سفارش تبلیغ
سرور مجازی ‌هاست ایران
خداوند ـ عزّوجلّ ـ به داوود علیه السلام وحی کرد :«ای داوود ! به من شادمان باش و از یادم لذّت ببر و با مناجات من متنعّم شو که به زودی، خانه را از فاسقانْ خواهم پرداخت ولعنت خود را بر ظالمان قرار خواهم داد» . [امام صادق علیه السلام]
 
دوشنبه 96 آبان 22 , ساعت 11:20 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

591) سوره کهف (18) آیه10

إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً

ترجمه

آن گاه که آن جوانمردان به آن کهف پناه جستند و گفتند: پروردگارا از جوار خود به ما رحمتی بده و برای ما از کارمان هدایت‌شدنی مهیا فرما.

نکات ترجمه

«أوَى»

در جلسه 540 توضیح داده شده که ماده «أوی» را «در جایی جمع شدن» یا «به چیزی منضم شدن» دانسته‌اند و «مأوی» به مکانی گفته می‌شود که در آن گرد می‌آید و مستقر می‌شوند و در فارسی معادل کلمات قرارگاه و پناهگاه می‌باشد. البته ابن‌فارس بر این باور است که این ماده در معنای دومی هم به کار رفته و دلالت بر «شفقت و مهربانی ورزیدن» هم دارد، اما مرحوم مصطفوی، اصل معنای این ماده را «قصد کردن جایی به نیت استقرار و سکونت و استراحت در آن» معرفی کرده است.

http://yekaye.ir/al-ahzab-33-51/

«لَدُنْکَ»

«لَدُن» به معنای «عِندَ» (= نزدِ) می‌باشد با این تفاوت که اخص و بلیغ‌تر از آن است (مفردات ألفاظ القرآن، ص739) و در مورد چرایی اخص بودنش هم گفته‌اند ««لدن» در جایی به کار می‌رود که آن امر بالفعل نزد آن کس حاضر باشد؛ مثلا وقتی گفته شود «عندی مالٌ» با صرف اینکه من مالی داشته باشم درست است؛ اما اگر گفته شود «لدنی مال‏» یعنی همین الان این مال در دستم حاضر است. (الفروق فی اللغة، ص295؛ لسان العرب، ج13، ص383) به تعبیر دیگر، «لدن» در جایی به کار می‌رود که نزدیکی کاملا متصل باشد تا حدی که بتواند قائم مقام شخص هم قرار گیرد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏10، ص183)

کلمه «لدن» 18 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

«رَشَداً»

ماده «رشد» در اصل بر «استقامت در راه» (معجم مقاییس اللغة، ج‏2، ص398) دلالت دارد که به نحوی مشتمل بر معنای «هدایت شدن به سوی خیر و صلاح» می‌باشد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص140؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص354).

مصدر این ماده در حالت ثلاثی مجرد هم به صورت «رُشْد» (مثلا: تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً، کهف/66؛ وَ لَقَدْ آتَیْنا إِبْراهیمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ، ابراهیم/51) و «رَشَاد» (سَبیلَ الرَّشادِ؛ غافر/29 و 38) آمده که از فعل «رَشَدَ یَرْشُدُ» می‌باشد (لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ، بقره/186)؛ و هم به صورت «رَشَد» (فَأُولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَداً، جن/14؛ لا أَمْلِکُ لَکُمْ ضَرًّا وَ لا رَشَداً، جن/21) که آن را از فعل «رَشِدَ یَرْشَدُ» دانسته‌اند (کتاب العین، ج‏6، ص242)؛ اما اینکه تفاوت این دو در چیست بین اهل لغت اختلاف است:

برخی «رُشد» را نقطه مقابل «غیّ» [که در جلسه 236 درباره این کلمه توضیح داده شد http://yekaye.ir/al-aaraf-7-16/] و «رَشَد» را نقطه مقابل «ضلالت» دانسته‌اند (کتاب العین، ج‏6، ص242)

برخی احتمال داده‌اند که «رَشَد» اخص از «رُشد» است؛ «رُشد» درباره امور دنیوی و اخروی باشد اما «رَشَد» تنها در امور اخروی باشد (مفردات، ص355)

