقال بَرَدَ فهو بارِد، و بَرَد الماءُ حرارةَ جَوْفِى یَبْرُدُها. قال: «و عَطِّلْ قَلُوصِى فى الرِّکاب فإِنَّها / سَتَبْرُدُ أکْباداً و تُبکِى بَواکِیا» و منه قول الآخر «لئن کان بَرْدُ الماءِ حَرّانَ صَادِیاً  / إلىَّ عجیبا إنّها لعَجِیبُ‏» و بَرَدْتُ عینَه بالبَرُودِ. و البَرَدَةُ: التُّخَمةُ. و سَحاب بَرِدٌ، إذا کانَ ذا بَرَد. و الأبردان: طرَفَا النهار. قال: «إذا الأرْطَى تَوَسَّدَ أبردَیْهِ / خُدودُ جَوازِئٍ بالرَّمْلِ عِینِ» و یقال البَرْدَانِ. و یقال للسُّیوف البَوارِد، قال قوم: هى القواتلُ، و قال آخرون: مَسُّ الحدید باردٌ. و أنشد: «و أنَّ أمیرَ المؤمِنینَ أَغصَّنى / مُغَصَّهما بالمُرْهَفاتِ البوارِدِ» و یقال جاءوا مُبْرِدین، أى جاءوا و قد باخَ الحرُّ.

و أما الأصل الآخر فالبرد النَّوم. قال اللّه تعالى: «لا یَذُوقُونَ فِیها بَرْداً وَ لا شَراباً». و قال الشاعر «فإنْ شِئْتِ حَرّمْتُ النِّساءَ علیکُم / و إن شِئْتِ لم أطْعم نُقاخاً و لا بردَا» و یقال بَرَد الشئُ إذا دامَ. أنشد أبو عبیدةَ: «الیوم یومٌ بارِدٌ سَمُومُه / مَن جَزِع الیومَ فلا تَلومُه» بارد بمعنى دائم. و بَردَ لى على فلانٍ من المال کَذَا، أى ثَبَتَ. و بَرَدَ فى یدِى کذا، أى حَصَل. و یقولون بَرَدَ الرّجُلُ إذا ماتَ. فیحتمِل أن یکون من هذا، و أن یکون مِن الذى قَبْلَه.

و أما الثالث فالبُرْد، معروفٌ. قال: «و إنى لَأَرْجُو أنْ تُلَفَّ عَجَاجَتِى / على ذِى کِساءٍ من سَلَامانَ أو بُرْدِ» و بُرْدَا الجرادة: جناحاها.

و الأصل الرابع بَرِید العَسَاکر؛ لأنه یَجى‏ءُ و یذْهَب. قال: «خَیَالٌ لأُمِّ السَّلْسَبِیل و دُونها / مَسیرةُ شَهْر للبرید المذَبذَبِ» و محتمل أن یکون المِبْرَدُ من هذا، لأن الیَدَ تَضْطَرِبُ به إذا أُعمِلَ.

[3] . أصل الْبَرْدُ خلاف الحر، فتارة یعتبر ذاته فیقال: بَرَدَ کذا، أی: اکتسب بردا، و برد الماء کذا، أی: أکسبه بردا، نحو: «سَتُبْرِدُ أکبادا و تبکی بواکیا»و یقال: بَرَّدَهُ أیضا، و قیل: قد جاء أَبْرَدَ، و لیس بصحیح «5»، و منه البَرَّادَة لما یبرّد الماء، و یقال: بَرَدَ کذا، إذا ثبت ثبوت البرد، و اختصاص للثبوت بالبرد کاختصاص الحرارة بالحرّ، فیقال: بَرَدَ کذا، أی: ثبت، کما یقال: بَرَدَ علیه دین. قال الشاعر: «الیوم یوم بَارِدٌ سمومه» و قال الآخر: «.... قد بَرَدَ الموت على مصطلاه أیّ بُرُودٍ» أی: ثبت، یقال: لم یَبْرُدْ بیدی شی‏ء، أی:لم یثبت، و بَرَدَ الإنسان: مات. و بَرَدَهُ: قتله، و منه: السیوف البَوَارِدُ، و ذلک لما یعرض للمیت من عدم الحرارة بفقدان الروح، أو لما یعرض له من السکون، و قولهم للنوم، بَرْدٌ، إمّا لما یعرض علیه من البرد فی ظاهر جلده، أو لما یعرض له من السکون، و قد علم أنّ النوم من جنس الموت لقوله عزّ و جلّ: اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَ الَّتِی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها [الزمر/42]، و قال: لا یَذُوقُونَ فِیها بَرْداً وَ لا شَراباً [النبأ/ 24] أی: نوما. و عیش بَارِدٌ، أی: طیّب، اعتبارا بما یجد الإنسان فی اللذة فی الحرّ من البرد، أو بما یجد من السکون. و الْأَبْرَدَانِ: الغداة و العشی، لکونهما أبرد الأوقات فی النهار، و الْبَرَدُ: ما یبرد من المطر فی الهواء فیصلب، و برد السحاب: اختصّ بالبرد، و سحاب أَبْرَدُ و بَرِدٌ: ذو برد، قال اللّه تعالى:وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِیها مِنْ بَرَدٍ [النور/ 43]. و الْبَرْدِیُّ: نبت ینسب إلى البرد لکونه نابتا به، وقِیلَ: «أَصْلُ کُلِّ دَاءٍ الْبَرَدَةُ».أی: التخمة، و سمیت بذلک لکونها عارضة من البرودة الطبیعیة التی تعجز عن الهضم. و الْبَرُودُ یقال لما یبرد به، و لما یبرد، فیکون تارة فعولا فی معنى فاعل، و تارة فی معنى مفعول، نحو: ماء برود، و ثغر برود، کقولهم للکحل: برود. و بَرَدْتُ الحدید: سحلته، من قولهم: بَرَدْتُهُ، أی: قتلته، و البُرَادَةُ ما یسقط، و الْمِبْرَدُ: الآلة التی یبرد بها.

[4] . أنّ الأصل الواحد فی هذه المادّة: هو البرودة خلاف الحرارة، و هذا المعنى یختلف‏ باختلاف الموضوعات، فالبرودة فی الماء أن یبرد الى أن یصل حدّ الانجماد فیقال له البَرَدُ. و البرودة فی الحیوان أن تضعف حرارته البدنیّة الى أن تصل حدّ السکون و توقّف النبض و حصل الموت. و البُرُودَةُ فی النسب أن تصل الى حدّ تخرج عن التردید و الاضطراب و تثبت النسبة الى الموضوع کقولهم برد علیه دین. و فی الموضوعات أن تصل الى حدّ اللزوم و. الثبوت کقولهم برد الشی‏ء أى دام و تثبت. و البَرْدِیُّ: نبات کالقصب ینبت فی الأراضى المرطوبة و طبیعتها باردة...و أمّا البرد: فلعلّه ینسج من البردىّ أو من نظائره. فالبرودة فی جمیع هذه الموارد محفوظة، و لیس مطلق هذه المعانی مقصودا بل من هذه الحیثیّة. لابِثِینَ فِیها أَحْقاباً لا یَذُوقُونَ فِیها بَرْداً وَ لا شَراباً إِلَّا حَمِیماً وَ غَسَّاقاً- 78/ 24.لا یذوقون فی جهنّم برودة یروّحهم و ینفّس عنهم حرارتها، فهو فی قبال الحمیم، کما أنّ هذه الکلمة قد ذکرت فی قبال النار فی 21/ 69- یا نارُ کُونِی بَرْداً ...وَ یُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فِیها مِنْ بَرَدٍ- 24/ 43.أى ینزّل البرد من جبال السماء و هو السحاب المتراکم إذا برد و اشتدّ و انجمد، فیوصله الى من یشاء، و الجبل کلّ ما ارتفع و تجمّع، و الإصابة: الإیصال.

[5] . و الْبُرُدُ فی الطرق جمع الْبَرِیدِ، و هم الذین یلزم کل واحد منهم موضعا منه معلوما، ثم اعتبر فعله فی تصرّفه فی المکان المخصوص به، فقیل لکلّ سریع: هو یَبْرُدُ، و قیل لجناحی الطائر:بَرِیدَاهُ، اعتبارا بأنّ ذلک منه یجری مجرى البرید من الناس فی کونه متصرفا فی طریقه، و ذلک فرع على فرع حسب ما یبیّن فی أصول الاشتقاق.

[6] . البرید: هو الرسول الّذى یبلّغ عن الغیر و لا یظهر حرارة و لیست له مسؤولیّة فی قوله و لا یعاقب فهو فی کمال الثبوت و البرودة. و أمّا البرد: فلعلّه ینسج من البردىّ أو من نظائره... و الفرق بین الْبَرِیدُ و الرسول. أنّ الرسول له جهة نیابة و عنوان نازلة من طرف مرسله، و یترتّب علیه ما للمرسل. و هذا بخلاف البَرِید فانّ له جهة إیصال الخبر قولا أو کتابة فقط و لیس له عنوان آخر أصلا.

[7] . البارد کفاعل، و البَرَد کحسن صفة مشبهة تدلّ على الثبوت.

[8] . «لا بارِدٍ وَ لا کَرِیمٍ‏» نَفْیٌ لبَرْدِ الظِّلِّ المعهُودِ و رَوْحِهِ عن هذا الظِلِّ الّذی هو من یَحْمُومٍ، و کَرَمُهُ: نَفْعُهُ لِمَنْ یأَوی إلیه من أَذَى الحرِّ، أَی هو ظِلٌّ حارٌّ ضارٌّ لیس فیه ما فی مدلولِ الظِّلِّ من الاستِرْواحِ إِلیه.

[9] . یستأنفون بلا، فإذا ألقوها لم یکن إلّا أن تتبع أول الکلام بآخره، و العرب تجعل الکریم تابعا لکل شى‏ء نفت عنه فعلا تنوى به الذم، یقال: أ سمین هذا؟ فتقول: ما هو بسمین و لا کریم، و ما هذه الدار بواسعة و لا کریمة.

[10] . أی لا بارد المنزل و لا کریم المنظر عن قتادة.

[11] . قیل لا بارد یستراح إلیه لأنه دخان جهنم و لا کریم فیشتهى مثله.

[12] . قال الزمخشری: کرم الظل نفعه الملهوف، و دفعه أذى الحر عنه، و لو کان کذلک لکان البارد و الکریم بمعنى واحد، و الأقرب أن یقال: فائدة الظل أمران: أحدهما دفع الحر، و الآخر کون الإنسان فیه مکرما، و ذلک لأن الإنسان فی البرد یقصد عین الشمس لیتدفأ بحرها إذا کان قلیل الثیاب، فإذا کان من المکرمین یکون أبدا فی مکان یدفع الحر و البرد عن نفسه فی الظل، أما الحر فظاهر، و أما البرد فیدفعه بإدفاء الموضع بإیقاد ما یدفئه، فیکون الظل فی الحر مطلوبا للبرد فیطلب کونه باردا، و فی البرد یطلب لکونه ذا کرامة لا لبرد یکون فی الظل فقال: لا بارِدٍ یطلب لبرده، و لا ذی کرامة قد أعد للجلوس فیه، و ذلک لأن المواضع التی یقع علیها ظل کالمواضع التی تحت أشجار و أمام الجدار یتخذ منها مقاعد فتصیر تلک المقاعد محفوظة عن القاذورات، و باقی المواضع تصیر مزابل، ثم إذا وقعت الشمس فی بعض الأوقات علیها تطلب لنظافتها، و کونها معدة للجلوس، فتکون مطلوبة فی مثل هذا الوقت لأجل کرامتها لا لبردها، فقوله تعالى: لا بارِدٍ وَ لا کَرِیمٍ یحتمل هذا.

[13] . قیل و لا کریم أی و لا منفعة فیه بوجه من الوجوه و العرب إذا أرادت نفی صفة الحمد عن شی‏ء نفت عنه الکرم و قال الفراء العرب تجعل الکریم تابعا لکل شی‏ء نفت عنه وصفا تنوی به الذم تقول ما هو بسمین و لا کریم و ما هذه الدار بواسعة و لا کریمة.

[14] . لا بارِدٍ وَ لا کَرِیمٍ نفى لصفتى الظل عنه، یرید: أنه ظل، و لکن لا کسائر الظلال: سماه ظلا، ثم نفى عنه برد الظل و روحه و نفعه لمن یأوى إلیه من أذى الحر و ذلک کرمه لیمحق ما فی مدلول الظل من الاسترواح إلیه. و المعنى أنه ظل حارّ ضارّ إلا أنّ للنفی فی نحو هذا شأنا لیس للإثبات. و فیه تهکم بأصحاب الشأمة، و أنهم لا یستأهلون الظل البارد الکریم الذی هو لأضدادهم فی الجنة.

[15] . یحتمل أن یقال: إن الظل یطلب لأمر یرجع إلى الحس، أو لأمر یرجع إلى العقل، فالذی یرجع إلى الحس هو برده، و الذی یرجع إلى العقل أن یکون الرجوع إلیه کرامة، و هذا لا برد له و لا کرامة فیه، و هذا هو المراد بما نقله الواحدی عن الفراء أن العرب تتبع کل منفی بکریم إذا کان المنفی أکرم فیقال: هذه الدار لیست بواسعة و لا کریمة، و التحقیق فیه ما ذکرنا أن وصف الکمال، إما حسی، و إما عقلی، و الحسی یصرح بلفظه، و أما العقلی فلخفائه عن الحس یشار إلیه بلفظ جامع، لأن الکرامة، و الکرامة عند العرب من أشهر أوصاف المدح و نفیهما نفی وصف الکمال العقلی، فیصیر قوله تعالى: لا بارِدٍ وَ لا کَرِیمٍ معناه لا مدح فیه أصلا لا حسا و لا عقلا.

 


1010) سوره واقعه (56) آیه 43 وَ ظِلٍّ مِنْ یحْمُومٍ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1010) سوره واقعه (56) آیه 43

وَ ظِلٍّ مِنْ یحْمُومٍ

11-13 ذی‌القعده 1441

ترجمه

و سایه‌ای از دودی سیاه و غلیظ؛

نکات ادبی

ظِلٍّ

در آیه 30 همین سوره بیان شد که ماده «ظلل» در اصل بر سایه افکندن و پوشاندن چیزی توسط چیز دیگر دلالت دارد و نقطه مقابل روشنایی «الضُحّ»» است و کلمه «ظِلّ» به معنای «سایه» است که هم با بار معنایی مثبت (مثلا سایه بهشتی) و هم با بار معنایی منفی (مثلا سایه عذاب) به کار می‌رود و ظاهراً برای کاربردهای استعاری غالبا از کلمه «ظِلّ» (و نه «فیء») استفاده می‌شود.

یحْمُومٍ

در آیه قبل بیان شد که «یحموم» به معنای دود سیاه و غلیظ است از ماده «حمم» که برخی این ماده را دارای اصل‌های مختلف می‌دانستند که یکی از آنها معنای «سیاهی» بود که در همین کلمه و کلماتی دیگر منعکس شده؛ ولی اغلب معانی مختلف این ماده را به اصل واحدی (حرارت) برمی‌گرداندند و در مورد «یحموم» هم بر این باور بودند که احتمالا وجه تسمیه‌اش این باشد که از شدت حرارتش به سیاهی می‌زند.

در تکمیل آن فقط می‌افزاییم که مرحوم طبرسی هم بر این باور است که یحموم سیاهی‌ای است که به خاطر سوزانده شدن با آتش سیاهی‌اش شدید شده باشد و بر وزن یفعول از حم است که دنبه‌ای است که با سوزانده شدن توسط آتش سیاه شده باشد (مجمع البیان، ج‏9، ص333[1]) و کلمه «یحموم» فقط همین یک مورد در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است:

همانا خداوند ما را از اعلی علیین آفرید و قلوب شیعیانمان را از همانجایی که ما را آفریده بود آفرید و بدنهایشان را از پایین آن؛ از این روست که دلهایشان به ما متمایل است؛ و همانا خداوند دشمنان ما را از «یحموم» آفرید و دلهای پیروانشان را از همانجایی که آنان را آفریده بود آفرید و از این روست که دلهایشان به آنها متمایل است.

مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، ص96

عَنْ أَبِی خَالِدٍ الْقَمَّاطِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنَا مِنْ‏ أَعْلَى عِلِّیِّینَ وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِیعَتِنَا مِنْ حَیْثُ خَلَقَنَا وَ خَلَقَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِکَ فَمِنْ ثَمَّ صَارَتْ قُلُوبُهُمْ تَحِنُّ إِلَیْنَا وَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ عَدُوَّنَا مِنْ یَحْمُومٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِیعَتِهِمْ مِنْ حَیْثُ خَلَقَهُمْ فَمِنْ ثَمَّ صَارَتْ قُلُوبُهُمْ تَحِنُّ إِلَیْهِمْ.

قریب به این مضمون در  بصائر الدرجات، ج‏1، ص20[2] و ص24[3] از امام صادق ع و در الکافی، ج‏1، ص390[4] و ج‏2، ص4[5] از امام باقر ع آمده است؛‌با این تفاوت که در این روایات منشأ آفرینش دشمنان «سجین» معرفی شده است، نه یحموم.

 

2) از امام باقر ع درباره این سخت خداوند که می‌فرماید: «اهل بهشت در آن روز جایگاهى بهتر، و استراحتگاهى نیکوتر دارند.» (فرقان/24) روایت شده که فرمودند:

به ما این گونه رسیده است - و البته خداوند عالمتر است - که وقتی جهنمیان در معرض جهنم قرار می‌گیرند که قرار است آنها را با خود ببرد قبل از اینکه وارد جهنم شوند به آنان گفته شود: «بروید به سوى سایه‏اى که داراى سه شاخه است‏» (مرسلات/30) از دود آتش جهنم؛ پس گمان می‌کنند که آن بهشت است و فوج فوج داخل در جهنم می‌شوند و این در نیمی از روز است؛ و اهل بهشت هم بدانچه از هدایایی که بدان رغبت داشتند روی می‌آورند تا اینکه منزلگاههایشان در بهشت در همان نیم روز بدانها داده شود و این سخن خداوند عز و جل است که: «اهل بهشت در آن روز جایگاهى بهتر، و استراحتگاهى نیکوتر دارند.» (فرقان/24)

 تفسیر القمی، ج‏2، ص113

وَ فِی رِوَایَةِ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِهِ «أَصْحابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِیلًا» فَبَلَغَنَا - وَ اللَّهُ أَعْلَمُ - أَنَّهُ إِذَا اسْتَوَى أَهْلُ النَّارِ إِلَى النَّارِ لِیُنْطَلَقَ بِهِمْ قَبْلَ أَنْ یَدْخُلُوا النَّارَ فَیُقَالُ لَهُمْ: «ادْخُلُوا إِلى‏ ظِلٍّ ذِی ثَلاثِ شُعَبٍ‏» مِنْ دُخَانِ النَّارِ فَیَحْسَبُونَ أَنَّهَا الْجَنَّةُ ثُمَّ یَدْخُلُونَ النَّارَ أَفْوَاجاً أَفْوَاجاً وَ ذَلِکَ نِصْفَ النَّهَارِ، وَ أَقْبَلَ أَهْلُ الْجَنَّةِ فِیمَا اشْتَهَوْا مِنَ التُّحَفِ حَتَّى یُعْطَوْا مَنَازِلَهُمْ فِی الْجَنَّةِ نِصْفَ النَّهَارِ فَذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «أَصْحابُ الْجَنَّةِ یَوْمَئِذٍ خَیْرٌ مُسْتَقَرًّا وَ أَحْسَنُ مَقِیلا»

توجه: انتهای حدیث اول جلسه قبل موید این مضمون است.

 

3) عقبه می گوید: امام باقر علیه السلام فرمودند:

خدا خلق را آفرید، پس هرکس را که دوست داشت از آنچه دوست داشت آفرید، و آنچه دوست داشت این بود که آن را از طینت بهشت بیافریند. و هر کس را که دوست نداشت از آنچه دوست نداشت آفرید، و آنچه دوست نداشت این بود که آن را از گل دوزخ بیافریند. سپس آنها را در سایه‌اى برانگیخت.

 عرض کردم: سایه چیست‌؟

فرمود: آیا نمی‌بینى که سایه‌ات در برابر خورشید چیزى هست و چیزى نیست؟!

سپس خداوند پیغمبران را در آنان برانگیخت تا ایشان را به اقرار به خداوند عز و جل دعوت کنند، و این همان است که خدا فرماید: «و اگر از آنها بپرسى چه کسی آنان را آفریده است‌؟ خواهند گفت: الله« (زخرف/87) سپس خداوند ایشان را به اقرار نسبت به پیامبران دعوت کرد، برخى اقرار و برخى انکار نمودند. سپس آنان را به ولایت ما دعوت کرد. به خدا سوگند بدان اقرار کرد کسى که او را دوست داشت و انکارش کرد کسی که او را دشمن داشت. این است سخن خداوند: «پس آنان بدانچه قبلا تکذیب کرده‌اند، ایمان نخواهند آورد» (یونس/74).

سپس امام باقر علیه السلام فرمود: تکذیب آنها در آنجا بود!

الکافی، ج‏1، ص436؛ ج‏2، ص10؛ علل الشرائع، ج‏1، ص118؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص127

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ بَزِیعٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع وَ عَنْ عُقْبَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْخَلْقَ فَخَلَقَ مَنْ أَحَبَّ مِمَّا أَحَبَّ وَ کَانَ مَا أَحَبَّ أَنْ خَلَقَهُ مِنْ طِینَةِ الْجَنَّةِ وَ خَلَقَ مَنْ أَبْغَضَ مِمَّا أَبْغَضَ وَ کَانَ مَا أَبْغَضَ أَنْ خَلَقَهُ مِنْ طِینَةِ النَّارِ ثُمَّ بَعَثَهُمْ فِی الظِّلَالِ.

فَقُلْتُ: وَ أَیُّ شَیْ‏ءٍ الظِّلَالُ؟

فَقَالَ أَ لَمْ تَرَ إِلَى ظِلِّکَ فِی الشَّمْسِ شَیْئاً وَ لَیْسَ بِشَیْ‏ءٍ؟ ثُمَّ بَعَثَ اللَّهُ فِیهِمُ [مِنْهُمُ] النَّبِیِّینَ یَدْعُونَهُمْ [فَدَعَوْهُمْ] إِلَى الْإِقْرَارِ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ». ثُمَّ دَعَاهُمْ [دَعَوْهُمْ] إِلَى الْإِقْرَارِ بِالنَّبِیِّینَ؛ فَأَقَرَّ بَعْضُهُمْ وَ أَنْکَرَ بَعْضٌ. ثُمَّ دَعَوْهُمْ إِلَى وَلَایَتِنَا؛ فَأَقَرَّ بِهَا وَ اللَّهِ مَنْ أَحَبَّ وَ أَنْکَرَهَا مَنْ أَبْغَضَ؛ وَ هُوَ قَوْلُهُ «فَما کانُوا لِیُؤْمِنُوا بِما کَذَّبُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ».

ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع: کَانَ التَّکْذِیبُ ثَمَّ.

تدبر

1) «وَ ظِلٍّ مِنْ یحْمُومٍ»

مقصود از «یحموم» که اینان در سایه‌ای از آن‌اند چیست؟

الف. به معنای دود است؛ آنگاه سایه‌ای از دود، به معنای سایه‌ای از جنس دود است. (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص409[6])

ب. دودی است بشدت سیاه (ابن عباس و أبی مالک و مجاهد و قتادة، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص333[7])

ب. نام کوهی است در جهنم که اهل آتش به سایه آن پناه می‌برند. (به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص333[8])

ج. شدت حرارت است (تفسیر القمی، ج‏2، ص349)

د. اسمی از اسامی جهنم است؛ و حرف «من» برای ابتدای غایت است؛‌ یعنی تعبیر «سایه‌ای از جهنم» شبیه تعبیر «نسیمی از بهشت» است. (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص409[9])

ه. به معنای ظلمت است و اصل آن از «حمم» به معنای «فحم: ذغال» است؛ آنگاه سایه‌ای از ظلمت، به معنای سایه‌ای از جنس ظلمت است. (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص409[10]) و در واقع می‌خواهد اشاره کند که اگر گفته‌اند جهنمیان در آتش‌اند گمان نکنید که آتش آنجا نور دارد؛ خیر آتش آنجا هم سراسر ظلمات است؛ چنانکه گفته‌اند «اساسا آتش جهنم سیاه است و اهل آن سیاه‌اند و هر چیزی در آن سیاه است». (ضحاک، به نقل از الدر المنثور، ج‏6، ص160[11])

و. ...

 

2) «وَ ظِلٍّ مِنْ یحْمُومٍ»

یحموم چیزی است که سایه‌ای از آن بر سر جهنمیان است. مقصود از این سایه و سایه افکندن چیست؟

الف. چه‌بسا اشاره به ظلمتی است که بر آنان مستولی می‌شود. (اقتباس از تفسیر القمی، ج‏2، ص349[12])

ب. قرار گرفتن در وضعیتی است که در عین حال که به قرینه آیه «انْطَلِقُوا إِلى‏ ظِلٍّ ذی ثَلاثِ شُعَبٍ؛ لا ظَلیلٍ وَ لا یُغْنی‏ مِنَ اللَّهَبِ» (مرسلات/30-31) هیچ خاصیت مثبت سایه (دفع کردن گرما و خنکی) را ندارد، اما از هر سو آنان را احاطه کرده است. (چنانکه درباره تعبیر «ظِلٍّ ذی ثَلاثِ شُعَبٍ: سایه سه شاخه» برخی روایت کرده‌اند که سایه‌ای است که از بالا و چپ و راست کافر را احاطه کرده است. تفسیر منهج الصادقین، ج‏10، ص120) [13]

ج. چه‌بسا ظهور و تجسم حقیقت گمراهی آنان است؛ همان گونه که در بحث از آیه «ظل ممدود» در وصف بهشتیان، روایت بود که این سایه علم عالم است (جلسه 997، حدیث6)

د. چه‌بسا تحت قهاریت خداوند واقع شدن است" درست تقطه مقابل اینکه سایه‌ برای بهشتیان (ظل ممدود) که می‌توانست کنایه از در حفظ و امان الهی بودن باشد.

ه. شاید اشاره به همان تعبیر سایه‌هایی از ابر است که شامل یک نحوه تجلی خداوند در عرصه قیامت است که فرمود: «هَلْ یَنْظُرُونَ إِلاَّ أَنْ یَأْتِیَهُمُ اللَّهُ فی‏ ظُلَلٍ مِنَ الْغَمامِ وَ الْمَلائِکَةُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ» (بقره/210) و در واقع خداوند در سایه‌ای از رحمت بر مومنان تجلی می‌کند و در سایه‌ای از عذاب بر کافران.

و. ...

 

3) «وَ ظِلٍّ مِنْ یحْمُومٍ»

خداوند سایه را در جهان گسترانده: «أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساکِناً ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَیْهِ دَلیلاً» (فرقان/45)

و چه‌بسا بتوان گفت که برای هر چیزی سایه‌ای قرار داده است: «وَ اللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِمَّا خَلَقَ ظِلالاً» (نحل/81) «أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلى‏ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَیْ‏ءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الْیَمینِ وَ الشَّمائِلِ سُجَّداً لِلَّهِ وَ هُمْ داخِرُونَ» (نحل/48) «وَ لِلَّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ» (رعد/15) و اساسا ما در سایه‌ زندگی می‌کنیم (حدیث3)

پس بهشت و جهنم هم به عنوان دو آفریده الهی سایه دارند؛ یعنی:

هم بهشتیان در سایه (یا سایه‌های) بهشتی بسر می‌برند: «هُمْ وَ أَزْواجُهُمْ فی‏ ظِلالٍ عَلَى الْأَرائِکِ مُتَّکِؤُنَ» (یس/56) وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ» (واقعه/30) «وَ دانِیَةً عَلَیْهِمْ ظِلالُها (انسان/14) «إِنَّ الْمُتَّقینَ فی‏ ظِلالٍ وَ عُیُونٍ» (مرسلات/41)

هم جهنمیان تحت سایه‌های آتش جهنم‌اند: «لَهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ ظُلَلٌ مِنَ النَّارِ وَ مِنْ تَحْتِهِمْ ظُلَلٌ ذلِکَ یُخَوِّفُ اللَّهُ بِهِ عِبادَهُ یا عِبادِ فَاتَّقُونِ» (زمر/16)

با این تفاوت که سایه بهشت خاصیت سایه‌انداختن را دارد و ظلی است که ظلیل است؛ سایه برایشان سایبانی می‌کند و آنان لذت در سایه بودن را می چشند: «وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ ... وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلیلاً» (57)

و سایه انداختنش جاودانی است: «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتی‏ وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ أُکُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها» (رعد/35)

اما سایه در جهنم انسان حتی لذت در سایه بودن و در امان بودن از شدت‌ها را ندارد: «انْطَلِقُوا إِلى‏ ظِلٍّ ذی ثَلاثِ شُعَبٍ؛ لا ظَلیلٍ وَ لا یُغْنی‏ مِنَ اللَّهَبِ» (مرسلات/31)

و خودش از جنس عذاب است: «وَ ظِلٍّ مِنْ یحْمُومٍ» (واقعه/42)

 

4) «فی‏ سَمُومٍ وَ حَمیمٍ؛ وَ ظِلٍّ مِنْ یحْمُومٍ»

چه نسبتی بین در سموم بودن و در حمیم بودن و در سایه‌ای از یحموم بودن هست؟

الف. شاید اشاره است به اینکه در هر حالتی در عذاب‌اند؛‌زیرا از سویی در معرض وزش بادهای داغی‌اند که در منافذ بدنشان وارد می‌شود؛ پس اگر بخواهند در پناه چیزی خود را حفظ کنند در سایه‌ای است که خود آن سایه از دود و حرارت شدید است؛ و اگر هم بخواهند در مکانی خود را از آن بادها در امان بدارند تمام آن مکان حمیم و آب جوشان است؛‌ پس هیچ گونه رهایی‌ای از حرارت عذاب آنجا ندارند. (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص409[14])

ب. چه‌بسا یک نحوه ترتیب باشد؛‌یعنی ابتدا بادهای داغ بر آنان می‌وزد و آنان را بشدت تشنه می‌سازد؛‌ پس به سوی تنها نوشیدنی آنجا که آب حمیم و جوشان است روی می‌آورد و از آن می‌نوشند و دل و روده‌شان پاره‌پاره می‌شود (وَ سُقُوا ماءً حَمیماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ؛ محمد/15) و از این همه مصیبت می‌خواهند به سایه‌ای پناه ببرند که اندکی بیاسایند که آن سایه هم از یحموم و دودی داغ و غلیظ است. (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص409[15])

ج. اگر سموم و حمیم تجسم گناهان جوارحی و جوانحی آنان باشد، آنگاه چه‌بسا سایه‌ی یحموم حضورشان در امتی باشد که گناه در آن عادی بوده است و تجسم اثر سوء آن امت بر وجود آنان بوده باشد. به تعبیر دیگر، چه بسا سموم و حمیم که عذاب مستقیم آنان است تجسم عمل فردی خودشان باشد و سایه یحموم تجسم اثر اجتماع بر وجودشان.

د. ...

 

 

 


[1] . و الیحموم الأسود الشدید السواد باحتراق النار و هو یفعول من الحم و هو الشحم المسود باحتراق النار یقال حممت الرجل إذا سخمت وجهه بالفحم.

