قیمت سرور خرید سرور قیمت سرور اچ پی قیمت رم سرور قیمت هارد سرور قیمت لپ تاپ قیمت لب تاب قیمت نوت بوک قیمت لپ تاپ ایسوس قیمت لپ تاپ لنوو قیمت لپ تاپ اچ پی قیمت لپ تاپ ایسر قیمت سوئیچ سیسکو قیمت مودم دی لینک قیمت مودم تی پی لینک لپ تاپ قیمت مادربرد قیمت یو پی اس فروش یو پی اس قیمت پرینتر قیمت دوربین مداربسته قیمت پرینترهای اچ پی دوربین مداربسته قیمت گوشی موبایل قیمت پاوربانک قیمت گوشی سامسونگ قیمت هارد اکسترنال قیمت هارد اس اس دی قیمت فلش مموری قیمت باتری لپ تاپ
سفارش تبلیغ
صبا
خداى سبحان پاداش را در طاعت نهاده است و کیفر را برابر معصیت تا بندگان خود را از عذابش برهاند و به بهشت خویش راند . [نهج البلاغه]
 
یادداشت ثابت - سه شنبه 95 دی 8 , ساعت 10:8 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

سایت یک آیه در روز راه‌اندازی شد:

yekaye.ir

yekaaye.ir

ان‌شاءالله بزودی مطالب جدید تنها در آن سایت بارگذاری خواهد شد.

لینک کانال یک آیه در روز:      https://telegram.me/YekAaye

  کانال «یک آیه در روز- گزیده»حاوی گزیده‌ای از مطالب: https://telegram.me/YekAayah


چهارشنبه 96 اردیبهشت 6 , ساعت 11:43 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

396) سوره قیامت (75) آیه 38  

ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّی

ترجمه

سپس عَلَقه‌ای [شبیه خون منعقد شده‌ای] بود، پس آفرید، پس سامان داد.

نکات ترجمه

«عَلَقَةً»

ماده «علق» در اصل دلالت دارد بر آویختن چیزی به چیزی که برتر از اوست؛ و به همین جهت، به «زالو» «عَلَق» گفته می‌شود؛ همچنین به خون «لخته شده‌ای که هنوز کاملا خشک نشده» «علقه» گویند چون حالت چسبندگی دارد و و به صورت آویزان باقی می‌ماند. درباره این کلمه علاوه بر توضیحی که در جلسه 351 ارائه شد، به اشاره یکی از اعضای محترم کانال، مستند علمی کوتاهی هم از اینکه بر اساس تحقیقات امروزین، انتخاب این واژه چه اندازه متناسب با این مرحله از تکوّن جنین بوده است، ارائه گردید. http://yekaye.ir/al-alaq-96-2/

«فَسَوَّی» = فَـ + «سوّی»

ماده «سوی» دلالت بر رعایت اعتدال در خلقت از جهت نظم و کمال و تدبیر در شیء می‌کند که در جلسه 134 در این باره توضیح داده شد. http://yekaye.ir/ash-shams-091-07/

حدیث

1) امام سجاد ع در فرازی از دعایی که بعد از نماز شب‌هایشان می‌خواندند، چنین با خدای خویش مناجات می‌کردند:

... بار خدایا، مرا از آبی پست، از صُلبی که استخوان‏هاى آن درهم فشرده بود و راههاى باریک به تنگناى رَحِم - در پس آن پرده‏ها که بر آن پوشیده‏اى- فرو افکندى. مرا از حالى به حالى در آوردى، تا آنگاه که صورتى تمام یافتم و اعضا و جوارح من قوام گرفت، آن‌سان که در کتاب خود (مومنون/14) آورده‏اى: نطفه‏اى آنگاه علقه‌ای (شبیه لخته خون) آنگاه مضغه‌ای (شبیه گوشت جویده)، آنگاه استخوانی، و بر آن استخوان گوشت پوشانیدى، سپس مرا آفرینشی دیگر دادى، چنان که خود خواستی. تا آنگاه که نیازمند روزى تو شدم و از فریادرسى فضل و احسان تو بى‏نیاز نبودم، از مازاد آب و غذایی قوت مرا مقرر داشتى که به بنده خود روزى مى‏دادى، همان بنده‌ای که مرا در درون او در قرارگاه رَحِمش نشاندى.

پروردگارا ! اگر مرا در این حالات به توان خود وا مى‏گذاشتى یا ناچارم مى‏ساختى که از نیروى خویش مدد جویم، نه توانم مى‏بود و نه نیرویى. لیکن تو مرا از روى فضل و احسان، به مهربانى و لطف، غذایی لطیف دادى و آن مهربانى و لطف را تا این زمان که هستم همچنان از من دریغ نداشته‏اى؛ سایه نیکى‌ات هیچگاه از سرم برداشته نشد، و احسان تو در حقم هیچگاه درنگ نکرد؛ با این همه، اعتمادم به روزى دادن تو استوارى نگرفته است تا خود را وقفِ آن چیزی کنم که حظ مرا نزد تو افزون می‌کند...

الصحیفة السجادیة، دعاء32؛ (اقتباس از ترجمه آیتی)

(وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ بَعْدَ الْفَرَاغِ مِنْ صَلَاةِ اللَّیْلِ لِنَفْسِهِ فِی الِاعْتِرَافِ بِالذَّنْبِ)

... اللَّهُمَّ وَ أَنْتَ حَدَرْتَنِی مَاءً مَهِیناً مِنْ صُلْبٍ مُتَضَایِقِ الْعِظَامِ، حَرِجِ الْمَسَالِکِ إِلَى رَحِمٍ ضَیِّقَةٍ سَتَرْتَهَا بِالْحُجُبِ، تُصَرِّفُنِی حَالًا عَنْ حَالٍ حَتَّى انْتَهَیْتَ بِی إِلَى تَمَامِ الصُّورَةِ، وَ أَثْبَتَّ فِیَّ الْجَوَارِحَ کَمَا نَعَتَّ فِی کِتَابِکَ: نُطْفَةً ثُمَّ عَلَقَةً ثُمَّ مُضْغَةً ثُمَّ عَظْماً ثُمَّ کَسَوْتَ الْعِظَامَ لَحْماً، ثُمَّ أَنْشَأْتَنِی خَلْقاً آخَرَ کَمَا شِئْتَ؛ حَتَّى إِذَا احْتَجْتُ إِلَى رِزْقِکَ، وَ لَمْ أَسْتَغْنِ عَنْ غِیَاثِ فَضْلِکَ، جَعَلْتَ لِی قُوتاً مِنْ فَضْلِ طَعَامٍ وَ شَرَابٍ أَجْرَیْتَهُ لِأَمَتِکَ الَّتِی أَسْکَنْتَنِی جَوْفَهَا، وَ أَوْدَعْتَنِی قَرَارَ رَحِمِهَا. وَ لَوْ تَکِلُنِی یَا رَبِّ فِی تِلْکَ الْحَالاتِ إِلَى حَوْلِی، أَوْ تَضْطَرُّنِی إِلَى قُوَّتِی لَکَانَ الْحَوْلُ عَنِّی مُعْتَزِلًا، وَ لَکَانَتِ الْقُوَّةُ مِنِّی بَعِیدَةً. فَغَذَوْتَنِی بِفَضْلِکَ غِذَاءَ الْبَرِّ اللَّطِیفِ، تَفْعَلُ ذَلِکَ بِی تَطَوُّلًا عَلَیَّ إِلَى غَایَتِی هَذِهِ، لَا أَعْدَمُ بِرَّکَ، وَ لَا یُبْطِئُ بِی حُسْنُ صَنِیعِکَ، وَ لَا تَتَأَکَّدُ مَعَ ذَلِکَ ثِقَتِی فَأَتَفَرَّغَ لِمَا هُوَ أَحْظَى لِی عِنْدَک‏.


2) از امام باقر ع روایت شده است:

هنگامی که نطفه در رَحِم واقع شد، چهل روز در آنجا قرار می گیرد و چهل روز عَلَقه [شبیه خون لخته شده] می‌شود؛ و چهل روز مضغه [شبیه تکه گوشت جویده‌ای] می‌شود، سپس خداوند دو فرشته آفریننده را مبعوث می‌کند و به آنها گفته می‌شود: آن گونه که خداوند اراده کرده است، او را مذکر یا مونث بیافرینید، او را صورت دهید و اجل و رزق و مرگ و شقی یا سعید بودنش را بر او بنویسید و میثاقی که با خدا در عالم ذر بسته را بین چشمانش ثبت کنید؛ پس هنگامی که زمان خروج او از شکم مادرش نزدیک می‌شود، فرشته‌ای را بر او مبعوث می‌کند که به او «زاجر» [= نهیب‌زننده] گفته می‌شود؛ پس او را نهیبی می‌زند که از آن به فَزَع می‌افتد، میثاق را فراموش می‌کند و به روی زمین درمی‌آید در حالی که از نهیب آن فرشته گریان است.

الکافی، ج‏6، ص16

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْیَنَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ:

إِذَا وَقَعَتِ النُّطْفَةُ فِی الرَّحِمِ اسْتَقَرَّتْ فِیهَا أَرْبَعِینَ یَوْماً وَ تَکُونُ عَلَقَةً أَرْبَعِینَ یَوْماً وَ تَکُونُ مُضْغَةً أَرْبَعِینَ یَوْماً ثُمَّ یَبْعَثُ اللَّهُ مَلَکَیْنِ خَلَّاقَیْنِ فَیُقَالُ لَهُمَا اخْلُقَا کَمَا یُرِیدُ اللَّهُ ذَکَراً أَوْ أُنْثَى صَوِّرَاهُ وَ اکْتُبَا أَجَلَهُ وَ رِزْقَهُ وَ مَنِیَّتَهُ وَ شَقِیّاً أَوْ سَعِیداً وَ اکْتُبَا لِلَّهِ الْمِیثَاقَ الَّذِی أَخَذَهُ عَلَیْهِ فِی الذَّرِّ بَیْنَ عَیْنَیْهِ فَإِذَا دَنَا خُرُوجُهُ مِنْ بَطْنِ أُمِّهِ بَعَثَ اللَّهُ إِلَیْهِ مَلَکاً یُقَالُ لَهُ زَاجِرٌ فَیَزْجُرُهُ فَیَفْزَعُ فَزَعاً فَیَنْسَى الْمِیثَاقَ وَ یَقَعُ إِلَى الْأَرْضِ یَبْکِی مِنْ زَجْرَةِ الْمَلَکِ. [1]

تدبر

1) «ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّی»

اگر آیه قبل تمرکزش بر هشدار انسان نسبت به وضعیت اولیه آفرینش‌اش است؛ به نظر می‌رسد، این آیه تمرکز بحث را بر مراتب تطور و تحولی که در آدمی رخ داده است، قرار می‌دهد:

انسان چنین حساب می‌کند که به حال خود رها شده است در حالی که او را از وضعیت نطفه [که وضعیتی بتنهایی بی‌خاصیت است: «منی» انسان، وقتی بدون اینکه لقاح صورت گیرد رها شود، بی‌هیچ اثری از بین می‌رود] در وضعیت عَلَقه [که ظاهرا اولین مرحله‌ای است که بعد از انجام لقاح، مسیر زندگی را شروع می‌کند] قرار داد؛ ابتدا خلقتی انجام داد و سپس سر و سامانش داد.

یعنی چه‌بسا می‌خواهد بفرماید: اگر انسان به حال خود رها شده بود، در آن صورت چرا بعد از خلقت نخستینش، آن را سر و سامان داد و سیری وجودی برایش مقدر نمود؟!

به تعبیر دیگر، اگر به فرض محال، آن نطفه‌ای که از بین رفت، حق داشته باشد که خود را «به حال خود رها شده» بداند، انسانی که زمانی همانند آن نطفه بود، اما این مراحل را درنوردید، بدون اینکه خودش دخالتی داشته باشد (جلسه قبل، حدیث2) او دیگر نباید خود را «به حال خود رها شده» بپندارد.


2) «فَخَلَقَ فَسَوَّی»

اینکه فرمود «آفرید، پس سر و سامان داد» و نفرمود: «آفرید و سر و سامان داد» نشان می‌دهد، این سر و سامان دادن، مرحله‌ای بعد از آفرینش اولیه است. مقصود از این سر و سامان دادن (سوّی) چیست؟

الف. احتمالا اشاره‌ای است به آن مرحله‌ای که صورت‌دهی می‌شود و اعضایش از هم متمایز می‌گردند (مجمع‌البیان، ج10، ص607)؛ یعنی از حالت گوشتی بی‌شکل و بی‌تعین (مُضغه: شبیه گوشت جویده شده) - که در این مرحله با هیچ حیوانی هم تمایز واضحی ندارد، و حتی مذکر و مونث بودنش هم معلوم نیست (حدیث2) - به حالت یک انسانی که تمام اندامهایش از هم مجزا می‌شود و سر و سامان خاصی پیدا می‌کند، درمی‌آید.

ب. چه‌بسا اشاره است به همان مرحله دمیدن روح در بدن (جلسه166، تدبر2، http://yekaye.ir/sad-038-71-2/؛ و جلسه368، تدبر4 http://yekaye.ir/al-qyiamah-75-4/) البته از ابن‌عباس و مقاتل دقیقا معکوس این مطلب، روایت شده است، یعنی به آنها نسبت داده شده که گفته‌اند: «خلق» یعنی روح در آن دمیده شد؛ و «سَوّی» یعنی اعضایش کامل گشت (به نقل از تفسیر کبیر، ج‏30، ص738)

ج. ...[2]


3) «ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّی»

با توجه به اینکه قوام هر برهانی به «حد وسط» آن است؛ به نظر می‌رسد این آیه دست کم دو برهان بر اثبات خدا اقامه کرده است: یعنی توجه به «خالقیت» خدا، که تقریر معروف فلسفی آن، همان «برهان وجوب و امکان» است؛ و دوم توجه به «تسویه» که تقریر معروف فلسفی آن، همان «برهان نظم» (یا برهان اتقان صُنع) است؛ بویژه که مخاطب کسی است که گویی خدا را قبول ندارد و خود را رها شده در عالم می‌پندارد.

در واقع می‌فرماید: اگر آفرینشی در کار است، که هست، پس تو به حال خود رها شده نیستی؛

اگر سر و سامان دادنی در کار است، که هست، پس تو به حال خود رها شده نیستی.

تقریر دو برهان فلسفی در اثبات خداوند متعال

پیشاپیش از اینکه برهان‌ها شاید دشوار باشد، پوزش می‌خواهم. حالت ساده شده این برهان‌ها، در حدی که بنده می‌شناسم، دارای اشکالات فلسفی‌ای است که اذهان قوی را قانع نمی‌کند. (تدبرهای 4 و 5)


4) «فَخَلَقَ»

 برهان وجود و امکان

الف. هر چیزی که فرض کنید، منطقاً از دو حال خارج نیست:

یا «ممکن است موجود باشد»

یا «ممکن نیست موجود باشد».

چیزی که ممکن نیست موجود باشد، پس حتما نیست؛ پس با او کاری نداریم (اصطلاحا «ممتنع‌الوجود» است)

ب. چیزی که «ممکن است موجود باشد» منطقاً از دو حال خارج نیست:

یا علاوه بر این، ممکن هم هست که موجود نباشد، یعنی «ممکن است موجود باشد یا موجود نباشد» (اصطلاحا «ممکن‌الوجود» است)،

یا «ممکن نیست موجود نباشد» یعنی «ممکن است که موجود باشد و ممکن نیست که موجود نباشد»؛ پس «حتما موجود است» (اصطلاحاً «واجب‌الوجود» است).

ج. «ممکن‌الوجود»ی موجود است.

دلیل: موجود (یا موجودات)ی را می‌شناسیم که وجود دارد (دارند) و می‌دانیم که «ممکن‌الوجود» می‌باشد (می‌باشند). دست کم، «خودم»! می‌دانم که الان هستم (پس ممتنع‌الوجود نیستم) و لااقل زمانی بوده که من نبوده‌ام (پس واجب‌الوجود نیستم)؛ و چون حالت چهارمی فرض ندارد، پس هستم و «ممکن‌الوجود» هستم.

نتیجه

اگر «ممکن‌الوجود»ی موجود است، حتما باید واجب‌الوجودی باشد که او را آفریده باشد؛ زیرا «ممکن‌الوجود» به‌خودی خود، نه وجود برایش ضرورت دارد و نه عدم؛ می‌تواند باشد، و می‌تواند نباشد؛ یعنی دو کفه وجود و عدم برای او مساوی است؛ پس اگر «هست»، غیرِ او این کفه وجودش را سنگین‌تر کرده است. آن موجودی که این کفه وجودش را سنگین‌تر کرده، نمی‌شود که خودش صرفا ممکن‌الوجود باشد؛ چون او هم مثل این دو کفه وجود و عدمش یکسان است.

پس اگر ممکن‌الوجودی در عالم هست (که هست)؛ پس حتما واجب‌الوجودی هست که او را آفریده (به عرصه وجود آورده) است.


5) «فَسَوَّی»

 برهان نظم

الف. هر موجود منظم (= سامان‌مند، دارای سر و سامان خاص) که در عالم یافت شود (در بحث ما در این آیه: انسان، بلکه خودم) دارای اجزایی است که روابط واقعی‌ای بین اجزای آن یافت می‌شود که آن روابط است که او را این گونه سامان خاص داده است؛ به نحوی که اگر آن روابط نبود، این موجود منظم هم در کار نبود.

ب. اگر روابطی واقعی بین اجزائی برقرار است، ‌پس واقعیتی فراتر از آن اجزاء در کار است که آن اجزاء در محضر آن واقعیت، حضور داشته، و امکان برقراری روابط واقعی بین آنها مهیا شده است؛ و واقعیتِ آن بستر مشترک، قطعاً فراتر از (= در طولِ) واقعیت این اجزایی است که با هم مرتبط شده‌اند.

ج. آن واقعیتِ فراتر، که امکان این روابط را مهیا نموده، نمی‌تواند خودِ این واقعیت (موجود منظم) باشد که آن اجزاء در روابط با هم، این را پدید آورده‌اند؛ زیرا این واقعیت، متاخر از آن اجزاست؛ در حالی که آن اجزاء برای اینکه بتوانند با هم رابطه داشته باشند، باید به واقعیتی فراتر از خود تکیه می‌کردند. (توجه شود که این تقدم و تاخر، رتبی و طولی است، نه زمانی)

نتیجه

وجود هر نظم (روابط واقعی، سامان‌مندی) در هر موجود منظم، دلالت بر وجود واقعیتی ورای آن موجود منظم و اجزای او دارد که اگر آن واقعیت نبود، این نظم امکان نداشت حاصل شود.



