سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

657) سوره کهف (18) آیه76 قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْ‏ءٍ بَعْد

بسم الله الرحمن الرحیم

657) سوره کهف (18) آیه76

قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنی‏ قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً

ترجمه

گفت: اگر بعد از آن، از تو در مورد چیزی پرسیدم دیگر مصاحبت مرا نپذیر، که دیگر نزد من عذر [کافی] داری!

نکات ادبی

«فَلا تُصاحِبْنی‏»

قبلا توضیح داده شد که ماده «صحب» در اصل دلالت دارد بر نزدیک هم قرار گرفتن و مقارن همدیگر شدن؛

و «صاحب» (جمع آن: اصحاب) به هر ملازم و همنشین و همراهی گفته می‌شود و البته در عرف غالبا در مواردی اطلاق می‌شود که این همراهی زیاد باشد و از همین جهت به مالک یک چیز هم صاحب آن گفته می‌شود؛

و تفاوت «صاحب» با «قرین» در این است که در مفهوم مصاحبت، یک بده بستان و رابطه متقابل وجود دارد اما در قرین لزوما چنین چیزی وجود ندارد.

جلسه229 http://yekaye.ir/al-baqarah-002-039/

«لَدُنِّی»

قبلا بیان شد که «لَدُن» به معنای «عِندَ» (= نزدِ) می‌باشد با این تفاوت که اخص و بلیغ‌تر از آن است؛ و در مورد چرایی اخص بودنش هم گفته‌اند ««لدن» در جایی به کار می‌رود که آن امر بالفعل نزد آن کس حاضر باشد؛ مثلا وقتی بگویم «عندی مالٌ» با صرف اینکه من مالی داشته باشم درست است؛ اما اگر بگویم «لدنی مال‏» یعنی همین الان مالی در دستم حاضر است. به تعبیر دیگر، «لدن» در جایی به کار می‌رود که نزدیکی کاملا متصل باشد.

جلسه591 http://yekaye.ir/al-kahf-18-10/

 

 

«عُذْراً»

قبلا بیان شد که استعمال ماده «عذر» در معانی «حجت و دلیل»، «بهانه» و «پوزش»، نه‌تنها در زبان عربی، بلکه در زبان فارسی هم رایج است. برخی اصلی‌ترین معنای این کلمه را هر گونه تلاشی برای محو کردن گناه و اثر آن، و آن را سه گونه دانسته‌اند: انکار انجام کار، توجیه انجام کار (انجام کار را برعهده بگیرد اما دلیلی بیاورد که عمل وی را توجیه کند) و بازگشت و توبه از انجام کار (انجام کار را بعهده گیرد؛ اما ابراز کند که دیگر انجام نخواهد داد). «عُذر» (کهف/76؛ مرسلات/6) و «معذرة» (اعراف/164؛ روم/57؛ غافر/52) هر دو مصدر از همین باب هستند و «مُعذِّر» (توبه/90) به کسی می‌گویند که عذر می‌آورد اما عذرش قابل قبول نیست.

جلسه 373 http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-15/

اختلاف قرائت

عبارت «فَلا تُصاحِبْنی» (قرائت مشهور که از باب مفاعله است) در برخی قرائات به صورت «فَلا تَصحَبنی» (به صورت «ثلاثی مجرد: صَحِبَ یَصحَبُ) و «فَلا تُصحِبْنی» (از باب افعال) و «فَلا تَصْحَـبَـنّی» هم قرائت شده است.

عبارت «لَدُنّی» (قرائت مشهور که در اصل چنین بوده: لدُن + نون وقایه +‌نون ضمیر متکلم وحده) به صورت «لَدُنی» و «لُدْنی» و «لَدْنی» هم قرائت شده است که این سه همگی بدون نون وقایه و مبتنی بر لهجه‌های مختلف تلفظ این کلمه در عربی است.

کلمه «عُذْراً» در برخی قرائات به صورت «عُذُراً» و «عُذْرِی» هم قرائت شده است.

مجمع البیان، ج‏6، ص748-749[1]؛

التبیان فی تفسیر القرآن، ج‏7، ص76 [2]؛ البحر المحیط، ج‏7، ص209[3]

حدیث

1) از رسول الله ص روایت شده است که این آیه [= اگر بعد از آن، از تو در مورد چیزی پرسیدم دیگر مصاحبت مرا نپذیر، کهف/76] را تلاوت کردند و فرمودند:

خداوند پیامبر خدا موسی ع را رحمت کند که حیا کرد؛ و اگر صبر می کرد هزار چیز از عجایب می‌دید.

مجمع البیان، ج‏6، ص751

روی أن النبی ص تلا هذه الآیة فقال استحیى نبی الله موسى و لو صبر لرأى ألفا من العجائب.[4]


2) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

همانا خداوند متعال واجباتی را بر شما واجب فرموده، پس آنها را ضایع نکنید؛ و حد و حدودی برایتان معلوم کرده پس از آنها تجاوز نکنید؛ و شما را از چیزهایی برحذر داشته، پس هتک حرمتش نکنید؛ و در مورد چیزهایی سکوت کرده و سکوتش هم از روی فراموشی نبوده است؛ پس شما هم در آن موارد [با پرس و جو کردن] خود را به تکلف نیندازید.

نهج‌البلاغه، حکمت105

وَ قَالَ أمیر المؤمنین ع:

إِنَّ اللَّهَ [تَعَالَى‏] افْتَرَضَ عَلَیْکُمْ فَرَائِضَ فَلَا تُضَیِّعُوهَا وَ حَدَّ لَکُمْ حُدُوداً فَلَا تَعْتَدُوهَا وَ نَهَاکُمْ عَنْ أَشْیَاءَ فَلَا تَنْتَهِکُوهَا وَ سَکَتَ لَکُمْ عَنْ أَشْیَاءَ وَ لَمْ یَدَعْهَا نِسْیَاناً فَلَا تَتَکَلَّفُوهَا.[5]

تدبر

«قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنی‏»

خضر در ابتدا به حضرت موسی ع گفت که تو طاقت همراهی با مرا نداری. اما حضرت موسی ع نپذیرفت. در مقام عمل در همان گام اول نشان داد که طاقت ندارد. باز هم نپذیرفت. دوباره دید، باز هم نپذیرفت اما چه‌بسا برای اینکه به خودش هم اثبات کند که واقعا طاقتش را دارد شرطی گذاشت: اگر باز هم کم‌طاقتی از خود نشان دادم، دیگر مرا از مصاحبت خود محروم کن!

نکته انسان‌شناسی کاربردی (تاملی در حقیقت مشارطه)

یکی از توصیه‌های اخلاقی برای سیر و سلوک، مشارطه است؛ یعنی انسان خود را مقید، و با خود شرط کند که حتما فلان کار را انجام دهد یا ترک کند؛ و اگر خلاف آن عمل کرد جریمه و تنبیهی برای خود در نظر بگیرد؛ و این جریمه، محروم کردن خویش باشد از چیزی که مطلوب نفس اوست.

در واقع، نفس آدمی خواسته‌هایی دارد که چیزی را خوشش بیاید به هر قیمتی شده، می‌کوشد انجام ‌دهد. چون چنین است، پس برای اینکه به کاری ملزم شود، رعایت آن کار را گره بزنیم به آن چیزی که انجامش دلخواه نفس است.


2) «قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنی‏ قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً»

گفت: اگر بعد از آن، از تو در مورد چیزی پرسیدم دیگر مصاحبت مرا نپذیر، چرا که دیگر به اندازه کافی دلیل و بهانه داری که مرا از همراهی با خود منع کنی.

اما چرا حضرت موسی ع برای خود چنین شرطی گذاشت؟

الف. تا نفسش مطیع شود (تدبر1).

ب. چه‌بسا پذیرفت که شاید واقعا طاقت ندارد و خواست با خودش اتمام حجت کند که اگر یکبار دیگر بی‌طاقتی نشان داد، دیگر اذعان کند که از اول حق با خضر بوده است.

ج. شاید از طرفی از کم‌صبریِ خودش خحالت کشید (حدیث1) و از طرف دیگر خواست در حالی که حق را به خضر می دهد و خود را سزاوار سخن خضر معرفی می‌کند، در عین حال یک فرصت دیگر از خضر به دست آورد.

د. ...


3) «قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنی‏ قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً»

گفت: اگر بعد از آن، از تو در مورد چیزی پرسیدم دیگر مصاحبت مرا نپذیر، که دیگر از جانب من [به قدر کافی] به عذر بهانه دلیل [= دلیل و بهانه برای رد کردن درخواست من] رسیدی

این تعبیر یعنی «قطعا رسیدی از جانب من، به عذر و بهانه‌ای»؛ یعنی:

کارهای من عذر و بهانه و دلیل خوبی در اختیار تو قرار داد که

از طرفی، با قاطعیت بیشتری آن ادعای اولیه‌ات (که من طاقت با تو بودن را ندارم) رد کنی؛

و از این طرف هم من دیگر برای اصرار ورزیدن هیچ بهانه‌ای نداشته باشم.


4)«قالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنی‏ قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً»

موسى مسئولیّت بى‏صبرى خود را بر عهده گرفت.

ثمره اخلاقی

درباره عملکرد خود، رأى منصفانه بدهیم. (تفسیر نور، ج‏7، ص207)


5) «فَلا تُصاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً»

هر جدایى، نشانه‏ى کینه و عقده و غرور و تکبّر نیست. (تفسیر نور، ج‏7، ص207)




[1] . قرأ یعقوب بروایة روح و زید فلا تصحبنی و الباقون «فَلا تُصاحِبْنِی»؛

و قرأ أهل المدینة و أبو بکر عن عاصم «من لَدُنی» خفیفة النون و الباقون «لَدُنِّی» بالتشدید ...

من قرأ فلا تصحبنی فمعناه لا تکون صاحبی و من قرأ «فَلا تُصاحِبْنِی» فمعناه إن طلبتُ صحبتک فلا تتابعنی على ذلک

و أما قوله «مِنْ لَدُنِّی» فإن الأجود تشدید النون لأن أصل لدن الإسکان فإذا أضفتها إلى نفسک زدت نونا لتسلم سکون النون الأولى تقول من لدن زید و من لدنی کما تقول عن زید و عنی و من قرأ لدنی لم یجز له أن یقول عنی لأن لدن اسم غیر متمکن و من و عن حرفان جاء المعنى و لدن مع ذلک أثقل من من و عن و الدلیل على أن الأسماء یجوز فیها حذف النون قولهم قدنی فی معنى حسبی و یجوز قدی قال: (قدنی من نصر الخبیبین قدی) فجاء باللغتین

[2] . و فی (لدنی) خمس قراءات، فقرأ ابن کثیر و أبو عمرو و ابن عامر و حمزة و الکسائی بالتثقیل.

الثانی- بضم الدال و تخفیف النون قرأ به نافع.

الثالث- قرأ ابو بکر بضم اللام و سکون الدال و اشمام من غیر إشباع.

الرابع- قرأ الکسائی عن أبی بکر بضم اللام و سکون الدال.

الخامس- فی روایة عن أبی بکر بفتح اللام و سکون الدال: و هذه کلها لغات معروفة

[3] . و قرأ الجمهور فَلا تُصاحِبْنِی من باب المفاعلة. و قرأ عیسى و یعقوب فلا تصحبنی مضارع صحب و عیسى أیضا بضم التاء و کسر الحاء مضارع أصحب، و رواها سهل عن أبی عمرو أی فلا تصحبنی علمک و قدره بعضهم فلا تصحبنی إیاک و بعضهم نفسک. و قرأ الأعرج بفتح التاء و الباء و شد النون.

و قرأ الجمهور مِنْ لَدُنِّی بإدغام نون لدن فی نون الوقایة التی اتصلت بیاء المتکلم. و قرأ نافع و عاصم بتخفیف النون و هی نون لدن اتصلت بیاء المتکلم و هو القیاس، لأن أصل الأسماء إذا أضیفت إلى یاء المتکلم لم تلحق نون الوقایة نحو غلامی و فرسی، و أشم شعبة الضم فی الدال، و روی عن عاصم سکون الدال. قال ابن مجاهد: و هو غلط و کأنه یعنی من جهة الروایة، و أما من حیث اللغة فلیست بغلط لأن من لغاتها لد بفتح اللام و سکون الدال.

و قرأ عیسى عُذْراً بضم الذال و رویت عن أبی عمرو و عن أبی عذری بکسر الراء مضافا إلى یاء المتکلم‏.

[4] . این حدیث در الکشاف، ج‏2، ص736؛ تفسیر الصافی، ج‏3، ص254؛ بحار الأنوار، ج‏13، ص284 به صورت زیر آمده است:

وَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص رَحِمَ اللَّهُ أَخِی مُوسَى اسْتَحْیَا فَقَالَ ذَلِکَ لَوْ لَبِثَ مَعَ صَاحِبِهِ لَأَبْصَرَ أَعْجَبَ الْأَعَاجِیبِ.

[5] . این روایت در کتب اهل سنت هم در همین راستا قابل توجه است:

عنه صلّى اللّه علیه و آله قال: «ما نهیتکم عنه فاجتنبوه و ما أمرتکم به فافعلوا منه ما استطعتم فإنّما أهلک الّذین من قبلکم کثرة مسائلهم و اختلافهم على أنبیائهم» (صحیح مسلم ج 7 ص 91)

 


656) سوره کهف (18) آیه 75 قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ

بسم الله الرحمن الرحیم

656) سوره کهف (18) آیه 75

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً

ترجمه

گفت: آیا به تو نگفتم که حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؟

حدیث

1) حدیثی در جلسه 646 (آیه 65، حدیث4) از امام صادق ع گذشت. در ادامه آن آمده است:

«پس به راه افتادند؛ تا وقتی به پسرکی برخوردند و او را کُشت» موسی ع عصبانی شد و با قوت او را گرفت و به او گفت: «آیا فرد بیگناهی را، بدون [اینکه از باب قصاص] کسی [باشد] ، کُشتی‌؟ واقعا که چیز ناشایستی [به جا] آوردی!»

خضر به او گفت: همانا عقول بر دستور خداوند متعال حاکم نمی‌شود بلکه دستور خدا بر آنها حاکم است؛ پس تو تسلیم آنچه از من می‌بینی باش و بر آن صبر کن که من قبلا تو را آگاه کردم که «حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؟».

موسی ع گفت: «اگر بعد از این از تو از چیزی پرسیدم دیگر درخواست همراهی مرا رد کن که دیگر بهانه‌ای برایم نگذاشتی» ...

علل الشرائع، ج‏1، ص59-62

«فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ» الْخَضِرُ ع فَغَضِبَ مُوسَى وَ أَخَذَ بِتَلَابِیبِهِ وَ قَالَ لَهُ «أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکراً» قَالَ لَهُ الْخَضِرُ إِنَّ الْعُقُولَ لَا تَحْکُمُ عَلَى أَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى ذِکرهُ بَلْ أَمْرُ اللَّهِ یَحْکُمُ عَلَیْهَا فَسَلِّمْ لِمَا تَرَى مِنِّی وَ اصْبِرْ عَلَیْهِ فَقَدْ کُنْتُ عَلِمْتُ «أَنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً» قالَ مُوسَى «إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً»

ادامه این حدیث ان‌شاءالله در بحث از آیه 78 خواهد آمد.


2) ابوبصیر از امام صادق ع روایت کرده است:

به خدا سوگند اگر سه مومن می‌یافتم که حدیث مرل کتمان کنند، بر من جایز نبود که چیزی از آنان کتمان کنم.

مختصر البصائر، ص279

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ وَ عَبْدُ اللَّهِ ابْنَا مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ وَ الْهَیْثَمُ بْنُ أَبِی مَسْرُوقٍ النَّهْدِیُّ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ السَّرَّادِ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ، عَنْ أَبِی بَصِیرٍ، قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

«أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُ مِنْکُمْ ثَلَاثَةَ مُؤْمِنِینَ یَکْتُمُونَ حَدِیثِی مَا اسْتَحْلَلْتُ أَنْ أَکْتُمَهُمْ شَیْئاً».[1]

توجه:

با توجه به شباهت فراوان این آیه با آیات 67 و 72 تمامی احادیث و تدبرهای جلسات 648 و 653 در اینجا نیز قابل ذکر است.

تدبر

1) «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً»

موسی با اینکه قول داده بود و با اینکه یکبار از خود بی‌صبری نشان داده بود باز هم مرتکب کم‌طاقتی شد، و خضر باز به او یادآوری کرد که آیا به تو نگفتم که حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؟

در این جمله، نسبت به یادآوری قبلی کلمه «لک:‌ به تو» را اضافه کرد. چرا؟

الف. برای اینکه عتاب را شدیدتر کند و علامتی باشد برای کم‌ثباتی و کم‌صبری وی (أنوار التنزیل (بیضاوی)، ج‏3، ص289؛ تفسیر الصافی، ج‏3، ص253)[2]

ب. یک نوع اعتراضى است به موسى که چرا به سفارشش اعتناء نکرده، یعنی گویا موسی ع دفعه اول نشنیده که «تو توان شکیبایی در همراهی با مرا نداری» و اگر هم شنیده آن را به خودش نگرفته، و در واقع با افزودن این تعبیر می‌خواهد بگوید من با تو بودم که چنین گفتم، نه با دیگر. (المیزان، ج‏13، ص345)[3]

ج. ...



[1] . این حدیث هم در همین راستا قابل توجه است:

مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ وَ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى‏، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ، عَنْ ذَرِیحِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُحَارِبِیِّ، عَنْ أَبِی حَمْزَةَ ثَابِتٍ الثُّمَالِیِّ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: «قَالَ لِی أَبِی- وَ نِعْمَ الْأَبُ کَانَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ یَقُولُ-: لَوْ وَجَدْتُ ثَلَاثَةً أَسْتَوْدِعُهُمْ، لَأَعْطَیْتُهُمْ مَا لَا یَحْتَاجُونَ مَعَهُ إِلَى النَّظَرِ فِی حَلَالٍ وَ لَا حَرَامٍ، وَ لَا فِی شَیْ‏ءٍ إِلَى أَنْ یَقُومَ قَائِمُنَا قَائِمُ آلِ مُحَمَّدٍ ع، إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ» (مختصر البصائر، ص281)

[2] . عین عبارت در دو کتاب فوق چنین است:

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً زاد فیه لَکَ مکافحة بالعتاب على رفض الوصیة، و وسما بقلة الثبات و الصبر لما تکرر منه الاشمئزاز و الاستنکار و لم یرعو بالتذکیر أول مرة حتى زاد فی الاستنکار ثانی مرة.

در البحر المحیط، ج‏7، ص209 هم مضمونی نزدیک به این را آورده است:

و فی قوله لَکَ زجر و إغلاظ لیس فی الأول لأن موقعه التساؤل بأنه بعد التقدم إلى ترک السؤال و استعذار موسى بالنسیان أفظع و أفظع فی المخالفة لما کان أخذ على نفسه من الصبر و انتفاء العصیان

[3] . قوله تعالى: «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً» معناه ظاهر و زیادة «لَکَ» نوع تقریع له أنه لم یصغ إلى وصیته و إیماء إلى کونه کأنه لم یسمع قوله له أول مرة: «إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً» أو سمعه و حسب أنه لا یعنیه بل یقصد به غیره کأنه یقول: إنما عنیت بقولی: إنک لن تستطیع «إلخ» إیاک دون غیرک.

 


655) سوره کهف (18) آیه74 فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِیا غُلاماً

بسم الله الرحمن الرحیم

655) سوره کهف (18) آیه74

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً

ترجمه

پس به راه افتادند؛ تا وقتی به پسرکی برخوردند و او را کُشت، گفت: آیا فرد بیگناهی را، بدون [اینکه از باب قصاص] کسی [باشد] ، کُشتی‌؟ واقعا که چیز ناشایستی [به جا] آوردی!

نکات ادبی

«إِذا لَقِیا ... فَقَتَلَهُ قالَ»

در این سه واقعه‌ای که در جریان همراهی موسی و خضر ع رخ داد، در آیه 71، اقدام خضر بدون حرف «فـ» آمد (إِذا رَکِبا ... خَرَقَها)، اما در این آیه (إِذا لَقِیا ... فَقَتَلَهُ) با حرف «فـ».

به لحاظ نحوی، جمله «اذا ....» در مقام جمله شرطیه است آنگاه در آیه 71، اقدام خضر (خرقها: سوراخ کردن کشتی) جزای شرط است (اذا رکبا، خرقها) اما در این آیه اقدامات خضر چون با حرف عطف «فـ» آمده، در ادامه همان جمله شرط است؛ و باید جزای شرط را سخن موسی ع دانست: «إِذا لَقِیا ... فَقَتَلَهُ، قالَ ...: هنگامی که دیدند و او را کشت، گفت...» (الکشاف، ج‏2، ص736)[1] درباره چرایی این اختلاف ان‌شاءالله در قسمت تدبر نکاتی عرض خواهد شد.

«زَکِیَّة»

چنان که قبلا بیان شد ماده «زکو» یا «زکی» دلالت می‌کند بر نمو و زیادتی که توأم با نوعی طهارت ویا برکت باشد. و از این ریشه، کلمه «تزکیه» معروف است که در قرآن کریم هم در معنای ممدوح (تطهیر نفس از آلودگی: فاطر/18، شمس/9) و هم در معنای مذموم (خودستایی و خود را از آلودگی‌ها منزه دیدن: نساء/49، نجم/32) به کار رفته است.

جلسه 84 http://yekaye.ir/al-maidah-005-055/

کلمه «زکیه» در این آیه را غالبا به معنای «کسی که گناهی ندارد» (بیگناه) دانسته‌اند؛ و چنانکه در ادامه توضیح داده خواهد شد، این کلمه به دو صورت «زَکِیَّةً» و «زاکِیَةً» قرائت شده است.

برخی (= کسائی) بر این باورند که معنای این دو تفاوتی ندارد؛ اما دیگران (= ثعلب/تغلب) توضیح داده‌اند که کلمه «زَکِیَّةً» بلیغ‌تر است (چون معنای اسم فاعل را در صیغه مبالغه می‌رساند در حالی که «زاکِیَةً» صرفاً اسم فاعل است)؛ و از ابوعمر نقل شده که «زاکِیَةً» کسی است که گناه نکرده، اما «زَکِیَّةً» کسی است که گناه کرده و سپس توبه کرده است؛ و برخی هم بر این باورند که «زاکِیَةً» بیشتر در مورد طهارت بدن به کار می‌رود و «زَکِیَّةً» در مورد طهارت معنوی از گناه.

لازم به ذکر است که برخی با توجه به تعبیر «غلام» احتمال این را که آن مقتول، پسری نابالغ باشد، تقویت کرده، بر این باورند کلمه «زکیة: بیگناه» به معنای کسی که هنوز به موقعیت گناه کردن نرسیده، به کار رفته؛ در مقابل برخی با توجه به تعبیر «بغیر نفس» (که ناظر به مفهوم قصاص است) احتمال این را که این پسر به سن بلوغ رسیده باشد تقویت کرده (چون در مورد اقدام بچه نابالغ، قصاص جایی ندارد) و آنگاه معنای «بیگناه» را به معنای «کسی که الان مرتکب گناهی نشده بود که تو به خاطر آن گناه مجازاتش کنی» دانسته‌اند. (مجمع البیان، ج‏6، ص747[2]؛ الجامع لأحکام القرآن (قرطبی)، ج‏11، ص21[3]؛ البحر المحیط، ج‏7، ص208[4])

اختلاف قرائت

در قرائت اهل کوفه (عاصم و کسائی و حمزه) و اهل شام (ابن‌عامر) (از قرائات سبع) و حسن (از قرائات اربعة عشر) و برخی دیگر قرائتهای غیرمشهور (مانند جحدری، سهل، زید بن علی) به صورت «زَکِیَّةً» قرائت کرده‌اند.

اما در قرائت اهل مدینه (نافع) و مکه (ابن‌کثیر) و بصره (ابوعمرو) (از قرائات سبع) و ابوجعفر و یعقوب (از قراء عشر) و ابن‌محیصن و یزیدی (از قرائات اربعة عشر) و برخی قرائات غیرمشهور (مانند ابن‌عباس، اعرج، شیبه، حمید، زهری، ابن‌مسلم، و زید و ابوعبید و ابن‌جبیر و برخی روایت‌ها از یعقوب) به صورت «زاکِیَةً» قرائت کرده‌اند. (مجمع البیان، ج‏6، ص745[5]؛ البحر المحیط، ج‏7، ص208[6])

«نُکْراً»

قبلا بیان شد که ماده «نکر» درست نقطه مقابل ماده «عرف» است. «عُرف» وضعیتی است که انسان می‌شناسد و دلش با آن آرام می‌گیرد، و «انکار» در اصل چیزی است که دل انسان آن را تصور نکرده و زیر بار آن نمی‌رود و نوعی جهل بوده، و کم‌کم در مورد هر چیزی که با زبان مورد انکار و مخالفت قرار می گیرد به کار رفته، چون سبب این انکار این بوده که قلب انسان بدان اذعان نمی‌کرده است؛ هرچند گاه در مورد چیزی که انسان در باطن می‌داند اما با زبان انکار می‌کند (و در مقام دروغ گفتن برمی‌آید) هم به کار می‌رود. بدین ترتیب، «منکَر» هر کاری است عقل سالم به زشتی و قباحت آن حکم می‌کند ویا در حسن و قبحش متوقف مانده اما شریعت به قبح آن حکم کرده باشد.

جلسه 210 http://yekaye.ir/al-ankabut-029-45/

«نُکْر»، صفت و به معنای «مُنکَر» است، و از قتاده نقل شده که مفهوم «نکر» شدیدتر و غلیظ‌تر از مفهوم «إمر» است که در آیه 71 گذشت. (مجمع البیان، ج‏6، ص745 و 747[7])[8]

اختلاف قرائت

این کلمه در اغلب قرائات به صورت «نُکْراً» است، اما در قرائت اهل مدینه (نافع) و روایت شعبه [از عاصم، از قراء کوفه] و ابن‌ذکوان [از ابن‌عامر، قاریِ شام] و قرائات ابوجعفر و یعقوب و شیبه و ابوحاتم هم به صورت «نُکُرا» قرائت شده است (مجمع البیان، ج‏6، ص745[9]) و ظاهرا این افراد هرجا «نُکر» به صورت منصوب (نُکراً) آمده است بدین صورت قرائت کرده‌اند (البحر المحیط، ج‏7، ص208[10])

حدیث

1) در جلسه 652 (آیه71) حدیثی از امام رضا ع گذشت. در ادامه آن حدیث آمده است:

موسی گفت «مرا بر آنچه فراموش کردم مواخذه مکن! و مرا نسبت به کارم در سختی قرار مده!»

پس از کشتی بیرون آمدند و در مسیرشان خضر چشمش به پسرکی افتاد که با بچه‌ها بازی می‌کرد، بچه‌ای خوش‌سیما که مثل ماه بود و در گوش‌هایش دو گوشواره مروارید آویزان بود؛ خضر نگاهی عمیق به او انداخت و سپس او را گرفت و کُشت؛ موسی به سوی خضر هجوم برد و او را زمین زد و گفت: «آیا فرد بیگناهی را، بدون [اینکه از باب قصاص] کسی [باشد] ، کُشتی‌؟ واقعا که چیز ناشایستی [به جا] آوردی!»

خضر گفت «آیا نگفتم که حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؟!»

موسی گفت: «اگر بعد از این از چیزی سوال کردم دیگر با من همراهی نکن که از جانب من عذر داری»

تفسیر القمی، ج‏2، ص39

قالَ مُوسَى: لا تُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ وَ لا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً فَخَرَجُوا مِنَ السَّفِینَةِ فَمَرُّوا فَنَظَرَ الْخَضِرُ إِلَى غُلَامٍ یَلْعَبُ بَیْنَ الصِّبْیَانِ حَسَنِ الْوَجْهِ کَأَنَّهُ قِطْعَةُ قَمَرٍ فِی أُذُنَیْهِ دُرَّتَانِ[11]، فَتَأَمَّلَهُ الْخَضِرُ ثُمَّ أَخَذَهُ فَقَتَلَهُ، فَوَثَبَ مُوسَى عَلَى الْخَضِرِ وَ جَلَدَ بِهِ الْأَرْضَ فَقَالَ: أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکراً فَقَالَ الْخَضِرُ: أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً قَالَ مُوسَى: إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً.

ادامه این حدیث ان‌شاءالله در جلسه 658 خواهد آمد.