برخی هم بر این باورند که «رُشد» دلالت بر وقوع و بهره‌مندی از مطلق معنای رشد می‌کند؛ اما «رَشَد» دلالت بر وضعیتی متحول که شخص در معرض رشد قرار گرفته است؛ و «رشاد» هم دلالت بر استمرار رشد دارد. (التحقیق، ج‏4، ص141)

برخی هم معتقدند که «رُشْد» استقامت در دین است؛ اما «رَشَد» همان صلاح است (الفروق فى اللغة، ص206)[1]

درباره دو کلمه «راشِد» (أُولئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ؛ حجرات/7) و «رَشِید» (إِنَّکَ لَأَنْتَ الْحَلیمُ الرَّشیدُ؛ هود/87) (که هر دو معنای اسم فاعل دارد: کسی که رشد کرده است) برخی گفته‌اند که بر هر دو مورد فوق اطلاق می‌شود (مفردات، ص355) اما برخی بر این باورند که اولی دلالت بر حدوث و عارض شدن رشد دارد، اما دومی دلالت بر ثبوت و استمرار رشد در شخص (التحقیق، ج‏4، ص141)

اگرچه معنای «رشد» به «هدایت» بسیار نزدیک است اما تفاوت ظریفی هم با هم دارند و آن این است که «ارشاد به چیزی» به معنای «راه به سوی آن را نشان دادن» است؛ اما «اهتداء» امکان و زمینه وصول به آن چیز را عملا مهیا نمودن است (الفروق فی اللغة، ص203)

ماده «رشد» و مشتقاتش جمعا 19 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

اختلاف قرائت

قرائت مشهور «رَشَداً» است اما در میان قرائات شاذه، ابورجاء به صورت «رُشْداً» قرائت کرده است (البحر المحیط، ج‏7، ص144)[2]

حدیث

1) در محضر امام صادق ع صحبت از اصحاب کهف شد. فرمودند:

اگر قوم شما هم شما را به چیزی مجبور ساختند که قوم آنها، آنها را بدان محبور ساختند، شما هم کار آنها را انجام دهید.

گفته شد: قومشان آنها را به چه کاری مجبور ساختند؟

فرمودند: مجبورشان کردند به شرک به خداوند عظیم؛ پس آنان در ظاهر ابراز شرک کردند و ایمانشان را مخفی داشتند تا اینکه فرجشان سر رسید.

همچنین امام صادق ع فرمودند:

تقیه هیچکس به پای تقیه اصحاب کهف نرسید: آنان زُنار [= کمربندی که علامت کافران بود] می‌بستند و در آن عیدها [مراسم مشرکان] حاضر می‌شدند؛ پس خداوند اجرشان را دو برابر داد.

قصص الأنبیاء (للراوندی)، ص253-254؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص323

وَ بِالْإِسْنَادِ الْمَذْکُورِ عَنْ ابْنِ أُورَمَةَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِیِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یَحْیَى الْکَاهِلِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ ع وَ ذَکَرَ أَصْحَابَ الْکَهْفِ فَقَالَ:

لَوْ کَلَّفَکُمْ قَوْمُکُمْ مَا کَلَّفَهُمْ قَوْمُهُمْ فَافْعَلُوا فِعْلَهُمْ فَقِیلَ لَهُ وَ مَا کَلَّفَهُمْ قَوْمُهُمْ قَالَ کَلَّفُوهُمُ الشِّرْکَ بِاللَّهِ [العظیم] فاظهروه لَهُمْ [الشرک] وَ أَسَرُّوا الْإِیمَانَ حَتَّى جَاءَهُمُ الْفَرَجُ.

و [عن درست عَنْ أَبِی عَبْدِاللَّهِ ع] قَالَ مَا بَلَغَتْ تَقِیَّةُ أَحَدٍ مَا بَلَغَتْ تَقِیَّةُ أَصْحَابِ الْکَهْفِ [وَ إِنْ] کَانُوا لَیَشُدُّونَ الزَّنَانِیرَ وَ یَشْهَدُونَ الْأَعْیَادَ فَأَعْطَاهُمُ اللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ.


2) از امام صادق ع روایت شده است:

همانا مَثَلِ ابوطالب، مَثَلِ اصحاب کهف است: ایمان را مخفی می‌کردند و شرک ابراز می‌نمودند پس خداوند اجرشان را دو برابر داد.

