سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران
در حقیقت، کسی تو را دوست دارد که برایت چاپلوسی نکند و کسی تو را می ستاید که [ستایش خود را] به گوش تو نرساند . [امام علی علیه السلام]
 
چهارشنبه 95 شهریور 31 , ساعت 11:0 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

186) سوره مؤمنون (23) آیه 99 

 حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ

ترجمه

تا آن گاه که یکی‌شان را مرگ فرارسد، گوید: پروردگارا ! مرا بازگردانید!

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«ارْجِعُونِ» در اصل «ارجعونَنی = ارجعون + ن [وقایه] + ی» بوده است (الجدول فی إعراب القرآن، ج‏18، ص209).

درباره اینکه چرا تعبیر جمع آمده (در حالی که ظاهرا باید می‌گفت: رب ارجعی، پروردگارا ! مرا برگردان) ظاهرا این خطاب، خطاب به فرشتگان مرگ است و کلمه «ربِّ» از باب استغاثه و تضرع ابتدای کلام است (المیزان، ج15، ص67) [چنانکه در فارسی هم گاه گفته می‌شود: خدایا از دست شما ! چرا این طور می‌کنید؟!]

البته احتمالات دیگری هم مطرح شده است: مثلا اینکه از باب تعظیم و احترام نسبت به خدا، ضمیر جمع به کار رفته [که علامه طباطبایی معتقد است که اگر چه چنین احترامی به مخاطب رایج است اما در مورد خدا غالبا به کار نمی‌رود]

و یا اینکه جمع در اینجا از باب تکرار کلام است، یعنی شخص گفته: رب ارجعی، ارجعی، ارجعی. (مجمع‌البیان، ج7، ص187)

حدیث

1) از امام سجاد ع روایت شده است:

بدرستی که علامت کسانی که به دنیا زهد می‌ورزند و به آخرت متمایلند این است که هر شریک و دوست و همنشینی را که آنچه که آنها می‌خواهند نمی خواهد رها می‌کنند.

بدانید که کسی که برای ثواب آخرت عمل می‌کند کسی است که نسبت به زیبایی زودگذر دنیا زهد می‌ورزد و برای مرگ آمادگی لازمش را کسب کرده، به جانب عمل می‌شتابد قبل از اینکه مهلت تمام شود و آنچه چاره‌ای جز ملاقاتش نیست سر رسد، و قبل از وقوع زمانش، هشدارهای لازم را جدی می‌گیرد که خداوند عز و جل می‌فرماید: «تا آن گاه که یکی‌شان را مرگ فرارسد، گوید: پروردگارا ! مرا بازگردانید تا در آنچه از دست دادم کار صالحی انجام دهم» پس امروز هریک از شما خودش را در این دنیا در جایگاه کسی قرار دهد که به دنیا برگشته، و از آنچه از عمل صالح برای روز نیازمندیش کم گذاشته پشیمان است.

بندگان خدا ! بدانید آن کس که از شبیخون در هراس باشد، بالش‌ را کنار می‌گذارد و از خوابیدن مى‏گذرد، و از ترس سلطه اهل دنیا تا حدّى از خوردن و نوشیدن خوددارى می‌کند. واى بر تو اى فرزند آدم! پس چگونه‏اى از هراس شبیخون خداوند صاحب عزّت، با قبض روحی دردناک، و شبیخون او بر جماعت نافرمان و گناهکار، همراه با مرگهاى ناگهانى شب و روز؟! این همان شبیخونى است که نه راه نجاتى از او هست، و نه در ورای آن پناهگاهى و نه گریزگاهى‏ ...

تحف العقول، ص272

و روی عن الإمام سید العابدین علی بن الحسین ع

إِنَّ عَلَامَةَ الزَّاهِدِینَ فِی الدُّنْیَا الرَّاغِبِینَ فِی الْآخِرَةِ تَرْکُهُمْ کُلَّ خَلِیطٍ وَ خَلِیلٍ وَ رَفْضُهُمْ کُلَّ صَاحِبٍ لَا یُرِیدُ مَا یُرِیدُونَ، أَلا وَ إِنَّ الْعَامِلَ لِثَوَابِ الْآخِرَةِ هُوَ الزَّاهِدُ فِی عَاجِلِ زَهْرَةِ الدُّنْیَا الْآخِذُ لِلْمَوْتِ أُهْبَتَهُ الْحَاثُّ عَلَى الْعَمَلِ قَبْلَ فَنَاءِ الْأَجَلِ وَ نُزُولِ مَا لَا بُدَّ مِنْ لِقَائِهِ وَ تَقْدِیمِ الْحَذَرِ قَبْلَ الْحَیْنِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ «حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ» فَلَیُنْزِلَنَّ أَحَدُکُمُ الْیَوْمَ نَفْسَهُ فِی هَذِهِ الدُّنْیَا کَمَنْزِلَةِ الْمَکْرُورِ إِلَى الدُّنْیَا النَّادِمِ عَلَى مَا فَرَّطَ فِیهَا مِنَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ لِیَوْمِ فَاقَتِهِ وَ اعْلَمُوا عِبَادَ اللَّهِ أَنَّهُ مَنْ خَافَ الْبَیَاتَ تَجَافَى عَنِ الْوِسَادِ وَ امْتَنَعَ مِنَ الرُّقَادِ وَ أَمْسَکَ عَنْ بَعْضِ الطَّعَامِ وَ الشَّرَابِ مِنْ خَوْفِ سُلْطَانِ أَهْلِ الدُّنْیَا فَکَیْفَ وَیْحَکَ یَا ابْنَ آدَمَ مِنْ خَوْفِ بَیَاتِ سُلْطَانِ رَبِّ الْعِزَّةِ وَ أَخْذِهِ الْأَلِیمِ وَ بَیَاتِهِ لِأَهْلِ الْمَعَاصِی وَ الذُّنُوبِ مَعَ طَوَارِقِ الْمَنَایَا بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ فَذَلِکَ الْبَیَاتُ الَّذِی لَیْسَ‏ مِنْهُ مَنْجًى وَ لَا دُونَهُ مُلْتَجَأٌ وَ لَا مِنْهُ مَهْرَب‏...

2) از امام صادق ع روایت شده است:

هنگامی که مومن می‌میرد هفتاد هزار فرشته او را تا قبرش تشییع می‌کنند، چون داخل قبر شد نکیر و منکر نزدش می‌آیند و او را می‌نشانند و می‌گویند: پروردگارت کیست؟ و دینت چیست؟ و پیامبرت کیست؟ او می‌گوید: پروردگارم الله است و محمد ص پیامبرم است و اسلام دینم است. پس قبرش تا آنجا که چشمش کار می‌کند برایش گشوده می‌شود و طعامی از بهشت برایش می‌آورند و روح و ریحان (راحتی و بوی خوش) در قبرش وارد می‌شود و این همان است که خداوند فرمود: «و اما هرکس از مقربان باشد پس برایش روح و ریحان است» (واقعه/88-89) یعنی در قبرش «و بهشت نعمت است» (واقعه/89) یعنی در آخرت.

سپس فرمود: وقتی کافر می‌میرد، هفتاد هزار زبانیه [= شعله آتش] وی را تا قبرش تشییع می‌کنند و او به کسانی که جنازه‌اش را بر دوش گرفته‌اند با صدایی که هر چیزی غیر از جم و انس می‌شنود التماس می‌کند و می‌گوید: «ای کاش مهلتی داشتم تا از مومنان باشم» (زمر/58) و می‌گوید: «مرا بازگردانید شاید در آنچه از دست داده‌ام کار صالحی انجام دهم» (مومنون/99-100) پس آن زبانیه جوابش می‌دهد: «هرگز چنین نیست. این کلامی است که تو می‌گویی» (مومنون/100) و فرشته‌ای آنها را ندا می‌دهد که «اگر برگردد دوباره بدانچه از آن نهی شده بازمی‌گردد» پس چون داخل قبر می‌شود و مردم او را تنها می‌گذارند نکیر و منکر در ترسناک‌ترین صورت به سراغش می‌آیند و او را می‌نشانند و به او می‌گویند: پروردگارت کیست؟ و دینت چیست؟ و پیامبرت کیست؟ پس زبانش به لکنت می‌افتد و توانایی جواب دادن ندارد، پس چنان ضربه‌ای از عذاب الهی بر او می‌زنند که هر چیزی از آن به وحشت می‌افتد. سپس دوباره می‌گویند: پروردگارت کیست؟ و دینت چیست؟ و پیامبرت کیست؟ او می‌گوید: نمی‌دانم. می‌گویند: ندانستی و هدایت نشدی و رستگار نگشتی. سپس برایش دری به سوی جهنم می‌گشایند و از آب جوشان جهنم به سوی او نازل می‌کنند و این همان سخن خداوند عز و جل است که فرمود: پس هر کس از تکذیب‌کنندگان گمراه بود، پس جایگاهی در میان آب جوشان دارد.» (واقعه/92-93) یعنی در قبر «و سرانجامش جهنم خواهد بود» (واقعه/94) یعنی در آخرت.

الأمالی( للصدوق)، ص291

أَخْبَرَنِی عَلِیُّ بْنُ حَاتِمٍ الْقَزْوِینِیُّ رِضْوَانُ اللَّهِ عَلَیْهِ قَالَ حَدَّثَنِی عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ النَّحْوِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیُّ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ سُلَیْمَانَ بْنِ مُقْبِلٍ الْمَدِینِیِّ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ: إِذَا مَاتَ الْمُؤْمِنُ شَیَّعَهُ سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَکٍ إِلَى قَبْرِهِ فَإِذَا أُدْخِلَ قَبْرَهُ أَتَاهُ مُنْکَرٌ وَ نَکِیرٌ فَیُقْعِدَانِهِ وَ یَقُولَانِ لَهُ مَنْ رَبُّکَ وَ مَا دِینُکَ وَ مَنْ نَبِیُّکَ فَیَقُولُ رَبِّیَ اللَّهُ وَ مُحَمَّدٌ نَبِیِّی وَ الْإِسْلَامُ دِینِی فَیَفْسَحَانِ لَهُ فِی قَبْرِهِ مَدَّ بَصَرِهِ وَ یَأْتِیَانِهِ بِالطَّعَامِ مِنَ الْجَنَّةِ وَ یُدْخِلَانِ عَلَیْهِ الرَّوْحَ وَ الرَّیْحَانَ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ- فَأَمَّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ یَعْنِی فِی قَبْرِهِ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ یَعْنِی فِی الْآخِرَةِ ثُمَّ قَالَ ع إِذَا مَاتَ الْکَافِرُ شَیَّعَهُ سَبْعُونَ أَلْفاً مِنَ الزَّبَانِیَةِ إِلَى قَبْرِهِ وَ إِنَّهُ لَیُنَاشِدُ حَامِلِیهِ بِصَوْتٍ یَسْمَعُهُ کُلُّ شَیْ‏ءٍ إِلَّا الثَّقَلَانِ وَ یَقُولُ لَوْ أَنَّ لِی کَرَّةً فَأَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ یَقُولُ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ فَتُجِیبُهُ الزَّبَانِیَةُ کَلَّا إِنَّها کَلِمَةٌ أَنْتَ قَائِلُهَا وَ یُنَادِیهِمْ مَلَکٌ لَوْ رُدَّ لَعَادَ لِمَا نُهِیَ عَنْهُ فَإِذَا أُدْخِلَ قَبْرَهُ وَ فَارَقَهُ النَّاسُ أَتَاهُ مُنْکَرٌ وَ نَکِیرٌ فِی أَهْوَلِ صُورَةٍ فَیُقِیمَانِهِ ثُمَّ یَقُولَانِ لَهُ مَنْ رَبُّکَ وَ مَا دِینُکَ وَ مَنْ نَبِیُّکَ فَیَتَلَجْلَجُ لِسَانُهُ وَ لَا یَقْدِرُ عَلَى الْجَوَابِ فَیَضْرِبَانِهِ ضَرْبَةً مِنْ عَذَابِ اللَّهِ یُذْعَرُ لَهَا کُلُّ شَیْ‏ءٍ ثُمَّ یَقُولَانِ لَهُ مَنْ رَبُّکَ وَ مَا دِینُکَ وَ مَنْ نَبِیُّکَ فَیَقُولُ لَا أَدْرِی فَیَقُولَانِ لَهُ لَا دَرَیْتَ وَ لَا هُدِیتَ وَ لَا أَفْلَحْتَ ثُمَّ یَفْتَحَانِ لَهُ بَاباً إِلَى النَّارِ وَ یُنْزِلَانِ إِلَیْهِ الْحَمِیمَ مِنْ جَهَنَّمَ وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ أَمَّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُکَذِّبِینَ‏ الضَّالِّینَ فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ» یَعْنِی فِی الْقَبْرِ «وَ تَصْلِیَةُ جَحِیمٍ» یَعْنِی فِی الْآخِرَةِ.

3) از امام صادق ع روایت شده است:

کسی که یک قیراط [حدود یک بیستم دینار] از زکات را هم مانع شود [از پرداخت آن طفره رود، یا مانع دیگران از پرداخت زکاتشان شود] نه مومن است و نه مسلمان و مصداق این سخن خداوند عز و جل است که «پروردگارا ! مرا بازگردانید تا در آنچه از دست داده‌ام کار صالحی انجام دهم» و در روایت دیگری هست که «نمازش قبول نمی‌شود»

[توجه: این مضمون که «مانع الزکاة» مصداق این آیه است در روایات فراوانی آمده است.][1]

الکافی، ج‏3، ص503

یُونُسُ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ مَنَعَ قِیرَاطاً مِنَ الزَّکَاةِ فَلَیْسَ بِمُؤْمِنٍ وَ لَا مُسْلِمٍ وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ». وَ فِی رِوَایَةٍ أُخْرَى وَ لَا تُقْبَلُ لَهُ صَلَاةٌ.

تدبر

1) «حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ»:

بسیاری از افراد، در لحظه مرگ، تقاضای برگشتن به دنیا و اصلاح کارهای خود را دارند. چرا؟ چون آماده مرگ نبوده‌اند و زندگی خود را با توجه به اینکه می‌میرند، تنظیم نکرده‌اند.

شاید بدین جهت است که در روایات، مصداق بارز این افراد، کافران (یعنی کسانی که اصلا خدا ویا زندگی پس از مرگ را باور ندارند) (حدیث2) ویا مسلمانانی که برخی واجبات قطعی را (که وضعیت پس از مرگ ما بشدت با این امور گره خورده) انجام نمی‌دهند (حدیث3) معرفی شده است.

2) «إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ ...»:

این آیه یک گزاره شرطیه است: جمله مقدم (آن گاه که یکی‌شان را مرگ فرارسد) جمله‌ای است که برای همه ما روزی رخ خواهد داد. فکر می‌کنید جمله تالی (قال ...) برای ما چگونه خواهد بود؟

با توجه به اینکه در آن لحظه، نمی‌توان دروغ گفت: آیا از آن وضعیت نمی‌ترسیم؟ آیا نگران آن وضعیت نیستیم؟

اگر انسان این سوال را جدی بگیرد و بتواند جواب آن را آماده کند، در زمره اولیاءالله قرار خواهد گرفت که «نه ترسی دارند و نه نگرانی‌ای»

آماده کردن جواب آن، یعنی به نحوی زندگی کند که هر لحظه از دنیا رفت چنان از او استقبال شود که اصلا تقاضای برگشتن نکند. مانند آنچه در آیه 32 سوره نحل گذشت (جلسه 185، بویژه حدیث1)

3) «حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ»:

در عمرمان خطرات زیادی پیش آمده که می‌توانسته منجر به مرگ ما شود (و گاه خودمان هم متوجه نشده‌ایم مانند برخی عوارض داخلی سیستم ایمنی بدن)؛ و علی‌القاعده اگر همان لحظه مرگ ما می‌رسید - اگر از اولیاءالله نبوده باشیم - از خدا می‌خواستیم که مهلتی دهد که برای آخرتمان کاری کنیم.

در واقع، اغلب ما چنین تقاضایی کرده‌ایم و خدا هم با نجات جانمان، بارها و بارها به ما پاسخ مثبت داده، و شاید بدین جهت است که کافر یا مسلمانی که واجباتش را جدی نمی‌گیرد، باز هم به او مهلت دهند، تغییری نخواهد کرد.

اینکه علی‌رغم گناهانمان هنوز زنده‌ایم و از نعمتهای خدا استفاده می‌کنیم، یعنی خدا به ما مهلتی دوباره داده است! بکوشیم که این بار درست استفاده کنیم.

3) «قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ»:

انسانی که مرگ را فراموش کند و به دنیا وابسته شود، خدا را حتی در لحظه مرگ جدی نمی گیرد: چنین آدمی می‌گوید «پروردگارا»، اما این جمله‌اش فقط بیان درماندگی اوست و حتی در اینجا هم از پروردگارش تقاضای کمک نمی‌کند: نمی‌گوید: «ارجعنی» (مرا برگردان)، بلکه از فرشتگانی که می‌بیند یا اطرافیانش که دور و برش را گرفته‌اند (حدیث2) تقاضا می‌کند او را برگردانند (ارجعونی: مرا برگردانید).

کسی که یک عمر خدا و حضور و نقش‌آفرینی خدا را جدی نگرفت، حتی با مردن هم جدی نمی گیرد.



[1] . ظاهرا زکات در اصطلاح قرآنی، شامل همه انفاقات واجب (مانند خمس و زکات و ...)‌ می‌شود و زکاتی که امروز در میان ما معنای خاصی دارد در قرآن با تعبیر‌«صدقه» آمده است (توبه/103)

 


سه شنبه 95 شهریور 30 , ساعت 11:9 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

185) سوره نحل (16) آیه 32 

الَّذینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ

ترجمه

[متقین عبارتند از] همان کسانی که فرشتگان آنها را، در حالی که پاک و طیّب هستند، قبض روح می‌کنند، می‌گویند سلام بر شما، داخل بهشت شوید به خاطر آنچه که همواره انجام می‌دادید.

حدیث

1) از زید بن علی ع [فرزند امام سجاد ع] روایت شده است:

در روز قیامت، منادی ندا می‌دهد: کجایند «کسانی که فرشتگان آنها را، در حالی که پاک و طیّب هستند، قبض روح می‌کنند، می‌گویند سلام بر شما»؟

پس عده‌ای بلند می‌شوند در حالی که صورتهایشان نورانی است. به آنها گفته می‌شوند: شما کیانید؟

می‌گویند: ما دوستداران امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب ع هستیم.

خطاب می‌شود: به چه جهت او را دوست داشتید؟

می‌گویند: پروردگارا ! به خاطر اطاعتش نسبت به تو و به پیامبرت.

به آنها خطاب می‌شود: راست گفتید! «داخل بهشت شوید به خاطر آنچه که همواره انجام می‌دادید».

تفسیر فرات الکوفی، ص234

فُرَاتٌ قَالَ حَدَّثَنِی الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ مُعَنْعَناً عَنْ زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ [ع‏] قَالَ:

 یُنَادِی مُنَادٍ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَیْنَ الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ قَالَ فَیَقُومُ قَوْمٌ مبیاضی الْوُجُوهِ فَیُقَالُ لَهُمْ مَنْ أَنْتُمْ فَیَقُولُونَ نَحْنُ الْمُحِبُّونَ لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع فَیُقَالُ لَهُمْ بِمَا أَحْبَبْتُمُوهُ فَیَقُولُونَ یَا رَبَّنَا بِطَاعَتِهِ لَکَ وَ لِرَسُولِکَ فَیُقَالُ لَهُمْ صَدَقْتُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ.

2) در فرازی از نامه امیرالمومنین به اهالی مصر - هنگامی که محمد بن ابی‌بکر را به عنوان حاکم آنجا فرستاد - آمده است:

بسم الله الرحمن الرحیم از بنده خدا امیرمومنان علی بن ابی‌طالب به اهالی مصر و محمد بن ابی‌بکر.

سلام علیکم.

خدایی را شاکرم  که خدایی جز او نیست. اما بعد ...

... بندگان خدا! مرگ و سکرات آن را [= دشواری‌هایی که عقل را از سر می‌پراند] جدی بگیرید و برای آن آماده شوید که یکدفعه به نحوی عظیم به شما می‌رسد:

‌یا با خوبی‌ای که هیچ بدی در آن نیست، ویا با بدی‌ای که هرگز خوبی‌ای همراهش نیست.

یا شخص را با آمدنش به بهشت نزدیک می‌کند و یا انسان را با آمدنش به جهنم نزدیک می‌کند؛

و هیچکسی نیست که روحش از بدنش جدا شود مگر اینکه بفهمد که به کدام سرمنزل می‌رسد: به بهشت یا به جهنم؛ آیا دشمن خداست یا دوست و ولیّ خدا؟

اگر از اولیاء الله باشد درهای بهشت به رویش گشوده و مسیرهای آن برایش مهیا می‌شود و آنچه را که خداوند در آن برایش آماده کرده، می‌بیند؛ پس از هر دلمشغولی‌ای فارغ می‌گردد و هرگونه بار سنگینی از پشتش برداشته می‌شود؛

و اگر از دشمنان خدا باشد درهای جهنم به رویش گشوده و مسیر‌های آن برایش مهیا می‌گردد و آنچه را که خداوند در آن برایش آماده کرده می‌بیند، پس هر گونه امر ناخوشایندی بدو روی می‌آورد و هر گونه شادی‌ای از او رخت برمی‌بندد.