2) از امام صادق ع روایت شده است که یکی از خوارج به نام نجده، به ابن‌عباس نامه نوشت و از او درباره چهار مطلب سوال کرد: آیا پیامبر ص زنان را در غزوه‌هایش شرکت می داد؛ و آیا از غنایم جنگی آنان سهمی داشتند؛ و درباره جایگاه [= موارد مصرف] خمس؛ و درباره یتیم که چه زمانی یتیمی‌اش به پایان می‌رسد [که دیگر احکام یتیم در موردش صدق نمی‌کند] ؛ و درباره کشتن بچه‌ها. ابن‌عباس در پاسخ نوشت:

اما در مورد زنان همانا پیامبر چیزی به آنها می‌داد اما در تقسیم شرکت نداشتند [چنین نبود که سهم خاص و معینی به آنها تعلق بگیرد]  

اما در مورد خمس، ما نظرمان این است که خمس مربوط به ما [= سادات] است؛ اما عده‌ای نظرشان این بود که مال ما نیست و ما بر این [ظلمی که در حق ما روا داشتند] صبر می‌کنیم؛

و اما یتیم، یتیمی‌اش زمانی به پایان می‌رسد که بزرگ شود، و آن از زمان بلوغ است، مگر اینکه بفهمند که هنوز رشد یافته نیست [به اصطلاح عامیانه، «عاقل و بالغ نشده»] و او را سفیه یا ضعیف بدانی، که همچنان باید ولیّ او اموال وی را نگهدارد؛

و اما بچه‌ها، روال رسول الله ص این نبود که آنها را بکُشد؛ اما خضر روالش این بود که کافرشان را به قتل رساند و مومنشان را به حال خود رها کرد؛ اگر تو هم آنچه خضر می دانست می‌دانی، خودت داناتری!

الخصال، ج‏1، ص235؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص335[12]

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ أَحْمَدَ وَ عَبْدِ اللَّهِ ابْنَیْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ النَّابِ عَنْ عُبَیْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِیٍّ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِنَّ نَجْدَةَ الْحَرُورِیَّ کَتَبَ إِلَى ابْنِ عَبَّاسٍ یَسْأَلُهُ عَنْ أَرْبَعَةِ أَشْیَاءَ َ هَلْ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص یَغْزُو بِالنِّسَاءِ وَ هَلْ کَانَ یَقْسِمُ لَهُنَّ شَیْئاً وَ عَنْ مَوْضِعِ الْخُمُسِ وَ عَنِ الْیَتِیمِ مَتَى یَنْقَطِعُ یُتْمُهُ وَ عَنْ قَتْلِ الذَّرَارِیِّ فَکَتَبَ إِلَیْهِ ابْنُ عَبَّاسٍ أَمَّا قَوْلُکَ فِی النِّسَاءِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص کَانَ یُحْذِیهِنَّ وَ لَا یَقْسِمُ لَهُنَّ شَیْئاً وَ أَمَّا الْخُمُسُ فَإِنَّا نَزْعُمُ أَنَّهُ لَنَا وَ زَعَمَ قَوْمٌ أَنَّهُ لَیْسَ لَنَا فَصَبَرْنَا فَأَمَّا الْیَتِیمُ فَانْقِطَاعُ یُتْمِهِ أَشُدُّهُ وَ هُوَ الِاحْتِلَامُ إِلَّا أَنْ لَا تُؤْنِسَ مِنْهُ رُشْداً فَیَکُونَ عِنْدَکَ سَفِیهاً أَوْ ضَعِیفاً فَیُمْسِکُ عَلَیْهِ وَلِیُّهُ وَ أَمَّا الذَّرَارِیُّ فَلَمْ یَکُنِ النَّبِیُّ ص یَقْتُلُهَا وَ کَانَ الْخَضِرُ ع یَقْتُلُ کَافِرَهُمْ وَ یَتْرُکُ مُؤْمِنَهُمْ فَإِنْ کُنْتَ تَعْلَمُ مِنْهُمْ مَا یَعْلَمُ الْخَضِرُ فَأَنْتَ أَعْلَمُ‏.[13]


3) از چندین تن از ائمه اطهار روایتی نقل شده است که حضرت امیرالمومنین ع در یک مجلس چهارصد باب از آنچه دین و دنیای انسان مسلمان را آباد می‌کند، به برخی از اصحابش آموخت. قبلا فرازهایی از این روایت قبلا گذشت[14]، در یکی از فرازها می‌فرمایند:

با مردم بدانچه می‌شناسند معاشرت کنید و آنها را در مورد آنچه انکار می‌کنند و منکر می‌شمارند رها کنید؛ و آنان را بر علیه خودتان و علیه ما تحریک نکنید که همانا امر ما دشوار و پرصعبت است، آن را تحمل نکند مگر فرشته‌ای مقرب، یا پیامبری مرسل، یا مومنی که خداوند دلش را به ایمان آزموده است ...

الخصال، ج‏2، ص624

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَى بْنِ عُبَیْدٍ الْیَقْطِینِیُّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ یَحْیَى عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ‏ آبَائِهِ ع أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَّمَ أَصْحَابَهُ فِی مَجْلِسٍ وَاحِدٍ أَرْبَعَمِائَةِ بَابٍ مِمَّا یُصْلِحُ لِلْمُسْلِمِ فِی دِینِهِ وَ دُنْیَاهُ قَالَ ع‏:

... خَالِطُوا النَّاسَ بِمَا یَعْرِفُونَ وَ دَعُوهُمْ مِمَّا یُنْکِرُونَ وَ لَا تَحْمِلُوهُمْ عَلَى أَنْفُسِکُمْ وَ عَلَیْنَا إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان‏ ...

توجه: احادیث جلسه 649 همگی با این مضمون مرتبط می‌باشد.

تدبر

1) «فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً»

بعد از بحثی که بین موسی ع و خضر در کشتی درگرفت، بالاخره آنها از کشتی و دوباره به راه افتادند؛ در مسیرشان به پسرکی برخوردند؛ و حضرت موسی ع در کمال تعجب دید که خضر بدون هیچ مقدمه‌ای و بدون اینکه کاری از آن پسر سر زند، او را کُشت. نتوانست طاقت بیاورد (و در برخی روایات آمده که به خضر حمله‌ور شد و او را زمین زد، حدیث1) و گفت: آیا فرد بیگناهی را، بدون اینکه او کسی را کشته باشد (که کشتن تو از باب قصاص باشد)، کُشتی‌؟!

موسی ع یک پیامبر صاحب شریعت بود و نمی‌توانست در برابر آنچه به لحاظ احکام شریعت خلاف است سکوت کند.

جالب اینجاست که همانند مورد قبل، فقط به سوال اعتراض‌آمیز بسنده نکرد؛ بلکه درباره کار وی، حکم خود را آن هم با قاطعیت تمام و این بار با لفظی شدیدتر صادر کرد و گفت:

واقعا که کار ناشایستی مرتکب شدی!


2) «فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً»

در «نکات ادبی» اشاره شد در آیه 71، اقدام خضر بدون حرف «فـ» آمد که جزای شرط است؛ اما در این آیه اقدامات خضر در ادامه همان جمله شرط است؛ و جزای شرط سخن موسی ع است.

چرا چنین تعبیر شده است؟

الف. چون سوراخ کردن کشتی بلافاصله بعد از سوار شدن در کشتی نبود، اما کشتن پسرک بلافاصله بعد از دیدن وی بود (الکشاف، ج‏2، ص736)[15]

ب. چون مساله اصلی در این آیه (و نیز آیه 77 که واقعه سوم را بیان می‌کند) بیان اعتراض حضرت موسی ع بوده، نه قتل پسرک یا بازسازی آن دیوار. در واقع، در آیه71، اقدام خضر به عنوان جزای شرط آمده و اینکه «موسی گفت ...» یک جمله جدید است (مستأنفه)؛ اما در اینجا، جمله موسی ع جزای شرط است. از این بیان می‌فهمیم که قرآن می‌خواهد کل این آیات را به عنوان یک داستان واحد، که سه بار موسی ع به خضر اعتراض کرد، بیان کند؛ نه به صورت سه داستان که هر یک، اعتراضی از جانب موسی ع را در پی داشت؛ گویی می‌خواهد بگوید خضر چنین و چنان کرد و موسی اعتراض کرد و اعتراض کرد و اعتراض کرد؛ و به تعبیر دیگر، حکایت، حکایت اعتراضات موسی ع است، نه حکایت اعمال آنچنانی و اعتراضات این‌چنینی؛ و بدین جهت است که در اولی «اقدام خضر» را جزای شرط قرار داد، اما در این آیه و نیز آیه 77 اقدامات خضر («فَقَتَلَهُ: او را کشت»؛ و «فَوَجَدا: یافتند» یا «فَأَقامَهُ: دیوار را بازسازی کرد») را با حرف عطف (فـ) آورد و به عنوان جزیی از جمله شرطیه قرار داد. (المیزان، ج‏13، ص345)[16]

ج. ...


3) «فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً»

گاهى آنچه نزد کسى «معروف» است، نزد دیگرى «منکر» جلوه مى‏کند. (تفسیر نور، ج‏7، ص206)

نکته تخصصی انسان‌شناسی و معرفت‌شناسی:

تفاوت انسانها را جدی بگیریم

در حالی که حقیقت نهایی در هر موردی یکی است، اما این گونه نیست که همه ما یکسان بدان دست یابیم، بلکه رسیدن به حقیقت، بیش از آنکه یک اقدام همه یا هیچ باشد، یک طی مسیر تدریجی است؛

از این جهت است که مراتب علم و ایمان انسانها با هم متفاوت است؛

و از این جهت است که اگرچه بسیاری از احکام بین همگان مشترک است، اما از همگان نباید در همه امور یک گونه انتظار داشت، حتی بین خود اولیاءالله، چنانکه کار خضر بر حضرت موسی ع سنگین آمد، و در احادیث وارد شده که ابوذر نمی‌تواند معارف سلمان را تحمل کند با اینکه بین آنها عقد اخوت برقرار شده بود. (جلسه 649، حدیث2)

 


[1] . فإن قلت: لم قیل حَتَّى إِذا رَکِبا فِی السَّفِینَةِ خَرَقَها بغیر فاء؟ و حَتَّى إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ بالفاء؟ قلت: جعل خرقها جزاء للشرط، و جعل قتله من جملة الشرط معطوفا علیه، و الجزاء قالَ أَ قَتَلْتَ.

[2] . «قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً» أی طاهرة من الذنوب و زکیة بریئة من الذنوب و قیل الزاکیة التی لم تذنب و الزکیة التی أذنبت ثم تابت حکی ذلک عن أبی عمرو بن العلاء و قیل الزکیة أشد مبالغة من الزاکیة عن تغلب و قیل الزاکیة فی البدن و الزکیة فی الدین «بِغَیْرِ نَفْسٍ» أی بغیر قتل نفس یرید القود

[3] . و قرا الجمهور:" زاکیة" بالألف. وقرا الکوفیون و ابن عامر:" زکیة" بغیر ألف و تشدید الیاء، قیل: المعنى واحد، قاله الکسائی. و قال ثعلب: الزکیة أبلغ. قال أبو عمرو: الزاکیة التی لم تذنب قط و الزکیة التی أذنبت ثم تابت‏

[4] . و معنى زَکِیَّةً طاهرة من الذنوب، و وصفها بهذا الوصف لأنه لم یرها أذنبت، قیل أو لأنها صغیره لم تبلغ الحنث. و قوله بِغَیْرِ نَفْسٍ یرده و یدل على کبر الغلام و إلّا فلو کان لم یحتلم لم یجب قتله بنفس و لا بغیر نفس... و هی أبلغ من زاکیة لأن فعیلا المحول من فاعل یدل على المبالغة.

[5] . و قرأ «زَکِیَّةً» بغیر ألف کوفی و شامی‏ و سهل و الباقون زاکیة

[6] . و قرأ ابن عباس و الأعرج و أبو جعفر و شیبة و ابن محیصن و حمید و الزهری و نافع و الیزیدی و ابن مسلم و زید و ابن بکیر عن یعقوب و التمار عن رویس عنه و أبو عبید و ابن جبیر الأنطاکی و ابن کثیر و أبو عمرو «زاکِیَةً» بالألف.

و قرأ زید بن علیّ و الحسن و الجحدری و ابن عامر و الکوفیون زَکِیَّةً بغیر ألف و بتشدید الیاء

[7] . و قوله «نُکْراً» فعل و هو من أمثلة الصفات قالوا ناقة أجد و مشیة سحج فمن خفف ذلک کما یخفف نحو العنق و الطنب و الشغل فالتخفیف فیه مستمر.

«لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً» أی قطعیا منکرا لا یعرف فی شرع و المنکر أشد من الإمر عن قتادة و إنما قال ذلک لأن قلبه صار کالمغلوب علیه حین رأى قتله

[8] . البته احتمال معکوس این هم بیان شده است در البحر المحیط، ج‏7، ص208: «و النکر قیل: أقل من الأمر لأن قتل نفس واحدة أهون من إغراق أهل السفینة. و قیل: معناه شیئا أنکر من الأول، لأن‏ الخرق یمکن سده و القتل لا سبیل إلى تدارک الحیاة معه‏»

[9] . و قرأ «نُکُرا» بضمتین مدنی غیر إسماعیل و أبو بکر و یعقوب و سهل و ابن ذکوان و الباقون «نُکْراً» ساکنة الکاف

[10] . و قرأ الجمهور نُکْراً بإسکان الکاف. و قرأ نافع و أبو بکر و ابن ذکوان و أبو جعفر و شیبة و طلحة و یعقوب و أبو حاتم برفع الکاف حیث کان منصوبا.

[11] . شبیه این تعبیر در روایت تفسیر العیاشی، ج‏2، ص333 هم از امام صادق ع آمده است که:

قال: و خرجا على ساحل البحر فإذا غلام یلعب مع غلمان علیه قمیص حریر أخضر فی أذنیه درتان فتورکه العالم فذبحه فقال له موسى «أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْس‏...»

[12] . عیاشی فقط همین مقدار را آورده است: عن عبد الله بن سنان عن أبی عبد الله ع‏ أن نجدة الحروری کتب إلى ابن عباس یسأله عن سبی الذراری، فکتب إلیه: أما الذراری فلم یکن رسول الله یقتلهم و کان الخضر یقتل کافرهم و یترک مؤمنهم، فإن کنت تعلم ما یعلم الخضر فاقتلهم.

[13] . این روایت هم ناظر به مفاد این آیه قابل توجه است:

عن إسحاق بن عمار عن أبی عبد الله ع: قال سمعته یقول‏ بینما العالم یمشی مع موسى إذا هم بغلام یلعب- قال: فوکزه العالم فقتله فقال له موسى: «أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ- لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکراً» قال فأدخل العالم یده فاقتلع کتفه فإذا علیه مکتوب کافر مطبوع‏. (تفسیر العیاشی، ج‏2، ص335)

[14] . جلسه90، حدیث3 http://yekaye.ir/hud-001-113/

جلسه 246، حدیث1 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-26/

جلسه294، حدیث3 http://yekaye.ir/al-maaarij-70-23/

جلسه 337، حدیث2 http://yekaye.ir/al-balad-90-8/

جلسه388، حدیث5 http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-30/

جلسه 466، حدیث3 http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-20/

جلسه 637، پاورقی 6 http://yekaye.ir/al-kahf-18-56/

[15] . فإن قلت: فلم خولف بینهما؟ قلت: لأن خرق السفینة لم یتعقب الرکوب، و قد تعقب القتل لقاء الغلام

[16] . این سخن بر تحلیل زمخشری ترجیح دارد زیرا زمخشری اصلا به آیه سوم اعتنایی ننموده است، اما ممکن است کسی بر سخن علامه طباطبایی هم اشکال کند که در آیه سوم، جزای شرط، قبل از جملات «یافتند و بازسازی کرد» آمده است و آن عبارت «اسْتَطْعَما» است: «إِذا أَتَیا ... اسْتَطْعَما ... فَوَجَدا فیها جِداراً ... فَأَقامَهُ قال ...» اما به نظر می‌رسد از این جهت اشکالی بر سخن ایشان وارد نباشد، زیرا ایشان محور بحث را «جزای شرط» بودنِ «قال» قرار نداد، بلکه محور استدلال را آمدن و نیامدن حرف «فـ» در گزارش از اقدامات خضر دانست

 


654) سوره کهف (18) آیه73 قالَ لا تُؤاخِذْنی‏ بِما نَسیتُ وَ لا ت

بسم الله الرحمن الرحیم

654) سوره کهف (18)

آیه73 قالَ لا تُؤاخِذْنی‏ بِما نَسیتُ وَ لا تُرْهِقْنی‏ مِنْ أَمْری عُسْراً

ترجمه

گفت مرا بر آنچه فراموش کردم مواخذه مکن! و مرا نسبت به کارم در سختی قرار مده!

نکات ادبی

«لا تُرْهِقْنی» = «لا» (حرف نهی) + «تُرْهِقْ» (فعل مضارع مجزوم) + «ن» (نون وقایه) + «ی» (ضمیر متکلم وحده، مفعول اول)

درباره ماده «رهق» قبلا بیان شد که:

برخی بر این باورند که در اصل در دو معنا به کار رفته است: یکی در معنای اینکه چیزی روی چیز دیگر را بپوشاند، و دوم در معنای عجله و تاخیر؛ و از باب نمونه، دو آیه «وَ لا یَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَ لا ذِلَّةٌ» (یونس/26) «فَلا یَخافُ بَخْساً وَ لا رَهَقاً» (جن/13) را به ترتیب بر این دو معنا تطبیق داده‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص451)

برخی سعی کرده‌اند معنای دوم را به معنای اول برگردانند؛ مثلا گفته‌اند تعبیر «أَرْهَقْتُ الصّلاة» که به معنای «نمازم را به تاخیر انداختم» از این باب است که وقت بعدی می‌آید و وقت این نماز را می‌پوشاند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص367)

برخی هم بر این باورند که اصل این ماده در مورد «پوشاندن با امری ناخوشایند» به کار می‌رود (نه مطلق پوشاندن) و مفاهیمی مانند عجله و تاخیر و ... هم از مصادیق امور ناخوشایندی است که چیز دیگری را می‌پوشاند (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏4، ص247)

جلسه 508 http://yekaye.ir/al-qalam-68-43/

«عُسْراً»

قبلا بیان شد که ماده «عسر» در اصل بر شدت و سختی و تنگنا دلالت دارد، و «عُسر» نقطه مقابل «یُسر» است؛ و وقتی ماده «عسر» بر وزن «عَسُرَ یَعْسُرُ» باشد مصدر آن «عُسْر» (إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً؛ انشراح/6) خواهد بود؛ اما اگر بر وزن  «عَسِرَ یَعْسَرُ» باشد، مصدر آن «عَسَر» و یا «عَسِر» خواهد بود، هرچند که «عَسِر» (یَقُولُ الْکافِرُونَ هذا یَوْمٌ عَسِرٌ؛ قمر/8) می‌تواند صفت مشبهه و هم‌معنای «عسیر» نیز به کار رود.

جلسه 570 http://yekaye.ir/al-lail-92-10/

«لا تُرْهِقْنِی ... عُسْراً»

برخی «إرهاق» ‌را به معنای «به سختی و عسرت انداختن» دانسته‌اند (المصباح المنیر، ج‏2، ص242)‏ و اگر این را نپذیریم، دست کم می‌توان گفت عبارت «أرهق عسراً» به معنای «کار مشقت‌باری را بر عهده کسی گذاشت» به کار می‌رود و مقصود از این تعبیر این است که با من سخت‌گیری نکن و عرصه را بر من تنگ مکن. (مجمع البیان، ج‏6، ص748)[1]

اختلاف قرائت[2]

«نَسیتُ»

قبلا بیان شد که با اینکه معنای فراموش کردن برای کلمه «نسیان» خیلی متعارف است، اما برخی درباره ماده «نسی» گفته‌اند بر دو معنای متفاوت دلالت دارد: فراموش کردن و ترک کردن؛

و برای معنای «ترک کردن» ‌به آیه «وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلى‏ آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْما» (طه/115) استناد کرده‌اند؛ و در تایید آن، توضیح داده‌اند که «فراموشی» امری غیرارادی است، پس مواردی که «نسیان» در قرآن کریم مورد مواخذه قرار گرفته همگی به معنای «ترک» است، چنانکه ما هم می‌گوییم «ما را از عطای خود فراموش نکن».

اما برخی بین این دو معنا چنین جمع کرده‌اند که: نسیان، ترک آن اموری است که قبلا انسان آنها را در قلب خود ثبت و ضبط کرده بود که می‌تواند ناشی از ضعف قلب ویا غفلت ویا حتی عمدی باشد.

جلسه 94 http://yekaye.ir/ta-ha-020-115/

حدیث

1) از رسول الله ص روایت شده است که اینکه حضرت موسی ع گفت «مرا مواخذه مکن بر آنچه فراموش کردم» یعنی برای آنچه از عهد تو ترک نکردم [و بدان عمل ننمودم]

تنزیه الأنبیاء ع (سید مرتضی علم‌الهدی، م436)، ص84

قَدْ رُوِیَ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ عَنْ أُبَیِّ بْنِ کَعْبٍ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ: قَالَ مُوسَى «لا تُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ‏» یَقُولُ بِمَا تَرَکْتُ مِنْ عَهْدِکَ.[3]

2) سعد بن طریف می‌گوید که خدمت امام باقر ع عرض کردم: چه می گویید در مورد کسی که علمی را از شما فراگرفت ولی آن را فراموش کرد؟

فرمود: حجتی علیه [= مواخذه‌ای در مورد] او نیست؛ حجت علیه کسی است که حدیثی را از ما بشنود و آنگاه انکار کند، یا [حدیثی از ما] به او برسد اما بدان ایمان نیاورد و کفر بورزد؛ اما نسیان و فراموشی، از شما برداشته شده است [= به خاطرش مواخذه نمی‌شوید].

مختصر البصائر، ص: 268

عَنْهُ [أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى‏] وَ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ وَ غَیْرِهِمَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ، عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ، عَنْ سَعْدِ بْنِ طَرِیفٍ الْخَفَّافِ، قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع: مَا تَقُولُ فِیمَنْ أَخَذَ عَنْکُمْ عِلْماً فَنَسِیَهُ؟

قَالَ: لَا حُجَّةَ عَلَیْهِ، إِنَّمَا الْحُجَّةُ عَلَى مَنْ سَمِعَ مِنَّا حَدِیثاً فَأَنْکَرَهُ، أَوْ بَلَغَهُ فَلَمْ یُؤْمِنْ بِهِ وَ کَفَرَ، فَأَمَّا النِّسْیَانُ فَهُوَ مَوْضُوعٌ عَنْکُمْ.[4]


3) از امام جواد از پدرانشان از امام حسین ع روایت شده است که فرمودند: یکبار وارد مسجد شدم و اُبَیّ بن کعب نزد رسول الله ص بود. پیامبر ص به من رو کردند و فرمودند:

آفرین بر تو ای اباعبدالله! ای زینت آسمانها و زمین‌ها!

أبَیّ گفت: یا رسول الله! چگونه می‌شود که احدی غیر از تو زینت آسمانها و زمین باشد؟

فرمودند: اُبَیّ! به کسی که مرا به حق به پیامبری مبعوث فرمود همانا [مقام و اعتبار] حسین بن علی در آسمان بزرگتر از اوست در زمین، و همانا بر سمت راست عرش خداوند عز و جل نوشته شده است:  [حسین] چراغ هدایت، و کشتی نجات، و امامی است بدون سستی، و سراسر عزت و شکوه و علم و گنجینه؛ و خداوند عز و جل در صلب او نطفه پاک و مبارک و مطهری قرار داده است؛ و همانا به او دعاهایی تلقین شده که هیچ مخلوقی با چنین دعایی خدا را نخواند مگر اینکه خداوند عز و جل وی را همراه او محشور کند و او شفیع وی در آخرت گردد و خداوند سختی را از او برطرف نماید و بدهی‌اش را به خاطر آن ادا کند و راهش را آشکار سازد و او را بر دشمنش برتری دهد و آبرویش را نریزد.

ابی گفت: آن دعاها چیست، یا رسول الله!

فرمود: هنگامی که نمازت تمام شد و در حالی که هنوز نشسته‌ای بگو:

«اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِکَلِمَاتِکَ‏  وَ مَعَاقِدِ عَرْشِکَ وَ سُکَّانِ سَمَاوَاتِکَ وَ أَنْبِیَائِکَ وَ رُسُلِکَ أَنْ تَسْتَجِیبَ لِی فَقَدْ رَهِقَنِی‏  مِنْ أَمْرِی عُسْراً  فَأَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ لِی مِنْ‏  أَمْرِی یُسْراً»

«خدایا همانا من به حق کلماتت و گره‌های عرشت و ساکنان آسمانهایت و پیامبران و رسولانت از تو می‌خواهم که مرا اجابت کنی که همانا در کارم مشقت افتاده است، پس، از تو می‌خواهم که بر محمد و آل محمد صلوات بفرستی و در کارم سهولت قرار دهی.»

همانا خداوند عز و جل در کارت سهولت قرار می‌دهد و به تو شرح صدر می‌دهد و هنگام وفات، شهادت به لا اله الا الله را به تو تلقین می‌کند.

عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏1، ص59-60

حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِیُّ بْنُ ثَابِتٍ‏  الدَّوَالِینِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ بِمَدِینَةِ السَّلَامِ سَنَةَ اثْنَتَیْنِ وَ خَمْسِینَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ  قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ الصَّمَدِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ عَاصِمٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِ‏  بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِیهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ:

دَخَلْتُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عِنْدَهُ أُبَیُّ بْنُ کَعْبٍ فَقَالَ لِی رَسُولُ اللَّهِ ص مَرْحَباً بِکَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ‏  یَا زَیْنَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ‏ 

قَالَ لَهُ أُبَیٌّ وَ کَیْفَ یَکُونُ یَا رَسُولَ اللَّهِ ص زَیْنَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرَضِینَ‏  أَحَدٌ غَیْرُکَ؟

قَالَ‏ یَا أُبَیُّ وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ نَبِیّاً إِنَّ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ فِی السَّمَاءِ أَکْبَرُ مِنْهُ فِی الْأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمَکْتُوبٌ عَنْ یَمِینِ عَرْشِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِصْبَاحُ هُدًى وَ سَفِینَةُ نَجَاةٍ وَ إِمَامٌ غَیْرُ وَهْنٍ وَ عِزٌّ وَ فَخْرٌ  وَ عِلْمٌ وَ ذُخْرٌ وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ رَکَّبَ فِی صُلْبِهِ نُطْفَةً طَیِّبَةً مُبَارَکَةً زَکِیَّةً وَ لَقَدْ لُقِّنَ دَعَوَاتٍ مَا یَدْعُو بِهِنَّ مَخْلُوقٌ إِلَّا حَشَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مَعَهُ وَ کَانَ شَفِیعَهُ فِی آخِرَتِهِ وَ فَرَّجَ اللَّهُ عَنْهُ کَرْبَهُ وَ قَضَى بِهَا دَیْنَهُ وَ یَسَّرَ أَمْرَهُ وَ أَوْضَحَ سَبِیلَهُ وَ قَوَّاهُ عَلَى عَدُوِّهِ وَ لَمْ یَهْتِکْ سِتْرَهُ

فَقَالَ لَهُ أُبَیُّ بْنُ کَعْبٍ وَ مَا هَذِهِ الدَّعَوَاتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ ص

قَالَ تَقُولُ إِذَا فَرَغْتَ مِنْ صَلَاتِکَ وَ أَنْتَ قَاعِدٌ «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِکَلِمَاتِکَ‏  وَ مَعَاقِدِ عَرْشِکَ وَ سُکَّانِ سَمَاوَاتِکَ وَ أَنْبِیَائِکَ وَ رُسُلِکَ أَنْ تَسْتَجِیبَ لِی فَقَدْ رَهِقَنِی‏  مِنْ أَمْرِی عُسْراً  فَأَسْأَلُکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَجْعَلَ لِی مِنْ‏  أَمْرِی یُسْراً» فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یُسَهِّلُ أَمْرَکَ وَ یَشْرَحُ صَدْرَکَ وَ یُلَقِّنُکَ شَهَادَةَ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ عِنْدَ خُرُوجِ نَفْسِکَ.

قَالَ لَهُ أُبَی‏ ...