الکافی، ج‏1، ص448؛ الأمالی( للصدوق)، ص615[3]

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِنَّ مَثَلَ أَبِی طَالِبٍ مَثَلُ أَصْحَابِ الْکَهْفِ أَسَرُّوا الْإِیمَانَ وَ أَظْهَرُوا الشِّرْکَ فَآتَاهُمُ اللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ.[4]


3) سلیمان بن جعفر می‌گوید: امام صادق ع به من فرمود: سلیمان! «فتی» [= جوان/جوانمرد] کیست؟

گفتم: فدایت شوم؛ نرد ما «فتی» به «جوان» گفته می‌شود.

فرمود: آیا نمی‌دانی اصحاب کهف همگی میانسال بودند و خداوند به خاطر ایمانشان آنان را «فتی» نامید؟! سلیمان! کسی که به خداوند ایمان آورد و تقوی پیشه کند، او «فتی» است.

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص323

عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ جَعْفَرٍ النهدی [الْهُذَلِیِّ] قَالَ: قَالَ لِی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع یَا سُلَیْمَانُ مَنِ الْفَتَى؟

قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ الْفَتَى عِنْدَنَا الشَّابُّ.

قَالَ لِی: أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ کَانُوا کُلُّهُمْ کُهُولًا فَسَمَّاهُمُ اللَّهُ فِتْیَةً بِإِیمَانِهِمْ؟! یَا سُلَیْمَانُ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ اتَّقَى فَهُوَ الْفَتَى‏.[5]


4) ابواسحاق سبیعی می‌گوید: یکبار به قصد حج بیرون آمده بودم و در راه امام باقر ع را دیدم و از این آیه از ایشان سوال کردم «سپس ما این کتاب را به کسانى از بندگانمان که آنها را برگزیدیم به میراث دادیم، پس برخى از آنها ستمکار خویشند و برخى از آنها میانه‏رو، و برخى از آنان به اذن خدا سبقت‏گیرنده به همه خیرات‏اند؛ این همان فضل بزرگ است.» (فاطر/32)

فرمود: ابواسحاق قوم تو - منظورشان اهل کوفه بود- در این باره چه می‌گویند؟

گفتم: می‌گویند این در مورد آنهاست.

فرمود: پس اگر از اهل بهشت هستند از چه چیزی می‌ترسند؟

گفتم: فدایت شوم. شما چه می‌فرمایید؟

فرمود: ابواسحاق! این خاص ماست: اما سبقت‏گیرنده به همه خیرات، علی بن ابی‌طالب و حسن و حسین ع می‌باشند؛ و شهیدِ از ما، همان میانه‌رو است که روز را روزه و شب را به قیام مشغول است؛ و اما کسی که ستمکار خویش است در او آن چیزی است که در مردم هست و او مورد مغفرت قرار می‌گیرد.(1)

ابواسحاق! با ماست که خداوند گردن شما را از آتش رها می‌سازد؛ و با ماست که خداوند غل و زنجیر ذلت را از گردنهایتان باز می‌کند و با ماست که خداوند گناهانتان را می‌آمرزد، و با ماست که خداوند آغاز می‌کند و با ماست که پایان می‌بخشد؛

و ما کهف شماییم همانند کهف اصحاب کهف؛ و ما کشتیِ شماییم همانند کشتی نوح؛ و ما باب حطه شماییم، همانند باب حطه بنی‌اسرائیل [= دری که بنی‌اسرائیل برای بخشیده شدن باید سجده‌کنان از آن وارد می‌شدند: بقره/58؛ اعراف/151]

سعد السعود (ابن‌طاوس)، ص108؛ تأویل الآیات الظاهرة، ص471[6]؛ تفسیر فرات الکوفى، ص348[7]

حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَسَدٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ سَعِیدٍ حدثنا إِسْحَاقَ بْنِ یَزِیدَ الْفَرَّاءِ عَنْ غَالِبٍ الْهَمْدَانِیِّ عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ السَّبِیعِیِّ قَالَ: خَرَجْتُ حَاجّاً فَلَقِیتُ مُحَمَّدَ بْنُ عَلِیٍّ ع فَسَأَلْتُهُ عَنْ هَذِهِ الْآیَةِ «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ‏ عِبادِنا [فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ»]

فَقَالَ ع مَا یَقُولُ فِیهَا قَوْمُکَ یَا أَبَا إِسْحَاقَ یَعْنِی أَهْلَ الْکُوفَةِ؟