همه اینها در لحظه مرگ رخ می‌دهد و آنجاست که شخص به یقین می‌رسد که خداوند عز و جل می‌فرماید: «کسانی که فرشتگان آنها را، در حالی که پاک و طیّب هستند، قبض روح می‌کنند، می‌گویند سلام بر شما، داخل بهشت شوید به خاطر آنچه که همواره انجام می‌دادید» و می‌فرماید: «کسانی که فرشتگان جانشان را مى‏گیرند در حالى که بر خود ستمکار بوده‏اند. پس، از در تسلیم درمى‏آیند [و مى‏گویند:] «ما هیچ کار بدى نمى‏کردیم.» آرى، خدا به آنچه مى‏کردید داناست. پس، از درهاى جهنم وارد شوید و در آن همیشه بمانید، و حقّا که چه بد است جایگاه متکبران.»

الغارات، ج‏1، ص237؛ الأمالی (للمفید)[1]، ص264؛ الأمالی (للطوسی)،ص27

عن عبد اللَّه بن الحسن عن عبایة قال: کتب علیّ- علیه السّلام- الى محمّد و أهل مصر:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ- مِنْ عَبْدِ اللَّهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ إِلَى أَهْلِ مِصْرَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ‏ أَبِی بَکْرٍ سَلَامٌ عَلَیْکُمْ فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکُمُ اللَّهَ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَمَّا بَعْد ...

... احْذَرُوا یَا عِبَادَ اللَّهِ الْمَوْتَ وَ سَکْرَتَهُ وَ أَعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ فَإِنَّهُ یَفْجَؤُکُمْ بِأَمْرٍ عَظِیمٍ بِخَیْرٍ لَا یَکُونُ مَعَهُ شَرٌّ أَبَداً أَوْ بِشَرٍّ لَا یَکُونُ مَعَهُ خَیْرٌ أَبَداً- فَمنْ أَقْرَبُ إِلَى الْجَنَّةِ مِنْ عَامِلِهَا وَ منْ أَقْرَبُ مِنَ النَّارِ مِنْ عَامِلِهَا إِنَّهُ لَیْسَ‏ أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ تُفَارِقُ رُوحُهُ جَسَدَهُ حَتَّى یَعْلَمَ أَیَّ الْمَنْزِلَتَیْنِ یَصِلُ إِلَى الْجَنَّةِ أَمْ إِلَى النَّارِ أَ عَدُوٌّ هُوَ لِلَّهِ أَمْ وَلِیٌّ لَهُ فَإِنْ کَانَ وَلِیّاً لِلَّهِ فُتِحَتْ لَهُ أَبْوَابُ الْجَنَّةِ وَ شُرِعَتْ لَهُ طُرُقُهَا وَ رَأَى مَا أَعَدَّ اللَّهُ لَهُ فِیهَا فَفُرِّغَ مِنْ کُلِّ شُغُلٍ وَ وُضِعَ عَنْهُ کُلُّ ثِقْلٍ وَ إِنْ کَانَ عَدُوّاً لِلَّهِ فُتِحَتْ لَهُ أَبْوَابُ النَّارِ وَ شُرِعَتْ لَهُ طُرُقُهَا وَ نَظَرَ إِلَى مَا أَعَدَّ اللَّهُ لَهُ فِیهَا فَاسْتَقْبَلَ کُلَّ مَکْرُوهٍ وَ تَرَکَ کُلَّ سُرُورٍ کُلُّ هَذَا یَکُونُ عِنْدَ الْمَوْتِ وَ عِنْدَهُ یَکُونُ الْیَقِینُ قَالَ اللَّهُ عَزَّ اسْمُهُ «الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» وَ یَقُولُ «الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما کُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلى‏ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ. فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها فَلَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَکَبِّرِین‏».[2]

تدبر

1) «الَّذینَ تَتَوَفَّاهُمُ ... ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»:

انسان با عمل خویش (بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) می‌تواند به وضعیتی برسد که به محض مردن، برای ورود به بهشت از او دعوت شود؛ و واضح است که چنین کسی در محشر هم معطلی‌ای نخواهد داشت (حدیث1). درست نقطه مقابل کسانی که به محض مردن، به سوی جهنم رانده می‌شوند (نحل/32، جلسه185)

2)‌ «تَتَوَفَّاهُمُ ... طَیِّبینَ ... بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»:

تفاوت تعبیر «کنتم تعملون» با «تعملون» در این است که اولی دلالت بر یک روال همیشگی در زندگی دارد. (توضیح در جلسه 34) «طیّب» هم نقطه مقابل «خبیث» است و دلالت بر پاکی و خلوص از هرگونه آلودگی می‌کند. پس عده‌ای با عمل خود، روالی را در زندگی در پیش می‌گیرند که آنها را پاک و خالص می‌کند و پس از مرگ بدون هیچ معطلی به بهشت می‌رود.

3) «تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ»:

کسی که در پاکی زیست و در حال پاکی جان سپرد، به سلامت محض می‌رسد، لذا فرشتگان به خطاب «سلام و سلامتی بر شما» از او استقبال می‌کنند.

4)‌ «ادْخُلُوا الْجَنَّةَ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»:

بهشت را به بها دهند نه بهانه. (قرائتی، تفسیر نور، ج‏6، ص389)



[1][1] . قَالَ أَخْبَرَنِی أَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ حُبَیْشٍ الْکَاتِبُ قَالَ أَخْبَرَنِی الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ الزَّعْفَرَانِیُّ قَالَ أَخْبَرَنِی أَبُو إِسْحَاقَ إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ «1» قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی سَعِیدٍ عَنْ فُضَیْلِ بْنِ الْجَعْدِ عَنْ أَبِی إِسْحَاقَ الْهَمْدَانِیِّ قَالَ لَمَّا وَلَّى أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع مُحَمَّدَ بْنَ أَبِی بَکْرٍ مِصْرَ وَ أَعْمَالَهَا کَتَبَ لَهُ کِتَاباً وَ أَمَرَهُ أَنْ یَقْرَأَهُ عَلَى أَهْلِ مِصْرَ وَ لِیَعْمَلَ بِمَا وَصَّاهُ بِهِ فِیهِ فَکَانَ الْکِتَابُ- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ- مِنْ عَبْدِ اللَّهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ إِلَى أَهْلِ مِصْرَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ‏ أَبِی بَکْرٍ سَلَامٌ عَلَیْکُمْ فَإِنِّی أَحْمَدُ إِلَیْکُمُ اللَّهَ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَمَّا بَعْد ...

[2] . این دو روایت هم ناظر به این آیه قابل توجه است:

و فی (نهج البیان2/144) فی معنى «لَهُمُ الْبُشْرى‏ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ فِی الْآخِرَةِ»: روی عن الباقر و الصادق (علیهما السلام) قالا: «هی الرؤیا الصالحة یراها المؤمن، و فی الآخرة الجنة مما أعده الله له من النعم عند الموت، و هو قول الله تعالى: «الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ» أبدا ثم فی الجنة (البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏3، ص42)

وَ فِی الْخَبَرِ [تفسیر أبی الفتوح الرازیّ ج 5 ص 562]: أَنَّ جَبْرَئِیلَ ع یَهْبِطُ فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ إِلَى الْأَرْضِ فِی سَبْعِینَ أَلْفَ مَلَکٍ وَ مِیکَائِیلَ فِی سَبْعِینَ أَلْفَ مَلَکٍ وَ یَأْتُونَ بِلِوَاءِ الْحَمْدِ وَ لَهُ أَرْبَعُ زَوَایَا وَاحِدَةٌ بِالْمَشْرِقِ وَ وَاحِدَةٌ بِالْمَغْرِبِ وَ وَاحِدَةٌ تَحْتَ الْعَرْشِ وَ وَاحِدَةٌ تَحْتَ الْأَرْضِ السَّابِعَةِ وَ عَلَى اللِّوَاءِ مَکْتُوبٌ أُمَّةٌ مُذْنِبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ وَ مَا مِنْ بَیْتٍ إِلَّا وَ یَأْتِیهِ جَبْرَئِیلُ‏ مَعَ الْمَلَائِکَةِ وَ یُسَلِّمُونَ عَلَیْهِمْ وَ إِلَّا فَیُبْلِغُهُمُ السَّلَامَ فِی خَمْسَةِ مَوَاطِنَ الْأَوَّلُ یَوْمَ الْمَوْتِ فِی قَوْلِهِ تَعَالَى «الَّذِینَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ طَیِّبِینَ یَقُولُونَ سَلامٌ عَلَیْکُمْ» وَ الثَّانِی فِی بَابِ الْجَنَّةِ «وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْکُمْ» وَ الثَّالِثُ فِی الْجَنَّةِ فِی قَوْلِهِ «وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَیْکُمْ» وَ الرَّابِعُ فِی الْغُرُفَاتِ «سَلامٌ قَوْلًا مِنْ رَبٍّ رَحِیمٍ» وَ الْخَامِسُ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى «تَحِیَّتُهُمْ یَوْمَ یَلْقَوْنَهُ سَلام‏» (مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏7، ص460)

 


دوشنبه 95 شهریور 29 , ساعت 11:0 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

184) سوره نساء (4) آیه 100

وَ مَنْ یُهاجِرْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُراغَماً کَثیراً وَ سَعَةً وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحیماً

ترجمه

و کسی که در راه خدا مهاجرت کند، در زمین، جولانگاه‌های فراوان و گشایشی می‌یابد و کسی که هجرت‌کنان به سوی خدا و رسولش از خانه‌اش خارج شود سپس مرگ او را دریابد قطعا اجر او برعهده خدا خواهد بود؛ و خداوند بسیار خطاپوش و رحیم بوده است.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«مُراغَماً» از ماده «رغم» است که تنها یکبار در قرآن کریم آمده است. «الرُغام» به معنای خاک کاملا نرم است و اصطلاح «رغم أنفه» همان معنای استعاری «بینی‌اش به خالک مالیده شد» را می‌دهد (مفردات ألفاظ القرآن، ص359) و از همین تعبیر، کلمه «علی‌رغم فلانی» در فارسی متداول شده است (یعنی انجام کاری که شخص مورد نظر مخاطب از آن کراهت دارد). در باب معنای «مراغم»، خصوصا در این آیه، گفته‌اند به معنای «راه‌های خروج و رهایی» است (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص414) یعنی گشایش و توسعه‌ای که با هجرت در زندگی وی حاصل می‌شود (کتاب العین، ج4، ص418؛ مجمع‌البیان، ج3، ص153) و در حقیقت، کنایه از زمینی است که بسیار مرغوب و مناسب برای زندگی است که شخص در آن، دیگر در تنگنا و مزاحمت قرار ندارد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص174) و عده‌ای گفته‌اند چه‌بسا مقصود این است که با هجرت خود، بینی بدخواهانش به خاک مالیده می‌شود (مجمع البحرین، ج‏6، ص73) و «علی‌رغمِ» هر مانعی می‌تواند دینش را حفظ کند (المیزان، ج5، ص53).

نقش نحوی «مراغم» در این جمله، مفعول است.

«مُهاجِراً» اسم فاعل از هجرت (= هجرت‌کنان) است و جایگاه نحوی آن، «حال» است.

حدیث

1) از امام صادق ع روایتی درباره اینکه نه جبر درست و است و نه تفویض، بلکه «منزلت بین منزلتین» است، آمده که برای توضیح آن محتوا، پنج مطلب را لازم دانسته‌اند.  امام هادی ع این روایت را مفصلا شرح داده‌‌اند که فرازهایی از آن در جلسه138، حدیث4   گذشت.

دوتا از آن پنج‌تا «باز بودن راه پیش روی انسان» و «مهلت زمانی» است که امام هادی در توضیح آن می‌فرمایند:

اما «باز بودن راه پیش روی انسان» یعنی کسی مراقب شخص نباشد که وی را در حصار قرار دهد و از انجام آنچه خداوند به او دستور داده، مانع شود؛ و این همان سخن خداوند است که در مورد کسی که در استضعاف قرار گرفته و مانعی در برابر انجام کار پیش روی خود دارد و نه چاره‌ای می‌یابد و نه راه هدایتی پیدا می‌کند، فرمود: «مگر مستضعفین [واقعی] از مردان و زنان و فرزندانی که نه چاره‌جویی توانند و نه راه به جایی برند» پس خبر داد که مستضعف کسی است که راهش باز نیست و اگرهم قلبش در مسیر ایمان به آرامش رسیده باشد، هیچ جای حرف و حدیثی در مورد وی باقی نمی‌ماند؛

و اما «مهلت زمانی» همان عمری است که انسان از آن بهره‌مند شده در حدی که کسب معرفت در آن بر او واجب است تا زمانی که اجلش سر برسد؛ و این زمان از وقتی است که به توانایی تمییز خوب و بد و به بلوغ می‌رسد  تا زمانی که مرگش فرامی‌رسد، پس آنکه در جستجوی حق بمیرد و حد کمال آن را درک نکند، او هم بر خیر و خوبی است؛ و این سخن خداوند است که می‌فرماید: «و کسی که از خانه‌اش هجرت‌کنان به سوی خدا و رسولش خارج شود، پی اجر او برعهده خداست» هرچند که به شریعت خود به تمام و کمال عمل نکرده باشد؛ زیرا او تا زمانی که مهلت داشت فروگذار نکرد.

تحف العقول، ص 460 و 472

و روی عن الإمام الراشد الصابر أبی الحسن علی بن محمد ع ‏

مِنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ سَلَامٌ عَلَیْکُمْ وَ عَلى‏ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى‏ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ فَإِنَّهُ وَرَدَ عَلَیَّ کِتَابُکُم‏...

فَإِنَّا نَبْدَأُ مِنْ ذَلِکَ بِقَوْلِ الصَّادِقِ ع لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِیضَ وَ لَکِنْ مَنْزِلَةٌ بَیْنَ الْمَنْزِلَتَیْنِ وَ هِیَ صِحَّةُ الْخِلْقَةِ وَ تَخْلِیَةُ السَّرْبِ وَ الْمُهْلَةُ فِی الْوَقْتِ وَ الزَّادُ مِثْلُ الرَّاحِلَةِ وَ السَّبَبُ الْمُهَیِّجُ لِلْفَاعِلِ عَلَى فِعْلِهِ فَهَذِهِ خَمْسَةُ أَشْیَاءَ جَمَعَ بِهِ الصَّادِقُ ع جَوَامِعَ الْفَضْل‏ ...

وَ أَمَّا قَوْلُهُ «تَخْلِیَةُ السَّرْبِ» فَهُوَ الَّذِی لَیْسَ عَلَیْهِ رَقِیبٌ یَحْظُرُ عَلَیْهِ وَ یَمْنَعُهُ الْعَمَلَ بِمَا أَمَرَهُ اللَّهُ بِهِ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ فِیمَنِ اسْتُضْعِفَ وَ حُظِرَ عَلَیْهِ الْعَمَلُ فَلَمْ یَجِدْ حِیلَةً وَ لَا یَهْتَدِی سَبِیلًا کَمَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى «إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا» فَأَخْبَرَ أَنَّ الْمُسْتَضْعَفَ لَمْ یُخَلَّ سَرْبُهُ وَ لَیْسَ عَلَیْهِ مِنَ الْقَوْلِ شَیْ‏ءٌ إِذَا کَانَ مُطْمَئِنَّ الْقَلْبِ بِالْإِیمَانِ وَ أَمَّا الْمُهْلَةُ فِی الْوَقْتِ فَهُوَ الْعُمُرُ الَّذِی یُمَتَّعُ الْإِنْسَانُ مِنْ حَدِّ مَا تَجِبُ عَلَیْهِ الْمَعْرِفَةُ إِلَى أَجَلِ الْوَقْتِ وَ ذَلِکَ مِنْ وَقْتِ تَمْیِیزِهِ وَ بُلُوغِ الْحُلُمِ إِلَى أَنْ یَأْتِیَهُ أَجَلُهُ فَمَنْ مَاتَ عَلَى طَلَبِ الْحَقِّ وَ لَمْ یُدْرِکْ کَمَالَهُ فَهُوَ عَلَى خَیْرٍ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ «وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ، الْآیَةَ» وَ إِنْ کَانَ لَمْ یَعْمَلْ بِکَمَالِ شَرَائِعِهِ لِعِلَّةِ مَا لَمْ یُمْهِلْهُ فِی الْوَقْتِ إِلَى اسْتِتْمَامِ أَمْرِه‏

2) از رسول خدا ص روایت شده است که:

 اعمال فقط بر اساس نیات است و برای هرکس آن چیزی است که نیت کرده است. کسی که هجرتش به سوی خدا و رسولش است، پس هجرتش به سوی خدا و رسولش است؛ و کسی که هجرتش برای رسیدن به زنی است که می‌خواهد با او ازدواج کند و یا برای این که به دنیا برسد، پس هجرتش به همان چیزی است که به جانب آن هجرت کرده است.

دعائم الإسلام، ج‏1، ص4

وَ قَدْ رُوِّینَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ قَالَ:

 إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّیَّاتِ وَ إِنَّمَا لِامْرِئٍ مَا نَوَى فَمَنْ کَانَتْ هِجْرَتُهُ إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَهِجْرَتُهُ إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَنْ کَانَتْ هِجْرَتُهُ لِامْرَأَةٍ یَتَزَوَّجُهَا أَوْ لِدُنْیَا یُصِیبُهَا فَهِجْرَتُهُ إِلَى مَا هَاجَرَ إِلَیْهِ.

3) [بعد از شهادت امام صادق ع، عبدالله افطح (یکی از فرزندان امام) در مقابل امام کاظم ع ادعای امامت کرد. وی موجب پیدایش فرقه فطحیه شد، منتها چون اندکی بعد از دنیا رفت و فرزندی هم نداشت، اغلب افراد متوجه شدند و به امام کاظم ع برگشتند] زراره فرزندش عبید را به مدینه مدینه فرستاد تا از ماجرای امام کاظم و عبدالله افطح خبری به دست آورد [که چه کسی جانشین واقعی امام صادق ع است.] اما قبل از اینکه پسرش برگردد از دنیا رفت.

شخصی به امام کاظم ع حکایت زراره را تعریف کرد. امام ع فرمود:

من امید دارم که زراره مصداق این آیه باشد که «و کسی که هجرت‌کنان به سوی خدا و رسولش از خانه‌اش خارج شود سپس مرگ او را دریابد قطعا اجر او برعهده خدا خواهد بود.»

تفسیر العیاشی، ج‏1، ص271

عن ابن أبی عمیر قال وجه زرارة ابنه عبیدا إلى المدینة یستخبر له خبر أبی الحسن و عبد الله، فمات قبل أن یرجع إلیه عبید ابنه قال محمد بن أبی عمیر حدثنی محمد بن حکیم قال: قلت لأبی الحسن الأول، فذکرت له زرارة و توجیه ابنه عبیدا إلى المدینة

فقال أبو الحسن ع: إنی لأرجو أن یکون زرارة ممن قال الله «وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ»

4) از رسول خدا ص روایت شده است:

آیا به شما خبر دهم که مومن کیست؟ کسی که مومنان در جان و مالشان از او ایمن باشند.

آیا به شما خبر دهم که مسلمان کیست؟ کسی که مسلمانان از زبان و دستش سالم باشند.

و مهاجر کسی است که از بدی‌ها هجرت کند و آنچه را که خدا حرام کرده ترک و رها کند.

و حرام است که مومنی بر مومن دیگر ظلم کند یا او را خوار کند و یا غیبت او را کند و یا او را از خود براند.

الکافی، ج‏2، ص235

أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِی کَهْمَسٍ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص

أَ لَا أُنَبِّئُکُمْ بِالْمُؤْمِنِ مَنِ ائْتَمَنَهُ الْمُؤْمِنُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ

أَ لَا أُنَبِّئُکُمْ بِالْمُسْلِمِ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسَانِهِ وَ یَدِهِ

 وَ الْمُهَاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّیِّئَاتِ وَ تَرَکَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ

وَ الْمُؤْمِنُ حَرَامٌ عَلَى الْمُؤْمِنِ أَنْ یَظْلِمَهُ أَوْ یَخْذُلَهُ أَوْ یَغْتَابَهُ أَوْ یَدْفَعَهُ دَفْعَةً.

??پیشاپیش عید غدیر مبارک. این خطبه امیرالمومنین ع هم به موضوع بحث مرتبط است و هم به مناسبت ایام:

5) امیرالمومنین ع فرمودند:

برخى ایمان در دلها برقرار است، و برخى دیگر میان دلها و سینه‏ها عاریت و ناپایدار. تا روزگار سرآید- و مرگ در آید-. پس اگر از کسى بیزارید [می‌خواهید بیزاری و برائت بجویید]، او را واگذارید تا مرگ او را دریابد، آن گاه است که حد و مرز برائت معلوم می‌شود [که می‌توان بیزاری جست یا نه]. وجوب هجرت بر همان پایه و اساس نخستین باقی است. مادام که خدا خواهد مردم زمین را پایدار دارد، از آن که پنهانى گزیند و یا خود را آشکار دارد. نام مهاجر بر کسى ننهند، جز آن که حجّت روى زمین را بشناسد. پس آن که او را شناخت و پذیرفت مهاجر است، و آن را که خبر وى بدو رسید، و به گوشش شنید و دل را مهیای آن کرد، مستضعف نتوان گفت.