[1] . در جلسه310 (بویژه در پی‌نوشت دوم) احادیث دیگری گذشت که همگی را می‌توان به اینجا هم مربوط دانست.

 http://yekaye.ir/al-hajj-22-5/

[2] . مرحوم طبرسی دو قول دیگر را هم درباره این آیه برشمرده است که چون به نظر می‌رسد فقط یک حدس و گمان است و نه مستند به حدیثی از معصوم است و نه مستند به معنای لغوی، در متن نیاوردم:

(1) قیل فسواه إنسانا بعد الولادة و أکمل قوته؛ و

(2) قیل معناه فخلق الأجسام فسواها للأفعال و جعل لکل جارحة عملا یختص بها

 


سه شنبه 96 اردیبهشت 5 , ساعت 10:35 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

395) سوره قیامت (75) آیه 37

أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی[1]

ترجمه

آیا نطفه‌ای نبود از منی‌ای که مقدر می‌شود؟!

سالروز برانگیخته  شدن برترین پیام‌آور راه زندگی برای ابلاغ برترین پیام خدا به انسان بر همه رهپ‍ویان راه دوست مبارک باد.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«مَنِیّ» و «یُمْنی»

هر دو از ماده «منی» می‌باشند. این ماده در اصل به معنای «تقدیرِ» (=اندازه‌گیریِ) چیزی می‌باشد ویا اینکه حکمی در مورد آن چیز محقق گردد. به «منیِ» انسان و حیوانات از این جهت «منی» می‌گویند که خلقت آنها از این طریق مقدر شده است. (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص276؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص779) برخی گفته‌اند اصل این ماده به معنای «میل به حصول چیزی است که البته در آن نوعی تقدیر و اندازه‌گیری هم مد نظر باشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏11، ص186) و «منی» همچنی به معنای «قصد» هم به کار رفته است (لسان العرب،ج15، ص293) که ممکن است «منی» اصطلاحی هم از این جهت باشد که بروز و ظهور نوعی قصد و میل است.

در تفاوت «نطفه» با «منی» هم توضیح داده‌اند که «نطفه» در اصل به معنای «آب قلیل» بوده است و به خاطر کثرت استعمالش در مورد «منی» کم‌کم فقط این معنا از آن فهمیده می‌شود؛ اما «منی»، از این جهت بر آن اطلاق می‌شود که فرزند از آن مقدر می‌گردد (الفروق فی اللغة، ص307)

«أمنی یُمنی» را اغلب به همان معنای «مقدر کردن» دانسته‌اند و لذا تعبیر «أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنى‏» اشاره است به منی‌ای که به اراده خداوند انسان از آن مقدر می‌شود (تاج‌العروس، ج20، ص200) و برخی آن را هم‌معنای «منی الرجل» (منی از آن مرد خارج شد) دانسته‌اند [یعنی اشاره است به منی‌ای که از انسان خارج می‌شود][2] (کتاب الماء، ج‏3، ص1219؛ لسان العرب، ج15، ص293) و حتی برخی تعبیر کرده‌اند که این به معنای ریختن منی در رَحِم می‌باشد (المیزان، ج20، ص115).

«مَنِیّة» به معنای «مرگ» است از این جهت که برای همگان مقدر شده است.

«تَمَنِّی‏» (قصص/82) به معنای آرزویی است که شخص در نظر گرفته است (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص276) و گفته‌اند در واقع یک نوع معین و مقدر کردن چیزی در ذهن است و چون غالبا بر اساس تخمین و گمان بوده است و غالبا نادرست درمی‌آمده، اغلب برای آرزوهای بی‌پشتوانه به کار می‌رود [در فارسی تعبیر «تمنا کردن» از همین ماده است].

«اُمْنِیَّة» (حج/52) هم صورتی است که از تمنای چیزی در ذهن حاصل می‌آید و جمع آن «أَمانِیَّ» (بقره/78، نساء/123) می‌باشد. وقتی به وزن تفعیل برود «منّی یمنّی» (نساء/119-120) به معنای آن است که با مشتبه کردن امور، امنیه و آرزویی در شخصی ایجاد کنند (مفردات ألفاظ القرآن، ص780)

ماده «منی» با مشتقات فوق جمعا 21 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

به لحاظ نحوی، «مِنْ مَنِیٍّ» جار و مجروری است که متعلق است به «نطفة»؛ و «یُمْنی» فعل مجهول است که در مقام صفت برای «منیّ» می‌باشد.

حدیث

1) از امام باقر ع روایت شده است:

عجب از خودخواه فخرفروش! فقط از نطفه‌ای آفریده شده و سپس به صورت جنازه‌ای درمی‌آید و در بین این دو نمی‌داند که با او چه می‌شود.

الکافی، ج‏2، ص329؛ المحاسن، ج‏1، ص242

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَى عَنْ عِیسَى بْنِ الضَّحَّاکِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:

 عَجَباً لِلْمُخْتَالِ الْفَخُورِ وَ إِنَّمَا خُلِقَ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ یَعُودُ جِیفَةً وَ هُوَ فِیمَا بَیْنَ ذَلِکَ لَا یَدْرِی مَا یُصْنَعُ بِه‏.[3]


2) امام حسین ع در فرازی از دعای عرفه می‌فرمایند:

خدایا ! ... به نعمتت، [آفرینش] مرا آغاز کردی قبل از اینکه چیز قابل ذکری باشم؛ و مرا از خاک آفریدی، سپس در صُلب‌ها سکونت دادی، ایمن از آسیب حوادث و گردش روزگار ...

پس آفرینش مرا از منی‌ای که مقدر شده [یا: منی‌ای که بیرون ریخته شده] ابداع نمودی؛ سپس مرا در ظلمت‌های سه‌گانه، بین گوشت و پوست و خون، جای دادی؛ مرا بر آفرینش خود شاهد نگرداندی و چیزی از کارم را به خودم وانگذاشتی.

سپس مرا به دنیا آوردی در حالی که تمام و کامل بودم و در گهواره حفظم کردی در حالی که طفلی شیرخوار بودم و از شیری گوارا غذایم دادی و ...

الإقبال بالأعمال الحسنة، ج‏2، ص75

عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ ع فِی دُعَاءِ یَوْمِ عَرَفَةَ

... ابْتَدَأْتَنِی بِنِعْمَتِکَ قَبْلَ أَنْ أَکُونَ شَیْئاً مَذْکُوراً وَ خَلَقْتَنِی مِنَ التُّرَابِ ثُمَّ أَسْکَنْتَنِی الْأَصْلَابَ أَمْناً لِرَیْبِ الْمَنُونِ وَ اخْتِلَافِ الدُّهُورِ ...[4]

فَابْتَدَعْتَ خَلْقِی مِنْ مَنِیٍّ یُمْنى‏، ثُمَّ أَسْکَنْتَنِی فِی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ، بَیْنَ لَحْمٍ وَ جِلْدٍ وَ دَمٍ، لَمْ تُشْهِدْنِی بِخَلْقِی، وَ لَمْ تَجْعَلْ إِلَیَّ شَیْئاً مِنْ أَمْرِی.

ثُمَّ أَخْرَجْتَنِی إِلَى الدُّنْیَا تَامّاً سَوِیّاً وَ حَفِظْتَنِی فِی الْمَهْدِ طِفْلًا صَبِیّاً وَ رَزَقْتَنِی مِنَ الْغِذَاءِ لَبَناً مَرِیئا...


تدبر

1) «أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی»

گاه انسان چنین حساب می‌کند که به حال خود رها شده است، نه هدفی در آفرینش او بوده و نه برنامه‌ای برای زندگیش معین گردیده است. این انسان اگر به گذشته خود بنگرد، آیا نمی‌داند که زمانی نطفه‌ای بیش نبود و در این نطفه همه ابعاد وجودی کنونی او نهفته بود؟ بویژه با پیشرفت علم ژنتیک، آیا واقعا قرار دادن آن همه حقیقت در یک نطفه که امکان تبدیل آن به این انسان را مهیا می‌کند، حکایت از یک برنامه و هدف جدی‌ای ورای او ندارد؟


2) «أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی»

چگونه انسان گمان می‌کند که مهمل رها شده است در حالی که اگر تطورات خود را بنگرد، می‌بیند که از یک نطفه بی‌ارزش به این حد از کمال عقل و درک رسیده است؛ پس او سازنده‌ای دارد که برای او برنامه‌ای در نظر گرفته است که او را - بدون اینکه خودش بخواهد- از آنجا تا بدینجا آورده است؛ و سزاوار است به برنامه‌ای که او برای رشد نهایی‌اش تعیین کرده، تن دهد. (مجمع‌البیان، ج10، ص607)


3) «أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی»

چرا کلمه «یُمنی» را اضافه کرد و فقط به همین بسنده نکرد که بگوید: آیا فقط یک نطفه‌ای از منی‌ای نبود؟

الف. بر اساس اینکه «یُمنی» را به معنای «مقدر شدن» بگیریم، چه‌بسا می‌خواهد اشاره کند به:

الف.1. اینکه وقتی در حالت نطفه بودنش چنین همه چیز در وجودش مقدر و اندازه‌گیری شده بود، چرا الان گمان می‌کند که به حال خود رها شده است؟ (تدبر1)

الف.2. ...

ب. بر اساس اینکه «یُمنی» را به معنای عملیات خروج منی بگیریم، چه‌بسا می‌خواهد اشاره کند به:

ب.1. شدت حقارت وی؛ یعنی این کسی که امروز با غرور چنین می‌گوید و با این سخنان دنبال بی‌قیدی و فرار از دستورات الهی است، همانی است که از یک منی‌ای که از محل خروج نجاست خارج می‌شد با چنان وضعی خارج شده است. (تفسیر کبیر، ج30، ص737)

ب. ...



[1] . در میان قراء سبعه، حفص از عاصم (و نه شعبه از عاصم)، و در میان قرائات عشر، یعقوب؛ و نیز در میان قرائات شاذه: ابن محیصن و حسن و جحدری، به صورت «یُمنی» قرائت کرده؛ و در بقیه قرائات «تمنی» قرائت شده‌ است. (مجمع البیان، ج10، ص604؛ البحر الحیط، ج10، ص354؛ الکامل المفصل فی القرائات الاربعة عشر، ص578) مرجع ضمیر، در صورتی که «یُمنی» باشد، به کلمه «منی» برمی‌گردد؛ اما در صورتی که «تُمنی» باشد، به «نطفة» برمی‌گردد. (مجمع‌البیان، ج10، ص604)

[2] . «استمناء» هم آن است که شخص خودش «منی» را طلب کند (کاری کند که منی از او خارج شود).


[3] . شبیه این روایت از امام سجاد ع آمده است: عَلِیُّ بْنُ الْحَکَمِ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع قَالَ: عَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الْفَخُورِ کَانَ أَمْسِ نُطْفَةً وَ هُوَ غَداً جِیفَة. (المحاسن، ج‏1، ص242؛ الکافی، ج‏2، ص328) و نیز از حضرت امیر ع هم قبلا گذشت: جلسه297، حدیث1 http://yekaye.ir/al-maaarij-70-26/ و جلسه391، حدیث3 http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-33/

[4] . فَلَمْ أَزَلْ ظَاعِناً مِنْ صُلْبٍ إِلَى رَحِمٍ فِی تَقَادُمِ الْأَیَّامِ الْمَاضِیَةِ وَ الْقُرُونِ الْخَالِیَةِ لَمْ تُخْرِجْنِی لِرَأْفَتِکَ بِی وَ لُطْفِکَ لِی وَ إِحْسَانِکَ إِلَیَّ فِی دَوْلَةِ أَیَّامِ الْکَفَرَةِ الَّذِینَ نَقَضُوا عَهْدَکَ وَ کَذَّبُوا رُسُلَکَ لَکِنَّکَ أَخْرَجْتَنِی رَأْفَةً مِنْکَ وَ تَحَنُّناً عَلَیَّ لِلَّذِی سَبَقَ لِی مِنَ الْهُدَى الَّذِی یَسَّرْتَنِی وَ فِیهِ أَنْشَأْتَنِی وَ مِنْ قَبْلِ ذَلِکَ رَؤُفْتَ بِی بِجَمِیلِ صُنْعِکَ وَ سَوَابِغِ نِعْمَتِکَ

 


دوشنبه 96 اردیبهشت 4 , ساعت 11:45 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

394) سوره قیامت (75) آیه 36  

أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدی

ترجمه

آیا انسان چنین حساب می‌کند که بیهوده و باطل وانهاده می‌شود؟!

نکات ترجمه

«سُدیً» از ماده «سدو» می باشد که این ماده در معنای «مهمل گذاشتن» و «چیزی را به حال خود رها کردن» می باشد (معجم مقاییس اللغة، ج‏3، ص150) چنانکه مثلا «ارض سدی» به زمینی می گویند که کاملا بکر باشد و نه اثری در آن باشد و نه کسی در آنجا ساختمانی بنا کرده باشد (المحیط فی اللغه، ج8، ص59)[1]

این ماده تنها همین یکبار در قرآن کریم آمده است.

«یَحْسَبُ» از ماده «حسب» است که درباره این ماده و استعمالات قرآنی آن در جلسه96 ( http://yekaye.ir/al-muminoon-023-115/) و جلسه18 (http://yekaye.ir/39-33-al-ahzab/) توضیحاتی ارائه شد.

حدیث

1) روایت شده است امیرالمومنین ع بر منبر نمی رفت، مگر اینکه اغلب در ابتدای خطبه اش می فرمود:

ای مردم! تقوای الهی پیشه کنید! انسان عبث و بیهوده آفریده نشده است که به لهو [بازی] مشغول شود؛ و به حال خود رها نشده است تا به لغو [سرگرمی] مشغول گردد؛ و دنیایی که خود را برای او آراسته، جایگزین آخرتی نمی شود که آن را در دیده او زشت انگاشته؛ و فریفته‏اى که از دنیا به بالاترین مقصود نایل گردیده چون کسى نیست که از آخرت به کمترین نصیب رسیده است. [یعنی این کمترین سهم آخرت از آن برترین سهم دنیا بمراتب بیشتر است]

نهج البلاغه، حکمت370

وَ قَالَ ع وَ رُوِیَ أَنَّهُ ع قَلَّمَا اعْتَدَلَ بِهِ الْمِنْبَرُ إِلَّا قَالَ أَمَامَ خُطْبَتِهِ أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّهَ فَمَا خُلِقَ امْرُؤٌ عَبَثاً فَیَلْهُوَ وَ لَا تُرِکَ سُدًى فَیَلْغُوَ وَ مَا دُنْیَاهُ الَّتِی تَحَسَّنَتْ لَهُ بِخَلَفٍ مِنَ الآْخِرَةِ الَّتِی قَبَّحَهَا سُوءُ النَّظَرِ عِنْدَهُ وَ مَا الْمَغْرُورُ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الدُّنْیَا بِأَعْلَى هِمَّتِهِ کَالآْخَرِ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الآْخِرَةِ بِأَدْنَى سُهْمَتِهِ.


2) به امیرالمومنین ع خبر دادند که عثمان بن حنیف، که حضرت علی ع او را به استانداری بصره منصوب کرده بود، در مهمانی ای دعوت شده است که در آن مهمانی فقط ثروتمندان دعوت شده اند. حضرت نامه عتاب آلودی به وی نوشت و در فرازی از آن فرمود:

آیا درباره خودم به همین قانع باشم که به من بگویند «امیر مومنان!» و در سختی‌های روزگار با آنها مشارکت نکنم؟ ویا در تنگناهای زندگی اسوه آنان نباشم؟

من آفریده نشده‌ام که خوردن عذاهای پاکیزه مرا به خود مشغول دارد همانند چارپایانِ به‌آخور‌بسته‌ای که همتشان علفشان است؛ و یا چارپایان رهاشده در صحرایی که دغدغه شان به هم زدن خاکروبه‏هاستِ از علف‏هایش شکم را پر می‌کند، در حالی از منظوری که از سیر کردنش دارند غافل است!

یا به حال خود رها شوم و یا مرا بیهوده‏ و مهمل گذاشته باشند؟

یا عنان گمراهى را بکشانم، و یا در راه حیرت و سرگردانى فرو روم؟

نهج البلاغه، نامه45

و من کتاب له ع إلى عثمان بن حنیف الأنصاری و کان عامله على البصرة و قد بلغه أنه دعی إلى ولیمة قوم من أهلها، فمضى إلیها- قوله:

...أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَکُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ الْعَیْشِ فَمَا خُلِقْتُ لِیَشْغَلَنِی أَکْلُ الطَّیِّبَاتِ کَالْبَهِیمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفُهَا أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا تَکْتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا یُرَادُ بِهَا أَوْ أُتْرَکَ سُدًى أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَةِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ الْمَتَاهَةِ...[2]

تدبر

1) «أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدی»

آخر این سوره به نوعی به ابتدای آن برمی‌گردد که در آیه3 فرمود: «أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ: آیا انسان چنین حساب می‌کند که هرگز استخوان‌هایش را جمع نمی‌کنیم؟»

در واقع این آیه می‌فرماید آیا انسان می‌پندارد که مهمل رها شده و با مرگش کارش تمام می‌شود و دیگر برانگیخته شدنی نیست و در نتیجه تکلیفی برعهده‌اش نیست و مواخذه‌ای هم در کار نخواهد بود؟ (المیزان، ج20، ص115)


2) «أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدی»

این آیه استفهام انکاری است؛ در واقع، قرآن این مدل حساب و کتاب کردن «انسان» را به چالش می‌کشد (درباره اینکه انسانها چه‌اندازه مدل حساب و کتابشان اشتباه است، نگاه کنید به جلسه96، تدبر1 http://yekaye.ir/al-muminoon-023-115/) ؛ و این آیه هشداری است به یکی از حساب و کتاب‌های ناروای انسان.

نکته انسان‌شناسی

خداوند انسان را موجودی مختار آفریده؛ اما بین «اختیار داشتن» و «به خود وانهاده شدن» تفاوت بسیار است.

اختیار داشتن، یعنی این امکان برای انسان وجود دارد که در برابر دوراهی‌ها، یکی را برگزیند؛ اما این بدان معنا نیست که بین مقصدی که هر یک از این دو راهی‌ بدان ختم می‌شود، تفاوتی نباشد؛ و هرکدام را انتخاب کند در نظام عالم و برای عاقبت او، فرقی نکند.