قَالَ قُلْتُ یَقُولُونَ إِنَّهَا لَهُمْ

قَالَ فَمَا یُخَوِّفُهُمْ إِذَا کَانُوا مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ؟

قُلْتُ فَمَا تَقُولُ أَنْتَ جُعِلْتُ فِدَاکَ

قَالَ هِیَ لَنَا خَاصَّةً[8] یَا أَبَا إِسْحَاقَ أَمَّا السَّابِقُ [السَّابِقُونَ] بِالْخَیْرَاتِ فَعَلِیّ بن أبی طالب وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ الشهید [الْإِمام] مِنَّا [وَ] الْمُقْتَصِدُ فَصَائِمٌ بِالنَّهَارِ وَ قَائِمٌ بِاللَّیْلِ وَ أما الظَّالِمُ لِنَفْسِهِ فَفِیهِ مَا فِی النَّاسِ وَ هُوَ مَغْفُورٌ لَهُ یَا أَبَا إِسْحَاقَ بِنَا یَفُکُّ اللَّهُ عیوبکم [رِقَابَکُمْ] وَ بنا یحمل [یُحِلُّ] اللَّهُ رباق [وَثَاقَ] الذُّلِّ عن [مِنْ] أَعْنَاقِکُمْ وَ بِنَا یَغْفِرُ اللَّهُ ذُنُوبَکُمْ وَ بِنَا یَفْتَحُ الله وَ بِنَا یَخْتِمُ وَ نَحْنُ کَهْفُکُمْ کَکَهْفِ أَصْحَابِ الْکَهْفِ وَ نَحْنُ سَفِینَتُکُمْ کَسَفِینَةِ نُوحٍ وَ نَحْنُ بَابُ حِطَّتِکُمْ کَبَابِ حِطَّةِ بَنِی إِسْرَائِیلَ.

پی‌نوشت

(1) ممکن است اشکال شود که این تعبیر چه ربطی به ظلم به خود دارد و اگر واقعا ظلم باشد با عصمت آنان چگونه جمع می‌شود. به نظر می‌رسد منظور از این ظلم به خویش، نه ظلم اصطلاحی و گناه، بلکه همان است که با قرار گرفتن در میان مردم، خود را در معرض ظلم قرار می‌دهند؛ چنانکه از زید بن علی روایتی نقل شده که «ظالم لنفسه» در این آیه را به «الْمُخْتَلِطُ مِنَّا بِالنَّاس‏» تفسیر می‌کند (شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏2، ص157)

لازم به ذکر است تطبیق آیه بر امامان، از زبان امام سجاد ع (شواهد التنزیل، ج‏2، ص156) و امام رضا ع (عیون أخبار الرضا ع، ج‏1، ص229) نیز وارد شده؛ و البته این یکی از معانی آیه است چنانکه در روایات معصومین، این آیه بر مصادیق دیگری نیز تطبیق شده که از باب استعمال یک لفظ در چند معنا همگی آنها می‌تواند صحیح باشد.

تدبر

1) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً»

در این آیه و دو آیه بعد ابتدا کل داستان اصحاب کهف را به صورت خلاصه بیان می‌کند و سپس در آیات 13 تا 26 (و چه‌بسا تا 31) به تفصیل داستان می‌پردازد. در این آیه خلاصه منطق آنان را شرح می‌دهد، در آیه بعد کاری که با آنان شد؛ و در آیه بعد هدف از این کار.

در این آیه بر دو نکته تاکید شده است:

یکی پناه بردن این جوانمردان بدان کهف؛ و دوم مناجات و درخواستشان از پروردگارشان؛ که درخواست‌های‌شان هم دو چیز بود: دریافت رحمت ویژه‌ای از جوار خود خداوند؛ و اینکه کاری که انجام می‌دهند آنان را در مسیر رشد و صلاح و هدایت قرار دهد.

تاملی در سبک زندگی دینی

اگر چنانچه در آیات بعد خواهیم دید اصحاب کهف به عنوان یک الگو برای زندگی مومنانه معرفی شده‌اند؛ می‌توان تمام زندگی مومنانه را در سه گام خلاصه کرد:

1. پناه بردن به یک پناهگاه مشخص (تدبر2)

2. در طلب رحمت ویژه خداوند بودن (تدبر7)

3. تمام کارهای خود را در مسیر رشد حقیقی قرار دادن. (تدبر8)


2) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا ...»

