سفارش تبلیغ
صبا
خداوند، خونخواهِ [بحقّ] است و خونخواهی [بحق] را دوست دارد . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
 
پنج شنبه 96 آبان 11 , ساعت 10:56 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

587) سوره کهف (18) آیه6 

فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً

ترجمه

 پس شاید که می‌خواهی خودت را هلاک کنی در پی کار آنها اگر که به این گفتار ایمان نیاورند از تأسف.

نکات ترجمه

باخِعٌ

«البِخاع‏» نام رگ و ریشه‌ای است در استخوان‌های پشت آدمی [= ستون فقرات] که غیر از نخاع است و به همین مناسبت که قطع کردن آن منجر به مرگ آدمی می‌شود، ماده «بخع» را به معنای «کُشتنی که از روی قهر و غلبه باشد» دانسته‌اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص207) و تعبیر «بخع نفسه» به معنای آن است که از شدت به وجد آمدن (به خاطر غم و غصه ویا غیظ و غضب) خودش را به کشتن داد (کتاب العین، ج1، ص123؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص110)

این ماده در قرآن کریم تنها دوبار و با همین تعبیر «لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ» به کار رفته است (مورد دیگر: ‌شعراء/3)

آثارِهِمْ

ماده «أثر» در اصل به معنای آن باقی مانده و ردپایی است که از چیزی باقی بماند و دیده شود (کتاب العین، ج‏8، ص237) و به تعبیر دیگر، اثر هر شی‌ای، آن چیزی است که دلالت کننده بر آن شیء است (مفردات ألفاظ القرآن، ص62؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص32)

«آثار» جمعِ «أثر» است و به اموری که از چیزی باقی بماند آثار آن گویند (فَانْظُرْ إِلى‏ آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ‏؛ روم/50) و به همین مناسبت به پیروی از راه و مسیری که گذشتگان بر آن مسیر بوده‌اند، «بر آثار آنان بودن» گویند (فَهُمْ عَلى‏ آثارِهِمْ یُهْرَعُونَ‏، صافات/70؛ هُمْ أُولاءِ عَلى‏ أَثَرِی‏، طه/84). (مفردات ألفاظ القرآن، ص62)

«أَثَرْتُ العلم» به معنای روایت کردن آن است و  «أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ‏» (أحقاف/4) آن علمی است که روایت یا نوشته شده و اثرش باقی مانده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص62)

«أثَر» به صورت استعاره‌ای برای «فضل و برتری» به کار رفته است و از این جهت است که «إِیثَارُ» به معنای «برتری دادن» استعمال شده است (وَ یُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ‏، حشر/9؛ تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللَّهُ عَلَیْنا، یوسف/91؛ بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا، أعلى/16). (مفردات ألفاظ القرآن، ص62)[1]

ماده «اثر» و مشتقات آن جمعاً 21 بار در قرآن کریم به کار رفته است.



الْحَدیثِ

درباره ماده «حدث» در جلسه 168 توضیح داده شد که این ماده در اصل به معنای «بودن چیزی بعد از اینکه قبلا نبوده» (پدید آمدن) می‌باشد و «حدیث» به معنای «کلام» و سخن و گفتار به کار می‌رود، چرا که در سخن گفتن دائما مطلبی بعد از مطلب دیگر پدید می‌آید.

 http://yekaye.ir/an-nisa-4-87/

«أَسَفاً»

اغلب مفسران «أَسَفاً» را مفعول لاجله یا حال برای «باخع ...» ‌دانسته‌اند (مثلا:‌ البحر المحیط، ج‏7، ص140)

«مفعول لاجله» چنین می‌شود: برای تاسفی که به خاطر آنها می‌خوری شاید خودت را به کشتن دهی.

«حال» چنین می‌شود: در حالی که غصه آنها را داری، نزدیک است خودت را به کشتن بدهی.

اختلاف قرائت[2]

حدیث

1) از امام باقر ع در توضیح این آیه روایت شده است:

«فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ: شاید که می‌خواهی خودت را هلاک کنی» یعنی خودت را به کشتن بدهی «عَلَى آثَارِهِمْ: در پی کارهای آنها» و «أَسَفاً» یعنی به خاطر حزن (غم و غصه)

تفسیر القمی، ج‏2، ص31

وَ فِی رِوَایَةِ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِهِ «فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ» یَقُولُ قَاتِلٌ نَفْسَکَ «عَلَى آثَارِهِمْ» وَ أَمَّا «أَسَفاً» یَقُولُ حُزْنا.[3]



2) امیرالمومنین ع در خطبه‌ای در وصف پیامبر اکرم ص فرمودند:

او را برگزید از شجره پیامبران، و از چراغدانى پر نور، از خاندانى بلندمرتبه، و از سرزمین بطحاء [= مکه]، از چراغ‌هاى ظلمت و چشمه‏هاى حکمت؛

... طبیبی بود که او به دنبال بیماران این سو و آن سو می‌رفت، و مرهم‌هایش حکیمانه و داغ نهادن‌هایش سوزان بود، آن را به هنگام حاجت بر دل‌هاى کور و گوش‌های ناشنوا و زبان‌های گنگ می‌نهاد؛ و با داروهای خود به دنبال [علاج] عرصه‌های غفلت و کویر‌های حیرت می‌رفت.

نهج البلاغه، خطبه108

مِنْهَا فِی ذِکْرِ النَّبِیِّ ص

اخْتَارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الْأَنْبِیَاءِ وَ مِشْکَاةِ الضِّیَاءِ وَ ذُؤَابَةِ الْعَلْیَاءِ وَ سُرَّةِ الْبَطْحَاءِ وَ مَصَابِیحِ الظُّلْمَةِ وَ یَنَابِیعِ الْحِکْمَةِ ... طَبِیبٌ دَوَّارٌ بِطِبِّهِ قَدْ أَحْکَمَ مَرَاهِمَهُ وَ أَحْمَى مَوَاسِمَهُ یَضَعُ ذَلِکَ حَیْثُ الْحَاجَةُ إِلَیْهِ مِنْ قُلُوبٍ عُمْیٍ وَ آذَانٍ صُمٍّ وَ أَلْسِنَةٍ بُکْمٍ مُتَتَبِّعٌ بِدَوَائِهِ مَوَاضِعَ الْغَفْلَةِ وَ مَوَاطِنَ الْحَیْرَةِ.


3) از امیرالمومنین ع درباره پیامبر ص روایت شده است:

از جانب پروردگارش ابلاغ کرد تا حدی که عذری باقی نماند؛ و با هشداردادن برای امتش خیرخواهی کرد؛ و با مژدگانی دادن به بهشت دعوت نمود.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص109

وَ قَالَ ع عِنْدَ ذِکْرِ النَّبِیِّ بَلَّغَ عَنْ رَبِّهِ مُعْذِراً وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ مُنْذِراً وَ دَعَا إِلَى الْجَنَّةِ مُبَشِّراً.

تدبر

1) «فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ»

این تعبیر نهایت دلسوزى پیامبر را مى‏رساند. گویا پیامبر به شخصى تشبیه شده که مى‏بیند عزیزترین افرادش از او جدا مى‏شوند و او با حسرت از پشت سرشان به آنان نگاه مى‏کند. (تفسیر نور، ج‏7، ص141)


2) «فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً»

دلسوزى و تأسّف بر گمراهى دیگران یک ارزش است و پیامبر دلسوزترین افراد است. (تفسیر نور، ج‏7، ص141)

در واقع، ایشان به قدری نسبت به همه انسانها دلسوز است و به قدری دغدغه هدایت انسانها را دارد و به قدری تمام زندگی خود را وقف هدایت دیگران کرده، که خداوند به او هشدار می‌دهد که مگر می‌خواهی خودت را بکشی که این اندازه غصه آنها را می‌خوری؟

نکته تخصصی انسان‌شناسی

درد دیگران داشتن یکی از علائم انسانیت است و کسی که از محنت دیگران بی‌غم است نشاید که نامش نهند آدمی.

با این حال، این درد دیگران داشتن هم اقسام و مراتبی دارد.

خیلی اوقات ما برای گرسنگی انسانها، مظلومانه کشته شدن آنها، و در یک کلام لطمات جانی و مالی شدیدی که به آنها وارد می‌شود دلمان به درد می‌آید و البته این چیز خوبی است، تا جایی که امیرالمومنین ع وقتی عده‌ای از دشمنان به منطقه تحت حکومت ایشان یورش بردند و خلخال از پای زن یهودی درآوردند و کسی به دفاع برنخاست، فرمودند اگر کسی از این غم بمیرد رواست. در عین حال، با اینکه چنین چیزی رواست اما قرآن کریم، که در دو جا از اینکه پیامبر ص از شدت غم و غصه دیگران گویی می‌خواهد بمیرد، سخن گفته (مورد دیگر در آیه3 شعراء)، در هر دو جا مساله اصلی را هدایت نشدن انسانها معرفی کرده، نه مسائل مادی. پیامبر اکرم ص برترین انسانی است که خداوند آفریده است. و این غم او، در درجه اول، غم هدایت آنهاست تا گرسنگی آنها و اموری از این دست.

در واقع، اینکه به جان و مال انسانها تعرض شود بسیار دردآور است؛ اما آنچه بمراتب دردناک‌تر است، ایمان نیاوردن آنهاست؛ و این مرضی است که طبیب واقعی (حدیث2) خطر آن را از هر آسیب دیگری بیشتر می‌داند؛ همان طور که خطر بیماری سرطانی بدون درد را، که بسیار خطرناکتر است، یک پزشک حاذق می‌فهمد، نه شخصی که تا دردش نیاید بیماری را منکر است.

تاملی با خویش

آیا درد دیگران را داریم یا فقط در فکر خویشیم؟

و اگر درد دیگران را داریم، چه اندازه درد گرسنگی و مظلومیت دنیوی و ... آنها را داریم و چه اندازه غم محرومیت آنها [و خودمان] از هدایت را؟

اگر غم جان و نان مردم برایمان بیش از غم باور و ایمان مردم است، آیا نباید در اولویت‌سنجی خود تجدید نظر کنیم؟


3) «باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ أَسَفاً»

«أَسَفاً» را غالبا مربوط به «باخع ...» ‌دانسته‌اند؛ یعنی از شدت تاسف چیزی نمانده که خودت را به کشتن بدهی. مقصود از «علی آثارهم: بر آثار آنان» یعنی:

الف. در قبال کارهای بدی که آنها انجام می‌دهند و در مقابل دعوت تو دائما بهانه‌جویی می‌کنند. (مجمع‌البیان، ج6، ص694)

ب. عبارت «إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ» توضیح آن است؛ یعنی برای همین ایمان نیاوردن و رویگردان شدن آنها از قرآنی که تو برایشان آورده‌ای. (مجمع‌البیان، ج6، ص694؛ المیزان، ج13، ص240)

ج. برای بعد از مرگشان [و در امان ماندن آنها از عذاب] (مجمع‌البیان، ج6، ص694)

د. برای اینکه کارهای آنان اصلاح شود؛ یعنی می‌خواهد بفرماید «رهبر باید در فکر اصلاح عقاید و اعمال مردم و پیگیر آن باشد.» (تفسیر نور، ج‏7، ص141)

ه. ...


4) «إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدیثِ»

اغلب مفسران منظور از «بِهذَا الْحَدیثِ: را

الف. قرآن کریم

دانسته‌اند و آیه «اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً» (زمر/23) که کلمه «احسن الحدیث» در مورد قرآن به کار رفته است نیز موید این برداشت است. اما «حدیث» در قرآن کریم در مورد هر گونه گفتار و حکایتی نیز به کار رفته است؛ و بر این اساس، ممکن است اشاره این آیه:

ب. به همین مطلبی باشد که در دو آیه قبل مورد مذمت قرار گرفت؛ یعنی ایمان نمی‌آورند به اینکه باور به فرزند گرفتن برای خدا خیلی باور مهلکی است (بویژه اگر فرزند را به معنای تشریفاتی‌اش در نظر بگیریم که خود را عزیزکرده خدا قلمداد می کردند)

ج. به مفاد آیه قبل باشد؛ یعنی اینکه سخن از روی علم نباید زد و چنان سخنی کلام گزافی است که انسان را به وادی دروغ می‌کشاند.

د. ...



[1] . در تفاوت «أثر» با «علامت» هم گفته‌اند که «أثر» بعد از شیء است اما علامت قبل از شیء‌است (مثلا می‌گویند این ابرها علامت باران است؛ اما خیس شدن زمین اثر باران است) (الفروق فى اللغة، ص62)

[2] . باخِعٌ نَفْسَکَ / باخِعُ نَفْسِکَ

و قرى‏ء باخِعُ نَفْسِکَ بالإضافة. و قرأ الجمهور: باخِعٌ بالتنوین نَفْسَکَ بالنصب. قال الزمخشری: على الأصل یعنی إن اسم الفاعل إذا استوفی شروط العلم فالأصل أن یعمل، و قد أشار إلى ذلک سیبویه فی کتابه. و قال الکسائی: العمل و الإضافة سواء، و قد ذهبنا إلى أن الإضافة أحسن من العمل بما قررناه فی ما وضعنا فی علم النحو. (البحر المحیط، ج‏7، ص139)

إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا / أَنْ لَمْ یُؤْمِنُوا

و قرئ «أن» بالفتح على لأن فلا یجوز إعمال باخِعٌ إلا إذا جعل حکایة حال ماضیة (أنوار التنزیل، ج‏3، ص273)

إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا / إِنْ لَمْ یُؤْمَنُوا

و قرى‏ء: إِنْ لَمْ یُؤْمنُوا بکسر المیم و فتحها فمن کسر فقال الزمخشری: هو یعنی اسم الفاعل للإستقبال، و من فتح فللمضی یعنی حالة الإضافة، أی لأن لَمْ یُؤْمَنُوا (البحر المحیط، ج‏7، ص139)

[3] . در مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص342 و نیز در تسلیة المجالس و زینة المجالس (حسینی موسوی، قرن10)، ج‏1، ص358 از تفسیر عیاشی چنین حدیثی هم درباره این آیه نقل شده است:

الْعَیَّاشِیُّ بِإِسْنَادِهِ إِلَى الصَّادِقِ ع فِی خَبَرٍ قَالَ النَّبِیُّ ص یَا عَلِیُّ إِنِّی سَأَلْتُ اللَّهَ أَنْ یُوَالِیَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ فَفَعَلَ وَ سَأَلْتُهُ أَنْ یُؤَاخِیَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ فَفَعَلَ وَ سَأَلْتُهُ أَنْ یَجْعَلَکَ وَصِیِّی فَفَعَلَ فَقَالَ رَجُلٌ لَصَاعٌ مِنْ تَمْرٍ فِی شَنٍّ بَالٍ خَیْرٌ مِمَّا سَأَلَ مُحَمَّدٌ رَبَّهُ هَلَّا سَأَلَ مَلَکاً یَعْضُدُهُ عَلَى عَدُوِّهِ أَوْ کَنْزاً یَسْتَغْنِی بِهِ عَلَى فَاقَتِهِ فَأَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ الْآیَةَ وَ فِی رِوَایَةٍ أَصَابَ لِقَائِلِهِ عِلَّةٌ.

اما در متن تفسیر العیاشی، ج‏2، ص142 که اینک به چاپ رسیده این حدیث با آیه «فَلَعَلَّکَ تارِکٌ بَعْضَ ما یُوحى‏ إِلَیْکَ» آمده است و در تفاسیر برهان (ج3، ص85) و صافی (ج2، ص435) و در بحارالانوار (ج36، ص100) هم از عیاشی همین را نقل کرده‌اند.