خداوند انسان را آفریده؛ اما چون انسان، انسان است؛ حقیقتی به نام انسانیت هست که اگر انسان راه آن را برگزید، حقیقتا انسان خواهد شد:

ارزشمندی انسان در گروی این است که راه انسانیت را بپوید، نه راه حیوان‌ها را؛ یعنی در این دو راهی‌ها صرفا تابع «میل» و خواسته فوری خویش نباشد؛ بلکه با تامل عقلانی، راه صحیح را بیابد و آن را اختیار کند؛ آن حیوان است که هر لحظه بر اساس «میل»ش رفتار می‌کند و هرکاری که غریزه‌اش در هر لحظه‌ای بخواهد، به همان عمل می‌کند؛ چرا که به خود واگذاشته شده است.


3) «أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدی»

این آیه از آیاتی است که در بسیاری از موقعیت‌های حساس زندگی می‌توان هر انسانی را بدان هشدار داد و او را برای غلبه بر موضع ناروای خویش کمک کرد؛ از جمله انسانی که:

الف. در دنیا فرو رفته و آخرت را فراموش کرده است.

ب. در برنامه‌ریزی‌های زندگی خود، دین الهی و دستورات خدا را جدی نمی‌گیرد.

ج. سختی‌های زندگی او را احاطه کرده و در شُرُف ناامیدی و چه‌بسا خودکشی است.

د. خوشی‌های دنیا او را احاطه کرده و به خود مغرور شده است.

ه. هدف مهم و عظیمی در پیش گرفته و مطمئن نیست که از عهده‌اش برمی‌آید.

و. گناهی در جلوی چشمش خودنمایی می‌کند و چیزی نمانده که وسوسه انجام گناه بر او غلبه کند.

ز. زندگی را جدی نگرفته و با تنبلی و لاابالی‌گری روزگار می‌گذراند.

ح. مسئولیتی را برعهده گرفته، اما به جای انجام مسئولیت، به فکر جیب خویش است.

ط. به نحوی به کارها اقدام می‌کند که گویی هدف وسیله را توجیه می‌کند.

ی. ...


4) «أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدی»

کسی که باور دارد که خداوند بقدری مهربان است که ما را در این جهان به حال خود وانمی‌نهد، شریعت و برنامه‌ای را که خداوند متعال برای زندگی ما فروفرستاده، جدی می‌گیرد.

تاملی در دین‌شناسی

از عجایب این زمانه آن است که عده‌ای خود را مسلمان می‌شمرند و مدعی‌اند که به کتاب خدا ایمان دارند، در عین حال به سکولاریسم افتخار می‌کنند و بر جدا کردن دین از عرصه‌های زندگی اصرار می‌ورزند؛ و مهمترین بهانه‌شان هم این است که عده‌ای از دین سوءاستفاده می‌کنند! و عجیب‌تر اینکه این را راهکاری برای حفظ قداست دین معرفی می‌کنند!

آخر، امر مقدسی که در زندگی من هیچ اثری نگذارد، مقدس بودنش چه ارزشی دارد؟ این چه استدلالی است که چون عده‌ای منافق در جامعه وجود دارد که برای اغراض نفسانی خود هر چیزی (از جمله تعالیم الهی) را مورد سوءاستفاده قرار می‌دهند، پس اصلا برای تعالیم خدا ارزشی قائل نشویم تا مقدس بماند؟!

آدم به یاد این شعر می‌افتد که:

گنه کرد در بلخ، آهنگری

به شوشتر زدند گردن مسگری!


5) حکایت

در زمان خلافت عمر بن خطاب، مساله‌ای پ‍یش آمد که نزد عمر مطرح کردند [ظاهرا دو زن زایمان کرده بودند و یک دختر و یک پسر به دنیا آمده بود و هریک مدعی آن بودند که پسر مال اوست]. عمر با اطرافیانش مشورت کرد و هیچکس راه حل مناسبی ارائه نداد. با صدای بلند گفت: ای جماعت مهاجر و انصار، درباره این معضل چه نظری دارید؟

گفتند: تو امیر مومنان و خلیفه پیامبر ص هستی و کار به دست خودت است.

عصبانی شد و گفت: »ای کسانی که ایمان آورده‌اید تقوای الهی پیشه کنید و سخن محکم بگویید» (احزاب/70) سپس  گفت: به خدا سوگند که خودتان می‌دانید که چه کسی راه حل این را بلد است و از همه بدان عالمتر است.

گفتند: آیا منظورت علی بن ابی‌طالب است؟

گفت: چه کسی با او برابری می‌کند؟‌و آیا دیگر مادری می‌تواند همچون او بزاید؟

گفتند: آیا او را نزد تو حاضر کنیم؟

گفت: هیهات! بزرگی از بنی‌هاشم و خاندان پیامبر خدا ص را؟ بیایید ما نزد او برویم.

پس عمر و همراهیانش به سراغ حضرت علی ع رفتند و او را در کنار دیواری یافتند که مشغول تعمیر آن بود و با خود این آیات را زمزمه می‌کرد که «آیا انسان چنین حساب می‌کند که بیهوده و باطل وانهاده می‌شود؟! ...» و اشک می‌ریخت. مردم از گریه او به گریه افتادند، تا اینکه ساکت شد و همه ساکت شدند.

عمر مساله را مطرح کرد و جوابی نیکو گرفت. سپس گفت: اما به خدا سوگند ای ابوالحسن [= کنیه امیرالمومنین ع] خداوند تو را برگزیده بود اما چه کنیم که قومت این را نخواستند.

حضرت فرمود: ای اباحفص [= کنیه عمر] ، از این طرف و آن طرف احاله دادن کوتاه بیا ! «همانا روز جدایی [روز قیامت]، میقات همگان است» (نبأ/17)

عمر دست روی دست زد و با ناراحتی از آنجا رفت.

این حکایت، با نقل از راویان متعددی همچون حکم بن مروان، شریح قاضی، جبیر بن حبیب، و ... در کتب مختلفی آمده است، از جمله: الفضائل (لابن شاذان القمی)، ص136[3]؛ شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏12، ص79[4]؛ التشریف بالمنن فی التعریف بالفتن، (علی بن طاووس)، ص356-357[5]؛ الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف (علی بن طاووس)، ج‏2، ص424[6]؛ عین العبرة فی غبن العترة، (احمد بن طاووس) ص15[7]؛ عدة الداعی و نجاح الساعی، (ابن فهد حلی)، ص111-112؛ إرشاد القلوب إلى الصواب (للدیلمی)، ج‏2، ص219




[1] . مرحوم مصطفوی با اینکه «سدی» را به معنای مهمل بدانیم مخالفت کرده است و معتقد است «سدی» به هر گونه حرکتی گویند که بدون تدبیر و فکر صحیح باشد، خواه برنامه نداشته باشد یا هدفش اصیل نباشد. اما به نظر می رسد این معنا با برخی کاربردهای این واژه (مانند ارض سدی) سازگار نباشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص89) سخن ایشان بدین قرار است:

أنّ الأصل الواحد فی هذه المادّة: هو الحرکة الى جانب من دون فکر و تدبیر و نظم صحیح، سواء کانت تلک الحرکة مهملة بذاتها کما فی اللعب بالجوز، أو مهملة بانتفاء القصد الصحیح کما فی الحرکات المهملة الباطلة لغوا.من ذلک الندى و البلّة النازلة فی اللیل، فانّها غیر منظّمة کمّا و لا کیفا و لا فی الجریان. و من ذلک مشی مخصوص فی السیر بغیر رویّة و یعبّر عنه بقولهم- رکب على رأسه أو رأسه. و من ذلک السدى و هو ما یمدّ من خیوط النسج طولا، فهو فی نفسه و قبل اللحمة مهمل.  فهذه القیود مأخوذة فی المادّة، و لا بدّ من ملاحظتها فی موارد استعمالاتها، و لا یصحّ اطلاق المادّة فی مورد بدون رعایة القیود. . أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدًى‏(75/ 37) ... و لا یصحّ التفسیر بالإهمال: فاوّلا- أنّه خلاف الأصل فی المادّة. و ثانیا- أنّ المشتغل بالأمور الدنیویّة و تدبیر جریان حیاته الدنیا: لا یقال عرفا إنّه مهمل، و لو کان غیر متوجّه الى المبدأ و المعاد. و ثالثا- إنّ المعنى المذکور أدقّ و أشمل للموارد المقصودة کلّها، بل و یشمل کلّ فرد من مؤمن أو غیره، لیس له فی أموره محاسبة و لا مراقبة و لا برنامج صحیح منظّم‏ فی سلوکه الى اللّه تعالى....

[2] احادیث زیر را هم می‌توان در راستای همین آیه دید:

(1) حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الطَّالَقَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الْعَزِیزِ بْنُ یَحْیَى الْجَلُودِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ زَکَرِیَّا الْجَوْهَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: سَأَلْتُ الصَّادِقَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع فَقُلْتُ لَهُ لِمَ خَلَقَ اللَّهُ الْخَلْقَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَمْ یَخْلُقْ خَلْقَهُ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُکْهُمْ سُدًى بَلْ خَلَقَهُمْ لِإِظْهَارِ قُدْرَتِهِ وَ لِیُکَلِّفَهُمْ طَاعَتَهُ فَیَسْتَوْجِبُوا بِذَلِکَ رِضْوَانَهُ وَ مَا خَلَقَهُمْ لِیَجْلِبَ مِنْهُمْ مَنْفَعَةً وَ لَا لِیَدْفَعَ بِهِمْ مَضَرَّةً بَلْ خَلَقَهُمْ لِیَنْفَعَهُمْ وَ یُوصِلَهُمْ إِلَى نَعِیمِ الْأَبَدِ. (علل الشرائع، ج‏1، ص9) این حدیث در جلسه125، حدیث2 http://yekaye.ir/ad-dhariyat-051-56/ و جلسه137 حدیث1 http://yekaye.ir/ad-dukhan-044-38/ گذشت.

(2) حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ زِیَادٍ قَالَ: قَالَ رَجُلٌ لِجَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ إِنَّا خُلِقْنَا لِلْعَجَبِ قَالَ وَ مَا ذَاکَ لِلَّهِ أَنْتَ قَالَ خُلِقْنَا لِلْفَنَاءِ فَقَالَ مَهْ یَا ابْنَ أَخِ خُلِقْنَا لِلْبَقَاءِ وَ کَیْفَ تَفْنَى جَنَّةٌ لَا تَبِیدُ وَ نَارٌ لَا تَخْمُدُ وَ لَکِنْ قُلْ إِنَّمَا نَتَحَرَّکُ مِنْ دَارٍ إِلَى دَارٍ. (علل الشرائع، ج‏1، ص11) این حدیث در جلسه138، حدیث3 http://yekaye.ir/al-hajj-22-6/ و در جلسه311، حدیث1 http://yekaye.ir/ad-dukhan-044-39/ گذشت.

(3) فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ وَ بَادِرُوا آجَالَکُمْ بِأَعْمَالِکُمْ وَ ابْتَاعُوا مَا یَبْقَى لَکُمْ بِمَا یَزُولُ عَنْکُمْ وَ تَرَحَّلُوا فَقَدْ جُدَّ بِکُمْ وَ اسْتَعِدُّوا لِلْمَوْتِ فَقَدْ أَظَلَّکُمْ وَ کُونُوا قَوْماً صِیحَ بِهِمْ فَانْتَبَهُوا وَ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیَا لَیْسَتْ لَهُمْ بِدَارٍ فَاسْتَبْدَلُوا فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یَخْلُقْکُمْ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُکْکُمْ سُدًى وَ مَا بَیْنَ أَحَدِکُمْ وَ بَیْنَ الْجَنَّةِ أَوِ النَّارِ إِلَّا الْمَوْتُ أَنْ یَنْزِلَ بِهِ وَ إِنَّ غَایَةً تَنْقُصُهَا اللَّحْظَةُ وَ تَهْدِمُهَا السَّاعَةُ لَجَدِیرَةٌ بِقِصَرِ الْمُدَّةِ وَ إِنَّ غَائِباً یَحْدُوهُ الْجَدِیدَانِ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ لَحَرِیٌّ بِسُرْعَةِ الْأَوْبَةِ وَ إِنَّ قَادِماً یَقْدَمُ بِالْفَوْزِ أَوِ الشِّقْوَةِ لَمُسْتَحِقٌّ لِأَفْضَلِ الْعُدَّةِ فَتَزَوَّدُوا فِی الدُّنْیَا مِنَ الدُّنْیَا مَا تُحْرِزُونَ [تَجُوزُونَ‏] بِهِ أَنْفُسَکُمْ غَداً فَاتَّقَى عَبْدٌ رَبَّهُ نَصَحَ نَفْسَهُ وَ قَدَّمَ تَوْبَتَهُ وَ غَلَبَ شَهْوَتَهُ فَإِنَّ أَجَلَهُ مَسْتُورٌ عَنْهُ وَ أَمَلَهُ خَادِعٌ لَهُ وَ الشَّیْطَانُ مُوَکَّلٌ بِهِ یُزَیِّنُ لَهُ الْمَعْصِیَةَ لِیَرْکَبَهَا وَ یُمَنِّیهِ التَّوْبَةَ لِیُسَوِّفَهَا إِذَا هَجَمَتْ مَنِیَّتُهُ عَلَیْهِ أَغْفَلَ مَا یَکُونُ عَنْهَا فَیَا لَهَا حَسْرَةً عَلَى ذِی غَفْلَةٍ أَنْ یَکُونَ عُمُرُهُ عَلَیْهِ حُجَّةً وَ أَنْ تُؤَدِّیَهُ أَیَّامُهُ إِلَى الشِّقْوَةِ نَسْأَلُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَنْ یَجْعَلَنَا وَ إِیَّاکُمْ مِمَّنْ لَا تُبْطِرُهُ نِعْمَةٌ وَ لَا تُقَصِّرُ [تَقْتَصِرُوا] بِهِ عَنْ طَاعَةِ رَبِّهِ غَایَةٌ وَ لَا تَحُلُّ بِهِ بَعْدَ الْمَوْتِ نَدَامَةٌ وَ لَا کَآبَةٌ. (نهج البلاغه، خطبه63) این حدیث در جلسه96، حدیث1 http://yekaye.ir/al-muminoon-023-115/  گذشت.

(4) قَدْ عَلِمَ السَّرَائِرَ وَ خَبَرَ الضَّمَائِرَ لَهُ الْإِحَاطَةُ بِکُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ الْغَلَبَةُ لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ الْقُوَّةُ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ فَلْیَعْمَلِ الْعَامِلُ مِنْکُمْ فِی أَیَّامِ مَهَلِهِ قَبْلَ إِرْهَاقِ أَجَلِهِ وَ فِی فَرَاغِهِ قَبْلَ أَوَانِ شُغُلِهِ وَ فِی مُتَنَفَّسِهِ قَبْلَ أَنْ یُؤْخَذَ بِکَظَمِهِ وَ لْیُمَهِّدْ لِنَفْسِهِ وَ قَدَمِهِ وَ لْیَتَزَوَّدْ مِنْ دَارِ ظَعْنِهِ لِدَارِ إِقَامَتِهِ فَاللَّهَ اللَّهَ أَیُّهَا النَّاسُ فِیمَا اسْتَحْفَظَکُمْ [أَحْفَظَکُمْ‏] مِنْ کِتَابِهِ وَ اسْتَوْدَعَکُمْ مِنْ حُقُوقِهِ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یَخْلُقْکُمْ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُکْکُمْ سُدًى وَ لَمْ یَدَعْکُمْ فِی جَهَالَةٍ وَ لَا عَمًی قَدْ سَمَّى آثَارَکُمْ وَ عَلِمَ أَعْمَالَکُمْ وَ کَتَبَ آجَالَکُمْ وَ أَنْزَلَ عَلَیْکُمُ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ عَمَّرَ فِیکُمْ نَبِیَّهُ أَزْمَاناً حَتَّى أَکْمَلَ لَهُ وَ لَکُمْ فِیمَا أَنْزَلَ مِنْ کِتَابِهِ دِینَهُ الَّذِی رَضِیَ لِنَفْسِهِ وَ أَنْهَى إِلَیْکُمْ عَلَى لِسَانِهِ مَحَابَّهُ مِنَ الْأَعْمَالِ وَ مَکَارِهَهُ وَ نَوَاهِیَهُ وَ أَوَامِرَهُ وَ أَلْقَى إِلَیْکُمُ الْمَعْذِرَةَ وَ اتَّخَذَ عَلَیْکُمُ الْحُجَّةَ وَ قَدَّمَ إِلَیْکُمْ بِالْوَعِیدِ وَ أَنْذَرَکُمْ بَیْنَ یَدَیْ عَذابٍ شَدِیدٍ. (نهج البلاغه، خطبه75)

(5) أَیُّهَا النَّاسُ انْظُرُوا إِلَى الدُّنْیَا نَظَرَ الزَّاهِدِینَ فِیهَا الْمَاقِتِینَ لَهَا فَمَا خُلِقَ امْرُؤٌ عَبَثاً فَیَلْهُوَ وَ لَا أُمْهِلَ سُدًى فَیَلْغُوَ وَ مَا دُنْیَا الَّتِی تُزَیِّنُهُ بِخَیْرٍ مِنَ الْآخِرَةِ الَّتِی قَبَّحَهَا سُوءُ النَّظَرِ إِلَیْهَا وَ الْخَسِیسُ الَّذِی أظفر [ظَفِرَ] بِهِ مِنَ الْآخِرَةِ عَلَى سُهْمَتِهِ.( عیون الحکم و المواعظ (للیثی)، ص90، ح2143)

(6) لَمْ یَخْلُقْکُمُ اللَّهُ سُبْحَانَهُ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُکْکُمْ سُدًى وَ لَمْ یَدَعْکُمْ فِی ضَلَالَةٍ وَ عَمًى. (عیون الحکم و المواعظ (للیثی)، ص413؛ غرر الحکم و درر الکلم، ص564)