تدبر

1) «قالَ لا تُؤاخِذْنی‏ بِما نَسیتُ وَ لا تُرْهِقْنی‏ مِنْ أَمْری عُسْراً»

خضر در ابتدا به حضرت موسی ع گفت که تو طاقت با من بودن را نداری. اما وی نپذیرفت. در مقام عمل هم نشان داد که طاقت ندارد. باز هم نپذیرفت و از خضر خواست که این را به حساب فراموشی وی بگذارد و خیلی سخت‌گیرانه برخورد نکند

ثمره انسان‌شناسی

انسانی که دلش چیزی را می‌خواهد، براحتی در مورد انصراف از آن، قانع نمی‌شود؛ یعنی نه‌تنها با تذکر دیگران، بلکه حتی با یکی دوبار تجربه ناموفق داشتنن.


2) «قالَ لا تُؤاخِذْنی‏ بِما نَسیتُ وَ لا تُرْهِقْنی‏ مِنْ أَمْری عُسْراً»

حضرت موسی ع که برای شاگردی و کسب علم سراغ خضر رفته بود، وقتی خلاف قرارشان رفتار کرد، از وی خواست که خیلی بر او سخت نگیرد و این را به حساب فراموش وی بگذارد.

ثمره اخلاقی

سزاوار است عالم و معلم از لغزش متعلم [تا جایی که به فرایند تعلیم خدشه وارد نشود] درگذرد (بحار الأنوار، ج‏2، ص41)[5] و تا حد امکان کار را بر شاگردانش سخت نگیرد. (تفسیر نور، ج7، ص206)


3) «قالَ لا تُؤاخِذْنی‏ بِما نَسیتُ»

درباره اینکه مقصود از «نسیان» در این آیه چیست، چند احتمال مطرح شده است:

الف. به همان معنای فراموشی است (مجمع البیان، ج‏6، ص747)، و علی‌رغم اینکه فاصله زیادی رخ نداده بود باز هم جای تعجبی هم ندارد، زیرا بسیار می‌شود که وقتی انسان بشدت دلمشغول چیزی می‌شود، مطلبی که اندکی قبل رخ داده را هم فراموش کند. (تنزیه الأنبیاء (سید مرتضی علم‌الهدی، م436)، ص84؛ متشابه القرآن (ابن شهر آشوب)، ج‏1، ص246)

ب. «نسیان» در اینجا به معنای «ترک انجام کار» است، چنانکه در «نکات ادبی» اشاره شد که یکی از معانی نسیان را «ترک کردن» دانسته‌اند (همچنین: حدیث1؛ و ابن‌عباس، به نقل مجمع البیان، ج‏6، ص747)

ج. چه‌بسا نوعی عذرخواهی مودبانه باشد که در میان ما هم متداول است؛ و معنایش این نیست که واقعا فراموش کردم، بلکه مقصود این است که تو این را به حساب فراموشی بگذار! و وضعیت مرا شبیه کسی که فراموش کرده در نظر بگیر. (اقتباس از تنزیه الأنبیاء، ص84 [6]؛ متشابه القرآن (ابن شهر آشوب)، ج‏1، ص246[7])

د. از باب «معاریض کلام» و اصطلاحاً «تعریض» است (= کلامی که گوینده دقیقا معنای خود لفظ را مد نظر ندارد، اما به نحوی سخن می‌گوید که مخاطب معنای خاصی به ذهنش می‌رسد، که غالبا در مقام توریه به کار می‌رود) [یعنی نگفته که در این مورد من فراموش کردم، بلکه به طور کلی گفته که: در آنچه که فراموش کردم مرا مواخذه نکن!] (اُبَیّ بن کعب، به نقل مجمع البیان، ج‏6، ص747)

ه. ...


4) «وَ لا تُرْهِقْنی‏ مِنْ أَمْری عُسْراً»

در «نکات ادبی» بیان شد که «رهق» به معنای پوشاندن (و یا عجله کردن) است، «عسر» هم که به معنای سختی و مشقت است. مقصود از تعبیر «مپوشان مرا از امر من، با سختی و مشتقی» چیست؟

گفته‌اند «امر من» به معنای اوضاع و احوال من است؛ و می‌خواهد بفرماید حال و روز مرا با دشواری و مشقت احاطه مکن به اینکه مرا به خاطر فراموشی‌ام مواخذه کنی، که در این صورت همراهی با تو بر من خیلی پر عُسر و حرج می‌شود. (تفسیر الصافی، ج‏3، ص253[8]) و به زبان ساده، می‌خواهد بگوید بر من سخت مگیر.

اما اگر چنین است چرا بسادگی نفرمود: «لا تُعَسِّرنی»؛

و یا چرا نفرمود «لا تُرْهِقْنی‏ عُسْراً» و کلمه «من امری» را افزود؟

و اگر هم می‌خواهد چنین تعبیری اضافه کند، چرا نفرمود «فی أَمْری»؟



[1] . أی لا تکلفنی مشقة تقول أرهقته عسرا إذا کلفته ذاک و المعنى عاملنی بالیسر و لا تعاملنی بالعسر و لا تضیق علی الأمر فی صحبتی إیاک.

[2] . «عُسراً» در اغلب قرائات به صورت «عُسْراً» قرائت شده، اما ابوجعفر (از قراء عشره) در همه جای قرآن این کلمه را به صورت «عُسُراً» قرائت کرده است. (البحر المحیط، ج‏7، ص208: و قرأ أبو جعفر عُسْراً بضم السین حیث وقع)

وی در ج‏2، ص200توضیح داده است: و قرأ أبو جعفر، و یحیى بن وثاب، و ابن هرمذ، و عیسى بن عمر: الیسر و العسر، بضم السین فیهما، و الباقون بالإسکان.

برخی گفته‌اند «عُسْراً» لهجه بنی‌تمیم و بنی‌اسد و عموم قیسی‌هاست؛ اما علاوه بر ابوجعفر (از قراء عشره) و نیز عیسی بن عمر و یحیی بن وثاب نیز این را به صورت «عُسُراً» قرائت کرده‌اند که گفته‌اند این لهجه اهل حجاز است. (معجم القرائات، ج5، ص266)

[3] . در علل الشرائع، ج‏1، ص60 این مطلب از قول امام صادق ع آمده که در جلسه 646 حدیث4 متن کامل این حدیث گذشت.

[4] . درباره اینکه نسیان موجب گناه نمی‌شود دو روایت مشهور هست که در کافی، ج2، ص463 آمده است:

(1) الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِی دَاوُدَ الْمُسْتَرِقِّ قَالَ حَدَّثَنِی عَمْرُو بْنُ مَرْوَانَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص رُفِعَ عَنْ أُمَّتِی أَرْبَعُ‏ خِصَالٍ خَطَأُهَا وَ نِسْیَانُهَا وَ مَا أُکْرِهُوا عَلَیْهِ وَ مَا لَمْ یُطِیقُوا وَ ذَلِکَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِینا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَیْنا إِصْراً کَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ» وَ قَوْلُهُ «إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ».

(2) الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ النَّهْدِیِّ رَفَعَهُ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص وُضِعَ عَنْ أُمَّتِی تِسْعُ خِصَالٍ الْخَطَأُ وَ النِّسْیَانِ وَ مَا لَا یَعْلَمُونَ وَ مَا لَا یُطِیقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَیْهِ وَ مَا اسْتُکْرِهُوا عَلَیْهِ وَ الطِّیَرَةُ وَ الْوَسْوَسَةُ فِی التَّفَکُّرِ فِی الْخَلْقِ وَ الْحَسَدُ مَا لَمْ یُظْهِرْ بِلِسَانٍ أَوْ یَدٍ.

[5] . سخن مرحوم مجلسی چنین است:

أقول یظهر من کیفیة معاشرة موسى ع مع هذا العالم الربانی و تعلمه منه أحکام کثیرة من آداب التعلیم و التعلم من متابعة العالم و ملازمته لطلب العلم و کیفیة طلبه منه هذا الأمر مقرونا بغایة الأدب مع کونه ع من أولی العزم من الرسل و عدم تکلیفه أن یعلمه جمیع علمه بل قال مِمَّا عُلِّمْتَ و تأدیب المعلم للمتعلم و أخذ العهد منه أولا و عدم معصیة المتعلم للمعلم و عدم المبادرة إلى إنکار ما یراه من المعلم و الصبر على ما لم یحط علمه به من ذلک و عدم المبادرة بالسؤال فی الأمور الغامضة و عفو العالم عن زلة المتعلم فی قوله لا تُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ وَ لا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْرا

چنین برخورد بزرگمنشانه توام با اغماض از جانب معلم همواره در روایات مورد تاکید بوده است؛ شاید معروفترینش حق متعلم است که در رساله حقوق امام سجاد ع (الخصال، ج‏2، ص567) آمده است:

حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْکُوفِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِکٍ الْفَزَارِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا خَیْرَانُ بْنُ دَاهِرٍ قَالَ حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ سُلَیْمَانَ الْجَبَلِیُّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ فُضَیْلٍ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ قَالَ: هَذِهِ رِسَالَةُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع إِلَى بَعْضِ أَصْحَابِه‏: ... وَ أَمَّا حَقُّ رَعِیَّتِکَ بِالْعِلْمِ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّمَا جَعَلَکَ قَیِّماً لَهُمْ فِیمَا آتَاکَ مِنَ الْعِلْمِ وَ فَتَحَ لَکَ مِنْ خَزَائِنِهِ فَإِنْ أَحْسَنْتَ فِی تَعْلِیمِ النَّاسِ وَ لَمْ تَخْرَقْ بِهِمْ وَ لَمْ تَضْجَرْ عَلَیْهِمْ زَادَکَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ إِنْ أَنْتَ مَنَعْتَ النَّاسَ عِلْمَکَ أَوْ خَرِقْتَ بِهِمْ عِنْدَ طَلَبِهِمُ الْعِلْمَ مِنْکَ کَانَ حَقّاً عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یَسْلُبَکَ الْعِلْمَ وَ بَهَاءَهُ وَ یُسْقِطَ مِنَ الْقُلُوبِ مَحَلَّک‏.

[6] . الوجه الثالث أنه أراد لا تؤاخذنی بما فعلته مما یشبه النسیان فسماه نسیانا للمشابهة کما قال المؤذن لأخوة یوسف ع إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ أی إنکم تشبهون السراق.

[7] . قال ابن عباس لا تؤاخذنی بما فعلته مما یشبه النسیان فسماه نسیانا للمشابهة کما قال المؤذن لإخوة یوسف إِنَّکُمْ لَسارِقُونَ

[8] . قالَ لا تُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ وَ لا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً و لا تغشنی عسراً من امری بالمضایقة و المؤاخذة على المنسیّ فانّ ذلک یعسر علیّ متابعتک.

 


653) سوره کهف (18) آیه72 قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَ

بسم الله الرحمن الرحیم

653) سوره کهف (18) آیه72

قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً

ترجمه

گفت: آیا نگفتم که حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؛

حدیث

1)

در بحث از آیه 67 (جلسه 648، حدیث2)‌ روایتی از امام صادق ع گذشت درباره اینکه هرکسی ظرفیت دریافت معارفی که اهل بیت ع موظف به ابلاغش شده‌اند، ندارد. در ادامه، حضرت فرمودند:

همانا خداوند گروهی را برای جهنم و آتش آفرید [= گروهی را آفرید که عاقبت جهنمی می‌شوند] و به ما دستور داد که به اینها هم ابلاغ کنیم همان طور که به آنان [= کسانی که معارف ما را پذیرفتند و تحمل کردند] ابلاغ کردیم, و اینان از آن احساس نفرت کردند و دلهایشان آن را پس زد و [سخن] ما را در آن [زمینه‌ها] رد کردند و آن را تحمل نکردند و تکذیب کردند و «گفتند ساحری دروغگو است» (غافر/24) پس «خداوند بر دلهایشان مُهر زد» (نحل/108) و آن را از یادشان برد؛ سپس خداوند قسمتی از آن حق را بر زبانشان جاری ساخت تا بدان سخن گویند در حالی که دلهایشان بیزار بود، تا بدین سبب [شر آنها را] از اولیا و اهل طاعت خویش دور کند؛ و اگر این نبود، خداوند در زمینش پرستیده نمی‌شد؛ پس ما را به خودداری کردن [در بیان حقایق] نسبت به آنها و پوشاندن و کتمان کردن دستور داد؛ پس شما هم [حقایق را] از کسی که خداوند به خودداری کردن از او دستور داده، کتمان کنید، و از کسی که خداوند به پوشاندن و کتمان از وی دستور داده مخفی کنید؛

سپس دستش را بلند کرد و اشک از دیدگانش جاری شد و فرمود: خدایا «همانا آنها گروهی بسیار اندکند» (شعراء/54) پس زندگی ما را زندگی ایشان و مرگ ما را مرگ ایشان قرار بده و دشمنانت را بر آنان مسلط نکن که ما را به آنان مصیبت‌زده کنند؛ که اگر ما را به آنان مصیبت‌زده کنی دیگر هرگز در زمین‌ات مورد پرستش واقع نخواهی شد؛ و صلی الله علی محمد و آله و سلّم تسلمیا.

الکافی، ج‏1، ص402

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْخَالِقِ وَ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: ...

ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ أَقْوَاماً لِجَهَنَّمَ وَ النَّارِ فَأَمَرَنَا أَنْ نُبَلِّغَهُمْ کَمَا بَلَّغْنَاهُمْ وَ اشْمَأَزُّوا مِنْ ذَلِکَ وَ نَفَرَتْ قُلُوبُهُمْ وَ رَدُّوهُ عَلَیْنَا وَ لَمْ یَحْتَمِلُوهُ وَ کَذَّبُوا بِهِ وَ «قَالُوا ساحِرٌ کَذَّابٌ» فَـ«طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ» وَ أَنْسَاهُمْ ذَلِکَ ثُمَّ أَطْلَقَ اللَّهُ لِسَانَهُمْ بِبَعْضِ الْحَقِّ فَهُمْ یَنْطِقُونَ بِهِ وَ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ لِیَکُونَ ذَلِکَ دَفْعاً عَنْ أَوْلِیَائِهِ وَ أَهْلِ طَاعَتِهِ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ مَا عُبِدَ اللَّهُ فِی أَرْضِهِ فَأَمَرَنَا بِالْکَفِّ عَنْهُمْ وَ السَّتْرِ وَ الْکِتْمَانِ فَاکْتُمُوا عَمَّنْ أَمَرَ اللَّهُ بِالْکَفِّ عَنْهُ وَ اسْتُرُوا عَمَّنْ أَمَرَ اللَّهُ بِالسَّتْرِ وَ الْکِتْمَانِ عَنْهُ قَالَ ثُمَّ رَفَعَ یَدَهُ وَ بَکَى وَ قَالَ اللَّهُمَّ «إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُونَ»[1] فَاجْعَلْ مَحْیَانَا مَحْیَاهُمْ وَ مَمَاتَنَا مَمَاتَهُمْ وَ لَا تُسَلِّطْ عَلَیْهِمْ عَدُوّاً لَکَ فَتُفْجِعَنَا بِهِمْ فَإِنَّکَ إِنْ أَفْجَعْتَنَا بِهِمْ لَمْ تُعْبَدْ أَبَداً فِی أَرْضِکَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً.


2) حفص می‌گوید: در همان ایام شهادت معلی بن خنیس* بر امام صادق ع وارد شدم، حضرت فرمود:

حفص! من معلی را از [افشای] مطلبی برحذر داشتم ولی او آن را افشا کرد، و در عوض آن بر سرش آمد که دیدی؛ به او گفتم: همانا ما حدیثی داریم که کسی که آن را حفظ کند خداوند دین و دنیایش را حفظ کند؛ و کسی که آن را افشا سازد خداوند دینش را می‌گیرد. معلی! با حدیث ما خودتان را در دست مردم اسیر نکنید که [وضعیتتان طوری شود که] اگر خواستند بر شما منت بگذارند [رهایتان سازند] و اگر خواستند شما را به قتل برسانند! معلی! همان کسی که مطالب دشوار حدیث ما را کتمان کند خداوند آن را نوری بین دیدگانش قرار می‌دهد و به او عزت در میان مردم عطا فرماید. و کسی که مطالب دشوار حدیث ما را افشا کند نمیرد مگر اینکه با اسلحه تکه‌تکه‌اش کنند یا به طناب [دار آویخته شود و]  بمیرد.

[داستان مطلبی که افشا کرد این بود که] روزی او را غمگین دیدم، به او گفتم: چه شده است؟ آیا دلت برای خانواده و عیالت تنگ شده؟ گفت: آری. پس دستی بر صورتش کشیدم و گفتم: خودت را در کجا می‌بینی؟ گفت: در خانه‌ام و در کنار اهل و عیالم! مدتی وی را در آن حال رها کردم، سپس دستی به صورتش کشیدم و گفتم: خودت را کجا می‌بینی؟ گفت: در کنار شما در مدینه. گفتم: آنچه دیدی را حفظ کن و افشا مکن. اما او به اهل مدینه گفت: «همان زمین زیر پای من جمع شد [= طی الارض کردم] و آنچه دیدی بر سرش آمد.

مختصر البصائر، ص279-280

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ خَالِدٍ الْبَرْقِیُّ، عَنْ رَبِیعٍ الْوَرَّاقِ، عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ، عَنْ حَفْصٍ الْأَبْیَضِ، قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع أَیَّامَ قُتِلَ الْمُعَلَّى بْنُ خُنَیْسٍ وَ صُلِبَ، فَقَالَ:

«یَا حَفْصُ إِنِّی نَهَیْتَ الْمُعَلَّى عَنْ أَمْرٍ فَأَذَاعَهُ‏ فَقُوبِلَ بِمَا تَرَى، قُلْتُ لَهُ: إِنَّ لَنَا حَدِیثاً مَنْ حَفِظَهُ حَفِظَ اللَّهُ عَلَیْهِ دِینَهُ وَ دُنْیَاهُ، وَ مَنْ أَذَاعَهُ عَلَیْنَا سَلَبَهُ اللَّهُ دِینَهُ. یَا مُعَلَّى: لَا تَکُونُوا أَسْرَى فِی أَیْدِی النَّاسِ بِحَدِیثِنَا، إِنْ شَاءُوا مَنُّوا وَ إِنْ شَاءُوا قَتَلُوکُمْ. یَا مُعَلَّى: إِنَّهُ مَنْ کَتَمَ الصَّعْبَ مِنْ حَدِیثِنَا جَعَلَهُ اللَّهُ نُوراً بَیْنَ عَیْنَیْهِ، وَ رَزَقَهُ الْعِزَّ فِی النَّاسِ. یَا مُعَلَّى: مَنْ أَذَاعَ الصَّعْبَ مِنْ حَدِیثِنَا لَمْ یَمُتْ حَتَّى یَعَضَّهُ السِّلَاحُ أَوْ یَمُوتَ بِحَبْلٍ.

إِنِّی رَأَیْتُهُ یَوْماً حَزِیناً، فَقُلْتُ: مَا لَکَ أَ ذَکَرْتَ أَهْلَکَ وَ عِیَالَکَ؟ فَقَالَ: نَعَمْ، فَمَسَحْتُ وَجْهَهُ، فَقُلْتُ: أَنَّى تَرَاکَ؟ فَقَالَ: أَرَانِی فِی بَیْتِی مَعَ زَوْجَتِی وَ عِیَالِی، فَتَرَکْتُهُ فِی تِلْکَ الْحَالِ مَلِیّاً، ثُمَّ مَسَحْتُ وَجْهَهُ، فَقُلْتُ: أَیْنَ تَرَاکَ؟ فَقَالَ: أَرَانِی مَعَکَ فِی الْمَدِینَةِ، فَقُلْتُ لَهُ: احْفَظْ مَا رَأَیْتَ وَ لَا تُذِعْهُ، فَقَالَ لِأَهْلِ الْمَدِینَةِ: إِنَّ الْأَرْضَ تُطْوَى لِی، فَأَصَابَهُ مَا قَدْ رَأَیْتَ»

*پی‌نوشت:

معلی بن خنیس، از اصحاب خاص امام صادق ع و کارگزار ایشان بود و یکبار که حضرت به مکه رفته بود والی مدینه او را احضار کرد و از او خواست شیعیان امام صادق ع را لو دهد و او حاضر به این کار نشد و او را گردن زدند؛ و حضرت ع بسیار متاثر شد و در برخی نقل‌ها هست که امام ع تا صبح در مسجد بود و والی مدینه را نفرین کرد و ابتدای صبح، خبر به دَرَک واصل شدن او در شهر پیچید.


3) حسین بن علوان و عمر بن مصعب گفته‌انند:

یک شب با جماعتی خدمت امام صادق ع بودیم؛ این جماعت شروع به سخن کردند و ابراز می‌کردند ای کاش این امر حاصل می‌شد و ما می‌دیدیمش [ظاهرا منظورشان قیام و حکومت جهانی امام معصوم ع و سرنگون کردن حکومت ظلم بوده است] و همچنان بر این مطلب اصرار می‌ورزیدند تا عمده شب سپری شد و هیچکدامشان چیزی که در حلال و حرام به دردشان بخورد نپرسید. چون دید آنها دست برنمی دارند فرمود: بس است! آنها ساکت شدند.

فرمود: آیا خوشحال می‌شوید که آن امر رخ دهد؟!

گفتند: بله! به خدا سوگند که دوست داریم که آن را می دیدیم.

فرمود: تا اینکه آنچه از اهل و اولاد دوست دارید را رها کنید و سلاح بر تن کنید و بر اسبها سوار شوید و در دژ‌ها سنگر بگیرید؟!

گفتند: بله!

فرمود: ما ساده تر از این را از شما خواستیم ولی انجام ندادید؛ از شما خواستیم خودداری کنید و حدیث ما را [از نااهلان] مخفی بدارید و به شما خبر دادیم که اگر چنین کنید از شما راضی می‌شویم، اما چنین نکردید!

مختصر البصائر، ص283

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ حَمَّادٍ الْکُوفِیِّ، عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُلْوَانَ وَ عُمَرَ بْنِ مُصْعَبٍ، قَالَ:

حَدِیثاً کَانَ لَنَا عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع ذَاتَ لَیْلَةٍ وَ نَحْنُ جَمَاعَةٌ، فَأَقْبَلُوا یَقُولُونَ وَ یَمْتَنُّونَ [یَتَمَنَّوْنَ‏] لَیْتَ هَذَا الْأَمْرَ کَانَ وَ رَأَیْنَاهُ، فَلَمْ یَزَالُوا حَتَّى ذَهَبَ عَامَّةُ اللَّیْلِ، لَیْسَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْأَلُ عَنْ شَیْ‏ءٍ یَنْتَفِعُ بِهِ فِی حَلَالٍ وَ لَا حَرَامٍ، فَلَمَّا رَآهُمْ لَا یُقْحِمُونَ قَالَ: «صَهْ»، فَسَکَتُوا. فَقَالَ: «أَ یَسُرُّکُمْ أَنَّ هَذَا الْأَمْرَ کَانَ؟» قَالُوا: بَلَى وَ اللَّهِ وَدِدْنَا أَنْ قَدْ رَأَیْنَاهُ، قَالَ: «حَتَّى تَجْتَنِبُوا الْأَحِبَّةَ مِنَ الْأَهْلِینَ وَ الْأَوْلَادِ، وَ تَلْبَسُوا السِّلَاحَ، وَ تَرْکَبُوا الْخَیْلَ، وَ یُغَارَ عَلَى الْحُصُونِ» قَالُوا: نَعَمْ، قَالَ: «قَدْ سَأَلْنَاکُمْ مَا هُوَ أَهْوَنُ مِنْ هَذَا فَلَمْ تَفْعَلُوا، أَمَرْنَاکُمْ أَنْ تَکُفُّوا وَ تَکْتُمُوا حَدِیثَنَا، وَ أَخْبَرْنَاکُمْ أَنَّکُمْ إِذَا فَعَلْتُمْ ذَلِکَ فَقَدْ رَضِینَا فَلَمْ تَفْعَلُوا»


4) از امام صادق ع روایت شده است که شخصی خدمت امام حسین ع رسید و گفت: از فضایلی که خداوند برایتان قرار داده، به ما مطلب جدیدی بفرمایید. امام حسین ع فرمود: تو طاقت بر دوش کشیدنش را نداری!

گفت: نه، یا ابن رسول الله! من می‌توانم تحملش کنم!

پس امام حسین ع حدیثی به او گفت و هنوز امام حسین ع سخنش را به اتمام نرسانده بود که موهای سر و صورت وی سفید شد، و حدیث را از یاد برد؛ امام حسین ع فرمود: رحمت خدا او را در برگرفت که حدیث را فراموش کرد!

مختصر البصائر، ص300

أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ مِنْهُمُ الشَّیْخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ النَّیْسَابُورِیُّ وَ الشَّیْخُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ الصَّمَدِ، عَنِ الشَّیْخِ أَبِی الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ الصَّمَدِ التَّمِیمِیِّ، أَخْبَرَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْعَمْرِیِّ، أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِیدِ، عَنِ الصَّفَّارِ، عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ، عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ کَثِیرٍ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع، قَالَ:

أَتَى رَجُلٌ الْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ ع، فَقَالَ: حَدِّثْنِی بِفَضْلِکُمُ الَّذِی جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ، فَقَالَ ع: «إِنَّکَ لَنْ تُطِیقَ حَمْلَهُ» فَقَالَ: بَلَى، حَدِّثْنِی یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَإِنِّی أَحْتَمِلُهُ، فَحَدَّثَهُ الْحُسَیْنُ ع بِحَدِیثٍ، فَمَا فَرَغَ الْحُسَیْنُ ع مِنْ حَدِیثِهِ حَتَّى ابْیَضَّ رَأْسُ الرَّجُلِ وَ لِحْیَتُهُ، وَ أُنْسِیَ الْحَدِیثَ، فَقَالَ الْحُسَیْنُ ع: «أَدْرَکَتْهُ رَحْمَةُ اللَّهِ حَیْثُ أُنْسِیَ الْحَدِیثَ»[2]


5) از امام باقر ع روایت شده است:

درباره پایین‌تر از عرش سخن بگویید اما درباره فوق عرش سخن نگویید که همانا گروهی درباره خداوند عز و جل سخن گفتند و دچار آشفتگی و حیرت شدند تا جایی که شخصی را از جلو صدا می‌کردند و او به پشت سرش جواب می‌داد ویا از پشت سر صدایش می‌کردند و او به جلویش جواب می‌داد!

التوحید (للصدوق)، ص456

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ ثَعْلَبَةَ بْنِ مَیْمُونٍ عَنِ الْحَسَنِ الصَّیْقَلِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

تَکَلَّمُوا فِی مَا دُونَ الْعَرْشِ وَ لَا تَکَلَّمُوا فِی مَا فَوْقَ الْعَرْشِ فَإِنَّ قَوْماً تَکَلَّمُوا فِی اللَّهِ‏ عَزَّ وَ جَلَّ فَتَاهُوا حَتَّى کَانَ الرَّجُلُ یُنَادَى مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ فَیُجِیبُ مِنْ خَلْفِهِ وَ یُنَادَى مِنْ خَلْفِهِ فَیُجِیبُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ.[3]

تدبر

1) «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً»

حضرت موسی ع از خضر تقاضا کرد اجازه دهده که با همراه شود واز او علمی بیاموزد. خضر گفت: تو طاقت همراهی مرا نداری. موسی اصرار کرد و خضر پذیرفت به شرطی که موسی ع تا وقتی خود خضر توضیحی نداده، از کارهای وی سوال نکند. اما در همان گام های اول، وقتی اقدام خضر در سوراخ کردن کشتی را دید، نه‌تنها سوالی اعتراض‌آمیز کرد، بلکه اقدام وی را شایسته مذمت دانست. خضر نه سوال او را جواب داد و نه مذمت وی را؛ فقط گفت:

آیا نگفتم که در همراهی با من تو توان صبر کردن نداری!

ثمره اخلاقی

گاهی برای پاسخ همه رفتارهای اشتباه یک نفر، تنها یک تذکر به آنچه او قبول داشته، کافی است.

عربها ضرب‌المثلی دارند که:

کسی که عاقل باشد، اشاره‌ای او را کافی است )العاقل یکفیه الاشاره.)


2) «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً»

حضرت خضر ع به حضرت موسی ع که یک انسان بااراده (اولواالعزم) بود، مطلبی گفت و موسی ع قولی داد، ولی فراموش کرد و نتوانست به قولش پای‌بند بماند.

خضر ع گفت: آیا نگفتم که ...؟

در دو آیه بعد باز می‌گوید: آیا نگفتم که ...؟

ثمره اخلاقی- اجتماعی

از دیگران انتظار نداشته باشیم فقط با یکبار تذکر، حتما آن کاری را که باید انجام دهند، انجام دهند!