[2] . حَدَّثَنَا عِمْرَانُ بْنُ مُوسَى عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنْ أَخِیهِ عَنْ عَلِیٍّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ جَابِرٍ وَ کَرَّامٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُضَارِبٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ جَعَلَنَا مِنْ عِلِّیِّینَ وَ جَعَلَ أَرْوَاحَ شِیعَتِنَا مِمَّا جَعَلَنَا مِنْهُ وَ مِنْ ثَمَّ تَحِنُّ أَرْوَاحُهُمْ إِلَیْنَا وَ خَلَقَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِکَ وَ خَلَقَ عَدُوَّنَا مِنْ سِجِّینٍ وَ خَلَقَ أَرْوَاحَ شِیعَتِهِمْ مِمَّا خَلَقَهُمْ مِنْهُ وَ خَلَقَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِکَ وَ مِنْ ثَمَّ تَهْوِی أَرْوَاحُهُمْ إِلَیْهِمْ.

[3] . أَحْمَدُ بْنُ جَعْفَرٍ عَمَّنْ رَوَاهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَمْرٍو الْحَلَبِیِّ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عِمْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُوقَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنَا مِنْ طِینَةِ عِلِّیِّینَ وَ خَلَقَ قُلُوبَنَا مِنْ طِینَةِ فَوْقِ عِلِّیِّینَ وَ خَلَقَ شِیعَتَنَا مِنْ طِینَةِ أَسْفَلَ مِنْ ذَلِکَ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِینَةِ عِلِّیِّینَ فَصَارَتْ قُلُوبُهُمْ تَحِنُّ إِلَیْنَا لِأَنَّهَا مِنَّا وَ خَلَقَ عَدُوَّنَا مِنْ طِینَةِ سِجِّینٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَهُمْ مِنْ طِینَةِ أَسْفَلَ مِنْ‏ سِجِّینٍ وَ إِنَّ اللَّهَ رَادٌّ کُلَّ طِینَةٍ إِلَى مَعْدِنِهَا فَرَادُّهُمْ إِلَى عِلِّیِّینَ وَ رَادُّهُمْ إِلَى سِجِّینٍ.

[4] . عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی نَهْشَلٍ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَنَا مِنْ أَعْلَى عِلِّیِّینَ وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِیعَتِنَا مِمَّا خَلَقَنَا وَ خَلَقَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِکَ فَقُلُوبُهُمْ تَهْوِی إِلَیْنَا لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِمَّا خُلِقْنَا ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ «کَلَّا إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ. وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ. کِتابٌ مَرْقُومٌ. یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ» وَ خَلَقَ عَدُوَّنَا مِنْ سِجِّینٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِیعَتِهِمْ مِمَّا خَلَقَهُمْ مِنْهُ وَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِکَ فَقُلُوبُهُمْ تَهْوِی إِلَیْهِمْ لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِمَّا خُلِقُوا مِنْهُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ «کَلَّا إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ. وَ ما أَدْراکَ ما سِجِّینٌ. کِتابٌ مَرْقُومٌ.»

[5] . مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى وَ غَیْرُهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ غَیْرِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَلَفٍ عَنْ أَبِی نَهْشَلٍ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ خَلَقَنَا مِنْ أَعْلَى عِلِّیِّینَ وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِیعَتِنَا مِمَّا خَلَقَنَا مِنْهُ وَ خَلَقَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِکَ وَ قُلُوبُهُمْ تَهْوِی إِلَیْنَا لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِمَّا خُلِقْنَا مِنْهُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ «کَلَّا إِنَّ کِتابَ الْأَبْرارِ لَفِی عِلِّیِّینَ وَ ما أَدْراکَ ما عِلِّیُّونَ کِتابٌ مَرْقُومٌ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ» وَ خَلَقَ عَدُوَّنَا مِنْ سِجِّینٍ وَ خَلَقَ قُلُوبَ شِیعَتِهِمْ مِمَّا خَلَقَهُمْ مِنْهُ وَ أَبْدَانَهُمْ مِنْ دُونِ ذَلِکَ فَقُلُوبُهُمْ تَهْوِی إِلَیْهِمْ لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِمَّا خُلِقُوا مِنْهُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیَةَ «کَلَّا إِنَّ کِتابَ الفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ وَ ما أَدْراکَ ما سِجِّینٌ کِتابٌ مَرْقُومٌ وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِلْمُکَذِّبِین‏»

[6] . فإن قیل: ما الیحموم؟ نقول: فیه وجوه ... ثانیها: أنه الدخان ... فإن قیل: کیف وجه استعمال (من) فی قوله تعالى: مِنْ یَحْمُومٍ؟ فنقول: ... إن قلنا: إنه دخان فهو کما فی قولنا: خاتم من فضة.

[7] . «وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ» أی دخان أسود شدید السواد عن ابن عباس و أبی مالک و مجاهد و قتادة.

[8] . قیل الیحموم جبل فی جهنم یستغیث أهل النار إلى ظله.

[9] . فإن قیل: ما الیحموم؟ نقول: فیه وجوه أولها: أنه اسم من أسماء جهنم ... فإن قیل: کیف وجه استعمال (من) فی قوله تعالى: مِنْ یَحْمُومٍ؟ فنقول: إن قلنا إنه اسم جهنم فهو لابتداء الغایة کما تقول:جاءنی نسیم من الجنة، ... فإن قیل: کیف یصح تفسیره بجهنم مع أنه اسم منصرف منکر فکیف وضع لمکان معرف، و لو کان اسما لها، قلنا: استعماله بالألف و اللام کالجحیم، أو کان غیر منصرف کأسماء جهنم یکون مثله على ثلاثة مواضع کلها یحموم.

[10] . فإن قیل: ما الیحموم؟ نقول: فیه وجوه ... ثالثها: أنه الظلمة، و أصله من الحمم و هو الفحم فکأنه لسواده فحم فسموه باسم مشتق منه، و زیادة الحرف فیه لزیادة ذلک المعنى فیه، و ربما تکون الزیادة فیه جاءت لمعنیین: الزیادة فی سواده و الزیادة فی حرارته، ... فإن قیل: کیف وجه استعمال (من) فی قوله تعالى: مِنْ یَحْمُومٍ؟ فنقول: .. إن قلنا: إنه دخان فهو کما فی قولنا: خاتم من فضة، و إن قلنا: إنه الظلمة فکذلک.

[11] . أخرج عبد بن حمید عن الضحاک رضى الله عنه قال النار سوداء و أهلها سود و کل شی فیها اسود.

[12] . وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ قال: ظل [ظلمة] شدید الحر.

[13] . در این تفسیر ذیل آیه انْطَلِقُوا إِلى‏ ظِلٍّ ذی ثَلاثِ شُعَبٍ (مرسلات/30) آمده است: «در روایت واقع شده که‏ الظل هو دخان جهنم له ثلاث شعب تحیط بالکافر شعبة تکون فوقه و شعبة عن یمینه و شعبة عن یساره‏؛ مراد بسایه دود دوزخ است که سه شعبه شود و کافر را احاطه نماید، شعبه‏اى بر بالاى سر او باشد و شعبه‏اى از یمین و شعبه‏اى از یسار ...». اما اینکه این روایت کلام معصوم باشد در حدی که جسنجو شد چنین حدیثی به دست نیامد.

[14] . و فی الأمور الثلاثة إشارة إلى دونهم فی العذاب دائما لأنهم إن تعرضوا لمهب الهواء أصابهم الهواء الذی هو السموم، و إن استکنوا کما یفعله الذی یدفع عن نفسه السموم بالاستکنان فی الکن یکونوا فی ظل من یحموم و إن أرادوا الرد عن أنفسهم السموم بالاستکنان فی مکان من حمیم فلا انفکاک لهم من عذاب الحمیم.

[15] . یحتمل أن یقال فیه ترتیب و هو أن السموم یضربه فیعطش و تلتهب نار السموم فی أحشائه فیشرب الماء/ فیقطع أمعاءه و یرید الاستظلال بظل فیکون ذلک الظل ظل الیحموم.

 


1009) سوره واقعه (56) آیه 42 فی‏ سَمُومٍ وَ حَمیمٍ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1009) سوره واقعه (56) آیه 42

فی‏ سَمُومٍ وَ حَمیمٍ

 9 ذی‌القعده 1441

ترجمه

در حرارت نفوذکننده آتش [یا: بادی سوزان] و آبی جوشان [اند].

نکات ادبی

سَمُومٍ

به نظر می‌رسد اصل ماده «سمم»[1] بر یک نحوه سوراخ و نفوذ کردن دلالت دارد:

برخی این گونه توضیح داده‌اند که اصل جاری در تمامی مشتقات این ماده دلالت دارد بر مدخلی در چیزی همانند سوراخ و ...؛ چنانکه سَمّ و سُمّ به معنای سوراخ و شکاف در چیزی است: «حَتَّى یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ» (اعراف/40) [در واقع به همه سوراخهای گوش و دهان و بینی «سموم» (جمع سُم) می‌گویند؛ کتاب العین، ج‏7، ص206[2]] یا «سم» کشنده و مسموم کننده را بدین جهت چنین نامیده‌اند که جسم را سوراخ می‌کند و در آن وارد می‌شود (برخلاف سایر چیزهایی که انسان می‌چشد که در مسیر عادی گوارش قرار می‌گیرد) یا به خواص و نزدیکان فرد «سامّه» گویند بدین جهت که به خاطر انسی که با هم دارند در خلوت هم داخل می‌شوند؛ یا به باد داغ «سموم» گفته می‌شود بدین جهت است که با قوت و سوزانندگی در اجسام نفوذ می‌کند ویا بدین جهت که اثر کُشنده‌ای همچون اثر سم دارد [باد داغ و متعفیی است که اگر به انسان برخورد کند همچون سمی که وارد بدن انسان شود وی را مریض می‌کند؛ مفاتیح الغیب، ج‏29، ص409[3]]؛ همچنین به اصلاح بین مردم (که جدایی بین آنان را مرتفع می‌سازد و آنان را بر هم وارد می‌کند) نیز سمّ گفته می‌شود. (معجم مقاییس اللغه، ج‏3، ص62[4]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص424[5]).

برخی چنین تعبیر کرده‌اند که معنای محوری این ماده شکافتن یکسان جوانب چیزی است که آن را آماده به هم پیوستن ویا چیزی را در آن فرو کردن می‌نماید. (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم،‌ص1065)

برخی هم گفته‌اند که اصل واحد در این ماده نفوذ شدیدی است که به شکافتن و سوراخ کردن منجر شود؛ و به همین جهت است که به سوراخ حاصل از سوزن، اختلال حاصل از ماده خاصی (سم) در بدن، باد داغی که در اشیاء‌نفوذ می‌کند و به خراب شدن آنها منجر می‌شود، خویشاوندان و نزدیکان شخص که در امور شخصی وی نظرشان نافذ است اطلاق می‌گردد. بدین ترتیب سم اگر به معنای مصدری به کار رود به معنای نفوذ شدید و شکافتن است و اگر به معنای اسمی باشد به آنچه از این نفوذ حاصل می‌شود (یعنی خود سوراخ: ‌چنانکه به سوراخ سوزن «سم الخیاط»[6] گفته شده است). و اینکه در قبال انسان که از گل آفریده شده جنیان از آتش سموم آفریده شده‌اند (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ؛‌ حجر/28) نیز چه‌بسا اشاره دارد به اینکه جن از ماده لطیفی آفریده شده که در مقایسه با گل بسیار نفوذکننده‌‌تر است؛ و یا عذاب سموم در جهنم (وَقانا عَذابَ السَّمُومِ، طور27؛ فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ، واقعه/42) اشاره دارد به حرارت شدیدی که در جان آنان نفوذ می‌کند (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص261-262[7])

این ماده همین 4 بار در قرآن کریم آمده است.

حَمیمٍ

درباره اینکه ماده «حمم» در اصل بر چه چیزی دلالت دارد و آیا اساسا می‌توان معنای مشترکی برای کاربردهای این ماده یافت یا خیر اختلاف است. ابن فارس حداقل پنج اصل متمایز برای این ماده قائل شده‌ است:

الف. ‌سیاهی، که «یحموم» به معنای دود سیاه و غلیظ از همین باب است: وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ، واقعه/43؛ و حِمْحِم هم که نام گیاه گل گاوزبان است، متمایل به سیاهی است؛

ب. حرارت، که به آب جوش «حمیم» گویند: وظاهرا آب جوشی است که در حال جوشیدن باشد: «کَغَلْیِ الْحَمیمِ» (دخان/46) و در قرآن کریم چنین حمیمی هم نوشیدنی جهنمیان است: «شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ» (انعام/70 و یونس/4) و «لا یَذُوقُونَ فیها بَرْداً وَ لا شَرابا إِلاَّ حَمیماً وَ غَسَّاقاً» (نبأ/ 25)؛ و هم وسیله‌ای برای عذاب جهنمیان: «یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمیمُ» (حج/19) «ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ» (صافات/67) «هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمیمٌ وَ غَسَّاقٌ» (ص/57) «فِی الْحَمیمِ ثُمَّ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ» (غافر/72) «ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذابِ الْحَمیمِ» (دخان/48) «یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمیمٍ آنٍ» (الرحمن/44) «فی‏ سَمُومٍ وَ حَمیمٍ» (واقعه/42) «فَنُزُلٌ مِنْ حَمیمٍ» (واقعه/93)؛ و از برخی آیات معلوم می‌شود که همان نوشیدنی هم از باب عذاب بوده است نه صرفا رفع عطش: «کَمَنْ هُوَ خالِدٌ فِی النَّارِ وَ سُقُوا ماءً حَمیماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ» (محمد/15) «فَشارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمیمِ» (واقعه/54) و ظاهرا به مناسبت اینکه استفاده از آب داغ برای شست و شو است که کلمات حمام و استحمام رایج شده و «حمّی» به معنای تب نیز ظاهرا به همین مناسبت است

ج. نزدیکی و حضور، چنانکه برای پیش آمدن و نزدیک شدن یک حاجت تعبیر «أَحَمَّتِ الحاجةُ» به کار می‌برند و تعبیر «أحَمَّ الأمرُ» میز به معنای نزدیک شدن است [و شاید حمیم به معنای دوست صمیمی و نزدیک هم از همین باب باشد چنانکه در این معنا هم بارها در قرآن کریم به کار رفته است: «وَ لا صَدیقٍ حَمیمٍ» (شعراء/101) «ما لِلظَّالِمینَ مِنْ حَمیمٍ وَ لا شَفیعٍ یُطاعُ» (غافر/18) «ادْفَعْ بِالَّتی‏ هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمیمٌ» (فصلت/34) «فَلَیْسَ لَهُ الْیَوْمَ هاهُنا حَمیمٌ» (حاقه/35) «وَ لا یَسْئَلُ حَمیمٌ حَمیماً» (معارج/10)

و معنای سوم و چهارمش که ظاهرا در قرآن به کار نرفته یکی یک نوع صوت است (چنانکه به صدای چریدن اسب حمحمّ گویند؛ و دیگری قصد کردن است (معجم مقاییس اللغه، ج‏2، ص23[8])

البته برخی از اهل لغت همچون خلیل معنای سوم را معکوس شرح داده‌اند یعنی گفته‌اند در معانی سوم «حُمَّ الأمر» به معنای محقق شدن امر است و احتمالا از «احْتَمَمْتُ الأمر» که به معنای اهتمام ورزیدن به امری است گرته شده و نیز نیز از اهتمام ورزیدن نسبت که به دوست (حمیم) و شخصی که به انسان نزدیک است اخذ شده باشد؛ چنانکه «حامّة» به نزدیکان و خواص انسان (همسر و وفرزندان و خویشاوندان نزدیکش) گفته می‌شود و از همین معنای «حُمَّ الأمر» ، «حمام» ‌به معنای محقق شدن مرگ است؛ و کاربردهای دیگری نیز برای این ماده برشمرده‌اند که لزوما به این پنج مورد برنمی‌گردد (کتاب العین، ج‏3، ص33-34[9])

اما بسیاری از اهل لغت سعی کرده‌اند با محور قرار دادن معنای حرارت بقیه را هم به این برگردانند. مثلا حسن جبل معنای محوری این ماده را حرارت و حدتی دانسته است که در اثنای شیء‌ سردی سرایت می‌یابد به نحوی که همه آن را دربربگیرد. راغب اصفهانی نیز ظاهرا معنای اصلی و محوری این ماده را همان حرارت شدید دانسته‌ و فقط صوت مذکور را از این ماده خارج دانسته‌اند و تذکر داده اند که به عرق هم از باب تشبیه به آب داغ حَمِیم گفته می‌شود و وجه تسمیه حمام هم شاید این باشد که انسان در آن عرق می‌کند ویا همین باشد که از آب داغ استفاده می‌کند؛ و تعبیر «یحموم» که به معنای دود سیاه است هم احتمال داده که وجه تسمیه‌اش این باشد که از شدت حرارتش به سیاهی می‌زند. البته وی درباره تسمیه دوست به «حمیم» گفته به خاطر شدت و حدتی است که در حمایت از دوست خود مبذول می‌‌دارد (مفردات ألفاظ القرآن، ص254-255[10]) که اگر چنین باشد این کلمه دیگر نه به ماده «حمم» بلکه به ماده «حمی» مربوط می‌شود؛ و از معنای «حرارت شدید» بیرون می‌رود؛ و این سخن درست عکس سخن کسانی که آنها نیز این کلمه را با ماده «حمی» (که آن نیز به معنای حرارت است) از یک جنس می‌دانند با این تفاوت که آنها  در کلماتی که «حمی» به معنای حرارت آمده (مثلا یُحْمى‏ عَلَیْها فِی نارِ جَهَنَّمَ‏؛ توبه/35) معتقدند که اصل آن ماده «حمم» بوده که با ابدال به صورت «حمی» درآمده است؛ چنانکه «حمیت» هم دوستی‌ای است که از شدت حرارت و علاقه و نعصب همراه باشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص289[11])

مرحوم مصطفوی نیز با تاکید بر اینکه اصل این ماده همان حرارت شدیدی است که به حالت غلیان و جوشش نزدیک باشد وجه تسمیه «حمیم» به معنای دوست را هم چنین توضیح می‌دهد که بین آنها حرارت و علاقه دوستی بسیار شدید است؛‌در واقع از نظر وی این ماده هم برای حرارت ظاهری به کار می‌رود هم برای حرارت معنوی؛ و در مورد دوست این معنای دوم مد نظر بوده است؛ به تعبیر دیگر «حمیم» بر وزن فعیل دلالت بر ثبوت و شدت حرارت می‌کند یا حرارت ظاهری مانند آب جوش و یا حرارت معنوی و باطنی مانند دوستی شدید دو نفر با همدیگر؛ و البته می‌کوشد دو معنای دیگر را هم به همین حرارت برگرداند و البته وی نیز در مورد صدای اسب آن را خارج از این معنا و برگرفته از صوتی که از اسب شنیده می‌شود دانسته است. نکته جالب دیگری که وی تذکر می‌دهد توجه به اشتقاق کبیر بین سه ماده «حمم» (که بیشتر بر حرارت شدید دلالت دارد) و «حمی» (که بیشتر بر حمایتگری و دوستی دلالت دارد) و «حمأ» (که بیشتر بر رنگ سیاه دلالت دارد) است که می‌تواند تا حدودی طیف گسترده معنای این ماده که ابن فارس را به چالش انداخته بود توضیح دهد. (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص335-336[12])

لازم به ذکر است که وزن فعیل هم به معنای فاعل و هم به معنای مفعول به کار می‌رود و در خصوص «حمیم» هر دو معنا می‌تواند مد نظر باشد یعنی هم به آبی که می جوشاند (حرارتش بر دیگران تاثیر می‌گذارد) می‌تواند گفته شود و هم بر آبی که می‌جوشد و خودش در حال جوشیدن است. (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص409[13])

ماده «حمم» با دو مشتق «حمیم» و «یحموم» 22 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) از رسول الله ص روایت شده است:

 خداوند متعال فرموده است که کسی که به قرآن ایمان نیاورد به تورات ایمان نیاورده است؛ زیرا خداوند متعال از آنان برای ایمان به هر دو عهد گرفته است و ایمان به یکی را بدون ایمان به دیگری قبول نمی‌کند.

و این چنین بود که خداوند ایمان به ولایت علی بن ابی‌طالب ع را واجب کرد همان طور که ایمان به نبوت حضرت محمد ص را؛ پس هرکه بگوید که من به پیامبری حضرت محمد ص ایمان آوردم وبه ولایت حضرت علی ع کافر شدم واقعا به نبوت حضرت محمد ص ایمان نیاورده است.

همانا خداوند متعال هنگامی که خلایق را روز قیامت برمی‌انگیزاند منادی پروردگارمان ندائی می‌دهد که با آن خلایق در ایمان و کفرشان شناخته شود؛ پس می‌گوید: «الله اکبر؛ الله اکبر» و منادی دیگری ندا می‌دهد: ای جماعت آفریده‌ها؛ او را در این سخن همراهی کنید. اما دهریه و معطله از گفتن این سخنان لال می‌شود و زبانشان نمی‌چرخد؛ ولی بقیه مردم این را می‌گویند؛ پس دهریه [=منکران خداوند] و معطله [=کسانی که هرگونه شناخت از خدا را تعطیل و ناممکن می‌دانستند] با این لال شدن از بقیه مردم متمایز می‌شوند.

سپس منادی ندا می دهد «أشهد أن لا اله الا الله: ‌شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست.» پس همه خلایق این را بگویند جز کسانی که از مجوسیان (زرتشتیان) و مسیحیان و بت‌پرستان که به خداوند متعال شرک می‌ورزیدند. که آنان لال می‌شوند و بدین وسیله از بقیه خلایق متمایز می‌شوند.

سپس منادی ندا می‌دهد «أشهد أن محمدا رسول الله:‌ شهادت می دهم که حضرت محمد ص فرستاده خداوند است» پس مسلمانان همگی این را بگویند اما یهودیان و مسیحیان و سایر مشرکان از گفتن آن لال شوند.

سپس از جانب دیگری از عرصه‌های قیامت ندا آید که: هان! اینها را به خاطر شهادت دادن به نبوت حضرت محمد ص به سوی بهشت ببرید؛ که بناگاه از جانب خداوند متعال ندا آید خیر؛ بلکه «آنان را نگه دارید که همانا آنان [باید] مورد سوال واقع شوند» (صافات/24)

آن فرشتگانی که گفته بودند که آنان را به خاطر شهادت دادن بر پیامبری حضرت محمد ص به بهشت ببرید می‌پرسند؛ پروردگارا ! چرا اینان باید متوقف شوند؟

پس ندایی از جانب خداوند می‌رسد: آنان را نگه دارید زیرا «آنان [باید] مورد سوال واقع شوند» (صافات/24) درباره ولایت حضرت علی ع و آل محمد ص. این بندگانم همانا من بدانان دستور دادم به اینکه همراه با شهادت بر حضرت محمد ص شعادت دیگری بگویند؛ پس آنان که چنین کردند پاداششان را فراوان سازید و با احترام آنان را به جایگاهشان ببرید؛ و آنان که چنین نکردند شهادت دادن به پیامبری حضرت محمد ص و به ربوبیت من برایشان فایده‌ای نخواهد داشت. پس هرکه چنان کرد از رستگاران است و هرکه چنان نکرد از هلاک‌شوندگان.

در ادامه فرمودند: پس برخی از آنان می‌گوید: من به ولایت علی بن ابی‌طالب شهادت داده و دوستدار آل محمد ص بوده‌ام. اما وی در این زمینه دروغ می‌گوید و می‌پندارد که دروغش او را نجات می‌دهد. پس به او گفته می‌شود: به زودی حضرت علی ع را بر این امر شاهد خواهید گرفت. و تو ای ابوالحسن شهادت می دهیو  می‌گویی بهشت شاهد بر دوستانم است و جهنم شاهد بر دشمنانم.

پس هرکس از آنها که راستگو بود هوای خوش و نسیم بهشتی به سویش می‌وزد و او را در برمی‌گیرد و به مراتب عالی بهشت و غرفه‌های آن واردش کند «و در سرای اقامتگاهی که از فضل پروردگار برایش مهیا شده جای گیرد که نه رنجى در آن به وی مى‏رسد و نه خستگى به او دست مى‏دهد» (فاطر/35) و هرکس که دروغگو باشد «حرارت نفوذکننده [یا بادهای سوزانی از] آتش و آبی جوشان» (واقعه/42) و آن «سایه‏اى [از دود غلیظ] که داراى سه شاخه است؛ نه سایه‏افکن است و نه از زبانه آتش مانع مى‏شود» (مرسلات/30-31) به سراغش می‌آید و او را با خود می‌برد و در هوا بالا می‌برد و در آتش جهنم واردش سازد.

سپس رسول الله ص فرمود: بدین جهت است که تو «قسیم الجنة و النار: قسمت کننده بهشت و جهنم» [یا: قسیم النار] می‌باشی؛ به او [= جهنم] می‌گویی: ‌این برای تو و این برای من.

التفسیر المنسوب إلى الإمام الحسن العسکری علیه السلام، ص404-406

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ أَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَى أَنَّ مَنْ لَا یُؤْمِنُ بِالْقُرْآنِ، فَمَا آمَنَ بِالتَّوْرَاةِ، لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَى أَخَذَ عَلَیْهِمُ الْإِیمَانَ بِهِمَا، لَا یَقْبَلُ الْإِیمَانَ بِأَحَدِهِمَا إِلَّا مَعَ الْإِیمَانِ بِالْآخَرِ. فَکَذَلِکَ فَرَضَ اللَّهُ الْإِیمَانَ بِوَلَایَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع کَمَا فَرَضَ الْإِیمَانَ بِمُحَمَّدٍ فَمَنْ قَالَ: آمَنْتُ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ وَ کَفَرْتُ بِوَلَایَةِ عَلِیٍّ ع فَمَا آمَنَ بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ.

إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى إِذَا بَعَثَ الْخَلَائِقَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ نَادَى مُنَادِی رَبِّنَا نِدَاءَ تَعْرِیفِ الْخَلَائِقِ‏ فِی إِیمَانِهِمْ وَ کُفْرِهِمْ، فَقَالَ: «اللَّهُ أَکْبَرُ، اللَّهُ أَکْبَرُ» وَ مُنَادٍ آخَرُ یُنَادِی: «مَعَاشِرَ الْخَلَائِقِ سَاعِدُوهُ عَلَى هَذِهِ الْمَقَالَةِ». فَأَمَّا الدَّهْرِیَّةُ وَ الْمُعَطِّلَةُ فَیَخْرَسُونَ عَنْ ذَلِکَ وَ لَا تَنْطَلِقُ‏  أَلْسِنَتُهُمْ، وَ یَقُولُهَا سَائِرُ النَّاسِ مِنَ الْخَلَائِقِ، فَیَمْتَازُ الدَّهْرِیَّةُ [وَ الْمُعَطِّلَةُ] مِنْ سَائِرِ النَّاسِ بِالْخَرْسِ.

ثُمَّ یَقُولُ الْمُنَادِی: «أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» فَیَقُولُ الْخَلَائِقُ کُلُّهُمْ ذَلِکَ إِلَّا مَنْ کَانَ یُشْرِکُ بِاللَّهِ تَعَالَى مِنَ الْمَجُوسِ وَ النَّصَارَى وَ عَبَدَةِ الْأَوْثَانِ فَإِنَّهُمْ یَخْرَسُونَ فَیَبِینُونَ بِذَلِکَ مِنْ سَائِرِ الْخَلَائِقِ.

ثُمَّ یَقُولُ الْمُنَادِی: «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ» فَیَقُولُهَا الْمُسْلِمُونَ أَجْمَعُونَ وَ یَخْرَسُ عَنْهَا الْیَهُودُ وَ النَّصَارَى وَ سَائِرُ الْمُشْرِکِینَ.

ثُمَّ یُنَادَى مِنْ آخِرِ  عَرَصَاتِ الْقِیَامَةِ: أَلَا فَسُوقُوهُمْ إِلَى [الْجَنَّةِ لِشَهَادَتِهِمْ لِمُحَمَّدٍ ص بِالنُّبُوَّةِ]؛ فَإِذَا النِّدَاءُ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالَى: [لَا، بَلْ‏] «وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ»‏.

یَقُولُ الْمَلَائِکَةُ الَّذِینَ قَالُوا «سُوقُوهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ لِشَهَادَتِهِمْ لِمُحَمَّدٍ ص بِالنُّبُوَّةِ»: لِمَا ذَا یُوقَفُونَ یَا رَبَّنَا؟ فَإِذَا النِّدَاءُ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالَى: [قِفُوهُمْ‏] إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ‏ عَنْ وَلَایَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، یَا عِبَادِی وَ إِمَائِی إِنِّی أَمَرْتُهُمْ مَعَ الشَّهَادَةِ بِمُحَمَّدٍ بِشَهَادَةٍ أُخْرَى، فَإِنْ جَاءُوا بِهَا فَعَظِّمُوا ثَوَابَهُمْ، وَ أَکْرِمُوا مَآبَهُمْ‏  وَ إِنْ لَمْ یَأْتُوا بِهَا لَمْ تَنْفَعْهُمُ الشَّهَادَةُ لِمُحَمَّدٍ ص بِالنُّبُوَّةِ وَ لَا لِی بِالرُّبُوبِیَّةِ، فَمَنْ جَاءَ بِهَا فَهُوَ مِنَ الْفَائِزِینَ، وَ مَنْ لَمْ یَأْتِ بِهَا فَهُوَ مِنَ الْهَالِکِینَ.

قَالَ: فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ: قَدْ کُنْتُ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ بِالْوَلَایَةِ شَاهِداً، وَ لِآلِ مُحَمَّدٍ مُحِبّاً. وَ هُوَ فِی ذَلِکَ کَاذِبٌ یَظُنُّ أَنَّ کَذِبَهُ یُنْجِیهِ، فَیُقَالُ لَهُ: سَوْفَ نَسْتَشْهِدُ عَلَى ذَلِکَ عَلِیّاً. فَتَشْهَدُ أَنْتَ یَا أَبَا الْحَسَنِ، فَتَقُولُ: الْجَنَّةُ لِأَوْلِیَائِی شَاهِدَةٌ، وَ النَّارُ عَلَى أَعْدَائِی شَاهِدَةٌ.

فَمَنْ کَانَ مِنْهُمْ صَادِقاً خَرَجَتْ إِلَیْهِ رِیَاحُ الْجَنَّةِ وَ نَسِیمُهَا فَاحْتَمَلَتْهُ، فَأَوْرَدَتْهُ عَلَالِی الْجَنَّةِ وَ غُرَفَهَا وَ أَحَلَّتْهُ دَارَ الْمُقَامَةِ مِنْ فَضْلِ رَبِّهِ‏  لَا یَمَسُّهُ فِیهَا نَصَبٌ وَ لَا یَمَسُّهُ فِیهَا لُغُوبٌ‏  وَ مَنْ کَانَ مِنْهُمْ کَاذِباً جَاءَتْهُ‏  سَمُومُ‏ النَّارِ وَ حَمِیمُهَا وَ ظِلُّهَا الَّذِی هُوَ ثَلَاثُ شُعَبٍ‏ لا ظَلِیلٍ وَ لا یُغْنِی مِنَ اللَّهَبِ‏  فَتَحْمِلُهُ، فَتَرْفَعُهُ فِی الْهَوَاءِ، وَ تُورِدُهُ فِی نَارِ جَهَنَّمَ.

