سفارش تبلیغ
صبا
« گفتارها سپرده نزد نگهدار است » و « نهفته‏ها آشکار » ، و « هر نفس بدانچه کرده گرفتار » . و مردم ناقص عقل و بیمار ، جز آن را که خداست نگهدار . پرسنده‏شان مردم آزار و پاسخ دهنده‏شان به تکلف در گفتار . آن که رایى بهتر داند ، بود که خشنودى یا خشمى وى را بگرداند ، و آن که از همه استوارتر است از نیم نگاهى بیازارد یا کلمه‏اى وى را دگرگون دارد » . [نهج البلاغه]
 
پنج شنبه 96 آبان 11 , ساعت 10:56 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

587) سوره کهف (18) آیه6 

فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً

ترجمه

 پس شاید که می‌خواهی خودت را هلاک کنی در پی کار آنها اگر که به این گفتار ایمان نیاورند از تأسف.

نکات ترجمه

باخِعٌ

«البِخاع‏» نام رگ و ریشه‌ای است در استخوان‌های پشت آدمی [= ستون فقرات] که غیر از نخاع است و به همین مناسبت که قطع کردن آن منجر به مرگ آدمی می‌شود، ماده «بخع» را به معنای «کُشتنی که از روی قهر و غلبه باشد» دانسته‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص207) و تعبیر «بخع نفسه» به معنای آن است که از شدت به وجد آمدن (به خاطر غم و غصه ویا غیظ و غضب) خودش را به کشتن داد (کتاب العین، ج1، ص123؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص110)

این ماده در قرآن کریم تنها دوبار و با همین تعبیر «لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ» به کار رفته است (مورد دیگر: ‌شعراء/3)

آثارِهِمْ

ماده «أثر» در اصل به معنای آن باقی مانده و ردپایی است که از چیزی باقی بماند و دیده شود (کتاب العین، ج‏8، ص237) و به تعبیر دیگر، اثر هر شی‌ای، آن چیزی است که دلالت کننده بر آن شیء است (مفردات ألفاظ القرآن، ص62؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص32)

«آثار» جمعِ «أثر» است و به اموری که از چیزی باقی بماند آثار آن گویند (فَانْظُرْ إِلى‏ آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ‏؛ روم/50) و به همین مناسبت به پیروی از راه و مسیری که گذشتگان بر آن مسیر بوده‌اند، «بر آثار آنان بودن» گویند (فَهُمْ عَلى‏ آثارِهِمْ یُهْرَعُونَ‏، صافات/70؛ هُمْ أُولاءِ عَلى‏ أَثَرِی‏، طه/84). (مفردات ألفاظ القرآن، ص62)

«أَثَرْتُ العلم» به معنای روایت کردن آن است و  «أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ‏» (أحقاف/4) آن علمی است که روایت یا نوشته شده و اثرش باقی مانده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص62)

«أثَر» به صورت استعاره‌ای برای «فضل و برتری» به کار رفته است و از این جهت است که «إِیثَارُ» به معنای «برتری دادن» استعمال شده است (وَ یُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ‏، حشر/9؛ تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنا، یوسف/91؛ بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا، أعلى/16). (مفردات ألفاظ القرآن، ص62)[1]

ماده «اثر» و مشتقات آن جمعاً 21 بار در قرآن کریم به کار رفته است.



الْحَدیثِ

درباره ماده «حدث» در جلسه 168 توضیح داده شد که این ماده در اصل به معنای «بودن چیزی بعد از اینکه قبلا نبوده» (پدید آمدن) می‌باشد و «حدیث» به معنای «کلام» و سخن و گفتار به کار می‌رود، چرا که در سخن گفتن دائما مطلبی بعد از مطلب دیگر پدید می‌آید.

 http://yekaye.ir/an-nisa-4-87/

«أَسَفاً»

اغلب مفسران «أَسَفاً» را مفعول لاجله یا حال برای «باخع ...» ‌دانسته‌اند (مثلا:‌ البحر المحیط، ج‏7، ص140)

«مفعول لاجله» چنین می‌شود: برای تاسفی که به خاطر آنها می‌خوری شاید خودت را به کشتن دهی.

