سفارش تبلیغ
صبا
خود رأیی ات، تو را می لغزاند و در مهلکه ها سرنگون می سازد . [امام علی علیه السلام]
 
یادداشت ثابت - سه شنبه 95 دی 8 , ساعت 10:8 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

سایت یک آیه در روز راه‌اندازی شد:

yekaye.ir

yekaaye.ir

ان‌شاءالله بزودی مطالب جدید تنها در آن سایت بارگذاری خواهد شد.

لینک کانال یک آیه در روز:      https://telegram.me/YekAaye

  کانال «یک آیه در روز- گزیده»حاوی گزیده‌ای از مطالب: https://telegram.me/YekAayah


شنبه 96 آذر 25 , ساعت 11:35 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

623) سوره کهف (18) آیه42

وَ أُحیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلى‏ ما أَنْفَقَ فیها وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها وَ یَقُولُ یا لَیْتَنی‏ لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً

ترجمه

و محصولاتش [در چنبره عذاب الهی] احاطه گردید، پس چنان شد که [در حسرت] بر آنچه در آنجا خرج کرده - و [آن باغ] بر روی سقف خود ویران شده - دست بر دست زند و گوید: ای کاش احدی را برای پروردگارم شریک نمی‌ساختم.

نکات ترجمه

«أُحِیطَ»

ماده «حوط» در اصل به معنای آن است که چیزی دور چیز دیگر قرار گیرد و دیوار را «حائط» گویند از این جهت که دورتادور خانه قرار می گیرد و محدوده خانه را مشخص می کند (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص120) و از کاربردهای رایج آن در قرآن، در معنای «احاطه علمی» است (بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِه، یونس/39؛ َ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ عِلْماً، طلاق/12) (مفردات ألفاظ القرآن، ص265)

«محیط» اسم فاعل از احاطه است به معنای چیزی که دورادور چیز دیگر را فراگرفته است (کانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ مُحیطاً، نساء/126؛ وَ اللَّهُ بِما یَعْمَلُونَ مُحیطٌ، انفال/47؛ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحیطَةٌ بِالْکافِرینَ، توبه/49)

ماده «حوط» و مشتقات آن جمعا 28 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

«بِثَمَرِهِ»

قبلا بیان شد که «ماده «ثمر» در اصل به معنای هر چیزی است که از چیز دیگری زاده شود و به دست آید. برخی کلمه «ثَمَر» را به معنای «میوه، بار درخت» دانسته‌اند و برخی آن را کنایه از مال و اموالی که سود می‌دهد ویا اساساً به معنای «مال فراوان» دانسته‌اند.

جلسه615 http://yekaye.ir/al-kahf-18-34/

«أُحِیطَ بِثَمَرِهِ»

احاطه به چیزی، کنایه از به هلاکت افتادن آن چیز است، برگرفته از محاصره دشمن که تمامی راه‌های ارتباطی و رسیدن کمک را از هر طرف می‌بندد و افراد محاصره شده را به هلاکت می‌اندازد و خداوند این تعبیر را در جای دیگر، برای نشان دادن شدت استیصال و درماندگی به کار برده است «وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ» (یونس/22) (المیزان، ج‏13، ص316)

«أَنْفَقَ»

قبلا بیان شد که درباره ماده «نفق» برخی گفته‌اند این ماده در اصل در دو معنا به کار می‌رود: یکی در معنای از بین رفتن و منقطع شدن، و دیگری در معنای مخفی کردن و پنهان‌کاری؛ و برخی هم این دو معنا را به یک معنا ارجاع داده‌اند و گفته‌اند اصل این ماده به معنای سپری شدن ویا از بین رفتنی که ناشی از جریان یافتن و تمام شدن چیزی باشد.

و در هر صورت، «انفاق» به معنای «خرج کردن» و هزینه کردن است و وجه تسمیه‌اش آن است که دارایی انسان با خرج کردن تمام می‌شود.

جلسه408 http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-11/

«خاوِیَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها»

قبلا بیان شد که:

«خاویه» اسم فاعل از ماده «خوی» است که این ماده دلالت بر خالی شدن و بر زمین افتادن (سقوط کردن) می‌کند.

«عروش» جمع «عرش» است؛ و دلالت دارد بر بلندی و رفعتی که در چیز بنا شده‌ای مد نظر باشد و به همین جهت به «تخت پادشاهی» عرش می‌گویند و برخی تذکر داده‌اند که در «عرش» حتما مسقف بودن لحاظ می‌شود.

تعبیر «خاوِیَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها» با ظرافت ادبی فوق‌العاده‌ای دلالت بر شدت ویرانی دارد. به جای اینکه بگوید سقف بر روی زمین سقوط کرده، می‌فرماید بر روی سقفش سقوط کرده، گویی ساختمان‌ها زیر و رو شده و سقف در زیر قرار گرفته و این در حالتی است که ویرانی چنان شدید باشد که سقف فرو بریزد و توسط خود دیوارهای خودش مدفون شود.

جلسه172 http://yekaye.ir/al-baqarah-002-259/

حدیث

1) [درباره عبارت «أُحِیطَ بِثَمَرِهِ»] در روایت [نبوی] آمده است:

خداوند آتشی بر آن [باغ] فرستاد و آن را نابود کرد و آبش هم در اعماق زمین فرو رفت [و از دسترس بیرون شد.]

مجمع البیان، ج‏6، ص729[1]

و فی الخبر: أن الله عز و جل أرسل علیها نارا فأهلکها و غار ماؤها


2) از امام باقر ع روایت شده است:

همانا بنده گناه مرتکب می شود، پس رزق و روزی از او کناره‌گیری می‌کند.

الکافی، ج‏2، ص270

الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَبَانٍ عَنِ الْفُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

إِنَّ الْعَبْدَ لَیُذْنِبُ الذَّنْبَ فَیُزْوَى‏ عَنْهُ الرِّزْقُ.[2]


3) از امام صادق ع و نیز از امام رضا ع روایت شده است که امیرالمومنین ع فرمودند:

دندان‌هایت را به خندیدن آشکار نکن [= خنده مستانه سر مده] در حالی که کارهای شرم‌آور انجام داده‌ای [که اگر آشکار شود رسوا خواهی شد]؛ و از شبیخون [خداوند] ایمن نباش در حالی که مرتکب گناه شده‌ای.

الکافی، ج‏2، ص269 و273

عَلِیٌّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ کَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یَقُول‏

و عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

لَا تُبْدِیَنَّ عَنْ وَاضِحَةٍ وَ قَدْ عَمِلْتَ الْأَعْمَالَ الْفَاضِحَةَ وَ لَا تَأْمَنِ الْبَیَاتَ وَ قَدْ عَمِلْتَ السَّیِّئَاتِ.

تدبر

1) «وَ أُحیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلى‏ ما أَنْفَقَ فیها وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها وَ یَقُولُ یا لَیْتَنی‏ لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً»

بالاخره خداوند عذابش را بر آن فرد مغرور نازل کرد و محصولاتش در چنبره عذاب الهی احاطه گردید، او صبح کرد در حالی که برای هزینه‌هایی که در آنجا متحمل شده بود حسرت می‌خورد، اما چه سود؛ چرا که آن باغ کاملا ویران شده بود و او تنها افسوس می‌خورد که ای کاش با این باورهای نادرست به پروردگارم شرک نمی‌ورزیدم؛ بلکه باور می‌کردم که همه امور به دست اوست و بر همین اساس زندگیم را بنا می‌کردم؛ نه با اعتماد بر مال و اموالی که یک شبه تمامش از دست رفت.


2) «وَ أُحیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلى‏ ما أَنْفَقَ فیها وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها وَ یَقُولُ یا لَیْتَنی‏ لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً»

وقتی وی باغ خود را ویران دید، انگشت حسرت گزید، و تنها جمله‌ای که خداوند از او نقل کرد این بود که «کاش به خدا شرک نمی‌ورزیدم».

در آیات قبل، اشاره شد که او هنگام بیان آرزوهایش، خدا را منکر نشد و تعبیر «ربّی: پروردگارم» ‌را هم به کار برد (کهف/36)، اما آن فرد مومن وی را از غلطیدن در ورطه «کفر» برحذر داشت (أکَفَرتَ: آیا کافر شدی ...؛ کهف/37) و با بیان اینکه «اما من شرک نمی‌ورزم؛ آیه38) عملا وی را به شرک‌ورزیدن متهم نمود؛ و این فرد مغرور هم، اکنون که عذاب الهی را مشاهده کرده، به شرک ورزیدن خود اقرار نمود.

اگر دقت کنیم قرآن کریم در مورد این فرد هیچ گناه عملی معینی (مانند حرام‌خواری، دزدی، کم‌فروشی) و حتی ترک واجبی (مانند دریغ کردن از کمک به نیازمندان، ندادن زکات و ...) را ذکر نکرد؛ بلکه تنها و تنها آرزوها و باورهایش را برشمرد، و وقتی هم که عذاب نازل شد، تنها جمله‌ای که از او نقل شد، جمله‌ای جدید درباره باورهایش بود. چرا؟

الف. شاید بتوان گفت آنچه در وجود انسان بسیار اساسی است، باور و ایمان و امیدی است که در جانش ریشه دوانده است؛ و این باورهاست که حقیقت انسان را تشکیل می‌دهد:

نکته تخصصی انسان‌شناسی

ای برادر تو همان اندیشه‌ای

ما بقی تو استخوان و ریشه‌ای

گر گل است اندیشة تو، گلشنی

ور بُوَد خاری، تو هیمة گلخنی

https://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar2/sh9/

ب. ...


3) «ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً؛ وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَة ... وَ أُحیطَ بِثَمَرِهِ»

عذاب‏هاى الهى، پیامد افکار و اعمال بد ماست.  (تفسیر نور، ج‏7، ص175)


4) «وَ أُحیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلى‏ ما أَنْفَقَ فیها وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها وَ یَقُولُ یا لَیْتَنی‏ لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً»

تعبیر «یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلى‏ ما أَنْفَقَ فیها: در حسرت بر آنچه در آنجا خرج کرده، دست بر دست زند» نشان می‌دهد که وی اگر دچار حسرت شده، در درجه اول، به خاطر هزینه‌هایی بوده که برای باغ انجام داده بود، نه به خاطر باور ناصوابی که ریشه عذابش بود.

ظاهرا بر همین اساس است که بسیاری از مفسران بر این باورند که حتی «اینکه از شرک ورزیدنش ابراز پشیمانی کرده، نه پشیمانی واقعی است که وی را به وادی ایمان وارد کند، بلکه صرفا ناشی از ضرر مادی‌ای است که به وی رسیده است». (مجمع‌البیان، ج6، ص728)؛

و اگر هم نگوییم «صرفاً» ، حداکثرحالت باید گفت:

«دنیاطلبان، ابتدا از حوادث تحلیل اقتصادى مى‏کنند (حسرت بر پول‏هاى خرج شده)، سپس تحلیل معنوى (غصّه براى شرک)». (تفسیر نور، ج‏7، ص175)

در واقع، می‌توان حال وی را حال کسانی دانست که قرآن کریم بارها از آنان یاد کرده (یونس/22؛ عنکبوت/65؛ لقمان/32) در حالت عادی به خدا شرک می‌ورزند اما وقتی در کَشتی گرفتار طوفان می‌شوند خالصانه خدا را می‌خوانند؛ اما همین که پایشان به خشکی رسید و خطر برطرف شد دوباره شرک خواهند ورزید (کنز الدقائق، ج‏8، ص81)

شاید به همین جهت است که در ادامه آیات هیچ سخنی از اینکه خداوند او را بخشید یا مجددا نعمتش را به او برگرداند، گفته نشده است.


5) «وَ أُحیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلى‏ ما أَنْفَقَ فیها وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها وَ یَقُولُ یا لَیْتَنی‏ لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً»

این آیه با ظرافت‌ تمام، وضعیت عذاب و نابسامانی حاصل از آن برای آن شخص را توصیف کرده است؛ و شاید نمونه خوبی باشد برای استفاده از ظرایف هنری در ترسیم یک واقعیت:

نفرمود: «أرسلنا العذاب: عذاب را فرستادیم»؛ بلکه فرمود: محصولانش احاطه و محاصره شد؛ که به نحو ضمنی هم می‌فهماند عذاب چنان آمد که هیچ راه فراری برای چیزی باقی نگذاشت؛ و هم اینکه فعل را مجهول آورد، که می‌فهماند این، نتیجه کار خودش بوده است.

نفرمود «صار: چنین شد» ‌بلکه از تعبیر «أصبح: صبح کرد» استفاده کرد، گویی او یک شب خوابیده و صبح که بیدار شده همه چیز را از دست رفته دید.

نفرمود «نَدِمَ: پشیمان شد:» بلکه دقیقا این پشیمانی را در وضعیت جسمانی وی به تصویر کشید: صبح کرد در حالی که دستش را [از باب تاسف و حسرت] زیر و رو می‌کرد.

از طرفی مالی را که وی از دست داده بود با تعبیر «ثمر» بیان کرد (که بشتر ناظر به محصولات و سود حاصل از سرمایه است، نه خود سرمایه) و از طرف دیگر، نفرمود برای از دست رفتن «ثمراتش» ویا دست کم «اموالش» ناراحت بود، بلکه فرمود وی برای مخارجی که در آنجا کرده بود ناراحت بود، یعنی از منظر وی، نه تنها سود و اصل سرمایه، بلکه هزینه‌های اضافی‌ای هم که کرده بوده تا آن سرمایه به ثمر برسد هم همه‌اش هدر رفت.

نفرمود  آن باغ نابود شد، بلکه این نابودی را به زیباترین وجه به تصویر کشید: در حالی که بر روی سقف خود سرنگون شده است؛ یعنی حالتی که کاملا جایی زیر و رو شود و همه چیزش غیرقابل استفاده گردد.

وقتی خواست پشیمانی‌اش را ابراز کند، همین آدمی که به آن مومن فخرفروشی می‌کرد و خود را برتر از او می‌دید، متن کلام آن مومن را در مورد خودش بیان کرد، که کاملا حالت عقب‌نشینی وی از آن حالت فخرفروشی را نشان می‌دهد.

و ...


6) «وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها وَ یَقُولُ یا لَیْتَنی‏ لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً»

وی بعد از اینکه باغش را ویران دید آرزو کرد که ای کاش شرک نمی‌ورزیدم. اگر شرک نمی‌ورزید چه می‌شد؟

آنچه در ابتدا به ذهن می‌رسد این است که اگر شرک نمی‌ورزید، خدا آن نعمت را از وی نمی‌گرفت (جلسه621، حدیث1).

در حالی که این نکته درست است، اما می‌توان نکات دیگری هم از این آیه استخراج نمود، از جمله:

الف. کسی که هیچ شریکی برای خدا باور ندارد همه امور عالَم را از خدا می‌بیند؛ و با نگریستن به عالَم از منظر الهی هیچ شر و بدی‌ای مشاهده نمی‌شود و هر چیزی هم از دست بدهد افسوس آن را نمی‌خورد؛ درواقع، کسی که به خدا شرک نورزد هیچ امر ناخوشایند و نامطلوبی را در زندگی‌اش نخواهد دید و حتی اگر امام حسین ع و اصحاب بی‌نظیرش جلوی چشمان وی کشته شوند، در عین حال که بر یزیدیان زمان می‌خروشد، اما از منظر الهی جز زیبایی نمی بیند (حضرت زینب در پاسخ به این سوال که «دیدی خدا با تو و خاندانت چه کرد؟» فرمود: مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلاً: جز زیبایی ندیدم؛ مثیر الاحزان، ص90)

ب. ...


[1] . این مطلب در کتب اهل سنت هم آمده است، مثلا: الکشف و البیان عن تفسیر القرآن (ثعلبی)، ج‏6، ص172؛ روح المعانى (آلوسی)، ج‏8، ص269. و در آنها هم با تعبیر «روی» آمده و همین احتمال اینکه روایت نبوی باشد را تقویت می‌کند.

[2] . جلسه483 حدیث2 نیز به همین مضمون نزدیک است: http://yekaye.ir/al-qalam-68-17/ همچنین این روایات

أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ طَرِیفٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ‏ إِنَّ الذَّنْبَ یَحْرِمُ الْعَبْدَ الرِّزْقَ. (الکافی، ج‏2، ص271)

ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ مَالِکِ بْنِ عَطِیَّةَ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ‏ إِنَّهُ مَا مِنْ سَنَةٍ أَقَلَّ مَطَراً مِنْ سَنَةٍ وَ لَکِنَّ اللَّهَ یَضَعُهُ حَیْثُ یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا عَمِلَ قَوْمٌ بِالْمَعَاصِی صَرَفَ عَنْهُمْ مَا کَانَ قَدَّرَ لَهُمْ مِنَ الْمَطَرِ فِی تِلْکَ السَّنَةِ إِلَى غَیْرِهِمْ وَ إِلَى الْفَیَافِی وَ الْبِحَارِ وَ الْجِبَالِ وَ إِنَّ اللَّهَ لَیُعَذِّبُ الْجُعَلَ فِی جُحْرِهَا بِحَبْسِ الْمَطَرِ عَنِ الْأَرْضِ الَّتِی هِیَ بِمَحَلِّهَا بِخَطَایَا مَنْ بِحَضْرَتِهَا وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لَهَا السَّبِیلَ فِی مَسْلَکٍ سِوَى مَحَلَّةِ أَهْلِ الْمَعَاصِی قَالَ ثُمَّ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع‏ فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ. (الکافی، ج‏2، ص272)

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ‏ مَا أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَى عَبْدٍ نِعْمَةً فَسَلَبَهَا إِیَّاهُ حَتَّى یُذْنِبَ ذَنْباً یَسْتَحِقُّ بِذَلِکَ السَّلْبَ. (الکافی، ج‏2، ص274)

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ الْهَیْثَمِ بْنِ وَاقِدٍ الْجَزَرِیِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ‏ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَ نَبِیّاً مِنْ أَنْبِیَائِهِ إِلَى قَوْمِهِ وَ أَوْحَى إِلَیْهِ أَنْ قُلْ لِقَوْمِکَ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِ قَرْیَةٍ وَ لَا أُنَاسٍ کَانُوا عَلَى طَاعَتِی فَأَصَابَهُمْ فِیهَا سَرَّاءُ فَتَحَوَّلُوا عَمَّا أُحِبُّ إِلَى مَا أَکْرَهُ إِلَّا تَحَوَّلْتُ لَهُمْ عَمَّا یُحِبُّونَ إِلَى مَا یَکْرَهُونَ وَ لَیْسَ مِنْ أَهْلِ قَرْیَةٍ وَ لَا أَهْلِ بَیْتٍ کَانُوا عَلَى مَعْصِیَتِی فَأَصَابَهُمْ فِیهَا ضَرَّاءُ فَتَحَوَّلُوا عَمَّا أَکْرَهُ إِلَى مَا أُحِبُّ إِلَّا تَحَوَّلْتُ‏ لَهُمْ عَمَّا یَکْرَهُونَ إِلَى مَا یُحِبُّونَ وَ قُلْ لَهُمْ إِنَّ رَحْمَتِی سَبَقَتْ غَضَبِی فَلَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَتِی فَإِنَّهُ لَا یَتَعَاظَمُ عِنْدِی ذَنْبٌ أَغْفِرُهُ وَ قُلْ لَهُمْ لَا یَتَعَرَّضُوا مُعَانِدِینَ لِسَخَطِی وَ لَا یَسْتَخِفُّوا بِأَوْلِیَائِی فَإِنَّ لِی سَطَوَاتٍ عِنْدَ غَضَبِی لَا یَقُومُ لَهَا شَیْ‏ءٌ مِنْ خَلْقِی. (الکافی، ج‏2، ص275)

 


جمعه 96 آذر 24 , ساعت 10:39 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

622) سوره کهف (18) آیه41

أَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطیعَ لَهُ طَلَباً

ترجمه

یا آبش یک شبه [در اعماق] فرو رود، پس هرگز نتوانی به دنبالش برآیی.

نکات ترجمه

«غَوْراً»

اصل ماده «غور» به معنای فرو رفتن در قعر چیزی گویند، چنانکه حتی به قعر یک چیز هم «غورِ» آن گویند (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص401)

«غَوْر» به معنای قسمت فرورفته زمین گفته می‌شود و تعبیر «غَوْراً» در این آیه و آیه30 سوره ملک را به معنای اسم فاعل (غائراً: فرو رونده، چیزی که فرو رود) دانسته‌اند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص618)

کلمه «غار» (إِذْ هُما فِی الْغارِ؛ توبة/40) را هم از همین ماده می‌باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص618)

«مَغَارُ» اسم مکان از همین ماده و به معنای مکانی است که در آن فرو می‌روند و پناه می‌گیرند (لَوْ یَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغاراتٍ أَوْ مُدَّخَلاً لَوَلَّوْا إِلَیْه؛ توبه/57) و غالبا در مورد غارها به کار می‌رود (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص281)

از این ماده، کلمه «إغارة» یا «غارة» (در فارسی: «غارت») به معنای با اسب بر دیگران تاختن و مال دیگران را به زور گرفتن هم رایج است. برخی آن را یک معنای مستقل برای این ماده دانسته‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص401) اما اغلب به همین معنا برگردانده‌اند که گویی با اسب در میان دشمنان فرو می‌روند؛ و کلمه «مُغیر» اسم فاعل است از ماده «أغار یُغیر» است (فَالْمُغِیراتِ صُبْحاً؛ عادیات/3) که به همین اسبهای یورش‌برنده بر دشمن گفته می‌شود.

ماده «غور» و مشتقات آن - که متفاوت است با ماده «غیر» - جمعا همین 5 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

اختلاف قرائت[1]

حدیث

1) از امیرالمومنین خطبه‌ای روایت شده است که شروعش چنین است:

ای مردم! همانا خداوند تبارک و تعالی پیامبر ص را به جانب شما فرستاد و کتابش را به حق بر او نازل فرمود در حالی که شما ناآشنا بودید نسبت بدین کتاب و کسی که او را نازل فرموده، و نسبت به پیامبر ص و کسی که او را فرستاده؛ او را بعد از دوران انقطاع سلسله پیامبران و به درازا کشیدن خواب امت‌ها و گسترش یافتن نادانی و روی آوردن فتنه‌ها و ناکام ماندن نیازهای ضروری و کوری نسبت به حق و راهزنی ستم و به محاق رفتن دین و شعله‌ور شدن آتش جنگها فرستاد، در زمانه‌ای که خرمی باغ‌های دنیا رو به زردی نهاده بود و شاخه‌های‌شان خشک شده و برگ‌های‌شان پژمرده گردیده و آب‌شان در اعماق زمین فرو رفته بود، نمادهای هدایت مندرس گردیده و نمادهای هلاکت سربرآورده بود...

الکافی، ج‏1، ص60-61؛ نهج‌البلاغه، خطبه88 [2]

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ ع:

أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَرْسَلَ إِلَیْکُمُ الرَّسُولَ ص وَ أَنْزَلَ إِلَیْهِ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ وَ أَنْتُمْ أُمِّیُّونَ عَنِ الْکِتَابِ وَ مَنْ أَنْزَلَهُ وَ عَنِ الرَّسُولِ وَ مَنْ أَرْسَلَهُ عَلَى حِینِ‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ‏ وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ‏ وَ انْبِسَاطٍ مِنَ الْجَهْلِ وَ اعْتِرَاضٍ مِنَ الْفِتْنَةِ وَ انْتِقَاضٍ مِنَ الْمُبْرَمِ‏ وَ عَمًى عَنِ الْحَقِّ وَ اعْتِسَافٍ مِنَ الْجَوْرِ وَ امْتِحَاقٍ مِنَ الدِّینِ وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ‏ عَلَى حِینِ اصْفِرَارٍ مِنْ رِیَاضِ جَنَّاتِ الدُّنْیَا وَ یُبْسٍ مِنْ أَغْصَانِهَا وَ انْتِثَارٍ مِنْ وَرَقِهَا وَ یَأْسٍ مِنْ ثَمَرِهَا وَ اغْوِرَارٍ مِنْ مَائِهَا قَدْ دَرَسَتْ أَعْلَامُ الْهُدَى فَظَهَرَتْ أَعْلَامُ الرَّدَى ...


2) علی بن جعفر (برادر امام کاظم ع) می‌گوید: از امام کاظم ع تاویل آیه «بگو اگر آب‌تان یک شبه در زمین فرو رود، کیست که برایتان آبی گوارا بیاورد» (ملک/30) را سوال کردم.

فرمود: هنگامی که امامتان را گم کردید که دیگر او را ندیدید، چکار می‌خواهید بکنید؟!

الغیبة (للطوسی)، ص160؛ الإمامة و التبصرة من الحیرة، ص125؛ کمال الدین و تمام النعمة، ج‏2، ص360

سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى، عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ [بْنِ مُعَاوِیَةَ بْنِ وَهْبٍ] الْبَجَلِیِّ، وَ أَبِی قَتَادَةَ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَفْصٍ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ، عَنْ أَخِیهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَلَیْهِمَا السَّلَامُ، قَالَ:

قُلْتُ: مَا تَأْوِیلُ قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَى: «قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِماءٍ مَعِینٍ‏».

 فَقَالَ: إِذَا فَقَدْتُمْ إِمَامَکُمْ فَلَمْ تَرَوْهُ، فَمَا ذَا تَصْنَعُونَ؟

تدبر

1) «أَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطیعَ لَهُ طَلَباً»

آن مومن در آیه قبل از خداوند خواست که آن نعمتی را که به آن متکبر داده، نابود کند؛ در این آیه گزینه دیگری را مطرح کرد: اینکه آبی که سرسبزی و بقای باغها - همان باغ‌هایی که او را مغرور کرده بود - در گروی آن است، چنان در زمین فرو برود که وی دیگر هرگز بدان دست نیابد.

