سفارش تبلیغ
صبا

868) سوره هود (11) آیه 81 قالُوا یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ

 بسم الله الرحمن الرحیم

868) سوره هود (11) آیه 81

قالُوا یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصیبُها ما أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ

6 جمادی‌الاولی 1440

ترجمه

گفتند: ای لوط! همانا ما فرستادگان پروردگار توییم؛ هرگز به تو دست نمی‌یابند؛ پس به پاره‌ای [ظلمتی] از شب [گذشته]، با خانواده‌ات کوچ کن، و از شما هیچکس روی برنگرداند، جز زنت؛ بی‌شک به او می‌رسد آنچه بدانان رسید؛ بدرستی که وعده‌گاه آنان صبح است؛ آیا مگر صبح نزدیک نیست؟

اختلاف قرائت[1] 

فَاسْرِ

همزه «اسر» در قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و مدینه (نافع) و ابوجعفر (از قراء عشره) و ابن محیصن (از قراء اربعه عشر) به صورت همزه وصل (فَاسْرِ) قرائت شده است، که در این صورت، فعل امر ثلاثی مجرد (سری) خواهد بود؛

اما در قرائت اهل کوفه (عاصم و حمزه و کسائی) و بصره (ابوعمرو) و شام (ابن عامر) و یعقوب و خلف (از قراء عشره) و نیز در قرائات ابن مسعود و ابیّ بن کعب به صورت همزه قطع (فَأَسْرِ) قرائت شده است، که در این صورت، فعل امر ثلاثی مزید (أسری) است.

و از نظر ابوعبید به لحاظ معنای «سری» و «أسری» تفاوتی ندارد و هر دو به معنای حرکت در شب است ؛ اما از نظر لیث، «أسری» برای حرکت در اول شب به کار می‌رود و «سری» برای حرکت در آخر شب.

البته در یکی از قرائات غیرمشهور (الیمانی) به صورت «فَسِر» قرائت شده، که در این صورت، فعل امر از «سیر» می باشد.

مجمع البیان، ج‏5، ص276[2]؛ البحر المحیط، ج‏6، ص189-191[3]؛ معجم القراءات، ج4، ص114-115

بِقِطْعٍ

عموما کلمه «قِطْعٍ» را به همین صورت (با سکون روی ط) قرائت کرده‌اند که به معنای ظلمت پایان شب می‌باشد؛

اما در برخی قراءات غیرمشهور (نبیح و ابوواقد و جراح) به صورت «بِقِطَعٍ» قرائت شده است، که جمع قطعه (قسمتی از چیزی) می‌باشد. (معجم القراءات، ج4، ص116)

إِلاَّ امْرَأَتکَ

«امراة» در قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و اهل بصره (ابوعمرو) به صورت مرفوع قرائت شده است (إِلاَّ امْرَأَتُکَ) که در این صورت استثنا از «لایلتفت» است.

اما در بقیه قرائات به صورت منصوب قرائت شده است. (إِلاَّ امْرَأَتَکَ) که در این صورت، بهترین وجهش این است که آن را استثناء از «فاسر» بدانیم.

مجمع البیان، ج‏5، ص276[4]؛ البحر المحیط، ج‏6، ص189-191[5]

الصبح

عموما این کلمه را به همین صورت «الصُّبْحُ» قرائت کرده‌اند؛

اما در یکی از قرائات غیرمشهور (عیسی بن عمر) به صورت «الصُّبُحُ» قرائت شده است؛ که ادعا شده که این از باب اتباع [یک قرائتی که راوی از راوی تبعیت کرده و به پیامبر برگردد،] ‌نیست؛ بلکه اختلاف در لهجه است. (البحر المحیط، ج‏6، ص191)[6]

نکات ادبی

فَأَسْرِ

ماده «سری» در اصل بر تلفیقی از دو معنای «سیر» (حرکت کردن) و «سرّ» (مخفی) دلالت دارد؛ و در واقع معنایش سیر و حرکتی است که بدون اعلام و آشکار شدن، و به صورت سرّی و مخفیانه باشد؛ خواه سیر مادی باشد: «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ» (هود/81؛ حجر/65) [یا: وَ لَقَدْ أَوْحَیْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَسْرِ بِعِبادی؛ طه/77] یا معنوی و فراتر از روال مادی «سُبْحانَ الَّذی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی» (اسراء/1) (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص115)