 


چهارشنبه 96 آبان 10 , ساعت 9:44 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

586) سوره کهف (18) آیه5

ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاَّ کَذِباً

ترجمه

نه آنان بدان علمی دارند و نه پدرانشان؛ [آن سخن چه] گزاف است، [صرفاً] کلمه‌ای است که از دهانشان بیرون می‌آید؛ [= بزرگتر از دهانشان حرف می‌زنند] ، جز دروغ نمی‌گویند.[1]

نکات ترجمه واختلاف قرائت

در روایت قواس از ابن‌کثیر (راوی غیر مشهور از قاری مکه که از قراء سبعه است)‌ و نیز در میان قرائات شواذ (حسن و یحیی بن یعمر و ابن محیصن و ابن‌أبی اسحاق و ثقفی و عمرو بن عبید و روایت خلف از أعرج) به صورت «کَلِمَةٌ» (با تنوین رفع)‌ قرائت شده است[2] که در این صورت معنا بسیار ساده می‌شود «کَلِمَةً» فاعل «کَبُرَتْ» یا مبتدای موخر می‌شود (مجمع البیان، ج‏6، ص692) و ترجمه عبارت «کَبُرَتْ کَلِمَةً» به صورت «بزرگ [= گزاف] است آن کلمه‌ای که ...» خواهد بود که بسیاری از مترجمان ناخودآگاه این گونه ترجمه کرده‌اند.

اما در عموم قرائات مشهور به همین صورت «کَلِمَةً» (با تنوین نصب) قرائت شده است که اهل لغت این را بلیغ‌تر می‌دانند؛ و در این حالت باید فاعل آن را محذوف دانست و آنگاه درباره جایگاه نحوی «کَلِمَةً» چند تحلیل ارائه شده است:

الف. منصوب است چون تفسیر مضمر است شبیه «نعم رجلاً زیدٌ» یعنی چنین بوده است: «کبرت الکلمةُ کلمةً» آنگاه کلمه اول حذف شده است چون کلمه دوم بر آن دلالت می‌کند. [ترجمه چنین می‌شود: چنین کلمه‌ای گزاف است، کلمه‌ای که ...]

ب. تمییز است [ترجمه چنین می‌شود: این سخنی که گفته‌اند گزاف است از این نظر که کلمه‌ای است که ...]

ج. منصوب به خاطر تعجب است و تقدیر کلام چنین بوده است: أکبر بها کَلِمَةً أی من کَلِمَةً؛ [ترجمه چنین می‌شود: این کلمه، چقدر گزاف است! کلمه‌ای است که ...]

(مجمع البیان، ج‏6، ص692[3]؛ البحر المحیط، ج‏7، ص138[4])

حدیث

1) از امام رضاع از پدرانشان روایت شده است که: یهودی‌ای نزد امیرالمومنین ع آمد و گفت: به من خبر بده از آنچه خدا ندارد و آنچه نزد خدا یافت نمی‌شود و آنچه که خدا نمی‌داند؟!

فرمودند: آنچه را خدا بدان علم ندارد، محتوای همین سخن شماست - ای جماعت یهود - که می‌گویید «عزیر پسر خداست»  (توبه/30) و خدا از اینکه فرزندی داشته باشد بی‌خبر است!

و اینکه پرسیدی خدا چه چیزی ندارد؛ بدان که خدا شریک ندارد!

و اینکه پرسیدی چه چیزی نزد خدا یافت نمی‌شود؛ بدان که ظلم به بندگان نزد خدا یافت نمی‌شود.

یهودی گفت: شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست و شهادت می دهم که حضرت محمد ص رسول خداست.

التوحید (للصدوق)، ص377

حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأُشْنَانِیُّ الرَّازِیُّ الْعَدْلُ بِبَلْخٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مَهْرَوَیْهِ الْقَزْوِینِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ:

إِنَّ یَهُودِیّاً سَأَلَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ ع فَقَالَ أَخْبِرْنِی عَمَّا لَیْسَ لِلَّهِ وَ عَمَّا لَیْسَ عِنْدَ اللَّهِ وَ عَمَّا لَا یَعْلَمُهُ اللَّهُ؟

فَقَالَ ع أَمَّا مَا لَا یَعْلَمُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَذَلِکَ قَوْلُکُمْ یَا مَعْشَرَ الْیَهُودِ إِنَّ «عُزَیْراً ابْنُ اللَّهِ» وَ اللَّهُ لَا یَعْلَمُ لَهُ وَلَداً وَ أَمَّا قَوْلُکَ مَا لَیْسَ لِلَّهِ فَلَیْسَ لِلَّهِ شَرِیکٌ وَ قَوْلُکَ مَا لَیْسَ عِنْدَ اللَّهِ فَلَیْسَ عِنْدَ اللَّهِ ظُلْمٌ لِلْعِبَادِ.

فَقَالَ الْیَهُودِیُّ أَنَا أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ.


2) هشام بن سالم می‌گوید به امام صادق ع عرض کردم: حق خدا بر بندگانش چیست؟

فرمود: اینکه آنچه می دانند بگویند و از آنچه نمی‌دانند اجتناب نمایند؛ که اگر چنین کردند حق خدا را ادا کرده‌اند.

الکافی، ج‏1، ص50

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع:

مَا حَقُّ اللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ فَقَالَ أَنْ یَقُولُوا مَا یَعْلَمُونَ وَ یَکُفُّوا عَمَّا لَا یَعْلَمُونَ فَإِذَا فَعَلُوا ذَلِکَ فَقَدْ أَدَّوْا إِلَى اللَّهِ حَقَّهُ.[5]


3) در روایات اهل بیت ع روایت شده که خداوند یکبار خطاب به حضرت عیسی ع موعظه‌هایی فرمود. در فرازی از این موعظه‌ها آمده است:

... ای عیسی! چه اندازه چشم بدوزم و منتظر باشم و این قوم در غفلت باشند و برنگردند؟! کلمه از دهانشان خارج می‌شود در حالی که دلهایشان با آن همراهی نمی‌کند؛ خود را در معرض غضب من قرار می‌دهند و به بهانه نزدیک شدن به من ادای دوستی با مومنان را درمی‌آورند...

الکافی، ج‏8، ص134

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْهُمْ ع قَالَ فِیمَا وَعَظَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ عِیسَى ع یَا عِیسَى أَنَا رَبُّکَ وَ رَبُّ آبَائِکَ ...

یَا عِیسَى کَمْ أُطِیلُ النَّظَرَ وَ أُحْسِنُ الطَّلَبَ وَ الْقَوْمُ فِی غَفْلَةٍ لَا یَرْجِعُونَ تَخْرُجُ الْکَلِمَةُ مِنْ أَفْوَاهِهِمْ لَا تَعِیهَا قُلُوبُهُمْ یَتَعَرَّضُونَ لِمَقْتِی وَ یَتَحَبَّبُونَ بِقُرْبِی إِلَى الْمُؤْمِنِین‏...


4) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

کسی که دینش را از دهان مردم بگیرد، همان مردم او را زایل می‌سازند [= از دین خارج کنند]؛ و کسی که دینش را از کتاب قرآن و سنت بگیرد، کوهها زایل می‌شوند اما او همچنان پابرجاست.

روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، ج‏1، ص22

وَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع:

مَنْ أَخَذَ دِینَهُ مِنْ أَفْوَاهِ الرِّجَالِ أَزَالَتْهُ الرِّجَالُ وَ مَنْ أَخَذَ دِینَهُ مِنَ الْکِتَابِ وَ السُّنَّةِ زَالَتِ الْجِبَالُ وَ لَمْ یَزُلْ.

وَ هَذَا الْخَبَرُ مَرْوِیٌّ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع.[6]

تدبر

1) «ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ»

عده‌ای گفتند خدا کس یا کسانی را به فرزندی گرفته است (خواه به معنای واقعی، خواه به معنای تشریفاتی و امتیاز غیرواقعی برای برخی قرار دادن)؛ یعنی سخنی نامعقول گفتند که هیچ دلیلی بر آن نداشتند و بدون علم و شناخت حرف زدند؛ و چون سخن نادرست خود را به پدرانشان منسوب می‌کردند، خداوند تاکید کرد که نه خودشان علم داشتند و نه پدرانشان. (المیزان، ج13، ص239)

ثمره اجتماعی

صرف اینکه پدران ما و در سنت‌های جامعه ما باوری رواج داشته است، دلیل نمی‌شود که آن باور درست باشد.


2) «ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ»

کسی که بدون تکیه بر علم و معرفت سخن بگوید، گاه سخنی از دهانش بیرون می‌آید که بقدری گزاف است که اگر خودش آن را بفهمد دل خودش هم با آن همراهی نمی‌کند. (حدیث3)


3)‌ «ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ ... إِنْ یَقُولُونَ إِلاَّ کَذِباً»

سخن بی‌پشتوانه معرفتی گفتن، انسان را به دام دروغ گفتن می‌کشاند، هر چند خودش نفهمد.


4)‌ «ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاَّ کَذِباً»

کسی که بدون تکیه بر علم و معرفت سخن بگوید، بزرگتر از دهانش سخن خواهد گفت؛

و کسی که بزرگتر از حد خویش سخن بگوید، به دروغگویی کشیده می‌شود و سخنش دروغ خواهد بود.



[1] . نه آنان بدان علمی دارند و نه پدرانشان؛ کلمه‌ای گزاف است که از دهانشان بیرون می‌آید؛ [= بزرگتر از دهانشان حرف می‌زنند] ، جز دروغی دروغ نمی‌گویند.

[2] . و فی الشواذ کبرت کلمة برفع کلمة قرأه یحیى بن یعمر و الحسن و ابن المحیصن و ابن أبی إسحاق و الثقفی و الأعرج بخلاف و عمرو بن عبید. (مجمع البیان، ج‏6، ص692)

و قرأ الجمهور: کَلِمَةً بالنصب ... و قرى‏ء کبرت سکون الباء و هی فی لغة تمیم. و قرأ الحسن و ابن یعمر و ابن محیصن و القواس عن ابن کثیر بالرفع على الفاعلیة و النصب أبلغ فی المعنى و أقوى. (البحر المحیط، ج‏7، ص138)

[3] . و قوله «کَبُرَتْ کَلِمَةً» اختلف فی نصب کلمة فقال السراج: انتصب على تفسیر المضمر على حد قولهم نعم رجلا زید و التقدیر على هذا کبرت الکلمة کلمة ثم حذف الأول لدلالة الثانی علیه و مثله کرم رجلا زید و لؤم صاحبا عمرو و یکون المخصوص بالتکبیر فی هذه المسألة محذوفا لدلالة صفته علیه و التقدیر کلمة تخرج من أفواههم أی کلمة خارجة من أفواههم فیکون مرفوعا على وجهین (أحدهما) أن یکون مبتدأ و ما قبله الخبر (و الآخر) أن یکون خبر مبتدإ محذوف و تقدیره هی کلمة تخرج و قیل انتصب کلمة على التمییز المنقول عن الفاعل على حد قولک‏ تصببت عرقا و تفقأت شحما و الأصل کبرت کلمتهم الخارجة من أفواههم قال الشاعر:

و لقد علمت إذا الریاح تناوحت                 هدج الریال تکبهن شمالا

أی تکبهن الریاح شمالا و من قرأ کبرت کلمةٌ فإنه جعل کلمة فاعل کبرت و جعل قولهم «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» کلمة کما قالوا للقصیدة کلمة و على هذا فیکون قوله «تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ» فی موضع رفع بکونه صفة لکلمة و لا یجوز أن یکون وصفا لکلمة الظاهرة المنصوبة لأن الوصف یقرب النکرة من المعرفة و التمییز لا یکون معرفة البتة و لا یجوز أن یکون فی موضع نصب على الحال من کلمة المنصوبة لوجهین (أحدهما) أن الحال یقوم مقام الوصف و الثانی أن الحال لا یکون من نکرة فی غالب الأمر

[4] . و قرأ الجمهور: کَلِمَةً بالنصب و الظاهر انتصابها على التمییز، و فاعل کَبُرَتْ مضمر یعود على المقالة المفهومة من قوله قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً، و فی ذلک معنى التعجب أی ما أکبرها کلمة، و الجملة بعدها صفة لها تفید استعظام اجترائهم على النطق بها و إخراجها من أفواههم، فإن کثیرا مما یوسوس به الشیطان فی القلوب و یحدث به النفس لا یمکن أن یتفوه به بل یصرف عنه الفکر، فکیف بمثل هذا المنکر و سمیت کَلِمَةً کما یسمون القصیدة کلمة.

و قال ابن عطیة: و هذه المقالة هی قائمة فی النفس معنى واحدا فیحسن أن تسمى کَلِمَةً.و قال أیضا: و قرأ الجمهور بنصب الکلمة کما تقول نعم رجلا زید، و فسر بالکلمة و وصفها بالخروج من أفواههم فقال بعضهم: نصبها على التفسیر على حد نصب قوله تعالى وَ ساءَتْ مُرْتَفَقاً. و قالت فرقة: نصبها على الحال أی کَبُرَتْ فریتهم و نحو هذا انتهى. فعلى قوله کما تقول نعم رجلا زید یکون المخصوص بالذم محذوفا لأنه جعل تَخْرُجُ صفة لکلمة، و التقدیر کَبُرَتْ کَلِمَةً خارجة مِنْ أَفْواهِهِمْ تلک المقالة التی فاهوا بها و هی مقالتهم اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً. و الضمیر فی کَبُرَتْ لیس عائدا على ما قبله بل هو مضمر یفسره ما بعده، و هو التمییز على مذهب البصریین، و یجوز أن یکون المخصوص بالذم محذوفا و تخرج صفة له أی کَبُرَتْ کَلِمَةً کلمة تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ.

و قال أبو عبیدة: نصب على التعجب أی أکبر بها کَلِمَةً أی من کَلِمَةً.

[5] . در الکافی، ج‏1، ص43 این حدیث هم آمده است: الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ غَیْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْیَنَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع مَا حَقُّ اللَّهِ عَلَى الْعِبَادِ قَالَ أَنْ یَقُولُوا مَا یَعْلَمُونَ وَ یَقِفُوا عِنْدَ مَا لَا یَعْلَمُونَ.

[6] . این مضمون در الغیبة للنعمانی، ص22 بدین صورت آمده است:

کَمَا رُوِّینَا عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ: مَنْ دَخَلَ فِی هَذَا الدِّینِ بِالرِّجَالِ أَخْرَجَهُ مِنْهُ الرِّجَالُ کَمَا أَدْخَلُوهُ فِیهِ وَ مَنْ دَخَلَ فِیهِ بِالْکِتَابِ وَ السُّنَّةِ زَالَتِ الْجِبَالُ قَبْلَ أَنْ یَزُولَ.

و این دو روایت هم قابل توجه است:

حَدَّثَنَا یَعْقُوبُ بْنُ یَزِیدَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ النَّضْرِ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع أَنَّهُ قَالَ: مَنْ دَانَ اللَّهَ بِغَیْرِ سَمَاعٍ عَنْ صَادِقٍ أَلْزَمَهُ اللَّهُ الْبَتَّةَ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ. (بصائر الدرجات، ج‏1، ص14)

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ بُکَیْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَوْ أَنَّ الْعِبَادَ إِذَا جَهِلُوا وَقَفُوا وَ لَمْ یَجْحَدُوا لَمْ یَکْفُرُوا.  (الکافی، ج‏2، ص388)

 


سه شنبه 96 آبان 9 , ساعت 10:37 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

585) سوره کهف (18) آیه4 

وَ یُنْذِرَ الَّذینَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً

ترجمه

و بیم دهد کسانی را که گفتند خداوند فرزندی برگرفته است؛

حدیث

1) ابوالاسود دوئلی در ربذه به دیدار ابوذر غفاری رفت و ابوذر برایش تعریف کرد که: یکبار اواسط روز  بر پیامبر ص در مسجدشان وارد شدم و در مسجد کسی نبود غیر از رسول خدا ص، و علی ع که در کنار ایشان بود. خلوت بودن مسجد را غنیمت شمردم و گفتم: یا رسول الله! پدرم و مادرم فدایتان! سفارشی به من بفرمایید که مرا سود دهد.