گاه مجبوریم بارها وبارها به مخاطبمان یادآوری کنیم که «آیا نگفتم که ...؟»


[1] و ظاهرا بسیار کم‌اند؛ به این حدیث توجه کنید:

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ وَ عَبْدُ اللَّهِ ابْنَا مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ أَبِی الْخَطَّابِ وَ الْهَیْثَمُ بْنُ أَبِی مَسْرُوقٍ النَّهْدِیُّ، عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ السَّرَّادِ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ، عَنْ أَبِی بَصِیرٍ، قَالَ: قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع «أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُ مِنْکُمْ ثَلَاثَةَ مُؤْمِنِینَ یَکْتُمُونَ حَدِیثِی مَا اسْتَحْلَلْتُ أَنْ أَکْتُمَهُمْ شَیْئاً». (مختصر البصائر، ص279)

[2] . در همان صفحه این حدیث هم مضمونی قریب به مضمون حدیث فوق دارد:

أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ مِنْهُمُ الشَّیْخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحَسَنِ النَّیْسَابُورِیُّ وَ الشَّیْخُ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ الصَّمَدِ، عَنِ الشَّیْخِ أَبِی الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ الصَّمَدِ التَّمِیمِیِّ، أَخْبَرَنَا أَبُو مُحَمَّدٍ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْعَمْرِیِّ، أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ الْوَلِیدِ، عَنِ الصَّفَّارِ، عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ، عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ کَثِیرٍ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع، قَالَ: «أَتَى الْحُسَیْنَ ع أُنَاسٌ، فَقَالُوا لَهُ: یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ حَدِّثْنَا بِفَضْلِکُمُ الَّذِی جَعَلَهُ اللَّهُ لَکُمْ، فَقَالَ: إِنَّکُمْ لَا تَحْتَمِلُونَهُ وَ لَا تُطِیقُونَهُ، فَقَالُوا: بَلَى نَحْتَمِلُ، قَالَ: إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ فَلْیَتَنَحَّ اثْنَانِ وَ أُحَدِّثُ وَاحِداً، فَإِنِ احْتَمَلَهُ حَدَّثْتُکُمْ، فَتَنَحَّى اثْنَانِ وَ حَدَّثَ وَاحِداً، فَقَامَ طَائِرَ الْعَقْلِ، وَ مَرَّ عَلَى وَجْهِهِ وَ ذَهَبَ، فَکَلَّمَهُ صَاحِبَاهُ فَلَمْ یَرُدَّ عَلَیْهِمَا شَیْئاً، وَ انْصَرَفُوا».

[3] . این دو حدیث هم مضمونی قریب به حدیث فوق دارند:

أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ الْحَذَّاءِ قَالَ قَالَ لِی أَبُو جَعْفَرٍ ع یَا زِیَادُ إِیَّاکَ وَ الْخُصُومَاتِ فَإِنَّهَا تُورِثُ الشَّکَّ وَ تُحْبِطُ الْعَمَلَ وَ تُرْدِی صَاحِبَهَا وَ عَسَى أَنْ یَتَکَلَّمَ بِالشَّیْ‏ءِ فَلَا یُغْفَرَ لَهُ إِنَّهُ کَانَ فِیمَا مَضَى قَوْمٌ تَرَکُوا عِلْمَ مَا وُکِّلُوا بِهِ وَ طَلَبُوا عِلْمَ مَا کُفُوهُ حَتَّى انْتَهَى کَلَامُهُمْ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَتَحَیَّرُوا فَإِنْ کَانَ الرَّجُلُ لَیُدْعَى مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ فَیُجِیبُ مِنْ خَلْفِهِ وَ یُدْعَى مِنْ خَلْفِهِ فَیُجِیبُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ. (التوحید (للصدوق)، ص456)

أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَةِ عَنْ أَبِی الْیَسَعِ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّهُ قَدْ کَانَ فِیمَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ قَوْمٌ تَرَکُوا عِلْمَ مَا وُکِّلُوا بِعِلْمِهِ وَ طَلَبُوا عِلْمَ مَا لَمْ یُوَکَّلُوا بِعِلْمِهِ فَلَمْ یَبْرَحُوا حَتَّى سَأَلُوا عَمَّا فَوْقَ السَّمَاءِ فَتَاهَتْ‏ قُلُوبُهُمْ فَکَانَ أَحَدُهُمْ یُدْعَى مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ فَیُجِیبُ مِنْ خَلْفِهِ وَ یُدْعَى مِنْ خَلْفِهِ فَیُجِیبُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ. (التوحید (للصدوق)، ص456)

 


652) سوره کهف (18) آیه71 فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَکِبا فِی السّ

بسم الله الرحمن الرحیم

652) سوره کهف (18) آیه71

فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَکِبا فِی السَّفینَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً

ترجمه

پس [آن دو] به راه افتادند. تا وقتی که به آن کشتی‌ سوار شدند، آن را سوراخ کرد. گفت آیا سوراخش کردی تا ساکنانش را غرق کنی؟! حقاً به کار ناروایی مبادرت ورزیدی!

نکات ادبی

«لِتُغْرِقَ»

لام در ابتدای «لتغرق» را لام غایت دانسته‌اند؛ یعنی این کار را انجام می‌دهی نهایتش چنین خواهد شد؛ و چون چنین نهایتی حتما رخ می‌دهد پس کار وی مواخذه می‌شود. البته برخی گفته‌اند می‌توان آن را لام علت هم دانست، یعنی علت و انگیزه کار تو این است که آنان غرق شوند. (البحر المحیط، ج‏7، ص207[1]؛ المیزان، ج‏13، ص344[2])

اختلاف قرائت[3] 

«إِمْراً»

درباره اینکه ماده «أمر» در اصل به چه معناست، بین اهل لغت اختلاف است:

برخی (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص137-139) بر این باورند که این ماده در پنج معنای اصلی مستقلا به کار رفته است:

«شأن و حال» (که جمعش «امور» است و در فارسی هم کاربرد دارد)،

«دستور» (ضد «نهی»)، که «إمارة» (حکمرانی) و «أمیر» را هم از همین باب دانسته‌اند؛

«رویش» (نماء) و «برکت»، که به صورت «أمَر» تلفظ می‌شود، و «إمرأة» از همین باب است و از این جهت به زن «إمرأة» گفته‌اند که بر همسرش مبارک است، و «أَمِرَ الشَّئُ» هم به معنای «زیاد شد» (کَثُرَ) می‌باشد؛

علامت و محل قرار (أماره)؛

و «چیز عجیب» (إمر؛ کهف/71)

برخی با توجه به اینکه دو جمع «أُمُور» و « أَوَامِر» داریم، دو معنای اول را به عنوان معانی اصلی برای این ماده دانسته‌اند[4]، و البته در ادامه، معنای سوم را هم به عنوان معنای دیگری برای این ماده قبول کرده، ولی از دو معنای اخیر هیچ سخنی به میان نیاورده‌اند. (المصباح المنیر، ج‏2، ص21-22)

و برخی هم سعی کرده‌اند همه اینها را به یک معنا برگردانند؛ و اغلب معنای «دستور» را اصل قرار داده‌اند:

برخی چنین توضیح داده‌اند که اصل معنای این ماده «طلب کردن ویا مکلف ساختن» است همراه با استعلاء (برتری جویی) است و سپس به هر چیزی که مطلوب و مورد توجه دستوردهنده یا خود شخص، به طور صریح یا غیر صریح قرار بگیرد، اطلاق شده است؛ و با بهره‌مندی از دو مولفه «طلب» و «استعلا» است که این ماده در معانی گفته شده، با کلمات مشابه خود متفاوت می‌شود: «امارة» از این جهت «علامت» است که انسان را به مطلوبی می‌رساند (التحقیق فى کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص158)؛

و دیگران درباره معنای «شأن» هم گفته‌اند آن مطلب و کاری است که «باید» انجام و واقع شود و یا در شأن آن این است که در مورد آن دستوری صادر شود، و در واقع یک لفظ عامی است که شامل جمیع سخنان و افعال می‌شود، و اینکه برای زیاد شدن تعداد یک گروه تعبیر «أَمِرَ القومُ» به کار می‌رود بدین جهت است که آنان نیازمند امیری می‌شوند که آنان را مدیریت کند؛ و «إمر» به معنای امر مُنکَر و عجیب هم از باب این تعبیر است که وقتی می‌گویند «أَمِرَ الإمْرُ» یعنی مطلب خیلی بزرگ و متکثر شده است (کَبُرَ و کَثُرَ) (مفردات ألفاظ القرآن، ص89-90) و برخی هم وجه آن را این دانسته‌اند که مطلب فاسدی است که نیازمند آن است که به ترک آن «دستور» داده شود. (مجمع البیان، ج‏6، ص745)

«ائْتِمَار» (إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ‏؛ قصص/20) به معنای «قبول امر و دستور» است و به مشورت و مشاوره بدین جهت «ائتمار» گفته می‌شود که افراد مطلب همدیگر را قبول می‌کنند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص90)

همچنین به نظر می‌رسد که این کلمه کاربرد خاص قرآنی هم دارد و در لسان قرآن کریم، «امر»‌ به معنای واقعیت و عالَمی برتر از عالم محسوس و مادی به کار رفته، که ان‌شاءالله به مناسبتی دیگر سراغ این معنا خواهیم رفت.

ماده «أمر» و مشتقات آن جمعا 248 بار در قرآن کریم به کار رفته است.[5]

حدیث

1) در بحث از آیه66 (جلسه 647، حدیث2) حدیثی از امام رضا ع گذشت. در ادامه آن حدیث آمده است:

پس سه نفرشان به راه افتادند تا به ساحل دریا رسیدند و کشتی‌ای پر شده بود و آماده حرکت بود. پس صاحبان کشتی گفتند: این سه نفر را هم سوار کنید که آنها مردمانی صالح‌اند. پس آنان را سوار کردند؛ و چون کشتی در دریا بال گرفت خضر به گوشه‌های کشتی رفت و آنها را می‌شکست و با پارچه‌های مندرس و گِل پر می‌کرد؛ پس موسی ع بشدت عصبانی شد و به خضر «گفت: آیا سوراخش کردی تا ساکنانش را غرق کنی؟! حقاً به کار ناروایی مبادرت ورزیدی!»

خضر پاسخ داد: «آیا نگفتم حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؟!»

تفسیر القمی، ج‏2، ص38-40

فَمَرُّوا ثَلَاثَتُهُمْ حَتَّى انْتَهَوْا إِلَى سَاحِلِ الْبَحْرِ وَ قَدْ شُحِنَتْ سَفِینَةٌ وَ هِیَ تُرِیدُ أَنْ تَعْبُرَ فَقَالَ لأرباب [أَرْبَابُ‏] السَّفِینَةِ: تحملوا [نَحْمِلُ‏] هَؤُلَاءِ الثَّلَاثَةَ نَفَرٍ فَإِنَّهُمْ قَوْمٌ صَالِحُونَ، فَحَمَلُوهُمْ فَلَمَّا جَنَحَتِ السَّفِینَةُ فِی الْبَحْرِ قَامَ الْخَضِرُ إِلَى جَوَانِبِ السَّفِینَةِ فَکَسَرَهَا وَ أَحْشَاهَا بِالْخِرَقِ وَ الطِّینِ، فَغَضِبَ مُوسَى غَضَباً شَدِیداً وَ قَالَ لِلْخَضِرِ: أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً فَقَالَ لَهُ الْخَضِرُ ع: «أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً»

توجه:

در آیه سخن از این حدیث همچنان ادامه دارد که ان شاءالله در جلسات بعد ادامه‌اش خواهد آمد.


2) از پیامبر اکرم روایتی در شرح داستان موسی ع و خضر وارد شده است.[6] در فرازی مربوط به این آیه آمده است:

«پس آن دو به راه افتادند» و در کنار دریا حرکت می‌کردند که یک کشتى آماده حرکت بود. با آنان صحبت کردند که آنها را هم سوار کنند. آنها خضر را شناختند و هر دو را بدون کرایه سوار کردند.

همین که سوار کشتى شدند، خضر یکى از تخته‏هاى کشتى را با ضربه‌ای کَند و شکست.

 موسى گفت: اینها بدون کرایه، ما را سوار کرده‏اند. آنگاه تو «این را می‌شکافی که اهل آن غرق شوند؟ واقعا که کار زشتى کردى!

گفت: آیا نگفتم که حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؟

گفت مرا به خاطر آنچه فراموش کردم مواخذه مکن و در کارم بر من سخت مگیر.»

رسول الله ص در اینجا فرمود: و این اولین فراموشیِ حضرت موسی ع بود.

در این وقت گنجشکى نزدیک کشتى آمد و منقار خود را در آب فرو برد و کمى آب برداشت. خضر به موسى گفت: علم من و تو در برابر علم خدا نیست مگر مثل این مقداری با برداشتن این گنجشک از آب دریا کم شد!

مجمع البیان، ج‏6، ص742-743

سعید بن جبیر عن ابن عباس قال أخبرنی أبی بن کعب قال خطبنا رسول الله ص فقال ...

فانطلقا یمشیان على ساحل البحر فمرت سفینة و کلموهم أن یحملوهم فعرفوا الخضر فحملوه بغیر قول فلما «رکبا فی السفینة» لم یفجأ إلا و الخضر قد قلع لوحا من ألواح السفینة بالقدوم فقال له موسى قوم قد حملونا بغیر نول عمدت إلى سفینتهم فـ«خرقتها لتغرق أهلها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً قالَ لا تُؤاخِذْنِی بِما نَسِیتُ وَ لا تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً» قال و قال رسول الله ص کانت الأولى من موسى (ع) نسیانا و قال و جاء عصفور فوقع على حرف السفینة فنقر فی البحر نقرة فقال له الخضر ما علمی و علمک من علم الله إلا مثل ما نقص هذا العصفور من هذا البحر


3) روایت شده است که هنگامی که امام حسن ع با معاویه صلح کرد، برخی از مردم بر ایشان وارد شدند و ایشان را به خاطر بیعتش سرزنش کردند. حضرت فرمود:

وای بر شما که درک نمی‌کنید آنچه را که من می‌دانم. به خدا سوگند، آنچه من می‌دانم برای شیعیانم بهتر است از آنچه خورشید بر آن طلوع یا غروب کرده است! آیا نمی دانید که من امامتان هستم و اطاعت من بر شما واجب است و من به فرموده صریح رسول الله ص یکی از دو سرور جوانان بهشتی‌ام؟!

گفتند: بله!

فرمود: و آیا ندانستید که خضر هنگامی که کشتی را سوراخ کرد و دیوار را بازسازی نمود و آن نوجوان را کُشت، این کارش مایه نارضایتی موسی بن عمران ع بود چرا که وجه حکمت آن بر وی پوشیده بود؛ و لی نزد خداوند متعال حکمت و مطلبی کاملا بجا بود؟!

آیا ندانستید که هیچیک از ما نیست مگر اینکه بر گردنش بیعتی با طاغوت زمانش هست مگر آن قائمی که حضرت عیسی ع پشت سرش نماز می‌گزارد؛ که همانا خداوند ولادتش را مخفی کرده و وی را غایب فرموده تا هنگامی که خروج می‌کند بر گردنش هیچ بیعتی نباشد؛ او نهمین فرزند از فرزندان برادرم حسین ع است، فرزند سرور کنیزان؛ خداوند عمرش را در غیبتش زیاد می‌کند سپس او را به قدرت خویش به صورت جوانی کمتر از چهل سال ظاهر می گرداند تا معلوم شود که خداوند بر هر کاری تواناست.

کفایة الأثر فی النص على الأئمة الإثنی عشر، ص225

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ السَّمَرْقَنْدِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنَا جَبْرَئِیلُ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ مُوسَى [بْنِ‏] جَعْفَرٍ الْبَغْدَادِیِّ قَالَ حَدَّثَنِی الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّیْرَفِیُّ عَنْ‏ حَنَانِ بْنِ سَدِیرٍ عَنْ أَبِیهِ سَدِیرِ بْنِ حُکَیْمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی سَعِیدٍ عَقِیصَا قَالَ:

لَمَّا صَالَحَ الْحَسَنُ ع مُعَاوِیَةَ بْنَ أَبِی سُفْیَانَ دَخَلَ عَلَیْهِ النَّاسُ فَلَامَهُ بَعْضُهُمْ عَلَى بَیْعَتِهِ فَقَالَ ع وَیْحَکُمْ مَا تَدْرُونَ مَا عَلِمْتُ [عَمِلْتُ‏] وَ اللَّهِ الَّذِی عَلِمْتُ [عَمِلْتُ‏] خَیْرٌ لِشِیعَتِی مِمَّا طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ أَوْ غَرَبَتْ أَ لَا تَعْلَمُونَ أَنِّی إِمَامُکُمْ وَ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ عَلَیْکُمْ وَ أَحَدُ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ بِنَصِّ رَسُولِ اللَّهِ ص عَلَیَّ قَالُوا بَلَى قَالَ أَ وَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّ الْخَضِرَ لَمَّا خَرَقَ السَّفِینَةَ وَ أَقَامَ الْجِدَارَ وَ قَتَلَ الْغُلَامَ کَانَ ذَلِکَ سَخَطاً لِمُوسَى بْنِ عِمْرَانَ إن [إِذْ] قَدْ خَفِیَ عَلَیْهِ وَجْهُ الْحِکْمَةِ فِی ذَلِکَ وَ کَانَ ذَلِکَ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى ذِکْرُهُ حِکْمَةً وَ صَوَاباً أَ مَا عَلِمْتُمْ أَنَّهُ مَا مِنَّا أَحَدٌ إِلَّا وَ یَقَعُ فِی عُنُقِهِ بَیْعَةٌ لِطَاغِیَةِ زَمَانِهِ إِلَّا الْقَائِمُ الَّذِی یُصَلِّی خَلْفَهُ عِیسَى ع فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یُخْفِی وِلَادَتَهُ وَ یُغَیِّبُ شَخْصَهُ لِئَلَّا یَکُونَ لِأَحَدٍ فِی عُنُقِهِ بَیْعَةٌ إِذَا خَرَجَ‏ ذَلِکَ التَّاسِعُ مِنْ وُلْدِ أَخِیَ الْحُسَیْنِ ابْنِ سَیِّدَةِ الْإِمَاءِ یُطِیلُ اللَّهُ عُمُرَهُ فِی غَیْبَتِهِ ثُمَّ یُظْهِرُهُ بِقُدْرَتِهِ فِی صُورَةِ شَابٍّ دُونَ أَرْبَعِینَ سَنَةً ذَلِکَ لِیُعْلَمَ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ.[7]

تدبر

1) «فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَکِبا فِی السَّفینَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً»

بعد از اینکه خضر با موسی ع شرط کرد که هرچه رخ داد سوال نکند تا زمانی که خود خضر درباره آنچه کرده توضیح دهد با هم به راه افتادند. آنها در ساحل دریا (مجمع‌البحرین) بودند، به کشتی‌ای رسیدند که آماده حرکت بود و سوارش شدند. وقتی که به آن کشتی‌ سوار شدند، خضر شروع کرد به آسیب رساندن به کشتی. حضرت موسی ع که این را کاری ناروا می‌دانست نتوانست تحمل کند و گفت آیا سوراخش کردی تا ساکنانش را غرق کنی؟!

جالب اینجاست که وی فقط به سوال اعتراض‌آمیز بسنده نکرد؛ بلکه درباره کار وی، حکم خود را آن هم با قاطعیت تمام صادر کرد و گفت:

حقاً به کار ناروایی مبادرت ورزیدی!


2) «قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها»

چرا حضرت موسی ع ناراحتی خود را از آسیب زدن به کشتی، با تعبیر «تا ساکنانش را غرق کنی» بیان کرد؛ در حالی که اگر کشتی غرق می‌شد علی‌القاعده خودشان هم غرق می‌شدن؛ پس چرا در اعتراض نگفت «تا غرقمان کنی»؟

الف. چون دلسوزی وی برای مردم بیش از دلنگرانی وی برای خودش بود، چنانکه پیامبران عموماً این گونه‌اند. (مجمع البیان، ج‏6، ص747)

ب. تاکید بر تضییع حقوق دیگران، به جای آسیبی که به خود می‌رسد، زشتی و نارواییِ کار را بیشتر نمایان می‌کند.

ج. موسی ع قبلا با اراده خدا از دریا گذشته بود و اندک آسیبی ندیده بود؛ شاید به علم لدنی می‌دانست که فعلا زمان مرگ و غرق شدن خودشان نرسیده، و از این رو، درباره بقیه ساکنان کشتی اظهار نگرانی کرد.

د. ...


3) «فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَکِبا فِی السَّفینَةِ خَرَقَها قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً»

چرا حضرت موسی ع با اینکه قرار بود که سوالی نکند، چنین سوالی را پرسید، و چرا به همین سوال بسنده نکرد، بلکه حکم خود را هم صادر نمود؟

الف. سوراخ کردن کشتى، به ظاهر هم تصرّف بى‏اجازه در مال دیگران بود، و هم زیان و خسارت رساندن بى‏دلیل به مال و جان خود و دیگران، (تفسیر نور، ج‏7، ص204).

ب. این کارها در حالت عادی خلاف شریعت است؛ و موسی ع کسی بود که خودش شریعت آُمانی آورده بود، از این رو، سبت به اینکه تخلفی از شریعت رخ دهد بسیار حساس بود.

ج.


4) «قالَ أَ خَرَقْتَها لِتُغْرِقَ أَهْلَها لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً»

ممکن است برخی از ما کاری از دیگران مشاهده کند که آن را کاملا محکوم بداند، اما هنگام حکم کردن بر دیگران با احتیاط عمل کنیم؛ چه‌بسا اقدامی که در نظر ما ناصواب است، توجیهی نزد خدا دارد که ما فعلا از آن بی‌اطلاعیم.




[1] . و اللام فی لِتُغْرِقَ أَهْلَها. قیل: لام العاقبة. و قیل: لام العلة.

[2] . اللام فی قوله: «لِتُغْرِقَ أَهْلَها» للغایة فإن الغرق و إن کان عاقبة للخرق و لم یقصده الخضر البتة لکن العاقبة الضروریة ربما تؤخذ غایة مقصودة ادعاه لوضوحها کما یقال: أ تفعل کذا لتهلک نفسک

[3] . و قرأ لیغرق بفتح الیاء و الراء أهلها بالرفع کوفی غیر عاصم و الباقون «لِتُغْرِقَ» بضم التاء «أَهْلَها» بالنصب (مجمع البیان، ج‏6، ص744)

و قوله: «لیغرق أهلُها» قرأها یحیى بن وثّاب و الحسن بالرفع و الیاء و قرأها سائر الناس (لِتُغْرِقَ أَهْلَها). (معانی القرآن (فراء)، ج‏2، ص155)

و قرأ زید بن علیّ و الأعمش و طلحة و ابن أبی لیلى و حمزة و الکسائی و خلف و أبو عبید و ابن سعدان و ابن عیسى الأصبهانی لیغرق بفتح الیاء و الراء و سکون الغین أَهْلُها بالرفع. و قرأ باقی السبعة بضم تاء الخطاب و إسکان الغین و کسر الراء و نصب لام أَهْلَها. و قرأ الحسن و أبو رجاء کذلک إلّا أنهما فتحا الغین و شددا الراء (البحر المحیط، ج‏7، ص207)

[4] . یکی در معنای «حال» (که جمعش «امور» [به معنای «اوضاع و احوال»] است)؛

و دیگری در معنای «دستور» (ضد نهی)، که جمعش «اوامر» است؛ و درباره چنین جمعی توضیح داده‌ که «امر» اصلش به معنای «مامور به» (چیزی که بدان دستور داده شده) بوده؛ سپس از معنای مفعولی به معنای فاعلی تغییر یافته است (شبیه «راضیه» که در اصل در معنای «مرضیة» ‌بوده است: عِیشَةٍ راضِیَةٍ) و بعد این کلمه بر وزن «فاعل» به صورت «فواعل» جمع بسته شده؛ و بدین ترتیب، «أَوَامِر»، جمع «مأْمُورٍ» است

[5] . قبلا در جلسه 83 http://yekaye.ir/an-nisa-004-59/ و جلسه 100 http://yekaye.ir/al-qadr-097-04/  نیز توضیح مختصری درباره این ماده ارائه شد، اما اینجا کامل شد.

[6] . متن کامل این روایت در جلسه 641، حدیث1 گذشت.

[7] در تفسیر القمی، ج‏2، ص40 عبارتی است که معلوم نیست ادامه سخن مولف است یا ادامه حدیث امام باقر ع:

وَ فِی رِوَایَةِ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِهِ: وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِفَتاهُ وَ هُوَ یُوشَعُ بْنُ نُونٍ وَ قَوْلُهُ: لا أَبْرَحُ یَقُولُ لَا أَزَالُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً قَالَ الْحُقُبُ ثَمَانُونَ سَنَةً و قوله: لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً هو النکر و کان موسى ینکر الظلم فأعظم ما رأى.

 


651) سوره کهف (18) آیه70 قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنی‏ فَلا تَسْئَلْ

بسم الله الرحمن الرحیم

651) سوره کهف (18) آیه70

قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنی‏ فَلا تَسْئَلْنی‏ عَنْ شَیْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً

ترجمه

گفت پس اگر از من پیروی کردی دیگر از من، از چیزی مپرس، تا اینکه [خودم] برایت از آن از نو یادی کنم.

نکات ادبی

«أُحْدِثَ»

قبلا بیان شد که ماده «حدث» در اصل به معنای «بودن چیزی بعد از اینکه قبلا نبوده» (پدید آمدن) می‌باشد و لذا به هر شیء «جدید» در عربی «حدیث» گفته می‌شود. همچنین حدیث به معنای «کلام» و سخن و گفتار هم به کار می‌رود، چرا که در سخن گفتن دائما مطلبی بعد از مطلب دیگر پدید می‌آید؛ و در تفاوت «حدیث» و «خبر» گفته‌اند که در «خبر» اصل بر خبر دادن از غیر بوده (چنانکه در تعریف خبر هم گفته‌اند سخنی که می‌تواند متصف به صدق و کذب شود) ولی در «حدیث» اصل بر خبر دادن از نزد خود بوده است بدون اینکه به دیگری استناد داده شود، گویی واقعه‌ای برای انسان حادث شده و انسان آن را بیان می‌کند و شاهدش هم اینکه از طرفی تعبیر«حدیث نفس» داریم اما «خبر نفس» نداریم؛ و از طرف دیگر کسی که می‌خواهد خبر بگیرد می‌گوید «أخبرونی» و نمی‌گوید «أحدثونی».

جلسه 168 http://yekaye.ir/an-nisa-4-87/

«ذِکْراً»

قبلا بیان شد که ماده «ذکر» در اصل در دو معنای مختلف به کار می‌رود: یکی در معنای جنس نر در مقابل ماده، یا مذکر در مقابل مؤنث (وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثى‏، آل عمران/36) و دیگری در معنای «یاد و حافظه» که نقطه مقابل «غفلت» (وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا، کهف/28) و «نسیان» (وَ اذْکُرْ رَبَّکَ إِذا نَسِیت‏، کهف/24) می‌باشد.

در این معنای دوم، «ذِکر» گاه به حالت نفسانی‌ای گفته می‌شود که انسان به وسیله آن اطلاعاتی را که به دست آورده نگهداری می‌کند و همان «حفظ و حافظه» است با این تفاوت که حفظ و حافظه را از حیث به دست آوردن و در مخزن ذهن نگهداشتن می‌گویند، اما «ذکر» را از حیث احضار [مجدد] آن مطلب در ذهن؛ و گاه به خود حضور چیزی در دل [= ذهن] یا در سخن می‌گویند، و به همین جهت اخیر است که ذکر را به دو قسم «ذکر قلبی» (فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِیهُ إِلَّا الشَّیْطانُ أَنْ أَذْکُرَهُ‏، کهف/63) و «ذکر زبانی» (لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَیْکُمْ کِتاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ‏، انبیاء/10) تقسیم می‌کنند؛ که هر کدام هم دو قسم دارد: ذکر به معنای به یاد آوردن بعد از فراموشی، و ذکر به معنای تداوم در یادسپاری.