به همین مناسبت غالبا کلمه «سُرَى» را به معنای سیر شبانه دانسته‌اند که هم به صورت ثلاثی مجرد «سَرَى» و هم به صورت ثلاثی مزید «أَسْرَى» به کار می‌رود؛ هرچند احتمال اینکه کلمه «أسری» در آیه «سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ» از ماده «سرو» (نه از «سری») باشد (یعنی از سَرَاة» که به معنای «زمین گسترده» است) گرفته شده باشد، که در این صورت، مقصود از این تعبیر بردن پیامبر ص در عرصه گسترده‌ای از زمین می‌باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص408) و در آیه «وَ اللَّیْلِ إِذا یَسْرِ» (فجر/4) نیز در اصل «یسری» بوده است به معنای «سوگند به شب هنگامی که می‌گذرد» (المصباح المنیر، ج‏2، ص275) و این آیه می‌تواند موید نظر مرحوم مصطفوی باشد که کاربرد این ماده در معنای «سیر شبانه» را لازمه این معنا می‌داند؛ و اصل معنا را همان سیر مخفیانه معرفی می کند. (التحقیق، ج‏5، ص116)

«سَریّ» را به معنای رودی که جریان دارد دانسته اند «قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا» (مریم/24) و البته در مورد این کلمه نیز این احتمال که از ماده «سرو» باشد، مطرح شده، که در این صورت، از کلمه «سَرو» به معنای رفعت گرفته شده و مقصود در آیه مذکور این می‌شود که «پایین خویش [شخصیت] رفیعی را دید، که اشاره است که حضرت عیسی ع و رفعتی که داشت. (مفردات ألفاظ القرآن، ص409) و برخی معنای رود را در این مورد بشدت انکار کرده و برگرفته شدن این کلمه از ماده «سرو» به معنای رفعت را ترجیح داده‌اند؛ و افزوده‌اند که اگر اصرار شود که از ماده «سری» است؛ اشاره دارد به شخصیتی که سیری معنوی خواهد داشت. (التحقیق، ج‏5، ص116)

برای حرکت کردن، کلماتی مانند «سیر» ، «سلوک» ، «سیلان» ، «جری» و «مرور» هم استفاده می‌شود و در تفاوت اینها گفته‌اند:

«سیر» برای مطلق حرکت کردن (و البته عموما حرکت مادی) استفاده می‌شود؛

«سلوک» به معنای سیر و حرکت در خط معین است؛

«سیلان» حرکت و جریان یافتن در مایع است؛

«جری» حرکت منظم دقیق در طول مکان است؛

«مرور» حرکتی است که در آن عبور از چیزی مد نظر باشد؛

و«سری» هم چنانکه بیان شد سیری است که مخفیانه و سرّی باشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏5، ص116)

در صورتی که دو کلمه «سَریّ» و «أسری» -که در بالا اشاره شد - را هم از ماده «سری» بدانیم، این ماده جمعاً 8 مورد در قرآن کریم به کار رفته است.

بِقِطْعٍ

ماده «قطع» در اصل بر بریده شدن و جدایی چیزی از چیز دیگر دلالت دارد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص101). با تاکید بر این که بین آنها اتصال و ارتباطی بوده باشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص293)

در قرآن کریم این ماده هم برای بریدن‌های مادی به کار رفته است؛ مانند «قطع اعضاء»: «وَ السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُما» مائدة/38) ویا «وَ سُقُوا ماءً حَمِیماً فَقَطَّعَ أَمْعاءَهُمْ»‏ (محمد/15) [ویا «ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتینَ» (حاقه/46)]؛ و یا بریدن پیراهن «فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیابٌ مِنْ نارٍ» (حج/19) [که اینجا بریدن پیراهن کنایه از آماده کردن لباس است، کاری که خیاط انجام می‌دهد] [ویا قطع درختان: ما قَطَعْتُمْ مِنْ لینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوها؛ حشر/5)]؛ و هم در قطع کردن روابط غیرمادی، مانند قطع رحم (بریدن پیوند خویشاوندی) که در اینجا «قطع» را به معنای «هجران» (دوری گزیدن) و خودداری از نیکی کردن دانسته‌اند: «وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَکُمْ‏» (محمد/22»، «وَ یَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ» (بقرة/27 و رعد/25). (مفردات ألفاظ القرآن، ص678)