حضرت فرمودند: باشد؛ خدا تو را کرامت بخشد! ای ابوذر، تو از ما، اهل بیت، هستی! تو را وصیتی می‌کنم که اگر آن را حفظ کردی جامع همه راههای خوبی است؛ و اگر آن را حفظ و نگهداری کردی دو کفه تو را پر کند.

[سپس حضرت مطالب مختلفی بیان کردند؛ در فرازی از این روایت طولانی - که بخشی از آن در جلسه 328، حدیث3 نقل شد http://yekaye.ir/al-hajj-22-23/ - فرمودند:]

ابوذر! همانا خداوند متعال از زمانی که زمین را آفرید و درختان را در آن آفرید، هیچ درختی نبود که بنی‌آدم سراغش می‌رفتند مگر اینکه از آن منفعتی می‌بردند؛ پس همواره زمین و درختان چنین بودند تا اینکه بدکاران بنی‌آدم آن سخن نامربوط را گفتند؛ آن سخن که بسیار نامربوط بود این بود که گفتند «خداوند فرزندی برگرفته است» چون چنین گفتند زمین به خود لرزید و [بسیاری از] منفعت درختان از دست رفت.

الأمالی (للطوسی)، ص535

حَدَّثَنَا الشَّیْخُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الطُّوسِیُّ (رَحِمَهُ اللَّهُ)، قَالَ: أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِی الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا رَجَاءُ بْنُ یَحْیَى بْنِ الْحُسَیْنِ الْعَبَرْتَائِیُّ الْکَاتِبُ سَنَةَ أَرْبَعَ عَشْرَةَ وَ ثَلَاثِ مِائَةٍ وَ فِیهَا مَاتَ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ شَمُّونٍ، قَالَ: حَدَّثَنِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمُّ، عَنِ الْفُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ، عَنْ وَهْبِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِی ذُبَیٍّ الْهُنَائِیِّ، قَالَ: حَدَّثَنِی أَبُو حَرْبِ بْنُ أَبِی الْأَسْوَدِ الدُّؤَلِیُّ، عَنْ أَبِیهِ أَبِی الْأَسْوَدِ، قَالَ: قَدِمْتُ الرَّبَذَةَ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِی ذَرٍّ جُنْدَبِ بْنِ جُنَادَةَ فَحَدَّثَنِی أَبُو ذَرٍّ، قَالَ: دَخَلْتُ ذَاتَ یَوْمٍ فِی صَدْرِ نَهَارِهِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) فِی مَسْجِدِهِ، فَلَمْ أَرَ فِی الْمَسْجِدِ أَحَداً مِنَ النَّاسِ إِلَّا رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) وَ عَلِیٌّ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) إِلَى جَانِبِهِ جَالِسٌ، فَاغْتَنَمْتُ خَلْوَةَ الْمَسْجِدِ، فَقُلْتُ: یَا رَسُولَ اللَّهِ، بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی أَوْصِنِی بِوَصِیَّةٍ یَنْفَعُنِی اللَّهُ بِهَا. فَقَالَ: نَعَمْ وَ أَکْرِمْ بِکَ یَا أَبَا ذَرٍّ، إِنَّکَ مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ، وَ إِنِّی مُوصِیکَ بِوَصِیَّةٍ إِذَا حَفِظْتَهَا فَإِنَّهَا جَامِعَةٌ لِطُرُقِ الْخَیْرِ وَ سُبُلِهِ، فَإِنَّکَ إِنْ حَفِظْتَهَا کَانَ لَکَ بِهَا کِفْلَانِ....

یَا أَبَا ذَرٍّ، إِنَّ اللَّهَ (جَلَّ ثَنَاؤُهُ) لَمَّا خَلَقَ الْأَرْضَ وَ خَلَقَ مَا فِیهَا مِنَ الشَّجَرِ، لَمْ یَکُنْ فِی الْأَرْضِ شَجَرَةٌ یَأْتِیهَا بَنُو آدَمَ إِلَّا أَصَابُوا مِنْهَا مَنْفَعَةً، فَلَمْ تَزَلِ الْأَرْضُ وَ الشَّجَرُ کَذَلِکَ حَتَّى تَکَلَّمَ فَجَرَةُ بَنِی آدَمَ، وَ الْکَلِمَةُ الْعَظِیمَةُ قَوْلُهُمْ: اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً، فَلَمَّا قَالُوهَا اقْشَعَرَّتِ الْأَرْضُ وَ ذَهَبَتْ مَنْفَعَةُ الْأَشْجَارِ...[1]

تدبر

1) «وَ یُنْذِرَ الَّذینَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً»

اینکه گفتند فرزند دارد، منحصر به کسانی نیست که فرشتگان یا سایر موجودات را فرزند خدا می‌دانستند؛ بلکه این در مورد کسانی نیز صادق است که معتقد بودند که بدون اینکه کار خاصی انجام داده باشند، جایگاه ویژه‌ای نزد خداوند دارند؛ چنانکه خداوند از قول یهود و نصاری نقل می‌کند که آنها خود را پسران خدا می‌دانستند! «وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ» (مائده/18) و می‌دانیم که اعتقاد یهودیان و مسیحیان این نبوده که خودشان را واقعا فرزند خدا بدانند.

پس کسانی هم که بی‌دلیل موجهی خود را عزیزکرده خدا بدانند، مخاطب این هشدار می‌باشند.


2) ‌«وَ یُنْذِرَ الَّذینَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً»

پس از انذار عمومی افراد در خصوص جدی گرفتن عذاب الهی، به طور خاص در مورد کسانی که می‌گفتند خداوند فرزند دارد هشدار داد. مفسران همگی تذکر دادند که این نشان دهنده اهتمام ویژه به آنها (المیزان، ج13، ص139؛ أنوار التنزیل (بیضاوی)، ج‏3، ص272) است. اما چه اهمیت خاصی دارد؟

الف. اعتقاد به «فرزند» ناشی از این است که خداوند را شبیه سایر موجوداتی می‌دانند که نیازمند فرزندی است که کمکش کند و جانشینش شود (انوار التنزیل، ج3، ص273) و این نهایتِ خدانشناسی و کفر است، که کسی که خدا را چنین بداند طبیعی است که دستورات او در زندگی را چندان جدی نگیرد.

ب. اعتقاد بی‌دلیل به جایگاه ویژه داشتن نزد خداوند (خود را فرزند خدا دانستن؛ توضیح در تدبر1)، از مهمترین مسائلی است که موجب می‌شود افراد هر کاری انجام دهند و مسیر شقاوت را براحتی بپیمایند.

ج. ما غالبا کارهای بد را مهم می‌شماریم و باورهای افراد را - مادامی که عمل بدی از آنها نبینیم - چندان مهم قلمداد نمی‌کنیم؛ در حالی که همان کارهای انسان هم ریشه در باورهای او دارد و حقیقت انسان را آن باورهایش تشکیل می‌دهد که در کارها نمود پیدا می‌کند. شاید با این بیان می‌خواهد بر اهمیت باور در انسان تاکید کند که خود باور ناصواب است که ما را جهنمی می‌کند.

د. ...




[1] . این روایت در علل الشرائع، ج‏2، ص573 هم مضمونی نزدیک به روایت فوق دارد:

أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَصْبَهَانِیِّ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِیِّ عَنْ سُفْیَانَ بْنِ عُیَیْنَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: لَمْ یَخْلُقِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ شَجَرَةً إِلَّا وَ لَهَا ثَمَرَةٌ تُؤْکَلُ فَلَمَّا قَالَ النَّاسُ اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» أَذْهَبَ نِصْفَ ثَمَرِهَا فَلَمَّا اتَّخَذُوا مَعَ اللَّهِ إِلهاً» شَاکَ الشَّجَرُ.

همچنین این روایت را هم شاید بتوان مرتبط با این آیه دانست:

حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَیْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْأُشْنَانِیُّ الرَّازِیُّ الْعَدْلُ بِبَلْخٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مَهْرَوَیْهِ الْقَزْوِینِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ: إِنَّ یَهُودِیّاً سَأَلَ عَلِیَّ بْنَ أَبِی طَالِبٍ ع فَقَالَ أَخْبِرْنِی عَمَّا لَیْسَ لِلَّهِ وَ عَمَّا لَیْسَ عِنْدَ اللَّهِ وَ عَمَّا لَا یَعْلَمُهُ اللَّهُ فَقَالَ ع أَمَّا مَا لَا یَعْلَمُهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَذَلِکَ قَوْلُکُمْ یَا مَعْشَرَ الْیَهُودِ إِنَّ عُزَیْراً ابْنُ اللَّهِ وَ اللَّهُ لَا یَعْلَمُ لَهُ وَلَداً وَ أَمَّا قَوْلُکَ مَا لَیْسَ لِلَّهِ فَلَیْسَ لِلَّهِ شَرِیکٌ وَ قَوْلُکَ مَا لَیْسَ عِنْدَ اللَّهِ فَلَیْسَ عِنْدَ اللَّهِ ظُلْمٌ لِلْعِبَادِ فَقَالَ الْیَهُودِیُّ أَنَا أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ. (التوحید (للصدوق)، ص377)

 


دوشنبه 96 آبان 8 , ساعت 11:6 عصر

سم الله الرحمن الرحیم

584) سوره کهف (18) آیه3

ماکِثینَ فیهِ أَبَداً

ترجمه

درنگ‌کنندگان‌اند در آن جاودانه.

نکات ترجمه

«ماکِثینَ» از ماده «مکث» است که در این باره توضیحاتی در تدبر2 خواهد آمد.

این ماده و مشتقاتش جمعا 7 بار در قرآن کریم آمده است.

حدیث

1) مسعد] بن صدقه می گوید: یکبار امام صادق ع حکایت بهشتیان و جهنمیان از اهل میثاق را بیان می‌کرد تا آنجا که فرمودند:

سپس از جانب خداوند در مورد هر دو گروه استثنایی آمد [اشاره به آیات 106 تا 108 سوره هود که می‌فرماید شقاوتمندان در جهنم و سعادتمندان در بهشتند مادامی که آسمانها و زمین برقرار است مگر آنچه پروردگارت بخواهد] ؛ اما کسی که به از علم تفسیر بهره‌ای نبرده می‌گوید «این استثنا از جانب خداوند در مورد کسانی است که وارد جهنم و بهشت شده‌اند و مقصود آن است که هر دو گروه از بهشت و جهنم خارج خواهند شد و آن دو می‌مانند در حالی که کسی در آنها نیست» و چنین کسانی دروغ گفتند؛

بلکه منظور از این استثناء آن است که فرزندان آدم همگی‌شان و نیز فرزندان جن همراه آنها در زمین هستند و آسمان بر آنان سایه افکنده است، پس او مومنان را می‌برد تا جایی که آنان [از ولایت خدا] به ولایت شیطان خارج می‌شوند که همان جهنم است [و همین طور کافرانی که از ولایت شیطان به ولایت الله خارج می‌شوند که بهشت است] پس این است منظور خداوند در مورد اهل بهشت و اهل جهنم که می‌فرماید «مادامی که آسمانها و زمین برقرار است» (هود/107 و 108) یعنی در دنیا؛

و خداوند تبارک و تعالی ابداً اهل بهشت را از بهشت خارج نکند و نه اهل جهنم را ابداً از جهنم خارج نکند؛ و چگونه چنان کاری کند در حالی که در کتابش فرموده است «درنگ‌کنندگان‌اند در آن جاودانه» (کهف/3) و هیچ استثنایی نزده است؛

و این چنین بود که امام باقر ع فرمود: «کسی که در ولایت آل محمد ص وارد شود در بهشت وارد شده است؛ و کسی که در ولایت دشمانا ایشان وارد شود در جهنم وارد شده است» و این است منظور خداوند از خروج از جهنم و بهشت و ورود در آن.

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص159-160

عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ: قَصَّ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قِصَصَ أَهْلِ الْمِیثَاقِ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَهْلِ النَّارِ فَقَالَ فِی صِفَاتِ أَهْلِ الْجَنَّةِ فَمِنْهُمْ مَنْ لَقِیَ اللَّهَ شُهَدَاءَ لِرُسُلِهِ ثُمَّ مَنْ [مر] فِی صِفَتِهِمْ - حَتَّى بَلَغَ مِنْ قَوْلِهِ -

ثُمَّ جَاءَ الِاسْتِثْنَاءُ مِنَ اللَّهِ فِی الْفَرِیقَیْنِ‏ جَمِیعاً فَقَالَ الْجَاهِلُ بِعِلْمِ التَّفْسِیرِ إِنَّ هَذَا الِاسْتِثْنَاءَ مِنَ اللَّهِ إِنَّمَا هُوَ لِمَنْ دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ النَّارَ وَ ذَلِکَ أَنَّ الْفَرِیقَیْنِ جَمِیعاً یَخْرُجَانِ مِنْهُمَا فَیَبْقَیَانِ فَلَیْسَ فِیهِمَا أَحَدٌ وَ کَذَبُوا بَلْ إِنَّمَا عَنَى بِالاسْتِثْنَاءِ أَنَّ وُلْدَ آدَمَ کُلَّهُمْ وَ وُلْدَ الْجَانِّ مَعَهُمْ عَلَى الْأَرْضِ وَ السَّمَاوَاتُ یُظِلُّهُمْ فَهُوَ یَنْقُلُ الْمُؤْمِنِینَ حَتَّى یُخْرِجَهُمْ إِلَى وَلَایَةِ الشَّیَاطِینِ وَ هِیَ النَّارُ فَذَلِکَ الَّذِی عَنَى اللَّهُ فِی أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ أَهْلِ النَّارِ «ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ» یَقُولُ فِی الدُّنْیَا وَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَیْسَ بِمُخْرِجٍ أَهْلَ الْجَنَّةِ مِنْهَا أَبَداً وَ لَا کُلَّ أَهْلِ النَّارِ مِنْهَا أَبَداً وَ کَیْفَ یَکُونُ ذَلِکَ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ «ماکِثِینَ فِیهِ أَبَداً» [خالِدِینَ فِیها أَبَداً][1] لَیْسَ فِیهَا اسْتِثْنَاءٌ وَ کَذَلِکَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع مَنْ دَخَلَ فِی وَلَایَةِ آلِ مُحَمَّدٍ دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ مَنْ دَخَلَ فِی وَلَایَةِ عَدُوِّهِمْ دَخَلَ النَّارَ وَ هَذَا الَّذِی عَنَى اللَّهُ مِنَ الِاسْتِثْنَاءِ فِی الْخُرُوجِ مِنَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ الدُّخُولِ.


2) از امام باقر ع روایت شده است:

اگر همه فرشتگانی که خداوند عز و جل آفریده است و همه انبیایی که مبعوث فرموده و همه صدیقین و شهدا در مورد ناصبی‌ای [کسی که با اهل بیت ع دشمنی می‌ورزد] شفاعت کنند که خداوند عز و جل وی را از آتش بیرون آورد خداوند ابداً او را بیرون نخواهد آورد چرا که خداوند عز و جل در کتابش می‌فرماید «درنگ‌کنندگان‌اند در آن جاودانه» (کهف/3).