«حال» چنین می‌شود: در حالی که غصه آنها را داری، نزدیک است خودت را به کشتن بدهی.

اختلاف قرائت[2]

حدیث

1) از امام باقر ع در توضیح این آیه روایت شده است:

«فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ: شاید که می‌خواهی خودت را هلاک کنی» یعنی خودت را به کشتن بدهی «عَلَى آثَارِهِمْ: در پی کارهای آنها» و «أَسَفاً» یعنی به خاطر حزن (غم و غصه)

تفسیر القمی، ج‏2، ص31

وَ فِی رِوَایَةِ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِهِ «فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ» یَقُولُ قَاتِلٌ نَفْسَکَ «عَلَى آثَارِهِمْ» وَ أَمَّا «أَسَفاً» یَقُولُ حُزْنا.[3]



2) امیرالمومنین ع در خطبه‌ای در وصف پیامبر اکرم ص فرمودند:

او را برگزید از شجره پیامبران، و از چراغدانى پر نور، از خاندانى بلندمرتبه، و از سرزمین بطحاء [= مکه]، از چراغ‌هاى ظلمت و چشمه‏هاى حکمت؛

... طبیبی بود که او به دنبال بیماران این سو و آن سو می‌رفت، و مرهم‌هایش حکیمانه و داغ نهادن‌هایش سوزان بود، آن را به هنگام حاجت بر دل‌هاى کور و گوش‌های ناشنوا و زبان‌های گنگ می‌نهاد؛ و با داروهای خود به دنبال [علاج] عرصه‌های غفلت و کویر‌های حیرت می‌رفت.

نهج البلاغه، خطبه108

مِنْهَا فِی ذِکْرِ النَّبِیِّ ص

اخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الْأَنْبِیَاءِ وَ مِشْکَاةِ الضِّیَاءِ وَ ذُؤَابَةِ الْعَلْیَاءِ وَ سُرَّةِ الْبَطْحَاءِ وَ مَصَابِیحِ الظُّلْمَةِ وَ یَنَابِیعِ الْحِکْمَةِ ... طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْکَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ یَضَعُ ذَلِکَ حَیْثُ الْحَاجَةُ إِلَیْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْیٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُکْمٍ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَیْرَةِ.


3) از امیرالمومنین ع درباره پیامبر ص روایت شده است:

از جانب پروردگارش ابلاغ کرد تا حدی که عذری باقی نماند؛ و با هشداردادن برای امتش خیرخواهی کرد؛ و با مژدگانی دادن به بهشت دعوت نمود.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص109

وَ قَالَ ع عِنْدَ ذِکْرِ النَّبِیِّ بَلَّغَ عَنْ رَبِّهِ مُعْذِراً وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ مُنْذِراً وَ دَعَا إِلَى الْجَنَّةِ مُبَشِّراً.

تدبر

1) «فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ»

این تعبیر نهایت دلسوزى پیامبر را مى‏رساند. گویا پیامبر به شخصى تشبیه شده که مى‏بیند عزیزترین افرادش از او جدا مى‏شوند و او با حسرت از پشت سرشان به آنان نگاه مى‏کند. (تفسیر نور، ج‏7، ص141)


2) «فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً»

دلسوزى و تأسّف بر گمراهى دیگران یک ارزش است و پیامبر دلسوزترین افراد است. (تفسیر نور، ج‏7، ص141)

در واقع، ایشان به قدری نسبت به همه انسانها دلسوز است و به قدری دغدغه هدایت انسانها را دارد و به قدری تمام زندگی خود را وقف هدایت دیگران کرده، که خداوند به او هشدار می‌دهد که مگر می‌خواهی خودت را بکشی که این اندازه غصه آنها را می‌خوری؟

نکته تخصصی انسان‌شناسی

درد دیگران داشتن یکی از علائم انسانیت است و کسی که از محنت دیگران بی‌غم است نشاید که نامش نهند آدمی.