این کلمه متعدی است، از این رو، وقتی به باب تفعیل می‌رود ظاهرا برای تاکید و شدت بریدن است: «قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ» (رعد/31) ، «قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» (یوسف/31 و 50) ، «وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَیْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً» (اعراف/160) ، «وَ قَطَّعْناهُمْ فِی الْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ وَ مِنْهُمْ دُونَ ذلِک» (اعراف/168) ، «لَأُقَطِّعَنَّ أَیْدِیَکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلافٍ» (أعراف/124 و شعراء/49) ، «أَنْ یُقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاف» (مائده/33)

تعبیر «قَطْعُ الطَّریقِ» به دو معنا به کار می‌رود: یکی پیمودن راه [وَ لا یَقْطَعُونَ وادِیا؛ توبه/121] ؛ و دیگری به معنای «راهزنی» و حمله به مسافران و تصاحب دارایی‌های آنان «أَ إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِیلَ»‏(عنکبوت/29) و وجه تسمیه‌اش به «قطع طریق» این است که مایه بریده شدن پای مردم از عبور در آن راه می‌شود؛ گویی راه را بریده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص678)

تعبیر «قطع» در آیه «فَلْیَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّماءِ ثُمَّ لْیَقْطَعْ فَلْیَنْظُرْ هَلْ یُذْهِبَنَّ کَیْدُهُ ما یَغیظُ» (حج/15) هم می‌تواند به معنای «بریدن طناب» باشد تا سقوط کند؛ و نیز گفته شده که به معنای «با خفه کردن اجل [مهلت عمر] خود را قطع کند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص678) و در واقع، منظور آنان «قطع شدن نَفَس» (یعنی خودش را حلق‌آویز و خفه کند) بوده است (ابن‌عباس، کلبی و مقاتل، به نقل از التفسیر الکبیر (فخر رازی)، ج23، ص210).

«قطعِ» پشتِ انسان، به معنای نابود کردن نوع بشر است؛ و اگر در مورد فرد یا گروهی به کار رفته، یعنی نابود و هلاک کردن آنان: «فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا» (أنعام/45» یا «و أَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحِینَ»‏(حجر/66) و ظاهرا از همین باب است تعبیر «لِیَقْطَعَ طَرَفاً مِنَ الَّذینَ کَفَرُوا» (آل عمران/127) که یعنی «به هلاکت رساند جماعتی از آنان را» (مفردات ألفاظ القرآن، ص678)

«قطعِ» یک امر، به معنای فیصله دادن آن و قطعی کردن مطلب می باشد؛ گویی بین امور و اشیاء مختلف جدایی می‌افکند؛ و از همین تعبیر، کلمه «قاطع بودن» ساخته شده است: «ما کُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً» (نمل/32) (مفردات ألفاظ القرآن، ص678؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص295)

تعبیر «قِطْعٌ من اللیل» به معنای قطعه‌ای از شب می باشد: «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ» (هود/81 و حجر/65) (مفردات ألفاظ القرآن، ص678) و برخی آن را به معنای قطعه بزرگی از شب؛ دانسته و احتمال اینکه به معنای «نیمه شب»‌باشد را نیز منتفی ندانسته اند از این باب که گویی شب را دو نیمه می‌کند. (مجمع البیان، ج‏5، ص278)؛ و در هر صورت، جمعِ آن «قِطَع» می‌شود: «کَأَنَّما أُغْشِیَتْ وُجُوهُهُمْ قِطَعاً مِنَ اللَّیْلِ مُظْلِما» (یونس/27). اما برخی اساساً تعبیر «قِطَع» (و مفرد آن: «قِطْعٌ») را با توجه به عبارت امیرالمومنین ع «فِتَنٌ کَقِطَعِ اللَّیْلِ الْمُظْلِم‏» (نهج‌البلاغه، خطبه102) به معنای «ظلمات» (جمع ظلمت) دانسته‌اند (شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏7، ص103)

این ماده وقتی به باب تفعل می‌رود، به معنای «قطع و جدایی را پذیرفتن» (جدا شدن) است: «لَقَدْ تَقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنْکُمْ ما کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ» (انعام/94) ، «وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ» (بقره/166) ، «وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ کُلٌّ إِلَیْنا راجِعُونَ» (انبیاء/93) ، «فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ زُبُراً کُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ» (مومنون/53) ؛ آنگاه «تَقَطَّعَ» در آیه «إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ‏» (توبة/110) به معنای این دانسته‌اند که «بمیرند»؛ و نیز گفته شده به معنای این است که توبه‌ای کنند که با آن توبه دلهایشان از فرط پیشمانی بر کارهای خویش منقطع گردد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص678)