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص208

أَبِی ره قَالَ حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَمَّادٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بَکْرٍ عَنْ حُمْرَانَ بْنِ أَعْیَنَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: لَوْ أَنَّ کُلَّ مَلَکٍ خَلَقَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ کُلَّ نَبِیٍّ بَعَثَهُ اللَّهُ وَ کُلَّ صِدِّیقٍ وَ کُلَّ شَهِیدٍ شَفَعُوا فِی نَاصِبٍ لَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ أَنْ یُخْرِجَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ النَّارِ مَا أَخْرَجَهُ اللَّهُ أَبَداً وَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ فِی کِتَابِهِ «ماکِثِینَ فِیهِ أَبَدا»


3) از امیرالمومنین ع در وصف بهشت روایت شده است:

دارای درجاتی بالا و پایین است و منزل‌هایی متفاوت؛ نعمتش هیچگاه قطع نگردد و کسی که در آن مقیم شده کوچ داده نشود و کسی که در آن جاودانه است پیر نشود و کسی که در آن سکونت کرده ناامید نگردد.

نهج البلاغه، خطبه85

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فِی صِفَةِ الْجَنَّةِ:

دَرَجَاتٌ مُتَفَاضِلَاتٌ وَ مَنَازِلُ مُتَفَاوِتَاتٌ لَا یَنْقَطِعُ نَعِیمُهَا وَ لَا یَضْعَنُ مُقِیمُهَا وَ لَا یَهْرَمُ خَالِدُهَا وَ لَا یَیْأَسُ سَاکِنُهَا.

تدبر

1) «ماکِثینَ فیهِ أَبَداً»

در برزخ و قیامت مواقفی هست که افراد گناهکار پاک می‌شوند و شایسته ورود در بهشت می‌شوند. اما اگر کسی در آخرین مرحله وارد بهشت و جهنم نهایی شد، دیگر از آنجا خارج نشود و تا ابد در آنجا بماند.

نکته تخصصی تفسیری

بسیاری از مفسران این آیه را فقط در مورد بهشتیان دانسته‌اند که آخرین عبارت آیه قبل است (مثلا: مجمع البیان، ج‏6، ص694)؛ در حالی که در آیه قبل، هم سخن از انذار نسبت به عذاب شدید خدا بود و هم بشارت به بهشت؛ و بویژه همین که در یک آیه مستقل قرار داده شده، احتمال اینکه به کل مضامین آیه قبل مرتبط باشد را بیشتر می‌کند؛ و دلیلی هم نیست که آیه را ناظر به هر دو گروه ندانیم چنانکه در احادیث نه‌تنها این آیه را ناظر به هر دو گروه دانسته‌اند (حدیث1)‌ بلکه گاه هنگام بحث خاص خلود جهنمیان هم به این آیه استناد کرده اند (حدیث2).


2) «ماکِثینَ فیهِ أَبَداً»

«مکث» را در لغت غالبا برای «درنگ»ی به کار می‌برند که با انتظار همراه باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص772) تا حدی که برخی معنای آن را «توقف و انتظار» (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص345) و برخی اساسا معنای آن را «انتظار» دانسته‌اند. (کتاب العین، ج‏5، ص353)

اگر می‌گفت «تا ابد در آن مقیم‌اند» عادی بود، اما «درنگ و توقف ابدی» با «انتظار داشتن» چگونه جمع می‌شود؟

الف. در اواخر همین سوره فرموده است «خالِدینَ فیها لا یَبْغُونَ عَنْها حِوَلا: در آن جاودانه‌اند و درصدد هیچ تحول و تغییری از آن [= نسبت به وضعیتی که دارند] نیستند؛ کهف/108». شاید در اینجا می‌خواهد دلیل آن را بیان کند و نشان دهد که حضور ابدی در بهشت، چون همواره با یک حالت انتظار - انتظار نعمتهای جدید، انتظار معارف عمیق‌تر و ... - همراه است، به گونه‌ای نیست که انسانها دچار یکنواختی و در نتیجه ملالت و دلزدگی شوند.

ب. ...


3) «ماکِثینَ فیهِ أَبَداً»

عمل دائم، پاداش دائم دارد. در آیه‏ى قبل انجام عمل صالح توسط آنان را با تعبیر مضارع (یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ) بیان کرد که تعبیر مضارع دلالت بر تداوم عمل داشت؛ و در این آیه از درنگ همیشگی آنها در بهشت سخن می‌گوید) (تفسیر نور، ج‏7، ص140)

نکته انسان‌شناسی

ما انسانها با اینکه عمرمان محدود است می‌توانیم عمل دائمی انجام دهیم. قبلا حدیثی گذشت که علت خلود بهشتیان و جهنمیان این است که در نیتشان چنان بوده که اگر تا ابد در دنیا باشند همان کار را ادامه دهند (جلسه553، حدیث1 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-65/)[2]

اگر به این نکته ساده توجه کنیم درمی‌یابیم که چگونه می‌توانیم سعادت جاودان را در حد اعلایش به دست آوریم. کافی است که نیت‌مان را درست کنیم.

تاملی با خویش

یکی از اساتید ما نقل می‌کنند که حضرت آیت الله بهجت زیاد می‌فرمود:

«روز قیامت که شد خواهیم دید که بیش از همه، چوب عدم باورهایمان را می‌خوریم»

یعنی به ما گفتند؛ اما باور نکردیم و جدی نگرفتیم و بیش از همه بدین خاطر است که در آنجا احساس ضرر می‌کنیم.


4) «ماکِثینَ فیهِ أَبَداً»

انسان علاقه به زندگى همیشگى و ماندگار دارد، و خداوند آن را در قیامت قرار داده است. از ویژگى نعمت‏های [و عذاب‌هاى] الهى در آخرت، جاودانگى آنهاست و در قیامت، مرگ و فنا نیست. (تفسیر نور، ج‏7، ص140)

تاملی با خویش

از طرفی همه ما طالب زندگی همیشگی هستیم؛

و از طرف دیگر، همه ما می‌دانیم که بالاخره در دنیا می‌میریم و زندگی همیشگی در دنیا به دست‌آمدنی نیست.

با این حال، واقعاً چه اندازه برای این آسایش این زندگی موقت وقت می‌گذاریم و هزینه می‌کنیم، و چه اندازه برای آن زندگی جاودان؟

چرا؟


5) «ماکِثینَ فیهِ أَبَداً»

حکایت

نَظّام (متکلم معروف معتزلی) به هشام بن حَکَم (از شاگردان امام صادق ع) گفت:‌ قطعا بهشتیان تا ابد در بهشت نمی‌مانند چرا که در این صورت بقای آنان همانند بقای خدا خواهد شد، پس محال است که بقای ابدی داشته باشند.

هشام گفت: همانا بهشتیان باقی می‌مانند [نه مستقلاً؛ بلکه] به وسیله کسی که آنان را باقی نگه می‌دارد؛ اما خداوند باقی است بدون اینکه کسی پشتوانه بقای او باشد؛ و از این رو، مطلب آن گونه که تو می‌گویی نیست.

گفت: محال است تا ابد باقی باشند.

گفت: پس چه می‌شوند؟

گفت: خمودی و سستی آنان را دربرمی‌گیرد.

گفت: خبر داری که آنان در بهشت هرچه دلشان بخواهد برایشان مهیا می‌شود (زخرف/71).

گفت: بله.

گفت: اگر دلشان بخواهد و از پروردگارشان درخواست کنند بقای ابدی را چه؟

گفت: خداوند چنین چیزی را به آنها الهام نخواهد کرد!

گفت: اگر شخصی از بهشتیان نگاهش به میوه‌ای بر درختی بیفتد و دستش را دراز کند که آن را بگیرد می دانیم که درخت برایش خم می‌شود؛ سپس یکدفعه نگاهش به میوه دیگری که از آن بهتر است بیفتد و دست چپش را برای گرفتن آن دراز کند؛ و در همان موقع آن خمودی که گقتی گریبانگیرش شود در حالی که دستش را به دو درخت گرفته و آن درختها همچنان بزرگ شوند، او مانند کسی می‌شود که به درختان به صلیب کشیده شده است؛ آیا در بهشت کسی را به صلیب می‌کشند؟!

گفت: این محال است.

گفت: ای نادان! آن چیزی که تو گفتی از این محال‌تر است، که چنین باشد که خداوند انسانهایی را بیافریند و زندگی کنند و آنان را وارد بهشت کند و سپس در آنجا بمیراندشان [و آفرینش آنان عبث گردد] !

(رجال الکشی، ج2، ص552)[3]



[1] . در بحارالانوار، ج8، ص348 و در الفصول المهمة فی أصول الأئمة (تکملة الوسائل)، ج‏1، ص374 به جای «ماکِثِینَ فِیهِ أَبَداً» ، «خالِدِینَ فِیها أَبَداً» آمده است اما در متن تفسیر عیاشی و نیز در البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏3، ص135 و تفسیر نور الثقلین، ج‏2، ص399 و تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، ج‏6، ص246 به همین صورت «ماکِثِینَ فِیهِ أَبَداً» آمده است.

[2] . و نیز در جلسه 229، حدیث2 http://yekaye.ir/al-baqarah-002-039/

[3] . ابْنُ قُتَیْبَةَ عَنْ یَحْیَى بْنِ أَبِی بَکْرٍ قَالَ: قَالَ النَّظَّامُ لِهِشَامِ بْنِ الْحَکَمِ إِنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ لَا یَبْقَوْنَ فِی الْجَنَّةِ بَقَاءَ الْأَبَدِ فَیَکُونَ بَقَاؤُهُمْ کَبَقَاءِ اللَّهِ وَ مُحَالٌ أَنْ یَبْقَوْا کَذَلِکَ فَقَالَ هِشَامٌ إِنَّ أَهْلَ الْجَنَّةِ یَبْقَوْنَ بِمُبْقٍ لَهُمْ وَ اللَّهُ یَبْقَى بِلَا مُبْقٍ وَ لَیْسَ هُوَ کَذَلِکَ فَقَالَ مُحَالٌ أَنْ یَبْقَوُا الْأَبَدَ قَالَ قَالَ مَا یَصِیرُونَ قَالَ یُدْرِکُهُمُ الْخُمُودُ قَالَ فَبَلَغَکَ أَنَّ فِی الْجَنَّةِ مَا تَشْتَهِی الْأَنْفُسُ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَإِنِ اشْتَهَوْا أَوْ سَأَلُوا رَبَّهُمْ بَقَاءَ الْأَبَدِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَا یُلْهِمُهُمْ ذَلِکَ قَالَ فَلَوْ أَنَّ رَجُلًا مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ نَظَرَ إِلَى ثَمَرَةٍ عَلَى شَجَرَةٍ فَمَدَّ یَدَهُ لِیَأْخُذَهَا فَتَدَلَّتْ إِلَیْهِ الشَّجَرَةُ وَ الثِّمَارُ ثُمَّ حَانَتْ مِنْهُ لَفْتَةً فَنَظَرَ إِلَى ثَمَرَةٍ أُخْرَى أَحْسَنَ مِنْهَا فَمَدَّ یَدَهُ الْیُسْرَى لِیَأْخُذَهَا فَأَدْرَکَهُ الْخُمُودُ وَ یَدَاهُ مُتَعَلِّقَانِ بِشَجَرَتَیْنِ فَارْتَفَعَتِ الْأَشْجَارُ وَ بَقِیَ هُوَ مَصْلُوباً فَبَلَغَکَ أَنَّ فِی الْجَنَّةِ مَصْلُوبِینَ قَالَ هَذَا مُحَالٌ قَالَ فَالَّذِی أَتَیْتَ بِهِ أَمْحَلُ مِنْهُ أَنْ یَکُونَ قَوْمٌ قَدْ خُلِقُوا وَ عَاشُوا فَأُدْخِلُوا الْجِنَانَ تُمَوِّتُهُمْ فِیهَا یَا جَاهِلُ.

 


یکشنبه 96 آبان 7 , ساعت 11:54 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

583) سوره کهف (18) آیه2 

قَیِّماً لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدیداً مِنْ لَدُنْهُ وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنینَ الَّذینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً

ترجمه

[خداوند این کتاب را بر بنده‌اش نازل فرمود] در حالی که قوام‌بخش است، تا بیم دهد نسبت به سختی شدیدی از نزد او، و مژده دهد مؤمنانی را که اعمال شایسته انجام می‌دهند که حتما برایشان پاداشی نیکوست.

نکات ترجمه

«قَیِّماً»

«قَیِّم« از ماده «قوم» است که قبلا توضیح داده شد که اصل این ماده به معنای برخاستن و به کاری اقدام کردن است. «قیام» به معنای «عزم به کاری» ویا اسم است برای «چیزی که امور دیگر بدان تکیه می‌زنند». «قیّم» و «قیّوم» هم هر دو از قیام گرفته شده؛ «قَیّم» صفت است، به معنای کسی که دیگری به او تکیه داده و پابرجا گردیده و قوام کارش به اوست؛ مانند «ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ» (یوسف/40) یا «فِیها کُتُبٌ قَیِّمَةٌ» (بینة/3)؛ و «قیّوم» صیغه مبالغه در همین معنا می‌باشد (اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّوم‏؛ بقره/214. (جلسه366 http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-1/)

چنانکه همه مفسران تذکر داده‌اند «قَیِّماً» وصف «عوجاً» نیست بلکه مربوط است به عبارتِ «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ».

اغلب مفسران آن را «حال» دانسته‌اند برای «الکتاب» (= کتاب را نازل فرمود در حالی که این کتاب «قیم» بود)؛

و البته معدودی از مفسران (مانند بیضاوی) این احتمال را که «حال» باشد برای ضمیر «ه» در «له» [و در واقع، حال باشد برای «عبده»: کتاب را بر بنده‌اش نازل فرمود در حالی که بنده‌اش «قیم» بود] را نیز محتمل دانسته‌اند (أنوار التنزیل، ج‏3، ص272)

«بَأْساً»

قبلا اشاره شد که ماده «بءس» (بأس یا بؤس) به معنای شدت و سختی‌ است، که غالبا در مورد سختی‌های ناشی از جنگ ویا فقر به کار می‌رود. (جلسه149http://yekaye.ir/al-anam-006-042/)

اختلاف قرائت[1]


حدیث

1) ابوحمزه ثمالی می‌گوید: از امام باقر ع درباره [تاویل] این سخن خداوند عز و جل سوال کردم که می‌فرماید «تا بیم دهد نسبت به بأس [= سختی] شدیدی از نزد او».

امام ع فرمود: آن بأس شدید، حضرت علی ع است و او از نزد رسول الله بود و با دشمنش می‌جنگید؛ و پس این است [تاویلِ] این آیه که «تا بیم دهد نسبت به بأس [= سختی] شدیدی از نزد او».

تأویل الآیات الظاهرة، ص285؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص321[2]؛ مناقب آل أبی طالب ع، ج‏2، ص81[3]

ذَکَرَهُ مُحَمَّدُ بْنُ الْعَبَّاسِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَیْلِ عَنْ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ» فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:

الْبَأْسُ الشَّدِیدُ هُوَ عَلِیٌّ ع وَ هُوَ مِنْ لَدُنْ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَاتَلَ عَدُوَّهُ فَذَلِکَ قَوْلُهُ «لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ».[4]


2) امام سجاد ع یکی از خطبه‌های نماز جمعه را که امیرالمومنین در مسجد کوفه و مدینه می‌خواندند روایت کرده است. در فرازی از خطبه ایشان آمده است:

پس از [غضب] خدا برحذر باشید آن گونه که خودش شما را از [غضب] خود برحذر داشته است که او نسبت به سختی شدیدی هشدارتان داده؛ و خشیت الهی داشته باشید خشیت کسی که عذری ندارد؛ و عملی که انجام می‌دهید برای ریا و سُمعه* نباشد که هرکسی برای غیر خدا کاری انجام دهد خداوند وی را به همان کسی که برایش آن کار را انجام داده وامی‌گذارد؛ و کسی که خالصانه برای خدا کاری انجام دهد خداوند خودش متولی پاداش او می‌شود؛ و از عذاب خدا هراسان باشید که البته او شما را بیهوده نیافریده و چیزی از امر شما را رها نکرده است؛ آثارتان را معلوم کرد و کارهایتان را دانست و اجل‌هایتان را معین فرمود؛ پس مبادا به دنیا فریفته شوید که او فریبنده اهلش است؛ کسی که به او مغرور شود فریب‌خورده و راه فنا و نابودی را در پیش گرفته است؛ و همانا آخرت سرای زندگانی است اگر که می‌دانستند.