(7) نَصْرٌ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ الْمُغِیرَةِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ خُطْبَةَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ فِی الْجُمُعَةِ بِالْکُوفَةِ وَ الْمَدِینَةِ «إِنَّ الْحَمْدَ لِلَّهِ أَحْمَدُهُ وَ أَسْتَعِینُهُ وَ أَسْتَهْدِیهِ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الضَّلَالَةِ مَنْ یَهْدِ اللَّهَ فَلَا مُضِلَّ لَهُ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلا هادِیَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ انْتَجَبَهُ لِأَمْرِهِ وَ اخْتَصَّهُ بِالنُّبُوَّةِ أَکْرَمُ خَلْقِهِ وَ أَحَبُّهُمْ إِلَیْهِ فَبَلَغَ رِسَالَةَ رَبِّهِ وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ وَ أَدَّى الَّذِی عَلَیْهِ وَ أُوصِیکُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ خَیْرُ مَا تَوَاصَى بِهِ عِبَادُ اللَّهِ وَ أَقْرَبُهُ لِرِضْوَانِ اللَّهِ وَ خَیْرُهُ فِی عَوَاقِبِ الْأُمُورِ عِنْدَ اللَّهِ وَ بِتَقْوَى اللَّهِ أُمِرْتُمْ وَ لِلْإِحْسَانِ وَ الطَّاعَةِ خُلِقْتُمْ فَاحْذَرُوا مِنَ اللَّهِ مَا حَذَّرَکُمْ مِنْ نَفْسِهِ فَإِنَّهُ حَذَّرَ بَأْساً شَدِیداً وَ اخْشَوُا اللَّهَ خَشْیَةً لَیْسَتْ بِتَعْذِیرٍ وَ اعْمَلُوا فِی غَیْرِ رِیَاءٍ وَ لَا سُمْعَةٍ فَإِنَّ مَنْ عَمِلَ لِغَیْرِ اللَّهِ وَکَلَهُ اللَّهُ إِلَى مَا عَمِلَ لَهُ وَ مَنْ عَمِلَ لِلَّهِ مُخْلِصاً تَوَلَّى اللَّهُ أَجْرَهُ وَ أَشْفِقُوا مِنْ عَذَابِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَمْ یَخْلُقْکُمْ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُکْ شَیْئاً مِنْ أَمْرِکُمْ سُدًى قَدْ سَمَّى آثَارَکُمْ وَ عَلِمَ أَعْمَالَکُمْ وَ کَتَبَ آجَالَکُمْ فَلَا تَغُرُّوا بِالدُّنْیَا فَإِنَّهَا غَرَّارَةٌ بِأَهْلِهَا مَغْرُورٌ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا وَ إِلَى فَنَاءٍ مَا هِیَ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دَارُ الْحَیَوَانِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ أَسْأَلُ اللَّهَ مَنَازِلَ الشُّهَدَاءِ وَ مُرَافَقَةَ الْأَنْبِیَاءِ وَ مَعِیشَةَ السُّعَدَاءِ فَإِنَّمَا نَحْنُ لَهُ وَ بِهِ». (وقعة صفین، ص10) این حدیث با اندک تفاوتی در عبارات در الغارات، ج‏1، ص92 (چاپ جدید، ص156)؛ و نیز شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام، (ابن حیون مغربی، م363) ج‏1، ص369 نیز آمده است.

(8) کَتَبَ الْحَسَنُ بْنُ أَبِی الْحَسَنِ الْبَصْرِیُّ إِلَى أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ ع أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّکُمْ مَعْشَرَ بَنِی هَاشِمٍ الْفُلْکُ الْجَارِیَةُ فِی اللُّجَجِ الْغَامِرَةِ وَ الْأَعْلَامُ النَّیِّرةُ الشَّاهِرَةُ أَوْ کَسَفِینَةِ نُوحٍ ع الَّتِی نَزَلَهَا الْمُؤْمِنُونَ وَ نَجَا فِیهَا الْمُسْلِمُونَ کَتَبْتُ إِلَیْکَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ عِنْدَ اخْتِلافِنَا فِی الْقَدَرِ وَ حَیْرَتِنَا فِی الِاسْتِطَاعَةِ فَأَخْبِرْنَا بِالَّذِی عَلَیْهِ رَأْیُکَ وَ رَأْیُ آبَائِکَ ع فَإِنَّ مِنْ عِلْمِ اللَّهِ عِلْمَکُمْ وَ أَنْتُمْ شُهَدَاءُ عَلَى النَّاسِ وَ اللَّهُ الشَّاهِدُ عَلَیْکُمْ- ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ فَأَجَابَهُ الْحَسَنُ ع بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ وَصَلَ إِلَیَّ کِتَابُکَ وَ لَوْ لَا مَا ذَکَرْتَهُ مِنْ حَیْرَتِکَ وَ حَیْرَةِ مَنْ مَضَى قَبْلَکَ إِذاً مَا أَخْبَرْتُکَ أَمَّا بَعْدُ فَمَنْ لَمْ یُؤْمِنْ بِالْقَدَرِ خَیْرِهِ وَ شَرِّهِ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُهُ فَقَدْ کَفَرَ وَ مَنْ أَحَالَ الْمَعَاصِیَ عَلَى اللَّهِ فَقَدْ فَجَرَ إِنَّ اللَّهَ لَمْ یُطَعْ مُکْرِهاً وَ لَمْ یُعْصَ مَغْلُوباً وَ لَمْ یُهْمِلِ الْعِبَادَ سُدًى مِنَ الْمَمْلَکَةِ بَلْ هُوَ الْمَالِکُ لِمَا مَلَّکَهُمْ وَ الْقَادِرُ عَلَى مَا عَلَیْهِ أَقْدَرَهُمْ بَلْ أَمَرَهُمْ تَخْیِیراً وَ نَهَاهُمْ تَحْذِیراً فَإِنِ ائْتَمَرُوا بِالطَّاعَةِ لَمْ یَجِدُوا عَنْهَا صَادّاً وَ إِنِ انْتَهَوْا إِلَى مَعْصِیَةٍ فَشَاءَ أَنْ یَمُنَّ عَلَیْهِمْ بِأَنْ یَحُولَ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَهَا فَعَلَ وَ إِنْ لَمْ یَفْعَلْ فَلَیْسَ هُوَ الَّذِی حَمَلَهُمْ عَلَیْهَا جَبْراً وَ لَا أُلْزِمُوهَا کَرْهاً بَلْ مَنَّ عَلَیْهِمْ بِأَنْ بَصَّرَهُمْ وَ عَرَّفَهُمْ وَ حَذَّرَهُمْ وَ أَمَرَهُمْ وَ نَهَاهُمْ لَا جَبْلًا لَهُمْ عَلَى مَا أَمَرَهُمْ بِهِ فَیَکُونُوا کَالْمَلَائِکَةِ وَ لَا جَبْراً لَهُمْ عَلَى مَا نَهَاهُمْ عَنْهُ وَ لِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ فَلَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعِینَ- وَ السَّلامُ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‏ (تحف العقول، ص231)

اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ لَمْ یَخْلُقْکُمْ عَبَثاً وَ لَیْسَ بِتَارِکِکُمْ سُدًى کَتَبَ آجَالَکُمْ وَ قَسَمَ بَیْنَکُمْ مَعَایِشَکُمْ لِیَعْرِفَ کُلُّ ذِی لُبٍّ مَنْزِلَتَهُ وَ أَنَّ مَا قُدِّرَ لَهُ أَصَابَهُ وَ مَا صُرِفَ عَنْهُ فَلَنْ یُصِیبَهُ قَدْ کَفَاکُمْ مَئُونَةَ الدُّنْیَا وَ فَرَغَکُمْ لِعِبَادَتِهِ وَ حَثَّکُمْ عَلَى الشُّکْرِ وَ افْتَرَضَ عَلَیْکُمُ الذِّکْرَ وَ أَوْصَاکُمْ بِالتَّقْوَى وَ جَعَلَ التَّقْوَى مُنْتَهَى رِضَاهُ وَ التَّقْوَى بَابُ کُلِّ تَوْبَةٍ وَ رَأْسُ کُلِّ حِکْمَةٍ وَ شَرَفُ کُلِّ عَمَلٍ بِالتَّقْوَى فَازَ مَنْ فَازَ مِنَ الْمُتَّقِینَ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى «إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ مَفازاً» وَ قَالَ وَ یُنَجِّی اللَّهُ الَّذِینَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا یَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ «2» فَاتَّقُوا اللَّهَ عِبَادَ اللَّهِ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً مِنَ الْفِتَنِ وَ یُسَدِّدْهُ فِی أَمْرِهِ وَ یُهَیِّئْ لَهُ رُشْدَهُ وَ یُفْلِجْهُ بِحُجَّتِهِ وَ یُبَیِّضْ وَجْهَهُ وَ یُعْطِهِ رَغْبَتَهُ- مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقا. (تحف العقول، ص232)

[3] . وَ مِمَّا رَوَاهُ الْحَکَمُ بْنُ مَرْوَانَ أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ نَزَلَتْ قَضِیَّةٌ فِی زَمَانِ خِلَافَتِهِ فَقَامَ لَهَا وَ قَعَدَ وَ ارْتَجَّ وَ نَظَرَ مَنْ حَوْلَهُ فَقَالَ مَعَاشِرَ النَّاسِ وَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ مَا ذَا تَقُولُونَ فِی هَذَا الْأَمْرِ فَقَالُوا أَنْتَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ خَلِیفَةُ رَسُولِ اللَّهِ تَعَالَى وَ الْأَمْرُ بِیَدِکَ فَغَضِبَ مِنْ ذَلِکَ وَ قَالَ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً ثُمَّ قَالَ وَ اللَّهِ لَتَعْلَمُنَّ مَنْ صَاحِبُهَا وَ مَنْ هُوَ أَعْلَمُ بِهَا فَقَالُوا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ کَأَنَّکَ أَرَدْتَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ قَالَ أَنَّى نَعْدِلُ عَنْهُ وَ هَلْ لَقِحَتْ حُرَّةٌ بِمِثْلِهِ قَالُوا أَ نَأْتِیکَ بِهِ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَالَ هَیْهَاتَ هُنَاکَ شِمْخٌ مِنْ هَاشِمٍ وَ نَسَبٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ لَا یَأْتِی فَقُومُوا بِنَا إِلَیْهِ قَالَ فَقَامَ عُمَرُ وَ مَنْ مَعَهُ وَ هُوَ یَقُولُ أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدىً أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنى‏ ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّى وَ دُمُوعُهُ تَهْمِلُ عَلَى خَدَّیْهِ قَالَ فَأَجْهَشَ الْقَوْمُ لِبُکَائِهِ ثُمَّ سَکَتَ فَسَکَتُوا وَ سَأَلَهُ عُمَرُ عَنْ مَسْأَلَتِهِ فَأَصْدَرَ جَوَابَهَا فَقَالَ أَمَا وَ اللَّهِ یَا أَبَا الْحَسَنِ لَقَدْ أَرَادَکَ اللَّهُ لِلْحَقِّ وَ لَکِنْ أَبَى قَوْمُکَ فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع یَا أَبَا حَفْصٍ عَلَیْکَ مِنْ هُنَا وَ مِنْ هُنَا إِنَّ یَوْمَ الْفَصْلِ کانَ مِیقاتاً قَالَ فَضَرَبَ عُمَرُ بِإِحْدَى یَدَیْهِ عَلَى الْأُخْرَى وَ خَرَجَ مُسْوَدَّ اللَّوْنِ کَأَنَّمَا یَنْظُرُ فِی سَوَادٍ.

[4] .چون در یک صفحه جا نمی شد بقیه را در اینجا نیاوردم. می توانید به لینک زیر مراجعه کنید http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-36/

[5] .

[6] .

[7] .

 


یکشنبه 96 اردیبهشت 3 , ساعت 10:42 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

393) سوره قیامت (75) آیه 35 

ثُمَّ أَوْلی‏ لَکَ فَأَوْلی

ترجمه

سپس سزاوارتر است برای تو، و سزاوارتر؛

شهادت باب‌الحوائج امام موسی بن جعفر علیه‌السلام بر تمامی شیعیان و دوستداران و دلسوختگان مصیبت‌های ایشان تسلیت باد

حدیث

1) ابن‌ابی‌الحدید نامه‌ای از امیرالمومنین ع خطاب به معاویه را نقل کرده که سید رضی در نهج‌البلاغه آن را نیاورده است. شروع نامه چنین است:

اما بعد، مدتهاست که تو و دوستانت، همان اولیای شیطان، حق را افسانه خوانده،‌ و آن را پشت سرتان انداخته‌، و کوشیده‌اید که نورش را با فوت کردن خاموش کنید؛ در حالی خداوند نمی‌گذارد جز اینکه نورش را به تمام و کمال رساند هرچند که کافران کراهت داشته باشند.

به جانم سوگند، علم در مورد تو جاری خواهد شد و نور با کوچک و ذلیل کردنت به تمام و کمالش می‌رسد و تو آواره و رانده شده یا کشته و هلاک، همچون پس زدن سگ‌ها، پس زده می‌شوی؛ و جزای عملت را می‌گیری، در جایی که نه یاوری داری و نه فریادرسی؛

و درباره عثمان سخن‌فرسایی کردی و به جانم سوگند غیر تو کسی او را نکشت و جز تو کسی او را خوار نکرد؛ در کمین حوادث تلخ نشستی و طمع‌کارانه آرزوها در سر پروراندی، این بود آنچه از تو بروز کرد و کار خودت بر آن شهادت می‌دهد؛ و من امیدوارم که چیزی عظیم‌تر از گناه او و بزرگتر از خطای او دامن‌گیرت شود.

اما من، از سلاله عبدالمطلب هستم، همان صاحب شمشیر؛ و شمشیر او در دست من است و می‌دانی که با آن چه بزرگانی از خاندان بنی‌شمس و فرعون‌های بنی‌سهم و جُمَح و مخزوم را به هلاکت رساندم و فرزندانشان را بی‌پدر و زنانشان را بی‌شوهر کردم؛

و به یادت می‌آورم مطلبی را که فراموشش نکرده‌ای، روزی که برادرت حنظله را کُشتم و او را از پایش گرفته در چاه انداختم، و برادرت عُمَر [= عمر بن ابوسفیان] را اسیر کردم و گردنش به پایش بستم؛ و در طلب تو برآمدم و تو فرار کردی در حالی که بسرعت این سو و آن سو می‌گریختی؛ و اگر نبود که من فراری‌ها را دنبال نمی‌کنم، تو سومین آنها بودی؛ و من به [کشتن] تو سزاوارتر بودم؛

به خداوند سوگندی می‌خورم که هیچ برگشتی در آن نباشد [= عهدی کاملا قطعی] که اگر روزگار باز هم بین من و تو جمع کند، تو را چنان کنم که تا ابد حکایتت ضرب‌المثلی برای مردمان شود، و تو را همچون شتری ناتوان بر زمین بکوبم تا خداوند بین من و تو حکم فرماید که او بهترین حکم‌کنندگان است...

شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏15، ص84

وقفت له ع على کتاب آخر إلى معاویة

أَمَّا بَعْدُ فَطَالَ مَا دَعَوْتَ أَنْتَ وَ أَوْلِیَاؤُکَ أَوْلِیَاءُ الشَّیْطَانِ الْحَقَّ أَسَاطِیرَ وَ نَبَذْتُمُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِکُمْ وَ حَاوَلْتُمْ إِطْفَاءَهُ بِأَفْوَاهِکُمْ وَ یَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ وَ لَعَمْرِی لَیُنْفِذَنَّ الْعِلْمَ فِیکَ وَ لَیُتِمَّنَّ النُّورَ بِصِغَرِکَ وَ قَمْأَتِکَ وَ لَتُخْسَأَنَّ طَرِیداً مَدْحُوراً أَوْ قَتِیلًا مَثْبُوراً وَ لَتُجْزَیَنَّ بِعَمَلِکَ حَیْثُ لَا نَاصِرَ لَکَ وَ لَا مصرح [مُصْرِخَ‏] عِنْدَکَ وَ قَدْ أَسْهَبْتَ فِی ذِکْرِ عُثْمَانَ وَ لَعَمْرِی مَا قَتَلَهُ غَیْرُکَ وَ لَا خَذَلَهُ سِوَاکَ وَ لَقَدْ تَرَبَّصْتَ بِهِ الدَّوَائِرَ وَ تَمَنَّیْتَ لَهُ الْأَمَانِیَّ طَمَعاً فِیمَا ظَهَرَ مِنْکَ وَ دَلَّ عَلَیْهِ فِعْلُکَ وَ إِنِّی لَأَرْجُو أَنْ أَلْحَقَکَ بِهِ عَلَى أَعْظَمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ أَکْبَرَ مِنْ خَطِیئَتِهِ فَأَنَا ابْنُ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ صَاحِبُ السَّیْفِ وَ إِنَّ قَائِمَهُ لَفِی یَدِی وَ قَدْ عَلِمْتَ مَنْ قَتَلْتُ بِهِ مِنْ صَنَادِیدِ بَنِی عَبْدِ شَمْسٍ وَ فَرَاعِنَةِ بَنِی سَهْمٍ وَ جُمَحَ وَ مَخْزُومٍ وَ أَیْتَمْتُ أَبْنَاءَهُمْ وَ أَیَّمْتُ نِسَاءَهُمْ وَ أُذَکِّرُکَ مَا لَسْتَ لَهُ نَاسِیاً یَوْمَ قَتَلْتُ أَخَاکَ حَنْظَلَةَ وَ جَرَرْتُ بِرِجْلِهِ إِلَى الْقَلِیبِ وَ أَسَرْتُ أَخَاکَ عَمْراً فَجَعَلْتُ عُنُقَهُ بَیْنَ سَاقَیْهِ رِبَاطاً وَ طَلَبْتُکَ فَفَرَرْتَ وَ لَکَ حُصَاصٌ فَلَوْ لَا أَنِّی لَا أُتْبِعُ فَارّاً لَجَعَلْتُکَ ثَالِثَهُمَا وَ أَنَا أُولِی لَکَ بِاللَّهِ أَلِیَّةَ بَرَّةٍ غَیْرِ فَاجِرَةٍ لَئِنْ جَمَعَتْنِی وَ إِیَّاکَ جَوَامِعُ الْأَقْدَارِ لَأَتْرُکَنَّکَ مَثَلًا یَتَمَثَّلُ بِهِ النَّاسُ أَبَداً وَ لَأُجَعْجِعَنَّ بِکَ فِی مَنَاخِکَ حَتَّى یَحْکُمَ اللَّهُ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ...