ماده «قطع» به لحاظ معنایی به کلماتی مانند «فصل» ، «فرق» ، «فلق» ، «قطّ» و «قرض» نزدیک است؛ تفاوتشان در این است که:

«فصل»‌ جدا شدن دو چیزی است که قبلا به هم وصل بوده‌اند؛

«فرق» در جایی است که دو چیز در کنار هم جمع شده باشند و سپس بین آنها تفرقه و جدایی بیفتد؛

«فلق» پارگی و انشقاق در یک چیز است به نحوی که جدایی‌ای در آن حاصل شود؛

«قطّ» انقطاع و برشی است که با حصول تعیّن و محدودیت باشد؛

و «قرض» قیچی کردن و جدا شدن به قطعات مختلف را گویند؛

اما «قطع» چنانکه اشاره شد مطلقِ ایجاد فاصله و جدایی در ارتباط و اتصال بین اجزاست. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏9، ص293)

البته در تفاوت بین «قطع» و «فصل‏» برخی توضیح داده‌اند که فصل جدا شدن آشکار است؛ اما قطع هم می‌تواند آشکار باشد و هم مخفی؛ از این رو، برای جدا کردن دو نفر که نزاع دارند تعبیر «فصل» به کار می‌رود، نه قطع؛ اما در خصوص مناظره و پیروزی در مناظره تعبیر «قطع» به کار می‌رود. (الفروق فی اللغة، ص144)

ماده «قطع» ومشتقات آن 36 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

لا یَلْتَفِتْ

ماده «لفت» در اصل به معنای پیچیدن و برگشتن چیزی از جهت مستقیمش است، چنانکه «لَفَتُّ الشّی‏ءَ» به معنای «آن را درهم‌پیچیدم» است، و «لفَتُّ فلاناً عن رأیه» یعنی او را از نظرش برگرداندم؛ و زن «لَفُوت» به زنی گویند که به شوهر فعلی‌اش توجه چندانی نمی‌کند و دائما توجهش به فرزندی است که از شوهر قبلی‌اش دارد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص258) و در وصف پیامبر ص آمده است که «کان إذا التفت التفت معاً» یعنی هنگامی که می‌خواست به کسی توجه کند با تمام بدن به سوی او رو می‌کرد و این گونه نبود که فقط سرش را به سمت او بچرخاند. (مجمع البیان، ج‏5، ص278) هرچند برخی اصل معنای آن را خم کردن و پیچیدن دانسته‌اند. (به نقل از البحر المحیط، ج‏6، ص191)[7]

بدین ترتیب، آیه «قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمَّا وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا» (یونس/87) بدین معناست که می‌خواهی ما را از آنچه پدرانمان را بر آن یافتیم، برگردانی و منصرف کنی. (مفردات ألفاظ القرآن، ص743).

به نظر می‌رسد ماده «لفت» در عین حال که به ماده «صرف» بسیار نزدیک است، اما تفاوتش این است که ماده «لفت»‌ به «لفّ» (به معنای پیچیدن) هم نزدیک است؛ و شاید بدین جهت بوده که است که برخی دلالت آن بر رویگردانی و از انجام کاری منصرف شدن را شدیدتر از ماده «صرف» دانسته‌ و گفته‌اند که به همین جهت در آیه فوق از تعبیر «لفت» استفاده شده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏10، ص211) یعنی آن مشرکان می‌فهمیدند که پیامبر می‌خواهد آنان را کاملا از آن مسیری که می‌رفتند برگرداند.

وقتی این ماده به باب افتعال می‌رود (التفات) (وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَد؛ هود/81 و حجر/65) چون این باب دلالت بر مطاوعه و پذیرش چیزی دارد، دلالت بر رویگردان شدن اختیاری دارد (یعنی از روی اختیار روی خود را از چیزی برگرداندن) (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏10، ص211)

ماده «لفت» تنها همین سه بار در قرآن کریم به کار رفته است. (توجه شود که فعل «الْتَفَّت» در آیه «وَ الْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ» (قیامت/29) صیغه مفرد مونث غایب از ماده «لفف» است؛ و غیر از ماده «لفت» می‌باشد.)