با این حال، این درد دیگران داشتن هم اقسام و مراتبی دارد.

خیلی اوقات ما برای گرسنگی انسانها، مظلومانه کشته شدن آنها، و در یک کلام لطمات جانی و مالی شدیدی که به آنها وارد می‌شود دلمان به درد می‌آید و البته این چیز خوبی است، تا جایی که امیرالمومنین ع وقتی عده‌ای از دشمنان به منطقه تحت حکومت ایشان یورش بردند و خلخال از پای زن یهودی درآوردند و کسی به دفاع برنخاست، فرمودند اگر کسی از این غم بمیرد رواست. در عین حال، با اینکه چنین چیزی رواست اما قرآن کریم، که در دو جا از اینکه پیامبر ص از شدت غم و غصه دیگران گویی می‌خواهد بمیرد، سخن گفته (مورد دیگر در آیه3 شعراء)، در هر دو جا مساله اصلی را هدایت نشدن انسانها معرفی کرده، نه مسائل مادی. پیامبر اکرم ص برترین انسانی است که خداوند آفریده است. و این غم او، در درجه اول، غم هدایت آنهاست تا گرسنگی آنها و اموری از این دست.

در واقع، اینکه به جان و مال انسانها تعرض شود بسیار دردآور است؛ اما آنچه بمراتب دردناک‌تر است، ایمان نیاوردن آنهاست؛ و این مرضی است که طبیب واقعی (حدیث2) خطر آن را از هر آسیب دیگری بیشتر می‌داند؛ همان طور که خطر بیماری سرطانی بدون درد را، که بسیار خطرناکتر است، یک پزشک حاذق می‌فهمد، نه شخصی که تا دردش نیاید بیماری را منکر است.

تاملی با خویش

آیا درد دیگران را داریم یا فقط در فکر خویشیم؟

و اگر درد دیگران را داریم، چه اندازه درد گرسنگی و مظلومیت دنیوی و ... آنها را داریم و چه اندازه غم محرومیت آنها [و خودمان] از هدایت را؟

اگر غم جان و نان مردم برایمان بیش از غم باور و ایمان مردم است، آیا نباید در اولویت‌سنجی خود تجدید نظر کنیم؟


3) «باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً»

«أَسَفاً» را غالبا مربوط به «باخع ...» ‌دانسته‌اند؛ یعنی از شدت تاسف چیزی نمانده که خودت را به کشتن بدهی. مقصود از «علی آثارهم: بر آثار آنان» یعنی:

الف. در قبال کارهای بدی که آنها انجام می‌دهند و در مقابل دعوت تو دائما بهانه‌جویی می‌کنند. (مجمع‌البیان، ج6، ص694)

ب. عبارت «إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ» توضیح آن است؛ یعنی برای همین ایمان نیاوردن و رویگردان شدن آنها از قرآنی که تو برایشان آورده‌ای. (مجمع‌البیان، ج6، ص694؛ المیزان، ج13، ص240)

ج. برای بعد از مرگشان [و در امان ماندن آنها از عذاب] (مجمع‌البیان، ج6، ص694)

د. برای اینکه کارهای آنان اصلاح شود؛ یعنی می‌خواهد بفرماید «رهبر باید در فکر اصلاح عقاید و اعمال مردم و پیگیر آن باشد.» (تفسیر نور، ج‏7، ص141)

ه. ...


4) «إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ»

اغلب مفسران منظور از «بِهذَا الْحَدیثِ: را

الف. قرآن کریم

دانسته‌اند و آیه «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً» (زمر/23) که کلمه «احسن الحدیث» در مورد قرآن به کار رفته است نیز موید این برداشت است. اما «حدیث» در قرآن کریم در مورد هر گونه گفتار و حکایتی نیز به کار رفته است؛ و بر این اساس، ممکن است اشاره این آیه:

ب. به همین مطلبی باشد که در دو آیه قبل مورد مذمت قرار گرفت؛ یعنی ایمان نمی‌آورند به اینکه باور به فرزند گرفتن برای خدا خیلی باور مهلکی است (بویژه اگر فرزند را به معنای تشریفاتی‌اش در نظر بگیریم که خود را عزیزکرده خدا قلمداد می کردند)

ج. به مفاد آیه قبل باشد؛ یعنی اینکه سخن از روی علم نباید زد و چنان سخنی کلام گزافی است که انسان را به وادی دروغ می‌کشاند.