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: فَلِذَلِکَ أَنْتَ قَسِیمُ [الْجَنَّةِ وَ] النَّارِ، تَقُولُ لَهَا: هَذَا لِی وَ هَذَا لَک‏

 

2) الف. از امیرالمومنین ع روایت شده است که فرمودند:

زندگانی نیست مگر با دین؛ و مگر نیست مگر با انکار یقین؛ پس این آب گوارار بنوشید که شما را از خواب‌آلودگی چرت زدن بیرون آورد . بپرهیزید از بادهای سوزان هلاک کننده.

الإرشاد، ج‏1، ص296؛ کشف الیقین فی فضائل أمیر المؤمنین ع، ص180؛ أعلام الدین فی صفات المؤمنین، ص95

قَالَ امیرالمومنین ع:

لَا حَیَاةَ إِلَّا بِالدِّینِ وَ لَا مَوْتَ إِلَّا بِجُحُودِ الْیَقِینِ فَاشْرَبُوا الْعَذْبَ الْفُرَاتَ یُنَبِّهْکُمْ مِنْ نَوْمَةِ [یوم؛ نَوْمِ] السُّبَاتِ وَ إِیَّاکُمْ وَ السَّمَائِمَ الْمُهْلِکَاتِ.

ب. باز از امیرالمومنین ع روایت شده است:

شهوات بادهای سوزاننده کشنده هستند. (یا: شهوات سم‌های کشنده هستند)

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص304

الشَّهَوَاتُ سمومٌ قَاتِلَاتٌ.

 

3) دعایی از رسول الله ص که در آن خداوند با أسماء الحسنى‏ ستوده شده است. در فراز پایانی این دعا حضرت دعاهایی به درگاه خداوند می‌کنند که یکی از آنها این است:

خدایا! در دنیا مرا زا شر بلا و آذیتها سالم بدار و در آخرت از آتش و سوء حساب و از اوضاع ترسناک دامنه دار و غل و زنجیرهای سنگین و درد دستبندها و از زقوم و نوشیدن آب‌های جوشان و یحموم و از سختی‌های بادهای سوزان در شدت غم و اندوه‌ها در آن سرای غم و اندوه؛ یا حی یا قیوم ...

البلد الأمین، ص424

عَنِ النَّبِیِّ ص: ...

اللَّهُمَّ عَافِنِی فِی الدُّنْیَا مِنْ شَرِّ الْبَلَاءِ وَ الْأَذَى وَ عَافِنِی فِی الْآخِرَةِ مِنَ النَّارِ وَ سُوءِ الْحِسَابِ وَ مِنَ الْأَهْوَالِ الطِّوَالِ وَ الْأَغْلَالِ الثِّقَالِ وَ أَلِیمِ النَّکَالِ وَ مِنَ الزَّقُّومِ وَ شُرْبِ الْحَمِیمِ وَ الْیَحْمُومِ وَ مِنْ مُقَاسَاةِ السُّمُومِ فِی شِدَّةِ الْغُمُومِ بِدَارِ الْأَحْزَانِ وَ الْهُمُومِ یَا حَیُّ یَا قَیُّوم‏...

تدبر

1) «فی‏ سَمُومٍ وَ حَمیمٍ»

تعبیر «سموم» دلالت دارد بر حرارتی نفوذکننده؛ که می‌تواند اشاره به خود آتش جهنم باشد (تفسیر القمی، ج‏2، ص349[14]) و می تواند اشاره باشد به بادی داغ و سوزان که آنجا بر آنان می‌وزد و در منافذ انسان نفوذ می‌کند (مجمع البیان، ج‏9، ص334[15])

و «حمیم» هم آبی است جوشان که در حالت جوشیدن است.

عذابهای اخروی تجسم اعمال دنیوی انسانها در همینجاست. اینها اشاره به چه حقیقتی در زندگی دنیایی اینها دارد؟

الف. سموم جریان حرارتی است که از بیرون به داخل نفوذ می‌کند و حمیم حرارت شدیدی است که در محل موجود است؛ شاید سموم اشاره به تجسم اعمال زشت و گناهان آنان باشد (که حیث تحقق بیرونی دارد) و حمیم تجسم نیات فاسده و اخلاق رذیله آنان (که امری در درون آنان بوده است) (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص262[16])

ب. ...

 

2) «فی‏ سَمُومٍ وَ حَمیمٍ»

به لحاظ ادبی «سموم» صیغه مبالغه و «حمیم» صفت مشبهه است؛‌ و اینکه چرا ا این دو تعبیر برای باد و آب جوش استفاده کرد حاوی یک نکته لطیف است: وزش باد یک امری است که بارها و بارها تکرار می‌شود پس با صیغه مبالغه که دلالت بر کثرت دارد متناسب است؛ اما در آب جوشان دیگر تکراری در کار نیست بلکه آنچه مهم است این است که همیشه جوشان بماند پس از صفت مشبهه که دلالت بر ثبوت دارد استفاده شده است (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص409)

 

3) «فی‏ سَمُومٍ وَ حَمیمٍ»

اگر مقربان در جنات نعیم (آیه12) و اصحاب یمین در سدر مخضود (در سایه سدر بی‌خار) هستند؛ اصحاب شمال در حرارت نفوذکننده آتش [یا: بادی سوزان] و آبی جوشان‌اند.

در خصوص دو گروه قبلی در هر آیه‌ای یکی از این اموری را که در آن بسر می‌برند بیان کرد؛ اما در خصوص اصحاب شمال در اولین آیه دو مورد از وضعیت‌های ناخوشایند آنان را برمشرد. چه نسبتی بین این دو هست که اینها را با هم برشمرد؟

الف. با توجه به تدبر1.الف چه‌بسا می‌خواهد به اینکه هم گناهان جوارحی و هم گناهان جوانحی آنان را در بر گرفته است اشاره کند.

ب. در تدبر 2 اشاره شد که «سموم» صیغه مبالغه است و دلالت بر تکرار و کثرت دارد و «حمیم» صفت مشبهه است و دلالت بر ثبوت دارد. شاید آوردن این دو در کنار هم می‌خواهد نشان دهد که چگونه مضیقه و تنگنای آنجا چگونه هم به لحاظ کثرت و هم به لحاظ دوام آنان را احاطه کرده است.

ج. هوا و آب در دنیا غالبا خنک و مطبوع است؛ وقتی آنجا هوایش باد سوزان و آبش آب جوشان است؛ پس وای بر آتش آنجا؛ و با این دو تعبیر در کنار هم می‌خواهد نشان دهد که آتش آنجا چقدر سوزان خواهد بود (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص409[17]) در واقع، سموم باد است و از جنس هوا؛ و حمیم آب است؛ و وضعیت اوضاع و احوال پیرامونی هرکس را با آب و هوایی که در آن بسر می‌برد تعبیر می‌کنند؛ چه‌بسا این دو تعبیر دارد آب و هوای عمومی‌ای را که آنان در آن بسر می‌برند بیان می‌کند که چگونه است؛ تا نوبت به عذابهایش برسد.

د. ...

 

4) «فی‏ سَمُومٍ ...»

«سموم»ی که اصحاب شمال در آن بسر می‌برند بقدری هولناک است که یکی از منت‌های خداوند بر مومنانی که به بهشت وارد می‌شوند این است که خداوند آنان را از عذاب «سموم» حفظ کرده است: «فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْنَا وَ وَقَئنَا عَذَابَ السَّمُومِ» (طور/27)

 

5) «فی‏ ... حَمیمٍ»

این حمیمی که اصحاب شمال در آن بسر می‌برند؛ آبی جوشان است؛ جوشان بودن آن بقدری است که وقتی می‌خواهد گداخته بودن مس داغی که غذای جهنمیان است را به چیزی تشبیه کند به غلیان حمیم تشبیه می‌کند: «کَالْمُهْلِ یَغْلی‏ فِی الْبُطُونِ؛ کَغَلْیِ الْحَمیمِ» (دخان/46)

این حمیم هم بهره آنان از آنجاست: «ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَیْها لَشَوْباً مِنْ حَمیمٍ» (صافات/67)

هم جایگاه آنان است: «فی‏ سَمُومٍ وَ حَمیمٍ» (واقعه/42) و «فَنُزُلٌ مِنْ حَمیمٍ» (واقعه/93) و «فِی الْحَمیمِ ثُمَّ فِی النَّارِ یُسْجَرُونَ» (غافر/72) و آنان را در آن میانه می‌گردانند «یَطُوفُونَ بَیْنَها وَ بَیْنَ حَمیمٍ آنٍ» (الرحمن/44)؛

هم نوشیدنی آنان است: «شَرابٌ مِنْ حَمیمٍ» (انعام/70 و یونس/4) و «فَشارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمیمِ» (واقعه/54) و «لا یَذُوقُونَ فیها بَرْداً وَ لا شَرابا إِلاَّ حَمیماً وَ غَسَّاقاً» (نبأ/ 25)؛ و باید از آن بچشند: «هذا فَلْیَذُوقُوهُ حَمیمٌ وَ غَسَّاقٌ» (ص/57)

و هم آن را بر سرشان می‌ریزند و وسیله‌ای است برای عذاب آنان: «یُصَبُّ مِنْ فَوْقِ رُؤُسِهِمُ الْحَمیمُ» (حج/19) «ثُمَّ صُبُّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذابِ الْحَمیمِ» (دخان/48)

و از برخی آیات معلوم می‌شود که همان نوشیدن از آن هم از باب عذاب بوده است نه صرفا رفع عطش: «کَمَنْ هُوَ خالِدٌ فِی النَّارِ وَ سُقُوا ماءً حَمیماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ» (محمد/15)

 

 

 


[1] . قبلا در جلسه 265 http://yekaye.ir/al-hegr-15-27/ خیلی مختصر به این ماده پرداخته شد که اکنون تکمیل می‌شود.

[2] . و السَّمُّ: خرت الإبرة. و کل مشاق الرجل و الدابة سُمُوم، واحدها سُمٌّ. و السُّمُوم: الثقوب کلها: المسمعان و المنخران و الفم.

[3] . فإن قیل: ما السموم؟ نقول: المشهور هی ریح حارة تهب فتمرض أو تقتل غالبا، و الأولى أن یقال: هی هواء متعفن، یتحرک من جانب إلى جانب فإذا استنشق الإنسان منه یفسد قلبه بسبب العفونة و یقتل الإنسان، و أصله من السم کسم الحیة و العقرب و غیرهما، و یحتمل أن یکون هذا السم من السم، و هو خرم الإبرة، کما قال تعالى: حَتَّى یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ [الأعراف: 40] لأن سم الأفعى ینفذ فی المسام فیفسدها، و قیل: إن السموم مختصة بما یهب لیلا، و على هذا فقوله: سَمُومٍ إشارة إلى ظلمة ما هم فیه غیر أنه بعید جدا، لأن السموم قد ترى بالنهار بسبب کثافتها.

[4] . السین و المیم الأصل المطّرد فیه یدلُّ على مدخلٍ فى الشى‏ء، کالثَّقب و غیره، ثم یشتقّ منه. فمن ذلک السَّم و السُّم: الثّقب فى الشّى‏ء. قال اللَّه عز ذکره: حَتَّى یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ.

و السَّمُ القاتل، یقال فتحاً و ضمّا. و سمِّى بذلک لأنّه یرسُب فى الجسم و یداخلُه، خِلافَ غیرِه ممّا یذاق.

و السَّامّة: الخاصّة، و إنّما سُمّیت بذلک لأنّها تَدَاخَلُ بأُنْسٍ لا یکون لِغیرها و العرب تقول: کیفَ السَّامّة و العامَّة؟ فالسَّامَّة: الخاصّة.

و السِّموم: الریح الحارّة، لأنَّها أیضاً تُداخِل الأجسامَ مداخَلةً بقوّة.

و السّمّ: الإصلاح بین الناس، و ذلک أنّهم یتباینون و لا یتداخلون، فإذا أُصلح بینهم تداخَلُوا.

و ممّا شذّ عن الباب: السَّمّ: شى‏ءٌ کالودَعِ یخرج من البحر. و السَّمْسام:طائر. و السَّمْسَم: الثّعلب. و السُّمْسُمَانِىّ: الرجل الخفیف. و السَّماسم: النّمل الْحُمْر.الواحدة سُمِسِمَة. و السِّمْسِمُ: حبّ.و یمکن أن یَحمِل هذا الذى ذکرناه فى الشذوذ أصلًا آخر یدلُّ على خفّة الشى‏ء.و مما شذّ عن الأصلین جمیعًا قولهم: «مالَهُ سَمٌّ و لا حَمٌّ غیرک»، أى مالَه همٌّ سواک.

[5] . السَّمُّ و السُّمُّ: کلّ ثقب ضیّق کخرق الإبرة، و ثقب الأنف، و الأذن، و جمعه سُمُومٌ. قال تعالى:حَتَّى یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ [الأعراف/40]، و قد سَمَّهُ، أی: دخل فیه، و منه: السَّامَّةُ للخاصّة الذین یقال لهم: الدّخلل، الذین یتداخلون فی بواطن الأمر، و السَّمُّ القاتل، و هو مصدر فی معنى الفاعل، فإنه بلطف تأثیره یدخل بواطن البدن، و السَّمُومُ: الرّیح الحارّة التی تؤثّر تأثیر السّمّ. قال تعالى:وَ وَقانا عَذابَ السَّمُومِ‏ [الطور/27]، و قال:فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ‏ [الواقعة/42]، وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ‏ [الحجر/ 27].

[6] . مرحوم مصطفوی توضیح جالبی درباره این تعبیر دارد:

وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ- 7/ 40. قلنا فی الجمل انّه کلّ شی‏ء بلغ الى حدّ کماله و تمامه و نضجه و نظمه، و المراد هنا الحبل الضخم المحکم یشدّ به السفینة و أمثالها، و معلوم أنّه غیر ممکن وروده فی منفذ فی ما ثقبه الإبرة أو المثقب للخیاطة. و لا یخفى التناسب فی التشبیه: حیث إنّ الکفّار بلحاظ توغّلهم فی الظلمة و المادّیّة و سیّئات الأعمال و الأخلاق، مبعدون عن اللطافة و الروحانیّة و النورانیّة و الصفا، فلا تناسب بینهم و بین الجنّة الّتی هی دار النور و اللطف و الرحمة و الروحانیّة. و هذا کدخول حبل ضخم على منفذ دقیق.

 


ادامه دوم جلسه 1008: وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ

 

ج. اصحاب الشمال در مساله امامت

7) از امام صادق ع روایت شده است:

چون روز قیامت شود همگان با امامی که در عصر او از دنیا رفته‌اند فراخوانده می‌شوند؛ پس اگر وی را اثبات کرد [بر او ثابت قدم مانده بود] کتابش را به دست راستش می‌دهند به خاطر اینکه فرمود: «روزى را که هر گروهى را با امامشان فرا مى‏خوانیم. پس هر کس کتابش را به دست راستش دهند، آنان کتاب خود را مى‏خوانند...» (اسراء/71) و کتاب، اثبات امام است؛ زیرا که همانا او کتابی است که برای اوست که آن را بخواند زیرا خداوند می‌فرماید: «امّا کسى که کتابش به دست راستش داده شود، گوید: بیایید و کتابم را بخوانید» (حاقه/19) تا آخر آیات؛ و این کتاب همان امام است پس هرکس او را پشت سرش افکند، چنان است که خداوند فرمود: «ولی آن‌ها، آن را پشت سر افکندند» (آل عمران/187) و هرکس او را انکار کند از آن اصحاب شمال است که خداوند فرمود: «ما أَصْحابُ الشِّمالِ فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ: اصحاب شمال چیست؛ در حرارت نفوذکننده آتش و آب جوشان، و سایه‏اى از دود غلیظ سیاه». (واقعه/41-43) تا آخر آیات.

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص302

عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع:

أَنَّهُ إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ یُدْعَى کُلٌّ بِإِمَامِهِ الَّذِی مَاتَ فِی عَصْرِهِ؛ فَإِنْ أَثْبَتَهُ أُعْطِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ لِقَوْلِهِ «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ» وَ الْیَمِینُ إِثْبَاتُ الْإِمَامِ لِأَنَّهُ کِتَابٌ لَهُ یَقْرَؤُهُ لِأَنَّ اللَّهَ یَقُولُ «فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَیَقُولُ هاؤُمُ اقْرَؤُا کِتابِیَهْ إِنِّی ظَنَنْتُ أَنِّی مُلاقٍ حِسابِیَهْ» إِلَى آخِرِ الْآیَاتِ وَ الْکِتَابُ الْإِمَامُ فَمَنْ نَبَذَهُ وَرَاءَ ظَهْرِهِ کَانَ کَمَا قَالَ «فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ» وَ مَنْ أَنْکَرَهُ کَانَ مِنْ أَصْحَابِ الشِّمَالِ الَّذِینَ قَالَ اللَّهُ «ما أَصْحابُ الشِّمالِ فِی سَمُومٍ وَ حَمِیمٍ وَ ظِلٍّ مِنْ یَحْمُومٍ» إِلَى آخِرِ الْآیَة.

بند بعد را در کانال نگذاشتم

د. اصحاب الشمال به معنای ملائکه ثبت کننده گناهان

8) ظاهرا در برخی از روایات اصحاب یمین و اصحاب شمال به فرشتگانی که بر شانه راست و چپ هرکس حاضر و مامور ثبت ثوابها و گناهان اویند نیز اطلاق شده است؛ مثلا از امام کاظم ع روایت شده است:

هنگامی که مومن مریض شود خداوند عز و جل به اصحاب شمال فرماید: مادامی ک بنده‌ام در حبس و دربند من است عملی از وی را ثبت نکنید؛ و به اصحاب یمین وحی کند: برای بنده‌ام همه آن حسناتی را که در زمان سلامتش برایش ثبت می‌کردید ثبت کنید.

مکارم الأخلاق، ص359

عَنِ الْکَاظِمِ ع قَالَ

إِنَّ الْمُؤْمِنَ إِذَا مَرِضَ أَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى أَصْحَابِ الشِّمَالِ لَا تَکْتُبُوا عَلَى عَبْدِی مَا دَامَ فِی حَبْسِی وَ وَثَاقِی وَ أَوْحَى إِلَى أَصْحَابِ الْیَمِینِ أَنِ اکْتُبُوا لِعَبْدِی مَا کُنْتُمْ تَکْتُبُونَهُ لَهُ فِی صِحَّتِهِ مِنَ الْحَسَنَاتِ.

تدبر

1) «وَ أَصْحابُ الشِّمالِ»

تعبیر «اصحاب الشمال» که ناظر به جهنمیان است تنها در این آیه قرآن آمده است. درباره وجه تسمیه جهنمیان به اصحاب شمال می‌توان گفت:

- اینها کسانی‌اند که نامه عملشان به دست چپشان داده می‌شود (مجمع البیان، ج‏9، ص333) چنانکه در جای دیگر با تعبیر «مَنْ أُوتِی کِتَابَهُ بِشِمَالِهِ» از آنان یاد کرد.

- کسانی‌اند که شومی و بدبختی ملازم آنان است (مجمع البیان، ج‏9، ص333)؛ چنانکه در همین سوره ابتدا با تعبیر «وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ» (واقعه/6) از آنان یاد کرد.

- اینان کسانی‌اند که آنان را از سمت چپ می‌گیرند و به جهنم می‌اندازند. (مجمع البیان، ج‏9، ص333[1])

- مقصود دشمنان پیامبر ص [و اهل بیت ع) و اصحاب آنان‌اند (تفسیر القمی، ج‏2، ص349[2]) که این معنا سازگار است با اینکه مصداق «یمین» امیرالمومنین ع دانسته شده بود (توضیح این معنا در جلسه 994، تدبر1.ج گذشت)

- اینان کسانی‌اند که در عالم ذر از دست چپ حضرت آدم آفریده شدند (قسمت احادیث، بویژه حدیث3)

البته همچنان این سوال مطرح است که سمت چپ چه خصوصیتی دارد و چه ویژگی‌ای در سمت چپ هست که جهنمی شدن را با این وصف بیان می‌کند؟

الف. سمت چپ نشانه شومی و بدیُمنی است و اینان به خاطر اینکه جهنمی شده‌اند انسانهای شومی محسوب شده‌اند.

ب. ماده «شمل» چنانکه در نکات ادبی گذشت بریک حالت شمول و تحت شمول قرار گرفتن دلالت دارد. چه‌بسا این تعبیر اشاره دارد به کسانی که اصلا بر اوضاع و احوال خویش هم مسلط نیستند؛ در دنیا گناهانشان بر آنان احاطه دارد (بَلى‏ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ؛ بقره/81) و در آخرت جهنم و عذابهایش (وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْکافِرینَ، توبه/49 و عنکبوت/54؛ إِنَّا أَعْتَدْنا لِلظَّالِمینَ ناراً أَحاطَ بِهِمْ سُرادِقُها، کهف/29؛ إِنِّی أَخافُ عَلَیْکُمْ عَذابَ یَوْمٍ مُحیطٍ، هود/84) و آنان تحت شمول عذابها هستند و این عذاب است که بر آنان مسلط است و آنان را در احاطه خود گرفته و امکان هرگونه آزادی عملی را از آنان سلب کرده است؛ برخلاف اصحاب یمین، که اشاره شد که تعبیر چیزی را در درست راست گرفتن کنایه است از کاملا بر اوضاع و احوال آن چیز مسلط بودن و بهشتیان چون همه چیز در اختیارشان است و هر کاری بخواهند می‌توانند انجام دهند صاحبان دست راست نامیده شده‌اند. (جلسه 994، تدبر1.ب).

ج. در جلسه 994، تدبر1.ج اشاره شد که «الیمین» که معرفه است چه‌بسا اشاره به حضرت امیرالمومنین ع است که دست راست پیامبر ص محسوب می‌شد؛ و از همان ابتدای شروع اسلام در دست راست پیامبر ص نماز می‌خواند و در محشر نیز ایشان در سمت راست عرش ویا سمت راست رسول الله ص قرار می‌گیرد. اکنون اگر به تقابل «الشمال» با «الیمین» توجه شود (یعنی اینکه شمال آن سمتی است که یمین نباشد) چه‌بسا وجه تسمیه جهنمیان به اصحابِ «الشمال» از این جهت است که آنان اصحابِ «الیمین» (یعنی امیرالمومنین ع) نبودند.

د. ...

 

2) «وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ»

تعبیر این آیه را می‌توان به صورت «و یاران دست چپ؛ [اما] یاران دست چپ چیست؟» ترجمه کرد؛ که اینکه این تعبیر چه وجوهی دارد شبیه مواردی است که در جلسه 975 در بحث از آیه «فَأَصْحابُ الْمَیمَنَةِ؛ ما أَصْحابُ الْمَیمَنَةِ» (واقعه/8) گذشت.

اما همان طور که در جلسه 994 نیز در خصوص اصحاب الیمین بیان شد یک احتمال جدی در اینجا این است که «ما» نه مای استفهامیه بلکه مای تعجبیه باشد و معنایش این است که «و یاران دست چپ؛ چه یاران دست چپی؟!» یعنی در آیه 9 که شروع بحث است این مای استفهامیه باشد؛‌ بدین بیان که مثلا دلالت بر اهمیت دادن و بزرگ شمردن مساله کند و بخواهد ذهنیت رایج ما درباره «بد‌یُمنی» را به هم بزند. اما اکنون که در مقام شرح حال و وصف آنان برآمده است در شروع بحث می‌فرماید: چقدر حکایت آنان عجیب و باورنکردنی است.

به تعبیر مختصر، وضع دوزخیان به قدرى هولناک است که مایه‏ى شگفتى و تعجب مى‏شوند. (تفسیر نور، ج‏9، ص430)

 

 

 


[1] . هم الذین یؤخذ بهم ذات الشمال إلى جهنم

[2] . وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ قال: أصحاب الشمال أعداء محمد و أصحابهم الذین والوهم

 


ادامه جلسه 1008: وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ (اد

 

 

4) از امام باقر ع روایت شده است:

همانا خداى عز و جل چون ذریه آدم علیه السّلام را از پشتش خارج ساخت، تا از آنها براى ربوبیت خود و نبوت هر پیغمبرى پیمان گیرد، نخستین کسى که در باره پیغمبرى او از آنان پیمان گرفت، محمد بن عبد اللَّه صلى اللَّه علیه و آله بود، سپس خداى عز و جل به آدم علیه السلام فرمود: بنگر تا چه مى‏بینى؟

آدم علیه السلام به ذریه خود نگریست که همچون مورچگانی بودند که آسمان را پرکرده‏اند.

عرض کرد: پروردگارا! ذریه ام چقدر زیادند؟! اینها را براى چه خلق فرمودى؟ و از پیمان گرفتنشان چه منظور دارى؟

خداى عز و جل فرمود: تا مرا عبادت کنند و چیزى را شریک من نسازند و به پیغمبرانم ایمان آوردند و از آنها پیروى کنند.

آدم علیه السّلام عرض کرد: پروردگارا! چرا بعضى از اینها را بزرگتر از بعضى دیگر مى‏بینم؟ و چرا برخى نور زیادى دارند و برخى نور کم، و برخى بى‏نورند؟

خداى عز و جل فرمود: ایشان را این گونه آفریدم تا در تمام حالاتشان امتحانشان کنم.

آدم علیه السّلام عرض کرد: پروردگارا! آیا به من اجازه می‌دهى که باز هم سخن گویم؟

خداى عز و جل فرمود: سخن بگوى که روح تو از روح من است هرچند طبیعتت بر خلاف هستى من است.

آدم عرض کرد: اى کاش همه آنها را یکسان و یک اندازه مى‏آفریدى با یک طبیعت و یک سرشت، و به یک رنگ و با عمری یکسان و روزی‌ای برابر، تا برخى بر برخى دیگر ستم نمی‌کردند و هیچ گونه حسد و کینه و اختلافی در چیزی از چیزها میانشان پیدا نمی‌شد.

خداى عز و جل فرمود: اى آدم با روح من سخن گفتى ولی به خاطر ضعف طبیعتت نسبت به چیزى که در آن علم ندارى به تکلف افتادی. من آفریدگاری دانا هستم، از روى داناییم در آفرینش آنان تفاوت قرار دادم، و فرمانم در میان آنها بسبب مشیتم جارى شود، و آنان به سوى تدبیر و تقدیر من رهسپارند، و آفرینشم دگرگونى نپذیرد، همانا من جن و انس را آفریدم تا مرا بپرستند و بهشت را آفریدم براى کسى که اطاعت و بندگی‌ام کند و از پیغمبرانم پیروى نماید و باکی ندارم؛ و دوزخ را آفریدم براى کسى که به من کافر شود و نافرمانیم کند و از پیغمبرانم متابعت نکند و باکی ندارم، و تو و ذریه‏ات‏ را آفریدم بدون اینکه احتیاجى به شما داشته باشم، بلکه تو و آنها را آفریدم تا آزمایشتان کنم که معلوم شود در سرای دنیا در زندگى‌تان و پیش از مرگتان « کدامین شما نیکو کردارترید.» بدین جهت بود که دنیا و آخرت و زندگى و مرگ و اطاعت و معصیت و بهشت و دوزخ را آفریدم؛ و در تقدیر و تدبیر خود این گونه اراده کردم، به علمی که در همه آنها رسوخ کرده بین صورتها و پیکرها و رنگها و عمرها و روزیها و اطاعت و معصیتشان تفاوت و اختلاف انداختم. پس از آنان شقاوتمند و سعادتمند، بینا و کور، کوتاه و بلند، زیبا و زشت، دانا و نادان، ثروتمند و فقیر، فرمانبر و نافرمان، سالم و بیمار، زمین‏گیر و بى‏آفت قرار دادم تا شخص سالم به بیمار بنگرد و مرا به سبب عافیتش شکر گزارد و بیمار به سالم بنگرد و دعا کند و از من بخواهد تا او را عافیت بخشم و بر بلاء من صبر کند تا از عطاء جزیل خود به او ثواب دهم؛ و توانگر به فقیر بنگرد و سپاس و شکر مرا بجای آورد، و فقیر به توانگر بنگرد و به درگاهم دعا کند و از من بخواهد؛ و مؤمن به کافر بنگرد و براى آنکه هدایتش کرده‏ام مرا سپاس گوید. پس بدین جهت آنان را آفریدم تا در خوشى و ناخوشى و در آنچه مایه عافیت و گرفتارى‌شان است و در عطاء و منعی که نسبت بدانها روا می‌دارم، آنها را بیازمایم. منم خداوند مالک توانا؛ می‌توانم همه آنچه را مقدر کرده‏ام طبق تدبیرم جارى سازم، و می‌توانم آنچه را بخواهم به هر چیزی که بخواهم تغییر دهم و بعضى از آنچه را مؤخر داشته‏ام مقدم دارم و برخى را که مقدم داشته مؤخر کنم؛ منم خداوند که فعال ما یشاء است و از آنچه کنم بازخواست نشوم، و منم که از مخلوقاتم از آنچه کنند بازخواست نمایم.

الکافی، ج‏2، ص8-10

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ حَبِیبٍ السِّجِسْتَانِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ‏:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَخْرَجَ ذُرِّیَّةَ آدَمَ ع مِنْ ظَهْرِهِ‏ لِیَأْخُذَ عَلَیْهِمُ الْمِیثَاقَ بِالرُّبُوبِیَّةِ لَهُ وَ بِالنُّبُوَّةِ لِکُلِّ نَبِیٍّ فَکَانَ أَوَّلَ مَنْ أَخَذَ لَهُ عَلَیْهِمُ الْمِیثَاقَ بِنُبُوَّتِهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ ص. ثُمَّ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لآِدَمَ: انْظُرْ مَا ذَا تَرَى؟

قَالَ فَنَظَرَ آدَمُ ع إِلَى ذُرِّیَّتِهِ وَ هُمْ ذَرٌّ قَدْ مَلَئُوا السَّمَاءَ. قَالَ آدَمُ ع یَا رَبِّ مَا أَکْثَرَ ذُرِّیَّتِی وَ لِأَمْرٍ مَا خَلَقْتَهُمْ؟ فَمَا تُرِیدُ مِنْهُمْ بِأَخْذِکَ الْمِیثَاقَ عَلَیْهِمْ؟

قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ «یَعْبُدُونَنِی‏ لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً وَ یُؤْمِنُونَ بِرُسُلِی وَ یَتَّبِعُونَهُمْ.

قَالَ آدَمُ ع یَا رَبِّ فَمَا لِی أَرَى بَعْضَ الذَّرِّ أَعْظَمَ مِنْ بَعْضٍ وَ بَعْضَهُمْ لَهُ نُورٌ کَثِیرٌ وَ بَعْضَهُمْ لَهُ نُورٌ قَلِیلٌ وَ بَعْضَهُمْ لَیْسَ لَهُ نُورٌ؟

فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ کَذَلِکَ خَلَقْتُهُمْ لِأَبْلُوَهُمْ فِی کُلِّ حَالاتِهِمْ.

قَالَ آدَمُ ع یَا رَبِّ فَتَأْذَنُ لِی فِی الْکَلَامِ فَأَتَکَلَّمَ؟

قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ تَکَلَّمْ فَإِنَّ رُوحَکَ مِنْ رُوحِی وَ طَبِیعَتَکَ [مِنْ‏] خِلَافِ کَیْنُونَتِی.

قَالَ آدَمُ یَا رَبِّ فَلَوْ کُنْتَ خَلَقْتَهُمْ عَلَى مِثَالٍ وَاحِدٍ وَ قَدْرٍ وَاحِدٍ وَ طَبِیعَةٍ وَاحِدَةٍ وَ جِبِلَّةٍ وَاحِدَةً وَ أَلْوَانٍ وَاحِدَةٍ وَ أَعْمَارٍ وَاحِدَةٍ وَ أَرْزَاقٍ سَوَاءٍ لَمْ یَبْغِ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَ لَمْ یَکُنْ بَیْنَهُمْ تَحَاسُدٌ وَ لَا تَبَاغُضٌ وَ لَا اخْتِلَافٌ فِی شَیْ‏ءٍ مِنَ الْأَشْیَاءِ.

قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَا آدَمُ بِرُوحِی نَطَقْتَ وَ بِضَعْفِ طَبِیعَتِکَ‏ تَکَلَّفْتَ مَا لَا عِلْمَ لَکَ بِهِ وَ أَنَا الْخَالِقُ الْعَالِمُ‏ بِعِلْمِی خَالَفْتُ بَیْنَ خَلْقِهِمْ وَ بِمَشِیئَتِی یَمْضِی فِیهِمْ أَمْرِی وَ إِلَى تَدْبِیرِی وَ تَقْدِیرِی صَائِرُونَ لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِی إِنَّمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ‏ لِیَعْبُدُونِ‏ وَ خَلَقْتُ الْجَنَّةَ لِمَنْ أَطَاعَنِی وَ عَبَدَنِی مِنْهُمْ وَ اتَّبَعَ رُسُلِی وَ لَا أُبَالِی وَ خَلَقْتُ النَّارَ لِمَنْ کَفَرَ بِی وَ عَصَانِی وَ لَمْ یَتَّبِعْ رُسُلِی وَ لَا أُبَالِی؛ وَ خَلَقْتُکَ وَ خَلَقْتُ ذُرِّیَّتَکَ مِنْ غَیْرِ فَاقَةٍ بِی إِلَیْکَ وَ إِلَیْهِمْ وَ إِنَّمَا خَلَقْتُکَ وَ خَلَقْتُهُمْ لِأَبْلُوَکَ وَ أَبْلُوَهُمْ‏ «أَیُّکُمْ‏ أَحْسَنُ عَمَلًا» فِی دَارِ الدُّنْیَا فِی حَیَاتِکُمْ وَ قَبْلَ مَمَاتِکُمْ؛ فَلِذَلِکَ خَلَقْتُ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةَ وَ الْحَیَاةَ وَ الْمَوْتَ وَ الطَّاعَةَ وَ الْمَعْصِیَةَ وَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ وَ کَذَلِکَ أَرَدْتُ فِی تَقْدِیرِی وَ تَدْبِیرِی وَ بِعِلْمِیَ النَّافِذِ فِیهِمْ خَالَفْتُ بَیْنَ صُوَرِهِمْ وَ أَجْسَامِهِمْ وَ أَلْوَانِهِمْ وَ أَعْمَارِهِمْ وَ أَرْزَاقِهِمْ وَ طَاعَتِهِمْ وَ مَعْصِیَتِهِمْ فَجَعَلْتُ مِنْهُمُ الشَّقِیَّ وَ السَّعِیدَ وَ الْبَصِیرَ وَ الْأَعْمَى وَ الْقَصِیرَ وَ الطَّوِیلَ وَ الْجَمِیلَ وَ الدَّمِیمَ‏ وَ الْعَالِمَ وَ الْجَاهِلَ وَ الْغَنِیَّ وَ الْفَقِیرَ وَ الْمُطِیعَ وَ الْعَاصِیَ وَ الصَّحِیحَ وَ السَّقِیمَ وَ مَنْ بِهِ الزَّمَانَةُ وَ مَنْ لَا عَاهَةَ بِهِ فَیَنْظُرُ الصَّحِیحُ إِلَى الَّذِی بِهِ الْعَاهَةُ فَیَحْمَدُنِی عَلَى عَافِیَتِهِ وَ یَنْظُرُ الَّذِی بِهِ‏ الْعَاهَةُ إِلَى الصَّحِیحِ فَیَدْعُونِی وَ یَسْأَلُنِی أَنْ أُعَافِیَهُ وَ یَصْبِرُ عَلَى بَلَائِی فَأُثِیبُهُ جَزِیلَ عَطَائِی وَ یَنْظُرُ الْغَنِیُّ إِلَى الْفَقِیرِ فَیَحْمَدُنِی وَ یَشْکُرُنِی وَ یَنْظُرُ الْفَقِیرُ إِلَى الْغَنِیِّ فَیَدْعُونِی وَ یَسْأَلُنِی وَ یَنْظُرُ الْمُؤْمِنُ إِلَى الْکَافِرِ فَیَحْمَدُنِی عَلَى مَا هَدَیْتُهُ فَلِذَلِکَ خَلَقْتُهُمْ‏ لِأَبْلُوَهُمْ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ فِیمَا أُعَافِیهِمْ وَ فِیمَا أَبْتَلِیهِمْ وَ فِیمَا أُعْطِیهِمْ وَ فِیمَا أَمْنَعُهُمْ؛ وَ أَنَا اللَّهُ الْمَلِکُ الْقَادِرُ وَ لِی أَنْ أَمْضِیَ جَمِیعَ مَا قَدَّرْتُ عَلَى مَا دَبَّرْتُ وَ لِی أَنْ أُغَیِّرَ مِنْ ذَلِکَ مَا شِئْتُ إِلَى مَا شِئْتُ وَ أُقَدِّمَ مِنْ ذَلِکَ مَا أَخَّرْتُ وَ أُؤَخِّرَ مِنْ ذَلِکَ مَا قَدَّمْتُ وَ أَنَا اللَّهُ الْفَعَّالُ لِمَا أُرِیدُ لَا أُسْأَلُ عَمَّا أَفْعَلُ وَ أَنَا أَسْأَلُ خَلْقِی عَمَّا هُمْ فَاعِلُونَ.

روایات ناظر به عالم ذر که موید این مطلب فوق است فراوان است که برخی دیگر از آنها ان شاء الله در بحث از آیه 91 خواهد آمد. لازم به ذکر است که تقدم جریان عالم ذر بر زندگی این دنیا صرفا یک تقدم مکانی و زمانی که در همین دنیا رخ داده باشد نیست؛ ‌بلکه اینها دو عالم متفاوت‌اند و حقایق آن عالم را به زبان این عالم بیان داشته‌اند.

 

5) عبد اللّه بن سنان می‌گوید: به امام صادق علیه السّلام  عرض کردم:

بعضى از اصحاب خود [شیعیان] را مى‌بینم که دچار بی‌خردى و تندخویى و سبکى می‌شوند؛ از این جهت بشدت اندوهگین می‌‌شوم. و از آن طرف، مخالفان خود [دشمنان شیعه] را نیکو روش (حسن السمت) مى‌بینم.

حضرت فرمود: نگو نیکو روش؛ زیرا روش (سمت)، ناظر به راه و مسیر [= مذهب و طریقت دینی] است، بلکه بگو نیکو سیما، چنانکه خداى عز و جل می‌‌فرماید: «سیماى آنها در رخسارشان از اثر سجده است» (فتح/29)

عرض کردم: او را نیکو سیما و داراى وقار می‌‌بینم و از آن جهت اندوهگین می‌‌شوم.

فرمود: از تندخویی و سبکى‌ای که در اصحابت و سیمای نیکى که در مخالفانت می‌‌بینى اندوهگین مباش؛ همانا خداوند تبارک و تعالى چون خواست آدم را بیافریند، آن دو طینت را آفرید، سپس آنها را دو نیمه کرد و به اصحاب یمین فرمود: به اذن من آفریده شوید، آنها مخلوقى گشتند همانند مورچگان که می‌‌شتافتند؛ و به اهل شمال فرمودند: به اذن من آفریده شوید، آنها مخلوقى گشتند مانند مورچگان که می‌‌جنبیدند. سپس براى آنها آتشى برافراشت و فرمود: به اذن من به آن در آئید. نخستین کسى که به آتش درآمد، حضرت محمد صلى الله علیه و آله بود، سپس پیغمبران اولو العزم و جانشینان و پیروانشان از پى او در آمدند. آنگاه به اصحاب شمال فرمود: به اذن من به آن در آئید. گفتند: پروردگارا! ما را آفریدى تا بسوزانى‌؟! و نافرمانى کردند. سپس به اصحاب یمین فرمود: به اذن من از آتش خارج شوید. بى‌آنکه آتش به آنها جراحتى رساند و در آنها تأثیرى گذارد [خارج شدند]. چون اصحاب شمال آنها را دیدند، گفتند: پروردگارا! اصحاب خود را سالم می‌‌بینیم، از ما در گذر و به ما امر فرما داخل شویم. فرمود: از شما در گذشتم، داخل شوید. چون نزدیک رفتند و افروختگى آتش به آنها رسید، برگشتند و گفتند: پروردگارا! ما بر سوختن صبر نداریم و نافرمانى کردند. تا سه بار ایشان را امر به دخول فرمود، و در هر سه بار نافرمانى کردند و برگشتند؛ و آنها (یعنى اصحاب یمین) را سه بار امر فرمود، هر سه بار فرمان بردند و به سلامت از آتش درآمدند. سپس به همه آنها فرمود: به اذن من گِل شوید [= به وضعیت قبل از این آفرینشتان درآیید] و آدم را از آن گِل آفرید.

سپس فرمود: پس آنها که از این دسته باشند، از آن دسته نگردند؛ و آنها که از آن دسته باشند، از اینها نشوند؛ و هر سبکى و بدخلقى که در اصحابت [شیعیان واقعی] می‌‌بینى از آمیختگی آنهاست با [گِلِ] اصحاب شمال است؛ و هر سیماى نیک و وقارى که در مخالفان مى‌بینى، از آمیختگی آنهاست با [گِلِ] اصحاب یمین.

الکافی، ج‏2، ص11؛ مختصر البصائر، ص393-394

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ سِنَانٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ:

جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنِّی لَأَرَى بَعْضَ أَصْحَابِنَا یَعْتَرِیهِ النَّزَقُ‏ وَ الْحِدَّةُ وَ الطَّیْشُ، فَأَغْتَمُّ لِذَلِکَ غَمّاً شَدِیداً، وَ أَرَى مَنْ خَالَفَنَا فَأَرَاهُ حَسَنَ السَّمْتِ، قَالَ: «لَا تَقُلْ حَسَنَ السَّمْتِ، فَإِنَّ السَّمْتَ سَمْتُ الطَّرِیقِ، وَ لَکِنْ قُلْ حَسَنَ السِّیمَاءِ، فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ‏ «سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ اَلسُّجُودِ‏» قَالَ: قُلْتُ لَهُ: فَأَرَاهُ حَسَنَ السِّیمَاءِ لَهُ وَقَارٌ فَأَغْتَمُّ لِذَلِکَ.

فَقَالَ ع: «لَا تَغْتَمَّ لِمَا رَأَیْتَ مِنْ نَزَقِ أَصْحَابِکَ، وَ لِمَا رَأَیْتَ مِنْ حُسْنِ سِیمَاءِ مَنْ خَالَفَکَ، إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَمَّا أَرَادَ أَنْ یَخْلُقَ آدَمَ ع خَلَقَ تِلْکَ الطِّینَتَیْنِ ثُمَّ فَرَّقَهُمَا فِرْقَتَیْنِ، فَقَالَ لِأَصْحَابِ الْیَمِینِ: کُونُوا خَلْقاً بِإِذْنِی، فَکَانُوا خَلْقاً بِمَنْزِلَةِ اَلذَّرِّ یَسْعَى؛ وَ قَالَ لِأَهْلِ اَلشِّمَالِ: کُونُوا خَلْقاً بِإِذْنِی، فَکَانُوا خَلْقاً بِمَنْزِلَةِ الذَّرِّ یَدْرُجُ، ثُمَّ رَفَعَ لَهُمْ نَاراً، فَقَالَ: ادْخُلُوهَا بِإِذْنِی، فَکَانَ أَوَّلَ مَنْ دَخَلَهَا مُحَمَّدٌ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، ثُمَّ اتَّبَعَهُ «أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ» وَ أَوْصِیَاؤُهُمْ وَ أَتْبَاعُهُمْ. ثُمَّ قَالَ لِأَصْحَابِ الشِّمَالِ: ادْخُلُوهَا بِإِذْنِی، فَقَالُوا: رَبَّنَا خَلَقْتَنَا لِتُحْرِقَنَا؟ فَعَصَوْا، فَقَالَ لِأَصْحَابِ الْیَمِینِ: اخْرُجُوا بِإِذْنِی مِنَ النَّارِ، [فَخَرَجُوا] لَمْ تَکْلِمِ‏ النَّارُ مِنْهُمْ کَلْماً، وَ لَمْ تُؤَثِّرْ فِیهِمْ أَثَراً، فَلَمَّا رَآهُمْ أَصْحَابُ‏ الشِّمَالِ‏، قَالُوا: رَبَّنَا نَرَى أَصْحَابَنَا قَدْ سَلِمُوا فَأَقِلْنَا وَ مُرْنَا بِالدُّخُولِ، قَالَ: قَدْ أَقَلْتُکُمْ فَادْخُلُوهَا، فَلَمَّا دَنَوْا وَ أَصَابَهُمُ [أَخَذَهُمُ]‏ الْوَهَجُ رَجَعُوا، فَقَالُوا: یَا رَبَّنَا لَا صَبْرَ لَنَا عَلَى الِاحْتِرَاقِ فَعَصَوْا. فَأَمَرَهُمْ بِالدُّخُولِ ثَلاَثاً کُلَّ ذَلِکَ یَعْصُونَ وَ یَرْجِعُونَ وَ أَمَرَ أُولَئِکَ [وَ أَمَّا أَصْحَابُ الْیَمِینِ فَأَمَرَهُمْ بِالدُّخُولِ] ثَلَاثاً کُلَّ ذَلِکَ یُطِیعُونَ وَ یَخْرُجُونَ، وَ أَمَرَ أُولَئِکَ ثَلَاثاً کُلَّ ذَلِکَ یَعْصُونَ وَ یَرْجِعُونَ، فَقَالَ لَهُمْ: کُونُوا طِیناً بِإِذْنِی، فَخَلَقَ مِنْهُمْ آدَمَ ع.

قَالَ: فَمَنْ کَانَ مِنْ هَؤُلَاءِ لَا یَکُونُ مِنْ هَؤُلَاءِ، وَ مَنْ کَانَ مِنْ هَؤُلَاءِ لَا یَکُونُ مِنْ هَؤُلَاءِ، وَ مَا رَأَیْتَ مِنْ نَزَقِ أَصْحَابِکَ وَ خُلُقِهِمْ فَمِمَّا أَصَابَهُمْ مِنْ لَطْخِ أَصْحَابِ الشِّمَالِ، وَ مَا رَأَیْتَ مِنْ حُسْنِ سِیمَاءِ مَنْ خَالَفَکُمْ وَ وَقَارِهِمْ فَمِمَّا أَصَابَهُمْ مِنْ لَطْخِ أَصْحَابِ الْیَمِین‏.

شبیه این پرسش و پاسخ و این مضمون با اندکی تفاوت از برخی دیگر از اصحاب در الکافی، ج‏2، ص4[1] و المحاسن، ج‏1، ص137[2] و علل الشرائع، ج‏1، ص83[3] و 85[4] نیز آمده است. ضمنا روایاتی نزدیک به این مضمون ان شاء الله در بحث از آیه 90 خواهد آمد.

ب. اصحاب الشمال در سفر معراج

6) عبدالصمد بن بشیر می‌گوید نزد امام صادق ع حکایت فلسفه اذان مطرح شد و ایشان حکایت اذان در سفر معراج پیامبر ص را شرح دادند تا بدانجا رسیدند که پیامبر ص به «سدرة المنتهی» رسید. امام صادق ع در ادامه فرمود:

پس سدرة المنتهی گفت: «پیش از تو هیچ مخلوقی از من عبور نکرده است».

سپس امام صادق ع فرمود: «ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّی؛ فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی؛ فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی: سپس نزدیک و نزدیکتر شد؛ پس به فاصله مقدار دو کمان یا کمتر بود؛ پس وحى کرد به بنده‌اش آنچه وحى کرد.» (نجم/8-10).

امام (علیه السلام) ادامه داد: «پس دو کتاب به او واگذار کرد، کتاب اصحاب یمین و کتاب اصحاب شمال. کتاب اصحاب یمین را به دست راستش گرفت و آن را گشود و در آن نگاه کرد در آن اسامی بهشتیان با اسم پدرانشان و قبائل آنان بود. پس به او گفته شد [خداوند به او فرمود:] «پیامبر بدانچه از جانب پروردگارش بر او نازل شده است ایمان آورده است» و پیامبر فرمود: «و مؤمنان همگى به خدا و فرشتگان و کتابها و فرستادگانش ایمان آورده‏اند؛ میان هیچ یک از فرستادگانش فرقی نمى‏گذاریم» پس خداوند فرمود «و گفتند: شنیدیم و گردن نهادیم» و پیامبر فرمود: «پروردگارا، آمرزش تو را [خواستاریم‏] و فرجام به سوى تو است.» (بقره/285) خداوند فرمود: «خداوند هیچ کس را جز به قدر توانایى‏اش تکلیف نمى‏کند. آنچه از خوبى به دست آورده به سود او، و آنچه از بدى] به دست آورده به زیان اوست.» رسول الله ص فرمود: «پروردگارا، اگر فراموش کردیم یا به خطا رفتیم ما را مؤاخذه مکن» خداوند فرمود: باشد، چنین کنم. پیامبر فرمود: «پروردگارا، بار گرانى بر [دوش‏] ما مگذار چنان که بر [دوشِ‏] کسانى که پیش از ما بودند نهادى.» خداوند فرمود: باشد، چنین کنم. پیامبر فرمود: «پروردگارا، و آنچه تاب آن را نداریم بر ما تحمیل مکن و از ما درگذر، و بر ما ببخشاى، و بر ما رحم کن، تو مولاى مایى، پس ما را بر گروه کافران پیروز گردان» (بقره/286) و در همه این موارد خداوند فرمود: باشد، چنین کنم.

سپس آن کتاب را بست و آن را به دست راستش گرفت و کتاب دیگر که کتاب اصحاب شمال بود را گشود؛ که در آن اسامی اهل آتش و اسم پدرانشان و قبائل آنان در آن بود. پس رسول الله ص فرمود: «پروردگارا اینان قومی‌اند که ایمان نمی‌آورند» (زخرف/88) پس خداوند فرمود: «از ایشان روى برتاب و بگو: به سلامت. پس زودا که بدانند.» (زخرف/89)

پس چون از مناجات با پروردگارش فارغ شد به‌سوی بیت المعمور برگشت. و امام صادق ع ادامه داستان بیت الله و نماز خواندن در آن را بیان فرمود و نهایتا فرمود که ایشان از سفر معراج برگشت در حالی که آن دو صحیفه [اعمال] همراهش بود و آنها را به علی بن ابی‌طالب داد.

بصائر الدرجات، ج‏1، ص190-191؛ مناقب آل أبی طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص160[5]

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ بَشِیرٍ قَالَ:

ذُکِرَ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع بُدُوُّ الْأَذَانِ وَ قِصَّةُ الْأَذَانِ فِی إِسْرَاءِ النَّبِیِّ ص حَتَّى انْتَهَى إِلَى السِّدْرَةِ قَالَ:

فَقَالَتِ السِّدْرَةُ الْمُنْتَهَى مَا جَاوَزَنِی مَخْلُوقٌ قَبْلَکَ قَالَ «ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‏ فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى»‏ قَالَ فَدَفَعَ إِلَیْهِ [کتابین] کِتَابَ أَصْحَابِ الْیَمِینِ [بیمینه] وَ [کتاب] أَصْحَابِ الشِّمَالِ [بشماله] قَالَ وَ أَخَذَ أَصْحَابُ الْیَمِینِ بِیَمِینِهِ فَفَتَحَهُ فَنَظَرَ إِلَیْهِ فَإِذَا فِیهِ أَسْمَاءُ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَسْمَاءُ آبَائِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ قَالَ فَقَالَ لَهُ [فقال الله] «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ» قَالَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص «وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ‏ وَ رُسُلِهِ» [«لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ» فقال الله «وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» فقال النبی ص «غُفْرانَکَ رَبَّنا وَ إِلَیْکَ الْمَصِیرُ» قال الله: «لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ»] قَالَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص «رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِینا أَوْ أَخْطَأْنا» قَالَ فَقَالَ اللَّهُ قَدْ فَعَلْتُ. قَالَ [النبی ص «رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنا» فقال: قد فعلت، فقال النبی ص:] «رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَ اعْفُ عَنَّا إِلَى آخِرِ السُّورَةِ [وَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرِینَ»] وَ کُلُّ ذَلِکَ یَقُولُ اللَّهُ قَدْ فَعَلْتُ.

قَالَ ثُمَّ طَوَى الصَّحِیفَةَ فَأَمْسَکَهَا بِیَمِینِهِ وَ فَتَحَ [الأخرى] صَحِیفَةَ أَصْحَابِ الشِّمَالِ فَإِذَا فِیهَا أَسْمَاءُ أَهْلِ النَّارِ وَ أَسْمَاءُ آبَائِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ قَالَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص «رَبِّ إِنَّ هؤُلاءِ قَوْمٌ لا یُؤْمِنُونَ» قَالَ فَقَالَ اللَّهُ [یا محمد] «فَاصْفَحْ عَنْهُمْ وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ».

قَالَ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ مُنَاجَاتِ رَبِّهِ رُدَّ إِلَى بَیْتِ الْمَعْمُورِ. ثُمَّ قَصَّ قِصَّةَ الْبَیْتِ وَ الصَّلَاةِ فِیهِ ثُمَّ نَزَلَ وَ مَعَهُ الصَّحِیفَتَانِ فَدَفَعَهُمَا إِلَى عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع.[6]

در تفسیر العیاشی، ج‏1، ص158-159 این حدیث عینا آمده و این فراز پایانی داستان را هم که در بصائر  نقل نشده آورده است.[7]

 

 

 


[1] . عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ غَیْرِ وَاحِدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْحَسَنِ جَمِیعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ یَسَارٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ یُوسُفَ قَالَ أَخْبَرَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ کَیْسَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ أَنَا مَوْلَاکَ- عَبْدُ اللَّهِ بْنُ کَیْسَانَ قَالَ أَمَّا النَّسَبُ فَأَعْرِفُهُ وَ أَمَّا أَنْتَ فَلَسْتُ أَعْرِفُکَ قَالَ قُلْتُ لَهُ إِنِّی وُلِدْتُ بِالْجَبَلِ وَ نَشَأْتُ فِی أَرْضِ فَارِسَ وَ إِنَّنِی أُخَالِطُ النَّاسَ فِی التِّجَارَاتِ وَ غَیْرِ ذَلِکَ فَأُخَالِطُ الرَّجُلَ فَأَرَى لَهُ حُسْنَ‏ السَّمْتِ‏  وَ حُسْنَ الْخُلُقِ وَ کَثْرَةَ أَمَانَةٍ ثُمَّ أُفَتِّشُهُ فَأَتَبَیَّنُهُ عَنْ عَدَاوَتِکُمْ وَ أُخَالِطُ الرَّجُلَ فَأَرَى مِنْهُ سُوءَ الْخُلُقِ وَ قِلَّةَ أَمَانَةٍ وَ زَعَارَّةً  ثُمَّ أُفَتِّشُهُ فَأَتَبَیَّنُهُ عَنْ وَلَایَتِکُمْ فَکَیْفَ یَکُونُ ذَلِکَ فَقَالَ لِی أَ مَا عَلِمْتَ یَا ابْنَ کَیْسَانَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَخَذَ طِینَةً مِنَ الْجَنَّةِ وَ طِینَةً مِنَ النَّارِ فَخَلَطَهُمَا جَمِیعاً ثُمَّ نَزَعَ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ وَ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ‏  فَمَا رَأَیْتَ مِنْ أُولَئِکَ مِنَ الْأَمَانَةِ وَ حُسْنِ الْخُلُقِ وَ حُسْنِ‏ السَّمْتِ‏ فَمِمَّا مَسَّتْهُمْ مِنْ طِینَةِ الْجَنَّةِ وَ هُمْ یَعُودُونَ إِلَى مَا خُلِقُوا مِنْهُ وَ مَا رَأَیْتَ مِنْ هَؤُلَاءِ مِنْ قِلَّةِ الْأَمَانَةِ وَ سُوءِ الْخُلُقِ وَ الزَّعَارَّةِ فَمِمَّا مَسَّتْهُمْ مِنْ طِینَةِ النَّارِ وَ هُمْ یَعُودُونَ إِلَى مَا خُلِقُوا مِنْهُ.

[2] . عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ الْحَضْرَمِیِّ عَمَّنْ حَدَّثَهُ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَرَى الرَّجُلَ مِنْ أَصْحَابِنَا مِمَّنْ یَقُولُ بِقَوْلِنَا خَبِیثُ اللِّسَانِ خَبِیثُ الْخِلْطَةِ قَلِیلُ الْوَفَاءِ بِالْمِیعَادِ فَیَغُمُّنِی غَمّاً شَدِیداً وَ أَرَى الرَّجُلَ مِنَ الْمُخَالِفِینَ عَلَیْنَا حَسَنَ السَّمْتِ حَسَنَ الْهَدْیِ وَفِیّاً بِالْمِیعَادِ فَأَغْتَمُّ لِذَلِکَ غَمّاً شَدِیداً فَقَالَ أَ وَ تَدْرِی لِمَ ذَاکَ قُلْتُ لَا قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى خَلَطَ الطِّینَتَیْنِ فَعَرَکَهُمَا وَ قَالَ بِیَدِهِ هَکَذَا رَاحَتَیْهِ جَمِیعاً وَاحِدَةً عَلَى الْأُخْرَى ثُمَّ فَلَقَهُمَا فَقَالَ هَذِهِ إِلَى الْجَنَّةِ وَ هَذِهِ إِلَى النَّارِ وَ لَا أُبَالِی فَالَّذِی رَأَیْتَ مِنْ خُبْثِ اللِّسَانِ وَ الْبَذَاءِ وَ سُوءِ الْخِلْطَةِ وَ قِلَّةِ الْوَفَاءِ بِالْمِیعَادِ مِنَ الرَّجُلِ الَّذِی هُوَ مِنْ أَصْحَابِکُمْ یَقُولُ بِقَوْلِکُمْ فَبِمَا الْتَطَخَ بِهَذِهِ مِنَ الطِّینَةِ الْخَبِیثَةِ وَ هُوَ عَائِدٌ إِلَى طِینَتِهِ وَ الَّذِی رَأَیْتَ مِنْ حُسْنِ الْهَدْیِ وَ حُسْنِ السَّمْتِ وَ حُسْنِ الْخِلْطَةِ وَ الْوَفَاءِ بِالْمِیعَادِ مِنَ الرِّجَالِ مِنَ الْمُخَالِفِینَ فَبِمَا الْتَطَخَ بِهِ مِنَ الطِّینَةِ الطَّیِّبَةِ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَرَّجْتَ عَنِّی فَرَّجَ اللَّهُ عَنْک‏.

[3] . أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ یَقُولُ فِی آخِرِهِ مَهْمَا رَأَیْتَ مِنْ نَزَقِ أَصْحَابِکَ وَ خُرْقِهِمْ فَهُوَ مِمَّا أَصَابَهُمْ مِنْ لَطْخِ أَصْحَابِ الشِّمَالِ وَ مَا رَأَیْتَ مِنْ حُسْنِ شِیَمِ مَنْ خَالَفَهُمْ وَ وَقَارِهِمْ فَهُوَ مِنْ لَطْخِ أَصْحَابِ الْیَمِینِ.

[4] . أَبِی ره قَالَ: حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ، عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع، قَالَ: کُنَّا عِنْدَهُ فَذَکَرَ رَجُلًا مِنْ أَصْحَابِنَا، فَقُلْنَا: فِیهِ حِدَّةٌ، فَقَالَ: «مِنْ عَلَامَةِ الْمُؤْمِنِ أَنْ تَکُونَ فِیهِ حِدَّةٌ» قَالَ: فَقُلْنَا لَهُ: إِنَّ عَامَّةً مِنْ أَصْحَابِنَا فِیهِمْ حِدَّةٌ، فَقَالَ ع: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى فِی وَقْتِ مَا ذَرَأَهُمْ أَمَرَ أَصْحَابَ الْیَمِینِ- وَ هُمْ أَنْتُمْ- أَنْ یَدْخُلُوا النَّارَ، فَدَخَلُوهَا فَأَصَابَهُمْ وَهَجٌ [وَهَجُهَا]، فَالْحِدَّةُ مِنْ ذَلِکَ الْوَهَجِ. وَ أَمَرَ أَصْحَابَ الشِّمَالِ- وَ هُمْ مُخَالِفُوکُمْ- أَنْ یَدْخُلُوا النَّارَ فَلَمْ یَدْخُلُوهَا [فَلَمْ یَفْعَلُوا]، فَمِنْ ثَمَّ لَهُمْ سَمْتٌ وَ لَهُمْ وَقَارٌ». این متن در مختصر البصائر، ص500 هم آمده و مواردی که داخل کروشه آمده تفاوت این دو نسخه است.

[5] . در مناقب فقط خلاصه‌ای از این روایت آمده است: عَبْدُ الصَّمَدِ بْنُ بَشِیرٍ عَنِ الصَّادِقِ ع فِی خَبَرٍ طَوِیلٍ یَذْکُرُ فِیهِ حَدِیثَ الْإِسْرَاءِ ثُمَّ قَالَ: فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏ قَالَ دَفَعَ إِلَیْهِ کِتَاباً یَعْنِی إِلَى النَّبِیِّ ص فِی أَسْمَاءِ أَصْحَابِ الْیَمِینِ وَ أَصْحَابِ الشِّمَالِ فَأَخَذَ کِتَابَ الْیَمِینِ بِیَمِینِهِ وَ نَظَرَ إِلَیْهِ فَإِذَا فِیهِ أَسْمَاءُ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَسْمَاءُ آبَائِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ فَقَالَ النَّبِیُّ ع وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ الْآیَةَ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِینا أَوْ أَخْطَأْنا فَقَالَ تَعَالَى قَدْ فَعَلْتُ فَقَالَ النَّبِیُّ وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ إِلَى آخِرِ السُّورَةِ کُلَّ ذَلِکَ یَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى قَدْ فَعَلْتُ ثُمَّ طَوَى الصَّحِیفَةَ فَأَمْسَکَهَا بِیَمِینِهِ وَ فَتَحَ صَحِیفَةَ أَصْحَابِ الشِّمَالِ فَإِذَا فِیهَا أَسْمَاءُ أَهْلِ النَّارِ وَ أَسْمَاءُ آبَائِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ ثُمَّ سَاقَ جَعْفَرٌ الصَّادِقُ ع الْکَلَامَ إِلَى أَنْ قَالَ ثُمَّ نَزَلَ وَ مَعَهُ الصَّحِیفَتَانِ فَدَفَعَهُمَا إِلَى عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع.