مُصیبُها ، أَصابَهُمْ

درباره ماده «صوب» برخی بر این باورند» که در اصل دلالت دارد بر «نازل شدن چیزی و در جای خود مستقر شدنِ آن» و سخن و عمل «صواب» (قالَ صَواباً؛ نبأ/38) ‌را هم از این بابت چنین گفته‌اند که در جای درست خود قرار گرفته است؛ و بدین جهت است که «صواب» نقطه مقابل «خطأ» می‌باشد. شاهد مهم این معنا هم کلمه «صَوْب» است که به معنای نزول باران می‌باشد و از آن کلمه «صَیِّب» (کَصَیِّبٍ مِنَ السَّماءِ؛ بقره/19) به معنای ابر باران‌زا گرفته شده است؛ و برای هر امری هم که در جای خود مستقر می‌گردد، تعبیر «صاب» و «أصاب» به کار می‌رود. (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص318)

اما دیگران مدار معنای این ماده را «درست» در مقابل خطا قرار داده‌اند؛ برخی چنین توضیح داده‌اند که «صواب» در مقابل «خطا» است و به معنای جریان یافتن امری بر وفق طبیعت و حق می‌باشد همان گونه که خطا انحراف و خروج از جریان حق و صحیح است؛ با این اضافه که در ماده «صوب» حدوث ( و نه استمرار) لحاظ شده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص293) و برخی هم گفته‌اند معنای اصلی همین صواب و درست بودن است؛ آنگاه گاهی به اعتبار خود شیء مد نظر است و آن در جایی است که چیزی خودش خوب و پسندیده باشد، مانند اینکه بگویند «عدل صواب است»؛ و گاهی به اعتبار اینکه شخصی قصدی داشته و به حسب رسیدن او به مقصودش مورد توجه قرار گرفته که می‌گویند «أصاب کذا» یعنی بدانچه می خواست رسید؛[8] چنانکه تعبیر «أصاب السهم» در جایی است که تیر به‌درستی به هدف برخورد کند. «صَوب» در معنای «نزول باران» هم بارانی که به مقدار نیاز باریده است، و از باب همان «اصاب السهم» است و «صیّب» هم به همین جهت ابر باران‌زا نام گرفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص494-495)[9]

«مصیبة» هم به نحو کنایی از مفهوم «اصاب السهم» اقتباس شده، گویی چیزی است که به سمت انسانها پرتاب می‌شود و به هدف می خورد؛ و تدریجا درباره هر بلایی که به انسان می‌رسد به کار رفته است «أَ وَ لَمَّا أَصابَتْکُمْ مُصِیبَةٌ قَدْ أَصَبْتُمْ مِثْلَیْها» (آل عمران/165)، «فَکَیْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ» (نساء/62)، «وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ» (شورى/30). (مفردات ألفاظ القرآن، ص495)

البته فعل «أصاب» هم در مورد خیر به کار می‌رود و هم در مورد شر: «إِنْ تُصِبْکَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکَ مُصِیبَةٌ» (توبة/50) ، «وَ لَئِنْ أَصابَکُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ»‏ (نساء/73) ، «فَیُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَصْرِفُهُ عَنْ مَنْ یَشاءُ» (نور/43)؛ و گفته‌ شده اصابت خوبی از باب کلمه «صَوب» (نزول باران) است؛ و اصابت بدی از باب تعبیر «اصاب السهم» می‌باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص496)

این ماده در حالت ثلاثی مجرد (صَابَ یَصُوبُ صَوْباً) به معنای جریان یافتن بر مدار صحت و حق است؛ اما وقتی به باب افعال (أَصَابَ یُصِیبُ إِصَابَةً) می‌رود، نظر اصلی به فاعل است و حیثیت صدور فعل مد نظر است: «وَ ما أَصابَکُمْ یَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ» ‏(آل عمران/166) [إِنَّهُ مُصیبُها ما أَصابَهُمْ؛ هود/81] و وقتی به باب تفعیل (صَوَّبَ یُصَوِّبُ تَصْوِیباً) می‌رود جهت وقوع و تعلق امر مورد توجه قرار گرفته است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص293)

کلمات «صواب» و «اصابت» به کلمات «مستقیم» و «استقامت» نزدیک است؛ با این توضیح که

در تفاوت «مستقیم» و «صواب» گفته‌اند: «مستقیم» آن چیزی است که بر مدار سنتهای رایج باشد، خواه آن سنت خوب باشد یا بد؛ اما «صواب» فقط در جایی است که بر مدار حسن و صدق عمل شود؛ از این رو امر مستقیم قبیح معنی‌دار است اما صواب قبیح نداریم. (الفروق فی اللغة، ص45)