نکته تخصصی خداشناسی و انسان‌شناسی

خداوند نظام عالَم را چنان مرتبط به هم قرار داده است که هر چیزی به امور دیگری وابسته است:

بدین سان، تک‌تک سرمایه‌ها و  امکاناتی که خداوند در دنیا برای استفاده در اختیار انسان قرار داده، برای اینکه امکان استفاده از آنها ادامه یابد، نیازمند امور دیگری است که اگر آنها نباشند، همان سرمایه و امکانات اول هم غیر قابل استفاده خواهد شد.

شاید علت اینکه آن فرد مومن، بعد از دعای قبل (برای از دست رفتنِ اصل آن نعمت) این دعا را مطرح کرد، برای تذکر دادن به واقعیت فوق بوده است؛ آن فرد مغرور گمان می‌کرد که این باغها هرگز از بین نخواهد رفت؛ اما اگر به این واقعیت توجه می‌کرد درمی‌یافت که چگونه همه امور به دست خداست و اگر خداوند امدادهایش به بقای آن باغ را قطع کند، همان باغ سرسبز وی هم، بدون اینکه عامل خارجی‌ جدیدی مداخله کند، خشک و نابود خواهد شد.

ثمره اخلاقی

حتی اگر نعمت فراوان در اختیار داریم، همین که توجه کنیم که کارآمدی و امکان تداوم استفاده از همین نعمت در گروی چه بسیار مولفه‌های گوناگونی است که همگی از اختیار ما خارج‌اند، کافی است که به این دارایی‌ها مغرور نشویم.


2) «أَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطیعَ لَهُ طَلَباً»

چرا بسادگی نفرمود که آبش چنان در اعماق فرو رود که «فَلَن تَجِده: دیگر آن را نیابی»؛ بلکه فرمود «فَلَنْ تَسْتَطیعَ لَهُ طَلَباً»؟

الف. ظاهرا می‌خواهد شدت دور از دسترس شدن آب را نشان دهد: به حدی آب فرور رود که وی نه تنها بدان دست نیابد، بلکه حتی نتواند در طلب آن برآید.

ب. در بسیاری از روایات، محروم ماندن از امام زمان ع در دوره غیبت، به همین فرو رفتن آب در زمین و دور از دسترس شدن آن تشبیه شده است (مثلا حدیث2)؛ چنانکه محرومیت گذشتگان از حضور پیامبران هم با چنین تعبیری مورد توجه قرار گرفته است (حدیث1). شاید با به کار بردن چنین تعبیری، می‌خواهد ما در همین معنای اولیه آیه متوقف نشویم و به محرومیتمان از امام زمان متوجه شویم.

(در مورد آب، همین که بگویند: «دیگر آن را نیابی» کافی است؛ اما در مورد امام زمان ع بخوبی می‌فهمیم که نه تنها او را نمی‌یابیم، بلکه وضعیت در دوره غیبت به نحوی شده که حتی نمی‌توانیم در جستجوی او برآییم.)

ج. ...


3) «أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ ... دَخَلَ جَنَّتَه‏ ... أَ کَفَرْتَ ... لا أُشْرِکُ ... أَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً»

شرک و کفر و فخرفروشى، دارایى و سرسبزى را به کویر تبدیل مى‏کند. (تفسیر نور، ج‏7، ص174)


4) «یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ ... أَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً»

دست خدا براى قهر و عذاب، باز است، چه از آسمان، چه از زمین. (تفسیر نور، ج‏7، ص174)


5) «فَلَنْ تَسْتَطیعَ لَهُ طَلَباً»

در برابر خشم و غضب الهى، قدرت و راه نجاتى نیست. (تفسیر نور، ج‏7، ص175)



[1] . قرأ الجمهور غَوْراً بفتح الغین. و قرأ البرجمی: غُوْراً بضم الغین. و قرأت فرقة بضم الغین و همز الواو یعنون و بواو بعد الهمزة فیکون غؤورا کما جاء فی مصدر غارت عینه غؤورا، (البحر المحیط فی التفسیر، ج‏7، ص181)

[2] . متن را بر اساس روایت کافی قرار دادم روایت نهج‌البلاغه اندکی متفاوت است (به شرح ذیل): أَرْسَلَهُ عَلَى حِینِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَ طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْأُمَمِ وَ اعْتِزَامٍ مِنَ الْفِتَنِ وَ انْتِشَارٍ مِنَ الْأُمُورِ وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ وَ الدُّنْیَا کَاسِفَةُ النُّورِ ظَاهِرَةُ الْغُرُورِ عَلَى حِینِ اصْفِرَارٍ مِنْ وَرَقِهَا وَ إِیَاسٍ مِنْ ثَمَرِهَا وَ اغْوِرَارٍ مِنْ مَائِهَا قَدْ دَرَسَتْ مَنَارُ الْهُدَى وَ ظَهَرَتْ أَعْلَامُ الرَّدَى...

 


پنج شنبه 96 آذر 23 , ساعت 10:59 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

621) سوره کهف (18) آیه40 

فَعَسى‏ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ وَ یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعیداً زَلَقاً

ترجمه

پس چه بسا پروردگارم بهتر از باغ تو به من دهد و صاعقه‌ای [= عذاب حساب‌شده‌ای، تیر غیبی] از آسمان بر آن  بفرستد و با خاک یکسان شود [یا: یک شبه خشکزاری صاف و لغزنده گردد]؛

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«حُسْباناً»

قبلا بیان شد که در اغلب کتب لغت اشاره شده که فعل «حسب»، علاوه بر معنای «عدّ» (حساب کردن، شمردن) به معنای «ظن» هم به کار می‌رود. در تعیین معیار تمایز، برخی گفته‌اند که هرگاه از وزن «حَسَبَ» (مصدر: حِساب) استفاده شود به معنای حساب کردن است و هرگاه از وزن «حَسِبَ» (مصدر: حُسبان) استفاده شود به معنای «ظن» است؛ و در واقع، معنای «ظن»، اذغان به وقوع یک مطلب بر اساس حساب و کتاب است، و به همین جهت است که «حسِب» را به معنای «ظن» دانسته‌اند. به تعبیر دیگر، ظن، حکایتگر از نوعی اعتقاد درونی است، در حالی که در معنای حسِب،‌ عنصر اعتقاد نقشی ندارد؛ در واقع حُسبان، همان «حساب کردن وقوع یک حالت» بوده که به خاطر کثرت استفاده در امور ظنی، کم‌کم به معنای ظن کار رفته است.

همچنین اشاره شد که در قرآن کریم، با اینکه این کلمه هم به صورت «حساب» (از «حَسَبَ») و هم «حسبان» («حَسِبَ») استفاده شده اما در هیچیک از این کاربردها اثری از معنای «ظن» وجود ندارد (انعام/96؛ کهف/40؛ الرحمن/5) و احتمال داده شد که چه بسا، لااقل تا زمان ظهور قرآن، هنوز معنای «ظن» برای حُسبان (و لذا برای فعل حَسِبَ) قطعیت پیدا نکرده باشد.

جلسه96 http://yekaye.ir/al-muminoon-023-115/

اکنون می‌افزاییم که کلمه «حسبان» در همین آیه هم این ماده را بیشتر بحث‌انگیز کرده است.

برخی اظهار داشته‌اند که اساساً اصل ماده «حسب» در چند معنای متفاوت به کار رفته، که در یکی از آنها، «حُسبان» به معنای «تیر کوچکی» است که از کمان یک فرد رزمنده بیرون می‌آید؛ و این کاملا غیر از معنای «حساب کردن» می باشد و تعبیر «أصاب الأرض حُسبان» (که برای اشاره به زمینی است که مورد هجوم ملخ‌ها قرار گرفته) از همین معنا استعاره گرفته شده، و در این آیه هم حسبان از همین معنا به کار رفته و مقصود از آن «سرما زدن باغ» است. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص61).[1]

برخی با اینکه تاکید کرده اند که «حسبان» به معنای تیر است، اما توضیح داده‌اند که تیرهایی است که در یک روند پیاپی و منظم پرتاب می‌شود و از این باب به آن «حسبان» گویند که کثرتش بر اساس حساب است (مجمع البیان، ج‏6، ص727)[2]

برخی هم با توجه به اینکه «حسبان»‌ به معنای «تیرهای پرتاب شده» است، چون اینها از آسمان نازل شده، آن را به معنای «صاعقه‌ها» دانسته اند [که گویی صاعقه تیری است از آسمان که بر زمین مورد نظر اصابت می‌کند و آن را با خاک یکسان می‌نماید] (أنوار التنزیل، ج‏3، ص282)[3]

برخی گفته‌اند که این کلمه در اینجا به نحو مجازی به معنای «عذاب» است از این جهت که عمل او مورد محاسبه و جزا قرار گرفته است، گویی درخواست شده که عذاب وی در همینجا حساب شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص232[4]؛ أنوار التنزیل، ج‏3، ص282)

 

«صَعیداً»

قبلا بیان شد که اگرچه ماده «صعد» در اصل، بر تلفیقی از دو معنای «بالا رفتن» و «مشقت» دلالت می‌کند؛ اما درباره معنای «صَعِید» بین اهل لغت اختلاف است و معانی‌ای همچون «وجه الأرض: سطح زمین» (در اصل غباری بوده که از روی زمین برمی‌خواسته و بالا می‌رفته است)، «ظهر الارض: پشت زمین» و یا «راهی که هیچ گیاهی در آن نباشد» ، «خاکی که روی سطح زمین است» به کار می‌رود.

جلسه589 http://yekaye.ir/al-kahf-18-8/

«زَلَقاً»

قبلا بیان شد که ماده «زلق» در اصل به معنای لغزش چیزی از جایگاهش است و تقریبا هم‌معنای «زلل: لغزش» است و «مَزْلَقَة» و «مَزْلَق» به معنای زمینی است که ثبات و قراری ندارد [لغزنده است].

جلسه516 http://yekaye.ir/al-qalam-68-51/

«صَعِیداً زَلَقاً» زمینی است که گیاهی در آن نمی‌روید، همانند عرصه‌ای که قدم‌ها در آن می‌لغزند و چیزی [گیاهی] نمی‌تواند آنجا ثابت بماند. (مجمع البیان، ج‏6، ص727) [5]

«فَتُصْبِحَ صَعیداً زَلَقاً»

با توجه به توضیحات فوق، شاید ترجمه «تصبح صعیدا زلقا» به «با خاک یکسان شود»، ترجمه‌ای باشد که به لحاظ بار استعاره‌ایِ این ترکیب، معنا را دقیق‌تر منتقل کند.

لازم به ذکر است که فعل صیغه فعل «تُصْبِحَ» را به لحاظ نحوی هم می‌توان مفرد مونث غایب در نظر گرفت و هم مفرد مذکر مخاطب؛ یعنی مرجع ضمیر آن هم می‌تواند خود کلمه «جَنَّتِکَ» باشد و هم می‌تواند «ک» در «جَنَّتِکَ»؛ اما با توجه به سیاق و نیز آیه بعد که مشخصا فاعلش «شی‌ای است که بر آن عذاب نازل شده، نه خود وی: (أَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً) حالت اول مناسب‌تر است.

حدیث

1) روایت شده است که حضرت علی ع در اولین خطبه‌ای که بعد از به حکومت رسیدن ایراد کردند، فرمودند:

اى مردم، دنیا کسى را که آرزومند و دلداده اوست مى‏فریبد، و بر جان کسى که در مورد آن [با دیگران] رقابت کند بخل نمى‏ورزد، و بر هر که آن را به دست آورد چیره شود.

سوگند به خدا هرگز مردمى نبودند که زندگانى خرّم و نعمت فراهمی را که در آن بسر می‌بردند از دست بدهند مگر به خاطر گناهانى که مرتکب شدند، زیرا «خداوند هرگز ستمکار به بندگان نیست» (آل‌عمران/182).

و اگر مردم، هنگامی که بلاها بر آنان فرود آید، و نعمتها از دستشان برود، با نیّت‏هاى صادقانه و دلهاى مشتاق به پروردگارشان پناه ببرند هر آنچه از دستشان رفته به آنان باز گرداند، و هر فسادى را بر آنان اصلاح ‏کند.

و من بر شما از این می‌ترسم که همچنان در حیرت و بلاتکلیفی مانده باشید، در حالی که اموری بر شما گذشت که شما نسبت به آن رغبتی کردید و بدین سبب نزد من پسندیده نبودید؛ و البته اگر آنچه از دست دادید به شما بازگردد از نیکبختان خواهید شد. من جز کوشش و تلاش [برای برگردادندن آن وضعیت] تکلیفى ندارم، اگر مى‏خواستم [معایب گذشتگان را] بگویم مى‏گفتم. «خداوند بگذرد از آنچه گذشت» (مائده/95).

نهج البلاغة، خطبه178

أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ الدُّنْیَا تَغُرُّ الْمُؤَمِّلَ لَهَا وَ الْمُخْلِدَ إِلَیْهَا وَ لَا تَنْفَسُ بِمَنْ نَافَسَ فِیهَا وَ تَغْلِبُ مَنْ غَلَبَ عَلَیْهَا وَ ایْمُ اللَّهِ مَا کَانَ قَوْمٌ قَطُّ فِی غَضِّ نِعْمَةٍ مِنْ عَیْشٍ فَزَالَ عَنْهُمْ إِلَّا بِذُنُوبٍ اجْتَرَحُوهَا لِأَنَّ «اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ» وَ لَوْ أَنَّ النَّاسَ حِینَ تَنْزِلُ بِهِمُ النِّقَمُ وَ تَزُولَ عَنْهُمُ النِّعَمُ فَزِعُوا إِلَى رَبِّهِمْ بِصِدْقٍ مِنْ نِیَّاتِهِمْ وَ وَلَهٍ مِنْ قُلُوبِهِمْ لَرَدَّ عَلَیْهِمْ کُلَّ شَارِدٍ وَ أَصْلَحَ لَهُمْ کُلَّ فَاسِدٍ وَ إِنِّی لَأَخْشَى عَلَیْکُمْ أَنْ تَکُونُوا فِی فَتْرَةٍ وَ قَدْ کَانَتْ أُمُورٌ مَضَتْ مِلْتُمْ فِیهَا مَیْلَةً کُنْتُمْ فِیهَا عِنْدِی غَیْرَ مَحْمُودِینَ وَ لَئِنْ رُدَّ عَلَیْکُمْ أَمْرُکُمْ إِنَّکُمْ لَسُعَدَاءُ وَ مَا عَلَیَّ إِلَّا الْجُهْدُ وَ لَوْ أَشَاءُ أَنْ أَقُولَ لَقُلْتُ «عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَف»‏.


2) از امام صادق ع روایتی نقل شده در اظهار تعجب ایشان از کسی که از چهار چیز فرار می‌کند، که چرا به چهار چیز پناهنده نمی‌شود. یک از آن موارد چنین است:

... و در عجبم از کسی که دنیا و زینت دنیا را می‌خواهد، چگونه به این سخن خداوند متعال پناه نمی‌برد که «ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» زیرا که من از خداوند عزّ و جلّ شنیده‏ام که در ادامه این سخن می‌فرماید «اگر مرا [چنین] می‌بینی که من کمتر از تو است مال و فرزندم، پس چه بسا پروردگارم بهتر از باغ تو به من دهد» (کهف/39-40) و «عسی» [= چه‌بسا] در اینجا به معنای تحقق قطعی است.

من لا یحضره الفقیه، ج‏4، ص392-393 ؛ الخصال، ج‏1، ص218؛ مجمع البیان، ج‏6، ص729

حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ ٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ قَالَ حَدَّثَنَا جَمَاعَةٌ مِنْ مَشَایِخِنَا مِنْهُمْ أَبَانُ بْنُ عُثْمَانَ وَ هِشَامُ بْنُ سَالِمٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ حُمْرَانَ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ‏ عَجِبْتُ لِمَنْ فَزِعَ مِنْ أَرْبَعٍ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى أَرْبَعٍ ...[6]

وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَرَادَ الدُّنْیَا وَ زِینَتَهَا کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ تَعَالَى «ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏» فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقِبِهَا «إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالًا وَ وَلَداً فَعَسى‏ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ»‏ الْآیَةَ  وَ عَسَى مُوجِبَة.[7]


3) از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

کسی که صبح و شام کند و مهمترین دغدغه‌اش دنیا باشد، خداوند متعال فقر را در برابر دیدگانش قرار می‌دهد و کارش را متشتت و پراکنده کند و در عین حال از دنیا هم جز آن مقدار که خداوند برایش مقدر کرده برنگیرد؛

و کسی که صبح و شام کند در حالی که مهمترین دغدغه‌اش آخرت باشد خداوند بی‌نیازی را در دلش اندازد و کارش را برایش جمع و جور کند.

الکافی، ج‏2، ص319

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ وَ عَبْدِ الْعَزِیزِ الْعَبْدِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی یَعْفُورٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَى وَ الدُّنْیَا أَکْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ تَعَالَى الْفَقْرَ بَیْنَ عَیْنَیْهِ وَ شَتَّتَ أَمْرَهُ وَ لَمْ یَنَلْ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا مَا قَسَمَ اللَّهُ لَهُ وَ مَنْ أَصْبَحَ وَ أَمْسَى وَ الْآخِرَةُ أَکْبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللَّهُ الْغِنَى فِی قَلْبِهِ وَ جَمَعَ لَهُ أَمْرَهُ.


4) از امام صادق ع روایت شده است که رسول الله ص فرمود:

ثروت و بی‌نیازی، چه یار و کمک‌کار خوبی برای تقوای الهی است!

و نیز از خود امام صادق ع روایت شده است:

دنیا، چه یار و کمک‌کارِ خوبی برای آخرت است!

الکافی، ج‏5، ص71-72

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَى تَقْوَى اللَّهِ الْغِنَى.

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنْ ذَرِیحٍ الْمُحَارِبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَى الْآخِرَةِ الدُّنْیَا.

تدبر

1) «فَعَسى‏ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ ...»

چرا این مومن خود را با آن متکبر مقایسه می‌کند و از خدا می‌خواهد باغ بهتری نصیب او کند؟ آیا این درخواست با ایمان و زهد و تقوی سازگار است؟

الف. آن متکبر به خاطر امکانات بهتری که داشت، نسبت به وی فخرفروشی کرد. این مومن در پاسخ، همه چیز را از خدا دانست؛ و با این دعایش از خدا، می‌خواهد به آن متکبر نشان بدهد که اگر الان امکانات بهتری در اختیار او قرار گرفته، به خدا برمی‌گردد نه به خود وی (المیزان، ج13، ص315). در واقع، این دعا را می‌کند تا خدا به او نشان دهد که این فروتری و فراتری دنیوی ملاک نیست، و  «اگر خدا بخواهد، فقیر، غنى، بلکه برتر از غنى مى‏شود» (تفسیر نور، ج7، ص174).

ب. انسان کمال‌طلب است، و وضعیت برتر را طلب کردن، جزیی از فطرت انسان است؛ زهد و تقوایی که اسلام بدان تشویق می‌کند، این نیست که انسان از همه چیز محروم باشد؛ بلکه این است که مبادا انسان به خاطر یک رفاه برتر، یک حقیقتی را زیر پا بگذارد و از حق خودش تجاوز کند. وگرنه اگر کسی از نعمت الهی به نحو حلال برخوردار شود و آن برخورداری نه‌تنها عامل انحطاط او نشود بلکه وی را در مسیر خداپرستی یاری رساند، کاملا در مسیر تقواست. (حدیث4)

ج. ...


2) «فَعَسى‏ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ وَ یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعیداً زَلَقاً»

کسی که در برابر نعمت خود مغرور شود برایش باید دعا کرد که خداوند آن نعمتش را از او بگیرد![8]

نکته تخصصی دین‌شناسی: دعا علیه دیگران!

آیا دعا کردن برای اینکه خداوند نعمتی را که به کسی داده از او بگیرد و به ما بهترش را بدهد، یک اقدام خودخواهانه نیست؟ آیا چنین دعایی ناشی از عقده حقارت نیست؟ آیا یک مومن واقعی نباید خیرخواه دیگران باشد؟

در دنیا هرچه خدا به هرکس می‌دهد، نعمت باشد یا سختی، صرفاً و صرفاً برای امتحان اوست (فجر/15-17). هر نعمتی را، اگر آزمایش ببینیم و در برابر آن شکرگزار باشیم آن نعمت واقعا نعمت خواهد شد؛ اما اگر مایه غفلت شود، در حقیقت انسان را از خدا دور کرده و زمینه‌ساز عذاب خواهد شد. در چنین شرایطی از دست دادن آن نعمت در دنیا، اگر مایه توبه نشود، دست کم این مزیت را دارد که مانع فرو رفتن بیشتر در گناه می‌شود؛ و از این رو به نفع اوست.

انسان مومن، می‌داند که خیر حقیقیِ همگان در آخرت محقق می‌شود و هر نعمتی در دنیا که خیر حقیقیِ کسی در آخرت را با چالش مواجه کند، حقیقتا برای آن شخص «شر» خواهد بود؛ و خیرخواهی برای او این است که بخواهیم او آن نعمت را نداشته باشد!

پس این دعای مومن علیه نعمتی که در دست متکبران است، از باب خیرخواهی حقیقی برای آنان است، نه ناشی از عقده حقارت و امثال آن.


3) «فَعَسى‏ رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ ... وَ یُرْسِلَ عَلَیْها ... فَتُصْبِحَ صَعیداً زَلَقاً»

دادن و گرفتن‏هاى خدا، بر اساس ربوبیّت و تربیت اوست. (تفسیر نور، ج7، ص174).


4) «یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْباناً»

قهر و غضب خداوند، حساب شده و عادلانه است. (تفسیر نور، ج7، ص174).


5) «فَعَسى‏ رَبِّی أَنْ ... یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً»

ثروتمندان به داشته‏هاى خود مغرور نشوند، شاید در یک لحظه همه ثروتشان نابود شود. (تفسیر نور، ج7، ص174).

چه زیبا سرودی است اوحدی مراغه‌ای:

تو بدین دولت شش روزة خود غره مباش

کین چنین صید به عمری دوسه بازی باشد...

چه روی بر سرخاکی به تکبر؟ که و را

چون تو در هر قدمی چند هزاری باشد...

بر حذر باش ز دود نفس مسکینان

که چنین دود هم از شعلة ناری باشد

خاکسارانِ چنین را به حقارت منگر

تو چه دانی که در آن گَرد، سواری باشد؟...

https://ganjoor.net/ouhadi/divano/ghasideo/sh12/



[1] . و من هذا الأصل الحُسْبان: سهامٌ صغار یُرْمى بها عن القسىِّ الفارسیة، الواحدة حُسبانة. و إنما فرق بینهما لصِغَر هذه و [کبر] تلک. و منه قولهم أصاب الأرض حُسبان، أى جراد. و فُسِّرَ قوله تعالى: وَ یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ بالبَرَد.

[2] . أصل الحسبان السهام التی ترمى لتجری فی طلق واحد و کان ذلک من رمی الأساورة و أصل الباب الحساب و إنما یقال لما یرمی به حسبان لأنه یکثر کثرة الحساب.

[3] . حُسْباناً مِنَ السَّماءِ مرامی جمع حسبانة و هی الصواعق. و قیل هو مصدر بمعنى الحساب و المراد به التقدیر بتخریبها أو عذاب حساب الأعمال السیئة

[4] . قیل: معناه نارا، و عذابا و إنما هو فی الحقیقة ما یُحَاسَبُ علیه فیجازى بحسبه‏

[5] . قال الزجاج: الصعید الطریق الذی لا نبات فیه و الزلق الأرض الملساء المستویة لا نبات فیها و لا شی‏ء و أصل الزلق ما تزلق عنه الأقدام فلا یثبت علیه

[6] . عَجِبْتُ لِمَنْ خَافَ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ‏ فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقِبِهَا فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ وَ عَجِبْتُ لِمَنِ اغْتَمَّ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ تَعَالَى لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ‏ فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقِبِهَا فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ‏  وَ عَجِبْتُ لِمَنْ مُکِرَ بِهِ کَیْفَ لَا یَفْزَعُ إِلَى قَوْلِهِ تَعَالَى وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ  فَإِنِّی سَمِعْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ بِعَقِبِهَا فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا

[7] . این حدیث هم تاحدودی مشابه است:

وَ عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ الزَّیَّاتِ عَنْ رَجُلٍ عَنْ کَرَّامٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَرْبَعٌ لِأَرْبَعٍ فَوَاحِدَةٌ لِلْقَتْلِ وَ الْهَزِیمَةِ حَسَبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ إِنَّ اللَّهَ یَقُولُ الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ  وَ الْأُخْرَى لِلْمَکْرِ وَ السُّوءِ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ‏ وَ فَوَّضْتُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ‏ فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا وَ حاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ‏ وَ الثَّالِثَةُ لِلْحَرَقِ وَ الْغَرَقِ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ ذَلِکَ أَنَّهُ یَقُولُ وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏  وَ الرَّابِعَةُ لِلْغَمِّ وَ الْهَمِ‏ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ‏ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ‏ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ‏. (تهذیب الأحکام، ج‏6، ص171)

[8] . آقای قرائتی این مطلب را چنین گفته است: «آرزوى سلب نعمت از کفّار فخرفروش، و نفرین بر آنان، پسندیده است.» (تفسیر نور، ج7، ص174)

 


پنج شنبه 96 آذر 23 , ساعت 12:19 صبح

بسم الله الرحمن الرحیم

620) سوره کهف (18) آیه39 

وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَداً

ترجمه

و چرا، آنگاه که در باغت وارد شدی، نگفتی «ما شاء الله [= آنچه خدا بخواهد] لا قوة الا بالله [= توانی جز به عنایت خداوند در کار نیست]»؟ اگر مرا [چنین] می‌بینی که من کمتر از تو است مال و فرزندم،

حدیث

1) از امیرالمومنین ع درباره معنای «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» سوال شد. فرمودند:

ما در عرض خداوند مالک هیچ چیز نیستیم و جز آنچه او به مِلک ما درآورد، مالک چیزی نیستیم؛ پس هر گاه آنچه را که خود نسبت بدان مالکیت دارد به مِلک ما درآورد، ما را [در قبال آن] مکلف و مسئول فرموده است و هرگاه که آن را از ما گرفت تکلیفش را از دوش ما برداشته است.