[6] . متن روایت بصائر در همینجا تمام می‌شود و افزوده مذکور متن روایت در تفسیر عیاشی است. البته در بصائر الدرجات، ج‏1، ص191-193 در ادامه‌اش این احادیث هم آمده است که به لحاظ مضمون در همان راستاست:

2- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیْلِ عَنْ أَبِی الصَّبَّاحِ الْکِنَانِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَمَّنْ ذَکَرَهُ قَالَ خَرَجَ عَلَیْنَا رَسُولُ اللَّهِ ص وَ فِی یَدِهِ الْیُمْنَى کِتَابٌ وَ فِی یَدِهِ الْیُسْرَى کِتَابٌ فَنَشَرَ الْکِتَابَ الَّذِی فِی یَدِهِ الْیُمْنَى فَقَرَأَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ کِتَابٌ لِأَهْلِ الْجَنَّةِ بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ لَا یُزَادُ فِیهِمْ وَاحِدٌ وَ لَا یَنْقُصُ مِنْهُمْ وَاحِدٌ قَالَ ثُمَّ نَشَرَ الَّذِی بِیَدِهِ الْیُسْرَى فَقَرَأَ کِتَابٌ مِنَ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ لِأَهْلِ النَّارِ بِأَسْمَائِهِمْ وَ أَسْمَاءِ آبَائِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ لَا یُزَادُ فِیهِمْ وَاحِدٌ وَ لَا یَنْقُصُ مِنْهُمْ وَاحِدٌ.

3- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ عَمْرٍو عَنِ الْأَعْمَشِ قَالَ قَالَ الْکَلْبِیُّ یَا أَعْمَشُ أَیُّ شَیْ‏ءٍ أَشَدُّ مَا سَمِعْتَ مِنْ مَنَاقِبِ عَلِیٍّ ع قَالَ فَقَالَ حَدَّثَنِی مُوسَى بْنُ ظَرِیفٍ عَنْ عَبَایَةَ قَالَ سَمِعْتُ عَلِیّاً ع وَ هُوَ یَقُولُ أَنَا قَسِیمُ النَّارِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَهُوَ مِنِّی وَ مَنْ عَصَانِی فَهُوَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ فَقَالَ الْکَلْبِیُّ عِنْدِی أَعْظَمُ مِمَّا عِنْدَکَ أَعْطَى رَسُولُ اللَّهِ ص عَلِیّاً ع کِتَاباً فِیهِ أَسْمَاءُ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَسْمَاءِ أَهْلِ النَّارِ فَوَضَعَهُ عِنْدَ أُمِّ سَلَمَةَ فَلَمَّا وُلِّیَ أَبُو بَکْرٍ فَقَالَتْ لَیْسَ لَکَ فَلَمَّا وُلِّیَ عُمَرُ طَلَبَهُ فَقَالَتْ لَیْسَ لَکَ فَلَمَّا وَلِیُّ عُثْمَانُ طَلَبَهُ فَقَالَتْ لَیْسَ لَکَ فَلَمَّا وَلِیُّ عَلِیٌّ ع دَفَعَتْهُ إِلَیْهِ.

4- حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ هَاشِمٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَیْفٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ سَمِعْتُ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع یَقُولُ خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ ص النَّاسَ ثُمَّ رَفَعَ یَدَهُ الْیُمْنَى قَابِضاً عَلَى کَفِّهِ قَالَ أَ تَدْرُونَ مَا فِی کَفِّی قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ فَقَالَ فِیهَا أَسْمَاءُ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَسْمَاءُ آبَائِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ ثُمَّ رَفَعَ یَدَهُ الْیُسْرَى فَقَالَ أَیُّهَا النَّاسُ أَ تَدْرُونَ مَا فِی أَیْدِی قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَعْلَمُ فَقَالَ فِیهَا أَسْمَاءُ أَهْلِ النَّارِ وَ أَسْمَاءُ آبَائِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ ثُمَّ قَالَ حَکَمَ اللَّهُ وَ عَدَلَ وَ حَکَمَ اللَّهُ وَ عَدَلَ وَ حَکَمَ اللَّهُ وَ عَدَلَ فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ.

5- حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنِی عُثْمَانُ بْنُ سَعِیدٍ عَنْ أَبِی حَفْصٍ الْأَعْشَى عَنِ الْأَعْمَشِ قَالَ قَالَ الْکَلْبِیُّ مَا أَشَدَّ مَا سَمِعْتَ فِی مَنَاقِبِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ قُلْتُ حَدَّثَنِی مُوسَى بْنُ ظَرِیفٍ عَنْ عَبَایَةَ قَالَ سَمِعْتُ عَلِیّاً ع یَقُولُ أَنَا قَسِیمُ النَّارِ فَقَالَ الْکَلْبِیُّ عِنْدِی أَعْظَمُ مِمَّا عِنْدَکَ أَعْطَى رَسُولُ اللَّهِ ص عَلِیّاً کِتَاباً فِیهِ أَسْمَاءُ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَسْمَاءُ أَهْلِ النَّارِ.

6- حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَى عَنْ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ بَشِیرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: انْتَهَى النَّبِیُّ ص إِلَى السَّمَاءِ السَّابِعَةِ وَ انْتَهَى إِلَى سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى قَالَ فَقَالَتِ السِّدْرَةُ مَا جَاوَزَنِی مَخْلُوقٌ قَبْلَکَ ثُمَّ دَنا فَتَدَلَّى فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‏ فَأَوْحى‏ قَالَ فَدَفَعَ إِلَیْهِ کِتَابَ أَصْحَابِ الْیَمِینِ وَ کِتَابَ أَصْحَابِ الشِّمَالِ فَأَخَذَ کِتَابَ أَصْحَابِ الْیَمِینِ بِیَمِینِهِ وَ فَتَحَهُ وَ نَظَرَ فِیهِ فَإِذَا فِیهِ أَسْمَاءُ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَسْمَاءُ آبَائِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ قَالَ وَ فَتَحَ کِتَابَ أَصْحَابِ الشِّمَالِ وَ نَظَرَ فِیهِ فَإِذَا هِیَ أَسْمَاءُ أَهْلِ النَّارِ وَ أَسْمَاءُ آبَائِهِمْ وَ قَبَائِلِهِمْ ثُمَّ نَزَلَ وَ مَعَهُ الصَّحِیفَتَانِ فَدَفَعَهُمَا إِلَى عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع.

[7] . قَالَ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ مُنَاجَاتِ رَبِّهِ رُدَّ إِلَى بَیْتِ الْمَعْمُورِ و هو فی السماء السابعة بحذاء الکعبة، قال: فجمع له النبیین و المرسلین و الملائکة ثم أمر جبرئیل فأتم الأذان و أقام الصلاة و تقدم رسول الله ص فصلى بهم فلما فرغ التفت إلیهم فقال الله له: فَسْئَلِ الَّذِینَ یَقْرَؤُنَ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکَ لَقَدْ جاءَکَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِینَ، فسألهم یومئذ النبی ص ثم نزل و معه صحیفتان، فدفعهما إلى أمیر المؤمنین ع فقال أبو عبد الله ع: فهذا کان بدء الأذان‏.

 

 


1008) سوره واقعه (56) آیه 41 وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ ا

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1008) سوره واقعه (56) آیه 41

وَ أَصْحابُ الشِّمالِ ما أَصْحابُ الشِّمالِ

3-8 ذی‌القعده 1441

ترجمه

و یاران دست چپ؛ [اما] یاران دست چپ چیست؟

یا: و یاران دست چپ؛ چه یاران دست چپ‌ی؟!

 

نکات ادبی

أَصْحابُ

در آیه 8 همین سوره اشاره شد که ماده «صحب» در اصل دلالت دارد بر نزدیک و قرین هم قرار گرفتن؛ و «صاحب» (جمع آن: اصحاب) به هر ملازم و همنشین و همراهی گفته می‌شود، اعم از اینکه این ملازمت با بدن باشد یا با عنایت و اهتمام؛ و برخی هم معنای اصلی آن را معاشرتی که در مسیر دنیا، در برنامه‌های ظاهری یا باطنی، تداوم داشته باشد دانسته اند.

البته برخی از اهل لغت با اینکه رواج کاربرد «صاحب» در معنای «قرین» را قبول دارند، اما اصل این ماده را «حفظ کردن» می‌دانند که فقط در نسبت بین انسانها به کار می‌رود، و بر یک نوع انتفاع، دست کم در یکی از طرفین، دلالت دارد؛ برخلاف قرین که در نسبت بین اشیاء هم به کار می‌رود و بر صرف کنار هم قرار داشتن و در یک مسیر بودن دلالت دارد؛ و شاهدی بر اینکه در اصل ماده «صحب» معنای «حفظ» نهفته، آن است که عرب تعبیر «صحبک الله» را به معنای «خداوند حفظت کند» به کار می‌برند؛ چنانکه در «لا یَسْتَطیعُونَ نَصْرَ أَنْفُسِهِمْ وَ لا هُمْ مِنَّا یُصْحَبُونَ» (انبیاء/43) نیز ظاهرا در همین معنا به کار رفته است؛ هرچند که برخی این کلمه در این آیه را هم در همان معنای مصاحبت و همنشینی گرفته و گفته‌اند «إصحاب للشیء» به معنای منقاد و مطیع بودن در برابر آن چیز است؛ به نحوی که آن دیگری را صاحب وی می‌گرداند، و به همین مناسبت، مقصود در این آیه هم آن است که آنان را از جهت این معبودهای دروغینشان هیچ آرامش و راحتی و رفقی در کار نخواهد بود که مصاحب و همراه ایشان باشد؛ ولی اغلب اهل لغت، این را در همان معنای حفظ کردن و جوار و پناه دادن دانسته‌اند؛ و خود همین مفهوم منقاد و مطیع بودن نیز دلالت بر نوعی حفاظت کردن از جانب شخص مقابل دارد.

راغب اصفهانی که اصل معنای این ماده را ملازمت و همراهی دانسته‌، توضیح داده‌ که این ماده در عرف در مواردی اطلاق می‌شود که این همراهی زیاد باشد، و این ماده دلالت بر طول همنشینی و ملازمت دارد و بدین جهت تعبیر «مصاحبت» و «اصطحاب» بلیغ‌تر از تعبیر «اجتماع» است: هر اصطحابی اجتماع است اما هر اجتماعی اصطحاب نیست؛ و چه‌بسا اینکه پیامبر را در مقام دفاع از اینکه ایشان دیوانه نیستند «صاحب» آنان خوانده‌اند (ما صاحِبُکُمْ بِمَجْنُونٍ، تکویر/22؛ ما بِصاحِبِهِمْ مِنْ جِنَّةٍ، اعراف/184؛ ما بِصاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ، سبأ/46) بدین جهت باشد که وی مدتها در میان آنان زیسته و با آنان بوده و آنان ظاهر و باطن وی را می‌شناسند و در واقعا در او دیوانگی و جنونی ندیده بودند.

اما نکته قابل توجه این است که راغب اشاره می‌کند که این ماده هم در جایی که شخص مافوق و حاکم بر بقیه باشد (مانند صاحب الجیش) و هم در جایی که تحت سلطه قرار گرفته باشد (مانند صاحب الامیر) به کار می‌رود [به عنوان یک مثال قرآنی، می‌توان به «أَصْحابَ النَّارِ» اشاره کرد که هم در مورد جهنمیان که آتش بر آنان مسلط شده به کار رفته، مانند «وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّار (تغابن/10)؛ و هم در مورد فرشتگان موکل بر جهنم که بر آتش آن مسلط‌اند، مانند: «ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِکَة» (مدثر/31)]؛ و به همین جهت همراهی زیاد است که به مالک یک چیز و کسی که اختیار تصرف در چیزی را داشته باشد صاحب آن گفته می‌شود؛ اما با توجه به اینکه صاحب بدین معنا در قرآن کریم به کار نرفته است؛ بلکه عمده کاربردهایش در جایی است که به خاطر کثرت ملازمت و همراهی با کسی یا امری (أَصْحابُ مُوسی، أَصْحابَ السَّبْتِ، ‏ أَصْحابُ الْجَنَّةِ، أَصْحابَ النَّارِ، أَصْحابِ السَّعیرِ، أَصْحابِ الْجَحیمِ، أَصْحابَ الْقَرْیَةِ، أَصْحابِ مَدْیَنَ، أَصْحابِ الْقُبُورِ) ویا به مناسبت اینکه نام آنان با آن واقعه و یا آن چیز گره خورده (أَصْحابَ الْکَةفِ، أَصْحابُ الْأُخْدُودِ، أَصْحابَ الرَّسِّ، أَصْحابَ السَّفینَةِ، أَصْحابُ الْأَعْراف، َ أَصْحابُ الْأَیْکَةِ، أَصْحابُ الْحِجْرِ، أَصْحابُ الصِّراطِ السَّوِیِّ، أَصْحابَ الْیَمینِ، أَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ، أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ، أَصْحابُ الشِّمالِ) آنان را صاحب و اصحاب آن امر خوانده است، بتوان نظر کسانی که نوعی معنای حفظ را هم در این ماده دخیل دانسته‌اند ترجیح داد.

جلسه 975 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-8/

الشِّمالِ

درباره ماده «شمل» قبلا بیان شد که برخی اصل این کلمه را در معنای «دست چپ» در مقابل «دست راست» دانسته‌اند و گفته‌اند به همین مناسبت ابتدا به لباسی که سمت چپ بدن را می‌پوشاند «الشِمال» گفتند (همان گونه که نام قسمتهای مختلف لباس را از قسمتهای مختلف بدن گرفته‌اند: مانند پای [پاچه] شلوار و ..) و بعدا به‌تدریج به هرگونه پوشاندن و احاطه کردنی تعبیر «شمل» و شمول به کار رفت.

در مقابل، برخی دیگر از متخصصان لغت بر این باورند که این ماده در اصل دارای دو معنای کاملا متفاوت (مشترک لفظی) بوده و یک معنایش شمول و در برگرفتن و احاطه کردن می‌باشد و «شَملة» به معنای لباس هم از همین معناست، و معنای دوم «چپ» در مقابل «راست» است و باد «شمال» را هم بدین جهت چنین نامیده‌اند که اگر کسی در ناحیه قبله عراق بایستد، از سمت چپ قبله می‌وزد. و برخی در تایید نکته فوق، معنای اصلی این کلمه را همان احاطه کردن دانسته، و معتقدند معنای «سمت چپ» برای این واژه از کلمه «شمؤل‏» عبری وارد زبان عربی شده است و چون غالبا در مقابل «یمین» قرار گرفته، و «یمین» - چنانکه در بالا اشاره شد- بار معنایی مثبت (قوت و یمن و برکت) دارد این کلمه بار معنایی منفی پیدا کرده و به معنای «ضعف و سستی» و یا «شوم و نحس بودن» رایج شده است.

جلسه 237 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-17/

حدیث

اغلب احادیث جلسه 994 (آیه28) نیز به اینجا مرتبط می‌باشند که مجددا ذکر نمی‌شود.

 

الف. اصحاب الشمال در آفرینش

1) زراره گوید: مردی از امام باقر درباره‌ی این کلام خدای عزّوجلّ «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِن بَنِی آدَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلَی أَنفُسِهِمْ أَلَسْتَ بِرَبِّکُمْ قَالُواْ بَلَی ...: و هنگامى که پروردگارت از پشت فرزندان آدم، ذریّه آنان را برگرفت و ایشان را بر خودشان گواه ساخت که آیا پروردگار شما نیستم؟ گفتند: بله ... » سؤال کرد. پس درحالی‌که پدرش می‌شنید فرمود:

«پدرم این حدیث را به من گفت که خدای عزّوجلّ مشتی از خاکی که آدم از آن آفریده شد را برداشت. سپس آب شیرین گوارا را بر آن ریخت و به‌مدّت چهل روز آن را رها کرد. بعد آب شور بد مزه را بر آن ریخت و آن را به‌مدّت چهل روز رها کرد. هنگامی‌که آن گِل، خوب خمیر شد، آن را گرفت و به‌شدّت آن را مالید؛ پس همانند ذرّاتی (مورچگانی) از راست و چپ آن بیرون آمدند و به همه‌ی آنان دستور داد که در آتش بیفتند. اصحاب یمین وارد شدند و برای آنان به سرد و سلامت شد و اصحاب شمال از ورود به آن خودداری کردند».

الکافی، ج‏2، ص7؛ مختصر البصائر، ص382-383

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ، عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ، عَنْ زُرَارَةَ: أَنَّ رَجُلًا سَأَلَ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِهِ جَلَّ وَ عَزَّ «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ‏ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ‏ قالُوا بَلى‏ إِلَى آخِرِ الْآیَةِ فَقَالَ وَ أَبُوهُ یَسْمَعُ ع:

حَدَّثَنِی أَبِی: أَنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ قَبَضَ قَبْضَةً مِنْ تُرَابِ التُّرْبَةِ الَّتِی خَلَقَ مِنْهَا آدَمَ ع فَصَبَّ عَلَیْهَا الْمَاءَ الْعَذْبَ الْفُرَاتَ، ثُمَّ تَرَکَهَا أَرْبَعِینَ صَبَاحاً، ثُمَّ صَبَّ عَلَیْهَا الْمَاءَ الْمَالِحَ الْأُجَاجَ فَتَرَکَهَا أَرْبَعِینَ صَبَاحاً، فَلَمَّا اخْتَمَرَتِ الطِّینَةُ أَخَذَهَا [تبارک و تعالى] فَعَرَکَهَا عَرْکاً شَدِیداً، [ثم هکذا حکى بسط کفیه] فَخَرَجُوا کَالذَّرِّ مِنْ یَمِینِهِ وَ شِمَالِهِ وَ أَمَرَهُمْ جَمِیعاً أَنْ یَقَعُوا [یدخلوا] فِی النَّارِ، فَدَخَلَ أَصْحَابُ الْیَمِینِ فَصَارَتْ عَلَیْهِمْ بَرْداً وَ سَلَاماً، وَ أَبَى أَصْحَابُ الشِّمَالِ أَنْ یَدْخُلُوهَا.

این حدیث عینا در تفسیر العیاشی، ج‏2، ص39 نیز آمده است با این تفاوت که زراره این پرسش و پاسخ را خطاب به امام صادق ع نقل می‌کند.

 

2) الف. از امام صادق ع روایت شده است:

همانا خداوند عز و جل وقتی که خواست آدم را بیافریند آب را بر روی خاک و گِل جاری کرد و سپس مشتی از آن برگرفت و آن را به هم مالید و سپس آن را به دست خویش دوقسم کرد؛ سپس آنان را بیافرید (کاشت) در حالی که می‌جنبیدند؛ سپس آتشی را بر آنان برافراشت و به اهل دست چپ دستور داد که در آن وارد شوند. پس به سوی آن رفتند اما ترسیدند و داخلش نشدند. سپس به اهل سمت راست فرمود که در آن وارد شوند. پس به سوی آن رفتند و داخلش شدند؛ و خداوند به آتش دستور داد که بر آنان سرد و سلامت باشد. چون اهل سمت راست این را دیدند گفتند: پروردگارا! از ما درگذر به ما هم مهلتی بده؛‌پس خداوند مهلتی بدانان داد و بدانان فرمود که در آن وارد شوید. پس به سوی آن رفتند و مشرف بر آن ایستادند اما داخلش نشدند. پس همگان را به حالت گِل برگرداند و از آن [گِل] آدم را آفرید.

و امام صادق ع در ادامه فرمود: پس نه اینان می‌توانند از آنان باشند و نه آنان از اینان!

و فرمود: و می‌دانید که رسول الله ص اول کسی است که به آن آتش وارد شد و این همان سخن خداوند عز و جل است که «بگو اگر برای خداوند رحمان فرزندی باشد پس همانا من اولین پرستندگانم.» (زخرف/81)

الکافی، ج‏2، ص7؛ مختصر البصائر، ص383

عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ، عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْحَلَبِیِّ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

«إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ لَمَّا أَرَادَ أَنْ یَخْلُقَ آدَمَ ع أَرْسَلَ الْمَاءَ عَلَى الطِّینِ، ثُمَّ قَبَضَ قَبْضَةً فَعَرَکَهَا ثُمَّ فَرَّقَهَا فِرْقَتَیْنِ بِیَدِهِ، ثُمَّ ذَرَأَهُمْ فَإِذَا هُمْ یَدِبُّونَ، ثُمَّ رَفَعَ لَهُمْ نَاراً فَأَمَرَ أَهْلَ الشِّمَالِ أَنْ یَدْخُلُوهَا، فَذَهَبُوا إِلَیْهَا فَهَابُوهَا فَلَمْ یَدْخُلُوهَا، ثُمَّ أَمَرَ أَهْلَ الْیَمِینِ أَنْ یَدْخُلُوهَا فَذَهَبُوا فَدَخَلُوهَا، فَأَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّارَ فَکَانَتْ عَلَیْهِمْ بَرْداً وَ سَلَاماً. فَلَمَّا رَأَى ذَلِکَ أَهْلُ الشِّمَالِ قَالُوا: رَبَّنَا [یَا رَبِّ] أَقِلْنَا فَأَقَالَهُمْ، ثُمَّ قَالَ لَهُمُ: ادْخُلُوهَا فَذَهَبُوا فَقَامُوا عَلَیْهَا وَ لَمْ یَدْخُلُوهَا، فَأَعَادَهُمْ طِیناً وَ خَلَقَ مِنْهَا آدَمَ ع.

وَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: فَلَنْ یَسْتَطِیعَ هَؤُلَاءِ أَنْ یَکُونُوا مِنْ هَؤُلَاءِ، وَ لَا هَؤُلَاءِ أَنْ یَکُونُوا مِنْ هَؤُلَاءِ.

قَالَ: فَتَرَوْنَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص أَوَّلُ مَنْ دَخَلَ تِلْکَ النَّارَ فَذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ قُلْ إِنْ کانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعابِدِین‏.

ب. همانا خداوند ‌تعالی در ابتدای آفرینش دو دریا ایجاد نمود، یکی شیرین و گوارا و دیگری شور و تلخ. سپس تربت آدم (علیه السلام) را از دریای شیرین و گوارا آفرید، سپس آن را در دریای تلخ جاری کرد، پس آن را گِلی بدبو (حجر/26) قرار داد و این [آغاز] آفرینش آدم بود؛ سپس مشتی از کتف راست آدم برداشت، و آن را در صلب آدم آفرید [کاشت] و فرمود: «این‌ها اهل بهشت هستند و پروایی ندارم» سپس مشتی هم از کتف چپ آدم برداشت و آن را در صلب آدم آفرید [کاشت] و فرمود: «این‌ها اهل جهنّم هستند و پروایی ندارم و از آنچه انجام داده‌ام مورد سوال واقع نشوم؛ و برای من بعد از این در مورد اینان بداء ممکن است؛ و در اینان و آنان است که ابتلاء‌رخ می‌دهد.

امام صادق ع فرمود: پس در آن روز اصحاب دست چپ در حالی که ذراتی بودند با آفریدگارشان احتجاج کردند و گفتند پروردگارا! چرا آتش را برای ما واجب کردی پیش از آنکه حجتی علیه ما داشته باشی و ما را با پیامبرانت بیازمایی و از اینکه اهل طاعت یا معصیت تو هستیم آگاه شوی در حالی که تو حکم کننده به عدل هستی»؟

خداوند تبارک و تعالی به آن‌ها فرمود: من اکنون با حجتی بر شما اینکه شما اهل طاعت یا معصیت هستید را بر شما آشکار می‌کنم و جای هرگونه عذر را بعد از این آشکار کردن می‌بندم.

پس حق‌تعالی به «مالک»، مامور جهنم، امر فرمود به آتش دستور بده که برافروخته و شعله‌ور شود و لهیب سرکشی از خود را بیرون فرستد؛ ‌پس او چنین کرد سپس خداوند به آن‌ها فرمود: «از روی طوع و با رغبت و اختیار خود داخل آن شوید» گفتند: «از روی طوع و با رغبت و اختیار خود داخل آن نمی‌شویم». خداوند فرمود: ««از روی طوع و با رغبت و اختیار خود داخل آن شوید وگرنه در حالی که خوش نمی‌دارید و به زور شما را بدان عذاب کنم.» گفتند: «ما از آن به سوی تو فرار کردیم و با تو احتجاج نمودیم که چرا آتش را برای ما واجب کردی و ما را از اصحاب دست چپ قرار دادی چگونه انتظار داری از روی طوع و با رغبت و اختیار خود داخل آن شویم؟ پس از اصحاب یمین آغاز کن و به آنها دستور وارد شدن بدان بده که بدانیم در این زمینه بین ما و آنها عدل را رعایت کردی.

امام صادق ع فرمود: پس به اصحاب دست راست در حالی که ذراتی در پیشگاه او بودند امر فرمود «از روی طوع و با رغبت و اختیار خود داخل آن شوید» پس آنان برای ورود به آتش هجوم آوردند و همگی در آن وارد شدند و خداوند آن را بر ایشان سرد و سلامت گرداند و سپس از آن بیرونشان آورد سپس خداوند تبارک و تعالی در میان اصحاب سمت راست و اصحاب سمت چپ ندا داد فرمود: «آیا من پروردگار شما نیستم»؟ اصحاب یمین گفتند: «بله پروردگارا همانا ما آفریده‌های و پرورش یافتگان توییم به این اقرار داریم از روی رغبت و اختیار» و اصحاب شمال جواب دادند «بله پروردگارا همانا ما آفریده‌های و پرورش یافتگان توییم و به این اقرار داریم از روی ناچاری و ناخرسندی« و این همان سخن خداوند است که «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ؛ تمام آنان که در آسمان‌ها و زمین‌اند از روی اختیار یا بناچار تسلیم اویند و به سوی او برمی گردند.» فرمود: همان [اقرار آنان به] توحید خداوند است.

تفسیر العیاشی، ج‏1، ص182-183

عن عمار بن أبی الأحوص عن أبی عبد الله ع‏:

أن الله تبارک و تعالى خلق فی مبتدإ الخلق بحرین، أحدهما عَذْبٌ فُراتٌ‏، و الآخر مِلْحٌ أُجاجٌ‏ ثم خلق تربة آدم من البحر العذب الفرات، ثم أجراه على البحر الأجاج، فجعله حمأ مسنونا و هو خلق آدم، ثم قبض قبضة من کتف آدم الأیمن فذرأها فی صلب آدم، فقال: هؤلاء فی الجنة و لا أبالی ثم قبض قبضة من کتف آدم الأیسر فذرأها فی صلب آدم فقال: هؤلاء فی النار و لا أبالی و لا أسأل عما أفعل و لی فی هؤلاء البداء بعد و فی هؤلاء و هؤلاء سیبتلون.

قال أبو عبد الله: فاحتج یومئذ أصحاب‏ الشمال‏ و هم ذر على خالقهم، فقالوا: یا ربنا لم أوجبت لنا النار و أنت الحکم العدل من قبل أن تحتج علینا و تبلونا بالرسل و تعلم طاعتنا لک و معصیتنا فقال الله تبارک و تعالى: فأنا أخبرکم بالحجة علیکم الآن فی الطاعة و المعصیة و الإعذار بعد الإخبار. قال أبو عبد الله ع: فأوحى الله إلى مالک خازن النار أن مر النار تشهق‏ ثم تخرج عنقا منها، فخرجت لهم، ثم قال الله لهم ادخلوها طائعین، فقالوا: لا ندخلها طائعین ثم قال: ادخلوها طائعین أو لأعذبنکم بها کارهین، قالوا: إنما هربنا إلیک منها و حاججناک فیها حیث أوجبتها علینا و صیرتنا من أصحاب الشمال فکیف ندخلها طائعین و لکن ابدأ بأصحاب الیمین فی دخولها کی تکون قد عدلت فینا و فیهم.

قال أبو عبد الله ع: فأمر أصحاب الیمین و هم ذر بین یدیه فقال: ادخلوا هذه النار طائعین، قال: فطفقوا یتبادرون فی دخولها فولجوا فیها جمیعا فصیرها الله علیهم بردا و سلاما، ثم أخرجهم منها، ثم إن الله تبارک و تعالى نادى فی أصحاب‏ الیمین و أصحاب الشمال: أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ‏ فقال أصحاب الیمین: بلى یا ربنا نحن بریتک و خلقک مقرین طائعین، و قال أصحاب الشمال: بلى یا ربنا نحن بریتک و خلقک کارهین، و ذلک قول الله «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ‏» قال: توحیدهم لله‏.

 

3) عبدالله بن سنان می‌گوید: در حال طواف بودیم که شخصی از آل عمر داشت طواف می کرد و شخص دیگری دستش را گرفت و برای استلام حجرالاسود پیش کشید؛ وی بشدت دستش را کشید و با او برخورد تندی کرد و گفت:‌حجت باطل شد. این که استلام کردی سنگی است که نه سودی دارد و نه زیانی.

من به امام صادق ع عرض کردم: آیا شنیدید که این آدم عُمَری به آنکه حجر را استلام کرد چه گفت و با او چگونه برخورد کرد؟

فرمود؛ مگر به او چه گفت؟

گفتم: گفت: بنده خدا! حجت باطل شد زیرا این سنگی است که نه سودی دارد و نه ضرری.

امام صادق ع فرمود: دروغ گفت و دروغ گفت و باز هم دروف گفت. همانا این سنگ در روز قیامت زبان گویایی دارد که برای هرکس که با آن دیدار کند شهادت می‌دهد. سپس فرمود:

وقتی خداوند تبارک و ‌تعالی آسمان‌ها و زمین را آفرید، دو دریا ایجاد نمود، یکی شیرین و دیگری تلخ. پس تربت آدم (علیه السلام) را از دریای شیرین آفرید سپس از دریای تلخ بر آن پاشید، سپس [گِل] آدم (علیه السلام) را از آن ورز داد و آن را همچون پوست مالید؛ سپس آن را آن مقدار که صلاح می دانست به حال خود رها کرد. پس وقتی خواست در آن روح بدمد او را همچون شبحی برپاداشت؛‌سپس مشتی از کتف راستش برداشت، بلافاصله ذراتی [همچون مورچه‌ها] از آن خارج شدند. پس فرمود: «این‌ها به سوی بهشت [خواهند رفت]» و یک مشت هم از کتف چپش برداشت و فرمود: «این‌ها به سوی جهنّم [خواهند رفت]». سپس حق‌تعالی اصحاب سمت راست و اصحاب سمت چپ را به سخن درآورد، اصحاب سمت چپ عرضه داشتند: «پروردگارا! چرا آتش را برای ما آفریدی در حالی که حق را برای ما روشن نکردی [یا: گناهی برای ما اثبات ننمودی] و به‌سوی ما رسولی مبعوث نداشتی»؟

خداوند عزّوجلّ به آن‌ها فرمود: «به‌خاطر آنکه می‌دانم شما به‌طرف آن می‌روید و اکنون من شما را می‌آزمایم، پس حق‌تعالی به آتش امر فرمود برافروخته شود، آتش برافروخته شد. سپس به آن‌ها فرمود: «جمیعاً داخل آتش شوید که من آن را برای شما سرد و سلامت می‌گردانم».

آن‌ها عرضه داشتند: «پروردگارا! ما از تو پرسیدیم چرا برای ما آتش آفریدی و مقصودمان از این سؤال فرار و گریز از آن بود [حال ما را امر می‌کنی که در آن داخل شویم؟] اگر به اصحاب یمین نیز این فرمان را بدهی داخل آن نمی‌شوند.»

پس حق عزّوجلّ به آتش امر فرمود برافروخته گردد و برافروخته شد. سپس به اصحاب یمین فرمان داد که همگی در آتش داخل شوند و آنان داخل شدند و آتش برایشان سرد و سلامت گردید.

سپس به تمام آن‌ها فرمود: «آیا من پروردگار شما نیستم»؟ اصحاب یمین از روی میل گفتند: بله؛ و اصحاب شمال از روی کراهت گفتند بله! پس باری تعالی از جملگی آن‌ها پیمان گرفت و ایشان را بر خودشان شاهد قرار داد.