از خداوند جایگاه شهدا و همنشینی با انبیا و معیشت سعادتمندان را تقاضامندیم که ما از او و به اوییم.

وقعة صفین، ص10 (فرازهایی از این خطبه در خطبه23 نهج‌البلاغه و در الکافی، ج‏5، ص57 نیز آمده است)

نَصْرٌ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ الْمُغِیرَةِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ خُطْبَةَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ فِی الْجُمُعَةِ بِالْکُوفَةِ وَ الْمَدِینَةِ...[5]

فَاحْذَرُوا مِنَ اللَّهِ مَا حَذَّرَکُمْ مِنْ نَفْسِهِ فَإِنَّهُ حَذَّرَ بَأْساً شَدِیداً وَ اخْشَوُا اللَّهَ خَشْیَةً لَیْسَتْ بِتَعْذِیرٍ وَ اعْمَلُوا فِی غَیْرِ رِیَاءٍ وَ لَا سُمْعَةٍ فَإِنَّ مَنْ عَمِلَ لِغَیْرِ اللَّهِ وَکَلَهُ اللَّهُ إِلَى مَا عَمِلَ لَهُ وَ مَنْ عَمِلَ لِلَّهِ مُخْلِصاً تَوَلَّى اللَّهُ أَجْرَهُ وَ أَشْفِقُوا مِنْ عَذَابِ اللَّهِ فَإِنَّهُ لَمْ یَخْلُقْکُمْ عَبَثاً وَ لَمْ یَتْرُکْ شَیْئاً مِنْ أَمْرِکُمْ سُدًى قَدْ سَمَّى آثَارَکُمْ وَ عَلِمَ أَعْمَالَکُمْ وَ کَتَبَ آجَالَکُمْ فَلَا تَغُرُّوا بِالدُّنْیَا فَإِنَّهَا غَرَّارَةٌ بِأَهْلِهَا مَغْرُورٌ مَنِ اغْتَرَّ بِهَا وَ إِلَى فَنَاءٍ مَا هِیَ وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دَارُ الْحَیَوَانِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ أَسْأَلُ اللَّهَ مَنَازِلَ الشُّهَدَاءِ وَ مُرَافَقَةَ الْأَنْبِیَاءِ وَ مَعِیشَةَ السُّعَدَاءِ فَإِنَّمَا نَحْنُ لَهُ وَ بِهِ.

* پی‌نوشت:

سُمعه: شبیه ریا است با این تفاوت که ریا، انجام کار است برای اینکه دیگران ببینند و تحسین کنند؛ ولی سمعه، انجام کار برای اینکه دیگران بشنوند و تحسین کنند.


3) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

[روز قیامت] بنده در پیشگاه خداوند می ایستد؛ پس به فرشتگانش می‌فرماید: بین نعمتهایم بر او و عملی که او انجام داده مقایسه کنید!

پس نعمتها اعمال را کاملا در خود غرق می‌کنند؛

خطاب می‌آید نعمتها را بر او ببخشید و بین اعمال خوب و بد خودش مقایسه کنید!

پس اگر خوبی‌ها و بدی‌هایش مساوی شد خداوند بدی را با خوبی زایل می‌سازد و او را به بهشت وارد می‌کند؛ و اگر خوبی‌اش اضافی آمد خداوند به ازای آن اضافی به او عطا می‌فرماید؛ و اگر خوبی‌اش کم آمد ولی از اهل تقوا بود و به خداوند متعال شرک نورزیده بود، او از اهل مغفرت خواهد بود و خداوند با رحمتش وی را، اگر بخواهد، مشمول مغفرت قرار می‌دهد و با عفوش بر او تفضل کند.

أعلام الدین فی صفات المؤمنین (دیلمی)، ص43

عَنْ عَطَاءِ بْنِ یَسَارٍ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع قَالَ: یُوقَفُ الْعَبْدُ بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ فَیَقُولُ لِمَلَائِکَتِهِ قِیسُوا بَیْنَ نِعَمِی عَلَیْهِ وَ بَیْنَ عَمَلِهِ فَتَسْتَغْرِقُ النِّعَمُ الْعَمَلَ فَیَقُولُ هَبُوا لَهُ النِّعَمَ وَ قِیسُوا بَیْنَ الْخَیْرِ وَ الشَّرِّ مِنْهُ فَإِنِ اسْتَوَى الْعَمَلَانِ أَذْهَبَ اللَّهُ الشَّرَّ بِالْخَیْرِ وَ أَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ وَ إِنْ کَانَ لَهُ فَضْلٌ أَعْطَاهُ اللَّهُ بِفَضْلِهِ وَ إِنْ کَانَ عَلَیْهِ فَضْلٌ وَ هُوَ مِنْ أَهْلِ التَّقْوَى وَ لَمْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ تَعَالَى فَهُوَ مِنْ أَهْلِ الْمَغْفِرَةِ یَغْفِرُ اللَّهُ لَهُ بِرَحْمَتِهِ إِنْ شَاءَ وَ یَتَفَضَّلُ عَلَیْهِ بِعَفْوِهِ.

تدبر

1) «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً؛ قَیِّماً»

چنانکه همه مفسران تذکر داده‌اند «قَیِّماً» وصف «عوجاً» نیست بلکه مربوط است به عبارتِ «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ»، که می‌تواند بیان «حالِ» «الکتاب» باشد یا «حالِ» «عبده» (توضیح در نکات ترجمه)

درباره اینکه مقصود از «قیم» در این آیه چیست این دیدگاهها مطرح شده که با توجه به امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا ممکن است همگی مد نظر بوده باشد:

الف.«قیم» به معنای «مستقیم» است (ابن‌عباس و ضحاک، به نقلِ التبیان (طوسی)، ج‏7، ص5) یعنی این کتاب را مستقیم و معتدل قرار داد که هیچ افراط و تفریطی در آن نیست (مجمع البیان (طبرسی)، ج‏6، ص693؛ تفسیر الصافی، ج‏3، ص230) و اجزایش همدیگر را تصدیق می‌کند و شاهد بر همدیگر است (جامع البیان (طبری)، ج‏15، ص127)

ب. قیم و قوام‌بخش سایر کتب آسمانی قرار داد که آنها را تصدیق کند و [تعالیم آنها را] حفظ نماید. (التبیان، ج‏7، ص5؛ جامع البیان، ج‏15، ص127) و باطل را از آنان نفی کند و مواردی که باید نسخ شود نسخ نماید (فراء، به نقل مجمع البیان، ج‏6، ص693)

ج. قیم نسبت به امور دین؛ یعنی قرآن را پشتوانه و مرجع همه امور دین قرار داد (ابومسلم، به نقل مجمع البیان، ج‏6، ص693)

د. امری دائمی که تا قیامت ثابت و پابرجا بماند و نسخ نشود. (مجمع البیان، ج‏6، ص693)

ه. آن را به صورت «ملتبس» (چیزی که مایه شک و شبهه شود و افراد را به انحراف بکشاند) قرار نداد (ابن‌عباس، جامع البیان، ج‏15، ص‌127)

و. برپا دارنده و قوام‌بخش مصالح بندگان (أنوار التنزیل (بیضاوی)، ج‏3، ص272؛ المیزان، ج13، ص237)

ز. منظور پیامبر است که با برانگیخته شدن به نبوت و نزول قرآن بر او، قیّم و پشتوانه این امت می‌باشد.

ح. ...


2) «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ ... قَیِّماً»

در این آیه قرآن را «قیم» خوانده است و در آیه‌ای دیگر اصل دین اسلام را «وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَةِ» (بینة/5)

و واضح است که بین این دو ارتباط است:

یا این قیّم بودن ابتداءاً وصف دین اسلام است که می‌خواهد مصالح جامعه بشری را تامین کند و قوام‌بخش یک جامعه مطلوب گردد و چون قرآن مشتمل بر این دین است به تبع آن قیم خوانده شده؛

ویا در درجه اول وصف خود قرآن است که کتابی است محکم و پشتوانه همه امور، و چون دین اسلام متکی به قرآن است او هم قیم شده است. (المیزان، ج13، ص237)


3) «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً؛ قَیِّماً لِیُنْذِرَ بَأْساً ...»

با توجه به اینکه «قَیِّماً» قطعا مربوط به ماقبل از جمله «وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً» است، چرا آن را  را پس از این و در آیه‌ای دیگر آورد و بسادگی نفرمود: «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ قَیِّماً وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً»؟

الف. هر دو عبارت حال برای «الکتاب» هستند، پس تقدم و تاخرشان تفاوتی نمی‌کند؛ اما نکته در این است که اعوجاج نداشتن یعنی در درون خودش هیچ خلا و مشکلی وجود ندارد؛ و «قیم» بودن یعنی پشتوانه امور دیگر است؛ و چیزی باید ابتدا خودش کامل و بی‌نقص باشد تا بتواند پشتوانه کمال و پابرجایی امور دیگر قرار بگیرد. (ابوعبدالله رازی، به نقل البحر المحیط، ج‏7، ص136؛ المیزان، ج13، ص237)[6]

 ب. می‌خواهد این معنا را هم القا کند که «قَیِّماً» حال برای «عبده» قرار بگیرد. (تدبر1، بند ز)

نکته تخصصی تفسیری

در وضعیت فعلی، کلمه «قَیِّماً» در آیه بعدی آمده، و قرین شده است با عبارت «لِیُنْذِرَ بَأْساً ...»؛ که این انذار و تبشیر توسط پیامبر ص انجام می‌شود؛ و به همین مناسبت ذهن به این سو می‌رود که «قیما» را هم وصف پیامبر ص بگیرد و معنای لطیف دیگری غیر از معنای رایج هم از آیه استنباط کند. در حالی که اگر در همان آیه قبل و بلافاصله بعد از «الکتاب» می‌آورد چنین فهمی از آیه بسیار بعید می‌شد.

ج. ...


4) «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً؛ قَیِّماً»

شرط قیام به مصالح دیگران، اعوجاج نداشتن مصلح است. (تفسیر نور، ج7، ص139)


5) «وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً؛ قَیِّماً لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدیداً مِنْ لَدُنْهُ وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنینَ ...»

چون قرآن هم فی نفسه کامل و مصون از هر اعوجاج است و هم قیّم و پشتوانه امور دیگر است، می‌تواند از عهده انذار و تبشیر به نحو صحیح و جامع برآید. (المیزان، ج13، ص238)


6) «لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدیداً مِنْ لَدُنْهُ وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنینَ الَّذینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً»

از تقابل بین انذار و تبشیر، و اینکه بشارت را به کسانی داد که هم اهل ایمانند و هم عمل صالح انجام می دهند می‌توان نتیجه گرفت که انذار هم شامل کافرانی است که نه ایمان دارند و نه عمل صالح؛ و هم شامل کسانی است که ایمان آورده‌اند ولی اهل گناه‌اند (المیزان، ج13، ص238) و هم شامل کسانی که ظاهرا اعمال شایسته انجام می‌دهند اما ایمان نمی‌آورند.

نکته تخصصی انسان‌شناسی

علامه طباطبایی در بیان فوق به گروه سومی که انذار شامل حالشان می‌شود (عمل صالح دارند اما کافرند) اشاره نکرد. چرا؟

به نظر می‌رسد ریشه بحث به همان مطلبی برگردد که:

مقدمه 1. قبلا بیان شد که انسان چند ساحت دارد: یکی ساحت کفر و ایمان و نفاق است و یکی ساحت کنش صالحانه و فاسقانه (جلسه561، تدبر1 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-73/

مقدمه2. اگرچه وضعیت آرمانی آن است که اگر در ساحت نخستین ایمان دارد، در ساحت دوم هم اهل عمل صالح باشد؛ و یا اگر در ساحت اول کافر یا منافق است، در ساحت دوم هم اهل فسق و فجور باشد؛ اما واقعیت این است که انسان موجودی بسیار پیچیده است و نه مومنان منحصر در معصومین هستند و نه صدور کار نیکو از کافران و منافقان محال است.

اما از آنجا که عمیق‌ترین ساحت وجودی انسان ساحت اول است، اگر کسی کافر یا منافق باشد آنچه در ظاهر از وی به عنوان عمل صالح دیده می‌شود حقیقتا امری پوچ و بی‌خاصیت است؛ و به همین جهت است که قرآن اعمال خوب کافران را همچون «سرابی که تشنه گمان می‌کند آب است» معرفی فرموده (نور/39) و وعده داده که در قیامت تمام اینها «هباءاً منثوراً» خواهد شد. (فرقان/23)

ثمره جامعه‌شناسی

اگر مساله فوق درست فهمیده شود معلوم می گردد که صرفاً بر اساس رفتارهایی که در یک جامعه مشاهده می‌شود، نمی‌توان درباره واقعا خوبتر یا بدتر بودن یک جامعه قضاوت کرد؛ همان گونه که صرفاً از روی تعداد دروغ‌های یک نفر نمی‌توان درباره واقعا دروغگو بودن یا نبودن او قضاوت نمود (زیرا هم دروغگوی حرفه‌ای خیلی کم دروغ می‌گوید؛ و هم ممکن است یک انسان باطناً راستگو برای اینکه در موقعیت خاصی قرار گرفته (مثلا موقعیت تقیه و نجات جان بیگناهان) مجبور باشد دروغ بگوید)

تبصره

منظور از «کافر» در بحث‌های فوق، نه «کافر شناسنامه‌ای» بلکه کافر حقیقی است؛ یعنی کسی که حقیقت دین بر او عرضه شده باشد اما او از روی لجاجت و عناد، تسلیم حقیقت نشود.


[1] . چند مورد اختلاف قرائتی که در این آیه گزارش شده است:

1)      حفص یسکت على قوله عِوَجاً سکتة خفیفة ثم یقول قَیِّماً. (البحر المحیط، ج‏7، ص136) سکت حفص بخلف عنه علی «عوجا» فی الوصل سکتة لطیفة و قرأ الباقون فی الوصل بالتنوین، و فی الوقف بغیر تنوین. (الکامل المفصل فی القرائات الاربعة عشر، ص293)

2)      و فی بعض القراءات «و لکن جعله قیما» (التبیان (شیخ طوسی)، ج‏7، ص4؛ جامع البیان (طبری)، ج‏15، ص127) و فی بعض مصاحف الصحابة «وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً لکِن جَعَلَهُ قَیِّماً» و یحمل ذلک على تفسیر المعنى لا أنها قراءة (البحر المحیط، ج‏7، ص136)

3)      «و قرئ قیما» (الکشاف، ج‏2، ص702؛ أنوار التنزیل (بیضاوی)، ج‏3، ص272)

4)      قرأ أبو بکر [= شعبه از عاصم] بروایة یحیى من لدنِهِ بإشمام الدال الضم و کسر الهاء و النون و قرأ الباقون بضم الدال و سکون النون (مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏6، ص692ِ البحر المحیط، ج‏7، ص136) قرأ شعبة «لَدْنِهِ» بإسکان الدال و ضم الشفتین بالاشمام و کسر النون و الهاء و مدها فی الوصل و قرأ الباقون «لَدُنْهُ» بضم الدال و اسکان النون و ضم الهاء مکسورة فی الاصل الا عند ابن‌کثیر [= شام] فانه علی أصله [لدُنهِ] بوصلها واو. (الکامل المفصل فی القرائات الاربعة عشر، ص293)

5)      و قرى‏ء وَ یُبَشِّرَ بالرفع و الجمهور بالنصب عطفا على لِیُنْذِر (البحر المحیط، ج‏7، ص136)

6)      عن الحسن بن صالح قال قال لی أبو جعفر ع: لا تقرأ «یُبَشِّرَ» إنما البشر بشر الأدیم- قال: فصلیت بعد ذلک خلف الحسن فقرأ «تبشر» (تفسیر العیاشی، ج‏2، ص321)

[2] . عن البرقی عمن رواه رفعه عن أبی بصیر عن أبی جعفر ع «لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ» قال: «البأس الشدید» علیٌّ و هو من لدن رسول الله علیه و آله السلام، قاتل معه عدوه، فذلک قوله: «لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ».