تدبر

1) «ثُمَّ أَوْلی‏ لَکَ فَأَوْلی»

این آیه مطلب آیه قبل را تکرار کرد. رمز این تکرار چیست؟

الف. این تکرار برای تاکید است (المیزان، ج20، ص114) و حتی برخی گفته‌اند که اساساً وقتی تعبیر «أَوْلی‏ لَکَ» به منظور تهدید کردن می‌آید، غالبا با تکرار توام است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص100).

ب. [تکرار در هر آیه‌ای، برای تاکید مضمون خود آن آیه است؛ اما تکرار دو آیه، یکی مربوط به دنیاست و یکی مربوط به آخرت، یعنی]  «سزاوارت است شر و مصیبت در دنیا و سزاوارت است»؛ سپس «سزاوارت است شر و مصیبت در دنیا و سزاوارت است» (مجمع‌البیان، ج10، ص607)[1]

ج. [شاید این مراحلی است که او با نتیجه عملش مواجه می‌شود، یعنی] سزاوارت است آنچه در لحظه مرگت خواهی دید؛ سپس سزاوارت است آنچه در قبر به سراغت می‌آید؛ سپس سزاوارت است آنچه در حشر و قیامت بر سرت خواهد آمد؛ سپس سزاوارت است وضعیت تو در جهنم. (مجمع‌البیان، ج10، ص606)[2]

د. [با توجه به اینکه چهار تکبیر ابتدای نماز را برخی اشاره به برداشته شدن حجابها از چهار مرتبه عالم دانسته‌اند، چنانکه حافظ می‌گوید:

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست

http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh24/

 چه بسا، این هم اشاره به تهدید انسان در چهار مرتبه وجودیش باشد، یعنی] واى بر جسم ناسوتى تو، پس واى بر روح ملکوتى تو؛ سپس واى بر عقل جبروتى تو، پس واى بر روان لاهوتى تو (حجة التفاسیر، ج‏7، ص134)

ه. در برابر انکارهای پی در پی و تکبرهای مستانه (فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى؛ وَ لکِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّى) تهدیدها و تحقیرهای پیاپی لازم است. (تفسیر نور، ج10، ص316)

و. ...


2) «ثُمَّ أَوْلی‏ لَکَ فَأَوْلی»

در آیات قبل، تمامی ضمایر غایب بود: خداوند انسانی را که به دنیا چسبیده بود و آخرت را جدی نمی‌گرفت و اهل نماز و تصدیق نبود و ... را توصیف کرد. یکدفعه در این دو آیه،‌ ضمیر از غایب به مخاطب برگشت و در آیات بعد دوباره ضمیر به غایب برمی‌گردد. چه نکته‌ای در این تغییر ضمیر در این دو آیه ممکن است مد نظر بوده باشد؟

الف. این آیه در مقام تهدید است و برای اثرگذاری تهدید و در مقام مواخذه، ضمیر مخاطب موثرتر است، حتی در مورد شخص غایب. (در فارسی هم نظیر دارد. مثلا حکایت شخصی را تعریف می‌کنیم که کار اشتباهی انجام داده است. در هنگام تعریف کردن آن واقعه، چنین می‌گوییم: «او در آنجا تصادف کرد. من به او گفتم که این طور رانندگی نکند. آخر، چرا حرف مرا گوش ندادی...»)

ب. چه‌بسا این مطلب، نه‌تنها درباره آن انسانی که محل بحث بود، بلکه در مورد هر انسانی که خود را مخاطب قرآن می‌بیند، صادق است؛ و قرآن چه‌بسا می‌خواهد به همه ما در این زمینه هشدار بدهد که در مورد آنچه بر سرمان می‌آید، خدا و روزگار و ... را مقصر نشمریم و به خودمان مراجعه کنیم.

نکته تخصصی انسان‌شناسی

در نظام عالم هیچ واقعه‌ای اتفاقی و بی‌حساب رخ نمی‌دهد؛ و در نتیجه، هرچه در هر لحظه به هر انسانی می‌رسد، کاملا حساب‌شده، و متناسب است با تمام ابعاد وجودیش و فعالیتهایی که انجام داده؛ به نحوی که دقیقا سزاوار آن بوده است! البته این سزاوار بودن لزوما مذمت نیست؛ بلکه کسی مثل امام حسین ع نیز برای اینکه به درجات بسیار بالای قرب خدا برسد، سزاوارش این است که آن گونه در راه خدا، هم خودش و هم عزیزانش شهید، و هم اهل بیتش اسیر شوند.

پس هیچگاه بر خدا خُرده نگیر و بدان که هرچه رخ می‌دهد سزاوارت است سزاوار، وباز هم سزاوارت است سزاوار.

تذکر

 این سخن، نباید بهانه‌ای شود برای سکون و تسلیم شدن در برابر مشکلات وضع موجود. اگر وضع موجود ما مشکلاتی دارد، سزاوارش هستیم، اما نه به این معنا که دست روی دست بگذاریم؛ بلکه چه‌بسا چون دست روی دست گذاشته‌ایم سزاوار این شده‌ایم؛ و باید حرکتی کنیم تا سزاوار وضع دیگری گردیم!

این همان است که می‌گویند: اینکه هنوز ظهور رخ نداده سزاوارش هستیم و تقصیر خودمان است.

ج. ...


3) «ثُمَّ أَوْلی‏ لَکَ فَأَوْلی»

هر چه کنی به خود کنی

گر همه نیک و بد کنی

کس نکند به جای تو

آنچه به جای خود کنی

(این شعر ظاهرا منسوب به «اوحدی» است اما منبع آن را نیافتم)



[1] . ولیک الشر فی الدنیا ولیک، ثم ولیک الشر فی الآخرة ولیک و التکرار للتأکید و قیل بعدا لک من خیرات الدنیا و بعدا لک من خیرات الآخرة عن الجبائی.

[2].  قیل أولى لک ما تشاهده یا أبا جهل یوم بدر فأولى لک فی القبر ثم أولى لک یوم القیامة فلذلک أدخل ثم فأولى لک فی النار.

 


شنبه 96 اردیبهشت 2 , ساعت 11:24 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

392) سوره قیامت (75) آیه 34  

أَوْلی‏ لَکَ فَأَوْلی

ترجمه

سزاوارتر است برای تو، و سزاوارتر؛

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«أَوْلی‏ لَکَ»

وقتی تعبیر «فلانٌ أولی لـ ...» به کار می‌رود در مقام مقایسه است و می‌خواهند بگویند شخصی از یک بُعد خاصی بر دیگران سزاوارتر است و در آن مورد اولویت دارد.

اما درباره اینکه وقتی تعبیر «أولی لک» بدون هیچ وصف و قیدی بیاید (یعنی نگویند «از چه جهت» یا «به چه چیزی» أولی است) آنگاه مراد از آن چیست، هم اهل لغت و هم مفسران مطالب متعددی بیان کرده‌اند. اهم آنها عبارتند از:

الف. ابن فارس معتقد است: «اَوْلی» از ماده «ولی» است [درباره ماده «ولی» در جلسه 84 http://yekaye.ir/al-maidah-005-055/ [1] و جلسه 144 http://yekaye.ir/an-nahl-016-100/ [2] توضیح داده شد] که اصل این ماده دلالت بر معنای «قرب» می کند و «ولیّ» از این جهت ولی می‌گویند که نزدیکترین کسی است سرپرستی کار شخص دیگر را برعهده گرفته است. از نظر او «أولی لک» را برای دشنام دادن به کار می‌برند که نوعی تهدید به شمار می‌رود؛ و با توجه به اینکه «ولی» مشتمل بر معنای «قرب» است؛ و از اصمعی نقل کرده که گفته «أولی لک» یعنی «نزدیک شود به تو چیزی که هلاکت کند» و برخی هم گفته‌اند این تعبیر هنگام حسرت خوردن بر چیزی که مخاطب از دست داده، به کار می‌رود. (معجم المقاییس اللغة، ج‏6، ص141)

ب. راغب اصفهانی ظاهرا بر این باور است که «أولی» که از ماده «أول» است. (او این تعبیر را در ذیل ماده «اول» آورده) و گفته است تعبیر «أَوْلى‏ لَکَ فَأَوْلى» یک تعبیر تهدیدآمیز است که با آن کسی را که در شُرُف هلاکت قرار گرفته هشدار می‌دهند تا از کاری که می‌خواهد انجام دهد خودداری کند؛ و یا اینکه کسى را که با ذلت و خوارى از هلاکت نجات یافته است مورد خطاب قرار مى‏دهند تا دوباره به چنین سرنوشتى مبتلا نشود. و غالبا با تکرار استفاده می‌شود گویی می‌خواهند شخص را به تامل در کاری که باید از آن خودداری کند وادار کنند (مفردات ألفاظ القرآن، ص100). البته وی هنگام بحث از ماده «ولی» نیز با این تعبیر «گفته شده این تعبیر از ماده «ولی» است» دوباره اشاره‌ای به این تعبیر می‌کند و می‌گوید "در این صورت به معنای «عقاب برای تو سزاوارتر است» می‌باشد و یا گفته‌اند این فعلی متعدی است به معنای «نزدیکت کنند [به هلاکت]»؛ ویا گفته‌اند به معنای «بیزاری جستن» است." [ظاهرا به همان کارکرد دشنام] (مفردات ألفاظ القرآن، ص887)

ج. زمخشری گفته است که تعبیر «أولی لک» به معنای «ویل لک: وای بر تو» است (اساس البلاغه، ص689) و دیگران توضیح داده‌اند که در واقع ماده آن، «ویل» بوده است که در وزن أفعل رفته و جابجایی رخ داده است («أویل» بوده که به «أولی» تبدیل شده است، همانند «أدون» که به «أدنی» تبدیل می‌شود) (تفسیر بیضاوی، ج5،‌ص267)

حدیث

1) از امام جواد ع درباره این سخن خداوند که می‌فرماید: «سزاوارتر است برای تو، و سزاوارتر؛ سپس سزاوارتر است برای تو، و سزاوارتر» سوال شد. فرمودند:

خداوند عز و جل می‌فرماید: دور باد از تو خیر دنیا، دور باد؛ و دور باد از تو خیر آخرت.

عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏2، ص54

وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ الْعَظِیمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِیِّ قَالَ: سَأَلْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِیٍّ الرِّضَا ع عَنْ قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ «أَوْلى‏ لَکَ فَأَوْلى‏ ثُمَّ أَوْلى‏ لَکَ فَأَوْلى» قَالَ:

یَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بُعْداً لَکَ مِنْ خَیْرِ الدُّنْیَا بُعْداً وَ بُعْداً لَکَ مِنْ خَیْرِ الْآخِرَةِ.

تدبر

1) «أَوْلی‏ لَکَ فَأَوْلی»

مقصود از تعبیر «أَوْلی‏ لَکَ فَأَوْلی» چیست؟

الف. این تعبیری است که می‌خواهد تاکید کند که آن وضعیتی که داشته‌اند همان سزاوارشان بوده است؛ به تعبیر عامیانه، می‌خواهد بگوید این حالی که برای تو وصف شد (که نه تصدیق می‌کنی و نه نماز می‌گزاری و ...) لیاقتت همین وضع و حال است تا به عذاب برسی؛ شبیه تعبیر پایانی این آیه «فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْکَمَةٌ وَ ذُکِرَ فِیهَا الْقِتالُ رَأَیْتَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ نَظَرَ الْمَغْشِیِّ عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلى‏ لَهُمْ: و چون سوره‏اى محکم فرستاده شود و در آن سخن از جنگ به میان آید کسانى را که در دل‏هاى آنان مرض است مى‏بینى که به سوى تو همانند کسى مى‏نگرند که بیهوشى مرگ او را فرا گرفته. پس همان سزاوارشان است.» (محمد/20) (المیزان، ج20، ص114)

ب. سخنی در مقام تهدید است؛ و «ولی» در معنای «قرب» است؛ ‌یعنی خداوند آنچه را که از آن کراهت داری به تو نزدیک گردانَد. (مجمع‌البیان، ج10، ص606)

ج. مذمت کردنت سزاوارتر است از اینکه تو را رها کنیم. (مجمع‌البیان، ج10، ص606)

د. از خیرات دنیا دور باشی و همین طور از خیرات آخرت (حدیث1) (جبائی، به نقل مجمع‌البیان، ج10، ص606)

ه. در دنیا شر در پی تو بیاید، و در آخرت هم شر در پی تو بیاید. (مجمع‌البیان، ج10، ص606) (در اینجا «اولی» از ماده «ولی، یلی» به معنای «در پی آمدن» دانسته شده است)

و. این وعید [وعده به عذاب] پشت وعید است (قتاده، به نقل مجمع‌البیان، ج10، ص606)

ز. از «ویل» است؛ یعنی وای بر تو، پس واویلا (تفسیر بیضاوی، ج5،‌ص267)

ح. وزن «فُعلی» از ماده «آل یؤول» است به معنای «عاقبت تو آتش است» (به نقل تفسیر بیضاوی، ج5،‌ص267)

و. ...


2) «أَوْلی‏ لَکَ فَأَوْلی»

او نه تصدیق کرد و نه نماز خواند، بلکه تکذیب کرد و روگرداند؛ سزاوار تو همین است و همین.

شاید می‌خواهد بفرماید ای کسی که از حق رویگردان شده‌ای، اگر کسی اعمال و رفتارت و باطن تو را بررسی کند می‌فهمد لیاقتت همین بوده است و از تو جز این انتظاری نیست.

به این ترتیب، این آیه شبیه می‌شود با آیه «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِه‏: بگو هرکسی بر اساس شاکله خودش عمل می‌کند» (اسراء/84) و حالا که بر اساس شاکله خودش عمل می‌کند، به هرجا که می‌رسد لیاقتش همان بوده است.[3]

به قول ملای رومی:

با زبان معنوی گُل با جُعَل[4]            این همی‌گوید که ای گنده‌بغل

گر گریزانی ز گلشن بی‌گمان                    هست آن نفرت کمال گلستان

غیرت من بر سر تو دورباش                    می‌زند کای خس ازینجا دور باش

ور بیامیزی تو با من ای دنی                     این گمان آید که از کان منی

بلبلان را جای می‌زیبد چمن                     مر جُعَل را در چَمین[5] خوشتر وطن

http://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar2/sh46/



[1] . آنجا بیان شد:

«ولیّ»: «اصل و ریشه آن، دلالت بر «قرب» می‌کند و «مولی» از همین باب است که به معانی آزادکننده، برده‌ی آزادشده،‌ صاحب، هم‌قسم، پسرعمو، ناصر و یاور، همسایه به کار می‌رود» (معجم المقاییس اللغة‏6/ 141) به تعبیر دیگر، «ولی، رابطه‌ای بین دو شیء است که چیزی که از آنها نباشد بین آنها فاصله نیندازد و برای همین استعاره گرفته می‌شود در نزدیکی از حیث مکان، نسبت، دین، دوستی، نصرت، اعتقاد» (مفردات ألفاظ القرآن/885) وقتی تعبیر شود که الف ولی ب است، یعنی الف سرپرستی امور ب را برعهده گرفته است (معجم المقاییس اللغة‏6/ 141) پس «ولایت‌ یعنی تدبیر امور شخص دیگر و برعهده گرفتن مسئولیت زندگی و معاش او» (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم‏13/ 204) و لذا شاید مناسبترین معادل آن در فارسی «سرپرست» باشد؛ مخصوصا در این آیه که نسبت خدا با ما درنظر گرفته شده است. در زبان فارسی هم استفاده از کلمه «ولی» در معنای سرپرست بسیار متداول است (مثلا ولی ‌دانش‌آموز).

[2] . در آنجا بیان شد:

«یَتَوَلَّوْنَهُ»: «تولی» از ماده «ولی» (دوستی توام با سرپرستی) است که چون به باب «تفعُّل» رفته، معنای مطاوعه (= قبول و پذیرش) پیدا کرده است؛ لذا به معنای «قبول ولایت» (شخصی را به عنوان ولیّ قبول کردن) می‌باشد که ترجمه ساده‌اش می‌شود: «سرپرستی او را بر خود قبول کنند» یا «به سرپرستی‌اش تن دهند»

[3] . این عبارت اگرچه بوی مذمت می‌دهد اما می‌تواند صرفا بیان حال باشد نه مذمت؛ و آنگاه شبیه می‌شود به مضمون این حدیث که:

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عُمَرَ عَنْ یَحْیَى بْنِ أَبَانٍ عَنْ شِهَابٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ لَوْ عَلِمَ النَّاسُ کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى هَذَا الْخَلْقَ لَمْ یَلُمْ أَحَدٌ أَحَداً (کافی، ج2،‌ص44)

[4] . جُعَل: سرگین‌غلطان، حشره‌ای که از مدفوع حیوانات تغدیه می‌کند.

[5] . ادرار و سرگین حیوانات.

 


جمعه 96 اردیبهشت 1 , ساعت 11:30 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

391) سوره قیامت (75) آیه 33 

ثُمَّ ذَهَبَ إِلی‏ أَهْلِهِ یَتَمَطَّی

ترجمه

سپس به سوی کسانش روان شد با نخوت و غرور.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«یَتَمَطَّی»

از ماده «مطو» [یا:‌ مطی] است که این ماده در اصل دلالت بر کشیدن و امتداد یافتن دارد؛ به ‍ پشت انسان و حیوان «مطا» گفته می‌شود چون امتداد دارد؛ و به «مَرکب» «مطیة» گفته می‌شود یا از این جهت که بر پشت آن - که حالت امتداد دارد- سوار می‌شوند ویا از این جهت که به حرکت کردن [امتداد یافتن در سیر] کمک می‌کند. (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص331).

با توجه به این معنا، برخی توضیح داده‌اند که «مطی» حالتی است که انسان هنگام خستگی به بدن خود کش و قوس می‌دهد (مجمع‌البیان، ج10، ص605)[1] و با توجه به اینکه به باب «تفعل» رفته و این باب دلالت بر «مطاوعه» (قبول یک حالت) می‌کند، این تعبیر اشاره است به حالت حرکت همراه با تبختر و غرور، که گویی بدنش را می‌کِشد و راه می‌رود.

برخی هم گفته‌اند «تمطی» به معنای حرکت سریع ممتد است، و گویی او بعد از تکذیب و رویگردان شدن از حق، با حالت رضایتمندی و شعف و بدون اینکه هیچ ضعف و نقصی در کار خود ببیند، بلکه در حالتی که به افدام خود افتخار می‌کند، به سوی اهل و عیالش برمی‌گردد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏11، ص131)

نقش نحوی کلمه «یَتَمَطَّی» در این آیه، حال است برای «ذهب» یعنی دارد حالت و کیفیت این رفتن را توضیح می‌دهد.