امر ما کارى است سخت، و تحمّل آن دشوار، کسى آن را بر نتابد جز بنده مومنی که که خدا دل او را به ایمان آزموده. و حدیث ما را فرا نگیرد جز سینه‏هاى امانتدار، و خردهاى بردبار.

مردم! از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید، که من راههاى آسمان را بهتر از راههاى زمین مى‏دانم، پیش از آنکه فتنه‏اى- پدید شود- که همچون شتر بى صاحب گام بردارد، و مهار خود پایمال کند و مردمان را بکوبد و بیازارد، و عقل صاحب خردان را ببرد- و در حیرتشان گذارد.

نهج‌البلاغه، خطبه189 (با اقتباس از ترجمه شهیدی، ص306)

‌فَمِنَ الْإِیمَانِ مَا یَکُونُ ثَابِتاً مُسْتَقِرّاً فِی الْقُلُوبِ وَ مِنْهُ مَا یَکُونُ عَوَارِیَ بَیْنَ الْقُلُوبِ وَ الصُّدُورِ إِلَى أَجَلٍ مَعْلُومٍ فَإِذَا کَانَتْ لَکُمْ بَرَاءَةٌ مِنْ أَحَدٍ فَقِفُوهُ حَتَّى یَحْضُرَهُ الْمَوْتُ فَعِنْدَ ذَلِکَ یَقَعُ حَدُّ الْبَرَاءَةِ وَ الْهِجْرَةُ قَائِمَةٌ عَلَى حَدِّهَا الْأَوَّلِ مَا کَانَ لِلَّهِ فِی أَهْلِ الْأَرْضِ حَاجَةٌ مِنْ مُسْتَسِرِّ الُامَّةِ‌ ‌وَ مُعْلِنِهَا لَا یَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِی الْأَرْضِ فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ وَ لَا یَقَعُ اسْمُ الِاسْتِضْعَافِ عَلَى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّةُ فَسَمِعَتْهَا أُذُنُهُ وَ وَعَاهَا قَلْبُهُ إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْمِلُهُ إِلَّا عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ لَا یَعِی حَدِیثَنَا إِلَّا صُدُورٌ أَمِینَةٌ وَ أَحْلَامٌ رَزِینَةٌ أَیُّهَا النَّاسُ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَلَأَنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الْأَرْضِ قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ بِرِجْلِهَا فِتْنَةٌ تَطَأُ فِی خِطَامِهَا وَ تَذْهَبُ بِأَحْلَامِ قَوْمِهَا‌

تدبر

1)  «وَ مَنْ یُهاجِرْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُراغَماً کَثیراً وَ سَعَةً»:

انسان وقتی در جایی زندگی میکند با آنجا انس میگیرد و جدا شدن از آن برایش سخت است.

گاه وضعیت به گونه ای است که اگر انسان نخواهد دینش را جدی بگیرد زندگی ظاهرا آسوده‌ای خواهد داشت اما می‌بیند دینش در خطر است و به خاطر دینش سختی جدا شدن از این زندگی راحت را قبول کند، خدا هم عرصه‌های متنوعی پیش روی او باز میکند و هم گشایشی در کارش می‌افکند. مهم این است که بدانیم که آن گونه که خدا دستور داده برنامه ریزی کنیم نه آن طور که به خیال خودمان راحت تر است.

2) «وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»

برخی هجرت را فقط امری اجتماعی و ظاهری و در مورد خروج از خانه و کاشانه می‌دانند و برخی هجرت را فقط امری معنوی و به هجرت درونی از گناهان تفسیر می‌کنند. این آیه با ظرافت تمام بین نگاه اجتماعی و نگاه معنوی جمع کرده: شروع حرکت را از خانه قرار داده و مقصد را نه سرزمینی خاص، بلکه مقصد را خدا معرفی کرده است.

3)« وَ مَنْ یُهاجِرْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ یَجِدْ ... وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً ... فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ»

کسی که به خاطر خدا کاری انجام دهد از دو حالت خارج نیست: یا به مقصودی که از آن کار در دنیا دارد می‌رسد آن هم خیلی گسترده (مراغما کثیرا و سعه) و یا اگر عمرش کفاف ندهد، همین که کار را آغاز کند، خدا کار را برای او حساب می‌کند.

4) «وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ»

مهم این است که کار برای خدا شروع شود، مهم این نیست که به نتیجه برسد یا نه. اگر برای خدا شروع شد، حتی اگر بمیریم خدا آن را انجام شده فرض می‌کند.

این همان است که امام خمینی می‌گفت: ما مکلف به وظیفه ایم نه مکلف به نتیجه.

5) «وَ مَنْ یُهاجِرْ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ...»

اگرچه، چون آیه قبل درباره عدم هجرت مستضعفان بود، به ذهن خطور می‌کند که این آیه هم درباره چنان هجرتی است، اما هیچ دلیلی نداریم که معنای آیه فقط به آن گونه هجرت منحصر شود. برای همین تعبیر «فی سبیل الله» را به کار برد.

هر کس در راه خدا از تعلقاتش رها شود و برای خدا کاری را شروع کند، مشمول حال این آیه خواهد بود؛ یعنی اولا خدا برایش جولانگاههای فراوان و گشایش ایجاد می‌کند و ثانیا اگر هم عمرش کفاف نداد خدا اجر و ثمربخشی کار او را تضمین می‌کند.

6) «مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»

مهاجر الی الله معلوم است، اما مهاجر الی الرسول چه معنایی دارد؟ و اصلا چرا این را اضافه کرد؟

الف. ظاهرا تاکید بر این است که راه خدا، راه دلبخواهی نیست، بلکه باید راهی باشد که خودش از طریق فرستاده‌اش معرفی کرده است. اگر هم در حدیث 2 فرمود که عمل به نیت است، منظور عمل صالحی بود که شریعت معرفی کرده نه اینکه افرادی همچون داعش پیدا شوند و به خیال خود، با نیت خوب، آدم بکشند!

ب. اشخاصی همچون پیامبر در دینداری انسان نقش ایفا می‌کنند و می‌توانند و بلکه باید، مقصد و مقصود آدمی قرار گیرند. از این آیه (برخلاف دیدگاههای وهابیت که زیارت مرقد پیامبر و امامان را شرک می‌دانند) می‌توان توصیه به زیارت پیامبر ص را هم نتیجه گرفت. وگرنه اینکه کسی از خانه اش خارج شود و قصد پیامبر را بکند، در زمانی که پیامبر از دنیا رفته است، چه توجیهی دارد؟

ج. ...

این را در کانال نگذاشتم

7) «وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحیما»

این آیه بخوبی نشان می‌دهد غفور بودن خداوند صرفا به معنای بخشیدن گناهان نیست، بلکه جبران کردنی است که ثواب دادن هم در دل خود دارد؛ زیرا کسی که مهجر از خانه‌اش خارج شد و از دنیا رفت، گناهی نکرده که بخواهد غفاریت خدا به معنای بخشش گناه مطرح شود.

 


یکشنبه 95 شهریور 28 , ساعت 10:13 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

183) سوره نساء (4) آیه 99 

فَأُولئِکَ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ کانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً

ترجمه

پس در مورد آنان، امید است که خداوند از آنها درگذرد و خداوند بسیار خطابخش و خطاپوش بوده است.

نکات ترجمه

«عسی» کلمه‌ای است که برای اظهار امید و آرزو بیان می‌شود و وقتی در مورد خداوند به کار می‌رود، برای تقویت حالت رجاء و امید به خداوند است و بدین معناست که نسبت به خداوند چنین امیدی می‌رود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص567)

«عَفُوًّا غَفُوراً»: این دو کلمه هر دو صیغه مبالغه بر وزن «فعول» هستند:

 «عَفُوّ» از ماده «عفو» است که این ماده در اصل به معنای «ترک و رها کردن» است، خصوصا در جایی به کار می‌رود که کسی مستحق عقوبت باشد اما از عقوبت وی صرف‌نظر شود؛ وقتی از خدا طلب «عافیت» می‌کنیم یعنی می‌خواهیم امور ناخوشایند را از ما برگرداند، و «استعفاء» هم یعنی از کسی که کاری را بر ما تکلیف کرده بخواهیم که از ما صرف نظر کند. گاه این کلمه با بار معنایی منفی در معنای «رشد و زیاد شدن» ‌به کار رفته (اعراف/95) از این جهت که شی‌ای به حال خود رها می‌شود تا هر چقدر خواست رشد کند (کتاب العین، ج2، ص258 ؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص57-60)

«غفور» از ماده «غفر» است که در اصل در معنای «پوشاندن» به کار می‌رود چنانکه به پوششی که زیر کلاهخود بر سر می‌گذاشته‌اند «مِغفَر» گویند (کتاب العین، ج4، ص406؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص: 386) و برخی گفته‌اند معنای اصلی‌اش «محو کردن اثر شیء» است (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص241)

در تفاوت «عفو» و «مغفرت» گفته شده که در عفو، شخص از مذمت و عذاب کردن منصرف می‌شود، و لذا در مورد انسان‌های عادی هم «عفو کردن و طلب عفو» به کار برده می‌شو؛د اما در مغفرت، گناه شخص را می‌پوشاند و آبروی او را نمی‌برد و در واقع، نحوه‌ای ساقط کردن عذاب است که نوعی پاداش دادن را در دل خود دارد، و لذا کلماتی همچون «مغفرت» و «استغفار» فقط در مورد خداوند به کار می‌رود. (الفروق فی اللغة، ص17 و 230)

حدیث

1) حمزة بن طیّار می گوید: امام جعفر صادق علیه السلام به من فرمود که: «مردمان بر شش قسم‏اند».

عرض کردم که: آیا اجازه می دهید که آنها را بنویسم؟

فرمود: «آرى».

عرض کردم که: چه بنویسم؟

فرمود: «بنویس که: [1و2] کسانی که وعده خدا درباره آنها قطعی شده که اهل بهشت یا اهل جهنم باشند؛

و بنویس [3] کسانی که به گناهانشان اعتراف کردند و اعمال صالح را با اعمال بد جمع کرده‌اند» [ در نامه عملشان هر دو هست] (بقره/102)

گفتم: مثلا چه کسانی؟

فرمود: «وحشی» [قاتل حمزه، که در جریان فتح مکه توبه کرد و مسلمان شد] از آنان است.

 و بنویس: [4] «و دیگرانی که امید به امر خدا دارند که آیا عذابشان کند یا توبه‌شان را بپذیرد» (نساء/106)

فرمود: و بنویس: [5] «مگر مستضعفین از مردان و زنان و فرزندانی که نه چاره‌جویی توانند و نه راه به جایی برند» (نساء/98) یعنی نه حیله و چاره‌ای به سوی کفر دارند و نه راهی به ایمان می‌یابند «پس در مورد آنان، امید است که خداوند از آنها درگذرد و خداوند بسیار خطابخش و خطاپوش بوده است» (نساء/99)

و بنویس: [6] «اصحاب اعراف» (اعراف/48).

گفتم: اصحاب اعراف چیست؟

فرمود: گروهى هستند که خوبی‌ها و بدی‌هایشان برابر است؛ پس اگر خدا ایشان را داخل جهنّم گرداند، به سبب گناهان ایشان است، و اگر ایشان را داخل بهشت گرداند، به واسطه رحمت او است».

الکافی، ج‏2، ص381

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ سُلَیْمٍ مَوْلَى طِرْبَالٍ قَالَ حَدَّثَنِی هِشَامٌ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ الطَّیَّارِ قَالَ:

قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع النَّاسُ عَلَى سِتَّةِ أَصْنَافٍ قَالَ قُلْتُ أَ تَأْذَنُ لِی أَنْ أَکْتُبَهَا قَالَ نَعَمْ قُلْتُ مَا أَکْتُبُ قَالَ اکْتُبْ أَهْلَ الْوَعِیدِ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَهْلِ النَّارِ وَ اکْتُبْ «وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً» قَالَ قُلْتُ مَنْ هَؤُلَاءِ قَالَ وَحْشِیٌّ مِنْهُمْ  قَالَ وَ اکْتُبْ «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ» قَالَ وَ اکْتُبْ «إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا» لَا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً إِلَى الْکُفْرِ وَ لَا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا إِلَى الْإِیمَانِ «فَأُولئِکَ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ» قَالَ وَ اکْتُبْ أَصْحَابَ الْأَعْرَافِ قَالَ قُلْتُ وَ مَا أَصْحابُ الْأَعْرافِ قَالَ قَوْمٌ اسْتَوَتْ حَسَنَاتُهُمْ وَ سَیِّئَاتُهُمْ فَإِنْ أَدْخَلَهُمُ النَّارَ فَبِذُنُوبِهِمْ وَ إِنْ أَدْخَلَهُمُ الْجَنَّةَ فَبِرَحْمَتِهِ.[1]

2) کامل بن ابراهیم می‌گوید خدمت امام حسن عسگری رسیدم در حالی که در ذهنم این بود که تنها کسی وارد بهشت می‌شود که آنچه من می‌شناسم بشناسد و همین دیدگاه مرا داشته باشد. پس بر سرورم امام حسن عسگری وارد شدم و [مطالبی را حکایت می کند تا می‌رسد بدینجا که]:

در کنار ورودی‌ای نشسته بودم که پرده‌ای جلویش را پوشانده بود، بناگاه بادی وزید و پرده کنار رفت و نگاهم به چهره زیبای همچون ماه شخصی افتاد که حدودا چهارساله بود.

گفت: کامل بن ابراهیم!

بدنم به لرزش افتاد و الهام شد که بگویم: بله آقای من!

فرمود: نزد ولی خدا و حجت زمانش آمده‌ای تا بپرسی آیا تنها کسی وارد بهشت می‌شود که آنچه تو می‌شناسی بشناسد و همین دیدگاه تو را داشته باشد؟

گفتم: والله همین طور بود.

فرمود: اگر چنین باشد که به خدا سوگند داخل شوندگان آن بسیار کم خواهند بود؛ نه، به خدا سوگند [رحمت خدا بسیار گسترده‌تر است تا حدی که] خداوند حتی گروهی را وارد بهشت می‌کند که به آنها حقیه [یا حافیه: پابرهنه] می‌گویند.

گفتم: آقای من! آنها کیانند؟

فرمود: گروهی‌اند که از محبت به علی ع به حق علی ع سوگند می‌خورند در حالی که نمی‌دانند حق او و فضیلت او چه بوده است...

[صحبتها مقداری ادامه می‌یابد تا اینکه] سپس پرده دوباره افتاد و هرکاری کردم نتوانستم کنارش دهم. امام حسن عسگری با لبخند نگاهی به من کرد و فرمود:

کامل بن ابراهیم! دیگر برای چه نشسته‌ای در حالی که حاجتت را از کسی که حجت بعد از من است گرفتی.

غمگین شدم و از آنجا بیرون آمدم و دیگر هیچگاه ایشان را از نزدیک ندیدم.

الهدایة الکبرى، ص359؛ دلائل الإمامة (للطبرسی)، ص505 ؛ الغیبة (للطوسی)، ص247

أَخْبَرَنِی أَبُو الْحُسَیْنِ مُحَمَّدُ بْنُ هَارُونَ بْنِ مُوسَى بْنِ أَحْمَدَ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِی (رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ)، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَبُو نُعَیْمٍ، قَالَ: وَجَّهَتِ الْمُفَوِّضَةُ کَامِلُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الْمُزَنِیُّ  إِلَى أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) یُبَاحِثُونَ أَمْرَهُ.

قَالَ کَامِلُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ: فَقُلْتُ فِی نَفْسِی لَا یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَ مَعْرِفَتِی وَ قَالَ بِمَقَالَتِی. فَلَمَّا دَخَلْتُ عَلَى سَیِّدِی أَبِی مُحَمَّدٍ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) ... وَ جَلَسْتُ إِلَى بَابٍ مُرْخًى عَلَیْهِ سِتْرٌ، فَجَاءَتْ الرِّیحُ فَکَشَفَتْ طَرَفَهُ، فَإِذَا أَنَا بِفَتًى کَأَنَّهُ قَمَرٌ، مِنْ أَبْنَاءِ أَرْبَعٍ، أَوْ مِثْلِهَا، فَقَالَ: یَا کَامِلَ بْنَ إِبْرَاهِیمَ، فَاقْشَعْرَرْتُ مِنْ ذَلِکَ، وَ أُلْهِمْتُ أَنْ قُلْتُ: لَبَّیْکَ یَا سَیِّدِی، فَقَالَ: جِئْتَ إِلَى وَلِیِّ اللَّهِ وَ حُجَّةِ زَمَانِهِ، تَسْأَلُهُ: هَلْ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَ مَعْرِفَتَکَ، وَ قَالَ بِمَقَالَتِکَ؟ فَقُلْتُ: إِی وَ اللَّهِ. قَالَ: إِذَنْ- وَ اللَّهِ- یَقِلُّ دَاخِلُهَا، وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَیَدْخُلُهَا قَوْمٌ یُقَالُ لَهُمْ: الْحَقِّیَّةُ [الحافیة] قُلْتُ: یَا سَیِّدِی: وَ مَنْ هُمْ؟ قَالَ: هُمْ قَوْمٌ مِنْ حُبِّهِمْ لِعَلِیٍّ یَحْلِفُونَ بِحَقِّهِ وَ لَا یَدْرُونَ مَا حَقُّهُ وَ فَضْلُهُ... ثُمَّ رَجَعَ وَ اللَّهِ السِّتْرُ إِلَى حَالَتِهِ، فَلَمْ أَسْتَطِعْ کَشْفَهُ.

ثُمَّ نَظَرَ إِلَیَّ أَبُو مُحَمَّدٍ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) مُبْتَسِماً وَ هُوَ یَقُولُ: یَا کَامِلَ بْنَ إِبْرَاهِیمَ، مَا جُلُوسُکَ وَ قَدْ أَنْبَأَکَ بِحَاجَتِکَ حُجَّتِی مِنْ بَعْدِی؟! فَانْقَبَضْتُ وَ خَرَجْتُ، وَ لَمْ أُعَایِنْهُ بَعْدَ ذَلِکَ.

تدبر

1) «فَأُولئِکَ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ کانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً»

دایره عفو (بخشیدن خطا) و غفران (پوشاندن و محو کردن خطا) الهی بسیار وسیع است. ممکن است افرادی در مسیر سعادت حقیقی قرار نگیرند اما نهایتا به بهشت بروند.

بحث تخصصی فلسفه دین

پلورالیسم (تکثرگرایی) دینی، انواع مختلفی دارد. این سه آیه مجموعا نشان می‌دهند که اسلام اگرچه «پلورالیسم حقانیت» (یعنی همه ادیان در عرض هم حقیقت باشند) را قبول ندارد، و کسانی را که می‌توانستند با تحقیق، دین حقیقی را شناسایی کنند و نکردند جهنمی معرفی می‌کند (آیه97)؛ اما در عین حال، «پلورالیسم نجات» (اینکه راه نجات متکثر است) را تاحدودی می‌پذیرد، یعنی چنین نیست که هرکس متدین به دین حق نبود، حتما جهنمی است؛ بلکه بسیاری از افراد ممکن است به دین حق نرسیده باشند اما واقعا در این نرسیدن مقصر نباشند (آیه98؛) که اینها هم مشمول عفو و مغفرت الهی قرار می‌گیرند (آیه99)؛ و اتفاقا اکثر مردمان جهان را این گونه افراد تشکیل می‌دهند، نه کسانی که کاملا به حق رسیده یا آگاهانه مسیر باطل را در پیش گرفته‌اند. (حدیث1 و 2)

2) «فَأُولئِکَ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ ...»

با اینکه در آیه پیش، عذر این مستضعفان واقعی را پذیرفت، چرا در این آیه مجددا سخن از عفو و مغفرت به میان آورد. مگر آنها که عذرشان پذیرفته شده، گناهکارند که عفو نیاز داشته باشند؟

الف. انسان فقط دو راه پیش رو دارد: سعادت و شقاوت؛ و گزینه سومی در کار نیست. اگر آنان در مسیر سعادت قرار نگرفته‌اند، پس به نحوی دچار شقاوت شده‌اند و عفو باید آنها را از این وضعیت درآورد و به بهشت برساند (المیزان، ج5، ص52) به تعبیر دیگر، اینکه عذرشان پذیرفته است، یعنی جهنم نمی‌روند؛ اما برای بهشت رفتن نیاز به عنایت جدیدی دارند.

ب. آیه قبل، در مقام ایمان آنها بود، نه اعمال آنها:

این مستضعفان، از دست‌یابی به برنامه الهی (شریعت) محروم مانده بودند، اما این گونه هم نبودند که هر آنچه فطرتشان حکم می‌دهد عمل کنند. درواقع، آنها هم - مانند بسیاری از متدینان- اعمال خوب و بد داشته‌اند (خوب و بدهایی که فطرت تشخیص می دهد و دانستنش لزوما نیازمند شریعت نیست) و اینها هم شبیه متدینان گناهکار، نیازمند مغفرتند.

ج. ...