امام صادق ع ادامه داد: و حجرالاسود آن وقت در بهشت بود پس خداوند عزّوجلّ بیرونش آورد و آن میثاق و پیمان خلایق را در خود فروبرد و فرموده‌ی حق تعالی به همین معنا اشاره دارد: «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ: تمام آنان که در آسمان‌ها و زمین‌اند از روی اختیار یا بناچار تسلیم اویند و به سوی او برمی گردند.» و زمانی‌که خداوند متعال حضرت آدم (علیه السلام) را در بهشت ساکن نمود و وی مرتکب لغزش‌گردید، حق تعالی حجرالاسود را از بهشت فروفرستاد و آن را در رکنی از ارکان بیت خود قرار داد. حضرت آدم (علیه السلام) را از بهشت بر روی کوه صفا هبوط داد و برای مدّت مدیدی آنجا درنگ نمود. سپس حجرالاسود را در بیت الله دید و آن را شناخت و یاد میثاق و عهدش افتاد از این رو به سرعت نزد حجر آمد و و سپس خویش را روی آن افکند و چهل روز گریست در حالی از خطایش توبه می‌کرد و از اینکه عهد را نقض کرده پشیمان شده بود».

سپس امام (علیه السلام) فرمود: «و به‌همین خاطر امر شده‌اید هرگاه حجر را استلام کردید بگویید: أَمَانَتِی أَدَّیْتُهَا وَ مِیثَاقِی تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِی بِالْمُوَافَاةِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ: امانتم را را ادا کردم و میثاقی که بسته بودم بدان وفاردار ماندم تا در روز قیامت به این وفاداری من شهادت دهی.»

مختصر البصائر، ص507-509؛ علل الشرائع، ج‏2، ص425-426

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى بْنِ عُبَیْدٍ، عَنْ زِیَادٍ الْقَنْدِیِ‏، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ، قَالَ: بَیْنَا نَحْنُ فِی الطَّوَافِ إِذْ مَرَّ رَجُلٌ مِنْ آلِ عُمَرَ، فَأَخَذَ بِیَدِهِ رَجُلٌ فَاسْتَلَمَ الْحَجَرَ فَانْتَهَرَهُ وَ أَغْلَظَ لَهُ، وَ قَالَ لَهُ: بَطَلَ حَجُّکَ، إِنَّ الَّذِی تَسْتَلِمُهُ حَجَرٌ لَا یَنْفَعُ وَ لَا یَضُرُّ، فَقُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع: جُعِلْتُ فِدَاکَ أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ الْعُمَرِیِّ لِهَذَا الَّذِی اسْتَلَمَ الْحَجَرَ فَأَصَابَهُ مَا أَصَابَهُ؟ فَقَالَ: «وَ مَا الَّذِی قَالَ لَهُ؟» قُلْتُ: قَالَ لَهُ: یَا عَبْدَ اللَّهِ بَطَلَ حَجُّکَ، إِنَّمَا هُوَ حَجَرٌ لَا یَضُرُّ وَ لَا یَنْفَعُ.

فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: «کَذَبَ ثُمَّ کَذَبَ ثُمَّ کَذَبَ، إِنَّ لِلْحَجَرِ لِسَاناً ذَلْقاً یَوْمَ الْقِیَامَةِ، یَشْهَدُ لِمَنْ وَافَاهُ بِالْمُوَافَاةِ.

ثُمَّ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَمَّا خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ خَلَقَ بَحْرَیْنِ: بَحْراً عَذْباً وَ بَحْراً أُجَاجاً، فَخَلَقَ تُرْبَةَ آدَمَ ع مِنَ الْبَحْرِ الْعَذْبِ وَ شَنَّ [سَنَ‏] عَلَیْهَا مِنَ الْبَحْرِ الْأُجَاجِ، ثُمَّ جَبَّلَ‏ آدَمَ فَعَرَکَهُ عَرْکَ الْأَدِیمِ، فَتَرَکَهُ مَا شَاءَ اللَّهُ. فَلَمَّا أَرَادَ أَنْ یَنْفُخَ فِیهِ الرُّوحَ أَقَامَهُ شَبَحاً، فَقَبَضَ قَبْضَةً مِنْ کَتِفِهِ الْأَیْمَنِ فَخَرَجُوا کَالذَّرِّ، فَقَالَ: هَؤُلَاءِ إِلَى الْجَنَّةِ، وَ قَبَضَ قَبْضَةً مِنْ کَتِفِهِ الْأَیْسَرِ وَ قَالَ: هَؤُلَاءِ إِلَى النَّارِ. فَأَنْطَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَصْحَابَ الْیَمِینِ وَ أَصْحَابَ الْیَسَارِ، فَقَالَ أَصْحَابُ الْیَسَارِ: یَا رَبِّ لِمَ خَلَقْتَ لَنَا النَّارَ، وَ لَمْ تُبَیِّنْ لَنَا [یَثْبُتْ لَنَا ذَنْبٌ]، وَ لَمْ تَبْعَثْ إِلَیْنَا رَسُولًا؟!

فَقَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُمْ: ذَلِکَ لِعِلْمِی بِمَا أَنْتُمْ صَائِرُونَ إِلَیْهِ، وَ إِنِّی سَأُبْلِیکُمْ، فَأَمَرَ عَزَّ وَ جَلَّ النَّارَ َأُسْعِرَتْ [فَاسْتَعَرَتْ]. ثُمَّ قَالَ لَهُمْ، تَقَحَّمُوا جَمِیعاً فِی النَّارِ، فَإِنِّی أَجْعَلُهَا عَلَیْکُمْ بَرْداً وَ سَلَاماً.

فَقَالُوا: یَا رَبِّ إِنَّمَا سَأَلْنَاکَ لِأَیِّ شَیْ‏ءٍ جَعَلْتَهَا لَنَا؟ هَرَباً مِنْهَا، وَ لَوْ أَمَرْتَ أَصْحَابَ الْیَمِینِ مَا دَخَلُوهَا.

فَأَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّارَ َأُسْعِرَتْ [فَاسْتَعَرَتْ]، ثُمَّ قَالَ لِأَصْحَابِ الْیَمِینِ: تَقَحَّمُوا جَمِیعاً فِی النَّارِ، فَتَقَحَّمُوا جَمِیعاً فَکَانَتْ عَلَیْهِمْ بَرْداً وَ سَلَاماً، فَقَالَ لَهُمْ جَمِیعاً: أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ‏؟ قَالَ أَصْحَابُ الْیَمِینِ: بَلَى طَوْعاً، وَ قَالَ أَصْحَابُ‏ الشِّمَالِ‏: بَلَى کَرْهاً، فَأَخَذَ مِنْهُمْ جَمِیعاً مِیثَاقَهُمْ‏ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ‏.

قَالَ: وَ کَانَ الْحَجَرُ فِی الْجَنَّةِ، فَأَخْرَجَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَالْتَقَمَ الْمِیثَاقَ مِنَ الْخَلْقِ کُلِّهِمْ، فَذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ» فَلَمَّا أَسْکَنَ اللَّهُ تَعَالَى آدَمَ ع الْجَنَّةَ وَ عَصَى، أَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْحَجَرَ فَجَعَلَهُ فِی رُکْنِ بَیْتِهِ، وَ أَهْبَطَ آدَمَ عَلَى الصَّفَا، فَمَکَثَ مَا شَاءَ اللَّهُ. ثُمَّ رَآهُ فِی الْبَیْتِ فَعَرَفَهُ وَ عَرَفَ مِیثَاقَهُ وَ ذَکَرَهُ، فَجَاءَ إِلَیْهِ مُسْرِعاً فَأَکَبَّ عَلَیْهِ، وَ بَکَى عَلَیْهِ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً تَائِباً مِنْ خَطِیئَتِهِ، نَادِماً عَلَى نَقْضِهِ مِیثَاقَهُ. قَالَ فَمِنْ أَجْلِ ذَلِکَ أُمِرْتُمْ أَنْ تَقُولُوا إِذَا اسْتَلَمْتُمُ الْحَجَرَ أَمَانَتِی أَدَّیْتُهَا وَ مِیثَاقِی تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِی بِالْمُوَافَاةِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.

قَالَ: فَمِنْ أَجْلِ ذَلِکَ أُمِرْتُمْ أَنْ تَقُولُوا إِذَا اسْتَلَمْتُمُ الْحَجَرَ: أَمَانَتِی أَدَّیْتُهَا وَ مِیثَاقِی تَعَاهَدْتُهُ لِتَشْهَدَ لِی بِالْمُوَافَاةِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ»

 

 


1007) سوره واقعه (56) آیه 40 وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرینَ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1007) سوره واقعه (56) آیه 40

وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرینَ

3 ذی‌القعده 1441

ترجمه

پاره‌ای [از آنان] از بعدی‌ها [هستند]؛

نکات ادبی

کلمه »ثُلَّةٌ» در آیه 13 (جلسه 980) و کلمه «الْآخِرینَ» در آیه 14 همین سوره (جلسه 981) بحث شد.

حدیث

1) از ابن‌مسعود روایت شده است که گفت: «شبی نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با هم سخن گفتیم تا اینکه سخن‌گفتن ما طولانی شد. سپس به خانه‌هایمان برگشتیم. هنگامی‌که صبح کردیم به‌سوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمدیم. فرمود:

امشب پیامبران به همراه پیروان آن‌ها از امّت‌هایشان بر من عرضه شدند، پس پیامبری بود که با او «ثلة» [گروه عظیم]ای از امّتش می‌آمد و پیامبری با او «عصابة» [جماعت فشرده‌]ای از امّتش و پیامبری با او «نَفْر» [گروه اندک]ی از امّتش بود و پیامبری هم احدی از امّتش همراهش نبود؛ تا اینکه برادرم حضرت موسی (علیه السلام) در کبکبه‌ای از بنی‌اسرائیل آمد. وقتی آن‌ها را دیدم اعجابم برانگیخته شد و عرض کردم: «پروردگارا! این‌ها چه کسانی هستند»؟

فرمود: «برادرت موسی‌بن‌عمران (علیه السلام) و کسانی از بنی‌اسرائیل که با او هستند».

عرض کردم: «پروردگارا! پس امّت من کجاست»؟

فرمود: «به‌سمت راستت نگاه کن».

ناگهان [دیدم] [سمت] کوه‌های مکّه از مردانی بسته [و پوشیده] شده است». گفتم: «این‌ها چه کسانی هستند؟»

گفته شد: «این‌ها امّت تو هستند. آیا راضی شدی»؟

عرض کردم: «پروردگارا! راضی شدم».

و خطاب آمد «به‌سمت چپت نگاه کن». ناگهان [دیدم] [سمت] افق از مردانی بسته [و پوشیده] شده است».

گفتم: «این‌ها چه کسانی هستند؟»

گفته شد: «این‌ها امّت تو هستند. آیا راضی شدی»؟

سپس گفته شد: «علاوه بر این‌ها هفتادهزار نفر از امّت تو بدون حساب وارد بهشت می‌شوند».

[ابن مسعود] گفت: پس عکّاشه بن ‌محصن اسدی از بنی‌اسدبن‌خزیمه شعری سرود و گفت: «ای پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)! از پروردگارت بخواه که مرا از آن‌ها قرار دهد»

پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفت: «خدایا! او را از آن‌ها قرار بده».

سپس مرد دیگری شعری سرود و گفت: «ای پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)! از پروردگارت بخواه که مرا هم از آن‌ها قرار دهد».

پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «عکّاشه بر این کار از تو سبقت گرفت».

سپس رسول الله (صلی الله علیه و آله) فرمود: «پدر و مادرم فدای شما! اگر توانستید، [سعی کنید که] از آن هفتاد باشید؛ و اگر از این عاجز شدید و نتوانستید، پس [سعی کنید که] از اهل آن کوه‌ها [= آنان که پیامبر در سمت راست خود دید] باشید؛ و اگر از این هم عاجز شدید و نتوانستید، پس [سعی کنید که] از اهل آن افق [= آنان که پیامبر در سمت چپ خود دید] باشید؛ و من مردم زیادی را آنجا دیدم که با تعداد زیادی از افراد دیگر در هم آمیخته می‌شوند.»

[ابن مسعود می‌گوید] گفتم: «اینان [روی هم] همان هفتاد هزار نفرند» و اتّفاق‌نظر پیدا کردیم که آن‌ها مردمی هستند که در اسلام به دنیا آمده و همواره به آن عمل کردند تا بر دین اسلام از دنیا رفتند.

پس سخن آن‌ها به پیامبر (صلی الله علیه و آله) رسید؛ ایشان فرمود: «این‌طور نیست [که شما خیال کردید] و لکن آن‌ها کسانی هستند که اسراف نمی‌کنند و تکبّر نمی‌ورزند و سرکشی نمی‌کنند و بر پروردگارشان توکّل می‌کنند». سپس فرمود: «من امیدوارم که پیروان من یک‌چهارم اهل بهشت باشند». پس ما تکبیر گفتیم.

سپس فرمود: «من امیدوارم که یک‌سوّم اهل بهشت باشند». پس ما تکبیر گفتیم.

سپس فرمود: من امیدوارم که نیمی از اهل بهشت باشند؛ و این آیه را تلاوت فرمود: «ثلة» [گروه عظیم]ای از اولین؛ و «ثلة» [گروه عظیم]ای از بعدی‌ها» (واقعه/39-40)

مجمع البیان، ج‏9، ص331-332

بالإسناد عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ قَالَ: تَحَدَّثْنَا عِنْدَ رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله) لَیْلَة حَتَّی أَکْثَرْنَا الْحَدِیثَ ثُمَّ رَجَعْنَا إِلَی أَهْلِنَا. فَلَمَّا أَصْبَحْنَا غَدَوْنَا إِلَی رَسُولِ الله (صلی الله علیه و آله) فَقَالَ:

عُرِضَتْ عَلَیَّ الْأَنْبِیَاءُ (علیهم السلام) اللَّیْلَة بِأَتْبَاعِهَا مِنْ أُمَمِهَا، فَکَانَ النَّبِیُّ یَجِیءُ مَعَهُ الثُّلَّة مِنْ أُمَّتِهِ؛ وَ النَّبِیُّ مَعَهُ الْعِصَابَة مِنْ أُمَّتِهِ؛ وَ النَّبِیُّ مَعَهُ النَّفْرُ مِنْ أُمَّتِهِ؛ وَ النَّبِیُّ مَعَهُ الرَّجُلُ مِنْ أُمَّتِهِ؛ وَ النَّبِیُّ مَا مَعَهُ مِنْ أُمَّتِهِ أَحَدٌ؛ حَتَّی أَتَی أَخِی مُوسَی (علیه السلام) فِی کَبْکَبَة مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ فَلَمَّا رَأَیْتُهُمْ أَعْجَبُونِی. فَقُلْتُ: أَیْ رَبِّ، مَنْ هَؤُلَاءِ؟

فَقَالَ: أَخُوکَ مُوسَی‌بْنُ‌عِمْرَانَ (علیه السلام) وَ مَنْ مَعَهُ مِنْ بَنِی إِسْرَائِیلَ.

فَقُلْتُ: رَبِّ فَأَیْنَ أُمَّتِی؟

فَقَالَ: انْظُرْ عَنْ یَمِینِکَ؛ فَإِذَا ظِرَابُ مَکَّة قَدْ سُدَّتْ بِوُجُوهِ الرِّجَالِ.

فَقُلْتُ: مَنْ هَؤُلَاءِ؟

فَقِیلَ: هَؤُلَاءِ أَمَتُکَ؛ أَ رَضِیتَ؟

قُلْتُ: رَبِّ رَضِیتُ.

و قال: انْظُرْ عَنْ یَسارِکَ؛ فَإِذَا الأفق قد انسد بِوُجُوهِ الرِّجَالِ.

فَقُلْتُ: مَنْ هَؤُلَاءِ؟

فَقِیلَ: هَؤُلَاءِ أَمَتُکَ؛ أَ رَضِیتَ؟

قُلْتُ: رَبِّ رَضِیتُ.

فَقِیلَ: إِنَّ مَعَ هَؤُلَاءِ سَبْعِینَ أَلْفاً مِنْ أُمَّتِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّة لَا حِسَابَ عَلَیْهِمْ.

قَالَ: فَأَنْشَأَعُکَّاشَة‌بْنُ‌مِحْصَنٍ مِنْ بَنِی أَسَدِ‌بْنِ‌خُزَیْمَة فَقَالَ: یَا نَبِیَّ الله (صلی الله علیه و آله) ادْعُ رَبَّکَ أَنْ یَجْعَلَنِی مِنْهُمْ.

فَقَالَ: اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ مِنْهُمْ.

ثُمَّ أَنْشَأَ رَجُلٌ آخَرُ فَقَالَ: یَا نَبِیَّ اللهِ (صلی الله علیه و آله) ادْعُ رَبَّکَ أَنْ یَجْعَلَنِی مِنْهُمْ.

فَقَالَ: سَبَقَکَ بِهَا عُکَّاشَة.

فَقَالَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله) فِدَاکُمْ أَبِی وَ أُمِّی إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَکُونُوا مِنَ السَّبْعِینَ فَکُونُوا، وَ إِنْ عَجَزْتُمْ وَ قَصَّرْتُمْ فَکُونُوا مِنْ أَهْلِ الظِّرَابِ، فَإِنْ عَجَزْتُمْ وَ قَصَّرْتُمْ فَکُونُوا مِنْ أَهْلِ الْأُفُقِ وَ إِنِّی قَدْ رَأَیْتُ ثَمَّ نَاساً کَثِیراً یَتَهَاوَشُونَ کَثِیراً.

فَقُلْتُ: هَؤُلَاءِ السَّبْعُونَ أَلْفاً. فَاتَّفَقَ رَأْیُنَا عَلَی أَنَّهُمْ نَاسٌ وُلِدُوا فِی الْإِسْلَامِ فَلَمْ یَزَالُوا یَعْمَلُونَ بِهِ حَتَّی مَاتُوا عَلَیْهِ.

فَانْتَهَی حَدِیثُهُمْ إِلَی رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله) فَقَالَ: لَیْسَ کَذَلِکَ وَ لَکِنَّهُمُ الَّذِینَ لَا یُسْرِفُونَ وَ لَا یَتَکَبَّرُونَ وَ لَا یتطیرون [یَبْطَرُونَ] وَ عَلَی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ.

ثُمَّ قَالَ: إِنِّی لَأَرْجُو أَنْ یَکُونَ مَنْ تَبِعَنِی رُبُعَ الْجَنَّة. قَالَ: فَکَبَّرْنَا.

ثُمَّ قَالَ: إِنِّی لَأَرْجُو أَنْ یَکُونُوا ثُلُثَ أَهْلِ الْجَنَّة. فَکَبَّرْنَا.

ثُمَّ قَالَ: إِنِّی لَأَرْجُو أَنْ یَکُونُوا شَطْرَ أَهْلِ الْجَنَّة. ثُمَّ تَلَا رَسُولُ اللهِ (صلی الله علیه و آله) «ثُلَّةُ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةُ مِنَ الْآخِرِینَ».[1]

 

2) از رسول الله ص روایت شده است که فرمودند:

من برترین انبیاء و رسولان هستم و برتر از فرشتگان مقرب؛ و اوصیای من برترین اوصیای پیامبران و رسولان هستند؛ و ذریه من برترین ذریه پیامبران و رسولان؛ و آن اصحابم که راه مرا پیمودند برترین اصحاب پیامبران و رسولان؛ و دخترم فاطمه سرور زنان عالمین است؛ و آن پاکان از زنانم مادران مومنین‌اند؛ و امتم برترین امتی است که در میان مردم آمده است؛ و من پرپیروترین پیامبران در روز قیامتم ...

الأمالی( للصدوق)، ص298

حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ أَبُو الْحُسَیْنِ الْأَسَدِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ الْبَرْمَکِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ التَّمِیمِیُّ عَنْ أَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْمَلِکِ بْنُ عُمَیْرٍ الشَّیْبَانِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

أَنَا سَیِّدُ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْمُرْسَلِینَ وَ أَفْضَلُ مِنَ الْمَلَائِکَةِ الْمُقَرَّبِینَ وَ أَوْصِیَائِی سَادَةُ أَوْصِیَاءِ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلِینَ وَ ذُرِّیَّتِی أَفْضَلُ ذُرِّیَّاتِ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلِینَ وَ أَصْحَابِیَ الَّذِینَ سَلَکُوا مِنْهَاجِی أَفْضَلُ أَصْحَابِ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلِینَ وَ ابْنَتِی فَاطِمَةُ سَیِّدَةُ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ وَ الطَّاهِرَاتُ مِنْ أَزْوَاجِی أُمَّهَاتُ الْمُؤْمِنِینَ وَ أُمَّتِی خَیْرُ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ وَ أَنَا أَکْثَرُ النَّبِیِّینَ تَبَعاً یَوْمَ الْقِیَامَة ...[2]

 

تدبر

تدبرهای 1 و 3 و 4 از جلسه قبل کاملا برای ای آیه هم قابل ذکر است؛ و به همانجا مراجعه شود.

1) «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ؛ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرینَ»

به تبع اینکه «اولین» در آیه قبل را چه بدانیم «آخرین» (بعدی‌ها) معنایش متفاوت می‌شود و بر اساس هر یک از معانی‌ای که برای اولین و آخرین در نظر بگیریم (که در تدبر 1 جلسه قبل اشاره شد) آنچه واضح است این است که در هر صورت، جمعیت اصحاب یمین در اولین و آخرین تقریبا همانند خواهد بود؛ یعنی همان گونه که جماعت عظیمی از اصحاب یمین از پیشینیان است، ‌جماعت عظیمی از اصحاب یمین هم از متاخرین می‌باشد؛ برخلاف سابقون که جمعیتشان در آخرین کم بود.

پیش از پرداختن به این سوال که چرا وضعیت متاخران از اصحاب یمین با وضعیت متاخران از «سابقون» متفاوت است، باید یادآوری کرد که - چنانکه در تدبر 1 جلسه قبل اشاره شد- برای اولین و آخرین در بحث سابقون 6 معنا اشاره شد که 4 معنای آن در این آیه هم قابل انطباق است: (1) ناظر به کل بشریت: اولین= امتهای قبلی؛ آخرین= امت پیامبر اسلام؛ (2) ناظر به امت اسلام:‌ اولین= اصحاب، یا شیعیان زمان ظهور، یا ...؛ آخرین= کسانی که پیامبر را درک نکردند، یا شیعیان زمان غیبت؛ یا ... (3) ناظر به نسبت بین مومنان و ذریه آنان. (4) ناظر به هر امتی: اولین= مومنانی که پیامبر خودشان را درک کردند، آخرین= مومنانی که پیامبر خودشان را درک نکردند.

بر اساس دو معنای نخست، مساله فوق (اینکه سابقون در متاخران کم باشند اما اصحاب یمین در متاخران زیاد باشند) کاملا معنی‌دار و قابل تامل است؛ اما در خصوص دو معنای اخیر حل مساله تفاوتی می‌کند:

نکته تخصصی تفسیری

یکی از قواعد مهمی که در استفاده از یک لفظ در بیش از یک معنا باید لحاظ شود این است که اگر یک معنا به یک عبارت نسبت داده می‌شود باید بقیه عبارات هم ناظر به همان معنا تفسیر شود؛ وگرنه لازمه‌الش هرج و مرج در معنا و لغویت کلام می‌شود. مثلا اگر در آیه 34 همین سوره «وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ» اشاره شد که «فُرُشٍ» هم می‌تواند به معنای بساط باشد و هم به معنای همخوابگان؛ و «مَرْفُوعَةٍ» هم برای رفعت دادن مادی (چیزی را در جایی رفیع قرار دادن)‌به کار می‌رود و هم در رفعت معنوی (مقام و مرتبه کسی را بالا بردن)؛ و اگر چه معنای دوم «فُرُشٍ» «مَرْفُوعَةٍ» قابل جمع است (‌زنان بلند بالا، زنان بلندمرتبه) اما واضح است که معنای اول «فُرُشٍ» فقط با معنای اول «مَرْفُوعَةٍ» سازگار است و با معنای دومش سازگاری ندارد؛ و نمی‌توان به بهانه استفاده از یک لفظ در بیش از یک معنا دو معنای ناسازگار از دو واژه را کنار هم قرار داد. این رعایت اقتضائات غالبا وقتی کلمات بلافاصله پس از همدیگر بیایند (مانند همین مثال) خیلی واضح است؛ اما وقتی فاصله می‌افتد کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد؛ در حالی که اگر در سوره‌ای آیه‌ای ظرفیت چند معنا داشت و ما در موقعیتی یک معنا را برگزیدیم؛ مادام که بحث را در همان موقعیت ادامه می دهیم لازم است آیات بعدی را هم با لحاظ همان معنا در نظر بگیریم.

بر این اساس، اگر در آیات 13 و 14 اولین و آخرین را ناظر به کل امتها و به معنای امتهای پیشین و امت اسلام بگیریم، در اینجا (آیات39 و 40) نیز همین معنا باید مد نظر باشد؛ و همین طور در خصوص معنای دوم. (و از این روست که عرض شد سوال مذکور معنی‌دار و قابل تامل است و در تدبرهای بعد بحث خواهد شد)

اما اگر اصحاب یمین را در فضای این دو قول اخیر (قول سوم و چهارم) بخواهیم بفهمیم، آنگاه به ترتیب دو قول سوم و ششمی که در آیات 13 و 14 بیان شد (ناظر به زمان پیامبر ص و ناظر به دو گروه مذکور در این آیه 100 سوره توبة باشد؛ و ناظر به خود پیامبران باشد) با بحث اینجا تناسب خواهد داشت؛ و در این موارد دیگر مقایسه بین دسته‌بندی سابقون و اصحاب یمین (که چرا در یکی تعداد اولین و آخرین متفاوت است ودر دیگری متفاوت نیست) حال و روز متفاوتی پیدا خواهد کرد:

الف. اگر بحث اولین و آخرین در سابقون (ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ؛ وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ) ناظر به آیه «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» (توبة/100) باشد، آنگاه دسته‌بندی اولین و آخرین اصحاب یمین ربطی به دسته‌بندی مذکور ندارد؛ و در میان این اقوال بهترین حالت آن است که این فراز اخیر (ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ؛ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرینَ) را ناظر به قول سوم (نسبت بین مومنان و ذریه‌شان) ‌بدانیم که این هم ربطی به سابقون نداشته باشد. در این حالت، وقتی در آیات سابقون اشاره می‌شود «جماعتی از پیشینیان‌اند و اندکی از بعدی‌ها» درباره آنان است که تحت شرایط خاصی به پیامبر اسلام گرویدند؛ که آنان که در دوران سختی به آن مقام مقربین رسیدند خیلی بیشتر از بعدی‌ها بودند که در دوران راحتی اسلام وارد اسلام شدند؛ و وقتی اینجا بیان می‌شود که اصحاب یمین «جماعتی از پیشینیان‌اند و جماعتی از بعدی‌ها» اشاره است به اینکه همان گونه که بسیاری مومنان بهشتی می‌شوند بسیاری از ذریه‌شان هم که همان مرام را پیروی می‌کنند بهشتی می‌شوند. بدین جهت بود که گفته شد  که سوال از اینکه چرا آنجا متاخرین قلیل بودند و اینجا متاخرین برابرند، ضرورتی نمی‌یابد زیرا اساس ناظر به دو دسته‌بندی متفاوت در میان انسانهاست.

ب. قول ششم در «سابقون» (اینکه آیات 13 و 14 ناظر باشد به خود پیامبران، که در روزگاران نخستین زیاد بودند و و هرچه به آخرالزمان نزدیک شدیم تعدادشان کمتر شد) تناسب دارد با اینکه در اینجا (آیات 39-40) قول چهارم (اولین، مومنانی اند که پیامبر خودشان را درک کردند، و آخرین، مومنانی‌اند که پیامبر خودشان را درک نکردند) را انتخاب کنیم. در اینجا نیز وجه تفاوت واضح است. در خصوص پیامبران (سابقون) خداوند به مصلحتی در گذشته بیشتر پیامبر می‌فرستاد؛ اما در آخرالزمان خیلی کمتر فرستاد؛ اما وقتی سراغ جامعه مومنان (اصحاب یمین) می‌رویم همان گونه که بسیاری از مومنان زمان هر پیامبری به وی گرویدند بسیاری از مومنان هم بعد از وی به وی گرویدند. یعنی باز موضوع کاملا متفاوت است.

اما بر اساس دو معنای نخست اینکه سابقون در متاخران کم باشند اما اصحاب یمین در متاخران زیاد باشند قابل تامل خواهد بود که در تدبرهای بعدی بدانها اشاره می‌شود

 

2) «وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرینَ»

بر اساس اینکه «اولین» ‌را امتهای پیشین و آخرین را امت اسلام بدانیم، چرا سابقون از این امت نسبت به امم قبل قلیل‌اند ولی در اصحاب یمین چنین وضعیتی نیست؟

الف. چه‌بسا بدین جهت است که اساسا انسانهایی که به مقام قرب در هر امتی برسند بسیار قلیل‌اند؛ ‌لیکن چون هزاران پیامبر در امتهای قبل آمدند و هر پیامبری احتمالا دست کم چند مومن در رده سابقون داشته، حتی اگر تعداد سابقون امت پیامبر از هر یک از امتهای مذکور بسیار بیشتر باشد باز طبیعی است که مجموع سابقون در امت‌های قبل بیش از سابقون این امت باشد. اما اصحاب یمین شامل عموم دینداران است که چون اسلام دین خاتم بود و مخاطبش همه جهانیان بودند (تَبارَکَ الَّذی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى‏ عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمینَ نَذیرا؛ فرقان/1) و قرنهای متمادی ادامه یافت و بر همه ادیان چیره خواهد شد (هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّه‏؛ توبه/33 و فتح/28 و صف/9) طبیعتا تعداد پیروان آن به تعداد پیروان همه ادیان قبلی تنه می‌زند. (به نظر می‌رسد احادیثی مانند حدیث1 و2 تاحدودی موید این معنا باشند)

ب. ...

 

3) «وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرینَ»

بر اساس اینکه «اولین» ‌را مومنان صدر اسلام و آخرین را بعدی‌ها بدانیم، چرا سابقون در بعدی‌ها نسبت به سابقون صدر اسلام قلیل‌اند ولی در اصحاب یمین چنین وضعیتی نیست؟

برای پاسخ این سوال ابتدا باید محدوده «صدر اسلام» از محدوده «بعدی‌ها» مشخص شود؛ که نه‌تنها متناسب با آن می‌توان وجوهی را این تفاوت برشمرد، بلکه خود همین تفاوت هم می‌تواند قرینه‌ای بر ناصواب بودنی برخی از تحلیل‌ها درباره این محدوده باشد:

الف. اولین، مومنان صدر اسلام زمان پیامبر باشد و بعدی‌ها، پس از آن.