نهج‌البلاغه، حکمت404

 وَ قَالَ ع - وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ مَعْنَى قَوْلِهِمْ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ - إِنَّا لَا نَمْلِکُ مَعَ اللَّهِ شَیْئاً وَ لَا نَمْلِکُ إِلَّا مَا مَلَّکَنَا فَمَتَى مَلَّکَنَا مَا هُوَ أَمْلَکُ بِهِ مِنَّا کَلَّفَنَا وَ مَتَى أَخَذَهُ مِنَّا وَضَعَ تَکْلِیفَهُ عَنَّا.

همچنین از امام باقر ع نیز درباره معنای «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» سوال شد؛ فرمودند:

معنایش این است که: ما را هیچ برگرداننده‌ای از معصیت خدا نیست مگر به یاری خدا؛ و ما را هیچ توانی برای طاعت خداوند نیست مگر به توفیق خداوند عز و جل.

التوحید (للصدوق)، ص242

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ السُّکَّرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ زَکَرِیَّا الْبَصْرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَاقِرِ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ مَعْنَى لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ فَقَالَ

مَعْنَاهُ لَا حَوْلَ لَنَا عَنْ مَعْصِیَةِ اللَّهِ إِلَّا بِعَوْنِ اللَّهِ وَ لَا قُوَّةَ لَنَا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ إِلَّا بِتَوْفِیقِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

 

2) از امام صادق ع روایت شده است:

هیچکس نیست که دعا کند و دعایش را به گفتن «ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» ختم کند مگر اینکه صاحب و هم‌نشین‌اش [= خداوند] اجابتش کند.

الأمالی( للصدوق)، ص199؛ روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، ج‏2، ص: 326

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ سَلَمَةَ بْنِ الْخَطَّابِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عِمْرَانَ الزَّعْفَرَانِیِّ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع قَالَ:

مَا مِنْ رَجُلٍ دَعَا فَخَتَمَ دُعَاءَهُ بِقَوْلِ «ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» إِلَّا أُجِیبَ صَاحِبُهُ.

 

3) از پیامبر اکرم ص روایت شده است:

هرکس که چیزی از خانواده و مال و فرزند در چشمش [بزرگ] جلوه کند و بگوید «ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» (ما شاء الله، هیچ توانی جز به عنایت خدا نیست) از آن بهره‌مند شود [= برخورداری از اینها واقعا بهره و نصیب خوبی عایدش کند] آیا سخن خداوند متعال را ندیده‌ای که فرمود «و چرا، آنگاه که در باغت وارد شدی، نگفتی: ما شاء الله لا قوة الا بالله»؟

الدعوات (للراوندی)، ص111

وَ رُوِیَ عَنِ النَّبِیِّ ص‏ مَنْ جَلَى‏  فِی عَیْنِهِ شَیْ‏ءٌ مِنَ الْأَهْلِ وَ الْمَالِ وَ الْوَلَدِ فَقَالَ‏ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏ مُتِّعَ بِهِ‏  أَ لَا تَرَى إِلَى قَوْلِهِ تَعَالَى- وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏.

و همچنین از ایشان روایت شده است که هر کس چیزی ببیند که اعجال او را برانگیزاند و بگوید « اللَّه، اللَّه، ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏» چیزی ضرر به او نرساند.

تفسیر جوامع الجامع (طبرسی)، ج‏4، ص: 564؛ أنوار التنزیل (بیضاوی)، ج‏3، ص281

عَنِ النَّبِیِّ ص أَنَّهُ مَنْ رَأَى شَیْئاً یُعْجِبُهُ فَقَالَ اللَّهُ اللَّهُ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏ لَمْ یَضُرَّهُ شَیْ‏ءٌ.

 

4) از امام صادق ع روایت شده است:

کسی بر انگشترش این را حک کند «ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ» از فقر خوارکننده در امان باشد.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص180؛ جامع الأخبار(للشعیری)، ص135

أَبِی ره قَالَ حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنِی عَمْرُو بْنُ عَلِیٍّ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ یَرْفَعُهُ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ کَتَبَ عَلَى خَاتَمِهِ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ أَمِنَ مِنَ الْفَقْرِ الْمُدْقِعِ.[1]

نکته:

بر اساس روایات، نقش انگشتر امام رضا ع (الکافی، ج‏6، ص473[2]و ص474[3]) و یکی از انگشترهای امیرالمومنین ع (الخصال، ج‏1، ص199[4]) همین عبارت «ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» بوده است.

 

5) حضرت علی ع به تفصیل جریان خواستگاری‌اش از حضرت زهرا س را روایت کرده است. این حکایت را چنین به انتها می‌رساند:

حضرت علی ع فرمود: پس رسول الله ص مرا به همسری او درآورد سپس مرا فراخواند و دستم را گرفت و فرمود: بلند شو به اسم الله، و بگو «عَلَى بَرَکَةِ اللَّهِ، وَ ما شاءَ اللَّهُ، لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ، تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ» (= به برکت خدا و آنچه خدا بخواهد که هیچ توانی جز خدا نیست و بر خدا توکل کردم) سپس فرمود:

خدایا این دو دوست‌داشتنی‌ترین مخلوقاتت نزد من هستند پس تو هم آنان را دوست بدار و در ذریه‌ آنان برکت قرار ده؛ و از جانب خودتت بر آنان نگهبانی بگمار؛ و من این دو و فرزندانشان را از شیطان رجیم در پناه تو قرار می‌دهم.

الأمالی (للطوسی)، ص40

حَدَّثَنَا یَحْیَى بْنُ هَاشِمٍ الْغَسَّانِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مَرْوَانَ، قَالَ: حَدَّثَنِی جُوَیْبِرُ بْنُ سَعِیدٍ، عَنِ الضَّحَّاکِ بْنِ مُزَاحِمٍ، قَالَ: سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) یَقُولُ: ...[5]

قَالَ عَلِیٌّ: فَزَوَّجَنِی رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ)، ثُمَّ أَتَانِی فَأَخَذَ بِیَدِی فَقَالَ: قُمْ بِسْمِ اللَّهِ وَ قُلْ:" عَلَى بَرَکَةِ اللَّهِ، وَ ما شاءَ اللَّهُ، لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ، تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ ثُمَّ جَاءَنِی حِینَ أَقْعَدَنِی عِنْدَهَا (عَلَیْهَا السَّلَامُ)، ثُمَّ قَالَ:" اللَّهُمَّ إِنَّهُمَا أَحَبُّ خَلْقِکَ إِلَیَّ فَأَحِبَّهُمَا، وَ بَارِکْ فِی ذُرِّیَّتِهِمَا، وَ اجْعَلْ عَلَیْهِمَا مِنْکَ حَافِظاً، وَ إِنِّی أُعِیذُهُمَا وَ ذُرِّیَّتَهُمَا بِکَ مِنَ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ".

 

6) روایت شده است که حضرت موسی ع [در مناجات با خداوند] عرض کرد: پروردگارا ! تو بسیار بیش از آرزویم به من عطا می‌فرمایی!

خطاب آمد: چون تو بسیار می‌گویی «ما شاءالله لا قوة الا بالله»

شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏6، ص195

قال موسى ع یا رب إنک لتعطینی أکثر من أملی قال لأنک تکثر من قول ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ.

 

و از امام صادق ع روایت شده است:

هنگامی که بنده‌ای دعا کند و بعد از دعایش بگوید «ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» خداوند [به فرشتگانش] می‌فرماید بنده‌ام از همه قطع امید کرد و تسلیم امر من شد، حاجتش را روا کنید!

عدة الداعی و نجاح الساعی، ص211

عَنِ الصَّادِقِ ع إِذَا دَعَا الرَّجُلُ فَقَالَ بَعْدَ مَا یَدْعُو- ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ قَالَ اللَّهُ اسْتَبْتَلَ عَبْدِی وَ اسْتَسْلَمَ لِأَمْرِی اقْضُوا حَاجَتَهُ.

 

7) امام حسین ع وقتی خواست حرکتش از مکه به سوی عراق را شروع کند خطبه‌ معروفی خواند (خط مرگ بر گردن آدم همچون گردنبندی بر گردن دختری جوان است ...) و شروع خطبه‌اش این بود که الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ ما شاءَ اللَّهُ‏ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَ آلِهِ‏ (نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص86)[6] و جالب این است که سر بریده حضرت در موقعیت‌های مختلف آیات متعددی را قرائت کرده و در شام (که آخرین موقف نمایش دادن سر بر سر نیزه‌ها بود) همین عبارت «لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» از ایشان شنیده شد. (مناقب آل أبی طالب ع، ج‏4، ص61)[7]

تدبر

1) «وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ»

در این آیه و آیات بعد ادامه سخنان آن فرد موحد، در برابر آن فرد مغرور آمده و در ادامه بدون اینکه پاسخی از او نقل شود به عذابی که بر او نازل شد اشاره می‌شود. شاید خداوند در اینجا می‌خواهد برتری منطق وی بر منطق آن فرد مغرور را نشان دهد که او پاسخی برای این سخنان نداشته است.

شروع جمله با «لو لا ...» است یعنی مواخذه‌ای بر رفتار و سخن آن مغرور. شاید این پاسخی است به نکته‌ای که در دو آیه قبل مورد توجه قرار گرفت (جلسه618، تدبر3؛ جلسه619، تدبر4). یعنی چه‌بسا آن مغرور اعتراض کرده که چرا به من نسبت کفر و شرک دادی در حالی که من از «ربی: پروردگارم» سخن گفتم و او را قبول دارم.

گویی این فرد واقعا خداپرست می‌گوید: اگر واقعا خدا را به ربوبیت قبول داری، چرا وقتی وارد باغت شدی همه چیز را از خودت دیدی و اینها را برای خود همیشگی دانستی و نگفتی هرچه خدا بخواهد همان می‌شود و همه چیز به اراده و قدرت الهی وابسته است؟!

 

2) «وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ»

کسی که واقعا خدا را باور دارد، هر امکاناتی که خداوند به او داده را کاملا از خدا، به اراده خدا و در کف قدرت خدا می‌بیند. (حدیث1) و اگر چنین دید خداوند نزول نعمت‌هایش بر او را فراوان می‌سازد (حدیث2 و حدیث6)، نعمت‌هایی که به او داده را برایش پابرجا می‌گرداند و نمی‌گذارد آن نعمت برای او به نقمت تبدیل شود (حدیث3).

ظاهرا به همین جهت بوده که اولیاء الله شروع و نهایت کار خود را این جمله قرار می‌دادند (حدیث5 و حدیث7) و حتی این عبارت را بر انگشترهایشان حک می‌کردند (حدیث4) و بر مداومت بر آن در موقعیت‌های مختلف اصرار داشته‌اند؛ مثلا در شروع نماز (دعائم الإسلام، ج‏1، ص167)[8]؛ در تعقیبات نماز (عدة الداعی و نجاح الساعی، ص268)[9]؛  هنگام سفر (الکافی، ج‏2، ص544[10]و ج‏4، ص288[11])؛ در مواقف حج (من لا یحضره الفقیه، ج‏2، ص541)[12]؛ در هنگام وداع دوستان و برای ایمن ماندن از حوادث غیر مترقبه (مهج الدعوات و منهج العبادات، ص311)[13] و از جمله دفع چشم زخم (مکارم الأخلاق، ص386)[14].

نکته تخصصی انسان‌شناسی

کسی که خود را درست بشناسد و نسبت خود و همه دارایی‌های خود با خدا را درست بفهمد، همه چیز را از او می‌بیند.

اما کسی که در امور عالم دست خدا را نمی‌بیند با رسیدن به دارایی‌های دنیوی، احساس بی‌نیازی به او دست می‌دهد و سر به طغیان برمی‌دارد «إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغى‏؛  أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى‏: همانا انسان قطعا طغیان می‌کند، اگر که خود را بی‌نیاز احساس کند» (علق/6-7)

تاملی در مدرنیته و تکنولوژی

پیشرفت تکنولوژی در دوره مدرن، و انجام راحت‌تر کارها و رفع ساده‌تر نیازها، به احساس بی‌نیازی انسان‌ها از خدا دامن زده است. برخی گمان می‌کنند که راه نجات آن کنار گذاشتن تکنولوژی‌هاست؛ اما ظاهرا راه اصلی، تقویت نگاه خدامدارانه در زندگی است، تا حدی که بفهمیم که نه‌تنها تکنولوژی‌ها، بلکه «اگر خدا نخواهد» حتی آب هم نمی‌تواند کسی را سیراب کند (وَ الَّذی هُوَ یُطْعِمُنی‏ وَ یَسْقین‏: اوست که مرا طعام می‌دهد و سیراب می‌سازد؛ شعراء/79) و حتی آتش هم نمی‌تواند چیزی را بسوزاند (قُلْنا یا نارُ کُونی‏ بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهیم‏: به آتش گفتیم که بر ابراهیم ع سرد و سلامت باش؛ انبیاء/69)

 

3) «ما أَظُنُّ أَنْ تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً؛ ... ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ»

آن مغرور «گمان» می‌کرد که دارایی‌هایش همیشگی است؛ این موحد پاسخش داد «آنچه خدا بخواهد و همه چیز به قدرت او وابسته است» (المیزان، ج‏13، ص315)

این پاسخ، راه غلبه کردن بر غرور را به ما نشان می‌دهد.

تذکر اخلاقی

اگر به یاد داشته باشیم که هرچه به دست آوردیم، (خواه مال و فرزند، یا علم و مقام و ذهن قوی و تن سالم و ...) همه و همه تنها به خواست خدا بوده و اگر او نخواهد همان لحظه می‌تواند آن را از ما بگیرد، آنگاه آیا چیزی می‌ماند که به خاطرش احساس غرور کنیم؟!

 

4) «لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ»

کسی که باور داشته باشد که هیچ نیرویی نیست مگر به عنایت و خواست خدا، آنگاه براحتی در برابر مستکبران و زورمداران عالم سینه سپر می‌کند و بدون هیچ واهمه‌ای خواهد گفت: «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند!»

کسی که از زورمداران و مستکبران عالَم می‌ترسد، در باورش به خدا باید تجدیدنظر کند!

 

5) «وَ لَوْ لا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَداً»

سخنان آن فرد موحد در این آیه دو فراز دارد: یکی مواخذه آن فرد مغرور از این جهت که چرا امور را به دست خداوند ندیده است؛ دوم اینکه «اگر دیدی که من مال و اولادم کمتر از توست،» و جمله شرطی در این فراز دوم نیمه‌کاره رها شده و جزای شرط در آیه بعدی آمده است.

با توجه به اینکه این آیه از آیاتی نیست که مستقل بودنش مورد اختلاف باشد، این سوال پررنگ می‌شود که چرا به این صورت آمده؟ چرا با فراز اول آیه را تمام نکرده و این «مقدم» جمله شرطیه را در کنار «تالیِ» آن در آیه بعد قرار نداده است؟

الف. شاید می‌خواهد نشان دهد که این اعتراض وی در مورد مقایسه‌ای که آن مغرور انجام داد، از باب تاکید، و مصداقی از همان نگاه توحیدی است، نه اینکه صرفا دفاع از خود و برتری‌طلبی‌ای باشد شبیه کاری که آن رفیق مغرورش انجام داد.

ب. ...

 

6) «إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَداً»

چرا دو بار کلمه «من» را آورد (ترنِ در اصل «ترانی: مرا می‌بینی» بوده و بعدش هم «أنا» آمده است)

الف. قبلا اشاره شد که آن فرد متکبر با تعبیر «أنا اکثر منک ...» حقیقت خود را در ثروت و نفرات می‌دید (جلسه615، تدبر2) در اینجا این فرد موحد همان تعبیر او در مورد خویش «أنا اقل منک ...» را به کار برد؛ لکن می‌خواهد بیان کند که این مدل تحلیل توست، نه واقعیتِ ماجرا. لذا می‌گوید «تو مرا اینچنین می‌بینی که "من از تو کمترم ..."»؛ یعنی در نگاه تو به من است که ارزش من و ارزش تو در گروی ثروت و نفرات است، نه اینکه من هم واقعا به خاطر کمی ثروت و نفرات، خود را کمتر از تو بدانم.

ب. ...

 

7) «إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَداً»

مؤمن به خاطر کمى اموال و اولاد، خود را نمى‏بازد. «إِنْ تَرَنِ» یعنى تو مرا کم مى‏بینى، نه آنکه من کم هستم. (تفسیر نور، ج7، ص173)

 

 


[1] . نزدیک به این مضمون است روایت زیر در جامع الأخبار(للشعیری)، ص134

عَنِ الصَّادِقِ ع أَنَّهُ قَالَ: مَنْ أَرَادَ أَنْ یَکْثُرَ مَالُهُ وَ وُلْدُهُ وَ یُوَسَّعَ رِزْقُهُ عَلَیْهِ فَلْیَتَّخِذْ فَصّاً مِنْ عَقِیقٍ وَ لْیَنْقُشْ عَلَیْهِ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالًا وَ وَلَداً أَوْ نَفَراً وَ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفَّاراً.

[2] . عَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا ع عَنْ نَقْشِ خَاتَمِهِ وَ خَاتَمِ أَبِیهِ ع قَالَ نَقْشُ خَاتَمِی «ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» وَ نَقْشُ خَاتَمِ أَبِی «حَسْبِیَ اللَّهُ» وَ هُوَ الَّذِی کُنْتُ أَتَخَتَّمُ بِهِ.

[3] . سَهْلُ بْنُ زِیَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الثَّانِی ع قَالَ: قُلْتُ لَهُ إِنَّا رُوِّینَا فِی الْحَدِیثِ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص کَانَ یَسْتَنْجِی وَ خَاتَمُهُ فِی إِصْبَعِهِ وَ کَذَلِکَ کَانَ یَفْعَلُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع وَ کَانَ نَقْشُ خَاتَمِ رَسُولِ اللَّهِ ص- مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ قَالَ صَدَقُوا قُلْتُ فَیَنْبَغِی لَنَا أَنْ نَفْعَلَ قَالَ إِنَّ أُولَئِکَ کَانُوا یَتَخَتَّمُونَ فِی الْیَدِ الْیُمْنَى وَ إِنَّکُمْ أَنْتُمْ تَتَخَتَّمُونَ فِی الْیُسْرَى قَالَ فَسَکَتَ فَقَالَ أَ تَدْرِی مَا کَانَ نَقْشُ خَاتَمِ آدَمَ ع فَقُلْتُ لَا فَقَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ کَانَ نَقْشُ خَاتَمِ النَّبِیِّ ص مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ خَاتَمِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع اللَّهُ الْمَلِکُ وَ خَاتَمِ الْحَسَنِ ع الْعِزَّةُ لِلَّهِ وَ خَاتَمِ الْحُسَیْنِ ع إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ وَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع خَاتَمُ أَبِیهِ وَ أَبُو جَعْفَرٍ الْأَکْبَرُ خَاتَمُ جَدِّهِ الْحُسَیْنِ ع وَ خَاتَمُ جَعْفَرٍ ع اللَّهُ وَلِیِّی وَ عِصْمَتِی مِنْ خَلْقِهِ وَ أَبُو الْحَسَنِ الْأَوَّلُ ع حَسْبِیَ اللَّهُ وَ أَبُو الْحَسَنِ الثَّانِی ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ قَالَ الْحُسَیْنُ بْنُ خَالِدٍ وَ مَدَّ یَدَهُ إِلَیَّ وَ قَالَ خَاتَمِی خَاتَمُ أَبِی ع أَیْضاً.

این روایت در مکارم الأخلاق، ص91 بدین صورت آمده است:

الْحُسَیْنُ بْنُ خَالِدٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الثَّانِی ع قَالَ: کَانَ نَقْشُ خَاتَمِ النَّبِیِّ ص مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَ خَاتَمِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع اللَّهُ الْمَلِکُ وَ خَاتَمِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ ع الْعِزَّةُ لِلَّهِ وَ خَاتَمِ الْحُسَیْنِ ع إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ وَ خَاتَمُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع خَاتَمَ أَبِیهِ وَ أَبُو جَعْفَرٍ الْکَبِیرُ ع خَاتَمُهُ خَاتَمَ جَدِّهِ الْحُسَیْنِ أَیْضاً وَ خَاتَمُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع اللَّهُ وَلِیِّی وَ عِصْمَتِی مِنْ خَلْقِهِ وَ خَاتَمُ أَبِی الْحَسَنِ الْأَوَّلِ ع حَسْبِیَ اللَّهُ وَ أَبِی الْحَسَنِ الثَّانِی ع ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ قَالَ الْحُسَیْنُ بْنُ خَالِدٍ وَ مَدَّ یَدَهُ إِلَیَّ وَ قَالَ ع خَاتَمِی خَاتَمُ أَبِی وَ نَقْشُ خَاتَمِ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی ع حَسْبِیَ اللَّهُ حَافِظِی هَکَذَا کَانَ عَلَى خَاتَمِ أَبِی جَعْفَرٍ ع وَ عَلَى خَاتَمِ أَبِی الْحَسَنِ الثَّالِثِ ع اللَّهُ الْمَلِکُ.

[4] . حَدَّثَنَا أَبُو سَعِیدٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْفَضْلِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ الْمُذَکِّرُ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ مُسْلِمِ بْنِ وَارَةَ الرَّازِیُ‏  قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یُوسُفَ الْفَرْیَابِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا سُفْیَانُ الثَّوْرِیُّ عَنْ إِسْمَاعِیلَ السُّدِّیِ‏  عَنْ عَبْدِ خَیْرٍ قَالَ: کَانَ لِعَلِیٍّ ع أَرْبَعَةُ خَوَاتِیمَ یَتَخَتَّمُ بِهَا یَاقُوتٌ لِنُبْلِهِ وَ فَیْرُوزَجٌ لِنُصْرَتِهِ وَ الْحَدِیدُ الصِّینِیُّ لِقُوَّتِهِ وَ عَقِیقٌ لِحِرْزِهِ وَ کَانَ نَقْشُ الْیَاقُوتِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ الْمُبِینُ وَ نَقْشُ الْفَیْرُوزَجِ اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ وَ نَقْشُ الْحَدِیدِ الصِّینِیِّ الْعِزَّةُ لِلَّهِ جَمِیعاً وَ نَقْشُ الْعَقِیقِ ثَلَاثَةُ أَسْطُرٍ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ.

همچنین از امیرالمومنین ع برای استفاده از چنین انگشتری ثواب زیادی روایت شده است:

عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ: مَنْ کَانَ نَقْشُ خَاتَمِهِ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ فَذَکَرَ فِی ذَلِکَ ثَوَاباً عَظِیماً. (مکارم الأخلاق، ص91)

[5] . أَتَانِی أَبُو بَکْرٍ وَ عُمَرُ فَقَالا: لَوْ أَتَیْتَ رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) فَذَکَرْتَ لَهُ فَاطِمَةَ، قَالَ: فَأَتَیْتُهُ، فَلَمَّا رَآنِی رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) ضَحِکَ، ثُمَّ قَالَ: مَا جَاءَ بِکَ یَا أَبَا الْحَسَنِ وَ مَا حَاجَتُکَ قَالَ: فَذَکَرْتُ لَهُ قَرَابَتِی وَ قِدَمِی فِی الْإِسْلَامِ وَ نُصْرَتِی لَهُ وَ جِهَادِی، فَقَالَ: یَا عَلِیُّ، صَدَقْتَ، فَأَنْتَ أَفْضَلُ مِمَّا تَذْکُرُ. فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ، فَاطِمَةَ تُزَوِّجُنِیهَا فَقَالَ: یَا عَلِیُّ، إِنَّهُ قَدْ ذَکَرَهَا قَبْلَکَ رِجَالٌ، فَذَکَرْتُ ذَلِکَ لَهَا، فَرَأَیْتُ الْکَرَاهَةَ فِی وَجْهِهَا، وَ لَکِنْ عَلَى رِسْلِکَ حَتَّى أَخْرُجَ إِلَیْکَ، فَدَخَلَ عَلَیْهَا فَقَامَتْ إِلَیْهِ، فَأَخَذَتْ رِدَاءَهُ وَ نَزَعَتْ نَعْلَیْهِ، وَ أَتَتْهُ بِالْوَضُوءِ، فَوَضَّأَتْهُ بِیَدِهَا وَ غَسَلَتْ رِجْلَیْهِ، ثُمَّ قَعَدَتْ، فَقَالَ لَهَا: یَا فَاطِمَةُ. فَقَالَتْ: لَبَّیْکَ، حَاجَتَکَ، یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ: إِنَّ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ مَنْ قَدْ عَرَفْتَ قَرَابَتَهُ وَ فَضْلَهُ وَ إِسْلَامَهُ، وَ إِنِّی قَدْ سَأَلْتُ رَبِّی أَنْ یُزَوِّجَکِ خَیْرَ خَلْقِهِ وَ أَحَبَّهُمْ إِلَیْهِ، وَ قَدْ ذَکَرَ مِنْ أَمْرِکِ شَیْئاً فَمَا تَرَیْنَ فَسَکَتَتْ وَ لَمْ تُوَلِّ وَجْهَهَا وَ لَمْ یَرَ فِیهِ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) کَرَاهَةً، فَقَامَ وَ هُوَ یَقُولُ: اللَّهُ أَکْبَرُ، سُکُوتُهَا إِقْرَارُهَا، فَأَتَاهُ جَبْرَئِیلُ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) فَقَالَ: یَا مُحَمَّدُ، زَوِّجْهَا عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ، فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ رَضِیَهَا لَهُ وَ رَضِیَهُ لَهَا.