با حرف «إذ» بر آن مقطعی از کار اصحاب کهف که اهمیت ویژه دارد تاکید کرد؛ و با حرف «فـ» نشان داد که بقیه اقدامات آنها و منطق آنها هم به خاطر همین مقطع بود.

این مقطع عبارت است از: «پناه بردن آنان به آن کهف»؛

و نفرمود «کهفٍ» بلکه «الکهف» یعنی یک غار و پناهگاه کاملا معلوم و مشخص.

شاید می‌خواهد با این تعابیر نشان دهد که در جهانی که:

شیطانی هست که خود و لشکریانش در زاویه‌ای قرار گرفته که بدون اینکه او را ببینیم ما را می‌بیند و زیر نظر دارد (إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ؛ اعراف/27) و از جلو و عقب و چپ و راست بر ما هجوم می‌آورد (ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ؛ اعراف/17)؛

و آمدن انسان در این جهان، نه برای خوشگذرانی، بلکه برای گذراندن امتحانات و ابتلائات جدی بوده،

اولین وظیفه یک انسان مومن یافتن یک کهف مطمئن است و تا انسان «کهف» کاملا مشخصی در زندگی‌اش نداشته باشد که در او پناه بگیرد، کارش به هیچ سامانی نمی‌رسد و نمی‌تواند واقعا «ربنا ...» بگوید.

شاید بدین جهت است که در احادیث، امامان معصوم «کهف» این امت معرفی شده‌اند (حدیث4) و تاکید شده است که کسی که ولایت آنها را نداشته باشد هیچ سودی از اعمالش - حتی از نماز و روزه‌اش- نخواهد برد. (مرحوم مجلسی 71 حدیث را در این مورد در بحار الأنوار، ج‏27، ص166-201 گرد آورده است)


3) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ»

به جای «اصحاب الکهف» یا ضمیر «هُم: آنها»، از تعبیر «الفتیة: آن جوانان» استفاده کرد؛ و نه حتی «فتیةٌ: جوانانی». چرا؟

الف. منظور از «فتیة» (جمعِ «فتی»)، نه سن جوانی (حدیث3)، بلکه روحیه جوانی و جوانمردی است؛ و شاید می‌خواهد نشان دهد کسی می‌تواند در مسیر زندگی دین گام بردارد که چنین روحیه‌ای داشته باشد؛ و تعبیر معرفه آورد تا تاکید کند که گروهی خاص و معین مد نظر است نه هر کسی که به غاری پناه برد.

به تعبیر دیگر،

براى حفظ دین، جوانمردى، گذشت از رفاه و آسایش و هجرت لازم است. (تفسیر نور، ج‏7، ص145)

ب. ...


4) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا ...»

آن جوانان وقتی بدان غار پناه بردند، اولین سخنشان «ربنا» بود. چرا؟

الف. شاید می خواهد نشان دهد همان غار هم برای آنها حجاب نشد که دیگر خود را پناهگاه امن بیابند و دیگر نیازی به پناه بردن به خداوند احساس نکنند.

ب. نشان دهد تمام زندگی مومن بر اساس نگرش توحیدی و درک حضور پروردگار خود در زندگی رقم می‌خورد.

ج. چون هر کاری با نام خداوند شروه نشود ابتر است.

د. ...


5) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ ... فَقالُوا رَبَّنا آتِنا ...»

دعا همراه با تلاش و حرکت مؤثّر است. (تفسیر نور، ج‏7، ص145)


6) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً»

اولین درخواست اصحاب کهف، دریافت رحمتی ویژه، آن هم از جوار خاص خداوند است (در «نکات ترجمه» اشاره شد که «لدن» در جایی به کار می‌رود که آن چیز در نزد صاحب آن کاملا حاضر و گویی به وی متصل است).

تقاضای دریافت رحمت، آن هم با تعبیر «من لدنک» (که آن را از جوار خاص خدا طلب می‌کند) در قرآن کریم تنها یکبار دیگر، و آن هم از زبان اولوالالبابی (صاحبان خرد) که راسخون در علم هستند آمده است که آن هم ناظر به دریافت هدایت است (رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً؛ آل‌عمران/8) و از این رو کاملا محتمل است که آنان هدایت ویژه‌ای را از خداوند طلب می کرده اند (المیزان، ج13، ص247)

در واقع، کسی که می‌خواهد چنان در مسیر خدا گام بردارد که نه تنها در برابر تمام انحرافات زمانه خود بایستد (جلسه قبل، حدیث3) بلکه حتی با ظهور امام زمان ع برگردد و جزء یاران ایشان قرار گیرد (جلسه قبل، حدیث2) نمی‌تواند به چیزی جز رحمت و هدایتی الهی، آن هم از جایگاهی خیلی متصل به خداوند، تکیه کند.