3) «کانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً»

تعبیر غفور بعد از عفو نشان می‌دهد که خداوند نه‌تنها از گناهان انسانها درمیگذرد، بلکه آنها را مشمول رحمتهای ویژه خود هم می‌کند. (توضیح بیشتر درباره این دو کلمه در نکات ترجمه گذشت)

انصافا با وجود چنین خدای مهربانی، خجالت نمی‌کشیم که در محضرش و در حالی که ما را می‌بیند، گناه می‌کنیم؟

انصافا که سعدی بسیار زیبا سروده است:


خداوند بخشنده‌ی دستگیر                     کریم خطا بخش پوزش پذیر ...

اگر با پدر جنگ جوید کسی                    پدر بی گمان خشم گیرد بسی

وگر خویش راضی نباشد ز خویش            چو بیگانگانش براند ز پیش

وگر بر رفیقان نباشی شفیق                  به فرسنگ بگریزد از تو رفیق

وگر ترک خدمت کند لشکری                  شود شاه لشکرکش از وی بری

ولیکن خداوند بالا و پست                      به عصیان در رزق بر کس نبست

ادیم زمین، سفره عام اوست                 چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست...

چنان پهن‌خوان کرم گسترد                    که سیمرغ در قاف قسمت خورد...

پس پرده بیند عملهای بد                      همو پرده پوشد به آلای خود ...

وگر در دهد یک صلای کرم                    عزازیل گوید نصیبی برم

به درگاه لطف و بزرگیش بر                    بزرگان نهاده بزرگی ز سر

فروماندگان را به رحمت قریب                 تضرع کنان را به دعوت مجیب

بر احوال نابوده، علمش بصیر                   بر اسرار ناگفته، لطفش خبیر

به قدرت، نگهدار بالا و شیب                   خداوند دیوان روز حسیب

نه مستغنی از طاعتش پشت کس          نه بر حرف او جای انگشت کس

قدیمی نکوکار نیکی پسند                     به کلک قضا در رَحِم نقش‌بند ...


مورد زیر را در کانال نیاوردم

4) «... عَسَى اللَّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ کانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً»

با توجه به اینکه عذر مستضعفان واقعی پذیرفته شده است، چرا قاطعانه از عفو خدا سخن نگفت و فرمود «امید است» که خدا آنها را ببخشد؟

الف. با تعبیری که در جمله بعد آورد (که خدا بسیار خطابخش و بسیار خطاپوش است) عملا بخشیدن آنها را تضمین کرد، اما قرآن به نحوی سخن نمی‌گوید که انسانها از خدا طلبکار شوند. کسی از خدا طلبکار نیست و در واقع، عفو الهی یک امتیاز است و خدا در دادن امتیاز مجبور نیست. هرچند چون عَفُوّ و غفور است، می‌دانیم که‌ این امتیاز را می‌دهد.

ب. شروع این آیات با تهدید و مذمت افرادی بود که به بهانه استضعاف، دین را جدی نمی‌گرفتند. (آیه97) چون انسانها متمایل به توجیه وضعیت خود هستند، لحن آیه همچنان غیرقطعی باقی ماند تا همچنان مخاطبان این‌چنین را در خوف و رجا نگهدارد و باب توجیه برای افراد باز نکند. خصوصا که قرآن در موارد دیگری نیز به این روحیه سوءاستفاده از رحمت خدا اشاره کرده است (مومنون/75)

ج. ...



[1] این حدیث هم خلاصه حدیث فوق است:

مَاجِیلَوَیْهِ عَنْ مُحَمَّدٍ الْعَطَّارِ عَنِ الْأَشْعَرِیِّ عَنْ سَهْلٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: النَّاسُ عَلَى سِتِّ فِرَقٍ مُسْتَضْعَفٍ وَ مُؤَلَّفٍ وَ مُرْجِئٍ وَ مُعْتَرِفٍ بِذَنْبِهِ وَ نَاصِبٍ وَ مُؤْمِنٍ. الخصال ج 1 ص 162

 


شنبه 95 شهریور 27 , ساعت 10:25 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

182) سوره نساء (4) آیه 98 

إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبیلاً

ترجمه

مگر مستضعفین [واقعی] از مردان و زنان و فرزندانی که نه چاره‌جویی توانند و نه راه به جایی برند.

نکات ترجمه

«حیلَة» از ماده «حول» است که در اصل این ماده نوعی حرکت دوری مد نظر است (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص121) و دلالت بر تحول و تغییر از حالت قبلی دارد (مفردات ألفاظ القرآن، ص266؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏2، ص318) و «الحَول» به «یک سال کامل» گفته می‌شود. پس «حیله» یعنی تدبیر حاذقانه‌ای در امور و فکر را زیر و رو کردن برای رسیدن به مقصود (المصباح المنیر، ج2، ص157).

«حال» [که در فارسی هم رایج است، مثلا: حال شما چطور است] به وضعیت آدمی می‌گویند که دائما در معرض تغییر است و بر همین اساس، «حیله» هم آن چیزی است که مخفیانه با آن به یک حالت خاصی می‌رسند (مفردات ألفاظ القرآن، ص266) «حائل» هم هر چیزی است که از مکانش جابجا می‌شود و از موضعی به موضع دیگر «متحول» می‌گردد (کتاب العین، ج3، ص298) «لا حول و لا قوه الا بالله» یعنی هیچ تغییری از یک وضعیت و هیچ توانایی‌ای بر کاری نیست مگر به خواست و اراده خدا.

و برخی احتمال داده‌اند «حیله» از «حیلولة» (بین دو چیز فاصله انداختن) گرفته شده و بعد به صورت اسم آلت در مورد هر چیزی که بین دو چیز فاصله بیندازد و یا حال شیء را عوض کند به کار رفته (المیزان، ج5، ص50)

جایگاه نحوی «حیلة» در این جمله، مفعول است. (الجدول فی إعراب القرآن، ج‏5، ص14)

«إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفینَ» این استثناء را استثنای منقطع دانسته‌اند. (المیزان، ج5، ص50) (استثنا در حالت عادی استثنای متصل است، یعنی چیزی را از یک حکم کلی خارج کردن؛ اما استثنای منقطع در جایی است که امری که استثناء شده، حقیقتا از ابتدا در زمره آن حکم کلی نبوده‌ است و برای اینکه مبادا کسی گمان کند این حکم شامل او هم می‌شود، بر آن تاکید شده است). البته استثنای منقطع دانستنش بر این اساس بود  که آن را استثناء بدانیم از متوفیانی که به خود ظلم کرده‌اند؛ اما می‌توانیم این را استثنای متصل بگیریم، که در این صورت استثناء از کل متوفیان می‌شود (الجدول فی إعراب القرآن، ج‏5، ص14)

«الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ و ...» حرف «من» در اینجا «مِن» تبعیضیه (به معنای برخی از) نیست، بلکه «مِن» بیانیه است، یعنی بیان می‌کند گروههایی را که در ذیل عنوان مستضعف قرار می‌گیرند.

حدیث[1]

1) سلیمان بن خالد از امام صادق ع درباره آیه «مگر مستضعفین از مردان و زنان و فرزندانی که نه چاره‌جویی توانند و نه راه به جایی برند» سوال کرد، امام فرمود:

سلیمان، برخی از آن مستضعفان هستند که از تو گردن کلفت‌ترند! قومی‌اند که روزه می‌گیرند و نماز می‌خوانند و اهل عفت شکم و دامن هستند، حق را هم از آنِ غیر ما نمی‌دانند [یعنی اگرچه از اینکه «امامت حق ما بود» بی‌اطلاعند اما این را حق دیگران هم نمی‌دانند] و از شاخه‌های این شجره طیبه گرفته‌اند [یعنی با عمل به احکام دین، عملا به شجره طوبی آویخته‌اند]؛ آنها کسانی‌اند که امید است خداوند از آنها درگذرد اگر که به این شاخه‌ها را گرفته باشند هرچند که آنها را نشناسند؛ پس اگر خداوند عفو خود را شامل حال آنها کند به رحمتش است و اگر عذابشان کند به سبب گمراهی است از آنچه که به آنان معرفی کرده بود.

معانی الأخبار، ص203-202

حَدَّثَنَا مُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ عَبْدِ الْکَرِیمِ بْنِ عَمْرٍو الْخَثْعَمِیِّ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ خَالِدٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ، الْآیَةَ. قَالَ یَا سُلَیْمَانُ فِی هَؤُلَاءِ الْمُسْتَضْعَفِینَ مَنْ هُوَ أَثْخَنُ رَقَبَةً مِنْکَ الْمُسْتَضْعَفُونَ قَوْمٌ یَصُومُونَ وَ یُصَلُّونَ تَعِفُّ بُطُونُهُمْ وَ فُرُوجُهُمْ لَا یَرَوْنَ أَنَّ الْحَقَّ فِی غَیْرِنَا آخِذِینَ بِأَغْصَانِ الشَّجَرَةِ فَأُولئِکَ‏ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ إِذَا کَانُوا آخِذِینَ بِالْأَغْصَانِ وَ إِنْ لَمْ یَعْرِفُوا أُولَئِکَ فَإِنْ عَفَى عَنْهُمْ فَبِرَحْمَتِهِ وَ إِنْ عَذَّبَهُمْ فَبِضَلالَتِهِمْ عَمَّا عَرَّفَهُمْ. [2]

2) از امام کاظم ع درباره مستضعفین (که مورد عفو قرار می‌گیرند)‌سوال شد. فرمودند:

ضعیف کسی است که حجت [دلیلی که عقل را قانع کند] به او نرسیده باشد، و اختلافی را که وجود دارد نمی‌شناسد؛ اما همین که متوجه اختلاف شد، دیگر مستضعف نیست [چون وظیفه دارد تحقیق کند و حق را تشخیص دهد.]

الکافی، ج‏2، ص406

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مَنْصُورٍ الْخُزَاعِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ مُوسَى ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الضُّعَفَاءِ فَکَتَبَ إِلَیَّ الضَّعِیفُ مَنْ لَمْ تُرْفَعْ إِلَیْهِ حُجَّةٌ وَ لَمْ یَعْرِفِ الِاخْتِلَافَ فَإِذَا عَرَفَ الِاخْتِلَافَ فَلَیْسَ بِمُسْتَضْعَفٍ.[3]

3) سلیم بن قیس می‌گوید از امیرالمومنین ع شنیدم که امت هفتاد و سه فرقه می‌شوند که هفتاد و دوتا جهنمی‌اند و یکی به بهشت می‌رود، و سیزده فرقه از این هفتاد و سه فرقه ادعای محبت و دوستی ما اهل بیت را می‌کند که تنها یکی از آنها بهشتی است ...

[بعد از توضیحاتی که حضرت می‌دهند، سلیم گوید:] گفتم امیرالمومنین! کسی که متوقف شده، نه تابع امامت شماست و نه با شما دشمنی می‌کند و می جنگد، نه ولایت شما را قبول کرده و نه از دشمن شما بیزاری می‌جوید و می‌گوید «نمی‌دانم [حق با کیست]» و راست هم می‌گوید. او چطور؟

فرمود: اینها از آن هفتاد و سه فرقه نیستند. منظور پیامبر از این هفتاد و سه فرقه افرادی است که بر دین خود اصرار دارند و دیگران را هم به دین خود دعوت می کنند که یکی بر دین رحمان است و هفتاد و دوتا بر دین شیطان، که آن را قبول کرده و از مخالفینش تبری می‌جوید.

اما کسی که موحد باشد و به رسول الله ص ایمان آورد ولی ولایت ما و گمراهی دشمنان ما را نشناسد و پرچم دشمنی بلند نکند و حلال و حرامی را عوض نکند و هرآنچه از امر و نهی‌های الهی را که بین امت بدون اختلاف پذیرفته شده بپذیرد و علم آنچه را که نمی داند به خدا واگذارد، اینها نجات می‌یابند؛

و اینها طبقه‌ای بین مومنین و مشرکین هستند که اکثر مردم را اینها تشکیل می‌دهند و اینهایند که اهل حساب و میزان و اعراف و جهنمی‌هایی که پیامبران و فرشتگان و مومنان شفاعتشان می‌کنند و بخشیده می‌شوند و از آتش بیرون می‌آیند، می‌باشند، اما مومنان [حقیقی] پس نجات می‌یابند و بی‌حساب وارد بهشت می‌شوند و مشرکان [حقیقی] هم بی‌حساب وارد آتش می‌شوند اما حسابرسی برای اینهاست که بین مومنان و مشرکان‌اند و مولفة قلوبهم [تازه ایمان‌آورندگان سست‌ایمان] و کسانی که کار خوب و بد را با هم درآمیختند و مستضعفانی که نه تدبیری برای کفر و شرک دارند و نه اهل دشمنی با ما هستند و نه راه هدایت را می‌یابند که مومن و عارف شوند، هستند؛ اینهایند که در اعراف نگه داشته می‌شوند و اینهایند که به مشیت خداوند واگذار شده‌اند که اگر خواست به خاطر گناهشان آنها را به دوزخ اندازد و اگر خواست با رحمتش از آنها درگذرد.

کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‏2، ص607-609

قَالَ أَبَانٌ قَالَ سُلَیْمٌ وَ سَمِعْتُ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ ع یَقُولُ إِنَّ الْأُمَّةَ سَتَفْتَرِقُ عَلَى ثَلَاثٍ وَ سَبْعِینَ فِرْقَةً اثْنَتَانِ وَ سَبْعُونَ فِرْقَةً فِی النَّارِ وَ فِرْقَةٌ فِی الْجَنَّةِ وَ ثَلَاثَ عَشْرَةَ فِرْقَةً مِنَ الثَّلَاثِ وَ السَّبْعِینَ تَنْتَحِلُ مَحَبَّتَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَاحِدَةٌ [مِنْهَا] فِی الْجَنَّةِ وَ اثْنَتَا عَشْرَةَ فِی النَّار...                       

قَالَ فَقُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَ رَأَیْتَ مَنْ قَدْ وَقَفَ فَلَمْ یَأْتَمَّ بِکُمْ وَ لَمْ یُعَادِکُمْ وَ لَمْ یَنْصِبْ لَکُمْ وَ لَمْ یَتَوَلَّکُمْ وَ لَمْ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّکُمْ وَ قَالَ لَا أَدْرِی وَ هُوَ صَادِقٌ قَالَ لَیْسَ أُولَئِکَ مِنَ الثَّلَاثِ وَ السَّبْعِینَ فِرْقَةً إِنَّمَا عَنَى رَسُولُ اللَّهِ ص بِالثَّلَاثِ وَ السَّبْعِینَ فِرْقَةً الْبَاغِینَ النَّاصِبِینَ الَّذِینَ قَدْ شَهَرُوا أَنْفُسَهُمْ وَ دَعَوْا إِلَى دِینِهِمْ فَفِرْقَةٌ وَاحِدَةٌ مِنْهَا تَدِینُ بِدِینِ الرَّحْمَنِ وَ اثْنَتَانِ وَ سَبْعُونَ تَدِینُ بِدِینِ الشَّیْطَانِ وَ تَتَوَلَّى عَلَى قَبُولِهَا وَ تَتَبَرَّأُ مِمَّنْ خَالَفَهَا فَأَمَّا مَنْ وَحَّدَ اللَّهَ وَ آمَنَ بِرَسُولِ اللَّهِ ص وَ لَمْ یَعْرِفْ وَلَایَتَنَا وَ لَا ضَلَالَةَ عَدُوِّنَا وَ لَمْ یَنْصِبْ شَیْئاً وَ لَمْ یُحِلَّ وَ لَمْ یُحَرِّمْ وَ أَخَذَ بِجَمِیعِ مَا لَیْسَ بَیْنَ الْمُخْتَلِفِینَ مِنَ الْأُمَّةِ فِیهِ خِلَافٌ فِی أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَ بِهِ وَ کَفَّ عَمَّا بَیْنَ الْمُخْتَلِفِینَ مِنَ الْأُمَّةِ [فِیهِ‏] خِلَافٌ فِی أَنَّ اللَّهَ نَهَى عَنْهُ وَ لَمْ یُحَلِّلْ وَ لَمْ یُحَرِّمْ وَ لَا یَعْلَمُ وَ رَدَّ عِلْمَ مَا أُشْکِلَ عَلَیْهِ إِلَى اللَّهِ فَهَذَا نَاجٍ‏ وَ هَذِهِ الطَّبَقَةُ بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ بَیْنَ الْمُشْرِکِینَ هُمْ أَعْظَمُ النَّاسِ وَ أَجَلُّهُمْ وَ هُمْ أَصْحَابُ الْحِسَابِ وَ الْمَوَازِینِ وَ الْأَعْرَافِ وَ الْجَهَنَّمِیُّونَ الَّذِینَ یَشْفَعُ لَهُمُ الْأَنْبِیَاءُ وَ الْمَلَائِکَةُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ یَخْرُجُونَ مِنَ النَّارِ فَیُسَمَّوْنَ الْجَهَنَّمِیِّینَ فَأَمَّا الْمُؤْمِنُونَ فَیَنْجُونَ وَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَیْرِ حِسابٍ [أَمَّا الْمُشْرِکُونَ فَیَدْخُلُونَ النَّارَ بِغَیْرِ حِسَابٍ‏] وَ إِنَّمَا الْحِسَابُ عَلَى أَهْلِ هَذِهِ الصِّفَاتِ بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُشْرِکِینَ وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ الَّذِینَ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ الَّذِینَ لَا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةَ الْکُفْرِ وَ الشِّرْکِ وَ لَا یُحْسِنُونَ أَنْ یَنْصِبُوا- وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا إِلَى أَنْ یَکُونُوا مُؤْمِنِینَ عَارِفِینَ فَهُمْ أَصْحابُ الْأَعْرافِ وَ هَؤُلَاءِ لِلَّهِ‏ فِیهِمُ الْمَشِیئَةُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنْ یُدْخِلْ أَحَداً مِنْهُمُ النَّارَ فَبِذَنْبِهِ وَ إِنْ تَجَاوَزَ عَنْهُ فَبِرَحْمَتِه‏.[4]

تدبر

1) « إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبیلاً»:

در آیه قبل، به ادعای کسانی که به بهانه قرار داشتن در محیط نامناسب، گناهان خود را توجیه می‌کردند، اعتنایی نشد، چون می‌توانستند موقعیت خود را عوض کنند. اما این آیه بیان می‌کند که این عذر در خصوص برخی افراد می‌تواند موجه باشد، یعنی اگر بی‌خبری از دین حق، واقعا ناشی از قصور و ناتوانی اشخاص باشد، عذرش نزد خدا قبول است. (المیزان، ج5، ص51)

2) «إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبیلاً»:

این آیه علاوه بر اینکه نشان می‌دهد که در جایى که خارج از وسع و تواناییِ شخص باشد تکلیف از او برداشته می‌شود (شبیه آیه «لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها» بقره/286)، برای تشخیص مواردی که عذر انسان پذیرفته می‌شود نیز ضابطه‏اى کلى می‌دهد:

عذر انسان پذیرفته می شود در جایی که فعل به اختیار خود وی حاصل نشده باشد و در انجام ندادن کار، خودش نقشی نداشته باشد؛

لذا جاهل به دین، اگر جهلش ریشه در اعمال اختیاری خودش داشته باشد (یعنی می‌توانسته از این وضعیت درآید و درنیامده) عذرش پذیرفته نیست؛ اما اگر جهلش به نحوی به عوامل خارج از او مربوط می‌شده که او هیچ نقشی در زدودن آنها نمی‌توانسته داشته باشد (مانند کسی که اصلا از دین حق خبر ندارد)، عذرش پذیرفتنی است. (المیزان، ج5، ص52)

3) «لا یَسْتَطیعُونَ حیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبیلاً»:

در این آیه دو عامل را علت پذیرفتن عذر آنها مطرح کرد:

«نه توانایی چاره‌اندیشی‌ای دارند» و «نه راه هدایتی می‌یابند»

ظاهرا اولی به توانایی عقلی خودشان اشاره دارد و دومی به اطلاعات بیرونی.

به نظر می‌رسد احادیثی که حجت خدا بر انسان را شامل دو حجت باطنی (= عقل) و ظاهری (= پیامبران و امامان) تقسیم می‌کنند (کافی، ج1، ص17)[6]، به نحوی دیگر مفاد همین آیه را بیان می‌کنند.

?? نکته تخصصی:

این دو عبارت را با «ترکیب عطفی» (و) آورد نه با «ترکیب فصلی» (یا)؛ و نفرمود «نه توانایی چاره‌اندیشی‌ای دارند "یا" نه راه هدایتی می‌یابند» یعنی ظاهرا مستضعفان مذکور کسانی‌اند که این دو عامل در وجود آنها جمع شده است و در نتیجه اگر کسی فقط یک عامل را داشته باشد، مستضعف محسوب نمی‌شود.

اما چرا؟

با توجه به نکته فوق، شاید آوردن ترکیب عطفی بدین جهت است که:

اگر کسی عقلش توانایی داشته باشد، حتی اگر پیامبری سراغ او نیامده باشد، خودش تحقیق می‌کند و حق را می‌یابد؛

و اگر پیامبران بیایند، خودشان چنان در سطح فهم همگان صحبت می‌کنند که هر کسی که مخاطب مستقیمشان باشد، عذری برایش نخواهد ماند؛

پس مستضعف فقط کسی است که نه توان تحلیل عقلش قوی باشد و نه در معرض دعوت انبیاء قرار گرفته باشد.