جلسه 465 http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-19/

اختلاف قرائت

«فَلا تَسْئَلْنی» / «فَلا تَسْئَلَنـّی»

«ن» در عبارت «فلا تسئلنی» نون وقایع است که در قرائات اهل مکه (ابن‌کثیر) و کوفه (عاصم و حمزه و کسائی) و بصره (ابوعمرو) (از قراء سبعه) به همین صورت «فَلا تَسْئَلْنی» ( فعل تسئلَ + نون وقایه +‌ «ی» ضمیر متکلم وحده) قرائت شده است

اما در قرائت اهل مدینه (نافع) و اهل شام (ابن‌عامر) (از قرائات سبع) و ابوجعفر (از قرائات عشر) به صورت «فَلا تَسْئَلَنـّی» قرائت شده که بنا بر این قرائت، «ن» مشدد (برای تاکید) اضافه دارد و به خاطر به خاطر التقای سه نون، نون وقایه حذف شده است (اجزای این کلمه در اصل به این صورت بوده است: فلا تسئلَ + نَّ + ن وقایه + ی)

همچنین در یکی از روایت‌هایی که از ابوجعفر شده وی همزه را هم ساقط می‌کرده و فتحه‌اش را به حرف ماقبل می‌داده است، به صورت «فَلا تَسَلَنـّی». و حمزه (از قراء کوفه) نیز هنگام وقف شبیه این کار را می‌کرده و به صورت «فَلا تَسَلَنی» قرائت می‌کرده است.

ضمنا در اغلب قرائات «ی» پایانی آن در وقف و وصل قرائت می‌شده است؛ فقط در روایت ابن‌ذکوان از ابن‌عامر، هم قرائتی مانند بقیه روایت شده، و هم حذف یاء هم در وقف و هم در وصل (به صورت «فَلا تَسْئَلَنِّ»)

مجمع البیان، ج‏6، ص745[1]؛ البحر المحیط، ج‏7، ص206[2]؛ الکامل المفصل فی القرائات الاربعة عشر، ص301[3]

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است که می‌فرمود:

ای مردم! تقوای الهی در پیش گیرید و زیادی سوال نکنید؛ که همانا کسانی که قبل از شما بودند به خاطر اینکه زیادی از پیامبرانشان سوال می کردند هلاک شدند و خداوند عز و جل فرمود «ای کسانی که ایمان آورده اید سوال نکنید از چیزهایی که اگر برایتان آشکار شود بدتان می‌آید» (مائده/101) و از چیزی بپرسید که بر شما واجب شده است؛ به خدا سوگند گاه شخصی نزد من می‌آید و مطلبی می‌پرسد و به او خبر می‌دهد و او کافر می‌شود! در حالی که اگر نمی‌پرسید ضرری نمی‌کرد و خداوند می‌فرماید «و اگر هنگامى که قرآن نازل مى‏گردد از آن چیزها بپرسید برایتان آشکار مى‏گردد [خداوند از آنها درگذشت و خداوند بسیار آمرزنده و بردبار است]؛ البته گروهى پیش از شما نیز این چیزها را پرسیدند، سپس بدان کافر شدند» (مائده/101-102)

الأصول الستة عشر، ص239

الشَّیْخُ أَبُو مُحَمَّدٍ هَارُونُ بْنُ مُوسَى بْنِ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِیمَ التَّلَّعُکْبَرِیُّ أَیَّدَهُ اللَّهُ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا حُمَیْدُ بْنُ زِیَادٍ الدِّهْقَانُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ أَحْمَدُ بْنُ زَیْدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْأَزْدِیُّ الْبَزَّازُ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّى بْنِ الْقَاسِمِ الْحَضْرَمِیُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ شُرَیْحٍ الْحَضْرَمِیُّ، عَنْ حُمَیْدِ بْنِ شُعَیْبٍ السَّبِیعِیِّ، عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ الْجُعْفِیِّ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ یَقُولُ:

یَا أَیُّهَا النَّاسُ! اتَّقُوا اللَّهَ، وَ لَا تُکْثِرُوا السُّؤَالَ، إِنَّمَا هَلَکَ مَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ بِکَثْرَةِ سُؤَالِهِمْ أَنْبِیَاءَهُمْ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ‏ وَ اسْأَلُوا عَمَّا افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ، وَ اللَّهِ إِنَّ الرَّجُلَ یَأْتِینِی فَیَسْأَلُنِی فَأُخْبِرُهُ فَیَکْفُرُ، وَ لَوْ لَمْ یَسْأَلْنِی مَا ضَرَّهُ، وَ قَالَ اللَّهُ: «وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حِینَ یُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَکُمْ‏» الْآیَةَ «وَ قَدْ سَأَلَها قَوْمٌ مِنْ قَبْلِکُمْ ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها کافِرِینَ‏»[4]

2) سلیم بن قیس، از شیعیان امیرالمومنین ع است که بسیار مایل بود بداند دقیقا بعد از شهادت رسول الله ص در جامعه اسلامی چه گذشت. وی به سراغ امیرالمومنین ع، سلمان، ابوذر، و مقداد می‌رود و مطالب را از این افراد و برخی دیگر می‌پرسد و در کتابی به نام «اسرار آل‌محمد» جمع می‌کند. اواخر عمرش آن را به یکی از شیعیان به نام ابان بن ابی‌عیاش می‌سپارد و از دنیا می‌رود. ابان می‌گوید وقتی کتاب را خواندم باور کردن آن وقایع بر من دشوار آمد؛ آنها را از برخی از اصحاب و تابعین و از جمله امام سجاد ع سوال می‌کند و آنها هم تایید می‌کنند. وی یکبار خدمت امام سجاد ع عرض می‌کند:

فدایت شوم! من به خاطر برخی از مطالبی که در این کتاب است سینه‌ام تنگ آمده است چرا که لازمه آن هلاکت بسیاری از امت حضرت محمد ص اعم از مهاجرین و انصار و نیز تابعین است، غیر از شما اهل بیت و شیعیانتان!

امام سجاد ع فرمود: ای برادر عبد‌قیسی [= اسم قبیله او]، آیا این حدیث رسول الله ص به تو نرسیده است که فرمود: مَثَلِ اهل بیت من مَثَلِ کشتی نوح است، کسی که در آن سوار شود نجات یابد و کسی که آن را رها کند غرق شود؛ و مَثَلِ آنها مَثَلِ باب حطه در بنی‌اسرائیل (بقره/58؛ نام دری که باید سجده‌کنان از آن وارد می‌شدند تا استغفارشان قبول می‌شد) است؟

گفتم: بله.

فرمود: چند نفر این را برایت روایت کرده‌اند.

گفتم بیش از صد نفر از حدیث‌شناسان. [حضرت در ادامه از وی می‌خواهد برخی از آن افراد را نام ببرد و وی تعدادی را با طول و تفصیل نام می‌برد؛ سپس]

امام ع فرمود: آیا این حدیث بتنهایی تمام آنچه از آن احادیث که بر تو فشار می‌آورد و بر سینه‌ات سنگینی می‌کرد را یکجا نظم نمی‌دهد و مشکل را حل نمی‌کند؟! [= چرا که با طوفان نوح هم همه کسانی که در کشتی نبودند - با اینکه خیلی زیاد بودند - هلاک شدند]

ای برادر عبدقیسی! تقوای الهی در پیش گیر؛ پس اگر امری برایت آشکار گردید قبولش کن وگرنه سکوت در پیش گیر تا سالم بمانی و علم آن را به خداوند برگردان؛ که همانا تو در [عرصه‌ای] گسترده‌تر از فاصله بین آسمان و زمین هستی.

کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‏2، ص560-561

قَالَ عُمَرُ بْنُ أُذَیْنَةَ[5] دَعَانِی أَبَانُ بْنُ أَبِی عَیَّاشٍ [قَبْلَ مَوْتِهِ بِنَحْوِ شَهْرٍ] فَقَالَ لِی[6]...

فَقُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّهُ لَیَضِیقُ صَدْرِی بِبَعْضِ مَا فِیهِ‏ لِأَنَّ فِیهِ هَلَاکَ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ ص و  مِنَ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ وَ التَّابِعِینَ‏ غَیْرَکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ شِیعَتِکُمْ فَقَالَ یَا أَخَا عَبْدِ الْقَیْسِ أَ مَا بَلَغَکَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ إِنَّ مَثَلَ أَهْلِ بَیْتِی فِی أُمَّتِی‏ کَمَثَلِ سَفِینَةِ نُوحٍ فِی قَوْمِهِ مَنْ رَکِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ وَ کَمَثَلِ بَابِ حِطَّةٍ فِی بَنِی إِسْرَائِیلَ؟

فَقُلْتُ نَعَمْ

فَقَالَ مَنْ حَدَّثَکَ فَقُلْتُ سَمِعْتُهُ مِنْ أَکْثَرَ مِنْ مِائَةٍ مِنَ الْفُقَهَاءِ! ...[7]

فَأَقْبَلَ عَلَیَّ عَلِیُّ بْنُ الْحُسَیْنِ ع فَقَالَ أَ وَ لَیْسَ هَذَا الْحَدِیثُ وَحْدَهُ یَنْتَظِمُ‏ جَمِیعَ مَا أَفْظَعَکَ‏ وَ عَظُمَ فِی صَدْرِکَ مِنْ تِلْکَ الْأَحَادِیثِ اتَّقِ اللَّهَ یَا أَخَا عَبْدِ الْقَیْسِ فَإِنْ وَضَحَ‏ لَکَ‏ أَمْرٌ فَاقْبَلْهُ‏ وَ إِلَّا فَاسْکُتْ تَسْلَمْ وَ رُدَّ عِلْمَهُ إِلَى اللَّهِ فَإِنَّکَ فِی أَوْسَعَ مِمَّا بَیْنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ ...[8]

 

3) ابوالطفیل برای ابان بن ابی‌عیاش روایاتی درباره «رجعت» نقل می‌کند و می‌گوید: من اینها را از برخی از کسانی که در جنگ بدر حاضر بودند، و نیز از سمان و ابوذر و مقداد و اُبَیّ بن کعب شنیدم و بعدا همه آنچه شنیده بودم را بر امیرالمومنین در کوفه عرضه کردم. به من فرمود: این علم خاصی است که مردم حق دارند آن را ندانند و علمش را به خدا برگردانند [یعنی حقیقت آن را نفهمند و بگویند خدا می‌داند]. سپس همه احادیثی که شنیده بودم را تصدیق کرد و آیات متعددی در تایید آن قرائت کرد و تفسیر کاملی از آنها برایم بیان فرمود تا حدی که الان یقینم به رجعت، کمتر از یقینم به قیامت نیست؛

[سپس ابوالطفیل برخی از سوالاتی که از امیرالمومنین ع پرسیده را برای ابان بازگو می‌کند و در پایانش می‌گوید: امیر المومنین ع فرمود:]

اباطفیل! به خدا سوگند اگر بر عامه شیعیانم وارد شوم، همان افرادی که با کمک اینها با دشمنانم می‌جنگم و به اطاعت من اقرار دارند و مرا امیرالمومنین می‌خوانند و جهاد با کسانی که با من مخالفت می‌کنند را روا می‌دانند؛ و آنگاه از برخی از آن حقایقی که در کتابی که جبرئیل بر حضرت محمد ص نازل کرد و من آنها را می‌دانم به آنها خبر دهم قطعا از دور و بر من پراکنده می‌شوند تا اینکه من بمانم و گروه اندکی از حق‌جویان؛ تو و کسانی شبیه تو از شیعیان!

نگران شدم و گفتم: یا امیرالمومنین! من و کسانی شبیه من از شیعیان، از دور و بر تو پراکنده می‌شویم یا ثابت‌قدم با تو می‌مانیم؟

فرمود: نه، بلکه شما ثابت‌قدم می‌مانید. سپس به من رو کرد و فرمود:

همانا امر ما دشوار و پر از صعوبت است، آن را نمی‌شناسد و بدان اقرار نمی کند جز سه کس: فرشته‌ای مقرب، یا پیامبری مُرسَل و یا مومن نجیبی که خداوند دلش را به ایمان امتحان کرده است.

اباطفیل! همانا رسول الله ص از دنیا رفت و مردم به گمراهی و جهالت برگشتند مگر کسی که خدا او را با ما اهل بیت حفظ فرمود.

 کتاب سلیم بن قیس الهلالی، ج‏2، ص562-564

عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِی عَیَّاشٍ ...

قَالَ أَبَانٌ ثُمَّ لَقِیتُ أَبَا الطُّفَیْلِ بَعْدَ ذَلِکَ فِی مَنْزِلِهِ فَحَدَّثَنِی فِی الرَّجْعَةِ عَنْ‏ أُنَاسٍ مِنْ أَهْلِ بَدْرٍ وَ عَنْ سَلْمَانَ وَ أَبِی ذَرٍّ وَ الْمِقْدَادِ وَ أُبَیِّ بْنِ کَعْبٍ‏ وَ قَالَ أَبُو الطُّفَیْلِ فَعَرَضْتُ ذَلِکَ الَّذِی سَمِعْتُهُ مِنْهُمْ عَلَى عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع بِالْکُوفَةِ فَقَالَ لِی هَذَا عِلْمٌ خَاصٌّ یَسَعُ الْأُمَّةَ جَهْلُهُ وَ رَدُّ عِلْمِهِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى ثُمَّ صَدَّقَنِی بِکُلِّ مَا حَدَّثُونِی فِیهَا وَ قَرَأَ عَلَیَّ بِذَلِکَ قُرْآناً کَثِیراً وَ فَسَّرَهُ تَفْسِیراً شَافِیاً حَتَّى صِرْتُ مَا أَنَا بِیَوْمِ الْقِیَامَةِ بِأَشَدَّ یَقِیناً مِنِّی بِالرَّجْعَةِ ...[9]

یَا أَبَا الطُّفَیْلِ وَ اللَّهِ لَوْ دَخَلْتُ عَلَى عَامَّةِ شِیعَتِیَ الَّذِینَ بِهِمْ أُقَاتِلُ الَّذِینَ أَقَرُّوا بِطَاعَتِی وَ سَمَّوْنِی أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ اسْتَحَلُّوا جِهَادَ مَنْ خَالَفَنِی فَحَدَّثْتُهُمْ شَهْراً بِبَعْضِ مَا أَعْلَمُ مِنَ الْحَقِّ فِی الْکِتَابِ الَّذِی نَزَلَ بِهِ جَبْرَئِیلُ عَلَى مُحَمَّدٍ ص [وَ بِبَعْضِ مَا سَمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص‏ ] لَتَفَرَقُّوا عَنِّی حَتَّى أَبْقَى فِی عِصَابَةِ حَقٍّ قَلِیلَةٍ أَنْتَ وَ أَشْبَاهِکَ مِنْ شِیعَتِی فَفَزِعْتُ وَ قُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَنَا وَ أَشْبَاهِی نَتَفَرَّقُ عَنْکَ أَوْ نَثْبُتُ مَعَکَ قَالَ لَا بَلْ تَثْبُتُونَ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَیَّ فَقَالَ إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَعْرِفُهُ وَ لَا یُقِرُّ بِهِ إِلَّا ثَلَاثَةٌ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ نَجِیبٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ یَا أَبَا الطُّفَیْلِ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قُبِضَ فَارْتَدَّ النَّاسُ ضُلَّالًا وَ جُهَّالًا إِلَّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ بِنَا أَهْلَ الْبَیْت‏.[10]

تدبر

«قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنی‏ فَلا تَسْئَلْنی‏ عَنْ شَیْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً»

بعد از اینکه حضرت موسی ع بر همراهی با خضر اصرار ورزید و قول داد که با او مخالفت نکند، خضر گفت پس اگر دنبالم به راه افتادی در مورد هیچ چیز از من سوال نکن تا هروقت زمانش شد خودم از آن یاد کنم و برایت توضیح دهم.

چرا چنین شرطی گذاشت؟

الف. بسیاری از اوقات موقعیت یک کار به نحوی است که قبل یا حین آن، امکان یا موقعیت یا فرصت مناسبی برای توضیح دادن نیست.

ب. بسیاری از اوقات، مطلبی پیچیدگی‌هایی دارد که درک همه آن پیچیدگی‌ها با یک توضیح ساده برای اغلب افراد قابل هضم نیست، که نمونه بارز چنین مطلبی در داستان موسی ع و خضر حکایت کُشتنِ آن بچه است.

ج. بسیاری از اوقات، درک یک مطلب نیازمند آن است که ظرفیت درک آن قبلا ایجاد شده باشد؛ و مادامی که چنان ظرفیتی ایجاد نشده، اگر حقیقت بیان شود یا اصلا فهمیده نمی‌شود ویا گاه سریعا مورد انکار قرار می‌گیرد. (احادیث2 و 3) این مطلب فقط درباره معارف الهی نیست، بلکه در همه علوم می‌توان این را یافت. مثلا در ریاضیات، به دانش‌آموزی در حد اطلاعات دوم ابتدایی، نمی‌توان مطالبی درباره مشتق و انتگرال را آموزش داد؛ ویا کسی که تازه با مفهوم توان آشنا شده باشد، نمی‌تواند توان منفی اعشاری را بفهمد و امکان وجود یک توان منفی اعشاری برای یک عدد را انکار می‌کند.

د. شاید اساسا در این ماجرا خدا می‌خواست به موسی ع نشان دهد که او به همه چیز علم ندارد و تحمل آن اموری را نیز ندارد که بدانها علم ندارد. پس لازمه‌اش این است که حضرت موسی ع ابتدا با خود واقعه، بدون اینکه علم به چرایی آن واقعه داشته باشد، مواجه شود.

ه. شاید خدا می‌خواهد در این داستان، داستان زندگی عموم ما را نشان دهد که دائما در ابتلائات قرار می‌گیریم و فلسفه‌اش را نمی دانیم و باید تحمل کنیم.

نکته‌ای درباره ماهیت ایمان و اقتضائات آن

ایمان آوردن یک عمل ارادی است؛ و از این جهت با شناختن متفاوت است. در شناخت، وقتی مقدمات به همدیگر ضمیمه شود و کسی مقدمات را بفهمد، دیگر جای اراده نیست و نمی‌تواند نشناسد. (مثلا کسی که جمع و تفریق بلد است، با دیدن 2+2 بلافاصله به اینکه نتیجه 4 است پی می‌برد و نمی‌تواند پی نبرد!) شاید اگر قرار باشد هیچ جای سوالی نماند ایمان آوردن و نیاوردن، لغو ‌شود!

و. ...

 

2) «قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً؛ وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً؛ ... قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنی‏ فَلا تَسْئَلْنی‏ عَنْ شَیْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً»

در جلسه قبل اشاره شد که در تقاضای موسی ع از خضر، ادب شاگردی در اوج خود است. اکنون می‌افزاییم که در پاسخ خضر به موسی ع نیز ادب در اوج خود موج می‌زند (المیزان، ج‏13، ص344[11]):

الف. از ابتدا صریحا جواب رد نداد؛ بلکه به عدم توانایی وی بر این صبر اشاره کرد؛ [و این را هم بلافاصله توجیه کرد که نه اینکه تو آدم ناتوانی هستی، بلکه جایی که علم نداری، طبیعی است که صبر نداشته باشی].

ب. مستقیما او را از سوال کردن نهی نکرد، بلکه سوال نکردن وی را وابسته کرد به پیروی، یعنی این گونه نیست که من بخواهم به تو امر و نهی کنم، بلکه لازمه این کار تو (پروی از من)‌ که خودت بدان ابراز تمایل نمودی، این است که سوال نکنی.

ج. ...

 

3) «فَلا تَسْئَلْنی‏ عَنْ شَیْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً»

خضر می‌توانست صرفا بگوید «از من سوالی نپرس» اما چنین نگفت؛ بلکه گفت «سوال نکن تا اینکه خودم برایت مطلبی بگویم».

با این تعبیر می‌خواست:

الف. وی هم ادب معلمی را رعایت کرده باشد (تدبر2)

ب. نشان دهد که اینکه تو را از سوال نهی کردم، نه برای این است که نمی‌خواهم هیچوقت رمز آنها را بفهمی.

یعنی، «سؤال کردن، زمان دارد و شتابزدگى در سؤال، ممنوع است». (تفسیر نور، ج‏7، ص203)

ج. به موسی ع وعده ضمنی می‌دهد که خودم بعدا فلسفه کارهایم را برایت خواهم گفت تا موسی ع پی ببرد که وقتی چیزی را نمی‌داند چقدر کم‌تحمل می‌شود و عملا نمی‌تواند مقداری صبر کند تا بعدا به او بگویند.

 

4) حکایت

روایت شده است یکبار ابن‌عباس در مقابل چاه زمزم نشسته بود و برای مردم حدیث می‌گفت: شخصی سراغش آمد و سلام داد و گفت: من از اهالی شام هستم.

ابن‌عباس گفت: یعنی از یاران هر ستمگری، مگر اینکه خدا شما را حفظ کرده باشد! چه می‌خواهی؟

گفت: آمده‌ام از تو بپرسم درباره کسانی که علی بن ابی‌طالب ع آنها را کُشت با اینکه آنها اهل شهادتین بودند و کافر و منکر نماز و روزه و حج و زکات و سایر واجبات نشده بودند!

ابن‌عباس گفت: مادرت به عزایت بنشیند! از آنچه به تو مربوط می‌شود بپرس و چیزی را که به تو مربوط نمی‌شود رها کن!

گفت: من از [شهر] حمص تا اینجا فقط برای حج و عمره نیامده‌ام. آمده‌ام که درباره علی بن ابی‌طالب و کارهایش برایم توضیح دهی.

گفت: وای بر تو! همانا علم عالِم دشوار و پرصعوبت است، دلهای زنگارآلود آن را تحمل نکند و بدان نزدیک نشود. به تو می‌گویم که مَثَلِ علی بن ابی‌طالب در این امت همچون مَثَلِ حضرت موسی ع و آن عالم بود و مطلب از این قرار است که خداوند تبارک و تعالی در کتابش فرمود «اى موسى، من تو را به [اداء] رسالت‏ها و و به سخن گفتنم بر سایر مردم برگزیدم، پس آنچه به تو دادم برگیر و از سپاسگزاران باش؛ و در الواح [تورات‏] براى او در هر موردى پندى، و براى هر چیزى تفصیلى نگاشتیم» (اعراف/144-145) و موسی ع چنین گمان می‌کرد که همه چیزهایی برایش ثبت شده است، همان طور که شما گمان می‌کنید همه چیز نزد علمایتان ثبت شده است؛ چون موسی ع به ساحل دریا رسید با آن عالِم دیدار کرد و موسی ع با او سخن گفت تا به علم دست یابد و با او حسادت نکرد آن طور که شما با علی بن ابی‌طالب حسادت کردید و فضیلت وی را انکار نمودید. «موسی ع به او گفت: آیا تو را پیروی کنم به این که مرا از آنچه آموخته‌ شده‌ای، کمالی بیاموزی؟!» (کهف/66) آن عالم دانست که موسی توان همراهی با وی را ندارد و بر علم او صبر نخواهد کرد، پس گفت «حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؛ و چگونه شکیبایی ورزی بر آنچه که به لحاظ علمی بدان احاطه نداری؟» (کهف/67-68)

موسی ع گفت: «مرا، به خواست خدا، شکیبا خواهی یافت و تو را در امری نافرمانی نکنم» (کهف/69)

آن عالم می دانست که موسی نمی‌تواند صبر کندپس گفت: «پس اگر از من پیروی کردی، از چیزی سوال نکن تا اینکه [خودم] درباره آن سخنی برایت بگویم»

پس سوار کشتی شدند و عالم آن را سوراخ کرد و در این کار رضایت خدا بود اما موسی ع عصبانی شد؛ سپس آن نوجوان را دیدند و او را کُشت و در این کُشتن رضایت خدا بود اما موسی ع عصبانی شد؛ و دیوار را بازسازی کرد و این بزسازی‌اش در راستای رضایت خدا بود و موسی عصبانی شد؛ همین گونه است حال علی بن ابی طالب؛ هیچکس از آنان را که کُشت، نکشت مگر اینکه در آن رضایت خدا بود و عصبانی شدن جاهلان از مردم...

[سپس ابن‌عباس شروع می‌کند به تعریف از فضایل امیرالمومنین ع و برتری او بر تمامی این امت...]

علل الشرائع، ج‏1، ص64

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عُلْوَانَ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ عَبَایَةَ الْأَسَدِیِّ قَالَ: کَانَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْعَبَّاسِ جَالِساً عَلَى شَفِیرِ زَمْزَمَ یُحَدِّثُ النَّاسَ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ حَدِیثِهِ أَتَاهُ رَجُلٌ فَسَلَّمَ عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ یَا عَبْدَ اللَّهِ إِنِّی رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ فَقَالَ أَعْوَانُ کُلِّ ظَالِمٍ إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللَّهُ مِنْکُمْ سَلْ عَمَّا بَدَا لَکَ فَقَالَ یَا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ إِنِّی جِئْتُکَ أَسْأَلُکَ عَمَّنْ قَتَلَهُ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ مِنْ أَهْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَمْ یَکْفُرُوا بِصَلَاةٍ وَ لَا بِحَجٍّ وَ لَا بِصَوْمِ شَهْرِ رَمَضَانَ وَ لَا بِزَکَاةٍ فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اللَّهِ ثَکِلَتْکَ أُمُّکَ سَلْ عَمَّا یَعْنِیکَ وَ دَعْ مَا لَا یَعْنِیکَ فَقَالَ مَا جِئْتُکَ أَضْرِبُ إِلَیْکَ مِنْ حِمْصَ لِلْحَجِّ وَ لَا لِلْعُمْرَةِ وَ لَکِنِّی أَتَیْتُکَ لِتَشْرَحَ لِی أَمْرَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ وَ فِعَالَهُ فَقَالَ لَهُ وَیْلَکَ إِنَّ عِلْمَ الْعَالِمِ صَعْبٌ لَا تَحْتَمِلُهُ وَ لَا تَقْرَبُهُ الْقُلُوبُ الصَّدِئَةُ أُخْبِرُکَ أَنَّ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ کَانَ مَثَلُهُ فِی هَذِهِ الْأُمَّةِ کَمَثَلِ مُوسَى وَ الْعَالِمِ ع وَ ذَلِکَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى قَالَ فِی کِتَابِهِ «یا مُوسى‏ إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِی وَ بِکَلامِی فَخُذْ ما آتَیْتُکَ وَ کُنْ مِنَ الشَّاکِرِینَ؛ وَ کَتَبْنا لَهُ فِی الْأَلْواحِ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِیلًا لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ» فَکَانَ مُوسَى یَرَى أَنَّ جَمِیعَ الْأَشْیَاءِ قَدْ أُثْبِتَتْ لَهُ کَمَا تَرَوْنَ أَنْتُمْ أَنَّ عُلَمَاءَکُمْ قَدْ أَثْبَتُوا جَمِیعَ الْأَشْیَاءِ فَلَمَّا انْتَهَى مُوسَى ع إِلَى سَاحِلِ الْبَحْرِ فَلَقِیَ الْعَالِمَ فَاسْتَنْطَقَ بِمُوسَى لِیَصِلَ عِلْمَهُ وَ لَمْ یَحْسُدْهُ کَمَا حَسَدْتُمْ أَنْتُمْ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ وَ أَنْکَرْتُمْ فَضْلَهُ فَقَالَ لَهُ مُوسَى ع هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً فَعَلِمَ الْعَالِمُ أَنَّ مُوسَى لَا یُطِیقُ بِصُحْبَتِهِ وَ لَا یَصْبِرُ عَلَى عِلْمِهِ فَقَالَ لَهُ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً فَقَالَ لَهُ مُوسَى سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِی لَکَ أَمْراً فَعَلِمَ الْعَالِمُ أَنَّ مُوسَى لَا یَصْبِرُ عَلَى عِلْمِهِ فَقَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلا تَسْئَلْنِی عَنْ شَیْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْراً قَالَ فَرَکِبَا فِی السَّفِینَةِ فَخَرَقَهَا الْعَالِمُ وَ کَانَ خَرْقُهَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضًى وَ سَخِطَ ذَلِکَ مُوسَى وَ لَقِیَ الْغُلَامَ فَقَتَلَهُ فَکَانَ قَتْلُهُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضًى وَ سَخِطَ ذَلِکَ مُوسَى وَ أَقَامَ الْجِدَارَ فَکَانَ إِقَامَتُهُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضًى وَ سَخِطَ مُوسَى کَذَلِکَ کَانَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع لَمْ یَقْتُلْ إِلَّا مَنْ کَانَ قَتْلُهُ لِلَّهِ رِضًى وَ لِأَهْلِ الْجَهَالَةِ مِنَ النَّاسِ سَخَطاً...[12]

این روایت علاوه بر علل‌الشرایع، در متون زیر هم آمده است:

شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار ع (ابن حیون، م363)، ج‏1، ص203-207

التحصین لأسرار ما زاد من کتاب الیقین، (ابن‌طاووس، م664)، ص 564

الدر النظیم فی مناقب الأئمة اللهامیم (یوسف بن حاتم شامی، قرن7)، ص318-319

الیقین باختصاص مولانا علی علیه السلام بإمرة المؤمنین، (ابن‌طاووس)، ص331-334 و ص368-371[13]

 


[1] . و قرأ فلا تسئلنی مشددة النون مدنی شامی و الباقون خفیفة النون و لم یخالفوا فی إثبات الیاء فیه وصلا و وقفا لأنها مثبتة فی جمیع المصاحف.