در تفاوت «استقامة» و «اصابة» هم گفته‌اند در اصابت به هدف رسیدن شرط است، اما استقامت به معنای در مسیر ماندن است و لزوما به هدف رسیدن شرط آن نیست. (الفروق فی اللغة، ص305)

ماده «صوب» و مشتقات آن 76 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

إِنَّهُ مُصیبُها ما أَصابَهُمْ

به لحاظ نحوی دو گونه تحلیل از این جمله انجام شده است:

تحلیل رایج این است که «ه» را ضمیر شأن بدانیم؛ آنگاه کل جمله «مُصیبُها ما أَصابَهُمْ» به عنوان خبر آن قرار می‌گیرد؛ و آنگاه در این جمله اخیر «مُصیبُها» مبتدا و «ما أَصابَهُمْ» خبرش می‌شود؛ و چنین ترجمه می‌شود: «و همانا مطلب از این قرار است که به او اصابت می‌کند، آنچه بدانان اصابت کرد.»

تحلیل دوم که فقط بر مبنای علمای نحو کوفه مجاز است (و با مخالفت علمای نحو بصره همراه است) این است که «ه» را اسمِ «إنّ» و «مُصیبُها» را بتنهایی خبر«إنّ» بدانیم، که چون اسم فاعل است می‌تواند نقش فعل را بازی کند، و آنگاه «ما أَصابَهُمْ» را فاعلِ «مُصیبُ» بشمریم؛ که ترجمه‌اش می‌شود: و همانا آن بود اصابتِ آنچه بدانها اصابت کرد، به او.

(البحر المحیط، ج‏6، ص191)[10]

 


[1] . فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ

برای این عبارت، سه قرائت دیگر هم آمده است:

(1) قرائت و مصحف ابن مسعود [ویا أبیّ] بدون عبارت «وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ» یعنی بدین صورت: «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ إِلاَّ امْرَأَتَکَ»

(2) قرائتی از ابن مسعود به صورت «فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ إِلاَّ امْرَأَتَکَ» (معجم القراءات، ج4، ص115-116)

و زعموا أن فی حرف عبد الله أو أبی: فأسیر بأهلک بقطع من اللیل إلا امرأتک و لیس فیه وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ (مجمع البیان، ج‏5، ص276)

و یتعین النصب على الاستثناء من أهلک فی قراءة عبد اللّه، إذ سقط فی قراءته و فی مصحفه: و لا یلتفت منکم أحد. (البحر المحیط، ج‏6، ص189)

(3) قرائتی از امیرالمومنین ع با کلمه اضافه «مظلماً»

عن علی بن أبی حمزة عن أبی عبد الله ع فی قول الله: «إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ مظلما» قال: قال أبو عبد الله ع و هکذا قراءة أمیر المؤمنین ع‏ (تفسیر العیاشی، ج‏2، ص158)

[2] . و قرأ أهل الحجاز فاسر بأهلک و أن اسر موصولة الهمزة و الباقون فأسر و أن أسر بقطع الهمزة العامة حیث کان ...

من قرأ فأسر بأهلک بإثبات الهمزة فی اللفظ أو بغیر الهمزة فإن سرى و أسرى معناهما سار لیلا قال النابغة: (أسرت علیه من الجوزاء ساریة / تزجی الشمال علیه جامد البرد) و یروى سرت و قال امرؤ القیس: (سریت بهم حتى تکل مطیهم / و حتى الجیاد ما یقدن بأرسان‏) و قال سبحانه «سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ»

[3] . و قرأ الحرمیان: فاسر، و ان أسر بوصل الألف من سرى، و باقی السبعة بقطعها.

[4] . و قرأ ابن کثیر و أبو عمرو إلا امرأتک بالرفع و الباقون بالنصب.

و من قرأ إلا امرأتک نصبا فإنه جعل الکلام قبله مستقلا بنفسه فنصب مع النفی کما ینصب مع الإیجاب و الوجه الأقیس الرفع على البدل من أحد لأن معنى ما أتانی أحد إلا زید ما أتانی إلا زید فکما اتفقوا فیما أتانی إلا زید على الرفع و کان ما أتانی أحد إلا زید بمنزلته و بمعناه اختاروا الرفع مع ذکر أحد و مما یقوی ذلک أنهم فی الکلام و أکثر الاستعمال یقولون ما جاءنی إلا امرأة فیذکرون حملا على المعنى و لا یکادون یؤنثون ذلک إلا فی الشعر کما فی قول الشاعر: (فما بقیت إلا الضلوع الجراشع) و قول ذی الرمة: (و ما بقیت إلا النحیرة و الألواح و العصب)

[5] . و قرأ ابن کثیر و أبو عمرو: إلا امرأتک بالرفع، و باقی السبعة بالنصب.