ماده «مطو» [یا: مطی] تنها همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است.

شأن نزول

1) مجاهد از حذیفه روایت می‌کند که پیامبر خدا ص در روز غدیر خم ما را به بیعت با علی بن ابی‌طالب فراخواند؛ هنگامی که مردم بیعت کردند، یک نفر - که حذیفه اسمش را هم گفت- به مغیره تکیه داد [و بلند شد] و با نخوت و غرور به راه افتاد، در حالی که می‌گفت: به خدا سوگند که به ولایت علی بی ابی‌طالب اقرار نمی‌کنیم؛ پس خداوند بر پیامبرش این آیات را نازل کرد که: «سپس به سوی کسانش روان شد با نخوت و غرور؛ سزاوارت است،‌ چه سزاوار» (قیامت/33-34)

رسول خدا ص [از منبر] بالا رفت و خواست با اسم، از او برائت جوید، در حالی که خداوند به او مهلتی داده بود که هنوز موعدش نرسیده بود، پس خداوند نازل فرمود: «زبانت را برای [بردن اسم] او به حرکت درنیاور تا بدان بشتابی» (قیامت/16)؛ پس رسول خدا ص چیزی نگفت.

المسترشد فی إمامة علی بن أبی طالب ع، ص586

رَوَی الْبَزَّارِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَرْثِ بْنِ بُرَیْدٍ، عَنْ رَوْحِ بْنِ الْقَاسِمِ، عَنِ ابْنِ أَبِی نَجِیحٍ، عَنْ مُجَاهِدٍ عَنْ حُذَیْفَةَ بْنِ الْیَمَانِ، قَالَ:

دَعَانَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) إِلَی بَیْعَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ، فَلَمَّا بَایَعَ النَّاسُ اتَّکَأَ رَجُلٌ قَدْ سَمَّاهُ عَلَی الْمُغِیرَةُ بْنُ شُعْبَةَ ثُمَّ انْطَلَقَ یَتَمَطَّی وَ هُوَ یَقُولُ: وَ اللَّهِ مَا نُقِرُّ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ بِوَلَایَةٍ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَی نَبِیِّهِ (ص) ثُمَّ ذَهَبَ إِلی‏ أَهْلِهِ یَتَمَطَّی أَوْلی‏ لَکَ فَأَوْلی‏ ، فَصَعِدَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) وَ هُوَ یُرِیدُ الْبَرَاءَةَ مِنْهُ‏ وَ تَسْمِیَتَهُ لِلنَّاسِ، وَ کَانَ لَهُ وَقْتٌ لَمْ یُبَلِّغْهُ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ‏ لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ‏ ، فَسَکَتَ رَسُولُ اللَّهِ.

حدیث

2) از امام صادق ع [درباره «ادب راه رفتن»] روایت شده است که فرمودند:

اگر خردمند هستی در هنگامی که تصمیم رفتن به هرجایی را داری، باید با عزم صحیح و نیت صادقانه‌ شروع کنی. و خود را از قدم برداشتن به سوى آنچه باید از آن پرهیز کرد باز دار، و در قدم برداشتنت به تفکر مشغول باش و از عجائب آفرینش خداوند متعال، هرجایی که رسیدی، عبرت و پند بگیر؛ و مسخره‌کننده [یا: «بی‌خیال و بی‌اعتنا» یا «دریده و لاابالی»] نباش ، و با تبختر و تکبر راه مرو که خداوند می‌فرماید «در زمین با غرور و سرمستی راه مرو» (تا آخر آیه) (اسراء/37) و چشم خود را از آنچه سزاوار یک متدین نیست، فروبخوابان، و خداوند را بسیار یاد کن که در روایت [نبوی] آمده است که محل‌هایی که خدا در آن و بر آن یاد می‌شود، روز قیامت نزد خدا بر این مطلب شهادت می‌دهند؛

... و رفت و برگشتت را در مسیر طاعت خدا و تلاش برای جلب رضایت او قرار بده که همه حرکات تو در نامه علمت ثبت می‌شود، چنانکه خداوند متعال می‌فرماید: روزی که شهادت می‌دهند بر آنها زبانهایشان و دستها و پاهایشان درباره آنچه انجام داده‌اند» (نور/25) و خداوند عز و جل می‌فرماید: «و برای هر انسانی نامه عملش را در گردنش آویخته‌ایم.» (اسراء/14)

مصباح الشریعة، ص11-12

قَالَ الصَّادِقُ ع

إِنْ کُنْتَ عَاقِلًا فَقَدِّمِ الْعَزِیمَةَ الصَّحِیحَةَ وَ النِّیَّةَ الصَّادِقَةَ فِی حِینِ قَصْدِکَ إِلَى أَیِّ مَکَانٍ أَرَدْتَ وَ انْهَ النَّفْسَ عَنِ التَّخَطِّی إِلَى مَحْذُورٍ وَ کُنْ مُتَفَکِّراً فِی مَشْیِکَ وَ مُعْتَبِراً بِعَجَائِبِ صُنْعِ اللَّهِ تَعَالَى أَیْنَمَا بَلَغْتَ وَ لَا تَکُنْ مُسْتَهْزِئاً [مُسْتَهْتَراً] وَ لَا مُتَبَخْتِراً فِی مَشْیِکَ قَالَ تَعَالَى «وَ لا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحاً» إِلَى آخِرِهَا وَ غُضَّ بَصَرَکَ عَمَّا لَا یَلِیقُ بِالدِّینِ وَ اذْکُرِ اللَّهَ کَثِیراً فَإِنَّهُ قَدْ جَاءَ فِی الْخَبَرِ أَنَّ الْمَوَاضِعَ الَّتِی یُذْکَرُ اللَّهُ فِیهَا وَ عَلَیْهَا تَشْهَدُ بِذَلِکَ عِنْدَ اللَّهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ...[2]

وَ اجْعَلْ ذَهَابَکَ وَ مَجِیئَکَ فِی طَاعَةِ اللَّهِ وَ السَّعْیِ فِی رِضَاهُ فَإِنَّ حَرَکَاتِکَ کُلَّهَا مَکْتُوبَةٌ فِی صَحِیفَتِکَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی «یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ‏ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ (نور/25) وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ کُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ» (اسراء/14).


3) از امیرالمومنین ع خطبه‌ای از پیامبر اکرم ص روایت شده است که در آن به توصیف «بئس العبد» (بنده بد خدا) می‌پردازد. [3] در فرازهایی از آن آمده است:

بد بنده‌ای است بنده‌ای که اولش یک نطفه است و آخرش یک جنازه، آنگاه نمی داند که در بین این دو با این [بدن] چه باید کرد!

بد بنده‌ای است کسی که با غرور و نخوت راه می‌رود و بادی به غبغب می‌اندازد و [خداوند] کبیر متعال را فراموش می‌کند!

النوادر (للراوندی)، ص22

قَالَ عَلِیٌّ ع خَطَبَنَا رَسُولُ اللَّهِ ص:

...بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ ثُمَّ یَعُودُ جِیفَةً ثُمَّ لَا یَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِهِ فِیمَا بَیْنَ ذَلِکَ؛

... بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ تَجَبَّرَ وَ اخْتَالَ وَ نَسِیَ الْکَبِیرَ الْمُتَعَالَ... [4]

تدبر

1) «ثُمَّ ذَهَبَ إِلی‏ أَهْلِهِ یَتَمَطَّی»

نحوه تعبیر این آیه (سپس به سوی کسانش روان شد با نخوت و غرور) و مخصوصا کلمه «ثم: سپس» بخوبی نشان می‌دهد که مجموع این آیات در واقعه‌ای خاص و شخصی خاص نازل شده است.

این شخص کیست و آن واقعه چه بوده است؟

الف. در اغلب روایات اهل سنت (به نقل از قتاده و مجاهد و ابن‌عباس؛ الدر المنثور، ج‏6، ص296)، که بعضاً در کتب شیعه هم از آنها نقل شده (مجمع‌البیان، ج10، ص606) این شخص ابوجهل دانسته شده است؛ و از واقعه خاصی سخن به میان نیامده، بلکه صرفا گفته شده که ابتدا این آیات، درباره او نازل شد که او پیامبر را «تصدیق نکرد و نماز نخواند بلکه تکذیب کرد و رویگردان شد» بعد که این آیه نازل شد که «سپس به سوی کسانش روان شد با نخوت و غرور» پیامبر از لباس او گرفت  و فرمود «سزاوارت است، پس سزاوار؛ سپس سزاوارت است، پس سزاوار» (قیامت/34-35) و با این تعبیر او را به جهنم تهدید کرد.

 ب. در برخی روایات که هم در کتب اهل سنت (مثلا شواهد التنزیل، ج‏2، ص391-392) و هم در کتب شیعه (مثلا تفسیر فرات الکوفی، ص516-517) آمده (جلسه374، شأن نزول، http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-16/) از قول حذیفه، این واقعه مربوط به واکنش یک نفر به نصب امیرالمومنین ع در روز غدیر دانسته شده، اما خود حذیفه ویا راوی‌ای که از حذیفه نقل کرده (مثلا مجاهد) اسم آن شخص را نگفته است. (نگاه کنید به شأن نزول آیه حاضر)

ج. در روایاتی که در اغلب کتب شیعه (تفسیر القمی، ج‏2، ص397؛ مناقب آل أبی طالب ع، ج‏3، ص39؛ تسلیة المجالس، ج‏1، ص209؛ الصراط المستقیم إلى مستحقی التقدیم، ج‏1، ص314) و بعضا در کتب اهل سنت (شواهد التنزیل، ج‏2، ص393-392) از قول اشخاصی همچون ابوذر غفاری، عمار یاسر، و نیز امامان باقر ع و کاظم ع آمده، این واقعه مربوط به واکنش یک نفر به نصب امیرالمومنین ع در روز غدیر دانسته شده، و آن شخص «معاویه» معرفی شده است. (شأن نزول جلسه389، http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-31/ و پی‌نوشت‌های 2 و 3 و 4 جلسه374 http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-16/)

د. در روایتی از حضرت علی ع که در کتب شیعه آمده (کتاب سلیم بن قیس، ج‏2، ص692؛ بحار الأنوار، ج‏30، ص315) این واقعه مربوط به واکنش یک نفر به نصب امیرالمومنین ع در روز غدیر و آن شخص، عمر بن خطاب معرفی شده است. (پی‌نوشت1 جلسه389 http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-31/#_ftn1)[5]


2)‌ «وَ لَکِن کَذَّبَ وَ تَوَلّى؛ ‏ثُمَّ ذَهَبَ إِلی‏ أَهْلِهِ یَتَمَطَّی»

انسانی که اهل اذعان به حق و حقیقت نیست و از حق رویگردان است، این ویژگی‌اش حتی در راه رفتنش هم آثاری دارد و متکبر بودن او در برابر حقیقت را نشان می‌دهد.

نکته انسان‌شناسی

هر باوری و خصلتی که انسان داشته باشد، ظهور و بروزی در رفتارهایش دارد؛ حتی اگر تمام تلاش خود را برای مخفی کردن آن مطلب در پیش گیرد.

به قول امیرالمومنین ع: مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیْئاً إِلَّا ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَ صَفَحَاتِ وَجْهِه‏: هیچکس چیزی را مخفی نمی‌کند مگر اینکه در لغزشهای زبانش و چین و چروکهای صورتش آشکار می‌شود. (نهج‌البلاغه، حکمت26)


3) «ثُمَّ ذَهَبَ إِلی‏ أَهْلِهِ یَتَمَطَّی»

چرا تعبیر «إلی أهله» را آورد و به همین که «سپس با نخوت و غرور روان شد» بسنده نکرد؟

الف. شاید می‌خواهد نشان داد که همان گونه که افراد مخالف حق و حقیقت، اهل و هم‌نشینان و یارانی دارند که با اعتماد به آنهاست که جرات می‌کنند در برابر حقیقت بایستند.

ب. شاید می‌خواهد نشان دهد که در واقعه خاصی که این آیه درباره آن است (تدبر1) آن کسی که به مخالفت با پیامبر ص اقدام کرد، تک و تنها نبود، بلکه عده‌ای هم با او، همچون اهل و عیالش، همراه بودند، که او پس از این مخالفتش به جمع آنها پیوست.

ج. ...




[1] مرحوم طبرسی نقل می‌کند که برخی هم احتمال داده‌اند که اصل کلمه «تمطی» تمطط بوده و یکی از «ط»های آن به «ی» تبدیل شده و البته «مطّ» هم به معنای «مدّ» (کشیدن) است.

[2] . عبارت محذوف چنین است:

وَ تَسْتَغْفِرُ لَهُمْ إِلَى أَنْ یُدْخِلَهُمُ اللَّهُ الْجَنَّةَ وَ لَا تُکْثِرَنَ‏ الْکَلَامَ مَعَ النَّاسِ فِی الطَّرِیقِ فَإِنَّ فِیهِ سُوءَ الْأَدَبِ وَ أَکْثَرُ الطُّرُقِ مَرَاصِدُ الشَّیْطَانِ وَ مَتْجَرَتُهُ فَلَا تَأْمَنْ کَیْدَهُ

[3] . متن کامل خطبه‌ای که راوندی روایت کرده چنین است:

أَیُّهَا النَّاسُ الْمَوْتَةَ الْمَوْتَةَ الْوَحِیَّةَ الْوَحِیَّةَ لَا رَدَّهُ [لَا تَرُدُّهُ‏] سَعَادَةٌ أَوْ شَقَاوَةٌ جَاءَ الْمَوْتُ بِمَا فِیهِ بِالرَّوْحِ وَ الرَّاحَةِ لِأَهْلِ دَارِ الْحَیَوَانِ الَّذِینَ کَانَ لَهَا سَعْیُهُمْ وَ فِیهَا رَغْبَتُهُمْ جَاءَ الْمَوْتُ بِمَا فِیهِ بِالْوَیْلِ وَ الْحَسْرَةِ وَ الْکَرَّةِ الْخَاسِرَةِ لِأَهْلِ دَارِ الْغُرُورِ الَّذِینَ کَانَ لَهَا سَعْیُهُمْ وَ فِیهَا رَغْبَتُهُمْ بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ لَهُ وَجْهَانِ یُقْبِلُ بِوَجْهٍ وَ یُدْبِرُ بِوَجْهٍ إِنْ أُوتِیَ أَخُوهُ الْمُسْلِمُ خَیْراً حَسَدَهُ وَ إِنِ ابْتُلِیَ خَذَلَهُ بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ ثُمَّ یَعُودُ جِیفَةً ثُمَّ لَا یَدْرِی مَا یُفْعَلُ بِهِ فِیمَا بَیْنَ ذَلِکَ بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ خُلِقَ لِلْعِبَادَةِ فَأَلْهَتْهُ الْعَاجِلَةُ عَنِ الْآجِلَةِ فَازَ بِالرَّغْبَةِ الْعَاجِلَةِ وَ شَقِیَ بِالْعَاقِبَةِ بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ تَجَبَّرَ وَ اخْتَالَ وَ نَسِیَ الْکَبِیرَ الْمُتَعَالَ بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ عَتَا وَ بَغَى وَ نَسِیَ الْجَبَّارَ الْأَعْلَى بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ لَهُ هَوًى‏ یُضِلُّهُ وَ نَفْسٌ تُذِلُّهُ بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ لَهُ طَمَعٌ یَقُودُهُ إِلَى طَبْعٍ.

[4] . روایات زیر هم همگی در رابطه با راه رفتن متکبرانه و همراه با تبختر قابل ذکر است:

عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ: اعْتَمَّ أَبُو دُجَانَةَ الْأَنْصَارِیُّ وَ أَرْخَی عَذَبَةَ الْعِمَامَةِ مِنْ خَلْفِهِ بَیْنَ کَتِفَیْهِ ثُمَّ جَعَلَ یَتَبَخْتَرُ بَیْنَ الصَّفَّیْنِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّ هَذِهِ لَمِشْیَةٌ یُبْغِضُهَا اللَّهُ تَعَالَی إِلَّا عِنْدَ الْقِتَالِ. (النوادر (للراوندی)، ص22)

أَبِی ره قَالَ حَدَّثَنِی سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَمِّهِ عَاصِمٍ الْکُوفِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِذَا تضامت [تَصَامَّتْ‏] أُمَّتِی عَنْ سَائِلِهَا وَ مَشَتْ بِتَبَخْتُرِهَا حَلَفَ رَبِّی عَزَّ وَ جَلَّ بِعِزَّتِهِ فَقَالَ لَأُعَذِّبَنَّ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ. (ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص251)

حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَکِّلِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى الْعَطَّارُ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُوسَى بْنِ عُمَرَ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَنْ مَشَى عَلَى الْأَرْضِ اخْتِبَالًا [اخْتِیَالًا] لَعَنَتْهُ الْأَرْضُ وَ مَنْ تَحْتَهَا وَ مَنْ فَوْقَهَا. (ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص275)

عَنِ الْهَمْدَانِیِّ عَنْ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ جُمَیْعٍ عَنِ الصَّادِقِ ع عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِذَا مشیت [مَشَتْ‏] أُمَّتِیَ الْمُطَیْطَا وَ خَدَمَتْهُمْ فَارِسُ وَ الرُّومُ کَانَ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ.  (معانی الأخبار، ص301)

عَنِ الطَّالَقَانِیِّ عَنِ الْجَلُودِیِّ عَنِ الْجَوْهَرِیِّ عَنِ ابْنِ عُمَارَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ عَنْ جَابِرٍ الْأَنْصَارِیِّ قَالَ: مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ ص بِرَجُلٍ مَصْرُوعٍ وَ قَدِ اجْتَمَعَ عَلَیْهِ النَّاسُ یَنْظُرُونَ إِلَیْهِ- فَقَالَ ع عَلَی مَا اجْتَمَعَ هَؤُلَاءِ فَقِیلَ لَهُ عَلَی الْمَجْنُونِ یُصْرَعُ فَنَظَرَ إِلَیْهِ فَقَالَ مَا هَذَا بِمَجْنُونٍ أَ لَا أُخْبِرُکُمْ بِالْمَجْنُونِ حَقِّ الْمَجْنُونِ قَالُوا بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ إِنَّ الْمَجْنُونَ الْمُتَبَخْتِرُ فِی مِشْیَتِهِ النَّاظِرُ فِی عِطْفَیْهِ الْمُحَرِّکُ جَنْبَیْهِ بِمَنْکِبَیْهِ فَذَاکَ الْمَجْنُونُ وَ هَذَا الْمُبْتَلَی. (معانی الأخبار، ص237)

[5] . تکمله

اغلب منابع اهل سنت شأن نزول آیات 3-4 (آیا انسان چنین حساب می‌کند که هرگز استخوان‌هایش را جمع نمی‌کنیم؟ آری، [در حالی که] تواناییم بر اینکه سرانگشتانش را هم سر و سامان دهیم) را ابوجهل (یا عدی بن ربیعه) دانسته‌اند (جلسه367 http://yekaye.ir/al-qyiamah-75-3/ ) و احتمالا دیدگاه الف که شأن نزول این آیات (31-35) را هم ابوجهل می‌داند، اینها را به همان مربوط می‌کند. اما این دیدگاه مجبور است آیات 16-19 (زبانت را به آن به حرکت درنیاور برای اینکه بدان بشتابی؛ که برعهده ماست جمع کردن آن و خواندنش؛ پس چون آن را خواندیم، آنگاه خواندنش را دنبال کن؛ وانگهی بی‌شک برعهده ماست بیانش) را بی‌ارتباط با کل سوره و به عنوان جمله معترضه بداند.