[3] . الْبَاقِرُ وَ الرِّضَا ع فِی قَوْلِهِ لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ الْبَأْسُ الشَّدِیدُ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ وَ هُوَ لَدُنْ رَسُولِ اللَّهِ ص یُقَاتِلُ مَعَهُ عَدُوَّهُ.

[4] . و معنى قوله لِیُنْذِرَ یعنی النَّبِیَّ ص بَأْساً شَدِیداً أی ذا بأس شدید فحذف المضاف و أقیم المضاف إلیه مقامه أمیر المؤمنین و شدة بأسه و سطوته متفق علیها بغیر خلاف و قوله مِنْ لَدُنْهُ أی من عنده و من أهل بیته و من نفسه صلى الله علیهما و على ذریتهما الطیبین صلاة باقیة فی کل عصر و کل حین. (تأویل الآیات الظاهرة، ص285)

[5] . إِنَّ الْحَمْدَ لِلَّهِ أَحْمَدُهُ وَ أَسْتَعِینُهُ وَ أَسْتَهْدِیهِ وَ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الضَّلَالَةِ مَنْ یَهْدِ اللَّهَ فَلَا مُضِلَّ لَهُ وَ مَنْ یُضْلِلْ فَلا هادِیَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ انْتَجَبَهُ لِأَمْرِهِ وَ اخْتَصَّهُ بِالنُّبُوَّةِ أَکْرَمُ خَلْقِهِ وَ أَحَبُّهُمْ إِلَیْهِ فَبَلَغَ رِسَالَةَ رَبِّهِ وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ وَ أَدَّى الَّذِی عَلَیْهِ وَ أُوصِیکُمْ بِتَقْوَى اللَّهِ فَإِنَّ تَقْوَى اللَّهِ خَیْرُ مَا تَوَاصَى بِهِ عِبَادُ اللَّهِ وَ أَقْرَبُهُ لِرِضْوَانِ اللَّهِ وَ خَیْرُهُ فِی عَوَاقِبِ الْأُمُورِ عِنْدَ اللَّهِ وَ بِتَقْوَى اللَّهِ أُمِرْتُمْ وَ لِلْإِحْسَانِ وَ الطَّاعَةِ خُلِقْتُمْ

[6] . این پاسخ به مطلبی است که بسیاری از مفسران گفته‌اند «قیما» چون حال برای «الکتاب» است باید بعد از آن می‌آمد و اکنون که عبارت «وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً» بین این دو فاصله شده، تقدیم و تاخیر رخ داده است (مجمع البیان، ج‏6، ص693). در واقع مبنای پاسخ این است که هم عبارت «وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً» و هم «قَیِّماً» هر دو حال برای «الکتاب» هستند؛ و طبق تحلیل فوق اتفاقا «اعوجاج نداشتن» باید مقدم بر «قیم» بودن بیاید.

 


شنبه 96 آبان 6 , ساعت 11:13 عصر

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ؛

‏ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً 

582) سوره کهف (18) آیه1

ترجمه

به نام خداوندی که رحمتش فراگیر و همیشگی است؛

هرگونه سپاس و ستایش از آنِ خداوندی است که این کتاب را بر بنده‌اش نازل فرمود و اعوجاجی در آن نگذاشت؛

نکات ترجمه

«عِوَجاً»

ماده «عوج» ‌را به معنای میل و کجی و انحراف از حالت صاف و مستقیم دانسته‌اند.

درباره اینکه «عَوَج» با «عِوَج» چه تفاوتی دارند، برخی گفته‌اند که در مورد اموری که کج بودنش براحتی با چشم قابل مشاهده است (مانند چوب و دیوار) تعبیر «عَوَج»؛ و در مورد اموری که کج بودنش نیازمند فکر و بصیرت است (مانند دین و سخن) تعبیر «عِوَج» به کار برده می‌شود. اما قرآن کریم درباره زمین هم تعبیر «عِوَج» را به کار برده است (لا تَرى‏ فیها عِوَجاً وَ لا أَمْتاً ؛ طه/107)؛ و اینها در توضیح آن گفته‌اند از این باب است که غیرمسطح بودن زمین (در بسیاری از مناطقی که در نظر اول مسطح به نظر می‌رسد، نیاز مند تفکر و بصیرت است (مفردات ألفاظ القرآن، ص593؛ المیزان، ج13، ص236)

اما برخی بر این باورند که اساساً «عَوَج» در مورد کج و مایل بودن اشیای عمودی به کار می‌رود؛ اما در مورد اشیای مسطح و گسترده و نیز در مورد امور (و نه اشیاء)(که دین و کلام و ... از این جمله‌اند) «عِوَج» گفته می‌شود. (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص179)

از این ماده 9 بار در قرآن کریم به کار رفته است که همگی به صورت «عِوَج» بوده است.

حدیث

1) امیرالمومنین ع در فرازی از یکی از خطبه‌های خود فرمودند:

... و به شما باد به کتاب خدا که همانا ریسمان استوار است و نور آشکار؛ درمانى است سود دهنده، و تشنگى را فرو نشاننده؛ چنگ در زننده را نگهدارنده، و در آویزنده را نجات بخشنده. نه کج شود، تا راستش گردانند، و نه به باطل گراید تا آن را برگردانند. کهنه نگردد به روزگار، نه از خواندن و نه از شنیدن بسیار. کسی که به آن سخن گفت راست گفت، و آن که بدان رفتار کرد پیش افتاد...

نهج البلاغة، خطبه156(اقتباس از ترجمه شهیدی، ص156)

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع

وَ عَلَیْکُمْ بِکِتَابِ اللَّهِ فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِینُ وَ النُّورُ الْمُبِینُ وَ الشِّفَاءُ النَّافِعُ وَ الرِّیُّ النَّاقِعُ وَ الْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّکِ وَ النَّجَاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ لَا یَعْوَجُّ فَیُقَامَ وَ لَا یَزِیغُ فَیُسْتَعْتَبَ وَ لَا یُخْلِقُهُ کَثْرَةُ الرَّدِّ وَ وُلُوجُ السَّمْعِ مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ.


2) از امام صادق ع خطبه‌ای در وصف حال پیامبر ص و امامان ع روایت شده است. در فرازی از آن می‌فرمایند:

و خداوند این کتاب را به سوی شما نازل فرمود که در آن بیان و تبیان [= توضیح] است؛ «قرآنی عربی بدون هیچ اعوجاج، باشد که تقوا پیشه کنند» (زمر/28)؛ آن را برای مردم تبیین فرمود و راهش را با دانشی نمایاند که تفصیلش داد، و دینی که واضحش ساخت، و فرایضی که واجبش فرمود، و حدودی که حد آنها را برای مردم تعیین و تبیین نمود، و اموری که برای خلائق پرده از آنها برداشت و اعلان فرمود؛ در آن دلالتی به راه نجات است، و آموزه‌هایی است که به سوی هدایت می‌خواند؛ پس رسول الله آنچه بدان فرستاده شده بود ابلاغ کرد، و آنچه را که بدان مامور شده بود آشکارا بیان فرمود، و آنچه از بارهای نبوت بر دوشش گذاشته بودند ادا نمود، و برای پروردگارش صبر کرد، و در راه او مجاهدت نمود، و نسبت به امتش خیرخواهی کرد، و آنان را به نجات فراخواند، و بر این ذکر تشویق فرمود، و آنان را به راه هدایتی دلالت نمود، با شیوه‌ها و انگیزه‌هایی که اساسش را برای بندگان پی نهاد، و مناره‌هایی که پرچمش را برای آنان برافراشته ساخت، تا بعد از او گمراه نشوند و بدانها بسیار مهربان و رحیم بود.

الکافی، ج‏1، ص445

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ غَالِبٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی خُطْبَةٍ لَهُ خَاصَّةً یَذْکُرُ فِیهَا حَالَ النَّبِیِّ وَ الْأَئِمَّةِ ع وَ صِفَاتِهِمْ ....

 وَ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَیْهِ الْکِتَابَ فِیهِ الْبَیَانُ وَ التِّبْیَانُ قُرْآناً عَرَبِیًّا غَیْرَ ذِی عِوَجٍ‏ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ قَدْ بَیَّنَهُ لِلنَّاسِ وَ نَهَجَهُ بِعِلْمٍ قَدْ فَصَّلَهُ وَ دِینٍ قَدْ أَوْضَحَهُ وَ فَرَائِضَ قَدْ أَوْجَبَهَا وَ حُدُودٍ حَدَّهَا لِلنَّاسِ وَ بَیَّنَهَا وَ أُمُورٍ قَدْ کَشَفَهَا لِخَلْقِهِ وَ أَعْلَنَهَا فِیهَا دَلَالَةٌ إِلَى النَّجَاةِ وَ مَعَالِمُ تَدْعُو إِلَى هُدَاهُ فَبَلَّغَ رَسُولُ اللَّهِ ص مَا أُرْسِلَ بِهِ وَ صَدَعَ بِمَا أُمِرَ وَ أَدَّى مَا حُمِّلَ مِنْ أَثْقَالِ النُّبُوَّةِ وَ صَبَرَ لِرَبِّهِ وَ جَاهَدَ فِی سَبِیلِهِ وَ نَصَحَ لِأُمَّتِهِ وَ دَعَاهُمْ إِلَى النَّجَاةِ وَ حَثَّهُمْ عَلَى الذِّکْرِ وَ دَلَّهُمْ عَلَى سَبِیلِ الْهُدَى بِمَنَاهِجَ وَ دَوَاعٍ أَسَّسَ لِلْعِبَادِ أَسَاسَهَا وَ مَنَارٍ رَفَعَ لَهُمْ أَعْلَامَهَا کَیْلَا یَضِلُّوا مِنْ بَعْدِهِ وَ کَانَ بِهِمْ رَءُوفاً رَحِیماً.


3) از امام صادق ع از پدرانشان از رسول خدا ص روایت شده است که فرمودند:

اى مردمان! به درستى که شما در سرای هُدنَة [= موقعیت «آرامش قبل از طوفان»] قرار دارید، و شما بر جناح [= بال‏] سفرید، و رفتن با شما شتاب مى‏کند و شما را زود مى‏برد، و دیده‏اید که شب و روز و آفتاب و ماه، هر نویى را کهنه مى‏کنند، و هر دورى را نزدیک مى‏سازند، و هر وعده‏شده را مى‏آورند. پس آماده شوید براى این مسیر طولانی.

پس مقداد بن اسود برخاست و عرض کرد که: یا رسول اللَّه! سرای هدنه چیست؟

فرمود: خانه‌ی رساندن و تمام شدن. و چون فتنه‏ها مانند پاره‏هاى شب تار، امور را بر شما مشتبه سازد، پس بر شما باد به قرآن؛ زیرا که او شفاعتگری است که شفاعتش مقبول است؛ و سعایت‌کننده‌ای است که بدگویی‌اش رد نمی‌شود، هر که آن را در پیش روى خود قرار دهد [که آن را پیروى کند]، او را به سوى بهشت کشاند، و هر که آن را در پشت سر خود قرار دهد، او را به سوى آتش دوزخ براند؛ و آن راهنمایى است که بر بهترین راه‏ها دلالت مى‏کند.

و آن کتابى است که در آن تفصیل و بیان [= توضیح] و تحصیل [= حاصل شدن مقاصد و اهداف] هست، آن است جداکننده حق و باطل [= رافع هر گونه اختلاف] و شوخى و سرسرى نیست، ظاهرى دارد و باطنى، ظاهرش حکم و دستور است، و باطنش علم و دانش؛ ظاهرش خرّم و زیبا است و باطنش ژرف. اخترانى دارد [احتمالا منظور آیات قرآن است که همچون ستاره‌هایی که در شب تاریک انسان با کمک آنها راهش را پیدا می‌کند، راه را به انسان نشان می‌دهند] و اخترانش هم اخترانى دارند؛ شگفتى‏هایش شماره نشوند و تازه‏هایش کهنه نگردند؛ در آن است چراغ‏هاى هدایت و مناره‌های حکمت، و راهنمایی به سوی معرفت است براى کسى که وصف آن را بشناسد. پس سزاوار است که انسان دیده خود را به جولان درآورد، و نظر تأمّل را به درک صفت آن برساند؛ که نجات بخشد هر که در معرض هلاک است، و رها سازد هر که در چنگالی گرفتار است؛ پس به‌راستى این تفکر است که حیات‌بخش دل بیناست، چونان که طالب نور در تاریکى‏ها به وسیله نور راه مى‏رود. پس بر شما باد خوب خلاص شدن و کم درنگ کردن [= خود را نیکو خلاص کنید و در فتنه‏ها منتظر و سرگردان نگذارید].

الکافی، ج‏2، ص599

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّکُمْ فِی دَارِ هُدْنَةٍ وَ أَنْتُمْ عَلَى ظَهْرِ سَفَرٍ وَ السَّیْرُ بِکُمْ سَرِیعٌ وَ قَدْ رَأَیْتُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ یُبْلِیَانِ کُلَّ جَدِیدٍ وَ یُقَرِّبَانِ کُلَّ بَعِیدٍ وَ یَأْتِیَانِ بِکُلِّ مَوْعُودٍ فَأَعِدُّوا الْجَهَازَ لِبُعْدِ الْمَجَازِ.

قَالَ فَقَامَ الْمِقْدَادُ بْنُ الْأَسْوَدِ فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا دَارُ الْهُدْنَةِ؟

قَالَ دَارُ بَلَاغٍ وَ انْقِطَاعٍ فَإِذَا الْتَبَسَتْ عَلَیْکُمُ الْفِتَنُ کَقِطَعِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَیْکُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ وَ مَاحِلٌ مُصَدَّقٌ وَ مَنْ جَعَلَهُ أَمَامَهُ قَادَهُ إِلَى الْجَنَّةِ وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ سَاقَهُ إِلَى النَّار وَ هُوَ الدَّلِیلُ یَدُلُّ عَلَى خَیْرِ سَبِیلٍ وَ هُوَ کِتَابٌ فِیهِ تَفْصِیلٌ وَ بَیَانٌ وَ تَحْصِیلٌ وَ هُوَ الْفَصْلُ لَیْسَ بِالْهَزْلِ وَ لَهُ ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ فَظَاهِرُهُ حُکْمٌ وَ بَاطِنُهُ عِلْمٌ ظَاهِرُهُ أَنِیقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِیقٌ لَهُ نُجُومٌ وَ عَلَى نُجُومِهِ نُجُومٌ لَا تُحْصَى عَجَائِبُهُ وَ لَا تُبْلَى غَرَائِبُهُ فِیهِ مَصَابِیحُ الْهُدَى وَ مَنَارُ الْحِکْمَةِ وَ دَلِیلٌ عَلَى الْمَعْرِفَةِ لِمَنْ عَرَفَ الصِّفَةَ فَلْیَجْلُ جَالٍ بَصَرَهُ وَ لْیُبْلِغِ الصِّفَةَ نَظَرَهُ یَنْجُ مِنْ عَطَبٍ وَ یَتَخَلَّصْ مِنْ نَشَبٍ فَإِنَّ التَّفَکُّرَ حَیَاةُ قَلْبِ الْبَصِیرِ کَمَا یَمْشِی الْمُسْتَنِیرُ فِی الظُّلُمَاتِ بِالنُّورِ فَعَلَیْکُمْ بِحُسْنِ التَّخَلُّصِ وَ قِلَّةِ التَّرَبُّصِ.