[2] . و قرأ نافع و ابن عامر فَلا تَسْئَلَنـّی و عن أبی جعفر بفتح السین و اللام من غیر همز مشددة النون و باقی السبعة بالهمز و سکون اللام و تخفیف النون. قال أبو علی. کلهم بیاء فی الحالین انتهى. و عن ابن عامر فی حذف الیاء خلاف غریب.

[3] . قرأ نافع و ابن عامر و ابوجعفر «فَلا تَسْئَلَنـّی» بفتح اللام و تشدید النون علی أنها نون التوکید و قرأ الباقون «فَلا تَسْئَلْنی» بإسکان اللام و تخفیف النون علی ان النون للوقایة و کل القراء أثبتوا الیاء بعد النون وقفا وو صلا إلا ابن‌ذکوان فله حذف الیاء وقفاً و وصلاً و له اثباتها ایضا و اذا وقف حمزه نقل حرکة الهمزه الی السین و حذف الهمزه.

[4][4] . این روایت در الکافی ؛ ج‏1، ص60 هم در همین راستا قابل توجه است:

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ یُونُسَ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع‏ إِذَا حَدَّثْتُکُمْ بِشَیْ‏ءٍ فَاسْأَلُونِی مِنْ کِتَابِ اللَّهِ ثُمَّ قَالَ فِی بَعْضِ حَدِیثِهِ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص نَهَى عَنِ الْقِیلِ وَ الْقَالِ وَ فَسَادِ الْمَالِ وَ کَثْرَةِ السُّؤَالِ‏ فَقِیلَ لَهُ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَیْنَ هَذَا مِنْ کِتَابِ اللَّهِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ «لا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَیْنَ النَّاسِ»‏ وَ قَالَ‏ «وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ‏ الَّتِی جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ قِیاماً» وَ قَالَ‏ «لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُم‏»

بقیه پاورقیها را در سایت ببینید

http://yekaye.ir/al-kahf-18-70/


650) سوره کهف (18) آیه69 قالَ سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ صا

بسم الله الرحمن الرحیم

650) سوره کهف (18) آیه69

  قالَ سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصی‏ لَکَ أَمْراً

ترجمه

گفت مرا، به خواست خدا، شکیبا خواهی یافت و تو را در امری نافرمانی نکنم.

حدیث

1) داوود رقی می‌گوید: به امام رضا ع عرض کردم: فدایت شوم! به خدا سوگند در مورد کار شما چیزی در دلم خلجان نمی‌کند مگر حدیثی که «ذریح» از امام باقر ع برایم روایت کرده است.

حضرت فرمود: آن چیست؟

گفتم: اینکه امام باقر ع گفته است: هفتمین ما قائم ماست، ان شاء الله!

امام رضا ع فرمود: راست گفتی، و ذریح هم راست گفت، و امام باقر ع هم راست گفت!

با این سخن حضرت شک و سوالم شدیدتر شد؛ سپس فرمود: ای داوود بن ابی‌خالد! به خدا سوگند اگر حضرت موسی ع به آن عالِم نفرموده بود که «مرا، ان‌شاءالله، شکیبا خواهی یافت»، در هیچ موردی از او سوال نمی کرد [یعنی چون قطعی نگفت و ان شاء الله را گفت عملا امکان این را که سوال کند و وعده دروغ نداده باشد، برای خود باز گذاشت] و امام باقر ع هم همین طور؛ اگر نگفته بود «ان شاء الله» قطعا همان طور می‌شد که گفته بود؛

اینجا بود که من [از شک درآمدم و] به یقین رسیدم.[1]

رجال الکشی، ص374

حَدَّثَنِی خَلَفُ بْنُ حَمَّادٍ، قَالَ حَدَّثَنِی أَبُو سَعِیدٍ، قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی طَلْحَةَ، عَنْ دَاوُدَ الرَّقِّیِّ، قَالَ:،

قُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا (ع): جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّهُ وَ اللَّهِ مَا یَلِجُ فِی صَدْرِی مِنْ أَمْرِکَ شَیْ‏ءٌ إِلَّا حَدِیثاً سَمِعْتُهُ مِنْ ذَرِیحٍ یَرْوِیهِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ (ع)

قَالَ لِی وَ مَا هُوَ؟

قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ سَابِعُنَا قَائِمُنَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ،

قَالَ صَدَقْتَ وَ صَدَقَ ذَرِیحٌ وَ صَدَقَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع)!

فَازْدَدْتُ وَ اللَّهِ شَکّاً، ثُمَّ قَالَ یَا دَاوُدَ بْنَ أَبِی خَالِدٍ أَمَا وَ اللَّهِ لَوْ لَا أَنَّ مُوسَى قَالَ لِلْعَالِمِ «سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً»، مَا سَأَلَهُ عَنْ شَیْ‏ءٍ، وَ کَذَلِکَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع) لَوْ لَا أَنْ قَالَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ لَکَانَ کَمَا قَالَ.

قَالَ فَقَطَعْتُ عَلَیْهِ.


2) مثیم تمار می‌گوید: یکبار در بازار بودم که اصبغ بن نباته نزدم آمد و گفت: وای میثم! الان از امیرالمومنین ع حدیث صعب و دشواری شنیدم. ما کجا و این مطالب کجا؟!

گفتم: آن چه بود؟

گفت: شنیدمش که می‌گوید: بدرستی که حدیث ما اهل بیت دشوار و بسیار صعب است که آن را تحمل نکند مگر فرشته‌ای مقرب یا نبی‌ای مرسل ویا مومنی که خداوند قلبش را به ایمان امتحان کرده باشد.

بلافاصله بلند شدم و خودم را به امیرالمومنین ع رساندم و گفتم: امیرالمومنین! فدایت شوم! اصبغ حدیثی را از شما برایم روایت کرد که سینه‌ام تنگ آمده است.

فرمود: آن چیست؟

او را خبر دادم. لبخندی زد و گفت: بنشین میثم! آیا هر علمی را [هر] عالمی می‌تواند تحمل کند؟

همانا خداوند متعال به فرشتگانش فرمود: «به‌یقین من در زمین خلیفه‌ای خواهم گذاشت. گفتند آیا در آن کسی را می‌گذاری که در آن فساد می‌ورزد و خون‌ها می‌ریزد، در حالی که ما با حمد تو تسبیح می‌گوییم و تو را تقدیس می‌کنیم؟ فرمود: قطعاً من چیزی می‌دانم که نمی‌دانید.» (بقره/30) آیا به نظرت می‌رسد که فرشتگان تحمل آن علم را داشتند؟

گفتم به خدا سوگند این از آن سنگین‌تر است.

بشارة المصطفى لشیعة المرتضى، ص148-149

حَدَّثَنَا أَبُو الْحُسَیْنِ بْنُ أَبِی الطَّیِّبِ بْنِ سَعِیدٍ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ أَبِی الْقَاسِمِ الْهَاشِمِیُّ أَخْبَرَنَا عِیسَى حَدَّثَنَا فَرَجُ بْنُ فَرْوَةَ أَخْبَرَنَا مَسْعَدَةُ بْنُ صَدَقَةَ عَنْ صَالِحِ بْنِ مِیثَمٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ:

بَیْنَمَا أَنَا فِی السُّوقِ إِذَا أَتَانِی الْأَصْبَغُ بْنُ نُبَاتَةَ فَقَالَ وَیْحَکَ یَا مِیثَمُ لَقَدْ سَمِعْتُ مِنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع حَدِیثاً صَعْباً شَدِیداً فَأَیُّنَا یَکُونُ کَذَلِکَ؟ قُلْتُ وَ مَا هُوَ؟ قَالَ سَمِعْتُهُ ع یَقُولُ إِنَّ حَدِیثَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ‏ فَقُمْتُ مِنْ فَوْرِی فَأَتَیْتُ عَلِیّاً ع فَقُلْتُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ حَدِیثٌ أَخْبَرَنِی بِهِ الْأَصْبَغُ بْنُ نُبَاتَةَ عَنْکَ فَقَدْ ضِقْتُ بِهِ ذَرْعاً قَالَ وَ مَا هُوَ؟ قَالَ فَأَخْبَرْتُهُ قَالَ فَتَبَسَّمَ ثُمَّ قَالَ اجْلِسْ یَا مِیثَمُ أَ وَ کُلُّ عِلْمٍ یَحْتَمِلُهُ عَالِمٌ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ فَهَلْ رَأَیْتَ الْمَلَائِکَةَ احْتَمَلُوا الْعِلْمَ قَالَتْ قُلْتُ هَذِهِ وَ اللَّهِ أَعْظَمُ مِنْ ذَلِکَ قَالَ وَ الْأُخْرَى أَنَّ مُوسَى ع أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِ التَّوْرَاةَ فَظَنَّ أَنْ لَا أَحَدَ أَعْلَمُ مِنْهُ فَأَخْبَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّ فِی خَلْقِی مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْکَ وَ ذَاکَ إِذْ خَافَ عَلَى نَبِیِّهِ الْعُجْبَ قَالَ فَدَعَا رَبَّهُ أَنْ یُرْشِدَهُ إِلَى الْعَالِمِ قَالَ فَجَمَعَ اللَّهُ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْخَضِرِ فَخَرَقَ السَّفِینَةَ فَلَمْ یَحْتَمِلْ ذَاکَ مُوسَى وَ قَتَلَ الْغُلَامَ فَلَمْ یَحْتَمِلْهُ وَ أَقَامَ الْجِدَارَ فَلَمْ یَحْتَمِلْهُ وَ أَمَّا الْمُؤْمِنُونَ فَإِنَّ نَبِیَّنَا ص أَخَذَ یَوْمَ غَدِیرِ خُمٍّ بِیَدِی فَقَالَ اللَّهُمَّ مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَإِنَّ عَلِیّاً مَوْلَاهُ فَهَلْ رَأَیْتَ احْتَمَلُوا ذَلِکَ إِلَّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ مِنْهُمْ فَأَبْشِرُوا ثُمَّ أَبْشِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ خَصَّکُمْ بِمَا لَمْ یَخُصَّ بِهِ الْمَلَائِکَةَ وَ النَّبِیِّینَ وَ الْمُرْسَلِینَ فِیمَا احْتَمَلْتُمْ مِنْ أَمْرِ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عِلْمِهِ.

فرمود: دیگری حضرت  موسی ع؛ خداوند عز و جل تورات را بر او نازل کرد پس وی گمان کرد که کسی از او عالمتر نیست؛ پس خدا عز و جل به او خبر داد که در مخلوقاتم کسی هست که از تو عالمتر است - و این در جایی بود که خداوند بر پیامبرش ترسید که مبادا دچار عُجب و غرور شود - پس او از پروردگارش خواست که وی را به سوی آن عالم راهنمایی کند؛ پس خدا بین او و خضر جمع کرد و او کشتی را معیوب ساخت و موسی نتوانست تحمل کند، و بچه را کُشت و تحملش نکرد، و دیوار را برپاداشت و آن را هم تحمل نکرد.

و اما مومنان؛ پس همانا پیامبر ما ص دست مرا در روز غدیر خم گرفت و فرمود: «خدایا هرکس که من مولایش هستم پس علی مولای اوست» آیا به نظرت این را تحمل کردند جز کسنی که خداوند وی از میان آنان حفظ کرد؟ پس بشارت باد و بشارت، که خداوند شما را در خاطر آنچه از امر رسول خدا ص و علم او تحمل کردید به چیزی اختصاص داد که فرشتگانش و انبیاء و رسولانش را بدان اختصاص نداد.[2]


3) جابر جعفی می‌گوید: امام باقر ع به من فرمود:

جابر! همانا حدیث ما دشوار و بسیار صعب است، بی غل و غش و خالص، به خدا سوگند آن را تحمل نکند جز پیامبری مرسل، یا فرشته‌ای مقرب، یا مومنی امتحان شده؛ پس اگر - ای جابر - مطلبی از امر ما به تو رسید که دلت بر آن آرام شد، خدا را حمد کن؛ و اگر نپذیرفتی، آن را به ما اهل بیت برگردان [یعنی بگو: من حقیقت را نمی‌دانم و اگر این درست است، علمش نزد اهل بیت است] و نگو که این چگونه ممکن است و چگونه بوده و چگونه است! که این [= رد کردن‌ها و اعتراض کردن‌های از روی نفهمی] به خدا سوگند شرک به خداوند عظیم است.

رجال الکشی، ص194

جِبْرِیلُ بْنُ أَحْمَدَ الْفَارَیَابِیُّ، حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَى الْعُبَیْدِیُّ، عَنْ عَلِیِّ بْنِ حَسَّانَ الْهَاشِمِیِّ، قَالَ حَدَّثَنِی عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ کَثِیرٍ، عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ (ع):

یَا جَابِرُ حَدِیثُنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، أَمْرَدُ ذَکْوَانُ وَعْرٌ أَجْرَدُ لَا یَحْتَمِلُهُ وَ اللَّهِ إِلَّا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ مُؤْمِنٌ مُمْتَحَنٌ، فَإِذَا وَرَدَ عَلَیْکَ یَا جَابِرُ شَیْ‏ءٌ مِنْ أَمْرِنَا فَلَانَ لَهُ قَلْبُکَ فَاحْمَدِ اللَّهَ، وَ إِنْ أَنْکَرْتَهُ فَرُدُّوهُ إِلَیْنَا أَهْلَ الْبَیْتِ، وَ لَا تَقُلْ کَیْفَ جَاءَ هَذَا! وَ کَیْفَ کَانَ وَ کَیْفَ هُوَ! فَإِنَّ هَذَا وَ اللَّهِ الشِّرْکُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ.

تدبر

1) «قالَ سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً»

خضر در پاسخ حضرت موسی ع که ابراز تمایل به همراهی با وی را کرده بود، گفت که تو نمی‌توانی همراهی مرا تحمل کنی چون من کارهایی انجام می‌دهم که چون تو بدانها علم نداری، تحملش نخواهی کرد.

با توجه به علمی که حضرت خضر داشت، طبیعی است که حضرت موسی ع باید این را از خضر قبول می‌کرد؛ اما وی با تمسک به عبارت «ان شاء الله: به خواست خدا» عملا هم محملی ایجاد کرد که اگر بعدا مخالفتی از وی سر زد وعده دروغ نداده باشد (مجمع‌البیان، ج6، ص747؛ المیزان، ج13، ص343) و هم بدون اینکه علم خضر را زیر سوال برده باشد، محلی برای رد سخن وی باز نمود؛ زیرا می‌دانیم که مشیت خداوند فوق علم هر عالِمی است.

حضرت خضر هم - با اینکه می دانست حضرت موسی ع نمی‌تواند تحمل کند (جلسه 648، حدیث3) - اما چون وی مطلب را مقید به مشیت خدا کرد، پذیرفت و فقط با وی شرطی گذاشت که در آیه بعد مطرح خواهد شد.


2)‌ «وَ لا أَعْصی‏ لَکَ أَمْراً»

تعبیر «امر» در اینجا از مواردی است که هر دو معنایش می‌تواند مد نظر بوده باشد:

الف. دستور: هیچ امر و دستوری از دستورات تو را سرپیچی نکنم.

ب. مطلب: با هیچ امری و هیچ مطلبی از مطالبی که مد نظر داری، مخالفت نکنم.


3) «قالَ سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصی‏ لَکَ أَمْراً»

چرا حضرت موسی ع، علاوه بر اینکه گفت ان‌شاءالله مرا صابر خواهی یافت، افزود که «و تو را در امری نافرمانی نکنم»؟

الف. تاکید و توضیحی است بر این صبر کردن؛ یعنی صبر من به این است که با اینکه پیامبر و صاحب شریعت هستم و دیگران باید از من اطاعت کنند، اما من مطیع تو خواهم بود و تو را عصیان نکنم.

ب. اگر احیانا صبر نکردم، اما این گونه نخواهم بود که اگر دستور دهی هم مخالفت کنم. (چنانکه بعد از هر اعتراضی، وقتی خضر به وی گوشزد می‌کرد، تسلیم می‌شد و بر موضعش پافشاری نمی کرد)

ج. ...


4) «هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلى‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً؛ ... قالَ سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصی‏ لَکَ أَمْراً»

در این دو آیه‌ای که حضرت موسی ع تقاضایش را از خضر مطرح کرد، سراسر تواضع است [که ادب در مقابل استاد را به انسان یاد می‌دهد]، از جمله:

الف: موسى طلب کردن آموزش را با جمله امری نگفت، بلکه با سوال (اجازه گرفتن) مطرح کرد. «هَلْ. ...»

ب: همراهی خود با خضر را به عنوان پیروی معرفی نمود. «أَتَّبِعُکَ»

ج: علم‌آموزی خود را به عنوان شرط مطرح نکرد (صریحا نگفت: تبعیت‌ات می کنم به شرطی که به من علم بیاموزی) بلکه به عنوان درخواست و تقاضا مطرح کرد (نفرمود: إن تُعَلِّمَنِ؛ بلکه فرمود: علی أن تُعَلِّمَنِ)

د. خود را متعلم و در نتیجه خضر را استاد معرفى کرد. «تُعَلِّمَنِ»

ه: خود را شاگرد بخشى از علوم استاد دانست. «مِمَّا»

و: نگفت آنچه می دانی، بلکه با منسوب کردن به مبدا نامعلوم، [که ذهن بلافاصله از این چنین تعبیری سراغ الهام الهی می‌رود] علم او را بزرگ شمرد. «عُلِّمْتَ»

و: آنچه او یاد می‌دهد را مایه رشد و اثربخش دانست. «رُشْداً»

ز: قول داد که نافرمانى نکند. «لا أَعْصِی لَکَ أَمْراً»

ح: کارها و سخنان استاد را فرمان، و تخطی خود را عصیان دانست. «لا أَعْصِی لَکَ أَمْراً»

ط: براى آینده و پایداریش وعده قطعی نداد و گفت: «إِنْ شاءَ اللَّهُ»

المیزان، ج‏13، ص343


5) «قالَ سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصی‏ لَکَ أَمْراً»

حتی اگر عالِمی مثل خضر هم به کسی که دنبال علم او رفته بگوید که تو در فلان زمینه توانایی نداری، باز انسان امیدوار است که در همان زمینه توانایی داشته باشد.

نکته خدا‌شناسی:

«نمی‌توانی» نداریم!

حضرت موسی ع پیامبر بود و هر پیامبری اسوه است و همین رفتار حضرت موسی ع هم می‌تواند برای ما الگو باشد. این تقاضای حضرت موسی، و تسلیم شدن خضر در برابر این تقاضا، به ما می‌آموزاند که حتی اگر شواهد و قرائن خارجی دست به دست هم داد که امکان ندارد بتوانیم کاری را انجام دهیم، باز از رحمت خدا نباید مایوس بود و باید به یاد داشت که مشیت خداوند فوق همه چیز است، و تا همینجا که ما پیش رفته‌ایم به امداد او بوده، پس اگر او بخواهد می‌تواند همه امور عالَم را به نحوی تغییر دهد که آن کار انجام شود.


6) «قالَ سَتَجِدُنی‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصی‏ لَکَ أَمْراً»

موسی برای صبوری ورزیدن ان شاء الله گفت، اما نتوانست صبوری بورزد؛

پس،

مقید کردن کلام به «ان شاء الله» اگرچه در درجه اول برای آن است که انسان مشیت خدا را پشتوانه اقدام خود بگرداند؛ اما در عین حال، نباید صرفاً لقلقه زبان باشد؛ و کسی که این عبارت را می گوید باید ملتزم باشد که ممکن است خدا نخواهد؛ و در نتیجه وی هم نتواند.

 

 


[1] . همان گونه که کلام خداوند بر معانی متعدد - و همگی صحیح - حمل می‌شود کلام امامان هم چنین ظرفیتی دارد. سخن امام باقر ع یک معنای اولی داشته است، که منظور «هفتمین نفر بعد از من» است که همان حضرت مهدی ع می‌باشد. اما در عین حال، یک معنای دیگری داشته که داود رقی آن را بر امام کاظم ع انطباق می‌داده، و امام رضا ع با این بیان ظاهرا می‌خواهند نشان دهند که همان معنایی که تو برداشت کرده‌ای نیز وجه صحیحی دارد.

[2] . این روایت با عباراتی اندکی متفاوت در تفسیر فرات کوفی ص55-56 آمده که آن نقل قبلا در جلسه220، حدیث5 گذشت:

http://yekaye.ir/al-baqare-2-030/

 


649) سوره کهف (18) آیه68 وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِ

بسم الله الرحمن الرحیم

649) سوره کهف (18) آیه68  

 وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً

ترجمه

 و چگونه صبر کنی بر آنچه که به لحاظ علمی بدان احاطه نداری [= آن را فرانگرفته‌ای] ؟!

نکات ادبی

«خُبْراً»

قبلا بیان شد که درباره ماده «خبر» برخی بر این باورند که در اصل در دو معنی به کار می‌رود یکی در معنای علم و دیگری در معنای نرمی و سستی، چنانکه به کشاورزی که زمین را شخم می‌زند هم «خبیر» گویند چون زمین را نرم و آماده رویش گیاه می‌کند، اما اغلب این دو معنا را به یک معنا برگردانده و گفته‌اند علمی است که با اطلاع و احاطه دقیق باشد و به کنه معلومات پی ببرد؛ و کشاورز شخم‌زننده را هم از این جهت خبیر گفته‌اند که به زوایای پنهان مزرعه‌اش کاملا احاطه دارد و هنگام کار همه چیز را تحت نظر قرار می‌دهد.


بدین ترتیب، «خَبَر» را به معنای وسیله اطلاع  و رسیدن به علم دانسته‌اند: «سَآتیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ؛ نمل/7) به معنای این است که بتوانم علم و اطلاعی در این زمینه پیدا کنم؛ «خُبْر» و «خِبْرَةً» مصدر این ماده و به معنای خبردار شدن است؛

و در آیه حاضر، آن را به معنای علم و معرفت دقیق به حساب آورده‌اند (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص15)

اختلاف قرائت[1] 

حدیث

1) از امام باقر ع روایت شده است که رسول الله ص فرمودند: همانا حدیث [= حکایت] آل محمد دشوار و پر از صعوبت است، بدان ایمان نیاورد مگر فرشته‌ای مقرب، یا پیامبری مرسل، یا مومنی که خداوند دلش را به ایمان آزموده باشد؛ پس آنچه از حدیث آل محمد ص بر شما وارد شد و دلتان بدان نرم شد و آن را فهمیدید، پسس بپذیریدش؛ و آنچه بر دل‌های شما منزجرکننده نمود و آن را نادرست دانستید، آن را به خدا و رسول و عالِمِ آلِ محمد ص ارجاع دهید؛ و همانا هلاک‌شونده کسی است که با یکی از شما چیزی از آن را حکایت کند که تحملش را ندارد و او بگوید: به خدا سوگند چنین نیست؛ به خدا سوگند چنین نیست؛ در حالی که [چنین] انکار کردن، کفر ورزیدن است.

و امام صادق ع فرمود: روزی در پیشگاه امام سجاد ع سخن از تقیه به میان آمد؛ ایشان فرمودند: به خدا سوگند اگر ابوذر از آنچه در دل سلمان بود باخبر می‌شد او را می‌کُشت در حالی که رسول الله ص بین آنان پیمان اخوت بسته بود، دیگر در مورد بقیه خلائق چه گمان می کنید؛ همانا علم این علما [= ائمه اطهار] دشوار و پر از صعوبت است؛ آن را تحمل نکند مگر فرشته‌ای مقرب، و یا پیامبری مرسل؛ و یا مومنی که خداوند دلش را به ایمان آزموده است.

سپس فرمود: و همانا سلمان از «علما» شد چون شخصی از ما اهل بیت گردید؛ و به همین جهت است که او را به علما منسوب کردند. [ظاهرا اشاره به حدیث نبوی «سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ»[2] است]

الکافی، ج‏1، ص401

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مَرْوَانَ عَنْ جَابِرٍ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

إِنَّ حَدِیثَ آلِ مُحَمَّدٍ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یُؤْمِنُ بِهِ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ فَمَا وَرَدَ عَلَیْکُمْ مِنْ حَدِیثِ آلِ مُحَمَّدٍ ص فَلَانَتْ لَهُ قُلُوبُکُمْ وَ عَرَفْتُمُوهُ فَاقْبَلُوهُ وَ مَا اشْمَأَزَّتْ مِنْهُ قُلُوبُکُمْ وَ أَنْکَرْتُمُوهُ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلَى الْعَالِمِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ وَ إِنَّمَا الْهَالِکُ أَنْ یُحَدِّثَ أَحَدُکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنْهُ لَا یَحْتَمِلُهُ فَیَقُولَ وَ اللَّهِ مَا کَانَ هَذَا وَ اللَّهِ مَا کَانَ هَذَا وَ الْإِنْکَارُ هُوَ الْکُفْرُ.

أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ مُوسَى عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

ذُکِرَتِ التَّقِیَّةُ یَوْماً عِنْدَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ع فَقَالَ وَ اللَّهِ لَوْ عَلِمَ أَبُو ذَرٍّ مَا فِی قَلْبِ سَلْمَانَ لَقَتَلَهُ وَ لَقَدْ آخَى رَسُولُ اللَّهِ ص بَیْنَهُمَا فَمَا ظَنُّکُمْ بِسَائِرِ الْخَلْقِ إِنَّ عِلْمَ الْعُلَمَاءِ صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ فَقَالَ وَ إِنَّمَا صَارَ سَلْمَانُ مِنَ الْعُلَمَاءِ لِأَنَّهُ امْرُؤٌ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ فَلِذَلِکَ نَسَبْتُهُ إِلَى الْعُلَمَاءِ.[3]


2) عبدالعزیز قراطیسی می‌گوید: امام صادق ع به من فرمود:

عبدالعزیز! همانا ایمان ده درجه دارد همانند نردبانی که پله پله باید از آن بالا رفت؛ پس مبادا صاحب درجه دوم به کسی که درجه اول بگوید تو چیزی نیستی [= تو ایمان درست و حسابی نداری] ؛ و همین طور تا صاحب درجه دهم؛ پس کسی را که از تو پایین‌تر است ساقط مکن تا کسی که از تو بالاتر است تو را ساقط نکند؛ و هنگامی که کسی را دیدی که درجه ایمانش از تو پایین‌تر است با مدارا او را به مانند خودت بالا بیاور و مبدا بر او چیزی را تحمیل کنی که طاقتش را ندارد و او را بشکنی؛ که همانا هر کس که مومنی را بشکند برعهده اوست که او را شکسته‌بندی کند!

الکافی، ج‏2، ص45

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِ‏ بْنِ أَبِی عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَمَّادٍ الْخَزَّازِ عَنْ عَبْدِ الْعَزِیزِ الْقَرَاطِیسِیِّ قَالَ قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

یَا عَبْدَ الْعَزِیزِ إِنَّ الْإِیمَانَ عَشْرُ دَرَجَاتٍ بِمَنْزِلَةِ السُّلَّمِ یُصْعَدُ مِنْهُ مِرْقَاةً بَعْدَ مِرْقَاةٍ فَلَا یَقُولَنَّ صَاحِبُ الِاثْنَیْنِ لِصَاحِبِ الْوَاحِدِ لَسْتَ عَلَى شَیْ‏ءٍ حَتَّى یَنْتَهِیَ إِلَى الْعَاشِرِ فَلَا تُسْقِطْ مَنْ هُوَ دُونَکَ فَیُسْقِطَکَ مَنْ هُوَ فَوْقَکَ وَ إِذَا رَأَیْتَ مَنْ هُوَ أَسْفَلُ مِنْکَ بِدَرَجَةٍ فَارْفَعْهُ إِلَیْکَ بِرِفْقٍ وَ لَا تَحْمِلَنَّ عَلَیْهِ مَا لَا یُطِیقُ فَتَکْسِرَهُ- فَإِنَّ مَنْ کَسَرَ مُؤْمِناً فَعَلَیْهِ جَبْرُهُ.