چنانکه در جلسه 980 (تدبر 1.ب) اشاره شد این قول ظاهرا مبتنی بر این رویکرد خلیفه دوم دارد که ارزش‌گذاری ایمان انسان‌ها را بر اساس زمان و سابقه اسلام آوردن آنها قرار داد؛ و امروزه هم این رویکرد در سلفی‌گری نمود دارد که برترین انسانها را صحابه می‌دانند تا جایی که به عدالت همه صحابه و معتبر دانستن همه نظرات آنان (هرچند با هم مخالف باشد!) فتوا می‌دهند، و اشاره شد که بویژه با نوع تحلیل که اهل سنت و سلفیون از صحابه دارند (هرکس یکبار پیامبر ص را در حیاتش زیارت کرده باشد و تصریحی به اینکه او منافق است نشده باشد) این موضع صریحا خلاف بسیاری از آیات قرآن (مثلا آیه 101سوره توبه) است؛ و آشکارا این کار را کردند که اهل بیت و ذریه رسول الله را تحت‌الشعاع قرار دهند. شاهد دیگری که بر ناموجه بودن این قول می توان یافت این است که در خود سلفیون مساله را تسری می‌دهند و می‌گویند اول صحابه سپس تابعان و سپس هرکه به لحاظ زمانی به آنها نزدیکتر باشد. در حالی که آیات بوضوح فقط دو دسته کرده است «اولی‌ها» و «بعدی‌ها». شاهد سوم کثرت انسانهای بسیار والایی است که در طول تاریخ اسلام پدید آمده‌اند که بوضوح از صحابه بالاترند. در میان شیعه و بویژه با توجه به روایت 12 خلیفه‌ای که متواتر در شیعه و سنی است که آن 12 تن را از همگان برتر معرفی می‌کند جای تردیدی نیست که تعداد برترین مقربانی که بعد از پیامبر آمدند بیش از تعداد کسانی است که در زمان پیامبر در زمره مقربان بودند؛ اما در اهل سنت هم اگر کسانی که خود آنان جزء بهترین انسانها می‌شمرند (چه اینکه برترین فقهایی که رپیس مکاتب فقهی آنهایند همگی از بعدی‌هایند؛ یا برترین عرفاء را همگی در نسلهای بعد می‌بینند یا ...) در نظر بگیریم قطعا تعداد آنها از صحابه‌ای که حال و روز معنوی و مقام قرب بسیاری از آنان (مانند بسیاری از بزرگان قریش که تا توانستند علیه اسلام جنگیدند) برای خود اهل سنت هم کاملا واضح است. از این رو، به نظر می‌رسد این معنا برای تفکیک اولی‌ها و بعدی‌ها قابل دفاع نباشد.

ب. اولین، مومنان زمان حضور معصومین باشد و بعدی‌ها، مومنان پس از آن.

توجیه این وجه آن است که بودن در حضور معصوم و استفاده مستقیم از او می‌تواند رشد بسیار عظیمی برای انسان داشته باشد که کسانی که از این محضر محرومند و بتوانند به چنان رشدی برسند نسبت به کسانی که درک این محضر را می کنند اندک خواهد بود.

این وجه یک اشکال مهم دارد و آن اینکه ما می‌دانیم بعد از این غیبت امام زمان ع ظهور خواهد کرد و همگان از محضر او برخوردار خواهند شد؛ و از این رو همان امکان استفاده مستقیم، این بار برای همه بشریت مهیا خواهد شد.

مگر اینکه زمان بعد از ظهور را در مقایسه با زمان پیش از آن ناچیر بدانیم؛ ویا اینکه گفته شود اگر آن زمان امتداد دارد عمده اش ناظر به رجعت انسانها خواهد بود (یعنی همان مقربانی که عمده‌شان در زمان حضور بودند و قلیلی از آنها در زمان غیبت) نه ولادت افراد کاملا جدیدی که این معادله را به هم بزند.

ج. اولین، مومنان تا پیش از قیام حکومت جهانی حضرت مهدی ع باشند، و بعدی‌ها، مومنان پس از استقرار این حکومت.

این قول می‌تواند ناظر به روایاتی باشد که ظهورشان در این است که زمان پس از ظهور بسیار بیش از قبل از آن می‌باشد؛ و وجه ترجیح هم این است که تا پیش از ظهور و استقرار آن حکومت جهانی است که انسانها با امتحانات بسیار سختی مواجه بوده‌اند و این امتحانات بسیار سخت است که مقام انسانها را بسیار بالا می‌برد؛ اما پس از استقرار آن، دست شیطان بسته می‌شود و اگرچه رشد انسانها بسیار بیشتر می‌شود اما این رشد ارزشی [و در نتیجه ثمره‌ای] به اندازه رشدی که در زمان غلبه تیرگی‌ها داشته ندارد. موید این مطلب روایاتی است که وقتی اهل بیت ع در مقام دلداری شیعیان می‌فرمودند ارزش عمل در دوره غیبت بسیار بیش از ارزش آن در دوره ظهور و استقرار دولت حق است.

اما آنچه این قول را تضعیف می‌کند این است که عمل یک سطح از سطوح حقیقت انسانی است که بیشتر برای مخلِصین موضوعیت دارد تا مخلَصین؛ یعنی مومنان تا پیش از رسیدن به مقام مخلَصین، عملشان خیلی موضوعیت دارد؛ اما آنچه مخلَصین را مقرب کرده، خالص‌شدگیِ آنان توسط خداوند است نه خود عمل آنان که خودشان باید آن را خالص کنند (توضیح بیشتر در جلسه 991، تدبر1). علاوه بر این، این احادیث در مقام مقایسه عمل افراد دوره غیبت و ظهور است؛ و این لزوما دلالتی بر برتری خود انسانها در این دو دوره ندارد. گذشته از اینها، در بسیاری از احادیث بر رشد عظیم انسانها در دوره ظهور تاکید شده است و اساسا مهمترین فلسفه ظهور همین رشد عظیمی است که برای بشریت حاصل می‌شود؛ و اگر قرار باشد قبل از آن افراد بیشتر بتوانند به بالاترین مراتب قرب برسند، فلسفه ظهور مخدوش می‌شود.

د. ...

تبصره

لازم به ذکر است که آن قول که سابقون را ناظر به آیه 100 سوره طور می‌دانست، نیز اولین و آخرین را درون این امت قرار می‌داد؛ ‌لیکن چون هر دو را مربوط به زمان پیامبر ص قرار می‌داد از این بحث خارج است؛ و چنانکه در تدبر 1 اشاره شد دیگر نسبتی با بحث اصحاب یمین پیدا نمی‌کند؛ که این سوال در خصوص آن جای طرح شدن داشته باشد؛ و البته وجه بیشتر بودن سابقون در اولین گروندگان به پیامبر نسبت به بعدی‌هایش هم واضح بود؛ ‌زیرا آنان در شرایط سختی ایمان آوردند احتمال اینکه ایمانشان عمیق‌تر باشد بیشتر از بعدی‌هاست که در شرایط راحتی که منفعت هم اسلام آوردن را ایجاب می‌کرد اسلام آوردند.

 

 

 


[1] . این حدیث هم که در دو منبع زیر آمده به نحوی در همین راستاست:

حَدَّثَنَا أَبُو أَحْمَدَ مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ الْبُنْدَارُ الشَّافِعِیُّ بِفَرْغَانَةَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ الْحَمَّادِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا صَالِحُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْبَغْدَادِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَیْدُ اللَّهِ بْنُ عَمْرٍو الْقَوَارِیرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُؤَمِّلُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ قَالَ حَدَّثَنَا سُفْیَانُ الثَّوْرِیُّ عَنْ عَلْقَمَةَ بْنِ مَرْثَدٍ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ بُرَیْدَةَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَهْلُ الْجَنَّةِ عِشْرُونَ وَ مِائَةُ صِنْفٍ [مائة و عشرون صفا] هَذِهِ الْأُمَّةُ مِنْهَا ثَمَانُونَ صِنْفاً [صفا]. (الخصال، ج‏2، ص601)

عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: ... فَقَالَ النَّبِیُّ ص‏: وَ إِنَّ فِی الْجَنَّةِ عِشْرِینَ وَ مِائَةَ صَفٍّ أُمَّتِی مِنْهَا ثَمَانُونَ صَفّا (الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص50)

[2] . وَ لِی حَوْضٌ عَرْضُهُ مَا بَیْنَ بُصْرَى وَ صَنْعَاءَ فِیهِ مِنَ الْأَبَارِیقِ عَدَدُ نُجُومِ السَّمَاءِ وَ خَلِیفَتِی عَلَى الْحَوْضِ یَوْمَئِذٍ خَلِیفَتِی فِی الدُّنْیَا فَقِیلَ وَ مَنْ ذَاکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ إِمَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ مَوْلَاهُمْ بَعْدِی عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ یَسْقِی مِنْهُ أَوْلِیَاءَهُ وَ یَذُودُ عَنْهُ أَعْدَاءَهُ کَمَا یَذُودُ أَحَدُکُمُ الْغَرِیبَةَ مِنَ الْإِبِلِ عَنِ الْمَاءِ ثُمَّ قَالَ ص مَنْ أَحَبَّ عَلِیّاً وَ أَطَاعَهُ فِی دَارِ الدُّنْیَا وَرَدَ عَلَى حَوْضِی غَداً وَ کَانَ مَعِی فِی دَرَجَتِی فِی الْجَنَّةِ وَ مَنْ أَبْغَضَ عَلِیّاً فِی دَارِ الدُّنْیَا وَ عَصَاهُ لَمْ أَرَهُ وَ لَمْ یَرَنِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ اخْتَلَجَ دُونِی وَ أُخِذَ بِهِ ذَاتَ الشِّمَالِ إِلَى النَّارِ.

 


1006) سوره واقعه (56) آیه 39 ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلینَ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1006) سوره واقعه (56) آیه 39

ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلینَ

2 ذی‌القعده 1441

ترجمه

پاره‌ای [از آنان] از اولین‌ها [هستند]؛

نکات ادبی

این آیه عینا شبیه آیه 13 همین سوره است (جلسه 980 http://yekaye.ir/al-waqiah-56-13/)

شأن نزول[1] 

حدیث

1) ابوسعید مدائنی گوید: از امام صادق (علیه السلام) درباره‌ی آیه: ثُلةٌ مِّنَ الاوّلین و ثُلةٌ مِّنَ الآخِرِینَ پرسیدم. حضرت (علیه السلام) فرمود: ثُلةٌ مِّنَ الاوّلین، حزقیل مؤمن آل فرعون است. و و ثُلةٌ مِّنَ الآخِرِینَ علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه السلام) است.

تفسیر القمی، ج‏2، ص348؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص621[2]

أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَسْبَاطٍ عَنْ سَالِمٍ بَیَّاعِ الزُّطِّیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا سَعِیدٍ الْمَدَائِنِیَّ یَسْأَلُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ قَالَ ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ حِزْقِیلُ مُؤْمِنُ آلِ فِرْعَوْنَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع.

البته در جلسه 980 حدیث2 این مضمون ناظر به مقربان و آیه «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ قَلِیلٌ مِنَ الْآخِرِینَ» مطرح شد. هرچند در                         بحار الأنوار، ج‏35، ص333 حدیث را به همین صورت، علاوه بر کتاب «تاویل الایات الظاهر»، از کتاب «کنز جامع الفوائد» نیز نقل کرده است.

 

2) از ابن عباس روایت شده است که پیامبر ص فرمودند: همه این دو پاره [= ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ: پاره‌ای از اولین و پاره‌ای از بعدی‌ها] از امت من است.

مجمع البیان، ج‏9، ص331

روی ذلک مرفوعا عن سعید بن جبیر عن ابن عباس عن النبی ص أنه قال جمیع الثلتین من أمتی‏.

شبیه این حدیث از طریق برخی دیگر از صحابه هم روایت شده است؛‌ر.ک: مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص6[3]

تدبر

1) «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ»

با اینکه در مشابه این آیه که در خصوص مقربان و سابقون ذکر شد شش قول درباره اینکه این دسته‌بندی ناظر به چه کسانی است شش قول وجود داشت (که برخی از اقوال با توجه به دیگر کاربردهای دو کلمه سابقون و مقربون در قرآن بود)، اما اینجا درباره اینکه مقصود از این «ثله» و جماعتی که از اصحاب یمین در اولین و آخرین هستند چه کسانی‌اند فقط دو قول وجود دارد (که با توجه به امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا بعدی نیست هر دو مد نظر باشد):

الف. مومنانی که در زمان پیامبران قبلی می‌زیستند و بدانها ایمان آوردند (که در این صورت مقصود از «ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرینَ» مومنانی است که به پیامبر اسلام ص ایمان آورند.) (حسن و مقاتل و عطاء و ...، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص331[4]) که این قول با حدیث 1 هماهنگ است.

ب. طبقه اول از مومنانی که همراه پیامبر اسلام ص بودند (که در این صورت مقصود از «ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرینَ» مومنانی است که بعد از پیامبر اسلام ص به ایشان ایمان آورند.) (تفسیر القمی، ج‏2، ص349[5]؛ و نیز مجاهد، ضحاک، زجاج، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص331[6]) که این قول با روایتی که هر دو «ثلة» را از این امت می‌داند (حدیث2) منطبق می‌شود.

 

2) «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ»

هیچ گاه جهان از افراد خوب خالى نبوده است. (تفسیر نور، ج‏9، ص427)

 

3) «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ»

در آیاتی که ناظر به السابقون بود این تعبیر «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ...» را ابتدا آورد و سپس سراغ حال و روز آنان در بهشت رفت؛ اما در این آیات که ناظر به اصحاب یمین است ابتدا حال و روز آنان در بهشت را توضیح داد سپس به این دسته‌بندی اشاره کرد. چرا؟

الف. چه‌بسا می‌خواهد نشان دهد که سابقون ابتداءاً هیچ التفاتی به حوریان و خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها و سایر نعمتهای بهشتی ندارند؛‌ اما اصحاب یمین بدین‌ها التفات دارند و برخورداری از اینها هم برایشان مهم است؛ پس سابقون [و ویژگی های خود آنان، از جمله اینکه مقربان‌اند و هم در گذشتگان بودند و در هم در بعدی‌ها] را ابتدا یاد می‌کند و سپس می‌فرماید این نعمتها برای شماست؛ اما در مورد اصحاب یمین ابتدا بهشت و اهل بهشت [آن زنانی که آن گونه آفریده و انشاء‌شده بودند] را ذکر می‌کند و سپس گویی به این اهل بهشت می‌گوید که اینها بر شما وارد می‌شوند (مفاتیح الغیب، ج‏29، ص408[7])

ب. سابقون همان مقربان‌اند، پس عبادتشان عبادت احرار است و آنچه آنان را به عبودیت کشانده نه شوق به بهشت بوده و نه ترس از جهنم؛ پس بهترین سخن برای آنان همین است که بدانند «مقربون» هستند و در قرب خدا جای دارند و اینکه برای آنان از توصیف بهشت شروع کنند توجیهی ندارد؛ اما اصحاب یمین عبادتشان عبادت تجار و عبید (یعنی از ترس جهنم و شوق بهشت) است؛ از این رو برشمردن نعمتهای بهشتی برای آنان مشوقی است که آنان را به این سمت بکشاند؛ پس ابتدا از نعمتهای بهشتی‌شان سخن گفت و در نهایت سراغ خودش آنها و دسته‌بندی‌شان رفت.

ج.  سابقون و مقربان چنان در توحید غوطه ورند که مظهر اسماء و صفات الهی گردیده‌اند و بهشت و نعمتهای بهشتی فرع بر وجود آنها شده است؛ چنانکه در جای دیگر اشاره کرد که اصلا آنان اند که چشمه‌های بهشتی را می‌جوشانند (عَیْناً یَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ یُفَجِّرُونَها تَفْجیرا؛ انسان/6) و به یک معنای عمیق، بهشت، فرع بر وجود آنهاست (لَوْلَاکَ مَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاکِ؛ الأنوار فی مولد النبی ص، ص6؛ مناقب آل أبی طالب ع (لابن شهرآشوب)، ج‏1، ص217)؛ پس ابتدا از مقرب بودن و دسته‌بندی خود آنان سخن گفت سپس از بهشت؛ اما در مورد اصحاب یمین ابتدا از بهشت سخن گفت سپس از آنان و دسته‌بندی‌شان؛ و با این تقابل چه‌بسا می خواهد بفهماند که قوام بهشت به سابقون است و سابقون در آن مقام بوده‌اند و اصحاب یمین بر آنها وارد می‌شوند.

د. ...

 

4) «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ»

چرا «ثلة» را نکره آورد؟

الف. برای اینکه نشان دهد همه اولین و آخرین را شامل نمی‌شود و فقط جماعتی از آنان را شامل می‌شود شبیه اینکه تعبیر شود مردی از جمله مردان. (مجمع البیان، ج‏9، ص331[8])

ب. ...

 

 

 


[1] . قال فی الکشاف، فی تفسیر الآیة: فإن قلت: فقد روی أنها لما نزلت شق ذلک على المسلمین فما زال رسول الله ص یراجع ربه حتى نزلت «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ». قلت: هذا لا یصح لأمرین: أحدهما: أن هذه الآیة واردة فی السابقین ورودا ظاهرا و کذلک الثانیة فی أصحاب الیمین، أ لا ترى کیف عطف أصحاب الیمین و وعدهم على السابقین و وعدهم؟ الثانی: أن النسخ فی الأخبار غیر جائز. انتهى. و أجیب عنه بأنه یمکن أن یحمل الحدیث على أن الصحابة لما سمعوا الآیة الأولى حسبوا أن الأمر فی هذه الأمة یذهب على هذا النهج فیکون أصحاب الیمین ثلة من الأولین و قلیلا منهم فیکون الفائزون بالجنة فی هذه الأمة أقل منهم فی الأمم السالفة فنزلت «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ» فزال حزنهم، و معنى نسخ الآیة السابقة إزالة حسبانهم المذکور. و أنت خبیر بأنه حمل على ما لا دلیل علیه من جهة اللفظ و اللفظ یأباه و خاصة حمل نسخ الآیة على إزالة الحسبان، و حال الروایة الأولى و خاصة من جهة ذیلها کحال هذه الروایة.

[2] . سندش این چنین است: قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَبَّاسٍ رَحِمَهُ اللَّهُ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِی التَّمِیمِی عَنْ سُلَیمَانَ بْنِ دَاوُدَ الصَّیرَفِی عَنْ أَسْبَاطٍ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ الْمَدَائِنِی قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع...

[3] . فِرْدَوْسِ الدَّیْلَمِیِّ قَالَ أَبُو بَکْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ هُمَا مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ.

[4] . «ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ» أی جماعة من الأمم الماضیة التی کانت قبل هذه الأمة و جماعة من مؤمنی هذه الأمة قال الحسن سابقوا الأمم الماضیة أکثر من سابقی هذه الأمة و تابعو الأمم الماضیة مثل تابعی هذه الأمة إن أصحاب الیمین منهم مثل أصحاب الیمین منا ... و هذا الذی ذکرناه قول مقاتل و عطاء و جماعة من المفسرین... و مما یؤید القول الأول و یعضده من طریق الروایة ما رواه نقلة الأخبار بالإسناد عن ابن مسعود (حدیث2)

[5] . لِأَصْحابِ الْیَمِینِ أصحاب أمیر المؤمنین ع‏ ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ قال من الطبقة الأولى التی کانت مع النبی ص و ثُلَّةٌ مِنَ الْآخِرِینَ قال بعد النبی ص من هذه الأمة.

[6] . ذهب جماعة منهم أن الثلتین جمیعا من هذه الأمة و هو قول مجاهد و الضحاک و اختیار الزجاج و روی ذلک مرفوعا عن سعید بن جبیر عن ابن عباس عن النبی ص أنه قال جمیع الثلتین من أمتی‏.

[7] . فخر رازی با اینکه این تبیین را خیلی خوب شروع کرد اما روحیه اشعری‌گری‌اش که بنوعی اصالت ماده در فهم مراتب ماوراء را در خود دارد موجب می‌شود در ادامه توضیحاتی دهد که واقعا سطح بحث را بسیار تنزل می‌دهد و این تقرب مقربان و اولویت آنان را کاملا مکانی تفسیر می‌کند. متن کامل عبارات او بدین قرار است:

هنا لطیفة: و هی أنه تعالى قال فی السابقین: ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ [الواقعة: 13] قبل ذکر السرر و الفاکهة و الحور و ذکر فی أصحاب الیمین: ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِینَ بعد ذکر هذه النعم، نقول: السابقون لا یلتفتون إلى الحور العین و المأکول و المشروب و نعم الجنة تتشرف بهم، و أصحاب الیمین یلتفتون إلیها فقدم ذکرها علیهم ثم قال: هذا لکم و أما السابقون فذکرهم أولا ثم ذکر مکانهم، فکأنه قال لأهل الجنة هؤلاء واردون علیکم. و الذی یتمم هذه اللطیفة أنه تعالى لم یقدم ثلة السابقین إلا لکونهم مقربین حسا فقال: الْمُقَرَّبُونَ فِی جَنَّاتِ [الواقعة: 11، 12] ثم قال: ثُلَّةٌ ثم ذکر النعم لکونها فوق الدنیا إلا المودة فی القربى من اللّه فإنها فوق کل شی‏ء، و إلى هذا أشار بقوله تعالى: قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى‏ [الشورى: 23] أی فی المؤمنین و وعد المرسلین بالزلفى فی قوله: وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى‏* [ص: 25] و أما قوله: فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ [الواقعة: 12] فقد ذکرنا أنه لتمییز مقربی المؤمنین من مقربی الملائکة، فإنهم مقربون فی الجنة و هم مقربون فی أماکنهم لقضاء الأشغال التی للناس و غیرهم بقدرة اللّه و قد بان من هذا أن المراد من أصحاب الیمین هم الناجون الذین أذنبوا و أسرفوا و عفا اللّه عنهم بسبب أدنى حسنة لا الذین غلبت‏ حسناتهم و کثرت.

[8] . إنما نکر سبحانه الثلة لیدل على أنه لیس لجمیع الأولین و الآخرین و إنما هو لجماعة منهم کما یقال رجل من جملة الرجال.

 


1005) سوره واقعه (56) آیه 38 لِأَصْحابِ الْیمینِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1005) سوره واقعه (56) آیه 38

لِأَصْحابِ الْیمینِ

1 ذی‌القعده 1441

ترجمه

برای یاران دست راست.

نکات ادبی

درباره دو کلمه «أَصْحاب» و «الْیمینِ» در آیه 27 همین سوره (جلسه 994) توضیحات لازم گذشت.

لِأَصْحابِ

این عبارت به لحاظ نحوی ظرفیت تحلیل‌های متعددی را دارد؛ یعنی می‌تواند متعلق باشد به «أنشأنا» یا متعلق باشد به «جعلنا» یا صفت باشد برای «أتراباً» یا خبر باشد برای کلمه محذوفی ماند «هن». (التبیان فى اعراب القرآن، ص364[1]؛ تفسیر کنز الدقائق، ج‏13، ص32[2]) اینکه بر اساس هریک معنای آیه چه خواهد شد در تدبرها خواهد آمد.

حدیث

1) روایتی از ابوبصیر نصل شده که وی تفسیر آیات متعددی را از امام صادق ع می‌پرسد. از جمله اینکه می‌گوید:

گفتم: «برای هرکه از شما که خواست تقدم جوید یا جا بماند» (مدثر/37)؟

فرمود: یعنی هرکس که به سوی ولایت ما تقدم جوید از عذاب سقر (جهنم) جا بماند؛ و هرکس از ما جا بماند، به سوی عذاب سقر تقدم جوید؛ «جز اصحاب یمین» که به خدا سوگند آنان شیعیان ما هستند.

الکافی، ج‏1، ص434

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِالرَّحْمَنِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی‌حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ ع‏

قُلْتُ «لِمَنْ شاءَ مِنْکُمْ أَنْ یَتَقَدَّمَ أَوْ یَتَأَخَّرَ»؟

قَالَ: مَنْ تَقَدَّمَ إِلَى وَلَایَتِنَا أُخِّرَ عَنْ سَقَرَ وَ مَنْ تَأَخَّرَ عَنَّا تَقَدَّمَ إِلَى سَقَرَ «إِلَّا أَصْحابَ الْیَمِینِ» قَالَ: هُمْ وَ اللَّهِ شِیعَتُنَا.

تدبر

1) «لِأَصْحابِ الْیمینِ»

در نکات ادبی اشاره شد که برای این آیه به لحاظ نحوی حالات متعددی فرض دارد؛ که متناسب با هریک آیه می‌تواند بر معنای خاصی دلالت داشته باشد:

الف. اگر متعلق باشد به «أنشأنا»، ویا خبر باشد برای کلمه محذوفی مانند «هن»؛ یعنی آنان زنان را برای اصحاب یمین ایجاد کردیم.

ب. اگر متعلق باشد به «جعلنا»؛ یعنی این صفات باکره بودن و شوهردوست و هم سن و سال بودن در آن زنان را به خاطر اصحاب یمین چنین قرار دادیم.

ج. اگر صفت باشد برای «أتراباً»؛ آنگاه از هم سن و سال بودن آن زنان بهشتی با اصحاب یمین خبر می‌دهد.

د. ...

 

2) «لِأَصْحابِ الْیمینِ»

با اینکه در آیه 27 معلوم شده بود که محور بحث اصحاب یمین‌اند و در آیات بعد هم توصیفی از نعمتهایی که خداوند برای اصحاب یمین برشمرد آمده بود، چرا در اینجا مجددا بر اینکه اینها برای اصحاب یمین است تاکید شد؟

الف. از آیه 28 که نعمتهای اصحاب یمین شروع شد با تعبیر «فی» بود؛ یعنی ناظر بود به وضعیتی که اصحاب یمین در آن وضعیت بودند. اما از آیه 35 که سراغ این زنان رفت، دیگر اشاره به یک وضعیتی که اصحاب یمین در آن بسر می‌برند نیست؛‌بلکه اشاره به نعمت خاصی است که خداوند برای اصحاب یمین آماده کرده؛ و از این رو از تعبیر «ل‍» (برای) استفاده کرد.

ب. برخلاف نظر برخی از مفسران که عبارت «جزاءاً و ثوابا لهم» را در تقدیر گرفته‌اند (مجمع البیان، ج‏9، ص331)، به نظر می‌رسد اگر مقایسه شود با آنجا که سخن از حورالعین برای مقربان بود و صریحا از تعبیر «جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ» (واقعه/24) استفاده کرد، شاید اینجا می‌خواهد نشان دهد که اگر حورالعین پاداش عملهای خود مقربان است؛ اما این زنان و بلکه عموم این نعمتها برای اصحاب یمین از باب لطف و عنایت خدا و فضل خدا برای آنان است نه اینکه واقعا عمل آنان چنین ثمره‌ای داشته باشد؛ از این رو اگر چه سبک شروع بیان این نعمتها برای اصحاب یمین شبیه بیانی بود که برای مقربان گذشت (که در هر دو با این تعبیر شروع کرد که در چه وضعیتی بسر می‌برند) اما در پایانش به جای تعبیر «جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ» که برای مقربان آورد تعبیر «لِأَصْحابِ الْیمینِ» را برای اصحاب یمین آورد که نشان دهد اینها از باب پاداش خودشان نیست.

ج. ...

 

 

 


[1] . لِأَصْحابِ الْیَمِینِ: اللام متعلقة بأنشأناهنّ أو بجعلناهن؛ أو هو نعت لأتراب.

[2] . متعلّق «بأنشأنا»، أو «جعلنا». أو صفة «لأبکارا». أو خبر لمحذوف، مثل: هنّ. چنانکه ملاحظه می‌شود مرحوم مشهدی یک حالت را این دانسته که صفت باشد برای «أبکارا»؛‌یعنی آنها را باکره‌هایی برای اصحاب یمین قرار دادیم؛ اما معنای واضحی ندارد؛ و با توجه به اینکه اغلب نوشته‌اند صفة‌‌ «لأترابا» احتمالا در اینجا اشتباهی توسط ناسخ رخ داده و ایشان هم همین مورد نظرش بوده است.

 


1004) سوره واقعه (56) آیه 37 عُرُباً أَتْراباً

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

1004) سوره واقعه (56) آیه 37

عُرُباً أَتْراباً

27-30 شوال 1441

ترجمه

دلدادگانی هم‌سن‌ و ‌سال

اختلاف قرائت

عُرُباً / عُرْباً

در اغلب روایات مشهور از اغلب قرائات به صورت «عُرُباً» قرائت شده است؛

اما در قرائت حمزه (از قراء کوفه) و برخی روایت‌های کمتر مشهور از برخی دیگر از قراء سبعه مانند عاصم (کوفه؛ روایت أبان از وی، و نیز روایات حماد و یحیی از روایت شعبه از وی) و نافع (مدینه؛ روایت خارجة و کردم و أبوخلید از وی) و ابوعمرو (بصره؛ روایت شجاع و عباس و أصمعی از وی) و نیز در قرائت خلف (از قراء عشره) و اعمش (از قراء اربعة عشر) و برخی قرائات غیرمشهور مانند قرائت اسماعیل به صورت «عُرْباً» قرائت شده است

در توضیح این تفاوت گفته‌اند برای جمع «عروب» هر دو صیغه مذکور به کار می‌رود و اصلش «عُرُب» است که گاه به صورت مخفف «عُرْب» بیان می‌شود ؛ و عده‌ای هم گفته‌اند این دومی تلفظ این کلمه بر اساس لهجه تیمم و بکر و نجد است.