4) عبدالاعلی بن اعین می‌گوید: از امام صادق ع شنیدم که می‌فرمود:

من زاده رسول الله هستم و من به کتاب خدا علم دارم و در آن است آغاز آفرینش و هر آنچه رخ می‌دهد تا روز قیامت؛ و در آن است خبر آسمان و خبر زمین و خبر بهشت و خبر جهنم و خبر آنچه بوده و خبر آنچه خواهد بود؛ اینها را می‌دانم همان طور که به کف دستم نگاه می‌کنم؛ همانا خداوند می‌فرماید «در آن تبیان و توضیح هر چیزی است» (نحل/89)

الکافی، ج‏1، ص61

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَى بْنِ أَعْیَنَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ:

قَدْ وَلَدَنِی رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَنَا أَعْلَمُ کِتَابَ اللَّهِ وَ فِیهِ بَدْءُ الْخَلْقِ وَ مَا هُوَ کَائِنٌ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ فِیهِ خَبَرُ السَّمَاءِ وَ خَبَرُ الْأَرْضِ وَ خَبَرُ الْجَنَّةِ وَ خَبَرُ النَّارِ وَ خَبَرُ مَا کَانَ وَ خَبَرُ مَا هُوَ کَائِنٌ أَعْلَمُ ذَلِکَ کَمَا أَنْظُرُ إِلَى کَفِّی إِنَّ اللَّهَ یَقُولُ فِیهِ تِبْیَانُ کُلِّ شَیْ‏ءٍ.


5) از امام صادق ع  از امیرالمومنین ع روایت کرده‌اند:

ای مردم! همانا خداوند تبارک و تعالی پیامبر ص را به جانب شما فرستاد و کتابش را به حق نازل فرمود ...

پس نسخه‌ای از آنچه در صحیفه‌های نخستین [کتابهای آسمانی پیامبران پیشین] بود برایشان آورد که تصدیق می‌کند آنچه پیش رویش بود و جدا می‌کند حلال را از امور مشتبه حرام؛ آن قرآن است، پس آن را به سخن درآورید و هرگز برایتان سخن نخواهد گفت اما من به شما از آن خبر می‌دهم؛ همانا در آن علم آنچه گذشته و علم آنچه تا روز قیامت می‌آید و حکم آنچه بین شماست و بیان آن وضعیتی که در آن به سر می‌برید آمده است؛ به طوری که اگر از من از آن بپرسید شما را مطلع می‌سازم.

الکافی، ج‏1، ص61

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَرْسَلَ إِلَیْکُمُ الرَّسُولَ ص وَ أَنْزَلَ إِلَیْهِ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ ....

فَجَاءَهُمْ بِنُسْخَةِ مَا فِی الصُّحُفِ الْأُولَى وَ تَصْدِیقِ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلِ الْحَلَالِ مِنْ رَیْبِ الْحَرَامِ ذَلِکَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَ لَنْ یَنْطِقَ لَکُمْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ إِنَّ فِیهِ عِلْمَ مَا مَضَى وَ عِلْمَ مَا یَأْتِی إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ حُکْمَ مَا بَیْنَکُمْ وَ بَیَانَ مَا أَصْبَحْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ فَلَوْ سَأَلْتُمُونِی عَنْهُ لَعَلَّمْتُکُمْ.[1]

تدبر

1) «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً»

اینکه خداوند ما انسان‌ها را مخاطب قرار داده و برای ما کتابی برای هدایت ما فروفرستاده که هیچ انحراف و اعوجاجی در آن نیست، جای سپاس و تشکر فراوان دارد؛ علی‌القاعده سپاس‌گزاریش در گروی این است که آن را بخوانیم و به کار ببندیم.

تاملی با خویش

آیا ما واقعا سپاسگزار قرآن هستیم؟ یا آن را مهجور گذاشته‌ایم؟

در طول شبانه‌روز چه اندازه مطالب متفرقه - از جمله: خبرهای راست و دروغ در شبکه‌های مجازی، و ... - می‌خوانیم و می‌شنویم؛ و چه اندازه برای خواندن و تدبر در قرآن وقت می‌گذاریم؟

جالب اینجاست که هنگامی هم که اندک وقتی برای این کار بگذاریم از خدا طلبکار می‌شویم و گویی ما منّتی بر او داریم که وقتمان را صرف قرآن کرده‌ایم!

خداوند ان شاء الله توفیق هرچه بیشتر برای تدبر در کتابش و عمل به فهمیده‌ها، آن هم همراه با اخلاص، عنایت فرماید؛ که اگر فضل و رحمت او نباشد هیچکس از دست شیطان سالم نخواهد ماند. (نور/21)


2) «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً»

اگر توجه کنیم که آنچه از صلاح و استواری در جوامع بشری وجود دارد محصول دعوت انبیاء الهی و ترویج آموزه‌های وحیانی بوده است، درمی‌یابیم که واقعا همه حمد و سپاس‌ها از آن خداوند است. (المیزان، ج13، ص237)


3) «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ»

آن خدایی که رب العالمین است (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمین‏؛ فاتحه/2) و آسمانها و زمین را آفریده (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض‏؛ انعام/1) همان خدایی است که کتاب را بر بنده نازل کرده است. پس او می‌تواند همه حقایق خلقت را در کتاب خویش بگنجاند، هرچند چگونگی استنباط همه آن حقایق از این کتاب، کار هرکسی نباشد. (احادیث 4 و 5)


4) «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ»

بندگى خدا، زمینه‏ساز دریافت کمالات معنوى است (تفسیر نور، ج‏7، ص139)


5) «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً»

مرجع ضمیر «ه» در «له» می‌تواند:

الف. «الکتاب» باشد؛ یعنی در این کتاب هیچ اعوجاج و انحرافی وجود ندارد.

ب. «عبده» باشد؛ یعنی در شخص پیامبر که بنده خداست و کتاب بر او نازل شده، هیچ اعوجاح و انحرافی وجود ندارد و او تمام آنچه را از خداوند گرفته بی‌کم‌و‌کاست و بدون هیچ انحراف و اعوجاحی در اختیار مردم قرار می‌دهد. (البحر المحیط، ج7، ص136)

(بنا به قاعده «امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا»، ظاهرا هر دو معنا در این آیه مستقلاً مد نظر بوده است.)


6) «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً»

نه در قرآنی که خداوند نازل کرده هیچ اعوجاج و انحرافی هست و نه پیامبری که آن را برای مردم آورده، در کارش اعوجاحی بوده (تدبر5)؛ اما انسان فاسق که از استقامت به در آمده و خودش کج و معوج شده است، به تناسب خود، این قرآن را معوج می‌فهمد و شاید بدین جهت است که همین کتاب که برای هدایت است، مایه گمراهی فاسقان می‌شود. (یُضِلُّ بِهِ کَثیراً ... وَ ما یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقین‏؛ بقره/26)

به قول ملای رومی

زانکه از قرآن بسی گمره شدند                  زان رَسَن قومی درونِ چَه شدند

مر رسن را نیست جرمی ای عَنود               چون تو را سودای سربالا نبود

https://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar3/sh200/


7) «أَنْزَلَ عَلى‏ عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً»

اینکه «عِوَجاً» را به صورت «نکره در جمله منفی» آورده (اصطلاحاً: نکرة در سیاق نفی) دلالت بر عموم می‌کند؛ یعنی قرآن کریم در همه جهات مستقیم و بدون اعوجاج است؛ در لفظش فصیح، در معنایش بلیغ، در هدایتش صائب، در حجت‌ها و براهینش زنده و پویا، در امر و نهیش خیرخواه، در حکایات و اخباری که نقل کرده صادق، و در حکمی که می‌راند مصون از دخالت شیاطین است؛ هیچ اختلافی در او نیست و باطل از پیش و پس در آن راه نیابد. (المیزان، ج‏13، ص237)




[1] . در همین راستا دو حدیث زیر هم قابل توجه است که حدیث اولش در جلسه2 گذشت http://yekaye.ir/%d9%8eanbyiae-21-10/

عَلِیٌّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَةِ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ الْعَزِیزَ الْجَبَّارَ أَنْزَلَ عَلَیْکُمْ کِتَابَهُ وَ هُوَ الصَّادِقُ الْبَارُّ فِیهِ خَبَرُکُمْ وَ خَبَرُ مَنْ قَبْلَکُمْ وَ خَبَرُ مَنْ بَعْدَکُمْ وَ خَبَرُ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ لَوْ أَتَاکُمْ مَنْ یُخْبِرُکُمْ عَنْ ذَلِکَ لَتَعَجَّبْتُمْ. (الکافی، ج‏2، ص599؛ المحاسن، ج‏1، ص267)

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى الْأَشْعَرِیُّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْبَرْقِیِّ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیْدٍ عَنْ یَحْیَى بْنِ عِمْرَانَ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَیُّوبَ بْنِ الْحُرِّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ ذِکْرُهُ خَتَمَ بِنَبِیِّکُمُ النَّبِیِّینَ فَلَا نَبِیَّ بَعْدَهُ أَبَداً وَ خَتَمَ بِکِتَابِکُمُ الْکُتُبَ فَلَا کِتَابَ بَعْدَهُ أَبَداً وَ أَنْزَلَ فِیهِ تِبْیَانَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ خَلْقَکُمْ وَ خَلْقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ نَبَأَ مَا قَبْلَکُمْ وَ فَصْلَ مَا بَیْنَکُمْ وَ خَبَرَ مَا بَعْدَکُمْ وَ أَمْرَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ مَا أَنْتُمْ صَائِرُونَ إِلَیْهِ. (الکافی، ج‏1، ص269)

 


شنبه 96 آبان 6 , ساعت 11:8 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم


به یاری خداوند از امروز (شنبه 6 آبان 1396 برابر با 8 صفر 1439) تدبر در آیات سوره کهف را در پیش خواهیم گرفت.

سوره کهف از سوره‌های مکی است که البته عده‌ای معدودی از آیات آن را نازل شده در مدینه دانسته‌اند. (مجمع البیان، ج‏6، ص69[1]؛ لبحر المحیط، ج‏7، ص134[2])

تعداد آیات آن بنا به روایت بصری 111 آیه، بنا بر روایت کوفی (که مبنای مصحف‌هایی است که به خط عثمان طه اکنون رایج است) 110 آیه، بنا به روایت شامی 106 آیه؛ و بنا به روایت حجازی (مکی و مدنی) 105 آیه می‌باشد. (مجمع البیان، ج‏6، ص690) [3] که این اختلاف عمدتا ناشی از این بوده که یک عبارت را برخی یک آیه و برخی دو آیه قلمداد می‌کرده‌اند.

(در جلسه446 درباره چرایی اختلاف در تعداد آیات سوره‌ها توضیح داده شد: http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-1-2/ )

در فضیلت این سوره احادیث متعددی از پیامبر اکرم ص روایت شده است و نکته جالبی که در اغلب این روایات به چشم می‌خورد، این است که خواندن [و جدی گرفتن تعالیمِ] این سوره را راهی برای نجات از فتنه دجال دانسته‌اند (مجمع البیان، ج‏6، ص690-691)[4] و

 مداومت بر قرائت آن در شبهای جمعه را زمینه‌ای برای دست‌یابی به توفیق شهادت و جایگاه شهدا در قیامت معرفی کرده‌اند (ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص108؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص321)[5]

 


[1] . مکیة قال ابن عباس إلا آیة «وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ» فإنها نزلت بالمدینة فی قصة عیینة بن حصن الفزاری.

[2] . هی مکیة کلها إلا فی قوله. و عن ابن عباس و قتادة إلّا قوله وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ الآیة فمدنیة. و قال مقاتل: إلّا من أولها إلى جُرُزاً و من قوله إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ الآیتین فمدنی.

[3] . مائة و إحدى عشرة آیة بصری و عشر کوفی و ست شامی و خمس حجازی. اختلافها:

إحدى عشرة آیة ف «زِدْناهُمْ هُدىً» غیر الشامی «إِلَّا قَلِیلٌ» مدنی الأخیر «إِنِّی فاعِلٌ ذلِکَ غَداً» غیر الأخیر ذرعا و «مِنْ کُلِّ شَیْ‏ءٍ سَبَباً» عراقی شامی و الأخیر، «هذِهِ أَبَداً» غیر شامی و الأخیر، «عِنْدَها قَوْماً» غیر الکوفی و الأخیر «فَأَتْبَعَ سَبَباً» الثلاث عراقی «بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا» عراقی شامی.

در روایت شامی «وَ زِدْناهُمْ هُدى‏» (آیه13) را یک آیه مستقل به حساب آورده است.

در مدنی اخیر آیه22 در عبارت «إِلَّا قَلِیلٌ» به پایان می‌رسد.

[4] . أبی بن کعب عن النبی ص قال من قرأها فهو معصوم ثمانیة أیام من کل فتنة فإن خرج الدجال فی تلک الثمانیة الأیام عصمه الله من فتنة الدجال و من قرأ الآیة التی فی آخرها «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ» الآیة حین یأخذ مضجعه کان له فی مضجعه نور یتلألأ إلى الکعبة حشو ذلک النور ملائکة یصلون علیه حتى یقوم من مضجعه فإن کان فی مکة فتلاها کان له نورا یتلألأ إلى البیت المعمور حشو ذلک النور ملائکة یصلون علیه حتى یستیقظ.

سمرة بن جندب عن النبی ص قال من قرأ عشر آیات من سورة الکهف حفظا لم تضره فتنة الدجال و من قرأ السورة کلها دخل الجنة

و عن النبی ص قال أ لا أدلکم على سورة شیعها سبعون ألف ملک حین نزلت ملأت عظمتها ما بین السماء و الأرض قالوا بلى قال سورة أصحاب الکهف من قرأها یوم الجمعة غفر الله له إلى الجمعة الأخرى و زیادة ثلاثة أیام و أعطی نورا یبلغ السماء و وقى فتنة الدجال

و روى الواقدی بإسناده عن أبی الدرداء عن النبی ص قال من حفظ عشر آیات من أول سورة الکهف ثم أدرک الدجال لم یضره و من حفظ خواتیم سورة الکهف. کانت له نورا یوم القیامة

و روی أیضا بالإسناد عن سعید بن محمد الجزمی عن أبیه عن جده عن النبی ص قال من قرأ الکهف یوم الجمعة فهو معصوم إلى ستة أیام من کل فتنة تکون فإن خرج الدجال عصم منه

و روى العیاشی بإسناده عن الحسن بن علی بن أبی حمزة عن أبیه عن أبی عبد الله (ع) قال من قرأ سورة الکهف فی کل لیلة جمعة لم یمت إلا شهیدا و بعثه الله مع الشهداء و وقف یوم القیامة مع الشهداء

[5] . حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَکِّلِ قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى قَالَ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ حَدَّثَنِی الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ قَرَأَ سُورَةَ الْکَهْفِ کُلَ‏ لَیْلَةِ جُمُعَةٍ لَمْ یَمُتْ إِلَّا شَهِیداً أَوْ یَبْعَثُهُ اللَّهُ مِنَ الشُّهَدَاءِ وَ وَقَفَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَعَ الشُّهَدَاءِ.

در ثواب الاعمال حدیث دیگری هم درباره فضیلت سوره آمده است:

حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ هِلَالٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع یَقُولُ مَا مِنْ عَبْدٍ یَقْرَأُ قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ إِلَى آخِرِ السُّورَةِ إِلَّا کَانَ لَهُ نُوراً مِنْ مَضْجَعِهِ إِلَى بَیْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ فَإِنَّ مَنْ کَانَ لَهُ نُورٌ فِی بَیْتِ اللَّهِ الْحَرَامِ کَانَ لَهُ نُورٌ إِلَى بَیْتِ الْمَقْدِسِ.