اما بر اساس سه دیدگاه بعدی، آیات 3-4 اولا عام (درباره انسان) است و ضرورتی ندارد که حتما ناظر به واقعه خاصی دانسته شود و اگر هم مربوط باشد، لزوما ربطی به این واقعه خاص - که سیاق آیات 31-35 بر وجود یک واقعه خاص دلالت می‌کند- ندارد. در مقابل، بر اساس این سه دیدگاه، آیات 16-19 را کاملا مرتبط با همین واقعه (ولذا مرتبط با آیات این سوره، نه کاملا بی‌ربط) می‌باشد؛ و حتی بر اساس قول چهارم، آیات 14-15 این سوره (بلکه انسان بر وضع خویش آگاه است، هرچند پرده‌های عذر بیندازد) را هم با توجه به برخی روایات (پی‌نوشت2 جلسه373 http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-15/#_ftn2) کاملا مرتبط به همین واقعه می‌توان دانست.

 


پنج شنبه 96 فروردین 31 , ساعت 9:41 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

390) سوره قیامت (75) آیه 32 

وَ لکِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّی

ترجمه

بلکه تکذیب کرد و روی گرداند.

توجه

این آیه شباهت زیادی دارد با آیه «أَ رَأَیْتَ إِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّى» (علق/13) که در جلسه370 بحث شد. اغلب احادیث و تدبرهای آنجا به این آیه نیز مرتبط می‌باشد و لذا مجددا تکرار نمی‌شود. http://yekaye.ir/al-alaq-96-13/

حدیث

1) از امام باقر ع روایت شده است:

هر چیزی که [انسان را] به اقرار و تسلیم شدن [در برابر حق و حقیقت] بکشاند، همان ایمان است؛ و هر چیزی که به انکار و زیر بار نرفتن سوق دهد، همان کفر است.

الکافی، ج‏2، ص388

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع یَقُولُ:

کُلُّ شَیْ‏ءٍ یَجُرُّهُ الْإِقْرَارُ وَ التَّسْلِیمُ فَهُوَ الْإِیمَانُ وَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ یَجُرُّهُ الْإِنْکَارُ وَ الْجُحُودُ فَهُوَ الْکُفْرُ.

تدبر

1) ‌«وَ لکِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّی»

از اینکه «تولی» بعد از «تکذیب» آمد، شاید بتوان نتیجه گرفت که سرپیچی از انجام کار شایسته، و گناه کردن، نتیجه تکذیب کردن و زیر بار حقیقت نرفتن است.

انسان ابتدا حقیقت را انکار می‌کند تا بتواند خود را در انجام گناه توجیه کند.


2) «وَ لکِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّی»

تقابل «تکذیب» و «تَوَلَّی» در این آیه، با «تصدیق» و «صَلَّی» در آیه قبل، مویدی دیگر است بر اینکه «صلّی» در آیه قبل، اشاره است به قبول ولایت. (جلسه قبل، تدبر2)


3) «وَ لکِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّی»

ظاهرا دو تعبیر «تکذیب» و «سرپیچی» در کنار هم جامع همه بدی‌هاست؛ و بدترین وضعیتی است که یک انسان بدان مبتلا می‌شود: چرا که این دو ممیزة اصلیِ انسانِ «شقی» است (لَا یَصْلَئهَا إِلَّا الْأَشْقَی، الَّذی کَذَّبَ وَ تَوَلَّى؛ لیل/15-16)؛ و «عذاب» اساسا برای کسی است که این دو صفت را داشته باشد. (إِنَّا قَدْ أُوحِیَ إِلَیْنا أَنَّ الْعَذابَ عَلى‏ مَنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّى؛ طه/48)

نکته انسان‌شناسی

تفاوت انسان با سایر حیوانات را در برخورداری از دو امر دانسته‌اند: یکی زبان و دیگری اراده.

زبان، برای ابراز کردن است؛ و اراده، برای انجام دادن؛

انسان چون از «زبان» برخوردار است، می‌تواند حقیقت را نشان ندهد (جلسه360، تدبر2)؛ و چون اراده دارد می‌تواند عمل صواب انجام ندهد.

پس همین دو عامل است که اگر درست استفاده نشود، انسان را به نهایت شقاوت و عذاب می‌رساند.

 


چهارشنبه 96 فروردین 30 , ساعت 11:29 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

389) سوره قیامت (75) آیه 31

فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّی

ترجمه

پس نه تصدیق کرد و نه نماز گزارد؛

شأن نزول

1) عمار یاسر روایت می‌کند که یکبار با ابوذر درمجلس ابن‌عباس بودیم که ابوذر بلند شد و دستش را به عمود خیمه زد و گفت:

ای مردم! هرکه مرا می‌شناسد، که می‌شناسد؛ هرکه نمی‌شناسد به او خبر می‌دهم که من جندب بن جناده، ابوذر غفاری هستم. شما را به حق خدا و رسولش سوگند می‌دهم، آیا شنیدید که رسول خدا ص فرموده است: نه زمین بر روی خود دید و نه آسمان سایه انداخته است بر کسی که از ابوذر راستگوتر باشد؟

گفتند: بله.

گفت: ای مردم! پس آیا می دانید که رسول خدا ص ما را در روز غدیر خم جمع کرد که حدود هزار و سیصد نفر بودیم و نیز در روز «سَمُرَة» (محل بیعت رضوان) ما را جمع کرد که حدود پانصد نفر بودیم و در هر بار فرمود: خدایا هرکس من مولای او هستم، علی ع مولای اوست؛ و فرمود: خدایا ولیّ هرکسی باش که ولایت او را بپذیرد؛ و دشمن هر کسی باش که با او دشمنی کند و خوار کن کسی را که او را خوار کند؛ و آن موقع شخصی [عمر] برخاست و گفت: به‌به ای پسر ابوطالب! مولای من و مولای هر مرد و زن مومنی گشتی؛ وقتی معاویه پسر ابوسفیان این را شنید دستش را روی شانه مغیره گذاشت و بلند شد در حالی که می‌گفت: نه به ولایت علی ع اقرار می‌کنیم و نه [حضرت] محمد ص را در گفته‌اش تصدیق می‌کنیم؛ پس خداوند متعال بر پیامبرش حضرت محمد این آیات را نازل کرد: «پس نه تصدیق کرد و نه نماز گزارد؛ ولی تکذیب کرد و سرپیچی نمود؛ سپس با تبختر به جانب اهل و عیالش رفت؛ ‌سزاوار است بر او آنچه سزاوار است» (قیامت/31-34) که این تهدید و نهیبی از جانب خداوند متعال بود.

گفتند: بله.

تفسیر فرات الکوفی، ص515-516؛ شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏2، ص393-392

قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ الْعَلَوِیُّ [قَالَ حَدَّثَنَا فُرَاتُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُتْبَةَ الْجُعْفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْعَلَاءُ [الْعَلِیُ‏] بْنُ الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنَا حَفْصُ بْنُ حَفْصٍ الثَّغْرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ عَنْ سَوْرَةَ الْأَحْوَلِ‏] عَنْ عَمَّارِ بْنِ یَاسِرٍ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی ذَرٍّ الْغِفَارِیِّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ فِی مَجْلِسِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ وَ عَلَیْهِ فُسْطَاطٌ وَ هُوَ یُحَدِّثُ النَّاسَ إِذْ قَامَ أَبُو ذَرٍّ حَتَّى ضَرَبَ بِیَدِهِ إِلَى عَمُودِ الْفُسْطَاطِ ثُمَّ قَالَ أَیُّهَا النَّاسُ مَنْ عَرَفَنِی فَقَدْ عَرَفَنِی وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْنِی فَقَدْ أَنْبَأْتُهُ بِاسْمِی أَنَا جُنْدَبُ بْنُ جُنَادَةَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِیُّ سَأَلْتُکُمْ بِحَقِّ اللَّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ أَ سَمِعْتُمْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ هُوَ یَقُولُ مَا أَقَلَّتِ الْغَبْرَاءَ وَ لَا أَظَلَّتِ الْخَضْرَاءَ ذَا لَهْجَةٍ أَصْدَقَ مِنْ أَبِی ذَرٍّ قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَ فَتَعْلَمُونَ أَیُّهَا النَّاسُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص جَمَعَنَا یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ أَلْفٌ وَ ثَلَاثُمِائَةِ رَجُلٍ وَ جَمَعَنَا یَوْمَ سَمُرَاتٍ خَمْسَمِائَةِ رَجُلٍ کُلَّ ذَلِکَ یَقُولُ اللَّهُمَّ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلَاهُ [وَ قَالَ‏] اللَّهُمَّ وَالِ مَنْ وَالاهُ وَ عَادِ مَنْ عَادَاهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ فَقَامَ رَجُلٌ [عُمَرُ] فَقَالَ بَخْ بَخْ یَا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ أَصْبَحْتَ مَوْلَایَ وَ مَوْلَى کُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ فَلَمَّا سَمِعَ ذَلِکَ مُعَاوِیَةُ بْنُ أَبِی سُفْیَانَ اتَّکَأَ عَلَى الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ وَ قَامَ وَ هُوَ یَقُولُ لَا نُقِرُّ لِعَلِیٍّ بِوَلَایَةٍ وَ لَا نُصَدِّقُ مُحَمَّداً فِی مَقَالَةٍ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى عَلَى نَبِیِّهِ مُحَمَّدٍ ص فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى وَ لکِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّى. ثُمَّ ذَهَبَ إِلى‏ أَهْلِهِ یَتَمَطَّى أَوْلى‏ لَکَ فَأَوْلى‏ تَهَدُّداً مِنَ اللَّهِ تَعَالَى وَ انْتِهَاراً [إشهادا] فَقَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ.

توجه: در شأن نزول آیه 16 (جلسه 374) نیز روایتی نزدیک به همین مضمون گذشت.[1]

حدیث

2) از رسول خدا ص روایت شده است که فرمودند:

بدرستی که خداوند آن بندگانی را که از حق منحرف می‌شوند دشمن می‌دارد؛ و حق با علی ع است و علی با حق است؛ پس هرکه علی ع را با غیرش عوض کند،‌ هلاک گردد و دنیا و آخرتش از دست می‌رود.

الروضة فی فضائل أمیرالمؤمنین ع (لابن شاذان القمی)، ص178

بِالْإِسْنَادِ- یَرْفَعُهُ- إِلَى حَسَنِ بْنِ السَّعِیدِ السَّاعِدِیِّ، أَنَّهُ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ:

إِنَّ اللَّهَ یُبْغِضُ مِنْ عِبَادِهِ الْمَائِلِینَ عَنِ الْحَقِّ، وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ وَ عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ، فَمَنِ اسْتَبْدَلَ بِعَلِیٍّ غَیْرَهُ، هَلَکَ وَ فَاتَتْهُ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَة.


3) از امام صادق ع روایت شده است:

بدانید که خداوند متعال در میان مخلوقاتش، افراد متلوّن (هفت‌رنگ، دمدمی‌مزاج) را دشمن می‌دارد؛ پس هیچگاه از حق و اهل آن جدا نشوید؛ چرا که هرکسی به باطل و اهل آن پیوست و بر آن اصرار ورزید، هلاک می‌شود و دنیا از دستش می‌رود و خوار و ذلیل از آن خارج می‌گردد.

الأمالی (للمفید)، ص137

قَالَ أَخْبَرَنِی أَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِیمَ الْکَاتِبُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَلِیٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ الْإِسْکَافِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی الْقَاسِمُ بْنُ یَحْیَى عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى یُبْغِضُ مِنْ خَلْقِهِ الْمُتَلَوِّنَ فَلَا تَزُولُوا عَنِ الْحَقِّ وَ أَهْلِهِ فَإِنَّ مَنِ اسْتَبَدَّ بِالْبَاطِلِ وَ أَهْلِهِ هَلَکَ وَ فَاتَتْهُ الدُّنْیَا وَ خَرَجَ مِنْهَا صَاغِرا.[2]


4) از امام باقر ع روایت شده است که رسول خدا ص فرمودند:

بین مسلمان و اینکه کافر شود فاصله‌ای نیست مگر اینکه نماز واجبش را عمدا ترک کند و یا در آن سستی ورزد تا حدی که [گاه و بیگاه] نمازش را نخواند.

المحاسن، ج‏1، ص80

وَ عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ جَمِیلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ بُرَیْدِ بْنِ مُعَاوِیَةَ الْعِجْلِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

مَا بَیْنَ الْمُسْلِمِ وَ بَیْنَ أَنْ یَکْفُرَ إِلَّا تَرْکُ صَلَاةٍ فَرِیضَةٍ مُتَعَمِّداً أَوْ یَتَهَاوَنُ بِهَا فَلَا یُصَلِّیهَا.[3]

تدبر

1) «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّی»

پس نه تصدیق کرد و نه نماز گزارد؛

به نظر می‌رسد «تصدیق و نماز» در کنار هم شبیه «ایمان» و «عمل صالح» است:

حقیقت ایمان، تصدیق و اذعان به حقیقت است؛ و در میان اعمال صالح هم بهترین عمل، نماز است (چنانکه در اذان و اقامه می‌گوییم» حی علی خیرالعمل).


2) «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّی»

در روایات ما این مضمون آمده است که امیرالمومنین ع، باطن و حقیقت نماز مومن است (مثلا: «أَنَا صَلَاةُ الْمُؤْمِن»‏، فضائل ابن‌شاذان، ص84)

اکنون اگر شأن نزول این آیه (که درباره سخن کسی است که گفت: نه پیامبر را تصدیق می‌کنیم و نه به ولایت علی ع اقرار می‌کنیم) را کنار متن آیه بگذاریم «نه تصدیق کرد و نه نماز گزارد»؛ معلوم می‌شود که چگونه ولایت امیرالمومنین ع را همان نمازگزاردن دانسته و چگونه آیات قرآن، این روایات را تایید می‌کنند.

یادآوری

با توجه به قاعده «امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا» قبول این معنا بدان معنا نیست که «صلاة» در این آیه به معنای «نماز» نباشد؛ در واقع، اینها معانی متعددی است که با توجه به شواهد مختلف، می‌توانند هریک جداگانه در این آیه مورد نظر بوده باشد.


3) «فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّی»

اگرچه «صَدَّقَ» در قرآن کریم غالبا به معنای تصدیق کردن و اذعان کردن به کار رفته است (مثلا: وَ الَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ‏، زمر/33؛ وَ جاءَ بِالْحَقِّ وَ صَدَّقَ الْمُرْسَلینَ، صافات/37) اما اهل لغت گفته‌اند که این کلمه در معنای «تصدّق» (صدقه دادن) هم به کار می‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص480؛ المصباح المنیر، ج‏2، ص677؛ مجمع البحرین، ج‏1، ص369) و لذا برخی از مفسران هم این آیه را به معنای «نه صدقه داد و نه نماز گزارد» دانسته‌اند (مجمع البیان، ج‏10، ص606) که در این صورت، مفاد این آیه شبیه می‌شود به مفاد حدود 28 آیه‌ای می‌شود که نماز و زکات را در کنار هم آورده است.

هرچند برخی دیگر از مفسران، به همان معنای «تصدیق نکردن» دانسته‌اند (المیزان، ج20، ص114)

که البته بنا بر قاعده «امکان استعمال یک لفظ در چند معنا» هر دو می‌تواند صحیح باشد؛ برای رساندن دو منظور مختلف.



[1] . این روایت در مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏3، ص39 نیز در همین راستاست:

الْبَاقِرُ ع قَالَ: قَامَ ابْنُ هِنْدٍ وَ تَمَطَّى وَ خَرَجَ مُغْضَباً وَاضِعاً یَمِینَهُ عَلَى عَبْدِ اللَّهِ‏ بْنِ قَیْسٍ الْأَشْعَرِیِّ وَ یَسَارَهُ عَلَى الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ وَ هُوَ یَقُولُ وَ اللَّهِ لَا نُصَدِّقُ مُحَمَّداً عَلَى مَقَالَتِهِ وَ لَا نُقِرُّ عَلِیّاً بِوَلَایَتِهِ فَنَزَلَ فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى الْآیَاتِ فَهَمَّ بِهِ رَسُولُ اللَّهِ ص أَنْ یَرُدَّهُ فَیَقْتُلَهُ فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِیلُ لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ فَسَکَتَ عَنْهُ رَسُولُ اللَّهِ ص‏.