فوجه النصب على أنه استثناء من قوله بأهلک، إذ قبله أمر، و الأمر عندهم کالواجب. ...و جوزوا أن یکون منصوبا على الاستثناء من أحد و إن کان قبله نهى، و النهی کالنفی على أصل الاستثناء، کقراءة ابن عامر: ما فعلوه إلا قلیلا منهم بالنصب، و إن کان قبله نفی. و وجه الرفع على أنه بدل من أحد، و هو استثناء متصل. و قال أبو عبید: لو کان الکلام و لا یلتفت برفع الفعل، و لکنه نهى. فإذا استثنیت المرأة من أحد وجب أن تکون المرأة أبیح لها الالتفات، فیفید معنى الآیة یعنی أنّ التقدیر یصیر إلا امرأتک، فإنها لم تنه عن الالتفات. قال ابن عطیة: و هذا الاعتراض حسن یلزم أنّ الاستثناء من أحد رفعت التاء أو نصبت، و الانفصال عنه یترتب بکلام محکی عن المبرد و هو أنّ النهی إنما قصد به لوط وحده، و الالتفات منفی عنهم، فالمعنى: أن لا تدع أحدا منهم یلتفت. و هذا کما تقول لرجل: لا یقم من هؤلاء أحد، و أولئک لم یسمعوک، فالمعنى: لا تدع من هؤلاء یقوم، و القیام فی المعنى منفى عن المشار إلیهم...

و قیل فی الاستثناء من الأهل إشکال من جهة المعنى، إذ یلزم أن لا یکون سری بها، و لما التفتت کانت قد سرت معهم قطعا، و زال هذا الإشکال أن یکون لم یسر بها، و لکنها لما تبعتهم التفتت.

و قیل: الذی یظهر أن الاستثناء على کلتا القراءتین منقطع، لم یقصد به إخراجها من المأمور بالإسراء بهم، و لا من المنهیین عن الالتفات، و لکن استؤنف الإخبار عنها، فالمعنى: لکن امرأتک یجری لها کذا و کذا. و یؤید هذا المعنى أن مثل هذه الآیة جاءت فی سورة الحجر، و لیس فیها استثناء البتة قال تعالى: فاسر بأهلک بقطع من اللیل و اتبع أدبارهم و لا یلتفت منکم أحد و امضوا حیث تؤمرون، فلم تقع العنایة فی ذلک إلا بذکر من أنجاهم اللّه تعالى. فجاء شرح حال امرأته فی سورة هود تبعا لا مقصودا بالإخراج مما تقدم، و إذا اتضح هذا المعنى علم أن القراءتین وردتا على ما تقتضیه العربیة فی الاستثناء المنقطع، ففیه النصب و الرفع. فالنصب لغة أهل الحجاز و علیه الأکثر، و الرفع لبنی تمیم و علیه اثنان من القرّاء انتهى.

و هذا الذی طول به لا تحقیق فیه، فإنه إذا لم یقصد إخراجها من المأمور بالإسراء بهم و لا من المنهیین عن الالتفات، و جعل استثناء منقطعا کان الاستثناء المنقطع الذی لم یتوجه علیه العامل بحال، و هذا النوع من الاستثناء المنقطع یجب فیه النصب بإجماع من العرب، و لیس فیه النصب و الرفع باعتبار اللغتین، و إنما هذا فی الاستثناء المنقطع، و هو الذی یمکن توجه العامل علیه. و فی کلا النوعین یکون ما بعد إلا من غیر الجنس المستثنى منه، فکونه جاز فیه اللغتان دلیل على أنه مما یمکن أن یتوجه علیه العامل، و هو قد فرض أنه لم یقصد بالاستثناء إخراجها عن المأمور بالإسراء بهم، و لا من المنهیین عن الالتفات، فکان یجب فیه إذ ذاک النصب قولا واحدا.

[6] . قرأ عیسى بن عمر: الصبح بضم الباء. قیل: و هی لغة، فلا یکون ذلک اتباعا.