[6] . وَ لَمَّا عَزَمَ عَلَیْهِ السَّلَامُ عَلَى الْمَسِیرِ إِلَى الْعِرَاقِ قَامَ خَطِیباً، فَقَالَ:

الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ ما شاءَ اللَّهُ‏ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ [وَ آلِهِ‏] وَ سَلَّمَ خُطَّ  الْمَوْتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ  الْقِلَادَةِ عَلَى جِیدِ الْفَتَاةِ، وَ مَا أَوْلَهَنِی إِلَى‏  أَسْلَافِی اشْتِیَاقَ یَعْقُوبَ إِلَى یُوسُفَ، وَ خُیِّرَ لِی مَصْرَعٌ أَنَا لَاقِیهِ کَأَنِّی بِأَوْصَالِی تَقَطَّعُهَا  عُسْلَانُ الْفَلَوَاتِ‏ ، بَیْنَ النَّوَاوِیسِ وَ کَرْبَلَاءَ فَیَمْلَأَنَّ مِنِّی أَکْرَاشاً جُوفاً، وَ أَجْرِبَةً سُغْباً لَا مَحِیصَ عَنْ یَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ، رِضَى اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَیْتِ، نَصْبِرُ عَلَى بَلَائِهِ وَ یُوَفِّینَا أُجُورَ  الصَّابِرِینَ لَنْ تَشُذَّ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ لَحْمَةٌ هِیَ مَجْمُوعَةٌ لَهُ فِی حَظِیرَةِ الْقُدْسِ تَقَرُّ بِهِمْ عَیْنُهُ، وَ یُنَجَّزُ لَهُمْ‏  وَعْدُهُ، مَنْ‏  کَانَ بَاذِلًا فِینَا مُهْجَتَهُ، وَ مُوَطِّناً عَلَى لِقَاءِ اللَّهِ‏  نَفْسَهُ، فَلْیَرْحَلْ فَإِنِّی رَاحِلٌ مُصْبِحاً، إِنْ شَاءَ اللَّه‏

[7] . رَوَى أَبُو مِخْنَفٍ عَنِ الشَّعْبِیِّ أَنَّهُ صُلِبَ رَأْسُ الْحُسَیْنِ بِالصَّیَارِفِ فِی الْکُوفَةِ فَتَنَحْنَحَ الرَّأْسُ وَ قَرَأَ سُورَةَ الْکَهْفِ إِلَى قَوْلِهِ إِنَّهُمْ فِتْیَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً فَلَمْ یَزِدْهُمُ ذَلِکَ إِلَّا ضَلَالًا وَ فِی أَثَرٍ أَنَّهُمْ لَمَّا صَلَبُوا رَأْسَهُ عَلَى الشَّجَرَةِ سُمِعَ مِنْهُ وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ وَ سُمِعَ أَیْضاً صَوْتُهُ بِدِمَشْقَ یَقُولُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ وَ سُمِعَ أَیْضاً یَقْرَأُ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً فَقَالَ زَیْدُ بْنُ أَرْقَمَ أَمْرُکَ أَعْجَبُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ.

[8] . عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ص أَنَّهُ قَالَ: إِذَا قُمْتَ إِلَى الصَّلَاةِ فَقُلْ بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ مِنَ اللَّهِ وَ إِلَى اللَّهِ وَ کَمَا شَاءَ اللَّهُ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ زُوَّارِکَ وَ عُمَّارِ مَسَاجِدِکَ وَ افْتَحْ لِی بَابَ رَحْمَتِکَ وَ أَغْلِقْ عَنِّی بَابَ مَعْصِیَتِکَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنِی مِمَّنْ یُنَاجِیهِ اللَّهُمَّ أَقْبِلْ عَلَیَّ بِوَجْهِکَ جَلَّ ثَنَاؤُکَ ثُمَّ افْتَحِ الصَّلَاةَ.

[9] . عَنِ الرِّضَا ع مَنْ قَالَ فِی دُبُرِ صَلَاةِ الْغَدَاةِ لَمْ یَلْتَمِسْ حَاجَةً إِلَّا تَیَسَّرَتْ لَهُ وَ کَفَاهُ اللَّهُ مَا أَهَمَّهُ- بِسْمِ اللَّهِ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ- وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبادِ. فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا- لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ. فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ- وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ- حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ. فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ یَمْسَسْهُمْ سُوءٌ- ما شاءَ اللَّهُ لَا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا مَا شَاءَ النَّاسُ مَا شَاءَ اللَّهُ وَ إِنْ کَرِهَ النَّاسُ حَسْبِیَ الرَّبُّ مِنَ الْمَرْبُوبِینَ حَسْبِیَ الْخَالِقُ مِنَ الْمَخْلُوقِینَ حَسْبِیَ الرَّازِقُ مِنَ الْمَرْزُوقِینَ حَسْبِیَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ حَسْبِی مَنْ هُوَ حَسْبِی حَسْبِی مَنْ لَمْ یَزَلْ حَسْبِی حَسْبِی مَنْ کَانَ مُنْذُ [قَطُّ] کُنْتُ لَمْ یَزَلْ حَسْبِی- حَسْبِیَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِیم‏.

[10] . مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ الْجَهْمِ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ ع قَالَ: إِذَا خَرَجْتَ مِنْ مَنْزِلِکَ فِی سَفَرٍ أَوْ حَضَرٍ فَقُلْ- بِسْمِ اللَّهِ آمَنْتُ بِاللَّهِ تَوَکَّلْتُ عَلَى اللَّهِ ما شاءَ اللَّهُ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ فَتَلَقَّاهُ الشَّیَاطِینُ‏ فَتَنْصَرِفُ وَ تَضْرِبُ الْمَلَائِکَةُ وُجُوهَهَا وَ تَقُولُ مَا سَبِیلُکُمْ عَلَیْهِ- وَ قَدْ سَمَّى اللَّهَ وَ آمَنَ بِهِ وَ تَوَکَّلَ عَلَیْهِ وَ قَالَ ما شاءَ اللَّهُ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ.

(این حدیث در المحاسن، ج‏2، ص350 با این سند «عَنْهُ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع» آمده است.)

[11] . عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عِیسَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْقُمِّیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلِ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ لِنَفْسِیَ الْیَقِینَ وَ الْعَفْوَ وَ الْعَافِیَةَ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ اللَّهُمَّ أَنْتَ ثِقَتِی وَ أَنْتَ رَجَائِی وَ أَنْتَ عَضُدِی وَ أَنْتَ نَاصِرِی بِکَ أَحُلُّ وَ بِکَ أَسِیرُ قَالَ وَ مَنْ یَخْرُجْ فِی سَفَرٍ وَحْدَهُ فَلْیَقُلْ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ اللَّهُمَّ آنِسْ وَحْشَتِی وَ أَعِنِّی عَلَى وَحْدَتِی وَ أَدِّ غَیْبَتِی

[12] . رَوَى زُرْعَةُ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِذَا أَتَیْتَ الْمَوْقِفَ فَاسْتَقْبِلِ الْبَیْتَ وَ سَبِّحِ اللَّهَ تَعَالَى مِائَةَ مَرَّةٍ وَ کَبِّرِ اللَّهَ تَعَالَى مِائَةَ مَرَّةٍ وَ تَقُولُ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ مِائَةَ مَرَّةٍ وَ تَقُولُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَه‏ ...

[13] . رُوِیَ أَنَّ الْخَضِرَ وَ إِلْیَاسَ یَجْتَمِعَانِ فِی کُلِّ مَوْسِمٍ فَیَفْتَرِقَانِ عَنْ هَذَا الدُّعَاءِ وَ هُوَ بِسْمِ اللَّهِ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‏ مَا شَاءَ اللَّهُ کُلُّ نِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ مَا شَاءَ اللَّهُ الْخَیْرُ کُلُّهُ بِیَدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا یَصْرِفُ السُّوءَ إِلَّا اللَّهُ قَالَ فَمَنْ قَالَهَا حِینَ یُصْبِحُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ أَمِنَ مِنَ الْحَرَقِ وَ الشَّرَقِ وَ الْغَرَقِ.

[14] . رُوِیَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ الْعَیْنُ حَقٌّ وَ لَیْسَ تَأْمَنُهَا مِنْکَ عَلَى نَفْسِکَ وَ لَا مِنْکَ عَلَى غَیْرِکَ فَإِذَا خِفْتَ شَیْئاً مِنْ ذَلِکَ فَقُلْ ما شاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ ثَلَاثاً.

 


سه شنبه 96 آذر 21 , ساعت 11:18 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

619) سوره کهف (18) آیه38 

لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَ لا أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً

ترجمه

لیکن من، [آنم که باور دارم] الله پروردگارم است و هیچکس را برای پروردگارم شریک نمی‌سازم.

نکات ترجمه

«لکِنَّا» = لکن + أنا

«لکِنَّا» در اصل «لکن أنا» بوده است که همزه آن افتاده و در هم ادغام شده‌اند؛ و همان طور که الف پایانی کلمه «أنا» در اغلب لهجه‌های عربی در حالت وقف به صورت «آ» خوانده می‌شود اما در وصل می‌افتد و فقط فتحه‌ی روی «ن» قرائت می‌شود (هرچند در معدودی از لهجه‌های عربی هم در وقف و هم در وصل، به صورت «آ» تلفظ می‌شود)، در این کلمه نیز در اغلب قرائتها، در هنگام وصل به صورت «لکِنَّ»، و در هنگام وقف به صورت «لکِنَّا» قرائت می‌شود. (مجمع‌البیان، ج6، ص725؛ إعراب القرآن (نحاس)، ج‏2، ص296[1])

در مصحف‌های به خط عثمان‌طه روی الف دایره‌ای قرار داده شده که با علامت سکون متفاوت است و منظور از این دایره، همین است که در هنگام وقف تلفظ می‌شود اما در هنگام وصل تلفظ نمی‌شود.

اختلاف قرائت

در اکثر قرائات [یعنی قرائت اهل کوفه (عاصم و حمزه و کسائی) و مکه (ابن‌کثیر) و بصره (ابوعمرو) و مدینه (نافع با دو روایت مشهورش یعنی ورش و قالون) و بسیاری از قرائات شاذه] ( «لکِنَّا» به صورتی که در بالا توضیح داده شد قرائت می‌شود؛

اما قرائات دیگری هم برای این عبارت وجود دارد از جمله:

در قرائت اهل شام (ابن‌عامر) و روایت مسیلی از نافع (قاری مدینه) و و در روایتی غیرمشهور از ابوعمرو (قاری بصره) و در قرائت یعقوب (از قرائات عشر) و ابن‌فلیح و برجمی و زید بن علیّ و حسن و زهری و أبوبحریة، هم در وصل و هم در وقف به صورت «لکِنّا» قرائت شده‌ است.

در روایت بخاری از ورش در هنگام وصل، به هر دو صورت «لکِنَّ» و «لکِنّا» قرائت شده است؛

در قرائت قتیبه و روایت هاشمی از ابوجعفر (از قراء عشره) و در هنگام وقف و وصل «آ» ‌را انداخته و در هر دو مورد به صورت «لکِنَّ» قرائت کرده است.

در قرائت ابی‌بن کعب و حسن به صورت «لکن أنا» قرائت شده است.

در قرائت عیسی ثقفی، تشدید «ن» و الفِ پس از آن افتاده و به صورت «لکن هو الله» قرائت شده است؛

در روایت هارون از ابوعمرو (قاری بصره)‌ به صورت «لکنَّه هو الله ربی» قرائت شده است که در این صورت به جای ضمیر «أنا» ضمیر «ه» به «لکنّ» اضافه شده است.

که هر یک از اینها به لحاظ عربی وجهی دارد که برای تفصیل آن می‌توانید به منابع زیر مراجعه کنید:

(مجمع‌البیان، ج6، ص725-726[2]؛ البحر المحیط، ج‏7، ص178 -179[3])

«لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی»

با توجه به اینکه «لکننا» را غالبا در اصل «لکن أنا» دانسته‌اند، «أنا» اسمِ إن (یا در اینجا: اسمِ لکن) و بقیه عبارت خبر آن محسوب می‌شود.

اما برای تحلیل نحوی خود عبارت «هُوَ اللَّهُ رَبِّی» چندین حالت ممکن است:

الف. می‌توان «هو» را ضمیر شأن (ضمیر فصل، ضمیر قصه) دانست؛ که معنایش این است که «بدین قرار که»؛ و آنگاه «الله ربی» مبتدا و خبر می‌شود؛ ترجمه: لکن من وضعیتم بدین قرار است که الله پروردگارم است.

ب. می‌توان آن را مبتدای دوم (شروع جمله جدیدی که این جمله خبر است برای «أنا») قرار داد؛ و آنگاه:

ب.1. می‌توان «الله» را خبر اول برای آن و «ربی» را خبر دوم برای آن قرار داد؛ ترجمه: لکن من [می گویم] او الله است که پروردگارم است.

ب.2. می‌توان «الله ربی» را خبر برای «هو» قرار داد و آنگاه «الله» را مبتدای سوم و «ربی» را خبر برای آن قرار داد. ترجمه: لکن من [می گویم] او همان الله، پروردگار من است.

(مجمع‌البیان، ج6، ص726، التبیان فی إعراب القرآن، ص245)

حدیث

1) از امام صادق ع سوال شد: کمترین چیزی که به سبب آن، انسان، مشرک می‌شود، چیست؟

فرمودند: اینکه یک مطلبی را از نزد خودش ابداع کند (یا: بدعتی بگذارد) و بر اساس آن، دوستی یا دشمنی بورزد.

الکافی، ج‏2، ص397؛ تفسیر العیاشی، ج‏1، ص246

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسى‏، عَنْ یُونُسَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبِی الْعَبَّاسِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ أَدْنَى مَا یَکُونُ بِهِ الْإِنْسَانُ مُشْرِکاً؟ قَالَ

فَقَالَ مَنِ ابْتَدَعَ رَأْیاً فَأَحَبَّ عَلَیْهِ أَوْ أَبْغَضَ عَلَیْهِ.


2)  سعید بن یسار می‌گوید:‌به امام صادق ع عرض کردم: [گاه] غم مرا فرامی‌گیرد.

فرمود: زیاد بگو «اللَّهُ اللَّهُ رَبِّی لَا أُشْرِکُ بِهِ شَیْئاً: الله الله پروردگارم است چیزی را برای پروردگارم شریک نمی‌سازم.»

و اگر از وسوسه یا حدیث نفس [= دغدغه‌های درونی] ترسیدی بگو: اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِکُلِّ اسْمٍ هُوَ لَکَ أَنْزَلْتَهُ فِی کِتَابِکَ أَوْ عَلَّمْتَهُ أَحَداً مِنْ خَلْقِکَ أَوِ اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ الْقُرْآنَ نُورَ بَصَرِی وَ رَبِیعَ قَلْبِی وَ جَلَاءَ حُزْنِی وَ ذَهَابَ هَمِّی اللَّهُ اللَّهُ رَبِّی لَا أُشْرِکُ بِهِ شَیْئاً؛ خدایا ! به حق هر اسمی که از آنِ توست، خواه آن را در کتابی نازل فرمودی یا به احدی از مخلوقاتت آموختی یا آن را در علم غیب نزد خودت نگهداشته، به خود اختصاص دادی، از تو می‌خواهم که بر محمد و آل محمد صلوات فرستی و قرآن را نور دیدگانم و بهار دلم و جلا دهنده اندوهم و از بین برنده همّ و غمّم قرار بده؛ الله الله پروردگارم است چیزی را برای او شریک قرار ندهم.»

الکافی، ج‏2، ص561

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ ابْنِ أَخِی سَعِیدٍ عَنْ سَعِیدِ بْنِ یَسَارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع یَدْخُلُنِیَ الْغَمُّ فَقَالَ أَکْثِرْ مِنْ أَنْ تَقُولَ: اللَّهُ اللَّهُ رَبِّی لَا أُشْرِکُ بِهِ شَیْئاً

فَإِذَا خِفْتَ وَسْوَسَةً أَوْ حَدِیثَ نَفْسٍ فَقُلِ اللَّهُمَّ إِنِّی عَبْدُکَ وَ ابْنُ عَبْدِکَ وَ ابْنُ أَمَتِکَ نَاصِیَتِی بِیَدِکَ عَدْلٌ فِیَّ حُکْمُکَ مَاضٍ فِیَّ قَضَاؤُکَ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِکُلِّ اسْمٍ هُوَ لَکَ أَنْزَلْتَهُ فِی کِتَابِکَ أَوْ عَلَّمْتَهُ أَحَداً مِنْ خَلْقِکَ أَوِ اسْتَأْثَرْتَ بِهِ فِی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ الْقُرْآنَ نُورَ بَصَرِی وَ رَبِیعَ قَلْبِی وَ جَلَاءَ حُزْنِی وَ ذَهَابَ هَمِّی اللَّهُ اللَّهُ رَبِّی لَا أُشْرِکُ بِهِ شَیْئاً.[4]


3) از امام صادق ع روایت طولانی نقل شده است درباره اینکه طلحه و زبیر، بعد از آن که از امیرالمومنین ع جدا شدند شخصی به نام خداش را برای مذاکره نزد امیرالمومنین ع فرستادند و مطالبی را به او یاد دادند از جمله اینکه به او بگو «... کسی که تو را از ما و از ارتباط و وصلت با ما بازمی‌دارد نفعش برای تو کمتر است و دفاع او از تونسبت به دفاعی که ما از تو می‌توانیم داشته باشیم ضعیف‌تر است و هرکس که چشم داشته باشد صبح را می‌بیند...» و در پایان سفارش‌های لازم را کردند که مبادا وی تحت تاثیر شخصیت امیرالمومنین ع قرار بگیرد!

امیرالمومنین ع از او استقبال کرد و پاسخ‌هایش چنان مستدل بود که وی نهایتا به ایشان پیوست و در همان جنگ جمل به شهادت رسید. حضرت در پاسخ این فراز فرمود:

و اما آنچه مرا از ارتباط و وصلت با شما باز می‌دارد همان است که شما را از حق بازداشته و شما را بدان واداشته که حق را گردن ننهید همان گونه که اسب چموش تن به لجام نمی‌دهد در حالی که «من، [آنم که باور دارم] الله پروردگارم است و هیچکس را برای پروردگارم شریک نمی‌سازم»؛ پس نگویید «نفع کمتر و دفاع ضعیفتر» که سزاوار اسم شرک علاوه بر نفاق خواهید شد ... .

الکافی، ج‏1، ص344

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ سَلَامِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ وَ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ وَ أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ جَمِیعاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ سَلَامِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْهَاشِمِیِّ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ وَ قَدْ سَمِعْتُهُ مِنْهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: بَعَثَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَیْرُ رَجُلًا مِنْ عَبْدِ الْقَیْسِ یُقَالُ لَهُ خِدَاشٌ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ص وَ قَالا لَهُ إِنَّا نَبْعَثُکَ إِلَى رَجُلٍ طَالَ مَا کُنَّا نَعْرِفُهُ وَ أَهْلَ بَیْتِهِ بِالسِّحْرِ وَ الْکِهَانَةِ وَ أَنْتَ أَوْثَقُ مَنْ بِحَضْرَتِنَا مِنْ أَنْفُسِنَا مِنْ أَنْ تَمْتَنِعَ مِنْ ذَلِکَ وَ أَنْ تُحَاجَّهُ لَنَا حَتَّى تَقِفَهُ عَلَى أَمْرٍ مَعْلُومٍ وَ اعْلَمْ أَنَّهُ أَعْظَمُ النَّاسِ دَعْوَى فَلَا یَکْسِرَنَّکَ ذَلِکَ عَنْهُ وَ مِنَ الْأَبْوَابِ الَّتِی یَخْدَعُ النَّاسَ بِهَا الطَّعَامُ وَ الشَّرَابُ وَ الْعَسَلُ وَ الدُّهْنُ وَ أَنْ یُخَالِیَ الرَّجُلَ فَلَا تَأْکُلْ لَهُ طَعَاماً وَ لَا تَشْرَبْ لَهُ شَرَاباً وَ لَا تَمَسَّ لَهُ عَسَلًا وَ لَا دُهْناً وَ لَا تَخْلُ مَعَهُ وَ احْذَرْ هَذَا کُلَّهُ مِنْهُ وَ انْطَلِقْ عَلَى بَرَکَةِ اللَّهِ فَإِذَا رَأَیْتَهُ فَاقْرَأْ آیَةَ السُّخْرَةِ وَ تَعَوَّذْ بِاللَّهِ مِنْ کَیْدِهِ وَ کَیْدِ الشَّیْطَانِ فَإِذَا جَلَسْتَ إِلَیْهِ فَلَا تُمَکِّنْهُ مِنْ بَصَرِکَ کُلِّهِ وَ لَا تَسْتَأْنِسْ بِهِ ثُمَّ قُلْ لَهُ ...[5]

وَ أَنَّ مَنْ کَانَ یَصْرِفُکَ عَنَّا وَ عَنْ صِلَتِنَا کَانَ أَقَلَّ لَکَ نَفْعاً وَ أَضْعَفَ عَنْکَ دَفْعاً مِنَّا وَ قَدْ وَضَحَ الصُّبْحُ لِذِی عَیْنَیْنِ ...[6]

فَلَمَّا أَتَى خِدَاشٌ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع صَنَعَ مَا أَمَرَاهُ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَیْهِ عَلِیٌّ ع وَ هُوَ یُنَاجِی نَفْسَهُ ضَحِکَ وَ قَالَ هَاهُنَا یَا أَخَا عَبْدِ قَیْسٍ ...[7] قَالَ فَمَا قَالا لَکَ فَأَخْبَرَهُ. فَقَالَ قُلْ لَهُمَا کَفَى بِمَنْطِقِکُمَا حُجَّةً عَلَیْکُمَا وَ لَکِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ...[8]

وَ أَمَّا الَّذِی صَرَفَنِی عَنْ صِلَتِکُمَا فَالَّذِی صَرَفَکُمَا عَنِ الْحَقِّ وَ حَمَلَکُمَا عَلَى خَلْعِهِ مِنْ رِقَابِکُمَا کَمَا یَخْلَعُ الْحَرُونُ لِجَامَهُ وَ هُوَ اللَّهُ رَبِّی لَا أُشْرِکُ بِهِ شَیْئاً فَلَا تَقُولَا أَقَلَّ نَفْعاً وَ أَضْعَفَ دَفْعاً فَتَسْتَحِقَّا اسْمَ الشِّرْکِ مَعَ النِّفَاق‏ ...[9]

 تدبر

1) «لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَ لا أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً»

در برابر آن فرد طغیانگر که ادعای استقلال داشت و منم منم می‌کرد و خود را از خدا هم طلبکار می‌دید، این فرد موحد همه چیزش را از ربوبیت خدایش می‌بیند و فقط ربّی ربّی می‌گوید و هیچ چیزی - از جمله نفس و هوای نفس خود - را در عرض خدا قرار نمی‌دهد. (المیزان، ج13، ص314)

نکته ادبی

در قرآن کریم در بسیاری از اوقات، خود ظاهر و چینش و تلفظ الفاظ هم در رساندن معنا کمک می‌کنند. از معروف‌ترین مثال‌هایش تعبیر «اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْض‏» است که به جای «تَثاقَلْتُمْ»، از تعبیری استفاده شده که خود این لفظ «اِثَّاقَلْتُمْ» از «تَثاقَلْتُمْ» ثقیل‌تر است و معنای «ثقیل شدن آنان»‌را بهتر منتقل می‌کند.‏

به نظر می‌رسد در این آیه هم، خود را ندیدن و صرفا خدا را دیدن، در لفظ نیز رعایت شده است؛ زیرا علاوه بر چهار بار از خدا سخن گفتن (هو، الله، ربی، ربی)، تنها «أنا» (= من) که در متن موجود بوده را هم عملا به محاق برده است:

چنانکه در نکات ترجمه اشاره شد «لکِنَّا» در اصل «لکن أنا» بوده است که با حذف همزه کلمه «أنا» از طرفی، و رواج تعبیر «لکِنَّ» در معنای «لکنْ»، عملا «أنا: من» در تلفظ گویی خود را نشان نمی‌دهد و اگر همان الف انتهایی و یا تفاوت قرائت این کلمه در وقف و وصل نبود، انسان گمان می‌کرد که این همان کلمه «لکِنَّ» (بدون هر گونه ضمیری پس از آن) است که در قرآن کریم هم 53 بار دیگر به همین صورت مشدد و بدون اتصال به ضمیر به کار رفته است.


2) «لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَ لا أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً»

اگر خداوند رب و پروردگار ماست و همه تدبیر ما به دست اوست، پس در تدبیر امور خود نباید هیچ کس را در عرض او دید؛ و کسی که در تدبیر امورش، در قبال خدا، هر قَدَر قدرتی را هم هیچ‌کاره‌ بداند، هیچ مشکل حل‌نشده‌ای پیش روی او نخواهد ماند.

نکته تخصصی انسان‌شناسی و خداشناسی

در روایات متعددی برای رهایی از هر غم و اندوه و سختی‌ای توصیه به گفتن همین عبارات شده است (مثلا حدیث2). این عبارات همه چیز را از خدا دیدن است و کسی که همه چیز را از خدا ببیند، می‌داند که هیچکس در عرض خدا نیست و هیچ مانعی در برابر خدا نیست (حدیث3) و کسی که این را باور داشته باشد اگر همه مشکلات عالَم هم بر سرش خراب شده باشد، هیچ غمی برایش نمی‌ماند؛ چرا که همه مشکلات عالَم در برابر قدرت خدا هیچ اندر هیچ‌اند.