مجمع البیان، ج‏9، ص329[1]؛ البحر المحیط، ج‏10، ص82[2]؛ معجم القراءات ج9، ص300[3]

نکات ادبی

عُرُباً

درباره اینکه اصل ماده «عرب» چیست بین اهل لغت اختلاف است:

برخی نتوانسته‌اند آن را به اصل واحدی برگردانند و سه اصل برای آن قائل شده‌اند: یکی آشکار کردن و واضح نمودن؛ چنانکه خود اعراب کلمات و نیز اعراب کردن هم (که بین معانی در فالع و مفعول و تعجب و ... فرق می‌گذارد) مایه آشکار شدن مقصود می‌شود و امت عرب را هم احتمالا به خاطر اینکه زبانش را بهترین زبان در بیان مقصود می‌دانسته‌اند چنین نامیده‌اند چنانکه در مورد کسی که فصیح سخن بگوید هم تعبیر «أعرَبَ الرجل» را به کار می‌برند. دوم به معنای نشاط و طیب خاطر؛ چنانکه «عَرْب» به معنای نشاط است و به زنی هم که خندان و دارای طیب خاطر باشد «عُروب» (که جمع آن «عُرُب/عُرْب» می‌باشد) گویند که در آیه «عُرُباً أَتْراباً» (واقعه/37) اهل تفسیر گفته‌اند به معنای زنان شوهردوست است. (مثلا التبیان فی تفسیر القرآن، ج‏9، ص497[4]) و سوم به معنای فسادی در جسمی و یا در عضوی؛ چنانکه تعبیر «عَرِبَت‏ معدتُه» برای وقتی که فسادی در معده پدید می‌آید می‌گویند ویا به زن فاسده «امرأةٌ عَروبٌ» می‌گویند؛ و البته کلمه «عروبه» به عنوان اسم دیگری برای روز جمعه هم هست که آن را از این سه اصل هم خارج دانسته‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص299-301[5]؛

 کتاب العین، ج‏2، ص128[6])

اما دیگران اینها را به یک معنا برگردانده‌اند هرچند که در خصوص اینکه آن معنا چیست اختلاف است:

راغب ظاهرا معنای آشکار کردن را اصل قرار داده و آنگاه در خصوص «امرأةٌ عَرُوبَةٌ» گفته یعنی زنی که با حال خود و گویای عفیف بودن و علاقه‌مندی‌اش به همسرش است (مفردات ألفاظ القرآن، ص556[7]) و مرحوم مصطفوی هم با تاکید بر همین مطلب که اصل این ماده رفع ابهام همراه با بیان کردن و واضح کردن است در مورد زن «عروب» می‌گوید این زنی است که خود را برای شوهرش خالص کرده و از هر گونه خلط و غل و غش و کدروتی خالی گردیده پس یک محبت صاف و صریحی به همسرش دارد؛ و لازمه چنین محبتی است که شادی و نشاط و طیب خاطر است پس اینها لازمه این معناست نه اصل آن؛ و در خصوص معنای سومی که در بالا ذکر شد وجه تسمیه‌اش را «ظهور فساد در درون معده» می داند و البته این احتمال را هم منتفی نمی‌داند که این معنای سوم از زبانهای عبری وارد شده باشد زیرا «عارب» در این زبانها به معنای تکدر و خلط است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص74-75[8])

اما حسن جبل بر این باور است که معنای محوری این ماده نشاط و رهایی است با برندگیِ ذاتی‌ای برای خالص شدن از آنچه وی را در حبس کرده[9]؛ چنانکه به آب چاه ویا آب رودخانه‌ای که بشدت جاری باشد «عَرِب» و «عَرِبة» گویند و خود نشاط و سرخوشی که از یک قوه درونی می‌باشد و به بروز و تحرک می‌افتد «عَرَب» گویند و فساد معده هم حکایت از یک نحوه جمع شدن موادی در آن است که نمی تواد هضمش کند و می‌خواهد آن را بیرون بریزد؛ و کلام فصیح هم مصداق بارز آن حالت برندگی درونی‌ای است که نوعی رهایی و آزاد شدن از حبس درون را طلب می‌کند؛ و قوم عرب هم به خاطر همین روحیه حدت و شدت درونی‌ای که نشاطی به آنان می دهد که در جایی قرار نداشتند و دائما در صحراها از این سو به آن سو می‌رفتند چنین نامیده شدند (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ص1439-1441)

در هر صورت بحثی نیست که «عَرَب» به نسلی که از نوادگان حضرت اسماعیل باقی ماندند می‌گویند و البته اسم جنس است؛ شبیه «عجم» که هردو یای نسبت می‌گیرند و در این صورت «عَرَبِیّ» چون به معنای «چیزی که مربوط و منسوب به عرب است» می‌شود (وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبینٌ؛ نحل/103) به معنای فرد عرب هم می‌شود یعنی کسی که عرب است: «وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِیًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آیاتُهُ ءَ أَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ» (فصلت/44) و «أعراب» هم در اصل جمع «عرب» بوده؛ اما اصلاحا عرب را به عنوان اسم جمع برای افراد شهرنشین و أعراب را برای افراد بادیه‌نشین به کار می‌برند: «یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِی الْأَعْرابِ» (احزاب/20) «وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدینَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ» (توبه/101) «ما کانَ لِأَهْلِ الْمَدینَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ» (توبه/120) (مفردات ألفاظ القرآن، ص556[10]) برخی وجهش را این دانسته‌اند که این صیغه جمع دلالت بر کثرت و افراد مختلف و متنوع دارد وهمین یک نحوه تحقیری در قبال تشخص و خاص بودن دارد؛ که این معنای تحقیرآمیز نیز در کاربردهای قرآنی مشاهده می‌شود مثلا:‌ «الْأَعْرابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلاَّ یَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ» (توبه/97) «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإیمانُ فی‏ قُلُوبِکُمْ» (حجرات/14) «وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرابِ لِیُؤْذَنَ لَهُمْ» (توبه/90) «سَیَقُولُ لَکَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا ... قُلْ لِلْمُخَلَّفینَ مِنَ الْأَعْرابِ» (فتح/11-16) و بعید نیست که که مراد از این کلمه در برخی کاربردهای قرآنی آن بر همین عدم تشخص باشد، نه لزوما عرب بادیه‌نشین مثلا: وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ مَغْرَماً وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوائِرَ ... وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُول» (توبه/98)؛ و البته همان طور که کلمه «عرب» با یاء نسبت به معنای فرد عرب به کار می‌رفت کلمه «أعراب» هم وقتی با یای نسبت بیاید به معنای فرد أعرابی (فردی از افراد بادیه‌نشین) می‌شود [چنانکه در احادیث تعبیر «جاء ‌أعرابیّ» مکرر آمده است]. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص74[11])

با این اوصاف، برخی در اینکه کلمه «عربیّ» در مواردی که در وصف قرآن آمده لزوما به همین معنای زبان عربی باشد (مثلا إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا، یوسف/2؛ کِتابٌ فُصِّلَتْ آیاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ، فصلت/3) تردید کرده‌اند گفته‌اند چه‌بسا اینها به معنای «سخن فصیح و آشکار» باشد هرچند که زبان عربی هم می‌تواند از مصادیق این معنای کلی قرار بگیرد و بویژه اینکه در برخی آیات تعقل کردن را به همین عربیت مربوط کرده (إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ؛ زخرف/3) شاهد بر این مدعا دانسته‌اند (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص75[12]) و شاید این مطلب که جایی از قرآ» به عنوان حکم عربی سخن گفته شده: «وَ کَذلِکَ أَنْزَلْناهُ حُکْماً عَرَبِیًّا» (رعد/37) نیز موید این برداشت باشد؛‌چنانکه برخی اینجا احتمال داده اند که عربی بودن به معنای سخن فصیحی که بین حق و باطل حکم می‌کند و آنها را از هم جدا می نماید؛ و البته احتمالات متعدد دیگری هم برای این آیه مطرح شده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص557[13]) و البته امری که احتمال مذکور (ویا دست کم شمول آن در تمام مواردی که سخن از قرآن عربی شده) را تضعیف می‌کند مواردی است که بوضوح عربی بودن قرآن دربرابر زبان عجمی مطرح شده است: «لِسانُ الَّذی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبینٌ» (نحل/103) «وَ لَوْ جَعَلْناهُ قُرْآناً أَعْجَمِیًّا لَقالُوا لَوْ لا فُصِّلَتْ آیاتُهُ ءَ أَعْجَمِیٌّ وَ عَرَبِیٌّ» (فصلت/44)

البته در خصوص کلمه «عُرُب» (عُرُباً أَتْراباً؛‌ واقعه/37) که جمع «عروبة» است اگرچه اهل لغت عموما آن را به معنای زن بانشاط و دارای طیب خاطر ویا به معنای شوهردوست (زنی که شوهرش در زندگی با او در نشاط و طیب خاطر به سر خواهد بود) گفته‌اند اما چنانکه در تدبر اشاره خواهد شد برخی نیز این را به معنای معنای زبان عربی و فصاحت برگردانده و گفته‌اند زنی که زبان (و عربی) را در کمال فصاحت ادا می‌کند (زن بلیغ و خوش سخن)؛ و برخی هم این احتمال را مطرح کرده‌اند که از «عرب»ی که کنایه از فرد شریف و کریم است‌ باشد و عین همین احتمال در خصوص آیه «وَ کَذلِکَ أَنْزَلْناهُ حُکْماً عَرَبِیًّا» (رعد/37) مطرح شده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص557[14])

ماده «عرب» و مشتقات آن 22 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

أَتْراباً

درباره اینکه اصل ماده «ترب»[15] چیست بین اهل لغت اختلاف است.

برخی اصل این ماده را به دو معنای مستقل برگردانده‌اند: یکی به معنای خاک (تراب) [17 مورد در قرآن کریم؛ مثلا: «فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَیْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَکَهُ صَلْداً» (بقره/264) «أَ یُمْسِکُهُ عَلى‏ هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی التُّرابِ» (نحل/59) «إِذا مِتْنا وَ کُنَّا تُراباً وَ عِظاماً» (مومنون/82؛ صافات/16 و 53) «خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ» (روم/20؛ فاطر/11؛ غافر/67) «یا لَیْتَنی‏ کُنْتُ تُراباً» (نبأ/40)] و امور مربوط به آن؛ چنانکه مثلا تعبیر «تَرِبَ الرجل» به معنای آن است که چنان فقیر شد که از شدت فقر به خاک افتاده و زمین‌گیر و خاک‌نشین شده است و از همین ماده نقطه مقابلش «أَتْرَبَ الرجل» به معنای ثروتمند شد؛ گویی مال و دارایی‌اش بقدری فراوان است که همچون خاک است‏؛ و دیگری در معنای «تساوی دو چیز» است؛ مانند «ترائب» (یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ؛ طارق/7) است که جمع «تَریبة‏» به معنای «استخوان‌های دنده سینه» است ظاهرا از این جهت که در دو ردیف مساوی هم قرار دارند؛ و نیز مانند «تَرب» (جمع آن: أتراب؛ در وصف زنان بهشتی: وَ عِنْدَهُمْ قاصِراتُ الطَّرْفِ أَتْرابٌ‏، ص/52؛ فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً عُرُباً أَتْراباً، واقعه/37؛ وَ کَواعِبَ أَتْراباً، نبأ/33) که به معنای «دوست و رفیق» ویا «افراد هم‌سن و سال» می‌باشد (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص346-347[16]؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص165[17]).

اما برخی سعی کرده‌اند که این دو را هم به یک اصل برگردانند؛ هرچند درباره اینکه آن اصل چیست اختلاف کرده‌اند:

برخی اصل آن را همان تراب به معنای خاک دانسته‌اند و گفته‌اند که «تَرب» و «أتراب» به معنای افراد دوقلو ویا هم سن و سال ‌به معنای کسانی است که همراه با هم بزرگ می‌شوند ‌یا از این جهت که با هم پا بر زمین و رخ بر خاک گذاشته‌اند ویا بدین جهت که از بچگی با همدیگر با خاک (تراب) بازی می‌کرده‌اند ویا همچون ذرات خام شبیه همدیگرند؛ و دنده‌های سینه را هم «تریبه» گفته‌اند به خاطر شباهتی که با هم دارند یا از باب تشبیه آنان به دوقلوها (اتراب) ویا از باب اینکه همچون ذرات خاک متشابه همدیگرند (التبیان فی تفسیر القرآن، ج‏2، ص336-337[18]) و البته برخی این را بالعکس احتمال داده‌اند یعنی «أتراب» را به خاطر شباهت با «ترائب» (دنده‌های سینه) چنین نامیده‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص165[19]).

حسن جبل بر این باور است که معنای محوری این ماده «تراکم و توالی چیزهای ریز (یا نرم)ی است در ظاهر چیزی که بدان چسبیده ویا از آن آویزان است» مانند تراب زمین که بسیار ریز و متراک بر روی زمین است؛ ویا استخوانهای ضلع سینه که از هم جدا ولی عمود بر استخوان اصلی سینه به هم چسبیده‌اند؛ و تِرب به معنای هم‌سن و سال بودن هم از این بابت است که گویی به هم چسبیده و متراکم شده‌اند و ... (المعجم الإشتقاقی المؤصل لألفاظ القرآن الکریم، ص205)

اما مرحوم مصطفوی بر این باور است که اصل این ماده به معنای مسکنت (بیچارگی) و خضوع کامل است؛ و خاک را «تراب» نامیده‌اند چون مصداق کاملی برای این معناست چرا که به خاطر شدت افتادگی‌اش زیر پاها قرار می‌گیرد؛ چنانکه «مَتْرَبَة» هم به معنای شدت نیاز و بیچارگی است و خود تعبیر «أَوْ مِسْکِیناً ذا مَتْرَبَةٍ» که متربه را صفتی برای مسکین قرار داده نشان می دهد که بیچارگی‌ای شدیدتر از مسکین بودن است؛ و تعبیر «تَرِبَ الرجل» را برای کسی که به فقر مبتلا شده به کار می‌برند؛ و بر این اساس معتقدند که تعبیر «تَرب» (أتراب) که برای زنان بهشتی به کار می‌رود به خاطر شدت خضوع و انقیاد آنان در برابر همسرانشان در بهشت است؛ چنانکه از آنان با تعبیر «فرش» هم تعبیر شده است و چنین دلالتی دارد؛ و اگر گاهی هم به معنای تساوی در سن و سال به کار رفته از این بابت است که افراد هم‌سن در برابر همدیگر سرکشی ندارند و خاضع‌اند (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص413-414[20])[21] و البته چنین معنایی برای أتراب در هیچ کتاب لغتی یافت نشد و عموما اتفاق نظر دارند که أتراب به معنای کسانی‌اند که با هم به دنیا آمده و بزرگ شده‌اند (= هم‌سن و سال‌اند) (چنانکه برای بچه‌های دوقلو یا چندقلو این واژه ویا واژه «لدة» به کار می‌رود (مجمع البیان، ج‏9، ص329[22]) و این معنا بقدری در این کلمه بارز است که برخی از مفسران هم با توجه به اینکه ولادتی در بهشت در کار نیست و هم سن و سال بودن بی‌معنا می‌شود، گفته‌اند احتمالا مقصود از «اتراب» نه «همسالان» بلکه افراد شبیه به هم (امثال) باشد (به نقل از تاج العروس، ج‏1، ص[23]323) و البته درباره وجه تسمیه‌اش چنانکه دیدیم برخی آن را ماده‌ای مستقل دانستند و برخی گفته‌اند یا از باب تشبیه به «ترائب» به معنای دنده‌های سینه است (که دو به دو مساوی هم می‌باشند) ‌ویا از این جهت که با هم پا بر زمین گذاشته‌اند ویا بدین جهت که از بچگی با همدیگر با خاک (تراب) بازی می‌کرده‌اند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص165[24])

همچنین درباره «مَتْرَبَة» کسانی که اصل این ماده را از «تراب» و خاک می‌دانند بر این باورند که وجه تسمیه‌اش این است که به معنای کسی است که از شدت نیاز و بیچارگی، به خاک افتاده و به زمین چسبیده است؛ ‌البته برخی هم گفته‌اند «ذامتربة» به معنای «دارای عیال؛ عیال‌وار» است؛ و در هر صورت، حرف «ة» در پایان این کلمه برای «مبالغه» [= شدت زمین‌گیر شدن] است. (أمالی المرتضی، ج‏2، ص291)

ماده «ترب» و مشتقات آن جمعا 22 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

حدیث

1) در جلسه 842 حدیث1 http://yekaye.ir/ale-imran-3-171/  روایتی گذشت که امام رضا ع از پدرانشان از امام حسین ع روایت کرده‌اند که امیرالمومنین ع در خطبه‌ای ثوابهایی که خداوند برای مجاهدان آماده کرده است را بیان کردند. آن ثوابها را حضرت برشمردند تا بدینجا رسیدند که:

برای آنها بساط‌هایی برپاست که بر هر بساطی همسری از حورالعین است «دلدادگانی هم سن و سال» (واقعه/37)

جوانی پرسید: یا امیرالمومنین برای ما بگو مقصود از «عروبة» (دلداده) چیست؟

فرمود: آن همسری است پرناز و کرشمه، راضی و مورد رضایت، و کاملا مورد رغبت، که هفتاد هزار خدمتکار مرد و هفتاد هزار خدمتکار زن در خدمتش هستند؛ غرق در زیورآلات با چهره‌هایی نورانی؛ بر سرشان تاجی از مروارید است و بر شانه‌شان شنل، و در دستشان پیاله و قدح...

مجمع البیان، ج‏2، ص885؛ صحیفة الإمام الرضا علیه السلام، ص93؛ الکشف و البیان (ثعلبی)، ج‏3، ص206؛ مستدرک الوسائل، ج‏11، ص12

روی علی بن موسی الرضا (ع) عن الحسین بن علی (ع) قال:

...[25] عَلَى کُلِّ فِرَاشٍ زَوْجَةٌ مِنَ الْحُورِ الْعِینِ‏ عُرُباً أَتْراباً.

فَقَالَ الشَّبَابُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَخْبِرْنِی عَنِ الْعَرِبَةِ [العروبة] مَا هِیَ؟

قَالَ هِیَ الزَّوْجَةُ [الغنجة] الرَّضِیَّةُ [الْمَرْضِیَّةُ] الشَّهِیَّةُ لَهَا سَبْعُونَ أَلْفَ وَصِیفٍ وَ سَبْعُونَ أَلْفَ وَصِیفَةٍ صُفْرُ الْحُلِیِّ بِیضُ الْوُجُوهِ عَلَیْهِمْ [علیهن] تِیجَانُ اللُّؤْلُؤِ عَلَى رِقَابِهِمُ الْمَنَادِیلُ بِأَیْدِیهِمُ الْأَکْوِبَةُ وَ الْأَبَارِیقُ ...[26]

 

2) از امام صادق ع از رسول الله ص روایت شده است:

بهترین زنان شما آن زنان عفیفِ پرهیجان‌‌اند!

الکافی، ج‏5، ص324؛ الدر المنثور، ج‏6، ص159[27]

الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ یَحْیَى بْنِ أَبِی الْعَلَاءِ وَ الْفَضْلِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص خَیْرُ نِسَائِکُمُ الْعَفِیفَةُ الْغَلِمَة.

ب. این روایت در برخی از کتب روایی دیگر تکمله‌ای دارد و به این صورت آمده است:

بهترین زنان شما آن زنان عفیف جذاب‌‌اند! عفیف در خصوص [خویشتن و] حفظ پاکدامنی‌اش؛ و پرهیجان برای شوهرش!

الجعفریات (الأشعثیات)، ص92؛ دعائم الإسلام، ج‏2، ص196[28]؛ النوادر (للراوندی)، ص13

أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدٌ حَدَّثَنِی مُوسَى قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ خَیْرُ نِسَائِکُمْ الْعَفِیفَةُ الْغَلِمَةُ الْعَفِیفَةُ فِی فَرْجِهَا غَلِمَةٌ عَلَى زَوْجِهَا.

 

3) در منابع اهل سنت از امام صادق ع از پدرشان روایت شده است که رسول الله ص در خصوص کلمه «عُرُباً» در این آیه فرمودند: کلامشان عربی است (یا:‌ سخنشان فصیح است)

الدر المنثور، ج‏6، ص159

أخرج ابن أبى حاتم عن جعفر بن محمد عن أبیه رضى عنه الله قال قال رسول الله ص فی قوله «عُرُباً» قال: کلامهن عرب.

تدبر

1) «عُرُباً أَتْراباً»

درباره اینکه مقصود از «عرب» (جمع عروب یا عروبة) چیست، دیدگاه‌های مختلفی مطرح شده است:

الف. عروب زنی است که به بازی و انس با همسرش علاقه دارد و به او راغب است (التبیان فی تفسیر القرآن، ج‏9، ص497[29]) و از این رو از بسیاری از مفسران صدر اسلام این کلمه به «زنانی که عاشق همسر خویش‌اند» (زنان شوهردوست) تفسیر شده است؛ مثلا ابن عباس، سعید بن جبیر، برید، ابن عمیر، قتاده، ربیع بن انس، حسن بصری، مجاهد، به نقل از مجمع البیان، ج‏9، ص331[30] و الدر المنثور، ج‏6، ص158-159[31]) و یا زنی که خوب شوهرداری می‌کند (تمیم بن حذلم، به نقل از الدر المنثور، ج‏6، ص158[32])

ب. زنان با ناز و کرشمه (ابن عباس، مجاهد، سعید بن جبیر، برید، به نقل از الدر المنثور، ج‏6، ص158[33]) و ابن عمیر شاهدش را این دانسته که در زبان عرب به زنان وقتی می‌خواهند بگویند «با ناز و کرشمه که محرک باشد با نامحرم سخن مگو» می‌گویند لا تعربها بکلام تلذذها به و هی محرمة» (به نقل از الدر المنثور، ج‏6، ص158[34])

ج. کسانی که به زبان عربی سخن می‌گویند (تفسیر القمی، ج‏2، ص348[35]) و در منابع اهل سنت نیز این قول را به امام صادق ع نسبت داده اند (حدیث3) و این شاید ناظر باشد به احادیثی که زبان اهل بهشت را عربی می‌داند و این زبان عربی احتمالا نه همین عربی عامیانه رایج در عربها بلکه عربی قرآنی‌ای است که فوق همه زبانها می‌باشد و اصلا سخنان عربها با این زبان قابل مقایسه نیست.

د. کسانی که خوش‌بیان و نیکوسخن و خوش‌صحبت هستند. (زید بن اسلم، به نقل از الدر المنثور، ج‏6، ص158[36]؛ وابن زید، به نقل از البحر المحیط، ج‏10، ص82[37])

د. ...

 

2) «عُرُباً أَتْراباً»

درباره اینکه مقصود از «اتراب» چیست تقریبا عموم مفسران آن را به معنای هم سن و سال دانسته‌اند؛ و اغلب گفته‌اند این اشاره به هم سن و سال بودن خود آن زنان بهشتی با همدیگر دارند؛ یعنی آن زنان بهشتی در یک سن و سال واحدی که جذابترین سن زنان است می‌باشند؛ اما برخی این احتمال را داده اند که به هم سن و سال شوهرانشان بودن اشاره باشد ( مثلا: مجمع البیان، ج‏9، ص331[38]؛ المیزان، ج‏19، ص124[39]) و البته این دو قول کاملا قابل جمع است چرا که همه کسانی که به بهشت وارد می‌شوند هم به سن جوانی درمی‌آیند؛ و از این جهت اگر آن زنان بهشتی در سن جوانی باشند هم با سایر آفریده‌های بهشت و هم با مومنانی که وارد بهشت باشند در یک سن و سال خواهند بود.

تبصره

مرحوم مصطفوی با توجه به ماده «ترب» و اینکه بر این باور است که اصل این ماده دلالت بر خضوع و خاکساری دارد بر این باور است که تعبیر «اتراب» اشاره خاطر شدت خضوع و انقیاد آنان در برابر همسرانشان در بهشت است (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص413-414) اما چنین معنایی برای أتراب در هیچ کتاب لغتی و نیز در قول هیچ مفسر دیگری یافت نشد؛ و اینکه قرآن کریم لفظی را در یک معنایی به کار ببرد که فقط ناظر به ریشه لغوی‌اش باشد و اصلا در اهل لغت کاربردی نداشته باشد بسیار بعید است.

 

3) «عُرُباً أَتْراباً»

دو ویژگی «عروبة: دلداده همسر بودن» و «ترب: هم‌سن‌ و ‌سال بودن» (که این دومی بیشتر ناظر است به اینکه جوان‌اند و همواره جوان و شاداب می‌مانند) دو ویژگی است که جمع آن دو در یک نفر وی را بسیار همسر مطلوبی می‌گرداند.

آوردن این دو تعبیر همچنان نشان می‌دهد که اولا ارتباطات انسانی در بهشت هم در اوج خود قرار دارد؛ و لذت بردن‌های انسانها یک امر انفرادی محض نیست؛ و ثانیا برخی از مولفه‌هایی که در همین دنیا برای گزینش انسانها در ارتباطاتشان موضوعیت دارد واقعا نقشی بنیادین در زندگی معنوی افراد دارد که همینها در بهشت موضوعیت پیدا کرده است.

 

 

 

 

 


 

[5] . عبارت ابن فارس چنین است: «العین و الراء و الباء أصول ثلاثة: أحدها الإنابة و الإفصاح، و الآخر النَّشاطُ و طیبُ النَّفس، و الثالث فسادٌ فى جسمٍ أو عضو.» اما با ادامه مطلبش واضح است که «إنابة» اشتباه ناسخ ویا تایپیست است و اصل «إبانة» بوده است. مرحوم مصطفوی هم که از وی نقل کرده «إبانة» آورده است (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص72)

 

[6] . خلیل بر وجود سه یا اصل تاکید نکرده اما نتیجه توضیحش همین می‌شود:

العَرَب العَارِبة: الصریح منهم. و الأَعَارِیب: جماعة الأَعْراب. و رجل عَرَبِیّ. و ما بها عَرِیب، أی: ما بها عَرَبِیّ. و أَعْرَبَ الرجل: أفصح القول و الکلام، و هو عَرَبَانیّ اللسان، أی: فصیح. و أَعْرَبَ الفرس إذا خلصت عَرَبِیَّته و فاتته القرافة. و الإبل العِرَاب: هی العَرَبِیَّة و العَرَب المُسْتَعْرِبة الذین دخلوا فیهم فَاسْتَعْرَبوا و تَعَرَّبُوا.

و المرأة العَرُوب: الضحاکة الطیبة النفس، و هن العُرُب.

و العَرُوبة: یوم الجمعة. قال «یا حسنه عبد العزیز إذا بدا / یوم العَرُوبة و استقر المنیر» کنى عن عبد العزیز قبل أن یظهره، ثم أظهره.

و العَرَب: النشاط و الأرن. و عَرِبَ الرجل یَعْرَب عَرَباً فهو عَرِبٌ، و کذلک الفرس عَرِبٌ، أی: نشیط.

و عَرِبَ الرجل یَعْرَب عَرَبا فهو عَرِب، أی: متخم. و عَرِبَتْ معدته و هو أن یدوی جوفه من العلف. و العِرْبُ: یبیس البهمى. الواحدة: عِرْبَة. و التَّعْرِیب: أن تُعَرَّب الدابة فتکوى على أشاعراها فی مواضع، ثم یبزغ بمبزغ لیشتد أشعره. و العِرَابَة و التَّعْرِیب و الإِعْرَاب: أسام من قولک: أَعْرَبْتُ، و هو ما قبح من الکلام، و کره الإِعْراب للمحرم. و عَرَّبْت عن فلان، أی تکلمت عنه بحجة.

 

[15] . قبلا در جلسه 345 http://yekaye.ir/al-balad-90-16/ درباره این ماده بحث شده بود که اکنون تکمیل شد.

 

[17] . وی بر دو اصل متمایز تصریح نکرده اما عملا همین دو را مبنا قرار داده است:

التُّرَابُ معروف، قال تعالى: أَ إِذا کُنَّا تُراباً [الرعد/5]، و قال تعالى: خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ [فاطر/11]، یا لَیْتَنِی کُنْتُ تُراباً [النبأ/40]. و تَرِبَ: افتقر، کأنه لصق بالتراب، قال تعالى: أَوْ مِسْکِیناً ذا مَتْرَبَةٍ [البلد/16]، أی: ذا لصوق بالتراب لفقره. و أَتْرَبَ: استغنى، کأنه صار له المال بقدر التراب، و التَّرْبَاءُ: الأرض نفسها، و التَّیْرَبُ واحد التَّیَارِبِ، و التَّوْرَبُ و التَّوْرَابُ: التراب، و ریح تَرِبَةٌ: تأتی بالتراب، و منه‏قَوْلُهُ عَلَیْهِ السَّلَامُ: «عَلَیْکَ بِذَاتِ الدِّینِ تَرِبَتْ یَدَاکَ» تنبیها على أنه لا یفوتنّک ذات الدین، فلا یحصل لک ما ترومه فتفتقر من حیث لا تشعر.و بارح تَرِبٌ: ریح فیها تراب، و التَّرَائِبُ: ضلوع الصدر، الواحدة: تَرِیبَةٌ. قال تعالى:َخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ‏ [الطارق/7].

و البته توضیحش درباره اتراب امکان برگشت به هر دو را محتمل می‌سازد که در ادامه متن خواهد آمد.

 

[21] . ایشان ترائب و نیز أترب (به معنای ثروتمند شدن) را هم با همین مبنا شرح می دهند که اصلا پذیرفتنی نیست:

و قریب منها کلمة الترائب: فانّها جمع تریبة و هی فعیلة، و هی ما کان منخفضا و خاضعا، أو لینا فی مقابل الصلب. خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ یَخْرُجُ مِنْ بَیْنِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ‏- 86/ 7.یراد ماء الرجل فانّ الدافق صفة له و منه یتکوّن المولود، و أمّا ماء المرأة فهی قابلة منفعلة، و لیست فیها جهة فاعلیّة.و أمّا خروجه من بین الصلب و التَّرَائِبُ: فلعلّ المراد خروجه من بین العمودالفقرى و هو الصلب المنتهی الى العجز و بین الفخذین المعبّر عنهما بالترائب لکونهما من أسافل الأعضاء، أو خروجه من بین عظام الورک کالحرقفة و هی صلبة و من بین عضلات الورک و الفخذ و هی لیّنة منقادة.و أمّا تفسیر الآیة الکریمة بالخروج من بین ظهر الرجل و صدر المرأة: فغیر صحیح، فانّ حقیقة اللفظین غیر ما فسّروهما، و لأنّ الماء لا یخرج من بین ظهر الرجل و صدر المرأة أى من وسطهما.

و أمّا قولهم أَتْرَبَ بمعنى استغنى: فانّ جعل شخص خاضعا مسکینا فرع القدرة و القوة و هذا عبارة اخرى عن الاستغناء. (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص414)

 

[25] . ابتدای متن در جلسه مذکور آمده است. در ادامه آن جلسه و قبل از جملات متن چنین است:

وَ یَجْعَلُ اللَّهُ رُوحَهُ فِی حَوَاصِلِ طَیْرٍ خُضْرٍ تَسْرَحُ فِی الْجَنَّةِ حَیْثُ تَشَاءُ تَأْکُلُ مِنْ ثِمَارِهَا وَ تَأْوِی إِلَى قَنَادِیلَ مِنْ ذَهَبٍ مُعَلَّقَةٍ بِالْعَرْشِ وَ یُعْطَى الرَّجُلُ مِنْهُمْ سَبْعِینَ غُرْفَةً مِنْ غُرَفِ الْفِرْدَوْسِ سُلُوکُ کُلِّ غُرْفَةٍ مَا بَیْنَ صَنْعَاءَ وَ الشَّامِ یَمْلَأُ نُورُهَا مَا بَیْنَ الْخَافِقَیْنِ فِی کُلِّ غُرْفَةٍ سَبْعُونَ بَاباً [على کل باب سبعون مصراعا من ذهب] عَلَى کُلِّ بَابٍ سُتُورٌ [غرفة] مُسْبَلَةٌ فِی کُلِّ غُرْفَةٍ سَبْعُونَ خَیْمَةً فِی کُلِّ خَیْمَةٍ سَبْعُونَ سَرِیراً مِنْ ذَهَبٍ قَوَائِمُهَا الدُّرُّ وَ الزَّبَرْجَدُ مَرْصُوصَةً [مرمولة] بِقُضْبَانِ الزُّمُرُّدِ عَلَى کُلِّ سَرِیرٍ أَرْبَعُونَ فِرَاشاً [غلظ کل فراش أربعون ذراعا]

[26] . وَ [ف‍] إِذَا کَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ [یَخْرُجُ مِنْ قَبْرِهِ شَاهِراً سَیْفَهُ تَشْخَبُ أَوْدَاجُهُ دَماً اللَّوْنُ لَوْنُ الدَّمِ وَ الرَّائِحَةُ رَائِحَةُ الْمِسْکِ یَحْضُرُ فِی عَرْصَةِ الْقِیَامَةِ] فَوَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَوْ کَانَ الْأَنْبِیَاءُ عَلَى طَرِیقِهِمْ لَتَرَجَّلُوا لَهُمْ مِمَّا [لما] یَرَوْنَ مِنْ بَهَائِهِمْ حَتَّى یَأْتُوا عَلَى [الی] مَوَائِدَ مِنَ الْجَوْهَرِ فَیَقْعُدُونَ عَلَیْهَا وَ یُشَفَّعُ الرَّجُلُ مِنْهُمْ فِی سَبْعِینَ أَلْفاً مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ جِیرَتِهِ حَتَّى إِنَّ الْجَارَیْنِ یَتَخَاصَمَانِ أَیُّهُمَا أَقْرَبُ جِوَاراً فَیَقْعُدُونَ مَعِی وَ مَعَ إِبْرَاهِیمَ ع عَلَى مَائِدَةِ الْخُلْدِ فَیَنْظُرُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى [عز و جل] فِی کُلِّ یَوْمٍ بُکْرَةً وَ عَشِیّاً.

[27] . أخرج ابن عدى بسند ضعیف عن أنس رضى الله عنه قال قال رسول الله ص خیر نسائکم العفیفة الغلمة

[28] در دعائم تعبیر «عَفِیفَةٌ فِی نَفْسِهَا وَ فَرْجِهَا» دارد اما در دو منبع دیگر فقط به صورت «عَفِیفَةٌ فِی فَرْجِهَا» آمده است.