4) «الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ...»

با اینکه غالبا ترتیب ضعیف به قوی، فرزندان، زنان و مردان است، آیه اینها را به ترتیب قوی به ضعیف برشمرد. چرا؟

الف. شاید می‌خواهد نشان دهد این ضعف، نه ضعف بدنی، بلکه ضعف ناشی از بی‌خبری است که از این جهت فرقی بین مرد و زن و بچه وجود ندارد.

ب. ...



[1] این آیه از معدود آیاتی است که احادیث فراوانی ناظر به آن یافت می‌شد که تنها اندکی آورده شد.

[2] . این احادیث هم در همین زمینه ها قابل توجه است:

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْمُسْتَضْعَفِ فَقَالَ هُوَ الَّذِی لَا یَهْتَدِی حِیلَةً إِلَى الْکُفْرِ فَیَکْفُرَ وَ لَا یَهْتَدِی سَبِیلًا إِلَى الْإِیمَانِ لَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یُؤْمِنَ وَ لَا یَسْتَطِیعُ أَنْ یَکْفُرَ فَهُمُ الصِّبْیَانُ وَ مَنْ کَانَ مِنَ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ عَلَى مِثْلِ عُقُولِ الصِّبْیَانِ مَرْفُوعٌ عَنْهُمُ الْقَلَمُ.

الکافی، ج‏2، ص404؛ تفسیر القمی، ج‏1، ص149، معانی الأخبار، ص201

عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَیُّوبَ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبَانٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْمُسْتَضْعَفِینَ فَقَالَ هُمْ أَهْلُ الْوَلَایَةِ فَقُلْتُ أَیُّ وَلَایَةٍ فَقَالَ أَمَا إِنَّهَا لَیْسَتْ بِالْوَلَایَةِ فِی الدِّینِ وَ لَکِنَّهَا الْوَلَایَةُ فِی الْمُنَاکَحَةِ وَ الْمُوَارَثَةِ وَ الْمُخَالَطَةِ وَ هُمْ لَیْسُوا بِالْمُؤْمِنِینَ وَ لَا بِالْکُفَّارِ وَ مِنْهُمُ الْمُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.

الکافی، ج‏2، ص405؛ معانی الأخبار، ص201

عن سلیمان بن خالد قال سألت أبا عبد الله ع عن قول الله «إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ .... وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا» قال: یا سلیمان من هؤلاء المستضعفین من هو أثخن رقبة منک، المستضعفون قوم یصومون و یصلون یعف بطونهم و فروجهم لا یرون أن الحق فی غیرنا، آخذین بأغصان الشجرة، فقال: «فَأُولئِکَ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ» کانوا آخذین بالأغصان و لم یعرفوا أولئک- فإن عفا عنهم فیرحمهم الله و إن عذبهم فبضلالتهم عما عرفهم‏

عن سلیمان بن خالد عن أبی جعفر ع قال سألته عن المستضعفین فقال: البلهاء فی خدرها و الخادم- تقول لها صلی فتصلی لا تدری إلا ما قلت لها، و الجلیب الذی لا یدری إلا ما قلت له، و الکبیر الفانی و الصبی و الصغیر هؤلاء المستضعفون، فأما رجل شدید العنق جدل خصم یتولى الشراء و البیع- لا تستطیع أن تعینه فی شی‏ء تقول هذا المستضعف لا و لا کرامة (تفسیر العیاشی، ج‏1، ص270؛ معانی الأخبار، ص203)

و نیز احادیث دسته‌بندی مردم، مانند:

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ سُلَیْمٍ مَوْلَى طِرْبَالٍ قَالَ حَدَّثَنِی هِشَامٌ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ الطَّیَّارِ قَالَ قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع النَّاسُ عَلَى سِتَّةِ أَصْنَافٍ قَالَ قُلْتُ أَ تَأْذَنُ لِی أَنْ أَکْتُبَهَا قَالَ نَعَمْ قُلْتُ مَا أَکْتُبُ قَالَ اکْتُبْ أَهْلَ الْوَعِیدِ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَهْلِ النَّارِ وَ اکْتُبْ وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً قَالَ قُلْتُ مَنْ هَؤُلَاءِ قَالَ وَحْشِیٌّ مِنْهُمْ  قَالَ وَ اکْتُبْ وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا یُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا یَتُوبُ عَلَیْهِمْ قَالَ وَ اکْتُبْ إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا لَا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً إِلَى الْکُفْرِ وَ لَا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا إِلَى الْإِیمَانِ- فَأُولئِکَ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَعْفُوَ عَنْهُمْ قَالَ وَ اکْتُبْ أَصْحَابَ الْأَعْرَافِ قَالَ قُلْتُ وَ مَا أَصْحابُ الْأَعْرافِ قَالَ قَوْمٌ اسْتَوَتْ حَسَنَاتُهُمْ وَ سَیِّئَاتُهُمْ فَإِنْ أَدْخَلَهُمُ النَّارَ فَبِذُنُوبِهِمْ وَ إِنْ أَدْخَلَهُمُ الْجَنَّةَ فَبِرَحْمَتِهِ. (الکافی، ج‏2، ص381)

[3] . این احادیث هم نزدیک به همین مضمون هستند:

حَدَّثَنَا أَبِی وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَحِمَهُمَا اللَّهُ قَالا حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیَرِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ قَالَ حَدَّثَنَا نَضْرُ بْنُ شُعَیْبٍ عَنْ عَبْدِ الْغَفَّارِ الْجَازِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ ذَکَرَ أَنَّ الْمُسْتَضْعَفِینَ ضُرُوبٌ یُخَالِفُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَ مَنْ لَمْ یَکُنْ مِنْ أَهْلِ الْقِبْلَةِ نَاصِباً فَهُوَ مُسْتَضْعَفٌ.

معانی الأخبار، ص200

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ سُفْیَانَ بْنِ السِّمْطِ الْبَجَلِیِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع مَا تَقُولُ فِی الْمُسْتَضْعَفِینَ فَقَالَ لِی شَبِیهاً بِالْفَزِعِ فَتَرَکْتُمْ أَحَداً یَکُونُ مُسْتَضْعَفاً وَ أَیْنَ الْمُسْتَضْعَفُونَ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ مَشَى بِأَمْرِکُمْ هَذَا الْعَوَاتِقُ إِلَى الْعَوَاتِقِ فِی خُدُورِهِنَّ وَ تُحَدِّثُ بِهِ السَّقَّایَاتُ فِی طَرِیقِ الْمَدِینَةِ.

الکافی، ج‏2، ص405؛ معانی الأخبار، ص201

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ عَرَفَ اخْتِلَافَ النَّاسِ فَلَیْسَ بِمُسْتَضْعَفٍ.

الکافی، ج‏2، ص405

بَعْضُ أَصْحَابِنَا عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَبِیبٍ الْخَثْعَمِیِّ عَنْ أَبِی سَارَةَ إِمَامِ مَسْجِدِ بَنِی هِلَالٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَیْسَ الْیَوْمَ مُسْتَضْعَفٌ أَبْلَغَ الرِّجَالُ الرِّجَالَ وَ النِّسَاءُ النِّسَاءَ.

الکافی، ج‏2، ص406

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحَکَمِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جُنْدَبٍ عَنْ سُفْیَانَ بْنِ السِّمْطِ الْبَجَلِیِّ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع مَا تَقُولُ فِی الْمُسْتَضْعَفِینَ فَقَالَ لِی شَبِیهاً بِالْفَزِعِ وَ تَرَکْتُمُ أَحَداً یَکُونُ مُسْتَضْعَفاً وَ أَیْنَ الْمُسْتَضْعَفُونَ فَوَ اللَّهِ لَقَدْ مَشَى‏ بِأَمْرِکُمْ هَذَا الْعَوَاتِقُ إِلَى الْعَوَاتِقِ فِی خُدُورِهِنَّ وَ تُحَدِّثُ بِهِ السَّقَّایَاتُ بِطُرُقِ الْمَدِینَةِ.

معانی الأخبار، ص201

حَدَّثَنَا أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَى بْنِ عِمْرَانَ الْأَشْعَرِیِّ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ إِسْحَاقَ عَنْ عَمْرِو بْنِ إِسْحَاقَ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَا حَدُّ الْمُسْتَضْعَفِ الَّذِی ذَکَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ مَنْ لَا یُحْسِنُ سُورَةً مِنَ الْقُرْآنِ وَ قَدْ خَلَقَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خِلْقَةً مَا یَنْبَغِی لَهُ أَنْ لَا یُحْسِنَ.

معانی الأخبار، ص201

[4] . این احادیث هم مضمونشان به حدیث فوق نزدیک است:

حَدَّثَنَا أَبِی وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَحِمَهُمَا اللَّهُ قَالا حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ عَنْ أَبِی خَدِیجَةَ سَالِمِ بْنِ مُکْرَمٍ الْجَمَّالِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً وَ لا یَهْتَدُونَ سَبِیلًا فَقَالَ لَا یَسْتَطِیعُونَ حِیلَةً إِلَى النَّصْبِ فَیَنْصِبُونَ وَ لَا یَهْتَدُونَ سَبِیلَ أَهْلِ الْحَقِّ فَیَدْخُلُونَ فِیهِ وَ هَؤُلَاءِ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِأَعْمَالٍ حَسَنَةٍ وَ بِاجْتِنَابِ الْمَحَارِمِ الَّتِی نَهَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْهَا وَ لَا یَنَالُونَ مَنَازِلَ الْأَبْرَارِ.

معانی الأخبار، ص201

الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ مُثَنًّى عَنْ إِسْمَاعِیلَ الْجُعْفِیِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الدِّینِ الَّذِی لَا یَسَعُ الْعِبَادَ جَهْلُهُ فَقَالَ الدِّینُ وَاسِعٌ وَ لَکِنَّ الْخَوَارِجَ ضَیَّقُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ مِنْ جَهْلِهِمْ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ فَأُحَدِّثُکَ بِدِینِیَ الَّذِی أَنَا عَلَیْهِ فَقَالَ بَلَى فَقُلْتُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ وَ الْإِقْرَارَ بِمَا جَاءَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ أَتَوَلَّاکُمْ وَ أَبْرَأُ مِنْ عَدُوِّکُمْ وَ مَنْ رَکِبَ رِقَابَکُمْ وَ تَأَمَّرَ عَلَیْکُمْ وَ ظَلَمَکُمْ حَقَّکُمْ فَقَالَ مَا جَهِلْتَ شَیْئاً هُوَ وَ اللَّهِ الَّذِی نَحْنُ عَلَیْهِ قُلْتُ فَهَلْ سَلِمَ أَحَدٌ لَا یَعْرِفُ هَذَا الْأَمْرَ فَقَالَ لَا إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِینَ قُلْتُ مَنْ هُمْ قَالَ نِسَاؤُکُمْ وَ أَوْلَادُکُمْ ثُمَّ قَالَ أَ رَأَیْتَ أُمَّ أَیْمَنَ فَإِنِّی أَشْهَدُ أَنَّهَا مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ مَا کَانَتْ تَعْرِفُ مَا أَنْتُمْ عَلَیْهِ

الکافی، ج‏2، ص405

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع إِنِّی رُبَّمَا ذَکَرْتُ هَؤُلَاءِ الْمُسْتَضْعَفِینَ فَأَقُولُ نَحْنُ وَ هُمْ فِی مَنَازِلِ الْجَنَّةِ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَا یَفْعَلُ اللَّهُ ذَلِکَ بِکُمْ أَبَداً.

الکافی، ج‏2، ص406

عَنْهُ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ التَّیْمِیِّ عَنْ أَخَوَیْهِ مُحَمَّدٍ وَ أَحْمَدَ ابْنَیِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ مَرْوَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَیُّوبَ بْنِ الْحُرِّ قَالَ: قَالَ رَجُلٌ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع وَ نَحْنُ عِنْدَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّا نَخَافُ أَنْ نَنْزِلَ بِذُنُوبِنَا مَنَازِلَ الْمُسْتَضْعَفِینَ قَالَ فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ لَا یَفْعَلُ اللَّهُ ذَلِکَ بِکُمْ أَبَداً.

الکافی، ج‏2، ص406

[6] .  أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا رَفَعَهُ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ قَالَ قَالَ لِی أَبُو الْحَسَنِ مُوسَى بْنُ جَعْفَرٍ ع‏:...

 یَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حُجَّتَیْنِ حُجَّةً ظَاهِرَةً وَ حُجَّةً بَاطِنَةً فَأَمَّا الظَّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الْأَنْبِیَاءُ وَ الْأَئِمَّةُ ع وَ أَمَّا الْبَاطِنَةُ فَالْعُقُولُ

 


جمعه 95 شهریور 26 , ساعت 11:43 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

181) سوره نساء (4) آیه 97 

إِنَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی‏ أَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیراً

ترجمه

کسانی که فرشتگان آنها را توفی می‌کنند در حالی که ظالم به خویش‌اند؛ گفتند در چه [حال و وضعی] بودید؟ گفتند در زمین مستضعف بودیم. گفتند: آیا زمین خدا گسترده نبود تا در آن مهاجرت کنید؟ پس آنها جایگاهشان جهنم است و بد عاقبتی است.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

تَوَفَّاهُمُ = تَوَفَّی + هُمُ. «تَوَفّی» از ماده «وفی» است که دلالت می‌کند بر اینکه چیزی ویا کاری به حد تمام و کمال خود برسد (کتاب العین، ج8، ص409) چنانکه کلمه «وفاء» به معنای عهد را به پایان رساندن و به مفاد آن کاملا عمل کردن می‌باشد و «استوفی» هم به معنای امری را به نحو کامل گرفتن است به نحوی که چیزی از آن فروگذار نشود [در فارسی هم می‌گوییم کار را به نحو مستوفَی انجام داد] (معجم المقاییس اللغة، ج‏6، ص129) و درباره اینکه چرا قبض روح کردن انسان را «توفی» می‌گویند برخی گفته‌اند بدین جهت که «توفی» دریافت کامل است و تمام حقیقت انسان روح است که در هنگام مرگ بتمامه دریافت می‌شود (المیزان، ج3، ص206)[1]

ظالِمی‏ أَنْفُسِهِمْ: در اصل «ظالمین انفسهم» بوده است که به خاطر اضافه شدن، «ن» افتاده است. این عبارت «حال» برای ضمیر «هم» (توفاهم) می‌باشد: یعنی آنها را در حالی قبض روح می‌کنند که ظالم بر خویش‌اند.

فیمَ= فی + ما (در + چه)

مُسْتَضْعَف: از ماده «ضعف» است که نقطه مقابل قوت می‌باشد. باب استفعال برای «طلب کردن» به کار می‌رود؛ و «مُسْتَضْعَف» اسم مفعول است؛ پس یعنی طلب اینکه شخص ضعیف باشد یا ضعیف نگه داشته شود (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏7، ص31) چنانکه گفته‌اند «اسْتَضْعَفْتُهُ (او را استضعاف کردم) یعنی او را ضعیف یافتم و در حقش بدی کردم (کتاب العین، ج1، ص282) ویا اینکه [صرفا] او را ضعیف دیدم (المصباح المنیر، ج‏2، ص362؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص507)

إِنَّ الَّذینَ ... فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ: عبارت «الذین ...» اسم إن است و عبارت « فَأُولئِکَ ...» خبر إن است  (الجدول فی إعراب القرآن، ج‏5، ص144)

«وَ ساءَتْ مَصیراً» این جمله، حال برای «جهنم» است؛ یعنی آنها جایگاهشان در جهنم است در حالی که جهنم بد بازگشتگاهی است.

شأن نزول[2]     

حدیث

1)از امام صادق ع روایت شده است:

هر جا و در هر حالى که هستى از خداوند عز و جل براى دین و دل و عواقب امور خود سلامتى بخواه، زیرا هرکه طالب سلامتی باشد آن را نمی‌یابد، چه رسد به کسی که خود را در معرض ابتلائات قرار داده، و راهى را در پیش گرفته که برخلاف‏ سلامتى [دل و دین] است، و با اساس و اصول سلامتى مخالفت کرده، بلکه سلامتى را تلف شدن؛ و تلف شدن را سلامتی می‌بیند؛

و در هر عصری، مخصوصا در این زمان، سلامتى [دل و دین] از مردم عزلت گزیده است.؛

و راهِ یافتن آن در تحمل آزار و اذیت مردمان، و صبر در مصیبت‌ها، و کم‌مؤنه بودن، و فرار از چیزهایی [= آداب و رسومی] است که تو را به خود مقید می‌کند، و قناعت کردن به حداقل ممکن است؛

که اگر چنین نمی‌باشی، پس عزلت و کناره‌گیری پیشه کن؛

و اگر هم نمی‌توانی، پس صَمت [= سکوت و خاموشی از روی حکمت] پیشه کن هرچند همانند عزلت نمی‌شود؛

و اگر نتوانستی پس سخن گفتن در حدی که به نفعت باشد و ضرری به تو نزند هرچند همچون صمت نمی‌شود؛

و اگر بدین هم راه نبردی پس با سفر از سرزمینی به سرزمین دیگر [که در آنجا بتوانی دل و دینت را حفظ کنی] وضع و حال خود را عوض کن و با باطنی صاف و دلی خاشع و بدنی صابر، زحمات چنین سفری را به جان بخر که خداوند عز و جل می‌فرماید:

«کسانی که فرشتگان آنها را توفی می‌کنند در حالی که ظالم به خویش‌اند؛ گفتند در چه [حال و وضعی] بودید؟ گفتند در زمین مستضعف بودیم. گفتند: آیا زمین خدا گسترده نبود تا در آن مهاجرت کنید؟ پس آنها جایگاهشان جهنم است و بد عاقبتی است»

و محضر بندگان صالح خداوند را غنیمت بشمار؛

و به رقابت کردن با هم‌رتبه‌های خود مشغول نشو؛

وقتت را صرف نزاع و جدل با مخالفان مکن؛

و اگر کسی به تو گفت: «من» [یعنی من چنین و چنانم] بگو «تو» [یعنی نگو من هم چنین و چنانم، بلکه بگو، باشد، تو خیلی چنین و چنانی]،

و ادعای هیچ امری را نکن، هرچند که بدان مطلب احاطه علمی داشته و به معرفت کامل در آن رسیده باشی؛

و اسرارت را آشکار مکن جز برای کسی که در دین شریف‌تر از توست، تا شرافت بیابی؛

که اگر این کارها را بکنی به سلامت [در دل و دین] می‌رسی و بدون هیچ تعلق خاطری با خدا خواهی بود.

مصباح الشریعة، ص109-110

قَالَ الصَّادِقُ ع اطْلُبِ السَّلَامَةَ أَیْنَمَا کُنْتَ وَ فِی أَیِّ حَالٍ کُنْتَ لِدِینِکَ وَ قَلْبِکَ وَ عَوَاقِبِ أُمُورِکَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَیْسَ مَنْ طَلَبَهَا وَجَدَهَا فَکَیْفَ مَنْ تَعَرَّضَ لِلْبَلَاءِ وَ سَلَکَ مَسَالِکَ ضِدِّ السَّلَامَةِ وَ خَالَفَ أُصُولَهَا بَلْ رَأَى السَّلَامَةَ تَلَفاً وَ التَّلَفَ سَلَامَةً وَ السَّلَامَةُ قَدْ عُزِلَتْ مِنَ الْخَلْقِ فِی کُلِّ عَصْرٍ خَاصَّةً فِی هَذَا الزَّمَانِ وَ سَبِیلُ وُجُودِهَا فِی احْتِمَالِ جَفَاءِ الْخَلْقِ وَ أَذِیَّتِهِمْ وَ الصَّبْرِ عِنْدَ الرَّزَایَا وَ خِفَّةِ الْمُؤَنِ وَ الْفِرَارِ مِنَ الْأَشْیَاءِ الَّتِی تَلْزَمُکَ رِعَایَتُهَا وَ الْقَنَاعَةِ بِالْأَقَلِّ مِنَ الْمَیْسُورِ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ فَالْعُزْلَةُ وَ إِنْ لَمْ‏تَقْدِرْ فَالصَّمْتُ وَ لَیْسَ کَالْعُزْلَةِ وَ إِنْ لَمْ تَسْتَطِعْ فَالْکَلَامُ بِمَا یَنْفَعُکَ وَ لَا یَضُرُّکَ وَ لَیْسَ کَالصَّمْتِ وَ إِنْ لَمْ تَجِدِ السَّبِیلَ إِلَیْهِ فَالانْقِلَابُ فِی الْأَسْفَارِ مِنْ بَلَدٍ إِلَى بَلَدٍ وَ طَرْحُ النَّفْسِ فِی بَرَارِی التَّلَفِ بِسِرٍّ صَافٍ وَ قَلْبٍ خَاشِعٍ وَ بَدَنٍ صَابِرٍ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیهَا» وَ انْتَهِزْ مَغْنَمَ عِبَادِ اللَّهِ الصَّالِحِینَ وَ لَا تُنَافِسِ الْأَشْکَالَ وَ لَا تُنَازِعِ الْأَضْدَادَ وَ مَنْ قَالَ لَکَ أَنَا فَقُلْ أَنْتَ وَ لَا تَدَّعِ شَیْئاً وَ إِنْ أَحَاطَ بِهِ عِلْمُکَ وَ تَحَقَّقَتْ بِهِ مَعْرِفَتُکَ وَ لَا تَکْشِفْ سِرَّکَ إِلَّا لِمَنْ هُوَ أَشْرَفُ مِنْکَ فِی الدِّینِ فَتَجِدَ الشَّرَفَ فَإِنْ فَعَلْتَ ذَلِکَ أَصَبْتَ السَّلَامَةَ وَ بَقِیتَ مَعَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِلَا عِلَاقَة.