3) «لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَ لا أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً»

با اینکه در جمله اول کلمه «ربّی» را آورد چرا در جمله دوم هم این کلمه را تکرار کرد و به گفتن «لا أُشْرِکُ بِهِ أَحَداً» بسنده نکرد؟

 الف. آوردن کلمه «ربّی» عملا استدلال چرایی «شرک نورزیدن» را نشان می‌دهد؛ یعنی چون او رب من است، کسی نمی‌تواند به رب خویش شرک بورزد و کسی را شریک در ربوبیت خود قلمداد کند. (المیزان، ج13، ص314)

نکته تخصصی انسان‌شناسی و خداشناسی

یکی از براهین معروف در اثبات وحدت خداوند، برهان مبتنی بر وحدت صنع و اتصال تدبیر است (التوحید (للصدوق)، ص250[10]؛ تفسیر القمی، ج2، ص93[11]) بدین بیان که این وحدت و اتصالی که در تمامی مخلوقات و تدبیر آنها مشاهده می‌شود حکایتگر آن است که تدبیر آنها از یک مصدر واحد سرچشمه می‌گیرد. اکنون به نظر می‌رسد درباره توحید در عبادت (پرستشِ تنها و تنها یک خدا) نیز همین برهان، لکن از آن سو، برقرار باشد: اگر من بالوجدان نیازها و ضعف‌هایی در خود می‌یابم که می‌فهمم تدبیرم حقیقتا دست خودم نیست و امورم از جای دیگری تدبیر می‌شود؛ و در عین حال، تدبیری واحد در من برقرار است، پس معلوم می‌شود که تنها و تنها یک نفر ربوبیت مرا عهده‌دار است؛ پس اگر «ربّ»ی دارم، نمی‌توانم برای او شریکی قرار دهم.

ب. در مقابل کسی که مرتب منم منم می‌کند، باید شعار ربّی ربّی سر داد. (تدبر1)

ج. ...


4) «لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی وَ لا أُشْرِکُ بِرَبِّی أَحَداً»

شروع این جمله با «لکنّا» (= لکن أنا) حکایتگر آن است که مفاد جملات وی، در تقابل با موضع آن همنشین‌اش است. مفاد این تقابل آن است که الله رب من است و شریکی برای رب خود قرار نمی‌دهم.

اما مگر نه این است که آن هم‌نشنین هم تعبیر «ربی» را به کار برد (یعنی اینکه الله رب من است را قبول داشت)؟ و مگر جمله‌ای که دلالت بر مشرک بودن او داشته باشد بر زبان راند، که این همنشین‌اش می‌گوید «ولی» من مشرک نخواهم شد؟ این تقابل ناشی از چیست؟

الف. او با نوع بیانش مرتکب «شرک خفی» بود و همین مقدار برای مشرک شدن کافی است!

نکته تخصصی دین‌شناسی

شرک بر دو قسم است: شرک جلیّ، یعنی مثلا شخصی رسما بت بپرستد؛ و «شرک خفی» ‌یعنی شخص در ظاهر خداپرست است اما واقعا برای امورد دیگری غیر از خدا - و در عرض خدا - نقش و تاثیری باور دارد. اینکه شخص برای خودش استقلال قائل شود و برای خدا تعیین تکلیف کند نشان می‌دهد که لااقل هوای نفس خود را شریک و در عرض خدا قرار داده است.

ب. او در معاد تردید افکند، و این یعنی گویی همه کارها به دست خدا نیست که اگر وعده داده که قیامت برپا می‌شود حتما بتواند آن را برپا کند!

ج.  هرگونه انکاری در برابر حق و حقیقت، امر دیگری را به عنوان حق، در کنار و شریک حق مطلق قرار دادن است.

د. ...



[1] . «لکِنَّا» مذهب الکسائی و الفراء، و المازنی أن الأصل «لکن أنا» فألقیت حرکة الهمزة على نون لکن، و حذفت الهمزة، و أدغمت النون فی النون. و الوقف علیها لکنّا و هی ألف أنا لبیان الحرکة، و من العرب من یقول: أنه. قال أبو حاتم فرووا عن عاصم «لکنّنا هو اللّه ربّی» و زعم أن هذا لحن یعنی إثبات الألف فی الإدراج. قال: و مثله قراءة من قرأ کِتابِیَهْ [الحاقة: 19] فأثبت الهاء فی الإدراج. قال أبو إسحاق: إثبات الألف فی لکِنَّا هُوَ اللَّهُ رَبِّی فی الإدراج جید لأنه قد حذفت الألف من أنا فجاؤوا بها عوضا. قال: و فی قراءة أبیّ بن کعب لکن أنا هو اللّه ربّی.

[2] . قرأ ابن عامر و ابن فلیح و البرجمی و یعقوب «لکِنَّا» بإثبات الألف فی الوصل و الوقف و قرأ الباقون لکن بحذف الألف فی الوصل و قرأ البخاری لورش بالوجهین بالوصل و لا خلاف فی إثبات الألف فی الوقف إلا قتیبة فإنه قرأ بغیر ألف فی الوصل و الوقف و فی الشواذ قراءة أبی بن کعب و الحسن لکن أنا و قراءة عیسى الثقفی لکن هو الله ربی ...

قال الزجاج من قرأ لکن بتشدید النون فهو لکن أنا فی الأصل فطرحت الهمزة على النون فتحرکت بالفتح فصارت لکنن بنونین مفتوحین فاجتمع الحرفان من جنس واحد فأدغمت النون الأولى فی الثانیة و حذفت الألف فی الوصل لأن ألف أنا تثبت فی الوقف و تحذف فی الأصل فی أجود اللغات نحو أنَ قمت بغیر الألف و یجوز أنا قمت بإثبات الألف و هو ضعیف جدا و من قرأ «لکِنَّا» فأثبت الألف فی الوصل فإنه على لغة من قال أنا قمت فأثبت الألف قال الشاعر: أنا شیخ العشیرة فاعرفونی             حمیدا قد تذریت السناما

 إلا أن إثبات الألف فی لکنا هو الجید لأن الهمزة قد حذفت من أنا فصار إثبات الألف عوضا من الهمزة قال أبو علی لا أرى قوله إن إثبات الألف هو الجید لأنه صار عوضا من الهمزة کما قال لأن هذه الألف تلحق للوقف مثل الهاء فی ما هِیَهْ و حِسابِیَهْ و الهاء فی مثل هذا الطرف مثل ألف الوصل فی ذلک الطرف فکما أن إثبات همزة الوصل فی الوصل خطأ کذلک الهاء و الألف فی الوصل خطأ فلا یلزم أن یثبت عوض من الهمزة المحذوفة أ لا ترى أن الهمزة فی ویلمه قد حذفت حذفا على غیر ما یوجبه قیاس التخفیف و لا یعوض منها فإن لا یعوض منها فی التخفیف القیاسی أجدر لأن الهمزة هنا فی تقدیر الثبات و لو لا ذلک لم یحرک حرف اللین فی نحو جیل فی جیال و مئونة فی مئونة قال و قد تجی‏ء هذه الألف مثبتة فی الشعر نحو قول الأعشى:

فکیف أنا و انتحالی القوافی          بعد المشیب کفى ذاک عارا

 و قول الآخر: أنا شیخ العشیرة؛ البیت.

و لا یکون ذلک مختارا فی القراءة و من قرأ «لکِنَّا» فی الوصل فإنه یحتمل أمرین (أحدهما) أن یجعل الضمیر المتصل مثل المنفصل الذی هو نحن فیدغم النون من لکن لسکونها فی النون من علامة الضمیر فیکون على هذا «لکِنَّا» بإثبات الألف وصلا و وقفا لا غیر أ لا ترى أن أحدا لا یحذف الألف من نحو فعلنا.

[3] . البته ضمن توضیح وی اقوال دیگری هم بود که چون قاطع اظهارنظر نکرده بود در متن بیان نشد:

و قرأ الکوفیون و أبو عمرو و ابن کثیر و نافع فی روایة ورش و قالون لکن بتشدید النون بغیر ألف فی الوصل و بألف فی الوقف و أصله، و لکن أنا نقل حرکة الهمزة إلى نون لکن و حذف الهمزة فالتقى مثلان فأدغم أحدهما فی الآخر. و قیل: حذف الهمزة من أنا على غیر قیاس فالتقت نون لکن و هی ساکنة مع نون أنا فأدغمت فیها، و أما فی الوقف فإنه أثبت ألف أنا و هو المشهور فی الوقف على أنا، و أما فی الوصل فالمشهور حذفها و قد أبدلها ألفا فی الوقف أبو عمر و فی روایة فوقف لکنه ذکره ابن خالویه.

و قال ابن عطیة: و روى هارون عن أبی عمر و لکنه هُوَ اللَّهُ رَبِّی بضمیر لحق لکن.

و قرأ ابن عامر و نافع فی روایة المسیلی و زید بن علیّ و الحسن و الزهری و أبو بحریة و یعقوب فی روایة و أبو عمر و فی روایة و کردم و ورش فی روایة و أبو جعفر بإثبات الألف وقفا و وصلا، أما فی الوقف فظاهر، و أما فی الوصل فبنو تمیم یثبتونها فیه فی الکلام و غیرهم فی الاضطرار فجاء على لغة بنی تمیم.

و عن أبی جعفر حذف الألف وصلا و وقفا و ذلک من روایة الهاشمی، و دل إثباتها فی الوصل أیضا على أن أصل ذلک لکن أنا. و قال الزمخشری: و حسن ذلک یعنی إثبات الألف فی الوصل وقوع الألف عوضا من حذف الهمزة انتهى.

و یدل على ذلک أیضا قراءة فرقة لکننا بحذف الهمزة و تخفیف النونین. و قال أیضا الزمخشری و نحوه یعنی و نحو إدغام نون لکن فی نون أما بعد حذف الهمزة قول القائل:

         و ترمیننی بالطرف أی أنت مذنب             و تقلیننی لکن إیاک لا أقلی‏

 أی لکن أنا لا أقلیک انتهى. و لا یتعین ما قاله فی البیت لجواز أن یکون التقدیر لکننی فحذف اسم لکن و ذکروا أن حذفه فصیح إذا دل علیه الکلام، و أنشدوا على ذلک قول الشاعر:

         فلو کنت ضبیا عرفت قرابتی             و لکن زنجی عظیم المشافر

 أی و لکنک زنجی، و أجاز أبو علی أن تکون لکن لحقتها نون الجماعة التی فی خرجنا و ضربنا و وقع الإدغام لاجتماع المثلین ثم وحد فی رَبِّی على المعنى، و لو اتبع اللفظ لقال ربنا انتهى. و هو تأویل بعید.

و قال ابن عطیة: و یتوجه فی لکنا أن تکون المشهورة من أخوات إن المعنى لکن قولی هُوَ اللَّهُ رَبِّی إلّا أنی لا أعرف من یقرأ بها وصلا و وقفا انتهى.

و ذکر أبو القاسم یوسف بن علیّ بن جبارة الهذلی فی کتاب الکامل فی القراءات من تألیفه ما نصه: یحذفها فی الحالین یعنی الألف فی الحالین یعنی الوصل و الوقف حمصی و ابن عتبة و قتیبة غیر الثقفی، و یونس عن أبی عمر و یعنی بحمصی ابن أبی عبلة و أبا حیوة و أبا بحریة. و قرأ أبیّ و الحسن لکن أنا هُوَ اللَّهُ على الانفصال، و فکه من الإدغام و تحقیق الهمز، و حکاها ابن عطیة عن ابن مسعود. و قرأ عیسى الثقفی لکن هو اللّه بغیر أنا، و حکاها ابن خالویه عن ابن مسعود، و حکاها الأهوازی عن الحسن. فأما من أثبت هُوَ فإنه ضمیر الأمر و الشأن، و ثم قول محذوف أی لکن أنا أقول هُوَ اللَّهُ رَبِّی و یجوز أن یعود على الذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ، أی أنا أقول: هُوَ أی خالقک اللَّهُ رَبِّی و رَبِّی نعت أو عطف بیان أو بدل، و یجوز أن لا یقدر. أقول محذوفة فیکون أنا مبتدأ، و هُوَ ضمیر الشأن مبتدأ ثان و اللَّهُ مبتدأ ثالث، و رَبِّی خبره و الثالث و خبره خبر عن الثانی، و الثانی و خبره خبر عن أنا، و العائد علیه هو الیاء فی رَبِّی، و صار الترکیب نظیر هند هو زید ضاربها. و على روایة هارون یجوز أن یکون هو توکید الضمیر النصب فی لکنه العائد على الذی خلقک، و یجوز أن یکون فصلا لوقوعه بین معرفین، و لا یجوز أن یکون ضمیر شأن لأنه لا عائد على اسم لکن من الجملة الواقعة خبرا.

[4] . این روایات هم به مضمون فوق نزدیک است:

عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ سَعِیدِ بْنِ الْمُسَیَّبِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِمَا یَکُونُ بِهِ خَیْرُ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ إِذَا کُرِبْتُمْ وَ اغْتَمَمْتُمْ دَعَوْتُمُ اللَّهَ بِهِ فَفَرَّجَ عَنْکُمْ قَالُوا بَلَى یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ رَبُّنَا لَا نُشْرِکُ بِهِ شَیْئاً ثُمَّ ادْعُوا بِمَا بَدَا لَکُم‏ (المحاسن، ج‏1، ص32)

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیْلِ قَالَ: کَتَبْتُ إِلَى أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی ع أَسْأَلُهُ أَنْ یُعَلِّمَنِی دُعَاءً فَکَتَبَ إِلَیَّ تَقُولُ إِذَا أَصْبَحْتَ وَ أَمْسَیْتَ- اللَّهُ اللَّهُ اللَّهُ رَبِّیَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ لَا أُشْرِکُ بِهِ شَیْئاً وَ إِنْ زِدْتَ عَلَى ذَلِکَ فَهُوَ خَیْرٌ ثُمَّ تَدْعُو بِمَا بَدَا لَکَ فِی حَاجَتِکَ فَهُوَ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى یَفْعَلُ اللَّهُ ما یَشاء (الکافی، ج‏2، ص534)

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ ثَابِتٍ عَنْ أَسْمَاءَ قَالَتْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ أَصَابَهُ هَمٌّ أَوْ غَمٌّ أَوْ کَرْبٌ أَوْ بَلَاءٌ أَوْ لَاوَاءٌ فَلْیَقُلِ اللَّهُ رَبِّی وَ لَا أُشْرِکُ بِهِ شَیْئاً تَوَکَّلْتُ عَلَى الْحَیِّ الَّذِی لا یَمُوتُ. (الکافی، ج‏2، ص556)

[5] . إِنَّ أَخَوَیْکَ فِی الدِّینِ وَ ابْنَیْ عَمِّکَ فِی الْقَرَابَةِ یُنَاشِدَانِکَ الْقَطِیعَةَ وَ یَقُولَانِ لَکَ أَ مَا تَعْلَمُ أَنَّا تَرَکْنَا النَّاسَ لَکَ وَ خَالَفْنَا عَشَائِرَنَا فِیکَ- مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مُحَمَّداً ص فَلَمَّا نِلْتَ أَدْنَى مَنَالٍ ضَیَّعْتَ حُرْمَتَنَا وَ قَطَعْتَ رَجَاءَنَا- ثُمَّ قَدْ رَأَیْتَ أَفْعَالَنَا فِیکَ وَ قُدْرَتَنَا عَلَى النَّأْیِ عَنْکَ وَ سَعَةَ الْبِلَادِ دُونَکَ

...

[11] . فِی رِوَایَةِ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع‏ ... ثُمَّ رَدَّ عَلَى الثَّنَوِیَّةِ الَّذِینَ قَالُوا بِإِلَهَیْنِ فَقَالَ‏ مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِنْ وَلَدٍ وَ ما کانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ‏  قَالَ لَوْ کَانَ إِلَهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ کَمَا زَعَمْتُمْ لَکَانَا یَخْتَلِفَانِ فَیَخْلُقُ هَذَا وَ لَا یَخْلُقُ هَذَا وَ یُرِیدُ هَذَا وَ لَا یُرِیدُ هَذَا وَ لَطَلَبَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمُ الْغَلَبَةَ  وَ إِذَا أَرَادَ أَحَدُهُمَا خَلْقَ إِنْسَانٍ وَ أَرَادَ الْآخَرُ خَلْقَ بَهِیمَةٍ فَیَکُونُ إِنْسَاناً وَ بَهِیمَةً فِی حَالَةٍ وَاحِدَةٍ وَ هُوَ مُحَالٌ‏  فَلَمَّا بَطَلَ هَذَا ثَبَتَ التَّدْبِیرُ وَ الصُّنْعُ‏ لِوَاحِدٍ وَ دَلَّ أَیْضاً التَّدْبِیرُ وَ ثَبَاتُهُ وَ قِوَامُ بَعْضِهِ بِبَعْضٍ عَلَى أَنَّ الصَّانِعَ وَاحِدٌ جَلَّ جَلَالُه‏

 


دوشنبه 96 آذر 20 , ساعت 11:31 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

618) سوره کهف (18) آیه37 

قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً

ترجمه

هم‌نشین‌اش، ضمن صحبت در حالی که با او صحبت می‌کرد، به او گفت: آیا به کسی کافر شدی که تو را از خاک، سپس از نطفه آفرید، سپس به صورت مردی [کامل] سر و سامان داد؟!

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است:

هنگامی که حضرت علی ع را دست‌بسته بیرون بردند کنار قبر پیامبر ص درنگی کرد و فرمود «پسر مادرم! به راستى این قوم مرا ناتوان کردند و نزدیک بود مرا بکشند» (اعراف/150) [= جملات حضرت هارون ع به حضرت موسی ع، وقتی از کوه طور برگشت].

پس دستی از قبر رسول الله ص بیرون آمد که می‌شناختند که این دست اوست و صدایی به جانب ابوبکر شنیده شد که «آیا به کسی کافر شدی که تو را از خاک، سپس از نطفه آفرید، سپس به صورت مردی [کامل] سر و سامان داد؟!»

بصائر الدرجات، ج‏1، ص275؛ الإختصاص (للمفید)، ص275؛ مناقب آل أبی طالب (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص248

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ رَبِیعِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُسْلِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

لَمَّا أُخْرِجَ بِعَلِیٍّ ع مُلَبَّباً وَقَفَ عِنْدَ قَبْرِ النَّبِیِّ ص قَالَ یَا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی قَالَ فَخَرَجَتْ یَدٌ مِنْ قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص یَعْرِفُونَ أَنَّهَا یَدُهُ وَ صَوْتٌ یَعْرِفُونَ أَنَّهَا صَوْتُهُ نَحْوَ أَبِی بَکْرٍ [یَا هَذَا] «أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلًا».

همچنین در الإختصاص (للمفید)، ص274[1]؛ بصائر الدرجات، ج‏1، ص275-276[2] شیه این ماجرا در مورد عمر بن خطاب هم گزارش شده است.[3]


2) از امام باقر ع روایت شده است:

هر چیزی که اقرار و تسلیم [شدن در برابر حق و حقیقت] آن را به بار آورد همان است که ایمان است؛ و هر چیزی که انکار و عناد [با حق و حقیقت] آن را به بار آورد، همان است که کفر است.

الکافی، ج‏2، ص387

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ

کُلُّ شَیْ‏ءٍ یَجُرُّهُ الْإِقْرَارُ وَ التَّسْلِیمُ فَهُوَ الْإِیمَانُ وَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ یَجُرُّهُ الْإِنْکَارُ وَ الْجُحُودُ فَهُوَ الْکُفْرُ.


3) در کتب آسمانی امت‌های پیشین آمده است:

ای فرزند آدم! تو را از خاک و سپس از نطفه آفریدم و در آفرینش تو به زحمت نیافتادم! آیا [اکنون می‌پنداری] اینکه قرص نانی را در زمانش به سوی تو سوق دهم برایم سخت است؟!

عدة الداعی و نجاح الساعی، ص93

وَ فِی الْوَحْیِ الْقَدِیمِ:

یَا ابْنَ آدَمَ خَلَقْتُکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ فَلَمْ أَعْیَ بِخَلْقِکَ أَ وَ یُعْیِینِی رَغِیفٌ أَسُوقُهُ إِلَیْکَ فِی حِینِهِ.

تدبر

1) «قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً»

در دو آیه قبل دیدیم که آن فرد طغیانگر خودش را مستقل و در برابر خداوند، صاحب اختیار مطلق می‌دید و از خدا طلبکار بود! (بویژه در جلسه قبل، تدبر1)

هم‌صحبتش با ارجاع دادن وی به اصل و ابتدای حقیقت وجودی خودش، و ذلت و حقارتی که در آن وضعیت نخستین داشته، این موضع وی را کاملا به چالش می‌کشد: تو کسی هستی که سابقه‌ات ابتدا خاک، سپس نطفه‌ای پست و حقیر بوده و اکنون به اینجا رسیده‌ای که خداوند وجودت به مرحله اعتدال و تناسب کامل رسانده است. با چنان سابقه‌ای ادعای استقلال و اختیار مطلق داری؟! (المیزان، ج13، ص313)


2) «قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ ...»

از این آیه به بعد سخنان همنشین او مطرح می‌شود که می‌کوشد وی را هشدار و انذار دهد.

همانند آیه34 این سخنان وی را هم با تعبیر «و هو یحاوره: در حالی که با او صحبت می‌کرد» آغاز کرد. با توجه به اینکه معلوم است که دارد با آن فرد صحبت می‌کند، چرا این جمله را آورد و بر آن تاکید کرد؟

الف. نشان دهد که کل این صحبتها در یک گفتگوی واحد بوده و در واقع، با اینکه با هم وارد باغ وی شده‌اند، اما در باطن عالَم، وی وارد باغ دنیاگرایی او نشده است. (توضیح بیشتر در جلسه616، تدبر2، بند ب)

ب. نشان دهد آن سخنان نامربوطی که از جانب فرد طغیانگر زده شد، نتوانست این فرد را از کوره بدر بَرَد و او در کمال آرامش و متانت، موضع او را به چالش می‌کشد.

ج. این سخنان وی بنوعی نهی از منکر حساب می‌شود؛ شاید با آوردن این جمله می‌خواهد نشان دهد که می‌توان نهی از منکر را، آن هم در خصوص کسی که کفر می‌گوید، با آرامش و در فضای هم‌صحبتی انجام داد، نه با عصبانیت و جوش و خروش‌.

بویژه دقت شود که مطلبش را با بیان سوال مطرح کرد، صریحا نگفت «کافر شده‌ای!» یا «کفر نورز!» بلکه پرسید «آیا کافر شده‌ای!» و با این نوع مواجهه زمینه اینکه او جبهه نگیرد بلکه به مسیر اصلی برگردد را تقویت نمود.

د. ...


3) «قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً»

در آیه قبل، ظاهرا آن فرد طغیانگر در جملات خود، فقط درباره معاد تردید کرده بود، ولی خدا و ربوبیت وی در حق خویش را (با تعبیر «ربی») را پذیرفته بود. با این حال، در این آیه، هم‌صحبتش وی را به کفر به خدا، آن هم به ربوبیتی که خدا در حق او انجام داده بود، متهم می‌کند!

شاید بدین ترتیب می‌خواهد نشان دهد:

الف. اگرچه وی در زبان تعبیر «ربی»‌را به کار برده، اما با این منطقش عملاً خدا را انکار کرده‌ است.

ب.  هرگونه انکاری در برابر حق و حقیقت، مصداق کفر است (حدیث3)

ج. تردیدافکنی در معاد، مستلزم کفر به خداوند است!

د. کسی که سیر تطور خویش از خاک، و از نطفه، تا انسانی کامل شدن را مورد توجه قرار دهد، شک نمی‌کند که برانگیخته شدن و معادی در کار است. (تبیین این مطلب در جلسه310، تدبر7 گذشت. http://yekaye.ir/al-hajj-22-5/)


4) «أَ کَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً»

هرکس سیر تطوراتی که گذشته تا وی پدید آمده (شروع از خاک، سپس از نطفه، سپس به صورت یک انسان کامل درآمدن) را مورد توجه قرار دهد، به نحو یقینی پی می‌برد که همه امورش به دست خویش نیست و قطعا حقیقتی ماورای وی هست که او را این‌چنین تدبیر کرده است؛ و منطقاً نمی‌تواند او را انکار کند.


5) «خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً»

چرا در آفرینش شخص، ابتدا آفرینش از خاک را مطرح کرد و سپس آفرینش از نطفه را؟

الف. شاید می‌خواهد اشاره کند به خلقت نخستین انسان (حضرت آدم) و اینکه تو هم اگر با نطفه‌ای پدید آمدی در ادامه او هستی. (مجمع البیان، ج‏6، ص727)

ب. شاید می‌خواهد اشاره کند که تمام موادی که در تشکیل نطفه دخیل بوده، به نحوی برگرفته از عناصر برگرفته شدن از خاک است، و بدین جهت انسان را ابتدا از خاک و سپس از نطفه آفریدند. (مجمع البیان، ج‏6، ص727)

ج. ...


6) «أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً ... أَ کَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ...»

آنکه به مال و خویشاوندان خود مى‏بالد، علاجش یادآورى اصل خاکى اوست. (تفسیر نور، ج7، ص172)


7) «قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلاً»

حکایت

توسط افراد متعددی از صحابه (مانند جابر بن عبدالله انصاری) و تابعین (مانند سعید بن مسیب) روایت شده است:

مروان حکم بر منبر رسول الله ص رفت و امیرالمومنین ع را دشنام داد. دستی از قبر رسول الله بیرون آمد که بر آن نوشته شده بود: «ای دشمن خدا! آیا به کسی کافر شدی که تو را از خاک، سپس از نطفه آفرید، سپس به صورت مردی [کامل] سر و سامان داد؟! الله همان است که خدایی جز او نیست، او پروردگار عالمیان است» چند روزی بیش نگذشت که مروان جان سپرد.