3) از برخی از اصحاب امام صادق ع نقل شده که امام ع فرمود: ما صبوریم و شیعیان [واقعیِ] ما از ما صبورترند!

گفتم: فدایت شوم! چگونه شیعیان [واقعیِ] شما از شما صبورترند؟!

فرمود: چون ما صبر می‌کنیم بر چیزی که [حقیقت و پشت پرده‌اش را] می‌دانیم، اما شیعیان ما صبر می‌کنند بر چیزی که نمی‌دانند!

الکافی، ج‏2، ص93

أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّا صُبُرٌ وَ شِیعَتُنَا أَصْبَرُ مِنَّا قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ کَیْفَ صَارَ شِیعَتُکُمْ أَصْبَرَ مِنْکُمْ قَالَ لِأَنَّا نَصْبِرُ عَلَى مَا نَعْلَمُ وَ شِیعَتُنَا یَصْبِرُونَ عَلَى مَا لَا یَعْلَمُونَ. [4]

تدبر

1)‌«وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً»

وقتی حضرت موسی از خضر درخواست کرد که اجازه دهد با وی همراهی کند، خضر با قاطعیت تمام گفت که تو طاقت همراهی با مرا نداری. طبیعی است که حضرت موسی ع به عنوان یک پیامبر اولو العزم [یعنی پیامبری که عزم و تصمیم وی در کارها بیش از سایر پیامبران است] از این سخن تعجب کند؛ پس خضر ادامه داد که و چگونه از خودت انتظار داری که صبر کنی بر آنچه که به لحاظ علمی بدان احاطه نداری.

پس، اگر حضرت موسی ع چنان صبر و استقامت کم‌نظیری در تکالیفی که خداوند برعهده‌اش گذاشته بود (از مقابله با فرعون گرفته، تا مشکلات و زحماتی که بنی‌اسرائیل در طی سالها بر وی تحمیل کردند) از خود نشان داد، ناشی از این بود که بر کارهایی که بدانها مکلف شده بود، آگاهی کامل داشت.

نکته‌ای در تبلیغ دین

در عین حال که بسیاری از احکام شریعت تعبدی است و ما از حقیقت و پشت پرده آنها بی‌اطلاعیم، اما اینکه بسیاری از افراد درباره فلسفه احکام (بویژه آنهایی که انجام دادنش را آنان سخت می‌آید) سوال داشته باشند، و بخواهند به حقیقت و چراییِ آنها پی ببرند، امری کاملا طبیعی است؛ و مبلغ دین، نباید در مقابل این سوالات جبهه بگیرد.

البته باید در عین اینکه می‌کوشیم تا حد امکان و وسع خود، پاسخی برای این گونه سوالات بیابیم، در عین حال با ملاطفت و نرمی مخاطب را به نقصان علمی خود و آنها - که یکی از مهمترین دلایل نیاز به نبوت و شریعت است - توجه دهیم؛ و اینکه قرار نیست پشت پرده همه مطالب را با ذهن محدود خود در همین دنیا بیابیم؛ بلکه اگر خدا خداست؛ و او دستوری داده، حتما مصالح ما را در نظر گرفته است.

دقت کنید:

خضر، وقتی حضرت موسی ع نهایتا نتوانست همراهی با او را تاب آورد، و بعد از اینکه توضیح مختصری درباره چرایی اقداماتش داد، بلافاصله تاکید کرد که «من این کارها را به خواست خود انجام ندادم [یعنی به دستور خدا بود]» (وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْری‏؛ کهف/82) و این مهمترین عبارتی بود که حضرت موسی ع با آن پاسخ تمامی سوالاتش را گرفت.


2) «وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً»

انسان در جایی که چیزی را نمی‌داند نمی‌تواند صبر کند، نه اینکه در صبر کردن موجودی ضعیف و ناتوان باشد؛ و شاهدش هم این است که وقتی چیزی را نادرست و ناخوشایند احساس می‌کند، درصدد علت و حکمت آن برمی‌آید و همین که آن را دانست، آرام می گیرد و از مخالفت دست برمی‌دارد؛ چنانکه حضرت موسی ع هم وقتی دلایل خضر را شنید، تسلیم شد (أمالی المرتضى، ج‏2، ص166)[5]


3) «وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً»

بسیارى از مجادلات و کدورت‏ها، در اثر بى‏اطلاعى افراد از افکار و اهداف یکدیگر است. (تفسیر نور، ج‏7، ص202)


4) «وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً»

آگاهى و احاطه‏ى علمى، ظرفیّت و صبر انسان را بالا مى‏برد. (تفسیر نور، ج‏7، ص203)[6]



[1] . و قرأ الحسن و ابن هرمز خُبْراً بضم الباء. (البحر المحیط، ج‏7، ص206)

[2] . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ الْحَافِظُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ التَّمِیمِیُّ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی قَالَ حَدَّثَنِی سَیِّدِی عَلِیُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا ع عَنْ أَبِیهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِیهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ الْحُسَیْنِ عَنْ عَنْ عَلِیٍّ ع قَالَ قَالَ النَّبِیُّ ص سَلْمَانُ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ. (عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏2، ص64)

[3] . در جلسه قبل، در حدیث2 نیز این مضمون گذشت و در پاورقی همان حدیث، برخی موارد دیگر از این مشمون را که قبلا ذکر شده بود، آوردیم. در همین راستا این حدیث هم در الخصال، ج‏2، ص624 قابل توجه است:

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَى بْنِ عُبَیْدٍ الْیَقْطِینِیُّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ یَحْیَى عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ‏ آبَائِهِ ع أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَّمَ أَصْحَابَهُ فِی مَجْلِسٍ وَاحِدٍ أَرْبَعَمِائَةِ بَابٍ مِمَّا یُصْلِحُ لِلْمُسْلِمِ فِی دِینِهِ وَ دُنْیَاهُ قَالَ ع‏: ...: خَالِطُوا النَّاسَ بِمَا یَعْرِفُونَ وَ دَعُوهُمْ مِمَّا یُنْکِرُونَ وَ لَا تَحْمِلُوهُمْ عَلَى أَنْفُسِکُمْ وَ عَلَیْنَا إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان‏ ...

[4] . درباره این آیه، این حدیث هم قابل توجه است که چون مضمونش را درست دکر نکردم فقط در پاورقی آوردم:

صبر، برای گروهی اولش تلخ، و آخرش شیرین است؛ و برای گروهی اول و آخرش تلخ است؛ پس هرکس از اواخرش داخل آن شود، قطعا داخل شده؛ و کسی که از اوائلش در آن داخل شده، قطعا خارج شده است. و کسى که قدر و ارزش صبر را بداند، از آنچه باید از آن صبر کرد، صبر نمی‌کند [= منتظر آنچه باید به خاطرش صبر کند، نمی‌شود] ؛ خداوند متعال در داستان  موسى بن عمران ع و خضر ع مى‏فرماید: «و چگونه صبر کنی بر آنچه که به لحاظ علمی بدان احاطه نداری»

 پس هرکس با ناخوشایندی صبر کرد و به مخلوقات شکایت نبرد و با دریدن پرده‌اش جزع نکرد، او از عموم است و نصیبش همان است که خداوند فرمود «و به صابرین بشارت ده» ( و کسى که بلا و مصیبت را با روی خوش استقبال کرد و با آرامش و وقار صبر کرد او از خواص است و بهره‌اش همان است که خداوند متعال فرمود «و همانا خداوند همراه با صابران است.»

مصباح الشریعة، ص186؛ مسکن الفؤاد (شهید ثانی)، ص54

قَالَ الصَّادِقُ ع : ... وَ الصَّبْرُ مَا أَوَّلُهُ مُرٌّ وَ آخِرُهُ حُلْوٌ لِقَوْمٍ وَ لِقَوْمٍ مُرٌّ أَوَّلُهُ وَ آخِرُهُ فَمَنْ دَخَلَهُ مِنْ أَوَاخِرِهِ فَقَدْ دَخَلَ وَ مَنْ دَخَلَهُ مِنْ أَوَائِلِهِ فَقَدْ خَرَجَ وَ مَنْ عَرَفَ قَدْرَ الصَّبْرِ لَا یَصْبِرُ عَمَّا مِنْهُ الصَّبْرُ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فِی قِصَّةِ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ ع وَ خَضِرٍ «وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً» فَمَنْ صَبَرَ کُرْهاً وَ لَمْ یَشْکُ إِلَى الْخَلْقِ وَ لَمْ یَجْزَعْ بِهَتْکِ سِتْرِهِ فَهُوَ مِنَ الْعَامِّ وَ نَصِیبُهُ مَا قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ أَیْ بِالْجَنَّةِ وَ الْمَغْفِرَةِ وَ مَنِ اسْتَقْبَلَ الْبَلَاءَ بِالرُّحْبِ وَ صَبَرَ عَلَى سَکِینَةٍ وَ وَقَارٍ فَهُوَ مِنَ الْخَاصِّ وَ نَصِیبُهُ مَا قَالَ تَعَالَى «إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِین»‏

[5] . فأما قوله تعالى فى قصة موسى علیه السلام: إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً ...على أن المراد بذلک واضح، و أنه تعالى خبّر عن استثقاله الصبر عن المسألة عما لا یعرف/ و لا یقف علیه؛ لأن مثل ذلک یصعب على النفس؛ و لهذا نجد أحدنا إذا وجد بین یدیه ما ینکره و یستبعده تنازعه نفسه إلى المسألة عنه، و البحث عن حقیقته، و یثقل علیه الکفّ عن الفحص عن أمره؛ فلما حدث من صاحب موسى ما یستنکر ظاهره استثقل الصبر عن المسألة عن ذلک. و یشهد بهذا الوجه قوله تعالى: وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً؛ فبیّن تعالى أن العلة فى قلة صبره ما ذکرناه دون غیره، و لو کان على ما ظنوا لوجب أن یقول: و کیف تصبر و أنت غیر مطیق للصبر!

[6] . البته نباید پنداشت رابطه صیر و علم رابطه علت و معلول است که حتما هرجا علم بیشتری باشد صبر بیشتری هم هست؛ بلکه عوامل متعددی در افزایش صبر دخیل است و گاه ممکن است علم کسی بیشتر و صبر کس دیگری بیشتر باشد چنانکه در مقایسه سلمان و مقداد از رسول الله روایتی وارد شده است که علم سلمان بیشتر بود و صبر مقداد:

عَنْهُ [جَعْفَر بْن مُحَمَّدِ بْنِ قُولَوَیْهِ] عَنْ سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَسْلَمَ الْجَبَلِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِسَلْمَانَ یَا سَلْمَانُ لَوْ عُرِضَ عِلْمُکَ عَلَى الْمِقْدَادِ لَکَفَرَ یَا مِقْدَادُ لَوْ عُرِضَ صَبْرُکَ عَلَى سَلْمَانَ لَکَفَرَ (الإختصاص، ص12)

 


648) سوره کهف (18) آیه67 قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ ص

بسم الله الرحمن الرحیم

648) سوره کهف (18) آیه67  

 قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً

ترجمه

گفت حقیقتاً تو هرگز صبری در همراهی با من نتوانی داشت؛

نکات ادبی

تَسْتَطیعَ

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده که فرمودند:

هنگامی که رسول الله ص در سفر معراج به آسمان سیر داده شدند، بویی همچون بوی مشک شامه‌نوازی احساس کرد. از جبرئیل درباره آن پرسید. به او خبر داد که این از خانه‌ای است که در آن قومی در راه خدا مورد عذاب قرار گرفتند تا جان دادند. سپس توضیح داد:

همانا خضر شاهزاده‌ای بود که به خدا ایمان آورد و در اتاقی در خانه پدرش خلوت گزیده بود و خدا را عبادت می‌کرد؛ و پدرش فرزندی غیر از او نداشت. به پدرش مشورت دادند که همسری برای فرزندت برگزین شاید که خداوند فرزندی روزی‌شان گرداند و سلطنت در او و نسل او ادامه یابد. پس از زن باکره‌ای خواستگاری کرد و این زن را نزد وی فرستاد، اما خضر به او التفاتی کرد. روز دوم که شد خضر به او گفت: کار مرا مخفی می‌داری؟

گفت: بله.

گفت: اگر پدرم از تو پرسید که آیا من با تو کاری را انجام دادم که مردان با همسرشان انجام می‌دهند بگو آری.

گفت: چنین گنم.

وقتی پادشاه از او سوال کرد، پاسخ مثبت داد. اطرافیانش به او مشورت دادند که زنانی را مامور کند که او را تفتیش کنند. پس چنین کردند و دیدند همچنان باکره است. گفتند: ای پادشاه، فرد ناواردی را سراغ فرد ناوارد دیگری فرستاده‌ای؟! زنی که قبلا ازدواج کرده را به همسریش درآور. چنین کرد و وقتی این زن بر او وارد شد خضر از او هم درخواست کرد که وضعیت وی را مخفی بدارد و او هم پذیرفت و وقتی پادشاه از او سوال کرد، به پادشاه گفت: ای پادشاه، فرزند تو، زن است؛ آیا زن از زن بچه می‌آورد؟ پادشاه از دست خضر عصبانی شد و دستور داد که درب را بر می‌بستند، چون روز سوم شد عاطفه پدریش گل کرد و دستور داد در را باز کنند، در را باز کردند و کسی را در آنجا نیافتند و خداوند به او این توانایی را داده بود که به هر صورتی که بخواهد درآید. سپس وی در زمره پیشقراولان ذی‌القرنین درآمد و از آن آبی نوشید که هرکس از آن بنوشد تا زمان صیحه آسمانی [=نفخ صور] باقی باشد.

حضرت ادامه داد: از شهر وی دو نفر برای تجارت سفری دریایی را آغاز کردند و به جزیره‌ای از جزایر دریا برخوردند و در آنجا خضر را یافتند که به نماز ایستاده بود. چون نمازش تمام شد آن دو را نزد خود خواند و از احوالشان جویا شد و آنها حکایت خود را گفتند. به او دو گفت: آیا اگر همین امروز شما را به منزل‌هایتان برگردانم حال و روز مرا مخفی می‌دارید؟ گفتند: بله؛ اما یکی از آنها نیت کرد که مخفی بدارد و دیگری نیت کرد که اگر به منزلش رسید پدر وی را از حال و روز وی باخبر سازد. پس خضر ابری را احضار کرد و به او دستور داد که این دو را به خانه‌هایشان برسان و ابر آنها را برداشت و همان روز به سرزمینشان رساند، یکی از آنها کار وی را مخفی کرد و دیگری سراغ پادشاه رفت و حکایت وی را بازگو نمود. پادشاه گفت: چه کسی به نفع تو شهادت می‌دهد؟

گفت: فلان تاجر و رفیقش را معرفی کرد. پادشاه کسی را به سراغ وی فرستاد و وقتی آمد هم واقعه را انکار کرد و هم اینکه اصلا این شخص را می‌شناسد. اولی گفت: پادشاه! مرا همراه با گروهی به آن جزیره روان کن و این را زندانی کن تا پسرت را برایت بیاورم. پس گروهی را همراه وی فرستاد اما وی را نیافتند، و پادشاه آن مردی که کتمان کرده بود را آزاد کرد. سپس آن قوم همچنان به معاصی ادامه دادند تا اینکه خداوند هلاکشان کرد و شهرشان را زیر و رو کرد؛ اما آن زنی که حکایت وی را مخفی داشته بود و آن مردی هم که حکایت وی را کتمان کرده بود در قسمتی از شهر سالم ماندند و چون صبح شد با همدیگر مواجه شدند. و هریک حکایت خویش را به دیگری گفت و هر دو گفتند ما نجات نیافتیم مگر به همین خاطر؛ پس هر دو به پروردگار خضر ایمان آوردند و خوب ایمان آوردند و با هم ازدواج کردند و به مملکتِ پادشاه دیگری رفتند؛ و زن در خانه آن پادشاه به کار مشغول شد و آرایشگری دخترِ آن پادشاه را می‌کرد. یکبار در حال شانه کردن موهای وی بود که شانه از دستش افتاد و گفت: لا حول و لا قوة الا بالله.

دختر آن پادشاه گفت: ایکه گفتی چه بود؟

گفت: همان من خدایی دارم که همه امور به حول و قوه او جریان می‌یابد.

دختر پادشاه گفت: آیا تو خدایی غیر از پدرم را می‌پرستی؟!

او گفت: بله، همان کسی را که خدای تو و خدای پدرت است.

دختر پادشاه سراغ پدرش رفت و آنچه از این زن شنیده بود را به او گفت. پادشاه او را احضار کرد و مطلب را جویا شد، وی هم حقیقت را گفت. پادشاه گفت: چه کسی دیگری به دین توست؟

گفت: همسرم و فرزندم.

پادشاه هر دو را احضار کرد و به آنها دستور داد از توحید برگردند و آنها سر باز زدند. پس دستور داد دیگ بزرگی از آب جوش آماده کردند و آنان را در خانه‌ای در آن دیگ انداخت و آن خانه را هم بر سرشان خراب کرد؛ و جبرئیل به رسول الله ص فرمود: این بو را از آن خانه استشمام کردی.

تفسیر القمی، ج‏2، ص42-44

حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ یُوسُفَ بْنِ أَبِی حَمَّادٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‏

لَمَّا أُسْرِیَ بِرَسُولِ اللَّهِ ص إِلَى السَّمَاءِ وَجَدَ رِیحاً مِثْلَ رِیحِ‏ الْمِسْکِ‏ الْأَذْفَرِ فَسَأَلَ جَبْرَئِیلَ ع عَنْهَا، فَأَخْبَرَهُ أَنَّهَا تَخْرُجُ مِنْ بَیْتٍ عُذِّبَ فِیهِ قَوْمٌ فِی اللَّهِ حَتَّى مَاتُوا ثُمَّ قَالَ لَهُ: إِنَّ الْخَضِرَ کَانَ مِنْ أَبْنَاءِ الْمُلُوکِ فَآمَنَ بِاللَّهِ وَ تَخَلَّى فِی بَیْتٍ فِی دَارِ أَبِیهِ یَعْبُدُ اللَّهَ وَ لَمْ یَکُنْ لِأَبِیهِ وَلَدٌ غَیْرُهُ فَأَشَارُوا عَلَى أَبِیهِ أَنْ یُزَوِّجَهُ فَلَعَلَّ اللَّهَ أَنْ یَرْزُقَهُ وَلَداً فَیَکُونَ الْمُلْکُ فِیهِ وَ فِی عَقِبِهِ فَخَطَبَ لَهُ امْرَأَةً بِکْراً وَ أَدْخَلَهَا عَلَیْهِ فَلَمْ یَلْتَفِتِ الْخَضِرُ إِلَیْهَا فَلَمَّا کَانَ فِی الْیَوْمِ الثَّانِی قَالَ لَهَا تَکْتُمِینَ عَلَیَّ أَمْرِی فَقَالَتْ: نَعَمْ قَالَ لَهَا: إِنْ سَأَلَکِ أَبِی هَلْ کَانَ مِنِّی إِلَیْکِ مَا یَکُونُ مِنَ الرِّجَالِ إِلَى النِّسَاءِ فَقُولِی نَعَمْ، فَقَالَتْ أَفْعَلُ فَسَأَلَهَا الْمَلِکُ عَنْ ذَلِکَ فَقَالَتْ نَعَمْ وَ أَشَارَ عَلَیْهِ النَّاسُ أَنْ یَأْمُرَ النِّسَاءَ أَنْ یُفَتِّشْنَهَا فَأَمَرَ بِذَلِکَ فَکَانَتْ عَلَى حَالِهَا فَقَالُوا: أَیُّهَا الْمَلِکُ زَوَّجْتَ الْغِرَّ مِنَ الْغِرَّةِ  زَوِّجْهُ امْرَأَةً ثَیِّباً فَزَوَّجَهُ فَلَمَّا أُدْخِلَتْ عَلَیْهِ سَأَلَهَا الْخَضِرُ أَنْ تَکْتُمَ عَلَیْهِ أَمْرَهُ فَقَالَتْ: نَعَمْ فَلَمَّا أَنْ سَأَلَهَا الْمَلِکُ قَالَتْ لَهُ أَیُّهَا الْمَلِکُ إِنَّ ابْنَکَ امْرَأَةٌ فَهَلْ تَلِدُ الْمَرْأَةُ مِنَ الْمَرْأَةِ، فَغَضِبَ عَلَیْهِ وَ أَمَرَ بِرَدْمِ الْبَابِ عَلَیْهِ فَرُدِمَ فَلَمَّا کَانَ الْیَوْمُ الثَّالِثُ حَرَّکَتْهُ رِقَّةُ الْآبَاءِ فَأَمَرَ بِفَتْحِ الْبَابِ فَفُتِحَ فَلَمْ یَجِدُوهُ فِیهِ وَ أَعْطَاهُ اللَّهُ مِنَ الْقُوَّةِ أَنَّهُ یَتَصَوَّرُ کَیْفَ یَشَاءُ ثُمَّ کَانَ عَلَى مُقَدِّمَةِ ذِی الْقَرْنَیْنِ وَ شَرِبَ مِنَ الْمَاءِ الَّذِی مَنْ شَرِبَ مِنْهُ بَقِیَ إِلَى الصَّیْحَةِ. قَالَ: فَخَرَجَ مِنْ مَدِینَةِ أَبِیهِ رَجُلَانِ فِی تِجَارَةٍ فِی الْبَحْرِ حَتَّى وَقَعَا فِی جَزِیرَةٍ مِنْ جَزَائِرِ الْبَحْرِ فَوَجَدَا فِیهَا الْخَضِرَ ع قَائِماً یُصَلِّی فَلَمَّا انْتَقَلَ دَعَاهُمَا فَسَأَلَهُمَا عَنْ خَبَرِهِمَا فَأَخْبَرَاهُ فَقَالَ لَهُمَا: هَلْ تَکْتُمَانِ عَلَیَّ أَمْرِی إِنْ رَدَدْتُکُمَا فِی یَوْمِکُمَا هَذَا إِلَى مَنَازِلِکُمَا فَقَالا: نَعَمْ، فَنَوَى أَحَدُهُمَا أَنْ یَکْتُمَ أَمْرَهُ وَ نَوَى الْآخَرُ إِنْ یَرُدَّهُ إِلَى مَنْزِلِهِ أَخْبَرَ أَبَاهُ بِخَبَرِهِ فَدَعَا الْخَضِرُ سَحَابَةً وَ قَالَ لَهَا احْمِلِی هَذَیْنِ إِلَى مَنَازِلِهِمَا فَحَمَلَتْهُمَا السَّحَابَةُ حَتَّى وَضَعَتْهُمَا فِی بَلَدِهِمَا مِنْ یَوْمِهِمَا فَکَتَمَ أَحَدُهُمَا أَمْرَهُ وَ ذَهَبَ الْآخَرُ إِلَى الْمَلِکِ فَأَخْبَرَهُ بِخَبَرِهِ فَقَالَ لَهُ الْمَلِکُ: مَنْ یَشْهَدُ لَکَ بِذَلِکَ قَالَ: فُلَانٌ التَّاجِرُ فَدَلَّ عَلَى صَاحِبِهِ فَبَعَثَ الْمَلِکُ إِلَیْهِ فَلَمَّا حَضَرَ أَنْکَرَهُ وَ أَنْکَرَ مَعْرِفَةَ صَاحِبِهِ، فَقَالَ لَهُ الْأَوَّلُ أَیُّهَا الْمَلِکُ ابْعَثْ مَعِی خَیْلًا إِلَى هَذِهِ الْجَزِیرَةِ وَ احْبِسْ هَذَا حَتَّى آتِیَکَ بِابْنِکَ فَبَعَثَ مَعَهُ خَیْلًا فَلَمْ یَجِدُوهُ فَأَطْلَقَ عَنِ الرَّجُلِ الَّذِی کَتَمَ عَلَیْهِ ثُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ عَمِلُوا بِالْمَعَاصِی فَأَهْلَکَهُمُ اللَّهُ وَ جَعَلَ مَدِینَتَهُمْ عَالِیَهَا سَافِلَهَا وَ ابْتَدَرَتِ الْجَارِیَةُ الَّتِی کَتَمَتْ عَلَیْهِ أَمْرَهُ وَ الرَّجُلُ الَّذِی کَتَمَ عَلَیْهِ کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا نَاحِیَةً مِنَ الْمَدِینَةِ فَلَمَّا أَصْبَحَا الْتَقَیَا فَأَخْبَرَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنْهَا صَاحِبَهُ بِخَبَرِهِ فَقَالا مَا نَجَوْنَا إِلَّا بِذَلِکَ فَآمَنَا بِرَبِّ الْخَضِرِ وَ حَسُنَ إِیمَانُهُمَا وَ تَزَوَّجَ بِهَا الرَّجُلُ وَ وَقَعَا إِلَى مَمْلَکَةِ مَلِکٍ آخَرَ وَ تَوَصَّلَتِ الْمَرْأَةُ إِلَى بَیْتِ الْمَلِکِ وَ کَانَتْ تُزَیِّنُ بِنْتَ الْمَلِکِ فَبَیْنَمَا هِیَ تَمْشُطُهَا یَوْماً إِذْ سَقَطَ مِنْ یَدِهَا الْمَشْطُ فَقَالَتْ: لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ فَقَالَتْ لَهَا بِنْتُ الْمَلِکِ: مَا هَذِهِ الْکَلِمَةُ فَقَالَتْ لَهَا إِنَّ لِی إِلَهاً تَجْرِی الْأُمُورُ کُلُّهَا بِحَوْلِهِ وَ قُوَّتِهِ فَقَالَتْ لَهَا بِنْتُ الْمَلِکِ أَ لَکِ إِلَهٌ غَیْرُ أَبِی قَالَتْ: نَعَمْ وَ هُوَ إِلَهُکَ وَ إِلَهُ أَبِیکَ فَدَخَلَتْ بِنْتُ الْمَلِکِ عَلَى أَبِیهَا فَأَخْبَرَتْ أَبَاهَا مَا سَمِعَتْ مِنْ هَذِهِ الْمَرْأَةِ فَدَعَاهَا الْمَلِکُ فَسَأَلَهَا عَنْ خَبَرِهَا، فَأَخْبَرَتْهُ فَقَالَ لَهَا مَنْ عَلَى دِینِکَ قَالَتْ زَوْجِی وَ وُلْدِی فَدَعَاهُمَا الْمَلِکُ فَأَمَرَهُمَا بِالرُّجُوعِ عَنِ التَّوْحِیدِ فَأَبَوْا عَنْ ذَلِکَ فَدَعَا بِمِرْجَلٍ مِنْ مَاءٍ فَأَسْخَنَهُ وَ أَلْقَاهُمْ فِیهِ فَأَدْخَلَهُمْ بَیْتاً وَ هَدَمَ عَلَیْهِمُ الْبَیْتَ، فَقَالَ جَبْرَئِیلُ لِرَسُولِ اللَّهِ ص فَهَذِهِ الرَّائِحَةُ الَّتِی شَمِمْتَهَا مِنْ ذَلِکَ الْبَیْتِ.[1]

 

2) محمد بن عبدالخالق و ابوبصیر از امام صادق روایت کرده‌اند که ایشان فرمود ای ابا محمد [مقصود همان ابوبصیر است] به خدا سوگند همانا نزد ما سِرّی از سرّ خدا و علمی از علم خداست که به خدا سوگند نه فرشته‌ای مقرب تحمل آن را دارد و نه پیامبری مرسل و نه مومنی که خداوند دلش را به ایمان آزموده است[2]؛ و خداوند احدی غیر از ما را بدان مکلف نفرموده؛ بندگی‌ کردن بدان را از احدی غیر از ما نخواسته است؛

و همانا نزد ما سِرّی از سرّ خدا و علمی از علم خداست که خداوند ما را به تبلیغ آن مامور کرده است و آنچه را خداوند ما را به تبلیغ آن امر فرموده ابلاغ کردیم، اما برایش نه جایگاهی یافتیم و نه اهلی و نه کسی که آن را بر دوش کشد تا اینکه خداوند برای آن اقوامی را از طینتی آفرید که از همان طینت حضرت محمد و آل او  و ذریه او را آفریده بود و از نوری که خداوند از آن نور حضرت محمد و ذریه‌اش را آفریده بود و با فضلِ رحمتش با آنها همان کرد که با حضرت محمد و ذریه او چنان کرده بود؛ پس آنچه را خداوند ما را به تبلیغ آن امر فرموده ابلاغ کردیم، پس آنان پذیرفتند و تحملش کردند؛ و آن از ما بدانها رسید، پس قبولش کردند و تحملش نمودند؛ پس دلهای آنان به معرفت ما و حدیث ما متمایل گردید؛ و اگر آنان از این آفریده نشده بودند اصلا آن چنان نمی‌بودند، و به خدا سوگند آن را بر دوش نمی کشیدند؛ سپس فرمود ...