د. ...



[1] . در تفاوت «أثر» با «علامت» هم گفته‌اند که «أثر» بعد از شیء است اما علامت قبل از شیء‌است (مثلا می‌گویند این ابرها علامت باران است؛ اما خیس شدن زمین اثر باران است) (الفروق فى اللغة، ص62)

[2] . باخِعٌ نَفْسَکَ / باخِعُ نَفْسِکَ

و قرى‏ء باخِعُ نَفْسِکَ بالإضافة. و قرأ الجمهور: باخِعٌ بالتنوین نَفْسَکَ بالنصب. قال الزمخشری: على الأصل یعنی إن اسم الفاعل إذا استوفی شروط العلم فالأصل أن یعمل، و قد أشار إلى ذلک سیبویه فی کتابه. و قال الکسائی: العمل و الإضافة سواء، و قد ذهبنا إلى أن الإضافة أحسن من العمل بما قررناه فی ما وضعنا فی علم النحو. (البحر المحیط، ج‏7، ص139)

إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا / أَنْ لَمْ یُؤْمِنُوا

و قرئ «أن» بالفتح على لأن فلا یجوز إعمال باخِعٌ إلا إذا جعل حکایة حال ماضیة (أنوار التنزیل، ج‏3، ص273)

إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا / إِنْ لَمْ یُؤْمَنُوا

و قرى‏ء: إِنْ لَمْ یُؤْمنُوا بکسر المیم و فتحها فمن کسر فقال الزمخشری: هو یعنی اسم الفاعل للإستقبال، و من فتح فللمضی یعنی حالة الإضافة، أی لأن لَمْ یُؤْمَنُوا (البحر المحیط، ج‏7، ص139)

[3] . در مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص342 و نیز در تسلیة المجالس و زینة المجالس (حسینی موسوی، قرن10)، ج‏1، ص358 از تفسیر عیاشی چنین حدیثی هم درباره این آیه نقل شده است:

الْعَیَّاشِیُّ بِإِسْنَادِهِ إِلَى الصَّادِقِ ع فِی خَبَرٍ قَالَ النَّبِیُّ ص یَا عَلِیُّ إِنِّی سَأَلْتُ اللَّهَ أَنْ یُوَالِیَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ فَفَعَلَ وَ سَأَلْتُهُ أَنْ یُؤَاخِیَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ فَفَعَلَ وَ سَأَلْتُهُ أَنْ یَجْعَلَکَ وَصِیِّی فَفَعَلَ فَقَالَ رَجُلٌ لَصَاعٌ مِنْ تَمْرٍ فِی شَنٍّ بَالٍ خَیْرٌ مِمَّا سَأَلَ مُحَمَّدٌ رَبَّهُ هَلَّا سَأَلَ مَلَکاً یَعْضُدُهُ عَلَى عَدُوِّهِ أَوْ کَنْزاً یَسْتَغْنِی بِهِ عَلَى فَاقَتِهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ الْآیَةَ وَ فِی رِوَایَةٍ أَصَابَ لِقَائِلِهِ عِلَّةٌ.

اما در متن تفسیر العیاشی، ج‏2، ص142 که اینک به چاپ رسیده این حدیث با آیه «فَلَعَلَّکَ تارِکٌ بَعْضَ ما یُوحى‏ إِلَیْکَ» آمده است و در تفاسیر برهان (ج3، ص85) و صافی (ج2، ص435) و در بحارالانوار (ج36، ص100) هم از عیاشی همین را نقل کرده‌اند.

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