المناقب (للعلوی)، ص86[4]

مناقب آل أبی طالب (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص344[5]

شبیه این واقعه در زمان هشام بن عبدالملک در مورد یکی از خطبای بنی‌امیه که در مسجدالنبی به منبر رفته بوده، نیز روایت شده است (از کتاب مناقب اسحاق عدل، به نقل از مناقب آل أبی طالب (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص344[6])[7]


[1] . أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ خَالِدِ بْنِ مَادٍّ الْقَلَانِسِیِّ وَ مُحَمَّدِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ الطَّیَالِسِیِّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَمَّا اسْتُخْلِفَ أَبُو بَکْرٍ أَقْبَلَ عُمَرُ عَلَى عَلِیٍّ ع فَقَالَ لَهُ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ أَبَا بَکْرٍ قَدِ اسْتُخْلِفَ فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ ع فَمَنْ جَعَلَهُ لِذَلِکَ قَالَ الْمُسْلِمُونَ رَضُوا بِذَلِکَ فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ ع وَ اللَّهِ لَأَسْرَعَ مَا خَالَفُوا رَسُولَ اللَّهِ ص وَ نَقَضُوا عَهْدَهُ وَ لَقَدْ سَمَّوْهُ بِغَیْرِ اسْمِهِ وَ اللَّهِ مَا اسْتَخْلَفَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص فَقَالَ لَهُ عُمَرُ کَذَبْتَ فَعَلَ اللَّهُ بِکَ وَ فَعَلَ فَقَالَ لَهُ إِنْ تَشَأْ أَنْ أُرِیَکَ بُرْهَانَ ذَلِکَ فَعَلْتُ فَقَالَ عُمَرُ مَا تَزَالُ تَکْذِبُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فِی حَیَاتِهِ وَ بَعْدَ مَوْتِهِ فَقَالَ لَهُ انْطَلِقْ بِنَا یَا عُمَرُ لِتَعْلَمَ أَیُّنَا الْکَذَّابُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص فِی حَیَاتِهِ وَ بَعْدَ مَوْتِهِ فَانْطَلَقَ مَعَهُ حَتَّى أَتَى الْقَبْرَ إِذَا کَفٌّ فِیهَا مَکْتُوبٌ أَ کَفَرْتَ یَا عُمَرُ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلًا فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ ع أَ رَضِیتَ وَ اللَّهِ لَقَدْ فَضَحَکَ اللَّهُ فِی حَیَاتِهِ وَ بَعْدَ مَوْتِه‏

[2] صفار سند را این چنین آورده است: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ یَرْفَعُهُ بِإِسْنَادٍ لَهُ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع

[3] . روایات درباره اصل وقوع چنین واقعه‌ای و عتاب آنها از جانب قبر پیامبر فراوان است که در دو روایت فوق، این آیه مطرح شده بود. دو روایت دیگر در این باب که در آنها این آیه مطرح شده بدین قرار است:

(1) مرحوم مجلسی در بحار الأنوار، ج‏30، ص246-248 می‌گوید: أقول: رَأَیْتُ فِی بَعْضِ کُتُبِ الْمَنَاقِبِ، عَنِ الْمُفَضَّلِ، قَالَ الصَّادِقُ عَلَیْهِ السَّلَامُ: إِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ بَلَغَهُ عَنْ بَعْضٍ شَیْ‏ءٌ، فَأَرْسَلَ إِلَیْهِ سَلْمَانَ الْفَارِسِیَّ فَقَالَ: إِنَّهُ بَلَغَنِی عَنْکَ کَیْتَ وَ کَیْتَ وَ کَرِهْتُ أَنْ أَفْضَحَکَ، وَ جَعَلْتُ کَفَّارَةَ ذَلِکَ فَکَّ رَقَبَتِکَ مِنَ الْمَالِ الَّذِی حُمِلَ إِلَیْکَ مِنْ خُرَاسَانَ الَّذِی خُنْتَ فِیهِ اللَّهَ وَ الْمُؤْمِنِینَ. قَالَ سَلْمَانُ: فَلَمَّا قُلْتُ ذَلِکَ لَهُ تَغَیَّرَ وَجْهُهُ وَ ارْتَعَدَتْ فَرَائِصُهُ وَ أُسْقِطَ فِی یَدَیْهِ، ثُمَّ قَالَ بِلِسَانٍ کَلِیلٍ: یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! أَمَّا الْکَلَامُ فَلَعَمْرِی قَدْ جَرَى بَیْنِی وَ بَیْنَ أَهْلِی وَ وُلْدِی وَ مَا کَانُوا بِالَّذِی یُفْشُونَ عَلَیَّ، فَمِنْ أَیْنَ عَلِمَ ابْنُ أَبِی طَالِبٍ؟ وَ أَمَّا الْمَالُ الَّذِی وَرَدَ عَلَیَّ فَوَ اللَّهِ مَا عَلِمَ بِهِ إِلَّا الرَّسُولُ الَّذِی أَتَى بِهِ، وَ إِنَّمَا هُوَ هَدِیَّةٌ، فَمِنْ أَیْنَ عَلِمَ؟ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ: وَ اللَّهِ ثُمَّ وَ اللَّهِ ..- ثَلَاثاً- إِنَّ ابْنَ أَبِی طَالِبٍ سَاحِرٌ عَلِیمٌ. قَالَ سَلْمَانُ: قُلْتُ: بِئْسَ مَا قُلْتَ یَا عَبْدَ اللَّهِ؟. فَقَالَ: وَیْحَکَ! اقْبَلْ مِنِّی مَا أَقُولُهُ فَوَ اللَّهِ مَا عَلِمَ أَحَدٌ بِهَذَا الْکَلَامِ وَ لَا أَحَدٌ عَرَفَ خَبَرَ هَذَا الْمَالِ غَیْرِی، فَمِنْ أَیْنَ عَلِمَ؟ وَ مَا عَلِمَ هُوَ إِلَّا مِنَ السِّحْرِ، وَ قَدْ ظَهَرَ لِی مِنْ سِحْرِهِ غَیْرُ هَذَا؟. قَالَ سَلْمَانُ: فَتَجَاهَلْتُ عَلَیْهِ، فَقُلْتُ: بِاللَّهِ ظَهَرَ لَکَ مِنْهُ غَیْرُ هَذَا؟. قَالَ: إِی وَ اللَّهِ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ؟. قُلْتُ: فَأَخْبِرْنِی بِبَعْضِهِ. قَالَ: إِذاً وَ اللَّهِ أَصْدُقُکَ وَ لَا أُحَرِّفُ قَلِیلًا وَ لَا کَثِیراً مِمَّا رَأَیْتُهُ مِنْهُ، لِأَنِّی أُحِبُّ أَنْ أَطَّلِعَکَ عَلَى سِحْرِ صَاحِبِکَ حَتَّى تَجْتَنِبَهُ وَ تُفَارِقَهُ، فَوَ اللَّهِ مَا فِی شَرْقِهَا وَ غَرْبِهَا أَحَدٌ أَسْحَرَ مِنْهُ، ثُمَّ احْمَرَّتْ عَیْنَاهُ وَ قَامَ وَ قَعَدَ، وَ قَالَ: یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ! إِنِّی لَمُشْفِقٌ عَلَیْکَ وَ مُحِبٌّ لَکَ، عَلَى أَنَّکَ قَدِ اعْتَزَلْتَنَا وَ لَزِمْتَ ابْنَ أَبِی طَالِبٍ، فَلَوْ مِلْتَ إِلَیْنَا وَ کُنْتَ فِی جَمَاعَتِنَا لَآثَرْنَاکَ وَ شَارَکْنَاکَ فِی هَذِهِ الْأَمْوَالِ، فَاحْذَرِ ابْنَ أَبِی طَالِبٍ وَ لَا یَغُرَّنَّکَ مَا تَرَى مِنْ سِحْرِهِ! فَقُلْتُ: فَأَخْبِرْنِی بِبَعْضِهِ. قَالَ: نَعَمْ، خَلَوْتُ ذَاتَ یَوْمٍ أَنَا وَ ابْنُ أَبِی طَالِبٍ (ع) فِی شَیْ‏ءٍ مِنْ أَمْرِ الْخُمُسِ، فَقَطَعَ حَدِیثِی وَ قَالَ لِی: مَکَانَکَ حَتَّى أَعُودَ إِلَیْکَ، فَقَدْ عَرَضَتْ لِی حَاجَةٌ، فَخَرَجَ، فَمَا کَانَ بِأَسْرَعَ أَنِ انْصَرَفَ وَ عَلَى عِمَامَتِهِ وَ ثِیَابِهِ غُبَارٌ کَثِیرَةٌ، فَقُلْتُ: مَا شَأْنُکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ؟. قَالَ: أَقْبَلْتُ عَلَى عَسَاکِرَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ فِیهِمْ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ یُرِیدُونَ بِالْمَشْرِقِ مَدِینَةً یُقَالُ لَهَا: صَحُورُ، فَخَرَجْتُ لِأُسَلِّمَ عَلَیْهِ، فَهَذِهِ الْغَبَرَةُ مِنْ ذَلِکَ، فَضَحِکْتُ تَعَجُّباً مِنْ قَوْلِهِ، وَ قُلْتُ: یَا أَبَا الْحَسَنِ! رَجُلٌ قَدْ بَلِیَ فِی قَبْرِهِ وَ أَنْتَ تَزْعُمُ أَنَّکَ لَقِیتَهُ السَّاعَةَ وَ سَلَّمْتَ عَلَیْهِ، هَذَا مَا لَا یَکُونُ أَبَداً. فَغَضِبَ مِنْ قَوْلِی، ثُمَّ نَظَرَ إِلَیَّ فَقَالَ: أَ تُکَذِّبُنِی؟!. قُلْتُ: لَا تَغْضَبْ فَإِنَّ هَذَا مَا لَا یَکُونُ. قَالَ: فَإِنْ عَرَضْتُهُ عَلَیْکَ حَتَّى لَا تُنْکِرَ مِنْهُ شَیْئاً تُحْدِثُ لِلَّهِ تَوْبَةً مِمَّا أَنْتَ عَلَیْهِ؟. قُلْتُ: لَعَمْرُ اللَّهِ. فَاعْرِضْهُ عَلَیَّ، فَقَالَ: قُمْ، فَخَرَجْتُ مَعَهُ إِلَى طَرَفِ الْمَدِینَةِ، فَقَالَ لِی: یَا شَاکُّ غَمِّضْ عَیْنَیْکَ، فَغَمَّضْتُهَا فَمَسَحَهُمَا ثُمَّ قَالَ: یَا غَافِلُ افْتَحْهُمَا، فَفَتَحْتُهُمَا فَإِذَا أَنَا وَ اللَّهِ- یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ- بِرَسُولِ‏ اللَّهِ (ص) مَعَ الْمَلَائِکَةِ لَمْ أُنْکِرْ مِنْهُ شَیْئاً، فَبَقِیتُ وَ اللَّهِ مُتَعَجِّباً أَنْظُرُ فِی وَجْهِهِ، فَلَمَّا أَطَلْتُ النَّظَرَ إِلَیْهِ فَعَضَّ الْأَنَامِلَ بِالْأَسْنَانِ وَ قَالَ لِی: یَا فُلَانُ بْنُ فُلَانٍ! أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلًا «1»، قَالَ: فَسَقَطْتُ مَغْشِیّاً عَلَى الْأَرْضِ، فَلَمَّا أَفَقْتُ قَالَ لِی: هَلْ رَأَیْتَهُ وَ سَمِعْتَ کَلَامَهُ؟. قُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: انْظُرْ إِلَى النَّبِیِّ (ص)، فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَا عَیْنَ وَ لَا أَثَرَ وَ لَا خَبَرَ مِنَ الرَّسُولِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ لَا مِنْ تِلْکَ الْخُیُولِ. فَقَالَ لِی: یَا مِسْکِینُ فَأَحْدِثْ تَوْبَةً مِنْ سَاعَتِکَ هَذِهِ. فَاسْتَقَرَّ عِنْدِی فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ أَنَّهُ أَسْحَرُ أَهْلِ الْأَرْضِ، وَ بِاللَّهِ لَقَدْ خِفْتُهُ فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ وَ هَالَنِی أَمْرُهُ، وَ لَوْ لَا أَنِّی وَقَفْتُ- یَا سَلْمَانُ- عَلَى أَنَّکَ تُفَارِقُهُ مَا أَخْبَرْتُکَ، فَاکْتُمْ هَذَا وَ کُنْ مَعَنَا لِتَکُونَ مِنَّا وَ إِلَیْنَا حَتَّى أُوَلِّیَکَ الْمَدَائِنَ وَ فَارِسَ، فَصِرْ إِلَیْهِمَا وَ لَا تُخْبِرِ ابْنَ أَبِی طَالِبٍ (ع) بِشَیْ‏ءٍ مِمَّا جَرَى بَیْنَنَا، فَإِنِّی لَا آمَنُهُ أَنْ یَفْعَلَ لِی مِنْ کَیْدِهِ شَیْئاً. قَالَ: فَضَحِکْتُ وَ قُلْتُ: إِنَّکَ لَتَخَافُهُ؟...

(2) روى أبو عمران موسى بن عمران السکسرونی‏ ، عن ابن عبّاس رضى اللّه عنه قال: بینما أمیر المؤمنین علیه السّلام یدور فی سکک المدینة استقبله أبو بکر فأخذ علیّ علیه السّلام بیده و قال: یا أبا بکر، اتّق اللّه الذی خلقک من تراب ثمّ من نطفة ثمّ سوّاک‏ رجلا، و اذکر معادک یا ابن أبی قحافة فإنّک تعلم قرابتی من رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله، و قد علمتم ما تقدّم به إلیکم یوم غدیر خمّ، فإن أنت رددت إلیّ الأمر دعوت ربّی أن یغفر لک ما قد فعلت، و إن لم تفعل فما تقول غدا لمحمّد صلّى اللّه علیه و آله؟ قال: إن رأیته فی المنام یردّنی عمّا أنا علیه لأطعته. قال علیّ علیه السّلام: و کیف ذلک و أنا أریکه فی الیقظة، ثمّ أخذ بیده حتّى أتى به مسجد قبا، فإذا رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله جالس فی محرابه و علیه أکفانه و هو یقول: یا أبا بکر، أ لم أقل لک مرّة بعد مرّة و تارة بعد تارة إنّ علیّ بن أبی طالب خلیفتی و وصیّی، طاعته طاعتی و طاعتی طاعة اللّه، و معصیته معصیتی و معصیتی معصیة اللّه؟! قال: فخرج أبو بکر و هو فزع مرعوب و قد عزم على ردّ الأمر إلى علیّ بن أبی طالب علیه السّلام، إذ استقبله رجل من أصحابه‏  فأخبره أبو بکر بالذی رأى، فقال له: هذا سحر من سحر بنی هاشم، أقدم على ما أنّک علیه و احفظه، و لم یزل به حتّى ردّه عمّا أراد من ذلک‏ (المناقب (للعلوی) / الکتاب العتیق، ص146-147)

[4] . عن جابر بن عبد اللّه الأنصاری رضى اللّه عنه، قال: صعد مروان بن الحکم منبر رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و شتم أمیر المؤمنین علیه السّلام، قال: فخرجت ید من قبر رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله مکتوب علیها: «یا عدوّ اللّه، أکفرت بالذی خلقک من تراب ثمّ من نطفة ثمّ سوّاک رجلا، اللّه الذی لا إله إلّا هو ربّ العالمین»، ثمّ عقد بیده ثلاثة و عشرین عقدا فعرفتها و اللّه و هی ید رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله. قال: و اللّه ما أتى علیه ثلاثة و عشرون یوما إلّا دفنّاه‏

[5] . ابْنُ الْمُسَیَّبِ- صَعِدَ مَرْوَانُ الْمِنْبَرَ وَ ذَکَرَ عَلِیّاً ع فَشَتَمَهُ قَالَ سَعِیدٌ فَهَوَمَّتْ عَیْنَایَ فَرَأَیْتُ کَفّاً فِی مَنَامِی خَرَجَتْ مِنْ قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص عَاقِدَةً عَلَى ثَلَاثٍ وَ سِتِّینَ وَ سَمِعْتُ‏ قَائِلًا یَقُولُ یَا أُمَوِیُّ یَا شَقِیُّ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلًا قَالَ فَمَا مَرَّ بِمَرْوَانَ إِلَّا ثَلَاثٌ حَتَّى مَاتَ.

قیل: عقد الکف على ثلاثة و ستین هو ان تضع الخنصر و تالییه من اصابع یدک الیمنى على اقرب خطى الکف إلیها و تبسط السبابة من غیر عقد و تضع الإبهام على الثلاثة المعقودة على ما هو السنة و المتداول ممن أراد التوجه الى مشهد من المزارات.

[6] . مَنَاقِبِ إِسْحَاقَ الْعَدْلِ- أَنَّهُ کَانَ فِی خِلَافَةِ هِشَامِ خَطِیبٌ یَلْعَنُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَى الْمِنْبَرِ فَخَرَجَتْ کَفٌّ مِنْ قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص یُرَى الْکَفُّ وَ لَا یُرَى الذِّرَاعُ عَاقِدَةً عَلَى ثَلَاثٍ وَ سِتِّینَ وَ إِذَا کَلَامٌ مِنْ قَبْرِ النَّبِیِّ وَیْلَکَ مِنْ أُمَوِیٍّ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلًا وَ أَلْقَتْ مَا فِیهَا وَ إِذَا دُخَانٌ أَزْرَقُ قَالَ فَمَا نَزَلَ عَنْ مِنْبَرِهِ إِلَّا وَ هُوَ أَعْمَى یُقَادُ قَالَ وَ مَا مَضَتْ لَهُ إِلَّا ثَلَاثَةُ أَیَّامٍ حَتَّى مَاتَ.

[7] . مناظره‌ای بین مامون با تعدادی از علمای زمان وی درمی‌گیرد که در عیون أخبار الرضا ع، ج‏2، ص192 آمده است. در فرازی وی به این آیه‌ تمسک می‌کند که مناظره‌ای خواندنی است:

خَبِّرُونِی یَا إِسْحَاقُ عَنْ حَدِیثِ الطَّائِرِ الْمَشْوِیِّ أَ صَحِیحٌ عِنْدَکَ قُلْتُ بَلَى قَالَ بَانَ وَ اللَّهِ عِنَادُکَ لَا یَخْلُو هَذَا مِنْ‏ أَنْ یَکُونَ کَمَا دَعَاهُ النَّبِیُّ ص أَوْ یَکُونَ مَرْدُوداً أَوْ عَرَفَ اللَّهُ الْفَاضِلَ مِنْ خَلْقِهِ وَ کَانَ الْمَفْضُولُ أَحَبَّ إِلَیْهِ أَوْ تَزْعُمُ أَنَّ اللَّهَ لَمْ یَعْرِفِ الْفَاضِلَ مِنَ الْمَفْضُولِ فَأَیُّ الثَّلَاثِ أَحَبُّ إِلَیْکَ أَنْ تَقُولَ بِهِ قَالَ إِسْحَاقُ فَأَطْرَقْتُ سَاعَةً ثُمَّ قُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى یَقُولُ فِی أَبِی بَکْرٍ «ثانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُما فِی الْغارِ إِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا» فَنَسَبَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى صُحْبَةِ نَبِیِّهِ ص فَقَالَ الْمَأْمُونُ سُبْحَانَ اللَّهِ مَا أَقَلَّ عِلْمَکَ بِاللُّغَةِ وَ الْکِتَابِ أَ مَا یَکُونُ الْکَافِرُ صَاحِباً لِلْمُؤْمِنِ فَأَیُّ فَضِیلَةٍ فِی هَذَا أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ اللَّهِ تَعَالَى «قالَ لَهُ صاحِبُهُ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَ کَفَرْتَ بِالَّذِی خَلَقَکَ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ سَوَّاکَ رَجُلًا» فَقَدْ جَعَلَهُ لَهُ صَاحِباً وَ قَالَ الْهُذَلِیُّ شِعْراً

وَ لَقَدْ غَدَوْتُ وَ صَاحِبِی وَحْشِیَّةٌ                  تَحْتَ الرِّدَاءِ بَصِیرَةٌ بِالْمَشْرِقِ‏

 وَ قَالَ الْأَزْدِیُّ شِعْراً

وَ لَقَدْ ذَعَرْتُ الْوَحْشَ فِیهِ وَ صَاحِبِی             مَحْضُ الْقَوَائِمِ مِنْ هِجَانٍ هَیْکَلٍ‏

 فَصَیَّرَ فَرَسَهُ صَاحِبَهُ وَ أَمَّا قَوْلُهُ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَإِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى مَعَ الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَهُ تَعَالَى «ما یَکُونُ مِنْ نَجْوى‏ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‏ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا» وَ أَمَّا قَوْلُهُ لا تَحْزَنْ فَأَخْبِرْنِی مِنْ حُزْنِ أَبِی بَکْرٍ أَ کَانَ طَاعَةً أَوْ مَعْصِیَةً فَإِنْ زَعَمْتَ أَنَّهُ طَاعَةٌ فَقَدْ جَعَلْتَ النَّبِیَّ ص یَنْهَى عَنِ الطَّاعَةِ وَ هَذَا خِلَافُ صِفَةِ الْحَکِیمِ وَ إِنْ زَعَمْتَ أَنَّهُ مَعْصِیَةٌ فَأَیُّ فَضِیلَةٍ لِلْعَاصِی

 


یکشنبه 96 آذر 19 , ساعت 10:24 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

617) سوره کهف (18) آیه36 

وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى‏ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً

ترجمه

و گمان نکنم که آن ساعت برپا شود و اگر به نزد پروردگارم بازگردانده شوم بی‌تردید بازگشتگاهی بهتر از این جای خواهم یافت.

اختلاف قرائت

اهل عراق، یعنی کوفه (عاصم و حمزه و کسائی) و بصره (ابوعمرو)، به صورت «مِنْها» قرائت کرده‌اند.

اما اهل حجاز، یعنی مکه (ابن‌کثیر) و مدینه (نافع)، و نیز اهل شام (ابن‌عامر)، و همچنین ابوجعفر (از قراء عشره) و ابن‌محیصن و ابن‌زبیر و زید بن علی و ابوبحریة و شیبه و حمید و ابن‌مناذر به صورت «مِنْهُما» قرائت کرده‌اند.

همچنین و در مصحف کوفه و بصره هم به صورت «منها» و در مصحف مدینه و مکه و شام هم به صورت «منهما» کتابت شده است. (مجمع البیان، ج‏6، ص721[1]؛ البحر المحیط، ج‏7، ص176[2])

قبلا درباره یکسان‌سازی مصاحف در زمان عثمان توضیح داده شد که وی «پنج مصحف» در شهرهای مدینه، مکه، کوفه، بصره و شام قرار داد، که «هفت قرائت»ی که امروزه رایج‌تر است، بر اساس همین پنج مصحف است (در کوفه سه قرائت رواج یافت). (در جلسه280 http://yekaye.ir/al-hegr-15-41/  و سپس جلسه342 http://yekaye.ir/al-balad-90-13/  و نیز در پاورقی اول جلسه356 http://yekaye.ir/al-alaq-96-9-10/#_ftn1  و جلسه375، تدبر4 http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-17/ )

الان فقط اضافه می‌کنیم که این مصاحف اندک اختلافاتی با هم داشتند که همگی این موارد نیز دقیقا معلوم است.

حدیث

1) ابوحمزه ثمالی از امام سجاد ع روایت می‌کند که فرمودند:

در عجبم از متکبر فخرفروش، که دیروزش نطفه‌ای بود و فردایش جنازه‌ای؛

و عجب اندر عجب از کسی که در خداوند شک می‌کند در حالی که مخلوقات را می‌بیند؛

و عجب اندر عجب از کسی که مرگ را انکار می‌کند [= به فراموشی می‌سپارد] در حالی روز و شب کسانی که می‌میرند را می‌بیند؛

و عجب اندر عجب از کسی که نشأه [= عالَم] دیگر را انکار می‌کند در حالی که نشأه اول را می‌بیند؛

و عجب اندر عجب از کسی که سرای فانی را آباد می‌کند و سرای باقی را رها کرده است.

المحاسن، ج‏1، ص242

عَلِیُّ بْنُ الْحَکَمِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع قَالَ:

عَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الْفَخُورِ کَانَ أَمْسِ نُطْفَةً وَ هُوَ غَداً جِیفَةٌ وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ شَکَّ فِی اللَّهِ وَ هُوَ یَرَى الْخَلْقَ وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أَنْکَرَ الْمَوْتَ وَ هُوَ یَرَى مَنْ یَمُوتُ کُلَّ یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ وَ هُوَ یَرَى الْأُولَى وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِعَامِرِ دَارِ الْفَنَاءِ وَ یَتْرُکُ دَارَ الْبَقَاء.[3]


2) از امام صادق ع روایت شده است که حضرت عیسی بن مریم فرمودند:

برای دنیا کار انجام می‌دهید در حالی که اگر نکنید هم روزی‌تان را می‌دهند؛ و برای آخرتتان کاری نمی‌کنید در حالی که آنجا جز با عمل روزی نمی‌دهند...

الکافی، ج‏2، ص319

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمِنْقَرِیِّ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِیَاثٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ ص تَعْمَلُونَ لِلدُّنْیَا وَ أَنْتُمْ تُرْزَقُونَ فِیهَا بِغَیْرِ عَمَلٍ وَ لَا تَعْمَلُونَ لِلْآخِرَةِ وَ أَنْتُمْ لَا تُرْزَقُونَ فِیهَا إِلَّا بِالْعَمَلِ...[4]


3) از امام صادق ع روایت شده است که پدرم همواره می‌فرمود:

همانا خداوند این قضاء‌را به طور حتم مقرر فرموده که نعمتی به بنده‌ای نداده که آن را از او بگیرد، مگر اینکه آن بنده مرتکب گناهی شود که به خاطر آن گناه، نعمت از او سلب گردد؛ و این همان سخن خداوند است که «همانا خداوند برای هیچ قومی تغییری ایجاد نمی‌کند مگر اینکه خودشان در خود تغییری ایجاد کنند.» (رعد/11)

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص206

عَنْ أَبِی عَمْرٍو الْمَدَائِنِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ أَبِی کَانَ یَقُولُ:

إِنَّ اللَّهَ قَضَى قَضَاءً حَتْماً لَا یُنْعِمُ عَلَى عَبْدِهِ بِنِعْمَةٍ فَیَسْلُبَهَا إِیَّاهُ قَبْلَ أَنْ یُحْدِثَ الْعَبْدُ مَا یَسْتَوْجِبُ بِذَلِکَ الذَّنْبِ سَلْبَ تِلْکَ النِّعْمَةِ وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ «إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ».