7) «إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً»

دومین درخواست اصحاب کهف، این بود که خداوند چنان زمینه‌سازی کند که از کارشان، تنها و تنها «رَشَد» (= در جریان رشد و صلاح و هدایت قرار گرفتن) حاصل آید.

چنانکه در «نکات ترجمه» اشاره شد «رَشَد» به وضعیت رُشدی گفته می‌شود که در جریان باشد.

شاید می‌خواهد نشان دهد که آنان خود را دائما در مسیر می دیدند؛ از هر کارشان رشدی پویا و در جریان طلب می‌کردند، و همواره درصدد این بودند که هدایتشان به سوی مقصد و مقصود بیشتر و بیشتر شود.


8) «هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً»

چرا تعبیر «من أمرنا» را به زبان آوردند، نه صرفا گفتند «هَیِّئْ لَنا رَشَداً: برای ما در جریان رشد قرار گرفتن و هدایت‌شدنی مهیا فرما» و نه مصداق «أمرنا» را دقیقا مشخص کردند؟

الف. می‌خواهد نشان دهد که اولا ما برای اینکه در مسیر رشد قرار بگیریم کاری انجام می دهیم؛ و ثانیا از خدا می‌خواهند که هر کاری که ما انجام می دهیم (جدای از این یا آن کار) ما را در مسیر رشد قرار دهد.

ب. می‌خواهند نشان دهند که رشد و هدایت انسان هم نیازمند عنایت الهی است و هم تلاش خود.

این جمله در آن واحد هم به اختیار و نقش خودشان در هدایت اشاره دارد (امرنا) و هم به امداد و اراده الهی در این هدایت (هَیِّئْ لَنا: برای ما مهیا فرما).

ج. ...

 

 

 


[1] البته شاهد مثالی که وی آورده است در قرائات رایج هر دو «رُشد» است؛ هرچند اولی را در قرائتهای غیر مشهور «رَشَد» هم قرائت کرده‌اند:

قال أبو عمرو بن العلاء الرشد الصلاح قال الله تعالى (فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ) و الرشد الاستقامة فی الدین و منه قوله تعالى (أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً) و قیل هما لغتان مثل العدم و العدم.

[2] . و قرأ أبو رجاء: رشد بضم الراء و إسکان الشین. و قرأ الجمهور رَشَداً بفتحهما.

[3] سند صدوق متفاوت است و عباراتش هم اندکی متفاوت:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الطَّالَقَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْهَمْدَانِیُّ قَالَ أَخْبَرَنَا الْمُنْذِرُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْفَضْلِ الْهَاشِمِیِّ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ مَثَلَ أَبِی طَالِبٍ مَثَلُ أَصْحَابِ الْکَهْفِ حِینَ أَسَرُّوا الْإِیمَانَ وَ أَظْهَرُوا الشِّرْکَ فَآتَاهُمُ اللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْن‏

ضمنا صدوق قبل از این روایت، این مطلب را هم از ابن‌عباس نقل کرده است:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ مَتِّیلٍ الدَّقَّاقُ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ مَرْوَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ ثَابِتِ بْنِ دِینَارٍ الثُّمَالِیِّ عَنْ سَعِیدِ بْنِ جُبَیْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ أَنَّهُ سَأَلَهُ رَجُلٌ فَقَالَ لَهُ یَا ابْنَ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ أَخْبِرْنِی عَنْ أَبِی طَالِبٍ هَلْ کَانَ مُسْلِماً فَقَالَ وَ کَیْفَ لَمْ یَکُنْ مُسْلِماً وَ هُوَ الْقَائِلُ‏

وَ قَدْ عَلِمُوا أَنَّ ابْنَنَا لَا مُکَذَّبٌ                                لَدَیْنَا وَ لَا یُعْبَأُ بِقَوْلِ [بِقِیلِ‏] الْأَبَاطِل‏