البته روایتی بسیار طولانی در کتاب سلیم آمده و مرحوم مجلسی هم آن را در بحارالانوار آورده‌اند که آن شخص را خود عمر می‌داند و در اینجا فقط فراز مربوطه را می‌آوریم:

قَالَ أَبَانٌ عَنْ سُلَیْمٍ قَالَ‏ انْتَهَیْتُ إِلَى حَلْقَةٍ فِی مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص لَیْسَ فِیهَا إِلَّا هَاشِمِیٌّ غَیْرُ سَلْمَانَ وَ أَبِی ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ وَ عُمَرَ بْنِ أَبِی سَلَمَةَ وَ قَیْسِ بْنِ سَعْدِ بْنِ عُبَادَةَ فَقَالَ الْعَبَّاسُ لِعَلِیٍّ ع مَا تَرَى عُمَرَ مَنَعَهُ مِنْ أَنْ یُغْرِمَ قُنْفُذاً کَمَا أَغْرَمَ جَمِیعَ عُمَّالِهِ فَنَظَرَ عَلِیٌّ ع إِلَى مَنْ حَوْلَهُ ثُمَّ اغْرَوْرَقَتْ عَیْنَاهُ [بِالدُّمُوعِ‏]  ثُمَّ قَالَ شَکَرَ لَهُ ضَرْبَةً ضَرَبَهَا فَاطِمَةَ ع‏  بِالسَّوْطِ فَمَاتَتْ وَ فِی عَضُدِهَا  أَثَرُهُ کَأَنَّهُ الدُّمْلُجُ‏ ثُمَّ قَالَ ع الْعَجَبُ مِمَّا أُشْرِبَتْ قُلُوبُ هَذِهِ الْأُمَّةِ مِنْ حُبِّ هَذَا الرَّجُلِ وَ صَاحِبِهِ مِنْ قَبْلِهِ وَ التَّسْلِیمِ لَهُ فِی کُلِّ شَیْ‏ءٍ أَحْدَثَه‏

... وَ هُوَ صَاحِبُ‏  یَوْمِ غَدِیرِ خُمٍّ إِذْ قَالَ‏  هُوَ وَ صَاحِبُهُ حِینَ نَصَبَنِی رَسُولُ اللَّهِ ص لِوَلَایَتِی‏  فَقَالَ مَا یَأْلُو أَنْ یَرْفَعَ خَسِیسَتَهُ‏  [وَ قَالَ الْآخَرُ مَا یَأْلُو رَفْعاً بِضَبْعِ ابْنِ عَمِّهِ‏]  وَ قَالَ لِصَاحِبِهِ [وَ أَنَا مَنْصُوبٌ‏]

إِنَّ هَذِهِ لَهِیَ الْکَرَامَةُ فَقَطَّبَ [صَاحِبُهُ‏]  فِی وَجْهِهِ وَ قَالَ لَا وَ اللَّهِ لَا أَسْمَعُ لَهُ وَ لَا أُطِیعُ أَبَداً [ثُمَّ اتَّکَأَ عَلَیْهِ ثُمَّ تَمَطَّى وَ انْصَرَفَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ فِیهِ- فَلا صَدَّقَ وَ لا صَلَّى وَ لکِنْ کَذَّبَ وَ تَوَلَّى. ثُمَّ ذَهَبَ إِلى‏ أَهْلِهِ یَتَمَطَّى أَوْلى‏ لَکَ فَأَوْلى‏ ثُمَّ أَوْلى‏ لَکَ فَأَوْلى‏  وَعِیداً مِنَ اللَّهِ لَهُ وَ انْتِهَاراً. (کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‏2، ص692؛ بحار الأنوار، ج‏30، ص315)

[2] . عَنْ أَبِی مُحَمَّدٍ العسکری ع قَالَ: مَا تَرَکَ الْحَقَّ عَزِیزٌ إِلَّا ذَلَّ وَ لَا أَخَذَ بِهِ ذَلِیلٌ إِلَّا عَز (تحف العقول، ص489)

[3] . عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ یُونُسَ بْنِ ظَبْیَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ لَیَدْفَعُ بِمَنْ یُصَلِّی مِنْ شِیعَتِنَا عَمَّنْ لَا یُصَلِّی مِنْ شِیعَتِنَا وَ لَوْ أَجْمَعُوا عَلَى تَرْکِ الصَّلَاةِ لَهَلَکُوا (الکافی، ج‏2، ص451)

 


سه شنبه 96 فروردین 29 , ساعت 11:8 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

388) سوره قیامت (75) آیه 30 

إِلی‏ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ

ترجمه

به سوی پروردگار توست در آن روز سوق داده شدنِ [خلایق] .

نکات ترجمه

«الْمَساق»

قبلا توضیح داده شد که ماده «سوق» به معنای راندن و به حرکت درآوردن است. (جلسه173 http://yekaye.ir/fatir-035-09/)

«الْمَساق» هم مصدر میمی (سوق دادن) می‌تواند باشد (المیزان، ج20، ص113) و هم اسم مکان (محلی که انسان را بدانجا سوق می‌دهند) (مجمع‌البیان، ج10، ص606)


حدیث

1) (در ادامه حدیث1 جلسه قبل) امام باقر ع درباره آیه «إِلى‏ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ: به سوی پروردگار توست در آن روز سوق داده شدن» فرمودند:

به سوی پروردگار جهانیان است در آن روز صیرورت و شدنِ نهایی.

الأمالی( للصدوق)، ص307؛ الکافی ، ج‏3، ص259

حَدَّثَنَا الشَّیْخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا الْهَیْثَمُ بْنُ أَبِی مَسْرُوقٍ النَّهْدِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ جَمِیلِ بْنِ صَالِحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ الْبَاقِرِ ...

قَالَ «إِلى‏ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ» إِلَى رَبِّ الْعَالَمِینَ یَوْمَئِذٍ الْمَصِیرُ.


2) هنگامی که امیرالمومنین ع به دست آن ملعون ضربت خوردند، عیادت‌کنندگان دور ایشان جمع شدند؛ یکی گفت:

یا امیرالمومنین! ما را وصیتی کن!

فرمودند: جایی برایم بیندازید. سپس فرمود: حمد خدا را آن اندازه که سزاوار اوست، در حالی که پیرو امر اوییم، و او را حمد می‌گویم آنچنان که می‌پسندد، و هیچ خدایی نیست به جز اللهِ واحدِ احدِ صمد، همان گونه که خودش چنین خود را معرفی کرده است.

ای مردم! هر کس در فرار کردنش آنچه را که از آن فرار می‌کند ملاقات خواهد کرد. و اَجل [= مرگ، مهلت نهایی] سوق دادن جان است به سوی او؛ و فرار از او، رسیدن به اوست. چه اندازه از روزگار را در جستجوی پشت پرده این امر گذراندم، اما خداوند - عزّ ذکره - نخواست جز آنکه آن را بپوشاند، هیهات که این علمى است نهفته [که هیچکس آن را نداند] ؛

امّا سفارش من‏ ...

الکافی، ج‏1، ص299؛ نهج البلاغه، خطبه149

الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَسَنِ الْحَسَنِیُّ رَفَعَهُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الْأَحْمَرِیِّ رَفَعَهُ قَالَ: لَمَّا ضُرِبَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع حَفَّ بِهِ الْعُوَّادُ وَ قِیلَ لَهُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَوْصِ فَقَالَ اثْنُوا لِی وِسَادَةً ثُمَّ قَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ حَقَّ قَدْرِهِ مُتَّبِعِینَ أَمْرَهُ وَ أَحْمَدُهُ کَمَا أَحَبَّ وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ کَمَا انْتَسَبَ؛

أَیُّهَا النَّاسُ کُلُّ امْرِئٍ لَاقٍ فِی فِرَارِهِ مَا مِنْهُ یَفِرُّ وَ الْأَجَلُ مَسَاقُ النَّفْسِ إِلَیْهِ وَ الْهَرَبَ مِنْهُ مُوَافَاتُهُ کَمْ أَطْرَدْتُ الْأَیَّامَ أَبْحَثُهَا عَنْ مَکْنُونِ هَذَا الْأَمْرِ فَأَبَى اللَّهُ عَزَّ ذِکْرُهُ إِلَّا إِخْفَاءَهُ هَیْهَاتَ عِلْمٌ مَکْنُونٌ؛

أَمَّا وَصِیَّتِی‏ ...


3) از امام صادق ع از پدرانشان، از امیرالمومنین ع روایت شده است:

هنگامی که خداوند تبارک و تعالی خواست که حضرت ابراهیم را قبض روح کند، ملک‌الموت را نزد او فرستاد.

گفت: سلام علیک ای ابراهیم!

گفت: علیک السلام ای ملک‌الموت. آیا خبررسانی یا فراخوان؟ [= خبری آورده‌ای یا برای بردن آمده‌ای؟]

گفت: بلکه فراخوان‌ام [= برای بردن آمده‌ام]، ای ابراهیم؛ پس اجابت کن!

ابراهیم ع فرمود: آیا دیده‌ای دوستی دوستش را بمیراند؟

ملک‌الموت برگشت و در محضر خداوند جل جلاله عرض کرد: خدایا ! شنیدی که دوستت چه گفت؟

خداوند جل جلاله فرمود: ملک‌الموت! نزد او برو و بگو: آیا دوستی را دیده‌ای که از دیدار دوستش ناخرسند باشد؟ بدرستی که: دوست، دیدار دوستش را دوست دارد.

الأمالی( للصدوق)، ص197

حَدَّثَنَا الشَّیْخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُوسَى بْنِ بَابَوَیْهِ الْقُمِّیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ الدَّقَّاقُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ الصُّوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُوسَى الْحَبَّالُ الطَّبَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ الْخَشَّابُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ محص [مِحْصَنٍ‏] عَنْ یُونُسَ بْنِ ظَبْیَان‏ قَالَ حَدَّثَنِی الصَّادِقُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قَالَ:

لَمَّا أَرَادَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى قَبْضَ رُوحِ إِبْرَاهِیمَ ع أَهْبَطَ إِلَیْهِ مَلَکَ الْمَوْتِ فَقَالَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا إِبْرَاهِیمُ قَالَ وَ عَلَیْکَ السَّلَامُ یَا مَلَکَ الْمَوْتِ أَ دَاعٍ أَمْ نَاعٍ قَالَ بَلْ دَاعٍ یَا إِبْرَاهِیمُ فَأَجِبْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ ع فَهَلْ رَأَیْتَ خَلِیلًا یُمِیتُ خَلِیلَهُ قَالَ فَرَجَعَ مَلَکُ الْمَوْتِ حَتَّى وَقَفَ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ فَقَالَ إِلَهِی قَدْ سَمِعْتَ مَا قَالَ خَلِیلُکَ إِبْرَاهِیمُ فَقَالَ اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ یَا مَلَکَ الْمَوْتِ اذْهَبْ إِلَیْهِ وَ قُلْ لَهُ هَلْ رَأَیْتَ حَبِیباً یَکْرَهُ لِقَاءَ حَبِیبِهِ إِنَّ الْحَبِیبَ یُحِبُّ لِقَاءَ حَبِیبِهِ.[1]


4) پیامبر اکرم ص فرمودند:

کسی که دیدار خدا را دوست داشته باشد، خدا دیدارش را دوست دارد؛

و کسی که از دیدار خداوند ناخرسند باشد خدا هم از دیدار او ناخرسند است.

مصباح الشریعة، ص172

قَالَ النَّبِیُّ ص:

مَنْ أَحَبَّ لِقَاءَ اللَّهِ أَحَبَّ اللَّهُ لِقَاءَهُ وَ مَنْ کَرِهَ لِقَاءَ اللَّهِ کَرِهَ اللَّهُ لِقَاءَه‏.


5) از چندین تن از ائمه اطهار روایتی نقل شده است که حضرت امیرالمومنین ع در یک مجلس چهارصد باب از آنچه دین و دنیای انسان مسلمان را آباد می‌کند، به برخی از اصحابش آموخت. قبلا فرازهایی از این روایت قبلا گذشت[2]، در یکی از فرازها می‌فرمایند:

مرگ را و روز خارج شدن‌تان از قبرها و ایستادن‌تان در پیشگاه خداوند را زیاد یاد کنید، [که در این صورت] مصیبت‌ها بر شما آسان می‌شود.

الخصال، ج‏2، ص616

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَى بْنِ عُبَیْدٍ الْیَقْطِینِیُّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ یَحْیَى عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ‏ آبَائِهِ ع أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَّمَ أَصْحَابَهُ فِی مَجْلِسٍ وَاحِدٍ أَرْبَعَمِائَةِ بَابٍ مِمَّا یُصْلِحُ لِلْمُسْلِمِ فِی دِینِهِ وَ دُنْیَاه:

... أَکْثِرُوا ذِکْرَ الْمَوْتِ وَ یَوْمِ خُرُوجِکُمْ مِنَ الْقُبُورِ وَ قِیَامِکُمْ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ تُهَوَّنْ عَلَیْکُمُ الْمَصَائِبُ.


تدبر

1) «إِلی‏ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ»

در آیه 12 همین سوره فرمود: «إِلى‏ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَر: محل استقرار نهایی در آن روز تنها به سوی پروردگار خواهد بود.» اکنون این آیه می‌فرماید که نه‌تنها استقرار نهایی، بلکه اساساً سوق دادن انسان به سوی خداست؛

یعنی انسان، نه راه و نه مقصدی غیر خدا ندارد؛ و این راه و مقصدی است که هیچ انسانی از آن گریزی ندارد. (اقتباس از المیزان، ج20، ص114)


2) «إِلی‏ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ»

سوق انسان «تنها و تنها» به سوی پروردگارش است و غایت نهایی جز به خداوند ختم نمی‌شود. («إِلی‏ رَبِّکَ» جار و مجروری است که متعلق است به «الْمَساق» و علی‌القاعده باید بعد از آن می‌آمد. چون مقدم آمده دلالت بر انحصار می‌کند.) (المیزان، ج20، ص114)

نکته انسان‌شناسی

همه چیز عالم از آنِ خداست و به خدا برمی‌گردد (وَ لِلَّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُور؛ ‌آل‌عمران/109) اما انسان جایگاه خاصی در این میان دارد و نحوه این برگشتنش را در اختیار خودش قرار داده‌اند.

البته هر انسانی چه مومن باشد چه کافر، خوب یا بد، به سوی خدا سوق داده می‌شود، اما مهم این است که به سوی رحمت خدا یا به سوی عذاب او؟

خدا هم در بهشت هست و هم در جهنم؛ به هر سو برویم، به سوی خدا رفته‌ایم (فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ؛ بقره/115) اما کسی که در بهشت است در رضایت کامل از این دیدار بسر می‌برد و کسی که در جهنم است، با اینکه در محضر خداست، از دیدار خدا در حجاب است (کَلاَّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُون‏؛ مطففین/15) و به همین جهت است که در عذاب است.

ثمره اخلاقی

اگر در هر صورت به سوی خدا می‌رویم، پس بکوشیم به نحوی زندگی کنیم که این دیدار را دوست داشته باشیم، که اگر ما دیدار خدا را دوست داشته باشیم، او هم دیدار ما را دوست دارد؛ و آنگاه دیگر مرگ امری ترسناک نخواهد بود.


3) «إِلی‏ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ»

این آیه در ضمن آیاتی است که درباره مرگ بود، پس این روز ظاهرا یعنی روز مرگ.

مرگ جزء واضحترین اموری است که برای هیچکس قابل انکار نیست.

شاید توجه جدی به مرگ برهان واضحی بر خداوند متعال باشد؛ کافی است انسان به‌جد بیندیشد که با مرگ چه بر سرش می‌آید و آیا نابودی کامل اصلا معنا دارد؟

نکته انسان‌شناسی

انسان هم در زندگی‌اش دائما در حال حرکت به سوی خداست: «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلى‏ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقیه‏: ای انسان! تو در تلاش و کوششی هستی به سوی پروردگارت تا او را ملاقات کنی» (انشقاق/6)

هم در لحظه مرگش (همین آیه محل بحث)

و هم در محشر «إِلى‏ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَر» (قیامت/12)

اما شاید توجه به هیچکدام به اندازه لحظه مرگ (که انسان هنوز بین دنیا و آخرت است؛ جلسه قبل، احادیث1 و 2) نتواند حضور خدا را برای انسان عیان کند؛ زیرا هم در زندگی عادی دنیا عواملی که بتواند برای خودش بی‌خدایی را توجیه کند می‌یابد، و هم در مورد آخرت ممکن است اصل آن را زیر سوال ببرد؛ اما لحظه مرگ، لحظه‌ای نیست که کسی بتواند اصل آن را انکار کند، و توجه عمیق به آن امکان ندارد، مگر اینکه سوق انسان به سوی خدا را برای انسان جدی می‌کند.


4) «إِلی‏ رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ»

به سوی پروردگار توست در آن روز سوق داده شدن.

«سوق دادن» در جایی به کار می‌رود که کسی از پشت سر، شخص را به جلو براند.

یعنی اگر در دنیا هم جهت‌گیری‌ِ غیرالهی در پیش گیریم، لحظه مرگ، بخواهیم یا نخواهیم، ما را به سوی خدا می‌رانند.

ثمره اخلاقی

پس،

کسی که در زندگی‌اش جهت‌گیری الهی در پیش گرفته، لحظه مرگ برایش خوشایند است، زیرا او را در همان جهتی که می‌رفته، هُل می‌دهند؛

و به همین ترتیب، کسی که پشت به خدا کرده، مردن برایش بسیار جانکاه است:‌ او را کاملا خلاف جهتی که می‌خواهد برود، می‌رانند.



[1] . این روایت هم در همین مضمون قابل توجه است:

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ وَ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ جَمِیعاً عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ بَشِیرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قُلْتُ أَصْلَحَکَ اللَّهُ مَنْ أَحَبَّ لِقَاءَ اللَّهِ أَحَبَّ اللَّهُ لِقَاءَهُ وَ مَنْ أَبْغَضَ لِقَاءَ اللَّهِ أَبْغَضَ اللَّهُ لِقَاءَهُ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ فَوَ اللَّهِ إِنَّا لَنَکْرَهُ الْمَوْتَ فَقَالَ لَیْسَ ذَلِکَ حَیْثُ تَذْهَبُ إِنَّمَا ذَلِکَ عِنْدَ الْمُعَایَنَةِ إِذَا رَأَى مَا یُحِبُّ فَلَیْسَ شَیْ‏ءٌ أَحَبَّ إِلَیْهِ مِنْ أَنْ یَتَقَدَّمَ وَ اللَّهُ تَعَالَى یُحِبُّ لِقَاءَهُ وَ هُوَ یُحِبُّ لِقَاءَ اللَّهِ حِینَئِذٍ وَ إِذَا رَأَى مَا یَکْرَهُ فَلَیْسَ شَیْ‏ءٌ أَبْغَضَ إِلَیْهِ مِنْ لِقَاءِ اللَّهِ وَ اللَّهُ یُبْغِضُ لِقَاءَهُ. (الکافی، ج‏3، ص134)

[2] . جلسه90، حدیث3 http://yekaye.ir/hud-001-113/

جلسه 246، حدیث1 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-26/

جلسه294، حدیث3 http://yekaye.ir/al-maaarij-70-23/

جلسه 337، حدیث2 http://yekaye.ir/al-balad-90-8/

 


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