4) از امیرالمومنین عروایت شده است:

کسی که به وضعیت فعلی‌اش مغرور شود، در چاره‌اندیشی [برای فردایش] کوتاهی کند.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص311

عن أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قال:

مَنِ اغْتَرَّ بِحَالِهِ قَصَّرَ عَنِ احْتِیَالِه‏.



تدبر

1) «وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى‏ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً»

انسانی که به عقده خودبزرگ‌بینی مبتلا شود، از دیگران، حتی از خدا، انتظارات غیرمنطقی پیدا می‌کند:

از طرفی قیامت را انکار می‌کند؛

از طرف دیگر، انتظار دارد که اگر قیامتی هم باشد خدا نه‌تنها به خاطر این انکارش - که انکار وعده الهی بوده - او را مواخذه نکند، بلکه باید امکانات بیشتر و بهتری هم به او بدهد؛

الف. آن هم تا حدی که سوگند می‌خورد و با قاطعیت بر اینکه حتما امتیاز ویژه‌ای خواهد داشت، اصرار می‌ورزد؛ و

ب. حتی برآورده شدن این آرزو را هم نه نعمتی از جانب خدا، بلکه به خاطر امتیاز ویژه خودش می‌بیند!

توضیح چگونگی استنباط دو مطلب فوق از آیه

الف. «ل» در «لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى‏ رَبِّی» ‌لام سوگند است، یعنی «سوگند می‌خورم اگر به سوی خدا برگردم»؛ و جزای شرط (لَأَجِدَنَّ...) را هم با لام، و نون مشدد همراه کرد که هردو علامت تاکید است: «حتما حتما خواهم یافت ...»؛

ب. نگفت «إن ردنی ربی إلیه، آتانی الله: اگر پروردگارم مرا به سوی خود برگرداند او به من ... خواهد داد» بلکه هم برگشت خود را با فعل مجهول بیان کرد [که گویی خدا کاره‌ای نیست و معلوم نیست چه کسی او را به سوی خدا برمی‌گرداند] و هم به وضعیت بهتر رسیدن را با تعبیر «می‌یابم» بیان کرد نه با تعبیر «خدا می‌دهد».

نکته تخصصی انسان‌شناسی

شاهد بر اینکه مطلب فوق (در اثر نعمت و مبتلا شدن به خودبزرگ‌بینی، به انکار قیامت بپردازد و در همان حال انتظار جایگاه بهتر از خدا داشته باشد) ، نه فقط وضع و حال یک نفر در یک موقعیت خاص، بلکه ویژگی هر انسانی است، این آیه است که درباره همه انسانهاست:

«... الْإِنْسانُ ...؛ وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هذا لِی وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلى‏ رَبِّی إِنَّ لِی عِنْدَهُ لَلْحُسْنى‏: انسان ... و اگر او را پس از آنکه آسیب و ضررى به او رسیده، رحمتى از جانب خود بچشانیم حتما خواهد گفت: این از آن من است [= به سبب لیاقت خود من است] و گمان ندارم قیامتى برپا شود، و اگرهم به سوى پروردگارم بازگردانده شوم حتما براى من در نزد او وضع خوب‌تری خواهد بود» (فصلت/50)

المیزان، ج13، ص312


2) «قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً؛ وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً»

در آیه قبل، وی گفت:‌ «گمان نکنم که این تا ابد از بین برود» و در این آیه گفت «و گمان نکنم که آن ساعت برپا شود»

یعنی:

دل بستن به دنیا و آرزوهای دور و دراز داشتن، زمینه تردید و انکار آخرت را فراهم می‌آورد.


3) «قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً؛ وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً»

انسان دنیامدار، مبنای زندگی و باورهای اساسی‌اش را ظن و گمان قرار می‌دهد.

نکته تخصصی معرفت‌شناسی

یقین معرفتی، در عین اینکه یک امر معرفت‌شناختی است، یک حالت روان‌شناختی نیز هست. اگرچه صِرف این حالت روان‌شناختی (احساس یقین) دلیل بر معرفت نمی‌شود (چون ممکن است جهل مرکب باشد) اما کسی که از این حالت روان‌شناختی محروم شود، طبیعی است که به لحاظ روان‌شناختی، در رسیدن انسان به «یقین معرفتی» هم بیشتر تردید می‌کند.

اکنون اگر توجه شود که کسی که دنیامدار، و از خدا رویگردان شده، مبنای زندگی و باورهای اساسی‌اش ظن و گمان، و نه یقین، می‌باشد، شاید بتوان نتیجه گرفت که یکی از عوامل روان‌شناختی مهم در اینکه در دوره جدید، تردیدها در زمینه امکان رسیدن به یقین معرفنی زیاد شده، همین غلبه دنیامداری و فراموشی یاد خدا بوده است.


4) «وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ فقال ... أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً ... وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً»

انسان دنیامدار همّ و غمّ اصلی‌اش، یا اموال بیشتر (مسائل اقتصادی) است ویا قدرت و شهرت بیشتر (مسائل سیاسی)؛

و این اقتصاد و سیاستِ دنیامدارانه، تخریب‌کننده باورهای دینی‌اش خواهد شد تا حدی که به تردید و انکار معاد روی آوَرَد!

به تعبیر دیگر،

دلبستگى و غرور به مال و قبیله، زمینه‏ى طغیان [در برابر حق و حقیقت] است (تفسیر نور، ج‏7، ص170)


5) «... وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى‏ رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً»

کسی که نعمت خدا را، نه مایه آزمایش، بلکه علامت این بداند که خدا او را اکرام ویژه کرده، پرمدعا شود و خود را همواره از خدا طلبکار ببیند!

مضمون این آیه، از این جهت بسیار شبیه است به آیات زیر:

«فَأَمَّا الْانسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَئهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیَقُولُ رَبّى أَکْرَمَنِ؛ وَ أَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَئهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ؛ کلّا: اما انسان هر گاه که پروردگارش او را آزمایش کند: پس اکرامش نماید و نعمتش بخشد، گوید: پروردگارم مرا گرامى داشت؛ و اما هر گاه که او را آزمایش کند، پس روزى را بر او تنگ گیرد، گوید: پروردگارم مرا خوار کرد. چنین نیست» (فجر/15-17)


6) «وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلى‏ رَبِّی ...»

با اینکه وی عملا قیامت را انکار می‌کند، چرا از «پروردگارم» سخن می‌گوید و زنده شدن بعد از مرگ را با عبارت «به نزد پروردگارم بازگردانده شوم» تعبیر می‌نماید؟

الف. چون انسان فطرتاً گرایش به خدا و معنویات دارد. (تفسیر نور، ج‏7، ص171)

ب. چون هرگونه باور به زندگی پس از مرگ، مستلزم اذعان به وجود پروردگاری است که تدبیر انسان به دست اوست.

ج. ...

 

 


[1] . قرأ أهل الحجاز و ابن عامر خیرا منهما بزیادة میم و کذلک هو فی مصاحفهم و قرأ أهل العراق «مِنْها» بغیر میم

[2] . قرأ ابن الزبیر و زید بن علیّ و أبو بحریة و أبو جعفر و شیبة و ابن محیصن و حمید و ابن مناذر و نافع و ابن کثیر و ابن عامر منهما على التثنیة و عود الضمیر على الجنتین، و کذا فی مصاحف مکة و المدینة و الشام. و قرأ الکوفیون و أبو عمرو مِنْها على التوحید و عود الضمیر على الجنة المدخولة و کذا فی مصاحف الکوفة و البصرة.

[3] . در همانجا این روایت هم آمده است:

عَنْ أَبَانٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ سَیَابَةَ عَنْ أَبِی النُّعْمَانِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِلشَّاکِّ فِی قُدْرَةِ اللَّهِ وَ هُوَ یَرَى خَلْقَ اللَّهِ وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِلْمُکَذِّبِ بِالنَّشْأَةِ الْأُخْرَى وَ هُوَ یَرَى النَّشْأَةَ الْأُولَى وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِلْمُصَدِّقِ بِدَارِ الْخُلُودِ وَ هُوَ یَعْمَلُ لِدَارِ الْغُرُورِ وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِلْمُخْتَالِ الْفَخُورِ الَّذِی خَلَقَ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ یَصِیرُ جِیفَةً وَ هُوَ فِیمَا بَیْنَ ذَلِکَ لَا یَدْرِی کَیْفَ یَصْنَعُ.

و نیز این روایت در الکافی، ج‏2، ص328 ظاهرا برگرفته از همان روایت متن باشد.

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ قَالَ قَالَ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع عَجَباً لِلْمُتَکَبِّرِ الْفَخُورِ الَّذِی کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً ثُمَّ هُوَ غَداً جِیفَةٌ.

[4] . ادامه روایت: وَیْلَکُمْ عُلَمَاءَ سَوْءٍ الْأَجْرَ تَأْخُذُونَ وَ الْعَمَلَ تُضَیِّعُونَ یُوشِکُ رَبُّ الْعَمَلِ أَنْ یُقْبَلَ عَمَلُهُ وَ یُوشِکُ أَنْ یُخْرَجُوا مِنْ ضِیقِ الدُّنْیَا إِلَى ظُلْمَةِ الْقَبْرِ کَیْفَ یَکُونُ مِنْ أَهْلِ الْعِلْمِ مَنْ هُوَ فِی مَسِیرِهِ إِلَى آخِرَتِهِ وَ هُوَ مُقْبِلٌ عَلَى دُنْیَاهُ وَ مَا یَضُرُّهُ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِمَّا یَنْفَعُهُ

 


شنبه 96 آذر 18 , ساعت 10:49 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

616) سوره کهف (18) آیه35 

وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً

ترجمه

و داخل باغش شد، در حالی که نسبت به خویشتن ستمکار بود، گفت: گمان نکنم که این تا ابد از بین برود؛

نکات ترجمه

«تَبیدَ»

ماده «بید» در اصل به معنای هلاک شدن و به هلاکت افتادن است (معجم مقاییس اللغة، ج‏1، ص325) «بیداء» به معنای بیابان برهوت است و برخی گفته‌اند اصل فعل «باد، یبید» از این کلمه گرفته شده، گویی که چیزی در بیابان متفرق و پراکنده و در نتیجه نابود شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص152؛ التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص389)

از این ماده تنها همین یک بار در قرآن کریم آمده است.

حدیث

1) از امام کاظم ع از پدرانشان از امام حسین ع روایت شده است که امیرالمومنین ع فرمودند:

دو چیز مردم را به هلاکت انداخت: ترس از فقر، و درصدد فخر برآمدن (1)

الخصال، ج‏1، ص69

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْقُضَاعِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ إِسْحَاقُ بْنُ الْعَبَّاسِ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

أَهْلَکَ النَّاسَ اثْنَانِ خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْر.

پی‌نوشت:

(1) به نظر می‌رسد که عبارت دوم (طلب الفخر: درصدد فخر برآمدن) دست کم، دو معنا می‌تواند داشته باشد:

الف. فخرفروشی کردن؛

ب. دنبال کاری رفتن صرفا برای اینکه مایه افتخارشان در برابر دیگران شود؛ کاری را برای چشم و هم‌چشمی انجام دادن.


2) از امام صادق ع روایت شده است که در انجیل آمده است که حضرت عیسی ع فرمود:

خدایا صبح مرا یک قرص نان جو روزی فرما؛ و شام نیز یک قرص نان جو، و مرا بیش از آن روزی مده، مبادا که به طغیان کشیده شوم!

عدة الداعی (ابن‌فهد حلی)، ص115

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ فِی الْإِنْجِیلِ إِنَّ عِیسَى ع قَالَ

اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی غُدْوَةً رَغِیفاً مِنْ شَعِیرٍ وَ عَشِیَّةً رَغِیفاً مِنْ شَعِیرٍ وَ لَا تَرْزُقْنِی فَوْقَ ذَلِکَ فَأَطْغَى‏!



3) روایت شده است که یکبار امیرالمومنین ع خطبه‌ای خواند. ابتدا حمد و ثنای الهی بجا آورد و بر پیامبر ص درود و صلوات فرستاد، سپس فرمود:

بدانید که همانا ترسناک‌ترین چیزی که [به خاطر آن] بر شما می‌ترسم دو خصلت است: پیروی از هوای نفس، و درازیِ آرزو؛ اما پیروی از هوای نفس، مانع [قبول و پیروی از] حق می‌شود؛ و اما درازیِ آرزو، آخرت را به فراموشی می‌سپارد؛

بدانید که همانا بانگ رحیلِ رفتن، زده؛ و همانا آخرت بانگ رحیلِ آمدن، سرداده؛ و هر یک فرزندانی دارند؛ پس، از فرزندان آخرت باشید و نه از فرزندان دنیا؛ که همانا امروز [زمان] عمل است و نه محاسبه؛ و فردا [زمان] محاسبه است و نه عمل.

الکافی، ج‏8، ص58؛ نهج‌البلاغه، خطبه42[1]

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَى عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الْهِلَالِیِّ قَالَ: خَطَبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَیْهِ ثُمَّ صَلَّى عَلَى النَّبِیِّ ص ثُمَّ قَالَ

أَلَا إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْکُمْ خَلَّتَانِ اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَیُنْسِی الْآخِرَةَ أَلَا إِنَّ الدُّنْیَا قَدْ تَرَحَّلَتْ مُدْبِرَةً وَ إِنَّ الْآخِرَةَ قَدْ تَرَحَّلَتْ مُقْبِلَةً وَ لِکُلِّ وَاحِدَةٍ بَنُونَ فَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الْآخِرَةِ وَ لَا تَکُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ الدُّنْیَا- فَإِنَّ الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لَا حِسَابَ وَ إِنَّ غَداً حِسَابٌ وَ لَا عَمَل‏ ...


4) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

بدبخت کسی است که به حال و روز خویش مغرور شود و فریبِ آرزوهایش را بخورد.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص311

عن أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قال:

الشَّقِیُّ مَنِ اغْتَرَّ بِحَالِهِ وَ انْخَدَعَ لِغُرُورِ آمَالِهِ.

تدبر

1) «وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ...»

با اینکه او دو باغ داشت، چرا از ورود در یک باغ سخن گفت و نفرمود «دخل جنتاه: وارد دو باغش شد»؟

الف. منظور «جنس باغ» (اصل باغ) است نه یک یا دو باغ. (المیزان، ج13، ص310)

ب. به خاطر اینکه ورود در دو باغ با هم ممکن نیست؛ ابتدا باید وارد یکی شود و از آن خارج شود و بعد وارد دیگری شود. (أنوار التنزیل (بیضاوی)، ج‏3، ص281؛ البحر المحیط، ج‏7، ص176)[2]

ج.  او چون با این کفرورزی‌اش از «جنت» [= باغ و بهشت] ای که خدا به مومنان وعده داده بی‌بهره است، پس جنت او تنها همین است که در دنیا دارد؛ و اصلا بحث یک باغ و دو باغ مد نظر نیست. (الکشاف، ج‏2، ص721؛ أنوار التنزیل (بیضاوی)، ج‏3، ص281؛ المیزان، ج13، ص310)[3]؛ بویژه که وی از نابود نشدن «هذه: این»، و نه نابود نشدن «هذین: این دو» سخن گفت.

د. ...[4]


2) «وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً»

بسیاری از مفسران بر این باورند که این ورود در باغ همراه با همنشین‌اش بوده است (مثلا: تفسیر الصافی، ج‏3، ص243)

این مدعا چندین شاهد دارد:

اولا در آیه قبل، وی سخنش را با تعبیر «وَ هُوَ یُحاوِرُه‏» (= در حالی که با او گفتگو می‌کرد) آغاز کرد و در عبارتش هم هم‌نشین‌اش را خطاب قرار داد (منک)؛ آنگاه بعد از یک جمله معترضه (= او به باغش وارد شد در حالی که ظالم به خویشتن بود)، بلافاصله بقیه صحبت‌های وی نقل شد؛ و بلافاصله بعد از صحبتهای وی، صحبت‌های هم‌نشین او بیان شد؛ و در ابتدای نقل سخنان هم‌نشین‌اش هم باز عبارت «وَ هُوَ یُحاوِرُه‏» آمد.

ثانیا مخاطب وی را با عبارتِ «صاحبه» (که به معنای «هم‌نشین و همراه او»‌ است)، توصیف کرد؛ بویژه که با توجه به اختلاف نظر شدید آنها و نفرین آن هم‌نشین در حق وی (آیه40)، این هم‌نشینی، با هم‌نشینی و همراهیِ ظاهری مناسب‌تر است، نه دوستی دیرینه‌ای که غالبا نیازمند همراهی و قرابت فکری است.

اما اگر آنها با هم وارد باغ شدند، چرا از تعبیر «دخل جنته: او وارد باغش شد» استفاده کرد، و نه از تعبیر «دخلا جنته: آن دو وارد باغ وی شدند.»؟

الف. از نظر مفسران فوق در این کلام، عبارتی مانند «بصاحبه» (دخل بصاحبه: همنشنیش را وارد باغش کرد تا به او نشان دهد و با او تفاخر کند) (جوامع الجامع، ج‏2، ص364؛ الصافی، ج‏3، ص243) یا «مع صاحبه» و «مرافقا لصاحبه» (التحریر و التنویر، ج15، ص67) در تقدیر است؛ و در تایید نظر آنها می‌توان گفت تعبیر «دَخَلَ جَنَّتَهُ» با عبارت «وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ: در حالی که نسبت به خویشتن ستمکار بود» همراه شده؛ و این حال و روز، تنها حال و روز خود صاحب باغ است، نه حال و روز همنشین او؛ و قرآن می‌خواهد بر ورود وی با این حال و روز اشاره کند، و دیگر نیازی به اشاره به آن هم‌نشین ندارد.

با اینکه معنای فوق درست است، اما ظاهرا احتمالات دیگری نیز ممکن است (بویژه با توجه به قاعده امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا)؛ مثلا:

ب. شاید می‌خواهد اشاره کند که او در باغ و بهشت دنیوی‌اش وارد شد، ورودی که مانع ورود وی به بهشت اخروی می‌شود (تدبر1، بند ب)، و همنشین‌اش از این جهت با او همراه نشد. این معنا را با چند بیان می‌توان توضیح داد:

ب.1. باطنِ این بهشت دنیوی، با توجه به حال و روز او (که ظالم بر خویش بود) جهنم است، و هم‌نشین او، به خاطر خداپرستی عمیقی که داشت هیچگاه واقعا وارد این جهنم نشد.

(شبیه آن که در تفسیر آیه «هیچ یک از شما نیست مگر اینکه وارد جهنم می‌شوید...»‌ (مریم/71)[5] از پیامبر ص روایت شده که بعد از ورود عده‌ای از بهشتیان به بهشت، می‌پرسند مگر خدا وعده نداده بود که همه به جهنم وارد می‌شوید؟ [پس چرا ما واردش نشدیم؟] پاسخ می شنوند شما هم وارد شدید در حالی که خاموش بود!» (أنوار التنزیل، ج‏4، ص17؛ بحار الأنوار، ج‏8، ص250)[6]

ب.2. بر طبق روایات، خداوند برای هر انسانی جایگاهی در بهشت [و جایگاهی در جهنم] آماده کرده است که انسانها با اعمال خود یکی را به دست می‌آورند و از دیگری دور می‌شوند.[7] او به نحوی در این باغ دنیوی‌اش وارد شد که عملا این جهنم او را ساخت و باغ بهشتی‌اش را از دست او گرفت؛ اما همنشینِ او چون باغ بهشتی‌اش را هیچگاه از دست نداده بود، عملا به جهنم او - که ظاهر دنیوی‌اش همچون باغ است - وارد نشد.

ج. ...


3) «وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً»

کسی که نعمت‌های گذرای دنیا را همیشگی قلمداد کند در درجه اول به خودش ظلم کرده است.


4) «وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً»

او در حالی که ظالم به خویش بود، گفت گمان نمی‌کنم این باغ‌ تا ابد نابود شود. این گمان با شناخت‌های متعارفی که هر انسانی از پیرامون خود دارد ناسازگار است.

در نتیجه می‌توان گفت:

گناه (ظلم به خویش) نظام معرفتی انسان را دچار اختلال می‌کند.


5) «وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ ... قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً»

دارایى و نعمت‏هاى سرشار، زمینه‌ساز غرور است. (تفسیر نور، ج‏7، ص170)


6) «وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ .. ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً»

چرا با اینکه هرکس می‌داند که تمام امور دنیا گذران است، او این باغ خود را ابدی می‌پنداشت؟

الف. کسی که به دارایی خود مغرور شود، آرزوهایش بر عقلش غلبه کنند و فریبش دهند. (حدیث4)

نکته تخصصی انسان‌شناسی

هیچگاه انسان به امور فانی و گذرا، از آن جهت که گذرا هستند دل نمی‌بندد؛ بلکه تنها به چیزی دل می‌بندد که آن را باقی بداند. وقتی انسان از یاد خداوند رویگرداند و به خود واگذار شود، زیبایی‌های آنچه پیش روی خود مشاهده می‌کند وی را به خود جذب کرده، موجب می‌شود که از فانی بودن آن غافل گردد. در واقع، دنیامداران دائما در یک وضعیت متعارض بسر می‌برند: بر اساس مبنایی عمل می‌کنند که هوای نفس و دلخواهشان آن را درست می‌شمرد و عقلشان آن را تکذیب می‌کند؛ و آنان جانب دلخواه و هوای نفس را می‌گیرند؛ و در عین حال، در عمق وجود خویش می‌دانند که در یک ظن و گمان بی‌اساس غوطه‌ورند. از این رو، نگفت که «این هرگز نابود نمی‌شود» بلکه گفت: «گمان نمی‌کنم که این هرگز نابود شود» (المیزان، ج13، ص311)

ب. ...


7) «وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ قالَ ما أَظُنُّ أَنْ تَبیدَ هذِهِ أَبَداً»

در آیه‏ى 32 فرمود: «جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَیْنِ: ما برایش دو باغ قرار دادیم» و در این آیه مى‏فرماید: «جَنَّتَهُ: باغ او»؛

پس،

دارایى‏هاى انسان، از خداست و مالک حقیقى اوست. (تفسیر نور، ج‏7، ص170)


[1] . در نهج‌البلاغه، با عباراتی نزدیک به این عبارت آمده که آن را در جلسه49، حدیث2 اشاره کردیم: http://yekaye.ir/17-40-ghafir/

همچنین حدیث2 در جلسه159 در برخی از فرازها شبیه این حدیث است: http://yekaye.ir/al-jathiyah-045-23/

همچنین فراز ابتدای این روایت، در روایتی دیگر در کافی، ج‏2، ص336 به صورت زیر آمده است:

الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ یَحْیَى بْنِ عُقَیْلٍ قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع إِنَّمَا أَخَافُ عَلَیْکُمُ اثْنَتَیْنِ اتِّبَاعَ الْهَوَى وَ طُولَ الْأَمَلِ أَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ وَ أَمَّا طُولُ الْأَمَلِ فَیُنْسِی الْآخِرَةَ.

[2]  دیدگاه دیگری که بیضاوی مطرح می‌کند این است که به خاطر اینکه دو باغ به هم متصل بوده، و ورود به یکی، ورود به هر دو محسوب می‌شود. اما این خلاف آیه قرآن است که می‌فرماید بین آن دو کشتزاری بود؛ مگر اینکه بگوییم کل آن سه و بلکه نخل‌های پیرامونش را هم به خاطر اتصال به هم یکپارچه یک باغ حساب کرده است؛ که در این صورت هم مناسب‌تر این بود که تعبیری مانند «مِلک» یا «ضیاع» به کار می‌رفت، نه «جنة» که خود آیه بین جنت و زرع و نخل تفاوت گذاشت. البته برخی گفته‌اند که اینکه عرب با بیان یکی به جمع اشاره کند متداول است:‌

«وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ‏: إنّما أفرد، و لم یقل جنّتیه، لأنهما جمیعا ملکه فصارا کالشی‏ء الواحد. و قیل: اکتفاء بالواحدة عن الثنتین کما یکتفى بالواحد عن الجمع، و هو کقول الهذلی: و العین بعدهم کأنّ حداقها / سملت بشوک فهی عور تدمع» (التبیان فی إعراب القرآن (عکبری، قرن7)، ص246)

[3] . این را ابتدا زمخشری در الکشاف گفته، بیضاوی هم در تفیرش آورد و علامه طباطبایی هم آورده و بعد از نقل آن می‌فرماید «و هو وجه لطیف» اما ابوحیان (در البحر المحیط، ، ج‏7، ص176)‌ با پذیرفتن نظر الف، آن را مسخره می‌کند و نامعقول می‌شمرد؛ و به نظر می‌رسد مساله را خوب تصور نکرده که چنین می‌گوید؛ بویژه که کلمه «هذه» که در نظر الف هیچ توجیهی ندارد و در کمال تعجب ابوحیان این لازمه را هم می‌پذیرد و هیچ توجیهی نمی‌کند که او چگونه فقط برای باقی ماندن یک باغش انتظار باقی بودن همیشگی داشته باشد و نقطه مقابل این دیدگاه را این دانسته که «هذه» ناظر به کل آسمانها و زمین (دنیا) ‌باشد و این را بعید شمرده است. «و الظاهر أن الإشارة بقوله هذِهِ إلى الجنة التی دخلها ا، و عنى بالأبد أبد حیاته و ذلک لطول أمله و تمادی غفلته، و لحسن قیامه علیها بما أوتی من المال و الخدم فهی باقیة مدة حیاته على حالها من الحسن و النضارة، و الحس یقتضی أن أحوال الدنیا بأسرها غیر باقیة أو یکون قائلا بقدم العالم، و أن ما حوته هذه الجنة إن فنیت أشخاص أثمارها فتخلفها أشخاص أخر، و کذا دائما. و یبعد قول من قال: یحتمل أن یشیر بهذه إلى الهیئة من السموات و الأرض و أنواع المخلوقات»

[4] . برخی دیدگاهها هم مطرح شده است مانند اینکه چون همنشین‌اش را فقط به یکی از دو باغ برد (فتح القدیر، ج3، ص340)؛ اما این سخن مبتنی بر این است که اثبات شود حتما آن همنشین هم با وی وارد باغ شده است که در تدبر بعد در این باره نکاتی بیان می‌شود.