تدبر

1) « إِنَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی‏ أَنْفُسِهِمْ ...»:

این آیه، یکی از ادله فقهاست برای وجوب هجرت در مورد کسی که در جایی زندگی می‌کند که دینش در معرض آسیب است ویا نمی‌تواند به وظایف دینی‌اش عمل کند. (مثلا: المبسوط شیخ طوسی، ج2، ص4؛ تذکرة الفقهاء علامه حلی، ج9، ص10) و به خاطر وجود این آیه، همه فقها بر این فتوا بوده‌اند که اگر کسی در بلاد غیرمسلمان باشد و نتواند شعائر دینی‌اش را حفظ کند، هجرت بر او واجب می‌شود، (جواهر الکلام، ج‌21، ص35)

2) «ظالِمی‏ أَنْفُسِهِمْ ... کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْأَرْضِ »:

هنگام انجام کارهای ناروا، یکی از توجیهاتی که رواج دارد، این است که محیط بد است و این محیط چنین اقتضایی دارد و نمی‌توانم این گونه نباشم. این آیه، حکایت حال چنین انسان‌هایی در لحظه مرگ است؛ که آنها همین توجیه را برای فرشتگان مرگ می‌آورند که اگر ما گمراه و گناهکاریم، در موضع ضعف بودیم و نمی‌توانستیم در مقابل محیط پیرامونی خود مقاومت کنیم. اما این توجیه دیگر جواب نمی‌دهد؛ زیرا زمین خدا وسیع است؛ و انسان می‌توانست محیطش را عوض کند.

صرف اینکه ما سالها در اینجا زندگی کرده‌ایم و انس گرفته‌ایم، پاسخ قانع‌کننده‌ای برای فرشتگان مرگ نخواهد بود.

3) «أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها»:

اساساً خدا از روح خود در ما دمیده و «گِل» ما را «گُل» کرده (ص/71-71) تا با گُلِ وجودمان، عالم را گلستان کنیم.

مدعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار

من گلی دارم که عالم را گلستان می کنند

 اگر همه در پیرامون تو بدند، تو خوب باش؛ و در جایی که زندگی می‌کنی، اگر دیدی نمی‌شود سالم ماند، از آنجا برو بیرون. جای دیگری زندگی کن، اما نگذار گُل وجودت لجن‌ شود.

سلامت دل و دینت بسیار گران‌قیمت‌تر از سلامت جسمت است (حدیث1). خانه کنونی‌ات، یک میلیاردم زمین خدا هم نمی‌شود؛ اگر سلامت جسمت به طور جدی در معرض خطر بیفتد، خانه‌ات را خرج درمان نمی‌کنی؟

اگر سلامت بدن را برای کمتر از یک قرن زندگی در دنیا نیاز داری، فکری هم برای زندگی بی‌نهایت بعد از مرگت بکن، که آیا در آنجا دل سالمی نباید داشته باشی؟ (شعراء/89)

4) «ظالِمی‏ أَنْفُسِهِمْ ... کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْأَرْضِ ... أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً ... مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ»

کسانی که در جایی زندگی می‌کنند که زیر بار زور می‌روند و استثمار می‌شوند (خواه استثمار مادی یا فرهنگی) و می‌توانند از آنجا جای دیگری بروند و نمی‌روند، به خود ستم می‌کنند و کسی که به خودش ستم کند، خودش راه جهنم را برگزیده است.

5) « إِنَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ... قالُوا ...؟ قالُوا ... . قالُوا ...؟ ... »:

این آیه از شواهد وجود واقعیتی است که از آن به سوال قبر تعبیر می‌شود؛ که بعد از مرگ فرشتگان از انسان سوالاتی می‌کنند. و معلوم است که سوال «در کجا بودید» سوال از دین آنهاست یعنی به لحاظ دینی در چه وضعی بودید و چرا دین نداشتید، و پاسخ آنها که «در زمین مستضعف بودیم، توجیهی است برای عدم دینداریشان. (المیزان، ج5، ص49)

6) «إِنَّ الَّذینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمی‏ أَنْفُسِهِمْ قالُوا فیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فیها فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیراً»:

این آیه نشان می‌دهد هجرت از زمینی که میدان بازی دشمنان خداست و عرصه برای دین و دینداری تنگ است، واجب است (تدبر1). اگر توجه کنیم که امروزه فضای مجازی هم زمین زندگی شده است، آیا از این آیه ضرورت جدی راه‌اندازی و سامان دهی فضایی برای کسی که بخواهد زندگی سالمی در فضای مجازی داشته باشد (اسمش را شبکه ملی اطلاعات بگذارند یا هر چیز دیگر)، استنباط نمی‌شود؟

راستی، آیا اگر کسی در این فضاهای مجازی حضور دارد و نمی‌تواند دل و دینش را حفظ کند، هجرت از این فضا و رها کردن آن بر او واجب نیست؟

با تو هستم که داری این جمله را می‌خوانی! با خودت رو راست باش! یک لحظه درنگ کن!

آیا وقتی فرشتگان مرگ سراغت آمدند، در این فضای بشدت آلوده، طوری زندگی کرده‌ای که جوابت را قبول کنند؟

7) « فیمَ کُنْتُمْ؟ ... مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصیراً»:

جهنم، هم «مأوی» یعنی جایگاه و پناهگاه آنهاست، و هم «مصیر» یعنی محلی که دارند به سوی او حرکت می‌کنند.

این نشان می‌دهد که باطن دنیا - اگر در حد دنیا بماند - جهنم است. کسانی که به دنیا دلخوش کرده‌اند و دل و دینشان را فدای دنیایشان می‌کنند، در جهنم جای گرفته‌اند و چون تلاشی برای خروج از آن نمی‌کنند آخر مسیرشان هم جهنم خواهد بود.

هرکسی باید در زندگی‌اش و پیش از آنکه فرشتگان مرگ از راه برسند از خود بپرسد «فیمَ کُنْتُمْ؟» در کجایی؟ نه اینکه جسمت کجاست؛ خودت، آن حقیقتِ خودت که بعد از مرگ هم باقی می‌ماند، آن کجاست؟ دلت را کجا گذاشته‌ای؟

واقعا ما در کجاییم؟

به قول ابوسعید ابوالخیر

ای دلبر ما مباش بی «دل» بَرِ ما

یک «دل» بَرِ ما به از دو صد دلبر ما

نه «دل» بَرِ ما نه دلبر اندر برِ ما

یا «دل» بَرِ ما فرست یا دلبر ما

http://ganjoor.net/abusaeed/robaee-aa/sh23/

ما که نه «دل» را جدی گرفته‌ایم و نه «دلبر» را، اما خوشا حافظ که چنین بوده است:

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم

8) «قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْأَرْضِ ... فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ »:

انسان ممکن است در دنیا به استضعاف کشیده شده باشد، و در عین حال جهنمی هم بشود! پس هر مستضعفی قابل ترحم نیست (چنانکه در آیه بعد خواهد آمد، مستضعفی قابل ترحم است که واقعا توانایی خروج از وضعیتش را نداشته باشد)

9) «... قالُوا أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا ...»

پیام مهمی به فعالان فرهنگی: زمین خدا واسع است. اگر در جایی نتوانستید کار فرهنگی انجام دهید، هجرت کنید؛ جاهای دیگری هست که بتوان.

مواظب باشید دلتان در جایی گیر نکند که اگر آنجا نتوانستید کار فرهنگی کنید، فکر کنید دیگر نمی‌شود کار کرد.

10) «کُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْأَرْضِ ... فَأُولئِکَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ»:

قبلا اشاره شد که «بهشت و جهنم در باطن دنیا موجود است (جلسه37، تدبر5) و فقط چشم ما در پرده است (ق/22) کسانی که هم زیر بار استثمار (مادی ویا معنوی) زندگی می‌کنند، جایگاه واقعی آنها جهنم است. برای همین است که اگر کسی در چنین موقعیتی زندگی می‌کند که دینش در معرض آسیب است، واجب است هجرت کند، چون هیچ عاقلی در جهنم سکونت نمی‌کند.

یادداشت زیر را در کانال نگذاشتم

11) « أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً »

تعبیر «زمین خدا» و نسبت دادن زمین به خدا، علاوه بر تاکید بر نگاه توحیدی، نشان می‌دهد که خداوند زمین را گسترده قرار داده تا امکان حفظ دین میسر شود و لذا چون زمین وسیع و گسترده است، اشکال فرشتگان که «چرا هجرت نکردید» اشکالی است که پاسخ ندارند. (المیزان، ج5، ص50)



[1] . برخی هم گفته‌اند که چون مدت زمانی که در دنیا بدانها داده شده بود، تمام و کمال بدانها داده شد (تاج العروس من جواهر القاموس، ج‏20، ص301)

[2] . مرحوم فیض کاشانی می‌گوید:

قیل نزلت فی أناس من مکة أسلموا و لم یهاجروا حین کانت الهجرة واجبة.

و فی المجمع و العیاشی: عن الباقر علیه السلام هم قیس بن الفاکهة بن المغیرة و الحارث بن زمعة بن الأسود و قیس بن الولید بن المغیرة و ابو العاص بن منبه بن الحجاج و علی بن امیة بن خلف.

و القمی: نزلت فیمن اعتزل امیر المؤمنین علیه السلام و لم یقاتلوا معه فقالت الملائکة لهم عند الموت فِیمَ کُنْتُمْ قالُوا کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الْأَرْضِ ای لم نعلم مع من الحق فقال اللَّه أَ لَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِیها ای دین اللَّه و کتاب اللَّه واسع فتنظروا فیه.

أقول: لا منافاة بین الخبرین لأن الأول تفسیر و الثانی تأویل و الآیة تشملهما. (تفسیر الصافی، ج‏1، ص: 490)

 


پنج شنبه 95 شهریور 25 , ساعت 11:0 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

180) سوره قیامت (75) آیه 9 

وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ

ترجمه

و خورشید و ماه جمع شدند،

نکات نحوی[1]

حدیث

1) از امیرالمومنین ع درباره این آیه روایت شده است:

آن دو را در نور حجاب قرار می دهند.

 [تفسیر] بحر العلوم (للسمرقندی، قرن4)، ج‏3، ص522 ؛ البحر المحیط، ج10، ص346

روى علی بن أبی طالب، - رضی الله عنه- أنه قال: یجعلان فی نور الحجاب.

2) از امام صادق ع در مورد بهشت حضرت آدم ع سوال شد.

فرمودند: بهشتی بود از بهشت‌های دنیا که خورشید و ماه در آن طلوع می‌کند، و اگر از بهشت‌های آخرت بود هیچگاه تا ابد از آن خارج نمی‌شد.

الکافی، ج‏3، ص247

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُیَسِّرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ جَنَّةِ آدَمَ ع فَقَالَ جَنَّةٌ مِنْ جِنَانِ الدُّنْیَا تَطْلُعُ فِیهَا الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ لَوْ کَانَتْ مِنْ جِنَانِ الْآخِرَةِ مَا خَرَجَ مِنْهَا أَبَداً.[2]

تدبر

1) «وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ»:

یکی از علائم قیامت این است که «و خورشید و ماه جمع می‌شوند». جمع شدن آنها به چه معناست؟ مفسران نظراتی داده‌اند مانند اینکه به هم دیگر برخورد می‌کنند و متلاشی می‌شوند؛ اینکه هر دو مانند هم بی‌نور می‌شوند؛ و ... . اما آنچه مسلم است این است که دیگر نظام عادی طبیعی که مبنای محاسبات ما بود کاملا به هم خورده، و دیگر ماه و خورشیدی که بخواهد از خود نوری دهد در کار نخواهد بود؛ چنانکه در حدیث1 از این وضعیت، به قرار گرفتن آن دو در نور حجاب تعبیر شده؛ و در حدیث2 نیز، طلوع ماه و خورشید در بهشت آدم را، علامتی بر اینکه آن بهشت از جنس بهشت‌های اخروی نیست، دانسته است.

2) «وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ»

این آیه از آیاتی است که به بهترین وجه، برچیده شدن نظام زمانی و برنامه‌ریزی دنیوی را نشان می‌دهد. چون محاسبات زمانی ما عموما به نحوی به ماه و خورشید و جدایی این دو از هم برمی‌گردد.

توضیح تخصصی

به نظر می‌رسد حرکت زمین و نسبتی که با ماه و خورشید برقرار می‌کند، مهمترین مبنای محاسبات زمانی ماست (روز، ماه، سال، و حتی ساعات شبانه‌روز)؛ و می‌دانیم ماه به دور زمین می‌گردد و زمین به دور خورشید؛ اکنون وقتی این دو (که یکی زمین به دورش می‌گردد و دیگری او به دور زمین می‌گردد) با هم جمع شوند، یعنی آن چیزی که به دور زمین می‌گردید، در همان حال قرار است که زمین به دورش بگردد؛ و این به هم ریختن کامل نظام زمانی ما را نشان می‌دهد. پس این بیان، بیانی بسیار دقیق در پاسخ به سوال آن کسی است که «می‌پرسد روز قیامت چه موقع است» زیرا او در این نظام زمانی سوال خود را مطرح می‌کند و این آیه بخوبی نشان می‌دهد که این نظام زمانی کاملا به هم می خورد و لذا سوال او سوال بی‌معنایی است.

3) «وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ» در تدبر 2 تبیین شد که این آیه از آیاتی است که به بهترین وجه، برچیده شدن نظام زمانی و برنامه‌ریزی دنیوی را نشان می‌دهد.

اکنون اگر متوجه نقش زمان در فهم ما از خود و پیرامون خود باشیم، شاید تا حدودی به یکی از زوایای این مساله که چرا انسان در قیامت این اندازه همه معرفت‌هایش و نظام‌های محاسباتیش به هم می‌ریزد، پی ببریم.

4) «وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ»

در برخی روایات، شمس و قمر به ترتیب به پیامبر ص و امیرالمومنین ع تأویل شده است. (چنانکه شیخ صدوق در کتاب معانی‌الاخبار ص114-115 بابی با عنوان «معرفت شمس و قمر» باز کرده و روایاتی با همین معنا آورده است)[3]

شاید یکی از تأویلات این آیه همان مضمونی باشد که در حدیث ثقلین و احادیث دیگر آمده که امیرالمومنین ع در قیامت در کنار حوض کوثر به پیامبر ملحق می‌شود؛ و با توجه به اینکه آخرت، باطن دنیاست، معلوم می‌شود که این شمس و قمری که در دنیا عده‌ای آنها را جدا می‌دانستند و به یکی ایمان آورده و دیگری را انکار می‌کرده‌اند واقعا از هم جدا نیستند.[4]

مورد زیر را در کانال نگذاشتم

5) «وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ»

قیامت مظهر قهاریت خداوند است که دیگر هیچ‌کس هیچ‌کاره‌ای نیست و هیچ چیز از خود هیچ ندارد و همه‌ ذاتیات و روابطی که ما در دنیا برای اشیاء معتقد بوده‌ایم، همگی به اذن و عنایت خداوند بوده است. شاید به همین جهت است که در اوصاف قیامت، همواره هر صفت و رابطه‌ای که ما درباره خود اشیاء معتقد بوده‌ایم کاملا برعکس معرفی می‌شود. (جلسه178، تدبر2) ما نظام دنیای خود را بر اساس جدایی ماه و خورشید می‌دانیم، اما در وصف قیامت گفته می‌شود که این دو با هم جمع می‌شوند.



[1] . با اینکه کلمه «شمس» مونث است چرا فعل «جمع» مذکر آمده است؟

نحاس چنین می‌گوید:

یقال: الشّمس مؤنثة بلا اختلاف فکیف لم یقل، وجمعت ففی هذا أجوبة منها أن التقدیر وجمع بین الشمس والقمر فحمل التذکیر على بین، وقیل: لما کان وجمع الشمس لا یتمّ به الکلام حتى یقال: والقمر وکان القمر مذکّرا کان المعنى جمعا فوجب أن یذکر فعلهما فی التقدیم کما یکون فی التأخیر. وأولى ما قیل فیه قول الکسائی، قال: المعنى: وجمع النوران أی الضیاءان وفی موضع آخر: فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّی [الأنعام: 78] وأما محمد بن یزید فیقول: هذا کلّه تأنیث غیر حقیقی لأنه لم یؤنّث للفرق بین شیء وشیء فلک تذکیره لأنه بمعنى شخص وشیء. (إعراب القرآن، ج5، ص53)

و ابن‌شهر آشوب چنین می‌گوید:

قوله سبحانه- وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ إنما ذکر جمع لأن کل اسم لا یکون فیه علم التأنیث یجوز تأنیثه على معنى اللفظ و قال بعضهم إنما عنى بالتذکیر الضوء. (متشابه القرآن و مختلفه، ج‏2، ص241)

سمرقندی می گوید:

إنما قال: وجمع الشمس والقمر، ولم یقل وجمعت، لأن المؤنث والمذکر إذا اجتمعا، فالغلبة للمذکر ([تفسیر] بحر العلوم، ج‏3، ص522)

[2] در برخی روایات، جمع شمس و قمر را مربوط به ظهور دانسته‌اند که البته در همان روایت هم معلوم است که ظهور به عنوان مقدمه حشر مد نظر بوده است مثلا در دیدار علی بن ابراهیم مهزیار با امام زمان (که ظاهرا در غیبت صغری بوده): الغیبة (للطوسی)، ص266

وَ أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ عَنِ التَّلَّعُکْبَرِیِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَلِیٍّ الرَّازِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ رَجُلٍ ذَکَرَ أَنَّهُ مِنْ أَهْلِ قَزْوِینَ لَمْ یَذْکُرِ اسْمَهُ عَنْ حَبِیبِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ یُونُسَ بْنِ شَاذَانَ الصَّنْعَانِیِّ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مَهْزِیَارَ الْأَهْوَازِیِّ فَسَأَلْتُهُ عَنْ آلِ أَبِی مُحَمَّدٍ ع فَقَال‏...

فَقُلْتُ سَیِّدِی لَقَدْ بَعُدَ الْوَطَنُ وَ طَالَ الْمَطْلَبُ فَقَالَ یَا ابْنَ الْمَازِیَارِ أَبِی أَبُو مُحَمَّدٍ عَهِدَ إِلَیَّ أَنْ لَا أُجَاوِرَ قَوْماً «غَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ» وَ لَهُمُ الْخِزْیُ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ وَ أَمَرَنِی أَنْ لَا أَسْکُنَ مِنَ الْجِبَالِ إِلَّا وَعْرَهَا وَ مِنَ الْبِلَادِ إِلَّا عَفْرَهَا وَ اللَّهُ مَوْلَاکُمْ أَظْهَرَ التَّقِیَّةَ فَوَکَلَهَا بِی فَأَنَا فِی التَّقِیَّةِ إِلَى یَوْمٍ یُؤْذَنُ لِی فَأَخْرُجُ فَقُلْتُ یَا سَیِّدِی مَتَى یَکُونُ هَذَا الْأَمْرُ فَقَالَ إِذَا حِیلَ بَیْنَکُمْ وَ بَیْنَ سَبِیلِ الْکَعْبَةِ وَ اجْتَمَعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ اسْتَدَارَ بِهِمَا الْکَوَاکِبُ وَ النُّجُوم‏ ُ فَقُلْتُ مَتَى یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ لِی فِی سَنَةِ کَذَا وَ کَذَا تَخْرُجُ دَابَّةُ الْأَرْضِ [مِنْ‏] بَیْنِ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ وَ مَعَهُ عَصَا مُوسَى وَ خَاتَمُ سُلَیْمَانَ یَسُوقُ النَّاسَ إِلَى الْمَحْشَر

[3] . حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرِو بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبَصْرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو بَکْرٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَلِیٍّ الْکَرْخِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو بَکْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِی قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ الصَّنْعَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مَعْمَرٌ عَنِ الزُّهْرِیِّ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِکٍ قَالَ: صَلَّى رَسُولُ اللَّهِ ص صَلَاةَ الْفَجْرِ فَلَمَّا انْفَتَلَ مِنْ صَلَاتِهِ أَقْبَلَ عَلَیْنَا بِوَجْهِهِ الْکَرِیمِ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ قَالَ مَعَاشِرَ النَّاسِ مَنِ افْتَقَدَ الشَّمْسَ فَلْیَسْتَمْسِکْ بِالْقَمَرِ وَ مَنِ افْتَقَدَ الْقَمَرَ فَلْیَسْتَمْسِکْ بِالزُّهَرَةِ فَمَنِ افْتَقَدَ الزُّهَرَةَ فَلْیَسْتَمْسِکْ بِالْفَرْقَدَیْنِ ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص أَنَا الشَّمْسُ وَ عَلِیٌّ الْقَمَرُ وَ فَاطِمَةُ الزُّهَرَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ الْفَرْقَدَانِ وَ کِتَابُ اللَّهِ لَا یَفْتَرِقَانِ حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ.

2- حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عَمْرٍو الْبَصْرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ نَصْرُ بْنُ الْحُسَیْنِ الصَّفَّارُ النَّهَاوَنْدِیُّ بِهَا قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْفَرَجِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ خُوزِیٍّ السَّامِرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو بَکْرٍ الْقَاسِمُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ الْقَنْطَرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ خَالِدٍ الْحُلْوَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ خَلَفٍ الْعَسْقَلَانِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ السَّرِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُنْکَدِرِ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص اقْتَدُوا بِالشَّمْسِ فَإِذَا غَابَتِ الشَّمْسُ فَاقْتَدُوا بِالْقَمَرِ فَإِذَا غَابَ الْقَمَرُ فَاقْتَدُوا بِالزُّهَرَةِ فَإِذَا غَابَتِ الزُّهَرَةُ فَاقْتَدُوا بِالْفَرْقَدَیْنِ فَقَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا الشَّمْسُ وَ مَا الْقَمَرُ وَ مَا الزُّهَرَةُ وَ مَا الْفَرْقَدَانِ فَقَالَ أَنَا الشَّمْسُ وَ عَلِیٌّ الْقَمَرُ وَ الزُّهَرَةُ فَاطِمَةُ وَ الْفَرْقَدَانِ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ

- حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْمُقْرِی قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ بُنْدَارَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ بْنُ حیسون [حَیُّونٍ‏] قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ قَالَ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ خَالِدٍ الْوَاسِطِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ خَلَفٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ السَّرِیِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْمُنْکَدِرِ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ قَالَ: اقْتَدُوا بِالشَّمْسِ وَ ذَکَرَ الْحَدِیثَ مِثْلَهُ سَوَاءً.

3- حَدَّثَنَا أَبُو عَلِیٍّ أَحْمَدُ بْنُ أَبِی جَعْفَرٍ الْبَیْهَقِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ الْمَدِینِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ الْمُحَارِبِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا ظَهِیرُ بْنُ صَالِحٍ الْعَمْرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا یَحْیَى بْنُ تَمِیمٍ قَالَ أَخْبَرَنَا الْمُعْتَمِرُ بْنُ سُلَیْمَانَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ یَزِیدَ الرَّقَاشِیِّ عَنْ أَنَسِ بْنِ مَالِکٍ قَالَ: صَلَّى بِنَا رَسُولُ اللَّهِ ص صَلَاةَ الْفَجْرِ فَلَمَّا انْفَتَلَ مِنْ صَلَاتِهِ أَقْبَلَ عَلَیْنَا بِوَجْهِهِ الْکَرِیمِ فَقَالَ مَعَاشِرَ النَّاسِ مَنِ افْتَقَدَ الشَّمْسَ فَلْیَسْتَمْسِکْ بِالْقَمَرِ وَ مَنِ افْتَقَدَ الْقَمَرَ فَلْیَسْتَمْسِکْ بِالزُّهَرَةِ وَ مَنِ افْتَقَدَ الزُّهَرَةَ فَلْیَسْتَمْسِکْ بِالْفَرْقَدَیْنِ قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ الزُّهَرَةُ وَ الْفَرْقَدَانِ قَالَ أَنَا الشَّمْسُ وَ عَلِیٌّ الْقَمَرُ وَ فَاطِمَةُ الزُّهَرَةُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ الْفَرْقَدَانِ وَ کِتَابُ اللَّهِ لَا یَفْتَرِقَانِ حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوض

[4] .البته در روایات این دو کلمه شمس و قمر گاه به مخالفان اهل بیت هم اطلاق شده است که جمع آمدن آنها هم در آنجا کاملا واضح است. مثلا: الصراط المستقیم إلى مستحقی التقدیم، ج‏3، ص40

أبو الحسن فی قوله وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ الشمس الأول و القمر الثانی و قال الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ بِحُسْبانٍ أی هما یعذبان‏

 


چهارشنبه 95 شهریور 24 , ساعت 11:6 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

179) سوره قیامت (75) آیه 8

وَ خَسَفَ الْقَمَرُ

ترجمه

و ماه در خسوف افتاد،

نکات ترجمه

«خَسَفَ» اگرچه اصطلاح «خسوف» برای ماه‌گرفتگی شایع شده، اما اصل این کلمه دلالت بر درهم پیچیدن (غموض) و فرو رفتن (غور) می‌کند و غالبا در مورد زمین به کار می‌رود وقتی که چیزی را چنان در خود فرو ببرد که اثری از شیء ‌باقی نماند، چنانکه چاه «خسیف» هم چاهی است که آبش فرو رود که دیگر نتوان از آن آب برداشت (کتاب العین، ج4، ص201؛ معجم مقاییس اللغة، ج2، ص180) و در قرآن کریم هم این کلمه در این معنای فرو رفتن در زمین (از باب عذاب الهی) مکرر به کار رفته است (نحل/45 ؛ إسراء/68 ؛ قصص/81-82 ؛ عنکبوت/40 ؛ سبأ/9 ؛ ملک/16).

همچنین در اصطلاحات رایج، «خسوف» را برای ماه‌گرفتگی و «کسوف» را برای خورشیدگرفتگی به کار می‌برند، اما ظاهرا در لغت عرب، هر دو برای هر دو به کار رفته[1] و برخی توضیح داده‌اند که «خسوف» در جایی بوده که به طور کامل پوشیده شود، اما کسوف در جایی بوده که قسمتی از آن پوشیده شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص282؛ المصباح المنیر، ج‏2، ص169)

بر این اساس، برخی توضیح داده‌اند که اصل این واژه به معنای داخل شدن و فرو رفتن و غور کردنی است که اثری از شیء‌باقی نماند و تفاوتش با «غور کردن» این است که «غور» در مورد نفوذ و وارد شدنی است که با دقت و لطافت همراه باشد، اما خسف با شدت و صلابت؛ و با این توضیحات نتیجه گرفته‌اند که خسوف در این آیه، نه صرفا از بین رفتن نور ماه، بلکه فرو رفتن آن در خورشید و منحل شدن ماه در خورشید است و به معنای درهم ریختن نظام مادی دنیوی است [که شاید تعبیری را که در آیه بعد آمده (جُمِعَ الشمس و القمر) بتوان مؤیّد این دیدگاه دانست] (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص57-58)

حدیث

1) از امام صادق ع در مجلس سوم در حدیث معروف به توحید مفضل روایت شده است:

به ماه [بر توحید] استدلال کن که در آن دلالتی گرانقدر است و مردم از آن در شناخت «ماه»ها استفاده می‌کنند؛

و حساب سال بر آن متنی نمی‌شود زیرا گردش آن، زمانهای [= فصول] چهارگانه و زمان کاشت و برداشت محصول را نشان نمی‌دهد و بدین جهت است که ماههای قمری و سالهایش با ماههای شمسی و سالهایش متفاوت است و ماههای قمری زمانش جابجا می‌شود و گاهی در زمستان است و گاه در تابستان.

در نوردهی‌اش در ظلمات شب و نیاز به آن بیندیش، که علی‌رغم نیاز به تاریکی برای آرامش جانوران و خنکی هوا برای گیاهان، صلاح نبود که شب، تاریکی محض باشد که نوری در آن نباشد و هیچ کاری در آن نتوان انجام داد، چرا که گاه مردم به خاطر کمبود وقتِ برخی کارهای روزانه‌شان و یا به خاطر شدت حرارت و تندی آن، به انجام کار در شب نیازمند می‌شوند پس در نور ماه کارهای گوناگونی مانند شخم زمین و زدن ماست و شکستن هیزم و مانند آن را انجام می دهند، پس نور ماه کمک‌کار آنها برای معیشت‌شان می‌شود وقتی که بدان نیاز دارند، و نیز مایه انس و آرامش کسانی می‌شود که شبانه در سفرند؛

و طلوع آن را در برخی شبها، و نه هر شب، قرار داد و در عین حال نور و روشناییش را کمتر از خورشید گرداند تا مردم در آن مانند روز به کار مشغول نشوند که مانع آرامش و قرار آنها شود و به هلاکت آنها بیانجامد؛

و تغییرات خاص آن مانند «هلال» و «محاق»، زیاد و کم شدن، و ماه‌گرفتگی‌ را عاملی قرار داد برای توجه به قدرت خداوند متعال که خالق اوست و او را آن گونه که به صلاح جهان است (آن گونه که اهل فن می‌دانند) تغییر می‌دهد.

توحید المفضل، ص132

اسْتَدِلَّ بِالْقَمَرِ فَفِیهِ دَلَالَةٌ جَلِیلَةٌ تَسْتَعْمِلُهَا الْعَامَّةُ فِی مَعْرِفَةِ الشُّهُورِ وَ لَا یَقُومُ عَلَیْهِ حِسَابُ السَّنَةِ لِأَنَّ دَوْرَهُ لَا یَسْتَوْفِی الْأَزْمِنَةَ الْأَرْبَعَةَ وَ نُشُوَّ الثِّمَارِ وَ تَصَرُّمَهَا وَ لِذَلِکَ صَارَتْ شُهُورُ الْقَمَرِ وَ سِنُوهُ تَتَخَلَّفُ عَنْ شُهُورِ الشَّمْسِ وَ سِنِیهَا وَ صَارَ الشَّهْرُ مِنْ شُهُورِ الْقَمَرِ یَنْتَقِلُ فَیَکُونُ مَرَّةً بِالشِّتَاءِ وَ مَرَّةً بِالصَّیْفِ‏

فَکِّرْ فِی إِنَارَتِهِ فِی ظُلْمَةِ اللَّیْلِ وَ الْإِرْبِ فِی ذَلِکَ فَإِنَّهُ مَعَ الْحَاجَةِ إِلَى الظُّلْمَةِ لِهُدُوءِ الْحَیَوَانِ وَ بَرْدِ الْهَوَاءِ عَلَى النَّبَاتِ لَمْ یَکُنْ صَلَاحٌ فِی أَنْ یَکُونَ اللَّیْلُ ظُلْمَةً دَاجِیَةً لَا ضِیَاءَ فِیهَا فَلَا یُمْکِنُ فِیهِ شَیْ‏ءٌ مِنَ الْعَمَلِ لِأَنَّهُ رُبَّمَا احْتَاجَ النَّاسُ إِلَى الْعَمَلِ بِاللَّیْلِ لِضِیقِ الْوَقْتِ عَلَیْهِمْ فِی بَعْضِ الْأَعْمَالِ فِی النَّهَارِ وَ لِشِدَّةِ الْحَرِّ وَ إِفْرَاطِهِ فَیَعْمَلُ فِی ضَوْءِ الْقَمَرِ أَعْمَالًا شَتَّى کَحَرْثِ الْأَرْضِ وَ ضَرْبِ اللَّبِنِ وَ قَطْعِ الْخَشَبِ وَ مَا أَشْبَهَ ذَلِکَ فَجُعِلَ ضَوْءُ الْقَمَرِ مَعُونَةً لِلنَّاسِ عَلَى مَعَایِشِهِمْ إِذَا احْتَاجُوا إِلَى ذَلِکَ وَ أُنْساً لِلسَّائِرِینَ وَ جُعِلَ طُلُوعُهُ فِی بَعْضِ اللَّیْلِ دُونَ بَعْضٍ وَ نُقِصَ مَعَ ذَلِکَ عَنْ نُورِ الشَّمْسِ وَ ضِیَائِهَا لِکَیْلَا یَنْبَسِطَ النَّاسُ فِی الْعَمَلِ انْبِسَاطَهُمْ بِالنَّهَارِ وَ یَمْتَنِعُوا مِنَ الْهُدُوءِ وَ الْقَرَارِ فَیُهْلِکَهُمْ ذَلِکَ وَ فِی تَصَرُّفِ الْقَمَرِ خَاصَّةً فِی مُهَلِّهِ وَ مُحَاقِهِ وَ زِیَادَتِهِ وَ نُقْصَانِهِ وَ کُسُوفِهِ مِنَ التَّنْبِیهِ عَلَى قُدْرَةِ اللَّهِ تَعَالَى خالفه [خَالِقِهِ‏] الْمُصَرِّفِ لَهُ هَذَا التَّصْرِیفَ لِصَلَاحِ الْعَالَمِ مَا یَعْتَبِرُ بِهِ الْمُعْتَبِرُون‏

 تدبر

1) «وَ خَسَفَ الْقَمَرُ»: در پاسخ به اینکه که «روز قیامت چه موقع است؟» بعد از اشاره به یک امر مربوط به خود انسان «خیره شدن و یا از دست دادن فروغِ دیده»، به «خسف (تار و محو شدن) ماه» اشاره کرد. چرا در میان امور خارج از انسان، ابتدا سراغ ماه رفت؟ با توجه به حدیث1، شاید بتوان گفت:

الف. در حالت طبیعی (یعنی بدون ابزراهایی مانند ساعت) ماه یکی از بارزترین راههای محاسبه زمان است. وقتی دیگر ماهی نباشد، به خوبی معلوم می‌شود که نظام طبیعی زمان به هم ریخته است و قیامت در موقفی از یک زمان طبیعی نیست که سوال «قیامت چه موقع است» پاسخ داشته باشد.

ب. نور ماه امری حداقلی است که در تاریکی و ظلمات شب، موقعیت پیرامونی انسان را روشن می کند تا برخی از امور خود را انجام دهد. در آن معرکه ظلمانی انسان دنبال نوری می گردد، اما حتی ماه هم محو شده و نورش را از دست داده است. در آنجا نه امور مادی دنیوی بلکه نور ایمان (حدید/12) و نور پروردگار (زمر/69) است که روشنایی‌ دارد، و نه تنها نور خورشید (تکویر/1)، که حتی نورهای کم‌سویی مثل ماه هم در کار نیست. هم از این سو برق چشم رفته، و هم از آن سو نوری از بیرون در کار نیست.

ج. ...



[1] چنانکه این نکته در برخی روایات مشاهده می‌شود مثلا تعبیر ِ «وَ فِی الْیَوْمِ الَّذِی تَنْکَسِفُ فِیهِ الشَّمْسُ وَ فِی اللَّیْلَةِ الَّتِی یَنْکَسِفُ فِیهَا الْقَمَرُ» (المحاسن، ج‏2، ص311 ؛ کافی (ط - دار الحدیث)، ج‏11، ص139)

و یا در برخی اشعار:

ابک ابن فاطمة الذی                            من موته شاب الشعر

و لقتله زلزلتم                                    و لقتله کسف القمر (شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام، ج‏3، ص168)

 


سه شنبه 95 شهریور 23 , ساعت 11:29 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

178) سوره قیامت (75) آیه 7      

فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ

ترجمه

پس، آن هنگام که دیده [از شدت ترس] خیره شد.

نکات ترجمه

«بَرِقَ» این کلمه را جزء کلمات «مُعَرَّب» دانسته‌اند (یعنی از زبان دیگری وارد زبان عربی شده است)[1] که در زبان عربی در مورد هر چیزی به کار می‌رود که بدرخشد (تلألؤ) (کتاب العین، ج‏5، ص156) و برخی توضیح داده‌اند که پرتوافکنی‌ (لمعان)ی است که با شدت و فشار همراه باشد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص256). این واژه وقتی در مورد دیدگان به کار رود، بیانگر حالتی است که شخص دچار اضطراب شود، و چشم درون حدقه به گردش افتد (مفردات ألفاظ القرآن، ص119) ویا مبهوت و خیره بماند، گویی از شدت توجه، برقی از آن به بیرون می‌جهد و برنمی‌گردد[2] (کتاب العین، ج‏5، ص222)

[توضیح: برای دیدن، صرفاً باز بودن چشم کافی نیست، بلکه باید توجهی به بیرون بیندازیم. گذشتگان این توجه افکندن را به خروج نور از چشم تعبیر می‌کردند که انسان باید توجه بکند و بعد این نور در اثر برخورد با شیء خارجی به شخص برگردد تا دیدن میسر شود؛ و ظاهرا «برق البصر» یعنی این نور چنان بیرون بزند که چشم بدرخشد و گویی برقی از دیده ساطع شد که دیگر برنمی‌گردد][3]

حدیث

1) امیرالمومنین در فرازی از خطبه 195 نهج‌البلاغه فرموده‌اند:

بندگان خدا شما را سفارش مى‏کنم به تقوای الهی، که مهارکننده است و مایه استواری. پس به ریسمان‌های آن درآویزید و به حقایق آن پناه برید، تا شما را به زندگى خوشى که نهان است، و اقامتگاه‌هاى فراخ، و پناهگاه‌هاى استوار، و منزلگاه‌هاى پر عزّت و اعتبار رساند، در روزى که دیده‏ها خیره گردد و همه جا تار، و رمه‏هاى اشتران بى‌نگاهدار؛ و «در صور دمیده شود»، پس هر جانى برآید از تن، و هر زبانى لال شود از گفتن. و کوههاى سرکشیده، و سنگهاى سخت و استوار خوار شود؛ چنانکه سنگ سخت، سرابى شود لرزان، و سنگستانها زمینی شوند هموار، بی‌هیچ پستى و بلندى‌ای در آن. پس نه میانجی‌ای که در کنار آید، و نه دوستى که به کار آید، و نه پوزشی که بلا بگرداند.

نهج‌البلاغه، خطبه195

... أُوصِیکُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّهَا الزِّمَامُ وَ الْقِوَامُ فَتَمَسَّکُوا بِوَثَائِقِهَا وَ اعْتَصِمُوا بِحَقَائِقِهَا تَؤُلْ بِکُمْ إِلَى أَکْنَانِ الدَّعَةِ وَ أَوْطَانِ السَّعَةِ وَ مَعَاقِلِ الْحِرْزِ وَ مَنَازِلِ الْعِزِّ فِی یَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصارُ وَ تُظْلِمُ لَهُ الْأَقْطَارُ وَ تُعَطَّلُ فِیهِ صُرُومُ الْعِشَارِ وَ «یُنْفَخُ فِی الصُّورِ» فَتَزْهَقُ کُلُّ مُهْجَةٍ وَ تَبْکُمُ کُلُّ لَهْجَةٍ وَ تَذِلُّ الشُّمُّ الشَّوَامِخُ وَ الصُّمُّ الرَّوَاسِخُ فَیَصِیرُ صَلْدُهَا سَرَاباً رَقْرَقاً وَ مَعْهَدُهَا قَاعاً سَمْلَقاً فَلَا شَفِیعٌ یَشْفَعُ وَ لَا حَمِیمٌ یَنْفَعُ وَ لَا مَعْذِرَةٌ تَدْفَع‏.

2) امیرالمومنین ع روزی خطبه می‌خواند و اصحابش را موعظه می‌کرد و در فرازی از آن فرمود:

ای کم حیاء! ای که اهل غفلت و رویگردانی هستی، بشنو از کسی که اهل وعظ و شناساندن است:

روز حشر را روز عرضه کردن و سوال، و بخشش و انتقام، قرار داد،

روزی که اعمال جمیع خلایق بدان برمی‌گردد، و همه گناهان در آن بازشماری می‌شود،

روزی که حدقه چشم‌ها آب می‌شود، و زنان حامله آنچه در شکمشان است می‌اندازند، و بین هرکس و محبوبش فاصله می‌افتد، و هول و هراسش عقل هر عاقلی را حیران سازد،

هنگامی که زمین بعد از اینکه خوب آباد شده بود، به تغیّر و بدحالی ‌افتد، و بعد از شکفتن شگفتی‌آورش به جانب پوسیدگی و اضمحلال ‌رود [یا: بعد از روی خوش نشان دادن به خلائق، موضع خود را در قبال آنها عوض می‌کند]، از معادن غیب، بارهای سنگینش را بیرون می‌آورد و آنچه بر خود حمل می کرده را به جانب خدا می‌راند؛

روزی که دیگر هیچ کوششی سودی نمی‌دهد وقتی که با آن هول و هراس شدید مواجه می‌شوند و به زانو درمی‌آیند، و مجرمان از سیمایشان شناخته می‌شوند و جرمشان آشکار می‌شود، و قبرها بعد از مدتها بر جای خود بودن، شکافته می‌شوند، و همگان خلع سلاح شده، تسلیم خداوند می‌شوند، و از آخرت پرده‌اش کنار می‌رود، و برای خلق، خبرهایش آشکار می‌گردد،

پس «زمین تکان می‌خورد چه تکانی» (فجر/21)،

و برای آن امری که از آن خواسته شده امتداد می‌یابد چه امتدادیافتنی،

و همگان با به سوی خدا سوق داده می‌شوند با چه شدت و حدتی،

و خلایق به جانب محشر یورش می‌برد چه یورش بردنی،

و مجرمان به پشت سر خود رانده می‌شوند چه رانده شدنی،

وای بر تو ای انسان، کار جدی و دشوار می‌شود با چه جدیتی و چه جدیتی، و به حساب نزدیک می‌شوند یکی یکی،

و [امر] پروردگارت و ملائکه می‌آیند صف به صف، و از آنچه انجام داده‌اند سوال می‌شود حرف به حرف،

پس می‌آورندشان در حالی که بدنها عریان است، دیده‌ها ترسان است،

پیش رویشان حساب است و پشت سرشان جهنم،

نعره‌هایش را می‌شنوند و شعله‌هایش را می‌بینند،

نه یاری می‌یابند و نه ولیّ‌ای که آنها را از ذلت برهاند،

پس شتابان به سوی مواقف حشر می‌دوند،

و سوق داده می‌شوند چه سوق داده‌شدنی،

پس «آسمانها به دست او درهم ‌پیچیده شده» (زمر/67) «همانند طوماری درهم‌ پیچیده» (انبیاء/104)،

و بندگان بر روی صراطند، در حالی که دلهایشان لرزان است، گمان می‌کنند که جان سالم به در نمی‌برند، «و به آنها اجازه داده نمی‌شود که سخن بگویند» (مرسلات/36) و از آنها قبول نمی‌شود که عذری بیاورند،

بر دهانهایشان مهر زده شده، و دستان و پاهایشان بدانچه انجام دادند به سخن درمی‌آیند.