الکافی، ج‏1، ص402

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْکَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْخَالِقِ وَ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع یَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ عِنْدَنَا وَ اللَّهِ سِرّاً مِنْ سِرِّ اللَّهِ وَ عِلْماً مِنْ عِلْمِ اللَّهِ وَ اللَّهِ مَا یَحْتَمِلُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ وَ لَا مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ وَ اللَّهِ مَا کَلَّفَ اللَّهُ ذَلِکَ أَحَداً غَیْرَنَا وَ لَا اسْتَعْبَدَ بِذَلِکَ أَحَداً غَیْرَنَا وَ إِنَّ عِنْدَنَا سِرّاً مِنْ سِرِّ اللَّهِ وَ عِلْماً مِنْ عِلْمِ اللَّهِ أَمَرَنَا اللَّهُ بِتَبْلِیغِهِ فَبَلَّغْنَا عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَا أَمَرَنَا بِتَبْلِیغِهِ فَلَمْ نَجِدْ لَهُ مَوْضِعاً وَ لَا أَهْلًا وَ لَا حَمَّالَةً یَحْتَمِلُونَهُ حَتَّى خَلَقَ اللَّهُ لِذَلِکَ أَقْوَاماً خُلِقُوا مِنْ طِینَةٍ خُلِقَ مِنْهَا مُحَمَّدٌ وَ آلُهُ وَ ذُرِّیَّتُهُ ع وَ مِنْ نُورٍ خَلَقَ اللَّهُ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ ذُرِّیَّتَهُ وَ صَنَعَهُمْ بِفَضْلِ رَحْمَتِهِ الَّتِی صَنَعَ مِنْهَا مُحَمَّداً وَ ذُرِّیَّتَهُ فَبَلَّغْنَا عَنِ اللَّهِ مَا أَمَرَنَا بِتَبْلِیغِهِ فَقَبِلُوهُ وَ احْتَمَلُوا ذَلِکَ فَبَلَغَهُمْ ذَلِکَ عَنَّا فَقَبِلُوهُ وَ احْتَمَلُوهُ وَ بَلَغَهُمْ ذِکْرُنَا فَمَالَتْ قُلُوبُهُمْ إِلَى مَعْرِفَتِنَا وَ حَدِیثِنَا فَلَوْ لَا أَنَّهُمْ خُلِقُوا مِنْ هَذَا لَمَا کَانُوا کَذَلِکَ لَا وَ اللَّهِ مَا احْتَمَلُوهُ ...[3]

 

3) از امام صادق ع روایت شده است: همانا مَثَل علی بن ابی‌طالب و مَثَلِ ما در این امت همانند مَثَل حضرت موسی ع و آن عالِم است هنگامی که او را ملاقات کرد و با او سخن گفت و از او درخواست همراهی کرد، و حکایتشان همان است که خداوند برای پیامبرش در کتابش حکایت فرمود؛ و مطلب از این قرار است که: خداوند به حضرت موسی ع فرمود:

«اى موسى، من تو را به [اداء] رسالت‏ها و و به سخن گفتنم بر سایر مردم برگزیدم، پس آنچه به تو دادم برگیر و از سپاسگزاران باش» (اعراف/144) سپس فرمود «و در الواح [تورات‏] براى او در هر موردى پندى، و براى هر چیزى تفصیلى نگاشتیم» (اعراف/145) و نزد آن عالِم علمی بود که برای موسی در آن الواح نوشته نشده بود؛ ولی موسی چنین گمان می‌کرد که همه چیزهایی که در نبوتش بدانها نیاز دارد و همه علم در آن الواح نوشته شده است؛ همان گونه که این چنین گمان می‌کنند این کسانی که ادعا می‌کنند که عالم و فقیه هستند، و همه فقه و علم در دین، اعم از آنچه این امت بدان نیاز دارد بدانها داده شده است؛ و این مطلب را به حدیث صحیح از رسول الله ص نقل کرده‌اند [ظاهرا مقصود احادیثی است که رسول الله ص فرمود همه آنچه از علم لازم دارید در قرآن به شما داده شده] و [گمان می‌کنند که] آن را شناخته و حفظ کرده‌اند؛ در حالی که نه همه علم رسول الله ص را آموخته‌اند و نه از رسول الله ص بدانها منتقل شده است و نه آن را شناخته‌اند؛ و دلیلش هم این است که اموری از حلال و حرام و احکام بر آنان وارد ویا از آنان سوال می‌شود ولی هیچ مطلبی از رسول الله در دستشان نیست؛ و خجالت می کشند از اینکه مردم آنان را نادان بشمارند و دوست ندارند که وقتی از آنان سوال می‌شود و نمی‌توانند جواب دهند، مردم بروند و علم را از معدنش طلب کنند؛ به همین جهت است که رأی و قیاس را در دین خدا به کار گرفتند احادیث را رها کردند و دین خدا را با بدعتها می‌خواهند ادامه دهند در حالی که رسول الله ص فرمود هر بدعتی گمراهی است؛ پس اگر هنگامی که از آنان مطلبی از دین خدا سوال می‌شد که نزدشان در آن مورد مطلبی از رسول الله ص نبود، آن را به خدا «و رسول و اولی‌الامری از آنان برمی گرداندند، قطعاً کسانى‏ که مى‏توانند [درست و نادرست‏] آن را دریابند، هستند در میان آنها» (نساء/83) از آل محمد ص؛ و آنان مردم را از طلب علم از ما بازداشتند از روی دشمنی با ما و حسادت نسبت به ما؛ اما به خدا سوگند که موسی ع - که پیامبری بود که از جانب خدا به او وحی می‌شد - هنگامی که او را ملاقات کرد و با او سخن گفت و به علم او پی برد، به آن عالم حسادت نکرد؛ بلکه به علم او اقرار کرد؛ و آن گونه که این امت بعد از رسول الله ص به علم ما و آنچه از رسول الله ص به ارث برده بودیم حسادت ورزید، او حسادت نورزید؛ و اینان به علم ما رغبت ننمودند آن گونه که موسی ع به علم آن عالم رغبت نمود و از او هم‌صحبتی را طلب کرد تا از او علمی بیاموزد و او وی را رشدی دهد؛ پس هنگامی که از آن عالِم این تقاضا را کرد، آن عالم دانست که حضرت موسی ع توان مصاحبت و همراهی وی را ندارد و علم او را نمی‌تواند تحمل کند و در همراهی با او صبور باشد؛ در اینجا بود که آن عالم به او گفت «حقیقتاً تو هرگز صبری در همراهی با من نتوانی داشت» (کهف/67) موسی ع گفت: و چرا صبر نکنم؟ آن عالم گفت: «و چگونه صبر کنی بر چیزی که بدان احاطه علمی نداری؟» پس موسی ع در حالی که در مقابل وی خاضع بود و می کوشید وی را به جانب خود متمایل سازد تا او را قبول کند گفت «ان شاءالله بزودی مرا صابر خواهی یافت و در کاری با تو مخالفت نکنم» در حالی که آن عالم می‌دانست که موسی بر علم وی صبر نخواهد کرد؛ و به خدا سوگند، ای اسحاق! حال و روز قاضیان و فقها و جماعتشان امروز همین طور است که به خدا سوگند تحمل علم ما را ندارند و آن را نمی‌پذیرند و طاقتش را ندارند و آن را نمی‌گیرند و بر آن صبر نمی‌کنند، همان گونه که حضرت موسی ع صبر نکرد هنگامی که با آن عالم مصاحبت کرد و از علمش دید آنچه دید و آن امور نزد حضرت موسی ع ناخوشایند بود ولی مورد رضایت خداوند بود و حق بود؛ و علم ما هم جنین است، نزد جاهلان ناخوشایند است و آن را نمی‌گیرند و نزد خداوند حق است.

الإختصاص، ص258-259

إِسْحَاقُ بْنُ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع:

إِنَّمَا مَثَلُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع وَ مَثَلُنَا مِنْ بَعْدِهِ فِی هَذِهِ الْأُمَّةِ کَمَثَلِ مُوسَى النَّبِیِّ وَ الْعَالِمِ ع حَیْثُ لَقِیَهُ وَ اسْتَنْطَقَهُ وَ سَأَلَهُ الصُّحْبَةَ فَکَانَ مِنْ أَمْرِهِمَا مَا اقْتَصَّهُ اللَّهُ لِنَبِیِّهِ فِی کِتَابِهِ وَ ذَلِکَ أَنَّ اللَّهَ قَالَ لِمُوسَى ع «إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِی وَ بِکَلامِی فَخُذْ ما آتَیْتُکَ وَ کُنْ مِنَ الشَّاکِرِینَ» ثُمَّ قَالَ «وَ کَتَبْنا لَهُ فِی الْأَلْواحِ مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِیلًا لِکُلِّ شَیْ‏ءٍ» وَ قَدْ کَانَ عِنْدَ الْعَالِمِ عِلْمٌ لَمْ یُکْتَبْ لِمُوسَى فِی الْأَلْوَاحِ وَ کَانَ مُوسَى ص یَظُنُّ أَنَّ جَمِیعَ الْأَشْیَاءِ الَّتِی یَحْتَاجُ إِلَیْها فِی نُبُوَّتِهِ وَ جَمِیعَ الْعِلْمِ قَدْ کُتِبَ لَهُ فِی الْأَلْوَاحِ کَمَا یَظُنُّ هَؤُلَاءِ الَّذِینَ یَدَّعُونَ أَنَّهُمْ عُلَمَاءُ فُقَهَاءُ وَ أَنَّهُمْ قَدْ أُوتُوا جَمِیعَ الْفِقْهِ وَ الْعِلْمَ فِی الدِّینِ مِمَّا یَحْتَاجُ هَذِهِ الْأُمَّةُ إِلَیْهِ وَ صَحَّ ذَلِکَ لَهُمْ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ عَلِمُوهُ وَ حَفِظُوهُ وَ لَیْسَ کُلُّ عِلْمِ رَسُولِ اللَّهِ ص عَلِمُوهُ وَ لَا صَارَ إِلَیْهِمْ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ لَا عَرَفُوهُ وَ ذَلِکَ أَنَّ الشَّیْ‏ءَ مِنَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ الْأَحْکَامِ قَدْ یَرِدُ عَلَیْهِمْ فَیُسْأَلُونَ عَنْهُ فَلَا یَکُونُ عِنْدَهُمْ فِیهِ أَثَرٌ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ یَسْتَحْیُونَ أَنْ یَنْسِبَهُمُ النَّاسُ إِلَى الْجَهْلِ وَ یَکْرَهُونَ أَنْ یُسْأَلُوا فَلَا یُجِیبُونَ فَطَلَبَ النَّاسُ الْعِلْمَ مِنْ مَعْدِنِهِ فَلِذَلِکَ اسْتَعْمَلُوا الرَّأْیَ وَ الْقِیَاسَ فِی دِینِ اللَّهِ تَرَکُوا الْآثَارَ وَ دَانُوا اللَّهَ بِالْبِدَعِ وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص کُلُّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ فَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ سُئِلُوا عَنْ شَیْ‏ءٍ مِنْ دِینِ اللَّهِ فَلَمْ یَکُنْ عِنْدَهُمْ فِیهِ أَثَرٌ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص رَدُّوهُ إِلَى اللَّهِ «وَ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‏ أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ» مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ وَ الَّذِینَ یَمْنَعُهُمْ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ مِنَّا الْعَدَاوَةُ لَنَا وَ الْحَسَدُ وَ لَا وَ اللَّهِ مَا حَسَدَ مُوسَى الْعَالِمَ وَ مُوسَى نَبِیُّ اللَّهِ یُوحَى إِلَیْهِ حَیْثُ لَقِیَهُ وَ اسْتَنْطَقَهُ وَ عَرَفَهُ بِالْعِلْمِ بَلْ‏ أَقَرَّ لَهُ بِعِلْمِهِ وَ لَمْ یَحْسُدْهُ کَمَا حَسَدَتْنَا هَذِهِ الْأُمَّةُ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص عِلْمَنَا وَ مَا وَرِثْنَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ لَمْ یَرْغَبُوا إِلَیْنَا فِی عِلْمِنَا کَمَا رَغِبَ مُوسَى إِلَى الْعَالِمِ وَ سَأَلَهُ الصُّحْبَةَ فَیَتَعَلَّمُ مِنْهُ الْعِلْمَ وَ یُرْشِدُهُ فَلَمَّا أَنْ سَأَلَ الْعَالِمَ ذَلِکَ عَلِمَ الْعَالِمُ أَنَّ مُوسَى لَا یَسْتَطِیعُ صُحْبَتَهُ وَ لَا یَحْتَمِلُ عِلْمَهُ وَ لَا یَصْبِرُ مَعَهُ فَعِنْدَ ذَلِکَ قَالَ لَهُ الْعَالِمُ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً فَقَالَ لَهُ مُوسَى ع وَ لِمَ لَا أَصْبِرُ فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً فَقَالَ لَهُ مُوسَى وَ هُوَ خَاضِعٌ لَهُ یَسْتَعْطِفُهُ عَلَى نَفْسِهِ کَیْ یَقْبَلَهُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِی لَکَ أَمْراً وَ قَدْ کَانَ الْعَالِمُ یَعْلَمُ أَنَّ مُوسَى لَا یَصْبِرُ عَلَى عِلْمِهِ وَ کَذَلِکَ وَ اللَّهِ یَا إِسْحَاقُ حَالُ قُضَاةِ هَؤُلَاءِ وَ فُقَهَائِهِمْ وَ جَمَاعَتِهِمُ الْیَوْمَ لَا یَحْتَمِلُونَ وَ اللَّهِ عِلْمَنَا وَ لَا یَقْبَلُونَهُ وَ لَا یُطِیقُونَهُ وَ لَا یَأْخُذُونَ بِهِ وَ لَا یَصْبِرُونَ عَلَیْهِ کَمَا لَمْ یَصْبِرْ مُوسَى ص عَلَى عِلْمِ الْعَالِمِ حِینَ صَحِبَهُ وَ رَأَى مَا رَأَى مِنْ عِلْمِهِ وَ کَانَ ذَلِکَ عِنْدَ مُوسَى مَکْرُوهاً وَ کَانَ عِنْدَ اللَّهِ رِضًى وَ هُوَ الْحَقُّ وَ کَذَلِکَ عِلْمُنَا عِنْدَ الْجَهَلَةِ مَکْرُوهٌ لَا یُؤْخَذُ بِهِ وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ الْحَق‏.[4]

تدبر

1) «قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً»

حضرت خضر ع به حضرت موسی ع گفت حقیقتاً تو هرگز نمی‌توانی در کنار من صبر کنی؛ و طاقت همراهی با مرا نداری؛

این نشان می‌دهد:

ظرفیّت افراد متفاوت است، حتّى [پیامبر اولواالعزمی همچون حضرت] موسى ع تحمّل کارهاى خضر را ندارد. (تفسیر نور، ج‏7، ص202)

 

2) «قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً»

حضرت موسی ع توان این را نداشت که کارهای خضر را ببیند و در برابر آن تسلیم باشد؛ اما توان فهم آن کارها و پذیرفتنِ علمِ آنها را داشت، از این روست که وقتی خضر علم به آنها را توضیح داد، پذیرفت؛ در واقع، مواجهه با ظهور و وقوع حادثه یک اقتضایی دارد؛ و مواجهه با علم به حادثه، اقتضایی دیگر؛ و شبیه این قبلا برای او در میقات چهل روزه‌اش در کوه طور رخ داده بود، که در کوه به وی گفتند که بعد از تو سامری مردم را فریب داد (طه/85) اما در آنجا - که فقط علم به واقعه پیدا کرد - برنخروشید؛ اما وقتی آمد و واقعه را از نزدیک دید خروشید و الواح را بر زمین کوبید (اعراف/150) (المیزان، ج‏13، ص342)[5]

نکته تخصصی انسان‌شناسی

ظرفیت مواجهه با یک واقعه، متفاوت است با ظرفیت مواجهه با علم به یک واقعه؛ گاهی کسی ظرفیت یک واقعه را زمانی پیدا می‌کند که ریشه‌های آن را بفهمد؛ اما گاه می‌شود که ظرفیت فهم او بقدری ضعیف است که حتی اگر علم بدان واقعه به او عرضه شود، باز هم زیر بار نخواهد رفت.

پس اولیای خدا، نه‌تنها در برابر دشمنان خدا گاه مجبور به تقیه کردن می‌شوند، بلکه دست کم از دو جهت در برابر مومنان هم باید تقیه کنند: یکی از این جهت که کارهایی انجام ندهند که هضم و درک آن برای مومنانی که بدان حد از معرفت نرسیده‌اند، امکان ندارد؛ و دوم اینکه بسیاری از معارف عمیق را - که هرکسی را یارای فهم آن نیست - از بسیاری از مومنان کتمان کنند. (حدیث2)

 

3) «قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً»

این آیه پر است از تاکید:

  • جمله اسمیه است؛
  • شروع جمله با حرف «إنّ» است که حرف تاکید است؛
  • از فعل «لن» استفاده شده، نه از فعل لا؛
  • کلمه «صبر» نکره آمده که شامل هرگونه صبری می‌شود (اصطلاحاً: نکره در سیاق نفی، دلالت بر عموم دارد)
  • تعبیر «لن تصبر» نیامده، بلکه تعبیر شده «لَنْ تَسْتَطیعَ صَبْراً»، یعنی نه‌تنها فعلیتِ صبر، بلکه اصل توانایی‌ و قابلیت آن نفی شده است. (المیزان، ج‏13، ص342)[6]

چرا این همه تاکید؟

الف. با موسی ع کاملا اتمام حجت شود.

ب. باور کردن این مساله که ممکن است پیامبر صاحب عزم (اولواالعزم) ای همچون حضرت موسی ع نتواند در موقعیتی صبر و تحمل پیشه کند، باور کردنش بسیار سخت است و افراد بلافاصله باب توجیه آن در معنایی خلاف ظاهر را باز می‌کنند؛ از این رو، با تاکیدات فراوان می‌گویند تا مخاطب بداند که مساله جدی است.

ج. درک و باور به اینکه ظرفیت انسانها متفاوت است، بسیار مهم است و باید بر آن تاکید شود.

د. شاید علاوه بر اینها می‌خواهد نشان دهد که حس کنجکاوی انسان بقدری شدید است که حتی اگر انسان صاحب عزمی همچون موسی ع، به سراغ کسی برود که باور دارد علم او بیش از وی است و اتفاقا برای بهره گیری از علم او هم سراغ وی برود، با این حال سخن او را - که خودش به برتری علم او بر خود تصریح کرده - با این همه تاکیدات، درباره خبری که او درباره خودش می‌دهد، باور نمی‌کند! و باز می خواهد خودش تجربه کند!

ه. ...

 

4) «قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً»

انسان - حتی در حد یک پیامبر اولوا العزم - گاه می‌شود در مورد خودش و توانایی های خودش باوری دارد، اما گاه یک ولیّ خدا، اموری را در وی می‌بیند و با قاطعیت بر آن اصرار می‌کند که خود وی اصلا آنها را قبول ندارد.

ثمره اخلاقی

ما انسانها زوایای نشناخته فراوانی داریم؛ شاید بدین جهت است که یک مومن - حتی در افق پیامبران اولواالعزم - همواره بین خوف و رجاست؛ یعنی هیچگاه خیالش از خودش راحت نیست و همواره با دقت مراقبت می‌کند که مبادا نفس سرکش وی چیزی از خود بروز دهد که وی در خیالش هم نمی‌گنجیده است. شاید بدین جهت است که بزرگترین دعای بسیاری از اولیاء الله «طلب عاقبت به خیری» بوده است.

 

5) «قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً»

معیت و همراهی با برخی از اولیاء الله توانی عظیم می‌خواهد، که گاه حتی یک پیامبر اولوا العزم هم آن حد از توان را ندارد.

تاملی با خویش

بسیاری از ما مرتب دعای ندبه می‌خوانیم و دلمان می‌خواهد در زمره اصحاب و یاران و همراهان امام زمان ع درآییم. آیا ظرفیت همراهی با ایشان را در خود مهیا کرده‌ایم؟

 


[1] . در قصص الأنبیاء ع (للراوندی)، ص158 نیز شبیه این مضمون البته بسیار مختصرتر آمده است:

وَ عَنِ ابْنِ بَابَوَیْهِ عَنْ أَبِیهِ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى الْعَطَّارُ حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَبَانٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ حَمَّادٍ الْکُوفِیِّ حَدَّثَنَا یُوسُفُ بْنُ حَمَّادٍ الْخَزَّازُ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ص قَالَ: لَمَّا أُسْرِیَ بِرَسُولِ اللَّهِ ص بَیْنَا هُوَ عَلَى الْبُرَاقِ وَ جَبْرَئِیلُ مَعَهُ إِذْ  نَفَحَتْهُ رَائِحَةُ مِسْکٍ فَقَالَ جَبْرَئِیلُ مَا هَذَا فَقَالَ کَانَ فِی‏ الزَّمَانِ‏ الْأَوَّلِ‏ مَلِکٌ‏ لَهُ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِی أَهْلِ مَمْلَکَتِهِ وَ کَانَ لَهُ ابْنٌ رَغِبَ عَمَّا هُوَ فِیهِ وَ تَخَلَّى فِی بَیْتٍ یَعْبُدُ اللَّهَ تَعَالَى فَلَمَّا کَبِرَ سِنُّ الْمَلِکِ مَشَى إِلَیْهِ خِیَرَةُ النَّاسِ قَالُوا أَحْسَنْتَ الْوَلَایَةَ عَلَیْنَا وَ کَبِرَ سِنُّکَ وَ لَا خَلَفَکَ إِلَّا ابْنُکَ وَ هُوَ رَاغِبٌ عَمَّا أَنْتَ فِیهِ وَ إِنَّهُ لَمْ یَنَلْ مِنَ الدُّنْیَا فَلَوْ حَمَلْتَهُ عَلَى النِّسَاءِ حَتَّى یُصِیبَ لَذَّةَ الدُّنْیَا لَعَادَ فَاخْطُبْ کَرِیمَةً لَهُ فَأَمَرَهُمْ بِذَلِکَ فَزَوَّجَهُ جَارِیَةً لَهَا أَدَبٌ وَ عَقْلٌ فَلَمَّا أَتَوْا بِهَا وَ أَجْلَسُوهَا حَوَّلَهَا إِلَى بَیْتِهِ وَ هُوَ فِی صَلَاتِهِ فَلَمَّا فَرَغَ قَالَ أَیَّتُهَا الْمَرْأَةُ لَیْسَ النِّسَاءُ مِنْ شَأْنِی فَإِنْ کُنْتِ تُحِبِّینَ أَنْ تُقِیمِی مَعِی وَ تَصْنَعِینَ کَمَا أَصْنَعُ کَانَ لَکِ مِنَ الثَّوَابِ کَذَا وَ کَذَا قَالَتْ فَأَنَا أُقِیمُ عَلَى مَا تُرِیدُ ثُمَّ إِنَّ أَبَاهُ بَعَثَ إِلَیْهَا یَسْأَلُهَا هَلْ حَبِلْتِ فَقَالَتْ إِنَّ ابْنَکَ مَا کَشَفَ لِی عَنْ ثَوْبٍ فَأَمَرَ بِرَدِّهَا إِلَى أَهْلِهَا وَ غَضِبَ عَلَى ابْنِهِ وَ أَغْلَقَ الْبَابَ عَلَیْهِ وَ وَضَعَ عَلَیْهِ الْحَرَسَ فَمَکَثَ ثَلَاثاً ثُمَّ فَتَحَ عَنْهُ فَلَمْ یُوجَدُ فِی الْبَیْتِ أَحَدٌ فَهُوَ الْخَضِرُ ع‏ .

[2] . این مضمون که «حدیث» یا «امر» ما صعب و مستصعب است و جز ملک مقرب یا نبی مرسل یا مومنی که امتحن الله قلبه للایمان تحملش را ندارند، و در برخی از روایات آمده که هیچیک از اینها هم تحملش را ندارد، با این حدیث بخوبی معنای خود را می‌یابند و معلوم می‌شود هردو صحیح‌اند. از این گونه روایات، تاکنون چهار تعبیر مختلف در جلسات زیر نقل شد:

جلسه 87، حدیث2 http://yekaye.ir/al-anfal-008-41/

جلسه 184، حدیث5 http://yekaye.ir/an-nisa-004-100/

جلسه 220، حدیث5 http://yekaye.ir/al-baqare-2-030/

جلسه 279، حدیث2 http://yekaye.ir/al-hegr-15-40/

[3] . ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ أَقْوَاماً لِجَهَنَّمَ وَ النَّارِ فَأَمَرَنَا أَنْ نُبَلِّغَهُمْ کَمَا بَلَّغْنَاهُمْ وَ اشْمَأَزُّوا مِنْ ذَلِکَ وَ نَفَرَتْ قُلُوبُهُمْ وَ رَدُّوهُ عَلَیْنَا وَ لَمْ یَحْتَمِلُوهُ وَ کَذَّبُوا بِهِ وَ قَالُوا ساحِرٌ کَذَّابٌ فَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ وَ أَنْسَاهُمْ ذَلِکَ ثُمَّ أَطْلَقَ اللَّهُ لِسَانَهُمْ بِبَعْضِ الْحَقِّ فَهُمْ یَنْطِقُونَ بِهِ وَ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ لِیَکُونَ ذَلِکَ دَفْعاً عَنْ أَوْلِیَائِهِ وَ أَهْلِ طَاعَتِهِ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ مَا عُبِدَ اللَّهُ فِی أَرْضِهِ فَأَمَرَنَا بِالْکَفِّ عَنْهُمْ وَ السَّتْرِ وَ الْکِتْمَانِ فَاکْتُمُوا عَمَّنْ أَمَرَ اللَّهُ بِالْکَفِّ عَنْهُ وَ اسْتُرُوا عَمَّنْ أَمَرَ اللَّهُ بِالسَّتْرِ وَ الْکِتْمَانِ عَنْهُ قَالَ ثُمَّ رَفَعَ یَدَهُ وَ بَکَى وَ قَالَ اللَّهُمَّ إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُونَ فَاجْعَلْ مَحْیَانَا مَحْیَاهُمْ وَ مَمَاتَنَا مَمَاتَهُمْ وَ لَا تُسَلِّطْ عَلَیْهِمْ عَدُوّاً لَکَ فَتُفْجِعَنَا بِهِمْ فَإِنَّکَ إِنْ أَفْجَعْتَنَا بِهِمْ لَمْ تُعْبَدْ أَبَداً فِی أَرْضِکَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً.

[4] . نمونه‌ای از حقایقی که آن را اغلب نمی‌توانند تحمل کنند:  (علل الشرائع، ج‏2، ص607-610)

[5] . و قد نفى صبره على مظاهر علمه من الحوادث حیث قال: «لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ» و لم ینف صبره على نفس علمه فلم یقل: لن تصبر على ما أعلمه و لن تتحمله و لم یتغیر علیه موسى ع حینما أخبره بتأویل ما رأى منه و إنما تغیر علیه عند مشاهدة نفس أفعاله التی أراه إیاها فی طریق التعلیم، فللعلم حکم و لمظاهره حکم و نظیر ذلک أن موسى ع لما رجع من المیقات إلى قومه و شاهد أنهم عبدوا العجل من بعده امتلأ غیظا و ألقى الألواح و أخذ برأس أخیه یجره إلیه و قد کان الله أخبره بذلک و هو فی المیقات فلم یأت بشی‏ء من ذلک و قول الله أصدق من الحس و القصة فی سورة الأعراف

[6] . قوله تعالى: «قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً» نفی مؤکد لصبره ع على شی‏ء مما یشاهده منه فی طریق التعلیم و الدلیل علیه تأکید الکلام بأن، و إیراد الصبر نکرة فی سیاق النفی الدال على إرادة العموم، و نفی الصبر بنفی الاستطاعة التی هی القدرة فهو آکد من أن یقال: لن تصبر، و إیراد النفی بلن و لم یقل: لا تصبر و للفعل توقف على القدرة فهو نفی الفعل بنفی أحد أسبابه ثم نفی الصبر بنفی سبب القدرة علیه و هو إحاطة الخبر و العلم بحقیقة الواقعة و تأویلها حتى یعلم أنها یجب أن تجری على ما جرت علیه.