[5] . وَ إِنْ مِنْکُمْ إِلاَّ وارِدُها کانَ عَلى‏ رَبِّکَ حَتْماً مَقْضِیًّا؛ ثُمَّ نُنَجِّی الَّذینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمینَ فیها جِثِیًّا.

[6] . وَ عَنْ جَابِرٍ  رضی اللّه عنه‏ أَنَّهُ علیه السلام سُئِلَ عَنْهُ فَقَالَ إِذَا دَخَلَ أَهْلُ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ قَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ أَ لَیْسَ قَدْ وَعَدَنَا رَبُّنَا أَنْ نَرِدَ النَّارَ فَیُقَالُ لَهُمْ قَدْ وَرَدْتُمُوهَا وَ هِیَ خَامِدَةٌ.

[7] . ُ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَى عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ مَا خَلَقَ اللَّهُ خَلْقاً إِلَّا جَعَلَ لَهُ فِی الْجَنَّةِ مَنْزِلًا وَ فِی النَّارِ مَنْزِلًا فَإِذَا دَخَلَ أَهْلُ الْجَنَّةِ الْجَنَّةَ وَ أَهْلُ النَّارِ النَّارَ نَادَى مُنَادٍ یَا أَهْلَ الْجَنَّةِ أَشْرِفُوا فَیُشْرِفُونَ عَلَى أَهْلِ النَّارِ وَ تُرْفَعُ لَهُمْ مَنَازِلُهُمْ فِیهَا ثُمَّ یُقَالُ لَهُمْ هَذِهِ مَنَازِلُکُمُ الَّتِی لَوْ عَصَیْتُمُ اللَّهَ لَدَخَلْتُمُوهَا یَعْنِی النَّارَ قَالَ فَلَوْ أَنَّ أَحَداً مَاتَ فَرَحاً لَمَاتَ أَهْلُ الْجَنَّةِ فِی ذَلِکَ الْیَوْمِ فَرَحاً لِمَا صُرِفَ عَنْهُمْ مِنَ الْعَذَابِ، ثُمَّ یُنَادِی مُنَادٍ یَا أَهْلَ النَّارِ ارْفَعُوا رُءُوسَکُمْ فَیَرْفَعُونَ رُءُوسَهُمْ فَیَنْظُرُونَ مَنَازِلَهُمْ فِی الْجَنَّةِ وَ مَا فِیهَا مِنَ النَّعِیمِ فَیُقَالُ لَهُمْ هَذِهِ مَنَازِلُکُمُ الَّتِی لَوْ أَطَعْتُمْ رَبَّکُمْ لَدَخَلْتُمُوهَا قَالَ فَلَوْ أَنَّ أَحَداً مَاتَ حُزْناً لَمَاتَ أَهْلُ النَّارِ حُزْناً فَیُورَثُ هَؤُلَاءِ مَنَازِلَ هَؤُلَاءِ وَ یُورَثُ هَؤُلَاءِ مَنَازِلَ هَؤُلَاءِ وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ أُولئِکَ هُمُ الْوارِثُونَ الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیها خالِدُونَ. (تفسیر القمی، ج‏2، ص89)

 


جمعه 96 آذر 17 , ساعت 11:44 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

615) سوره کهف (18) آیه34 

وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً

ترجمه

و برایش ثمره‌ای بود [= ثمر‌اتش برقرار بود] ؛ پس به همنشین خود، ضمن صحبت، گفت: من از تو ثروتم بیشتر، و به لحاظ نفر [= عشیره و خَدَم و حَشَم] عزیزترم.

نکات ترجمه‌

«ثَمَرٌ»

«ماده «ثمر» در اصل به معنای هر چیزی است که از چیز دیگری زاده شود و به دست آید (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص388). برخی کلمه «ثَمَر» را به معنای «میوه، بار درخت» دانسته‌اند که واحد آن  «ثمرة» (رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً؛ بقره/25) و جمع آن «ثمرات» (فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً؛ بقره/22)، و «ثِمار» است و تدریجا در مورد هر نفعی که از چیزی به دست آید اطلاق شده است، چنانکه حتی در امور معنوی (ثمره علم، ثمره ایمان و ...) هم به کار می‌رود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص176)

 البته برخی کلمه «ثَمَر» را همان «ثِمار» و برخی آن را جمعِ «ثِمار» و برخی آن را کنایه از مال و اموالی که سود می‌دهد (مفردات ألفاظ القرآن، ص176) ویا اساساً به معنای «مال فراوان» (المحیط فی اللغة، ج‏10، ص143) دانسته‌اند. هرچند در برخی موارد قطعا به همین معنای میوه است: «وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُکُلُهُ وَ الزَّیْتُونَ وَ الرُّمَّان ... کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ؛ انعام/141) و «أثمَرَ» هم به معنای میوه دادن و به بار نشستن است.

این ماده در قرآن کریم در مجموع 24 بار به کار رفته است.

اختلاف قرائت

این کلمه در قرائت عاصم (از قراء کوفه، که الان در میان ما رایج‌تر است) و نیز قرائت ابوجعفر و یعقوب (از قراء عشره) و قرائت حسن و یزیدی و ابن‌محیصن و سهل و جابر بن یزید و حجاج و ابوحاتم (از قرائات شاذه) به صورت «ثَمَرٌ» قرائت شده است.

در قرائت اهل مدینه (نافع) و مکه (ابن کثیر) و شام (ابن‌عامر) و بقیه قراء کوفه (حمزه و کسائی) (از قرائات سبع) و نیز در قرائت ابن‌عباس و مجاهد و عده دیگری از قرائات شاذ مدینه به صورت «ثُمُرٌ» (جمعِ ثِمار) قرائت شده است.

همچنین در قرائت اهل بصره (ابوعمرو) و اعمش و ابورجاء (از قرائات شاذه) به صورت «ثُمْرٌ» (از باب تخفیف در تلفظ، یا جمع خاصی از «ثمره» شبیه «بدنه و بُدن») قرائت شده است.

لازم به ذکر است هرکس در اینجا «ثمر» را هر طور قرائت کرده در آیه 42 (أُحیطَ بِثَمَرِهِ) هم به همان ترتیب قرائت نموده، غیر از روایت رویس از یعقوب، که در اولی «ثَمَر» قرائت کرده اما در دومی «بثُمُره»)

(مجمع البیان، ج‏6، ص721[1]؛ البحر المحیط، ج‏7، ص175[2]؛ الکامل المفصل فی القرائات الاربعة عشر، ص297-298)


«صاحبه»

قبلا بیان شد که ماده «صحب» در اصل دلالت دارد بر نزدیک هم قرار گرفتن و مقارن همدیگر شدن؛ و «صاحب» (جمع آن: اصحاب) به هر ملازم و همنشین و همراهی گفته می‌شود و البته در عرف غالبا در مواردی اطلاق می‌شود که این همراهی زیاد باشد و از همین جهت به مالک یک چیز هم صاحب آن گفته می‌شود؛ و تفاوت «صاحب» با «قرین» در این است که در مفهوم مصاحبت، یک رابطه متقابل وجود دارد اما در قرین لزوما چنین چیزی وجود ندارد.

جلسه229 http://yekaye.ir/al-baqarah-002-039/


«أَعَزُّ»

قبلا بیان شد که ماده «عزز» در اصل به معنای شدت و قوت و قهر و غلبه می‌باشد و «عزت» حالتی در شخص است که مانع از آن می‌شود که مغلوب واقع شود؛ بنابراین «عزیز» یعنی کسی که همواره غالب است و هیچگاه مغلوب نمی‌شود؛ و البته به چیزی هم که نایاب است، چون دسترسی [= غلبه] به آن سخت و دشوار است، عزیز گفته می‌شود.

«أعز» افعل تفضیل از «عزیز» است به معنای عزیزتر یا عزیزترین.

جلسه122 http://yekaye.ir/al-hajj-022-74/


«نَفَراً»

ماده «نفر» در اصل به معنای «از جا کندن و دور شدن» (تجافٍ و تباعدٍ؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص459) و رانده شدن از چیزی ویا به سوی چیزی  (الانْزِعَاجُ عن الشی‏ءِ و إلى الشی‏ء؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص817) و در یک کلام، سیر و حرکتی است که با کراهت و فشار همراه باشد (سیر و حرکة مع کراهة و انزعاج؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏12، ص195)؛ که در قرآن کریم مکرر در مورد حرکت کردن به سوی جهاد (مثلا:‌ ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ‏ ... إِلَّا تَنْفِرُوا یُعَذِّبْکُمْ عَذاباً أَلِیماً ... انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا؛ توبه/38 و 39 و 41) به کار رفته است.

«نِفار» و «نُفُور» به معنای «نفرت» [که در زبان فارسی هم رایج است] و فاصله گرفتن از روی ناراحتی است (فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذیرٌ ما زادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً؛ فاطر/42)

و «اسْتِنْفَار» هم «به حالت نفار درآمدن» [ = رمیدن] است (کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ؛ مدثر/50) (مفردات ألفاظ القرآن، ص817)

«نفیر» کسی است که به «نفر» و حرکت از روی اکراه و اجبار واداشته می‌شود و در آیه «وَ أَمْدَدْناکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ جَعَلْناکُمْ أَکْثَرَ نَفِیراً» (اسراء/6) به معنای نیروی رزمی‌ای است که در جهاد حاضر می‌شود (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏12، ص195)

«نَفَر» «اسم جمع»ی است که مفرد ندارد و به معنای گروهی که بین سه تا ده نفر باشند گفته می‌شود؛ و اگر بیش از ده تن باشند، دیگر تعبیر «نفر» به کار نمی‌رود (کتاب العین، ج‏8، ص268) [لازم به ذکر است که در زبان عربی معدود اعداد سه تا ده به صورت جمع می‌آید؛ پس وقتی می‌گویند «هؤلاء عشرة نفر» که به معنای «هؤلاء عشرة رجال‏» است، معلوم می‌شود که کلمه نفر، برخلاف آنچه در فارسی رایج است، کلمه جمع است نه مفرد: مثلا «اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا» (جن/1)]

برخی «نَفَر» و «نَفِیر» را هم‌معنا دانسته و درباره وجه تسمیه‌اش گفته‌اند این تعداد مردانی است که امکان «نَفر» (حرکت جهادی) دارند (مفردات ألفاظ القرآن، ص817) و دیگران هم درباره «نَفَر» توضیح داده‌اند که این واژه اساساً در مورد گروه‌های سه تا ده نفری‌ای به کار می‌رفت که عازم میدان جنگ می‌شدند و تدریجا در مورد هر گروهی که چنین تعدادی باشد به کار رفت؛ و این کلمه بسیار به کلمه «رهط» نزدیک است و تفاوت این دو آن است که «رهط» در خصوص سه تا ده نفری است که اصل و نسب واحدی داشته باشند [خویشاوند نسبی باشند] (الفروق فی اللغة، ص274-275)

ماده «نفر» و مشتقات آن جمعاً 18 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


حدیث

1) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

کسی که کاری برای فخرفروشی انجام دهد، خداوند روز قیامت او را سیه‌رو محشور می‌کند.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص255

أَبِی ره قَالَ حَدَّثَنِی سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِبْرَاهِیمَ النَّوْفَلِیِّ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ رَفَعَهُ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قَالَ:

مَنْ صَنَعَ شَیْئاً لِلْمُفَاخَرَةِ حَشَرَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَسْوَدَ الْوَجْهِ.


2) از امام صادق ع روایت شده است:

سه چیز اگر دیدی، دغدغه‌ای نداشته باش از اینکه بگویی جایش در جهنم است:

ناسزاگویی و خودبزرگ‌بینی، و فخرفروشی.

المحاسن، ج‏1، ص124

عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع ...[3] وَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع ثَلَاثٌ إِذَا کُنَّ فِی الْمَرْءِ [الْمَرْأَةِ] فَلَا تَتَحَرَّجْ أَنْ تَقُولَ إِنَّه [أَنَّها] فِی جَهَنَّمَ الْبَذَاءُ وَ الْخُیَلَاءُ وَ الْفَخْر.[4]


3) از امام صادق ع روایت شده است:

‌مرد فقیری خدمت رسول الله ص رسید در حالی که شخص ثروتمندی نزد ایشان بود و لباسش را جمع کرد و اندکی فاصله گرفت. رسول الله ص فرمود: چه چیزی تو را بدین کار واداشت؟ آیا ترسیدی از فقر او چیزی به تو برسد و یا از ثروت تو چیزی به او برسد؟

گفت: یا رسول الله ص اکنون که چنین فرمودی نصف اموالم از آن وی باشد.

پیامبر ص به فقیر گفت: قبول می‌کنی؟

گفت: خیر.

فرفمود: چرا؟

گفت: می‌ترسم آنچه در [دل] وی وارد شد در من هم وارد شود.

عدة الداعی، ص115؛ إرشاد القلوب (للدیلمی)، ج‏1، ص159؛ مجموعة ورام، ج‏1، ص214[5]

وَ رَوَى حَسَّانُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ

إِنَّ رَجُلًا فَقِیراً أَتَى رَسُولَ اللَّهِ ص وَ عِنْدَهُ رَجُلٌ غَنِیٌّ فَکَفَّ ثِیَابَهُ وَ تَبَاعَدَ عَنْهُ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص مَا حَمَلَکَ عَلَى مَا صَنَعْتَ أَ خَشِیتَ أَنْ یَلْصَقَ فَقْرُهُ بِکَ أَوْ یَلْصَقَ غِنَاکَ بِهِ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَمَّا إِذَا قُلْتَ هَذَا فَلَهُ نِصْفُ‏ مَالِی قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِلْفَقِیرِ أَ تَقْبَلُ مِنْهُ قَالَ لَا قَالَ ص وَ لِمَ قَالَ أَخَافُ أَنْ یَدْخُلَنِی مَا دَخَلَهُ.


4) حضرت امیر ع در روایتی طولانی به ریشه‌های و شاخه‌های نفاق اشاره کرده‌اند که متن کامل آن در جلسه 431، حدیث1 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-12/  گذشت.[6]

ایشان یکی از ریشه‌های «نفاق» را «حفیظة» [= خودبزرگ‌بینی] معرفی کردند که آن را چنین توضیح دادند:

و «حفیظة» دارای چهار شعبه است: کبر، و فخرفروشی، و حمیت (ازکوره در رفتن، عصبانیت کنترل نشده)، و تعصب‌ورزی.

پس کسی که تکبر ورزد، به حق پشت کند؛ و کسی که فخرفروشی کند، به فجور (دریدگی) کشیده شود؛ و ...

الکافی، ج‏2، ص394

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِیسَى عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عُمَرَ الْیَمَانِیِّ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِی عَیَّاشٍ عَنْ سُلَیْمِ بْنِ قَیْسٍ الْهِلَالِیِّ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ص قَالَ:

... وَ النِّفَاقُ عَلَى أَرْبَعِ دَعَائِمَ: عَلَى الْهَوَى وَ الْهُوَیْنَا وَ الْحَفِیظَةِ وَ الطَّمَعِ.

... وَ الْحَفِیظَةُ عَلَى أَرْبَعِ شُعَبٍ: عَلَى الْکِبْرِ وَ الْفَخْرِ وَ الْحَمِیَّةِ وَ الْعَصَبِیَّةِ.

فَمَنِ اسْتَکْبَرَ أَدْبَرَ مِنَ الْحَقِّ، وَ مَنْ فَخَرَ فَجَر، ...

تدبر

1) «وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً»

بسیاری از افراد چنین‌اند که وقتی به مال و مِکنتی می‌رسند و روال دنیوی‌شان در مدار سوددهی قرار می‌گیرد به اطرافیانی که وضع مالی پایین‌تری دارند، فخر فروشی می‌کنند.

نکته اخلاقی

 اگر لطمه‌ای که فخرفروشی به حقیقت جان ما می‌زند را جدی بگیریم (احادیث1 و 2) و بدانیم که همین گناهی که بسیاری از ما چه‌بسا آن را یک گناه صغیره و کم‌اهمیت قلمداد می‌کنیم، از اموری است که شاخ و برگ نفاق را در وجود انسان می‌دواند (حدیث4)، آنگاه قبل از اینکه از خدا مال و ثروت بخواهیم، از خدا ظرفیت استفاده صحیح از آن (به اصطلاح عامیانه: جنبه داشتن) را طلب خواهیم کرد و اگر چنین ظرفیتی را در خود سراغ نداشتیم، زندگی در فقر را بر ثروتی که ما را در معرض فخرفروشی قرار دهد ترجیح خواهیم داد (حدیث3)


2) «وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ ...أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً»

وقتی ثمرات باغهای خود را دید، به جای اینکه بگوید ثروتم از ثروت تو بیشتر و نفراتم از نفرات تو بیشتر است (مالی أکثر من مالک و نفری أعزّ من نفرک)، گفت «من از تو بیشترم به لحاظ ثروت، و عزیزترم به لحاظ نفر [= عشیره و خَدَم و حَشَم].

چرا؟

الف. دنیادوستی کار انسان را به جایی می‌رساند که حقیقت خود را در ثروت و نفرات می‌بیند؛

به تعبیر دیگر، کسی که دنیامدار شود خود حقیقی خویش را فراموش می‌کند و حقیقت وجودی خویش را در «داشتن‌ها» و عِدّه [= فرزند و خَدَم و حَشَم] و عُدّه [امکانات و مال و ثروت] جستجو می‌کند، نه در «بودن‌ها» و روح و عمل خود (که بعد از مرگ و از دست دادن همه این دارایی‌ها، همچنان باقی است).

ب. ...


3) «أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً»

انسان دنیامدار همّ و غمّش یا اموال بیشتر است ویا شهرت و قدرت بیشتر!

ثمره اخلاقی

اگر زمانی دیدیم که هم و غم اصلی‌مان افزایش ثروت و قدرت شده، بر عاقیبت خود بیمناک شویم و سریع در برنامه‌های زندگی‌مان تجدیدنظر کنیم.

تبصره

با توجه به سیره امیرالمومنین ع، آنچه خطرناک است اصالت دادن به ثروت و قدرت، و هدف قرار گرفتنِ آنهاست؛ و نه صِرف بهره‌مندی از آنها؛ چرا که گاه حتی کسب ثروت و قدرت می‌تواند عملی دینی و چه‌بسا واجب باشد.


4) «جَعَلْنا لِأَحَدِهِما جَنَّتَیْنِ ... فَقالَ ... أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً»

خداوند (در آیه32) نفرمود «او دو باغ داشت»؛ بلکه فرمود: «ما به او دو باغ دادیم».

اما خود آن شخص گفت: «من چنین اموالی دارم».

در واقع، خداوند نعمتی را به او واگذار کرده؛ اما او خود را در آنچه به وی واگذار شده، صاحب اختیار مطلق می‌بیند که گویی خودش در عرض خداوند سبحان، مستقلا کاره‌ای است!

این است ریشه تمام انحرافاتی که مرتکب می‌شود (که خداوند در آیه بعد او را «ظالم بر خویش» می‌خواند) و ظاهرا به خاطر همین نکته است که رفیقش کار او را کفر می‌بیند (آیه37) و وی را از «شرک ورزیدن» برحذر می‌دارد (آیه38). (المیزان، ج13، ص309)


5) «وَ کانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً»

چرا مستقیما نفرمود که «پس به همنشین خود گفت: من از تو ...» و چه نیازی بود که در این آیه عبارت «و هو یحاوره» را بیاورد و بگوید «پس به همنشین خود، در حالی که با او صحبت می‌کرد، گفت: من از تو ...»؟

الف. ...

در صورتی که پاسخی برای این سوال داشتید در قسمت «پاسخ دهید» در  صفحه این آیه در وب‌سایتِ «یک آیه در روز» ثبت فرمایید که برای دیگران هم قابل استفاده باشد. ورود از طریق لینک زیر:

http://yekaye.ir/al-kahf-18-34/

 


[1] . قرأ أبو جعفر و عاصم و یعقوب و سهل و کان له ثمر و أحیط بثمره فی الموضعین بالفتح و وافق رویس فی الأول و قرأ أبو عمرو بضم الثاء و سکون المیم فی الموضعین و الباقون بضم الثاء و المیم فی الحرفین

[2] . و قرأ ابن عباس و مجاهد و ابن عامر و حمزة و الکسائی و ابن کثیر و نافع و جماعة قراء المدینة: ثُمُرٌ و بثمره بضم الثاء و المیم جمع ثمار. و قرأ الأعمش و أبو رجاء و أبو عمرو بإسکان المیم فیهما تخفیفا أو جمع ثمرة کبدنة و بدن. و قرأ أبو جعفر و الحسن و جابر بن زید و الحجاج و عاصم و أبو حاتم و یعقوب عن رویس عنه بفتح الثاء و المیم فیهما. و قرأ رویس عن یعقوب ثُمُرٌ بضمهما و بثَمَره بفتحهما فیمن قرأ بالضم. [ظاهرا اینجا مطلب را بالعکس گفته، یعنی وی ثمر را بفتحهما گفته چنانکه خودش در جمله قبل گفت و «بثمره» را بضمهما قرائت کرده]

قال ابن عباس و قتادة الثمر جمیع المال من الذهب و الحیوان و غیر ذلک. و قال النابغة:

         مهلا فداء لک الأقوام کلهم             و ما أثمروا من مال و من ولد

 و قال مجاهد: یراد بها الذهب و الفضة خاصة. و قال ابن زید: هی الأصول فیها الثمر. و قال أبو عمرو بن العلاء: الثمر المال، فعلى هذا المعنى أنه کانت له إلى الجنتین أموال کثیرة من الذهب و الفضة و غیرهما، فکان متمکنا من عمارة الجنتین. و أما من قرأ بالفتح فلا إشکال أنه یعنی به حمل الشجر. و قرأ أبو رجاء فی روایة ثَمرٌ بفتح الثاء و سکون المیم، و فی مصحف أبیّ «و آتیناه ثمرا کثیرا» و ینبغی أن یجعل تفسیرا.

[3] . أَنَّ النَّبِیَّ ص أَوْصَى رَجُلًا مِنْ بَنِی تَمِیمٍ قَالَ إِیَّاکَ وَ إِسْبَالَ الْإِزَارِ وَ الْقَمِیصِ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنَ الْمَخِیلَةِ وَ اللَّهُ لَا یُحِبُّ الْمَخِیلَةَ وَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَا جَازَ الْکَعْبَیْنِ مِنَ الثَّوْبِ فَفِی النَّارِ وَ

[4] . این روایت در محاسن با دو کلمه «المرأة» و إنها» آمده است؛ ولی در بحار الأنوار، ج‏70، ص292 ا «المرء» و «إنه» و در وسائل الشیعة، ج‏15، ص383 بدین صورت آمده است:  قَالَ ع ثَلَاثٌ إِذَا کُنَّ فِی الرَّجُلِ فَلَا تَتَحَرَّجْ أَنْ تَقُولَ إِنَّهَا فِی جَهَنَّمَ الْبَذَاءُ وَ الْخُیَلَاءُ وَ الْفَخْرُ. جالب اینجاست که در الخصال، ج‏1، ص159 روایتی مشابه این آمده که احتمال دارد اصلا کلمه آخر آن «الفجر» بوده باشد، نه الفخر: «حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ‏ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ فُضَیْلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ثَلَاثٌ إِذَا کُنَّ فِی الرَّجُلِ فَلَا تَحَرَّجْ أَنْ تَقُولَ إِنَّهُ فِی جَهَنَّمَ الْجَفَاءُ وَ الْجُبْنُ وَ الْبُخْلُ وَ ثَلَاثٌ إِذَا کُنَّ فِی الْمَرْأَةِ فَلَا تَحَرَّجْ أَنْ تَقُولَ إِنَّهَا فِی جَهَنَّمَ الْبَذَاءُ وَ الْخُیَلَاءُ وَ الْفَجْر» ولی چون سندش متفاوت است نمی‌توان قاطعانه نظر داد. جالب اینکه مرحوم مجلسی عین همین روایت خصال را در جایی با «الفجر» (ج69، ص193) و در جایی با «الفخر» (ج70، ص306) ثبت کرده است.

هم در همین راستاست:

الخصال، ج‏1، ص69

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْقُضَاعِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ إِسْحَاقُ بْنُ الْعَبَّاسِ بْنِ إِسْحَاقَ بْنِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع أَهْلَکَ النَّاسَ اثْنَانِ خَوْفُ الْفَقْرِ وَ طَلَبُ الْفَخْر.

[5] . عبارت در ورام چنین است: وَ رَأَى رَسُولُ اللَّهِ ص رَجُلًا غَنِیّاً جَلَسَ بِجَنْبِهِ فَقِیرٌ فَانْقَبَضَ مِنْهُ وَ جَمَعَ ثِیَابَهُ فَقَالَ ص أَ خَشِیتَ أَنْ یَعْدُوَ إِلَیْکَ فَقْرُه‏.

[6] . فراز پایانی آن هم در جلسه 457 گذشت: http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-12/

 


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