إِنَّ أَبَا طَالِبٍ کَانَ مَثَلُهُ کَمَثَلِ أَصْحَابِ الْکَهْفِ حِینَ أَسَرُّوا الْإِیمَانَ وَ أَظْهَرُوا الشِّرْکَ فَآتَاهُمُ اللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَیْنِ‏

[4] . و در همین مضمون است این دو حدیث:

عن أبی بصیر عن أبی عبد الله ع قال إن أصحاب الکهف أسروا الإیمان و أظهروا الکفر، فآجرهم الله مرتین. (تفسیر العیاشی، ج‏2، ص321)

و عن الکاهلی عن أبی عبد الله ع قَالَ إِنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ کانوا أَسَرُّوا الْإِیمَانَ وَ أَظْهَرُوا الْکُفْرَ فَکَانُوا عَلَى إجهار الکفر [إِظْهَارِهِمُ الْکُفْرَ] أَعْظَمَ أَجْراً مِنْهُمْ عَلَى الإسرار [إِسْرَارِهِمُ] الْإِیمَانَ (تفسیر العیاشی، ج‏2، ص323؛ قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص254)

[5] همچنین مراجعه شود به حدیث جلسه594

[6] . سند کاملا همانند است اما در متن اندک تفاوت‌هایی هست. متن سعد السعود را اصل قرار دادیم و موارد داخل کروشه تفاوتهای نسخه تاویل الایات است.

[7] . سند و متن حدیث در تفسیر فرات تفاوتهای مختصری دارد:

[قَالَ حَدَّثَنَا] فُرَاتٌ [قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَکَمِ‏] مُعَنْعَناً عَنْ غَالِبِ بْنِ عُثْمَانَ النَّهْدِیِّ [عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ السَّبِیعِیِ‏] قَالَ: خَرَجْتُ حَاجّاً فَمَرَرْتُ بِأَبِی جَعْفَرٍ ع فَسَأَلْتُهُ عَنْ هَذِهِ الْآیَةِ ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ‏ إِلَى آخِرِهِ قَالَ فَقَالَ لِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ مَا یَقُولُ فِیهَا قَوْمُکَ یَا أَبَا إِسْحَاقَ یَعْنِی أَهْلَ الْکُوفَةِ قُلْتُ یَزْعُمُونَ أَنَّهَا نَزَلَتْ فِیهِمْ قَالَ فَقَالَ لِی مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ فَمَا یَحْزُنُهُمْ إِذَا کَانُوا فِی الْجَنَّةِ قَالَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَمَا الَّذِی تَقُولُ أَنْتَ فِیهَا قَالَ یَا أَبَا إِسْحَاقَ هَذِهِ وَ اللَّهِ لَنَا خَاصَّةً أَمَّا [قَوْلُهُ‏] سابِقٌ بِالْخَیْراتِ‏ فَعَلَیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ [عَلَیْهِمُ السَّلَامُ وَ الرِّضْوَانُ‏] وَ الشَّهِیدُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ الظَّالِمُ لِنَفْسِهِ الَّذِی فِیهِ مَا فِی النَّاسِ وَ هُوَ مَغْفُورٌ لَهُ وَ أَمَّا الْمُقْتَصِدُ فَصَائِمٌ نَهَارَهُ وَ قَائِمٌ لَیْلَهُ ثُمَّ قَالَ یَا أَبَا إِسْحَاقَ بِنَا یُقِیلُ اللَّهُ عَثْرَتَکُمْ وَ بِنَا یَغْفِرُ اللَّهُ ذُنُوبَکُمْ وَ بِنَا یَقْضِی اللَّهُ دُیُونَکُمْ وَ بِنَا یَفُکُّ اللَّهُ وَثَاقَ الذُّلِّ مِنْ أَعْنَاقِکُمْ وَ بِنَا یَخْتِمُ وَ [بِنَا] یَفْتَحُ لَا بِکُمْ وَ نَحْنُ کَهْفُکُمْ کَأَصْحَابِ الْکَهْفِ وَ نَحْنُ سَفِینَتُکُمْ کَسَفِینَةِ نُوحٍ وَ نَحْنُ بَابُ حِطَّتِکُمْ کَبَابِ حِطَّةِ بَنِی إِسْرَائِیلَ.

[8] . اینکه این آیه مصداقش خود اهل بیت ع هستند یکی از معانی آیه است و این معنا علاوه بر این در کلام امام سجاد ع (شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏2، ص156) و امام رضا ع () نیز آمده است.

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