[7] . و الظاهر أن قوله: و لا یلتفت، من التفات البصر.و قالت فرقة: من لفت الشی‏ء یلفته إذا ثناه و لواه، فمعناه: و لا یتثبط. و فی کتاب الزهراوی أنّ المعنى: و لا یلتفت أحد إلى ما خلف بل یخرج مسرعا.

[8] . راغب اصفهانی در ادامه این حالت دوم را به چهار قسم تقسیم می‌کند که به نظر می‌آید چندان تقسیم روایی نباشد و واقعا اطلاق «صواب» بر برخی از مصادیقی که برشمرده، قابل مناقشه است: و ذلک على أضرب:

الأوّل: أن یقصد ما یحسن قصده فیفعله، و ذلک هو الصَّوَابُ التّامُّ المحمودُ به الإنسان.

و الثانی: أن یقصد ما یحسن فعله، فیتأتّى منه غیره لتقدیره بعد اجتهاده أنّه صَوَابٌ، و ذلک هو المرادبِقَوْلِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: «کُلُّ مُجْتَهِدٍ مُصِیبٌ».ورُوِیَ «الْمُجْتَهِدُ مُصِیبٌ وَ إِنْ أَخْطَأَ فَهَذَا لَهُ أَجْرٌ» کماُروِیَ: «مَنِ اجْتَهَدَ فَأَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ، وَ مَنِ اجْتَهَدَ فَأَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ».

و الثالث: أن یقصد صَوَاباً، فیتأتّى منه خطأ لعارض من خارج، نحو من یقصد رمی صید، فَأَصَابَ إنسانا، فهذا معذور.

و الرّابع: أن یقصد ما یقبح فعله، و لکن یقع منه خلاف ما یقصده، فیقال: أخطأ فی قصده، و أَصَابَ الذی قصده، أی: وجده.

[9] . راغب اصفهانی در ادامه این حالت دوم را به چهار قسم تقسیم می‌کند که به نظر می‌آید چندان تقسیم روایی نباشد و واقعا اطلاق «صواب» بر برخی از مصادیقی که برشمرده، قابل مناقشه است: و ذلک على أضرب:

الأوّل: أن یقصد ما یحسن قصده فیفعله، و ذلک هو الصَّوَابُ التّامُّ المحمودُ به الإنسان.

و الثانی: أن یقصد ما یحسن فعله، فیتأتّى منه غیره لتقدیره بعد اجتهاده أنّه صَوَابٌ، و ذلک هو المرادبِقَوْلِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ: «کُلُّ مُجْتَهِدٍ مُصِیبٌ».ورُوِیَ «الْمُجْتَهِدُ مُصِیبٌ وَ إِنْ أَخْطَأَ فَهَذَا لَهُ أَجْرٌ» کماُروِیَ: «مَنِ اجْتَهَدَ فَأَصَابَ فَلَهُ أَجْرَانِ، وَ مَنِ اجْتَهَدَ فَأَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ».

و الثالث: أن یقصد صَوَاباً، فیتأتّى منه خطأ لعارض من خارج، نحو من یقصد رمی صید، فَأَصَابَ إنسانا، فهذا معذور.

و الرّابع: أن یقصد ما یقبح فعله، و لکن یقع منه خلاف ما یقصده، فیقال: أخطأ فی قصده، و أَصَابَ الذی قصده، أی: وجده.

[10] . و الضمیر فی أنه ضمیر الشأن، و مصیبها مبتدأ، و ما أصابهم الخبر. و یجوز على مذهب الکوفیین أن یکون مصیبها خبر إن، و ما أصابهم فاعل به، لأنهم یجیزون أنه قائم أخواک. و مذهب البصریین أنّ ضمیر الشان لا یکون خبره إلا جملة مصرحا بجزأیها، فلا یجوز هذا الإعراب عندهم.

 بسم الله الرحمن الرحیم

868) سوره هود (11) آیه 81

قالُوا یا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اللَّیْلِ وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ امْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصیبُها ما أَصابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ

6 جمادی‌الاولی 1440

ترجمه

گفتند: ای لوط! همانا ما فرستادگان پروردگار توییم؛ هرگز به تو دست نمی‌یابند؛ پس به پاره‌ای [ظلمتی] از شب [گذشته]، با خانواده‌ات کوچ کن، و از شما هیچکس روی برنگرداند، جز زنت؛ بی‌شک به او می‌رسد آنچه بدانان رسید؛ بدرستی که وعده‌گاه آنان صبح است؛ آیا مگر صبح نزدیک نیست؟