وای از آن لحظه - که دشواری‌اش بر دل‌، همچون خاری در گلوست-  آن هنگامی که بین دو گروه جدایی می‌افکنند «گروهی در بهشت و گروهی در شعله‌های آتش» (شوری/7)،

از چنین چیزی باید که فرار کنند فرارکنندگان، و وقتی که سرای آخرت هست باید که برای آن کار کنند کارگزاران.

الأمالی (للطوسی)، ص654

أَخْبَرَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ عُبَیْدِ اللَّهِ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْعَلَوِیِّ، قَالَ: حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى الرَّقِّیُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی الْقَاسِمِ، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِیِّ، عَنْ عَبْدِ الْعَظِیمِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَسَنِیِّ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ أَبَانٍ مَوْلَى زَیْدِ بْنِ عَلِیٍّ، عَنْ عَاصِمِ بْنِ بَهْدَلَةَ، عَنْ شُرَیْحٍ الْقَاضِی، قَالَ: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) لِأَصْحَابِهِ یَوْماً وَ هُوَ یَعِظُهُمْ: ...

یَا قَلِیلَ الْحَیَاءِ، اسْمَعْ یَا ذَا الْغَفْلَةِ وَ التَّصْرِیفِ، مِنْ ذِی الْوَعْظِ وَ التَّعْرِیفِ،

جَعَلَ یَوْمَ الْحَشْرِ یَوْمَ الْعَرْضَ وَ السُّؤَالِ، وَ الْحِبَاءِ وَ النَّکَالِ،

یَوْمَ تُقْلَبُ إِلَیْهِ أَعْمَالُ الْأَنَامِ، وَ تُحْصَى فِیهِ جَمِیعُ الْآثَامِ،

یَوْمَ تَذُوبُ مِنَ النُّفُوسِ أَحْدَاقُ عُیُونِهَا، وَ تَضَعَ الْحَوَامِلُ مَا فِی بُطُونِهَا، وَ یُفَرَّقُ بَیْنَ کُلِّ نَفْسٍ وَ حَبِیبِهَا، وَ یَحَارُ فِی تِلْکَ الْأَهْوَالِ عَقْلُ لَبِیبِهَا،

إِذْ تَنَکَّرَتِ الْأَرْضُ بَعْدَ حُسْنِ عِمَارَتِهَا، وَ تَبَدَّلَتْ بِالْخَلْقِ بَعْدَ أَنِیقِ زَهْرَتِهَا، أَخْرَجَتْ مِنْ مَعَادِنِ الْغَیْبِ أَثْقَالَهَا، وَ نُفِّضَتْ إِلَى اللَّهِ أَحْمَالُهَا،

یَوْمَ لَا یَنْفَعُ الْجَدُّ إِذْ عَایَنُوا الْهَوْلَ الشَّدِیدَ فَاسْتَکَانُوا، وَ عُرِفَ الْمُجْرِمُونَ بِسِیمَاهُمْ فَاسْتَبَانُوا،

فَانْشَقَّتِ الْقُبُورُ بَعْدَ طُولِ انْطِبَاقِهَا، وَ اسْتَسْلَمَتِ النُّفُوسُ إِلَى اللَّهِ بِأَسْبَابِهَا، کُشِفَ عَنِ الْآخِرَةِ غِطَاؤُهَا، وَ ظَهَرَ لِلْخَلْقِ أَنْبَاؤُهَا،

فـَ«دُکَّتِ الْأَرْضُ دَکًّا دَکًّا»،

وَ مُدَّتْ لِأَمْرٍ یُرَادُ بِهَا مَدّاً مَدّاً،

وَ اشْتَدَّ الْمُثَارُونَ إِلَى اللَّهِ شَدّاً شَدّاً،

وَ تَزَاحَفَتِ الْخَلَائِقُ إِلَى الْمَحْشَرِ زَحْفاً زَحْفاً،

وَ رُدَّ الْمُجْرِمُونَ عَلَى الْأَعْقَابِ رَدّاً رَدّاً،

وَ جَدَّ الْأَمْرُ- وَیْحَکَ یَا إِنْسَانُ- جَدّاً جَدّاً،

وَ قُرِّبُوا لِلْحِسَابِ فَرْداً فَرْداً،

«وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا»،

یَسْأَلُهُمْ عَمَّا عَمِلُوا حَرْفاً حَرْفاً،

فَجِی‏ءَ بِهِمْ عُرَاةَ الْأَبْدَانِ، خُشَّعاً أَبْصارُهُمْ،

أَمَامَهُمُ الْحِسَابُ، وَ مِنْ وَرائِهِمْ جَهَنَّمُ،

یَسْمَعُونَ زَفِیرَهَا، وَ یَرَوْنَ سَعِیرَهَا،

فَلَمْ یَجِدُوا نَاصِراً وَ لَا وَلِیّاً یُجِیرُهُمْ مِنَ الذُّلِّ،

فَهُمْ یَعْدُونَ سِرَاعاً إِلَى مَوَاقِفِ الْحَشْرِ، یُسَاقُونَ سَوْقاً،

فَـ«السَّماواتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ» «کَطَیِّ السِّجِلِّ لِلْکُتُبِ»،

وَ الْعِبَادُ عَلَى الصِّرَاطِ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ، یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ لَا یَسْلَمُونَ، «وَ لا یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَتَکَلَّمُونَ»، وَ لَا یُقْبَلُ مِنْهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ، قَدْ خُتِمَ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ، وَ اسْتُنْطِقَتْ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ.

یَا لَهَا مِنْ سَاعَةٍ مَا أَشْجَى مَوَاقِعَهَا مِنَ الْقُلُوبِ حِینَ مِیزَ بَیْنَ الْفَرِیقَیْنِ! «فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ»،

مِنْ مِثْلِ هَذَا فَلْیَهْرَبِ الْهَارِبُونَ، إِذَا کَانَتِ الدَّارُ الْآخِرَةُ لَهَا یَعْمَلُ الْعَامِلُونَ.

تدبر

1) «فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ»:

«می‌پرسد که روز قیامت چه موقع است؟» و پاسخ داده می‌شود: «پس، آن هنگام که دیده خیره شد.»

وقتی خاستگاه سوال، نه حقیقت‌جویی، بلکه اموری همچون هواپرستی باشد (جلسه177، تدبر1) ویا اساسا سوال نادرست باشد (جلسه177، تدبر2)، لازم نیست که درصدد پاسخ همان سوال باشیم، بلکه باید پاسخی داده شود، که واقعا مورد نیاز بوده است. درباره آخرت، مهم نیست که در چه روزی رخ می‌دهد، مهم این است که حتما واقع می‌شود، و وقتی واقع شد، همه غافلگیر و مبهوت می‌شوند و دیگر کاری از دست کسی ساخته نیست. (حدیث2)

2) «فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ»:

چرا به عنوان اولین توضیح درباره قیامت، به این نکته اشاره کرد؟

الف. چشم برق می‌زند یعنی تمام توجهش معطوف می‌شود و خیره می‌ماند. این شدت غیرمنتظره بودن است که اولین چیزی است که در رخسار شخص کاملا آشکار می‌شود.

ب. قیامت عرصه زیر و رو شدن واقعیات، و بلکه درک ما از واقعیات است: بسیاری از آنچه واقعی می‌دانستیم سراب می‌شود (نبأ/20)، کوه‌هایی که مظهر استواری و ثبات بودند، همچون پشم حلاجی شده (قارعه/5) و متحرک (کهف/47) درمی‌آیند، خورشید که مظهر روشنایی و روشنی‌بخشی است تاریک می‌شود (تکویر/1) و بسیاری از چیزهایی که بدانها بی‌اعتنا بودیم جدی می‌شود (ق/22). امور پایین بالا می‌آید و امور بالا پایین‌ می‌رود (واقعه/1). درک انسان از واقعیت، در گام اول، تابع مشاهده‌اش است؛ پس، ابتدا نظام مشاهدتی‌اش به هم می‌ریزد.

ج. مساله اصلی قیامت، مساله انسان است، پس تغییری که در انسان رخ می‌دهد از تغییری که در زمین و آسمان رخ می‌دهد مهمتر است.

د. سوال کننده، منکر قیامت است؛ و با توجه به آیات قبل (بویژه3-4) مادیگرا و حس‌گرا است و حس را مبنای معرفت می‌داند. پس ابتدا سراغ حواس، و آن هم: دیدن، رفت.

ه. ...



[1] . کتاب العین، ج‏5، ص156

[2] . هنگام دیدن باید توجهی به بیرون بیندازیم انرژی از آن فقط بیرون می‌رود و برنمی‌گردد

[3] . برخی گفته‌اند وقتی است که از شدت ترس رنگ عوض کند زیرا «البُرقَة» به زمینی که سنگهای رنگارنگ داشته باشد، و «البارق» به کوهی که رگه‌های سیاه و سفید داشته باشد  گفته می‌شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص119)

 


دوشنبه 95 شهریور 22 , ساعت 10:50 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

177) سوره قیامت (75) آیه 6

یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ

ترجمه

می‌پرسد که روز قیامت چه موقع است؟

تبریک عید قربان

عید سعید قربان، عید تمرین بندگی و گذشت و ایثار در راه خدا، و قربانی کردن عزیزترین‌ خواسته‌های نفس در پیشگاه  برترین معشوق دل، که اینک با یاد و خاطره سوختگان کعبه عشق و شهدای مظلوم حادثه منا همراه شده، مبارک باد

نکات ترجمه

«أَیَّانَ» به معنای «أیُّ حین» (کدام موقع) و برای سوال از «زمان» است همان گونه که «أینَ» (= کجا) برای سوال از مکان است. (لسان‌العرب، ج13، ص455)[1]

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است:

حضرت عیسی بن مریم ع به جبرئیل گفت: برپایی قیامت چه وقت است؟

جبرئیل تکان شدیدی خورد به نحوی که بیهوش شد. چون به هوش آمد گفت: روح الله! سوال شونده داناتر از سوال‌کننده نیست، هر آن که در آسمانها و زمین است از آن اوست، [آن لحظه] جز به صورت ناگهانی سراغتان نمی‌آید.

قصص الأنبیاء علیهم السلام (للراوندی)، ص272

 بِإِسْنَادِهِ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ قَالَ قَالَ الصَّادِقُ ع:

قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ ع لِجَبْرَئِیلَ ع مَتَى قِیَامٍ السَّاعَةَ فانتفض جَبْرَئِیلُ انْتِفَاضَةٍ أُغْمِیَ عَلَیْهِ مِنْهَا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ یَا رُوحَ اللَّهِ مَا الْمَسْئُولُ أَعْلَمُ بِهَا مِنْ السَّائِلِ وَ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا تَأْتِیکُمْ إِلَّا بَغْتَة.

2) امام باقر ع فرمود: جابر! دنیا را برای خود همچون منزلی بدان که قرار است امروز از آن بروی و یا همچون چیز ارزشمندی بدان که در خواب به دست آورده‌ای و وقتی بیدار می‌شوی چیزی از آن در دستت نیست؛ و هنگامی که در تشییع جنازه‌ای بودی، چنان باش که گویی تو را می‌برند و گویی که از پروردگارت، بازگشت به دنیا را خواسته‌ای، تا همچون کسی که زندگی می‌کند به عمل بپردازی، که دنیا نزد عالمان همچون سایه است.

الزهد، ص50

حَمَّادُ بْنُ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ الْمُخْتَارِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ: حَدَّثَنِی جَابِرٌ قَالَ: قَالَ لِی أَبُو جَعْفَرٍ ع:

یَا جَابِرُ أَنْزِلِ الدُّنْیَا مِنْکَ کَمَنْزِلٍ نَزَلْتَهُ ثُمَّ أَرَدْتَ التَّحَرُّکَ مِنْهُ مِنْ یَوْمِکَ ذَلِکَ أَوْ کَمَالٍ اکْتَسَبْتَهُ فِی مَنَامِکَ وَ اسْتَیْقَظْتَ فَلَیْسَ فِی یَدِکَ مِنْهُ شَیْ‏ءٌ وَ إِذَا کُنْتَ فِی جِنَازَةٍ فَکُنْ کَأَنَّکَ أَنْتَ الْمَحْمُولُ وَ کَأَنَّکَ سَأَلْتَ رَبَّکَ الرَّجْعَةَ إِلَى الدُّنْیَا لِتَعْمَلَ عَمَلَ مَنْ عَاشَ فَإِنَّ الدُّنْیَا عِنْدَ الْعُلَمَاءِ مِثْلَ الظِّل‏[2]

3) ابوعبیده می گوید: به امام صادق ع عرض کردم: فدایت شوم! سخنی بفرمایید که از آن بهره‌مند شوم. فرمود

اباعبیده! زیاد مرگ را یاد کن، که هیچ انسانی زیاد به یاد مرگ نبود مگر اینکه نسبت به دنیا زهد ورزید.

الزهد، ص78

ابْنُ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ أَبِی أَیُّوبَ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع جُعِلْتُ فِدَاکَ حَدِّثْنِی بِمَا أَنْتَفِعُ بِهِ فَقَالَ یَا أَبَا عُبَیْدَةَ أَکْثِرْ ذِکْرَ الْمَوْتِ فَمَا أَکْثَرَ ذِکْرَ الْمَوْتِ إِنْسَانٌ إِلَّا زَهِدَ فِی الدُّنْیَا.

تدبر

1) «[یُریدُ الْإِنْسانُ ...] یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ»:

انسان «می‌خواهد» جلوی خود را برای انجام گناهان باز کند، «می‌پرسد» که روز قیامت چه موقع است؟

پس، این آیه در کنار آیه قبل نشان می‌دهد که همیشه این گونه نیست که سوال ریشه در حقیقت‌جویی داشته باشد، بلکه گاه پرسش‌های انسان‌ها ریشه در امور غیرمعرفتی‌ای همچون هواپرستی دارد؛ و لذا جواب دادن به هر سوالی، آن هم آن گونه که سوال‌کننده بر آن اصرار می‌ورزد، ضرورتی ندارد (چنانکه موضع قرآن کریم در آیات بعد، این نکته را کاملاً تأیید می‌کند).

2) «یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ»:

این سوال، «سوال غلط» است؛ و منطقاً سوال نادرست را نمی‌توان پاسخ گفت؛ لذاست که آیات بعد، در مقام پاسخ به نحو متفاوتی اقدام کرده‌اند که ان‌شاءالله در بحث‌ از آیات بعد، بیان می‌شود.

نکته تخصصی منطق

این گونه نیست که هر سوالی منطقاً امکان پاسخگویی داشته باشد. بلکه گاه سوال به نحوی طراحی شده که خود سوال اساساً نادرست است؛ و این نادرست بودنش علل متعددی می‌تواند داشته باشد. عمده‌ترین علت وقوع این گونه سوالات این است که سوال‌کننده، خواسته یا ناخواسته، مرتکب مغالطه «سوال مرکب» (جمع مسائل تحت مساله واحد) شده است. یعنی سوال وی تنها در صورتی امکان‌پذیر است که ابتدا سوال دیگری مطرح شود و پاسخ مثبت دریافت کند و آنگاه این سوال پرسیده شود. مانند جایی که «مُسند الیه» (محمول) هیچ نسبتی با «مُسند» (موضوع) نداشته باشد، ولی این نسبت فرض گرفته شود و از چرایی نسبت سوال شود. (مثلا کسی بپرسد:‌ «چرا این اتومبیل خسته شده است؟!»)

در آیه فوق هم این سوال زمانی معنی دارد که قیامت، از وقایعی باشد که در بستر زمانی که ما می‌شناسیم (که با گردش زمین به دور خورشید محاسبه می‌شود) رخ دهد. اما اگر قیامت، واقعیتی فراتر از زمانی که ما می‌شناسیم - یا چه‌بسا، آن طور که برخی معتقدند، «اساساً فرازمانی» - باشد، سوال از اینکه در چه زمان رخ می‌دهد، سوال نادرستی است. و واضح است که قیامت، که در آن، خورشید و ماه و ستارگان، دچار تغیییرات بنیادین می‌شوند و با نفخ صور، بساط آسمان‌ها و زمین هم برچیده می‌شود، وقوعش در بستر زمانی که بر اساس گردش زمین به دور خورشید محاسبه می‌شود، قابل بیان نیست.

(شاید به همین جهت است که در حدیث1، جبرئیل از سوال حضرت عیسی ع بیهوش شد، چون علی‌القاعده، حضرت عیسی ع به عنوان یک پیامبر این اندازه را می‌فهمیده و سوالش از قیامت، از جنس سوال از زمان طبیعی نبوده است، بلکه سوال از متنِ آن حقیقت عظیم بوده که حتی فوق درک شخصی جبرئیل است.)

3) «یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ»:

این سوال، یک آیه است؛ اما چگونه آیه و نشانه‌ای است؟ آیه و نشانه بر چیست؟

شاید بتوان گفت:

الف. از این جهت که سوالی است که ریشه در ابعاد غیرمعرفتی انسان دارد (تدبر1)، نشانه‌ای است بر درهم‌تنیدگی ابعاد معرفتی و غیرمعرفتی انسان؛ که در مقام هدایت انسان، نمی‌توان و نباید صرفاً دغدغه‌های معرفتی را تعقیب کرد و از تاثیر ابعاد غیرمعرفتی بر وجود انسان و حتی بر خود همان ابعاد معرفتی انسان غافل شد.

ب. از این جهت که سوال غلط است (تدبر2)، نشانه‌ای است بر ظرفیت عظیم معرفتی انسان و قابلیت‌های پیچیده آن، که با اینکه این ظرفیت، در اصل برای رسیدن به حق و حقیقت قرار داده شده، اما می‌تواند این ظرفیت را حتی برای مخفی کردن حق در پیش بگیرد.

درواقع، چه‌بسا این آیه بدین‌سان آیتی بر خداست که پاسخ یک شبهه معروف را می‌دهد که‌: «اگر واقعا خدا هست و شناخت قطعیِ او ممکن است، چرا عده‌ای منکر اویند.»

پاسخی که از این آیه فهمیده می‌شود این است که اگر انکار انسانها تنها ریشه معرفتی داشت، حق با شما بود؛ اما ببینید که نه تنها انکار، بلکه حتی سوالات عده‌ای ریشه در ابعاد غیرمعرفتی دارد و از اساس غلط طراحی شده است.

4) «یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ»:

چنانکه در ضمن آیه قبل اشاره شد، این سوال افراد دنیازده است (جلسه 176، تدبر1).

در نقطه مقابل، کسی که دلبسته دنیا نشد و مرگ را جدی گرفت (حدیث2 و 3) چنین سوالی نمی‌پرسد. چرا؟

چون کسی که مرگ را جدی بگیرد، به عظمت انسان پی می‌برد و می‌فهمد که انسان پوچ نیست و حتما بعد از مرگ، خبری هست و به قیامت باور پیدا می‌کند. و کسی که به قیامت باور پیدا کند، زندگی خود را بر اساس قیامت تنظیم می‌کند، نه بر اساس دنیا؛ و کسی که دلبسته دنیا نشد و خود را برای قیامت آماده کرد، حتی اگر درکش به حدی نرسد که «فراتر از زمان طبیعی» بودنِ قیامت را بفهمد که اصلاً چنین سوال نپرسد، دست کم این گونه است که جلو و عقب افتادن وقوع قیامت برایش تفاوتی ندارد.



[1] . مجمع‌البحرین، ج6، ص211

[2] . این روایت هم مشابه روایت فوق است به لحاظ مضمون:

حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ قَالَ: حَدَّثَنَا فَضَالَةُ بْنُ أَیُّوبَ عَنْ سَعْدَانَ الْوَاسِطِیِّ عَنْ عَجْلَانَ أَبِی صَالِحٍ قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع یَا أَبَا صَالِحٍ إِذَا حَمَلْتَ جَنَازَةً فَکُنْ کَأَنَّکَ أَنْتَ الْمَحْمُولُ أَوْ کَأَنَّکَ سَأَلْتَ رَبَّکَ الرُّجُوعَ إِلَى الدُّنْیَا لِتَعْمَلَ فَانْظُرْ مَا ذَا تَسْتَأْنِفُ قَالَ ثُمَّ قَالَ عَجَباً لِقَوْمٍ حُبِسَ أَوَّلُهُمْ عَلَى آخِرِهِمْ ثُمَّ نَادَى مُنَادٍ فِیهِمْ‏ بِالرَّحِیلِ وَ هُمْ یَلْعَبُونَ

الزهد، ص77

 


   1   2   3   4      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