و همچنین این حدیث در تهذیب الأحکام، ج‏3، ص9؛ الکافی، ج‏3، ص429

 عَنْهُ عَنْ أَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ قَالَ‏ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ قَرَأَ سُورَةَ الْکَهْفِ فِی کُلِّ لَیْلَةِ جُمُعَةٍ کَانَتْ کَفَّارَةً لَهُ لِمَا بَیْنَ الْجُمُعَةِ إِلَى الْجُمُعَةِ.

در کافی در ادامه‌اش آورده است:  قَالَ وَ رَوَى غَیْرُهُ أَیْضاً فِیمَنْ قَرَأَهَا یَوْمَ الْجُمُعَةِ بَعْدَ الظُّهْرِ وَ الْعَصْرِ مِثْلَ ذَلِکَ.

 

 


شنبه 96 آبان 6 , ساعت 12:9 صبح

 

جمع‌بندی سوره لیل

 

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است:

کسی که سوره‌های «وَ الشَّمْسِ» [= شمس] وَ «وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشی»‏ [= لیل] وَ «وَ الضُّحی»‏ [= ضحی] وَ «أَ لَمْ نَشْرَحْ» [= انشراح] را در روز یا شب زیاد بخواند چیزی در محضر او نمی‌ماند مگر اینکه برای او در روز قیامت شهادت می‌دهد حتی موهایش و پوست بدنش و گوشتش و خونش و رگهایش و عصب‌هایش و استخوان‌هایش و همه آنچه از او که بر زمین سنگینی می‌کند و پروردگار تبارک و تعالی می‌فرماید: شهادت شما برای بنده‌ام را پذیرفتم و حکمش را صادر کردم: او را به سوی بهشت‌هایم ببرید تا هرکدام را که دوست دارد انتخاب کند، پس آن را به او بدهید بدون هیچ منتی ولکن این فقط رحمتی از من و فضل و عنایتی بر اوست و بر بنده‌ام گوارا باد.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص123

أَبِی ره قَالَ حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَسَّانَ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مِهْرَانَ عَنِ الْحَسَنِ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

مَنْ أَکْثَرَ قِرَاءَةَ وَ الشَّمْسِ وَ وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشی‏ وَ وَ الضُّحی‏ وَ أَ لَمْ نَشْرَحْ فِی یَوْمٍ أَوْ لَیْلَةٍ لَمْ یَبْقَ شَیْ‏ءٌ بِحَضْرَتِهِ إِلَّا شَهِدَ لَهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ حَتَّی شَعْرُهُ وَ بَشَرُهُ وَ لَحْمُهُ وَ دَمُهُ وَ عُرُوقُهُ وَ عَصَبُهُ وَ عِظَامُهُ وَ جَمِیعُ مَا أَقَلَّتِ الْأَرْضُ مِنْهُ وَ یَقُولُ الرَّبُّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی قَبِلْتُ شَهَادَتَکُمْ لِعَبْدِی وَ أَجَزْتُهَا لَهُ انْطَلِقُوا بِهِ إِلَی جِنَانِی حَتَّی یَتَخَیَّرَ مِنْهَا حَیْثُ مَا أَحَبَّ فَأَعْطُوهُ إِیَّاهَا مِنْ غَیْرِ مَنٍّ وَ لَکِنْ رَحْمَةً مِنِّی وَ فَضْلًا عَلَیْهِ ‌وَ هَنِیئاً لِعَبْدِی.

مروری بر مضامین سوره و نتیجه‌گیری

در ابتدای این سوره چند قسم یاد کرد: یکی به شب و روز در اوج شب شدن و روز شدن: «و شب، هنگامی که بپوشاند؛ و روز، هنگامی که تجلی کند»؛ و دیگری به دو جنس مخالف: «و آنچه آفرید مذکر و مونث».

پس از سوگند خوردن به این جلوه‌های کاملا گوناگون واقعیت، که البته در عین نقطه مقابل هم بودن، مکمل همدیگر هم هستند، به سراغ انسان رفت و هشدار داد که بدانید که «کوشش شما هم مختلف است»: خداوند جهان را این گونه مختلف آفریده و به شما هم اختیار داده و شما هم مختلف عمل خواهید کرد.

شاید بدین ترتیب می‌خواهد هشدار دهد که اگر عده‌ای خوبند و عده‌ای بد، گمان نکنید کار از دست خدا خارج شده است؛ نه، او خود، جهان را با این تفاوت‌ها آفرید؛ و البته به انسان اختیار داد تا خودش انتخابی چنین متفاوت انجام دهد: همچون تفاوت روز در اوج روشنایی و شب در اوج تاریکی؛ همچون تفاوت زن و مرد، که انکارناپذیر است با این حال بنای زندگی انسان در این دنیا با حضور هر دوی اینها میسر می‌شود.

در میان این اختلافات در شیوه زندگی، آن اختلافی که موضوعیت و جای تامل و تصمیم جدی دارد و این سوره بدان پرداخته، اختلافی است که سعادت و شقاوت نهایی انسان را رقم می‌زند؛ شاید از این روست که تا پایان سوره، خداوند انسانهای مختلف را در دو دسته قرار داد و از وضعیت دنیا و آخرت آنان بحث کرد:

«آن که بخشش نمود و تقوا پیشه کرد؛ و آن نیکوترین را تصدیق نمود»؛ به چنین کسی وعده می‌دهند که «بزودی راحت‌ترین وضعیت را برای وی میسر می‌کنیم»؛ بلکه به تعبیر دقیق‌تر: «او را برای آسایش و راحت‌ترین وضعیت آماده می‌سازیم.»

«و اما کسی که بخل ورزید و خود را بی‌نیاز شمرد، و آن نیکوترین را دروغ شمرد»؛ به چنین کسی هم وعده می‌دهند که «بزودی او را هم برای دشوار‌ترین وضعیت آماده می‌سازیم»؛ و به وی هشدار دادند که بداند آن بخل وی مشکل او را حل نخواهد کرد «و ثروتش نیازی را از او مرتفع نسازد، چون نگونسار شود.»

سپس به این برگشت که اگر این هشدارها را می دهیم از این باب است که «برعهده ماست هدایت کردن. و ابتدا و انتها، دنیا و آخرت؛ اول و آخر، و در یک کلام «بازپسین و آغازین، از آنِ ماست».

دوباره هشداری می‌دهد به آن که به بیراهه می‌رود و بشارتی به آن که در راه است:

«شما را از آتشی که زبانه کشد بیم می‌دهم؛ که آن را برافروخته نمی‌کند مگر آن شقاوت‌پیشه؛ همان که تکذیب کرد و سر پیچید. اما آن تقواپیشه از آن دور داشته شود؛ همان که مال خود را می‌دهد تا پاک شود؛ و کسی نزد او هیچ نعمتی ندارد که پاداش داده شود؛ مگر در راستای وجه الله، که برترین است؛ و البته خشنود خواهد شد.»

اگر دقت کنیم ریشه تمام تصمیم‌گیری‌های انسان را، که دو گونه سبک زندگی را رقم می‌زند، به سه چیز برمی‌گرداند:

  • تصدیق یا تکذیب حق و حقیقت؛ (موضع وی در قبال حقیقت)
  • بخشندگی یا بخل‌ورزی؛ (موضع وی در قبال مهمترین اعتباریات)
  • خودنگهداری و تقوی یا خودبزرگ‌بینی و احساس بی‌نیازی کاذب (موضع وی در قبال خویشتن خود)

و نشان می‌دهد هر انسانی دنبال رسیدن به وضع بهتر است؛ اگر تفاوتی بین این دو انسان هست، تفاوت در افق نگاه آنها و به‌تَبَع، تفاوت در سبک زندگی آنهاست، و در نتیجه‌ای که در اثر تفاوت سبک زندگی بدان خواهند رسید:

آنکه به دنیا بسنده کرده و آخرت را جدی نگرفته، در حقیقت «خوبی: حُسنی» را دروغ شمرده، و می‌خواهد با جمع اموال و بخل ورزیدن خود را بی‌نیاز سازد؛ اما واقعیتی به نام مرگ توهمی بودن این سبک زندگی را برملا می‌سازد: در لحظه سقوط در قبر دیگر این مال و اموال هیچ کمکی به وی نخواهند کرد؛ و در سختی‌های بی‌انتها قرار خواهد گرفت؛

در مقابل،

آنکه آخرت را - و در حقیقت، این را که بنای عالم بر نیکی و نیکویی استوار است-  باور دارد او درست است که در دنیا هیچ چشمداشتی از کسی ندارد؛ اما آنچه انفاق کرده را از دست نداده، بلکه با آن رضایت خدا را می‌جوید و کارهایش را لوجه الله انجام می‌دهد و قطعا پروردگاری که بلندمرتبه‌ترین است، او را به رضایتمندی عظیمی خواهد رساند.

پس ماییم و دو نگاه و دو سبک زندگی و انتخاب بین این دو؛ بر اساس واقعیت انکارناپذیری به نام مرگ:

اگر این واقعیت انکارناپذیر را انکار کردیم، در این توهم خواهیم بود که راه سعادتمان در گروی انباشت مال و اموال است و خود حقیقیِ خود را فراموش می‌کنیم و دنیامدارانه زندگی خواهیم کرد و مدار زندگی اجتماعی را تنازع بقا خواهیم دید که اگر دوستی‌ای هم در کار است صرفا برای دفع دشمن بزرگتر است؛

ولی اگر آن واقعیت را جدی گرفتیم، حقیقتِ «خوبی و نیکویی» در عالم را تصدیق خواهیم کرد و هم و غممان حفظ و نگهداری از خودِ حقیقیِ خویش (تقوا) خواهد بود؛ آنگاه در همین دنیا آخرت‌مدارانه خواهیم زیست و بخشش اموال و دستگیری از دیگران را، نه از دست دادن دارایی، بلکه کسب دارایی حقیقی (تقرب به وجه الله)‌ خواهیم دانست، دارایی‌ای که رضایتمندانه ترین زندگی را تا ابد برای ما رقم خواهد زد.

 


جمعه 96 آبان 5 , ساعت 11:45 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

581)  سوره لیل (92) آیه 21 

وَ لَسَوْفَ یَرْضی

ترجمه

و البته خشنود خواهد شد.

تبریک و تسلیت ولادت و شهادت

بر اساس برخی روایات هفتم صفر را هم سالروز میلاد امام کاظم علیه‌السلام دانسته‌اند و هم سالروز شهادت امام حسن مجتبی علیه‌السلام. بر همه قرآن‌باوران و دوستداران اهل بیت علهیم‌السلام، که برای رسیدن به سعادت، به ثَقَلین تمسک می‌جویند، میلاد این همتای قرآن مبارک باشد؛ و شهادتِ آن همراه قرآن تسلیت باد.

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است:

همانا خداوند تبارک و تعالی در روز قیامت بر بنده مومنش منت می‌گذارد و دستور می‌دهد که او را به خود - یعنی به رحمت خود - نزدیک کنند؛ پس او بقدری نزدیک می‌شود که [رحمت خدا] بر او سایه می‌افکند؛ سپس آن نعمت‌هایی را که در حق وی روا داشته شده، به او می‌شناساند و می‌فرماید: آیا در فلان روز برای فلان مطلب به درگاهم دعا نکردی و من اجابتت کردم؟ آیا در فلان روز از من درخواستی نداشتی که خواسته‌ات را به تو دادم؟ آیا در فلان روز به نزد من به فریادرسی نیامدی و به فریادت رسیدم؟ آیا در فلان سختی از من رفع آن را نخواستی و آن سختی را از تو رفع کردم و بر تو رحم نمودم؟ آیا از من مال و اموالی نخواستی و به تو دادم؟ آیا از من کمک‌کاری نخواستی که برایت فرستادم؟ آیا از من نخواستی که فلانی را به همسریت درآورم که در میان خانواده‌اش بلندمرتبه و عزیز بود و او را به همسریت درآوردم؟

بنده می‌گوید: بله ای پروردگارم. هر چه می‌خواستم به من دادی و همواره بهشت را نیز از تو می‌خواستم!

پس خداوند عز و جل می‌فرماید : بدان که من آنچه از من خواسته‌ای را به تو می‌بخشم؛ این بهشت است که ارزانی تو باد. آیا تو را راضی کردم؟

مومن می‌گوید: پروردگارا ! بلی، راضی شدم.

پس خداوند متعال می‌فرماید: من هم همواره از اعمال تو راضی بودم و برایت بهترین پاداش را رضایت دادم؛ و برترین پاداشت این است که تو را در بهشتم سکنی می‌دهم.

تفسیر القمی، ج‏2، ص259؛ الزهد، ص91[1]

حَدَّثَنِی أَبِی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنِ ابْنِ عُیَیْنَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَیَمُنُّ عَلَى عَبْدِهِ الْمُؤْمِنِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فَیَأْمُرُهُ الله أَنْ یَدْنُوَ مِنْهُ- یَعْنِی مِنْ رَحْمَتِهِ - فَیَدْنُو حَتَّى یَضَعَ کَفَّهُ عَلَیْهِ ثُمَّ یُعَرِّفُهُ مَا أَنْعَمَ بِهِ عَلَیْهِ- یَقُولُ لَهُ أَ وَ لَمْ تَدْعُنِی یَوْمَ کَذَا وَ کَذَا بِکَذَا وَ کَذَا- فَأَجَبْتُ دَعْوَتَکَ أَ لَمْ تَسْأَلْنِی یَوْمَ کَذَا وَ کَذَا فَأَعْطَیْتُکَ مَسْأَلَتَکَ أَ لَمْ تَسْتَغِثْ بِی یَوْمَ کَذَا وَ کَذَا فَأَغَثْتُکَ أَ لَمْ تَسْأَلْ ضُرّاً کَذَا وَ کَذَا فَکَشَفْتُ عَنْکَ ضُرَّکَ وَ رَحِمْتُ صَوْتَکَ أَ لَمْ تَسْأَلْنِی مَالًا فَمَلَّکْتُکَ أَ لَمْ تَسْتَخْدِمْنِی فَأَخْدَمْتُکَ أَ لَمْ تَسْأَلْنِی أَنْ أُزَوِّجَکَ فُلَانَةَ- وَ هِیَ مَنِیعَةٌ عِنْدَ أَهْلِهَا - فَزَوَّجْنَاکَهَا قَالَ فَیَقُولُ الْعَبْدُ بَلَى یَا رَبِّ قَدْ أَعْطَیْتَنِی کُلَّ مَا سَأَلْتُکَ وَ کُنْتُ أَسْأَلُکَ الْجَنَّةَ فَیَقُولُ اللَّهُ لَهُ فَإِنِّی مُنْعِمٌ لَکَ مَا سَأَلْتَنِیهِ الْجَنَّةُ لَکَ مباحا [مُبَاحَةٌ] أَرْضَیْتُکَ- فَیَقُولُ الْمُؤْمِنُ نَعَمْ یَا رَبِّ أَرْضَیْتَنِی وَ قَدْ رَضِیتُ فَیَقُولُ اللَّهُ لَهُ عَبْدِی إِنِّی کُنْتُ أَرْضَى أَعْمَالَکَ وَ إِنَّمَا أَرْضَى لَکَ أَحْسَنَ الْجَزَاءِ فَإِنَّ أَفْضَلَ جَزَائِی عِنْدِی أَنْ أُسْکِنَکَ الْجَنَّةَ.


2) از امام صادق ع روایت شده است که:

خداوند در دنیا و آخرت از مومن راضی است؛ و مومن، هرچند از خدا راضی بوده، اما به خاطر آن ابتلائاتی که در دنیا می‌دیده در دلش چیزی است، پس هنگامی که در روز قیامت با پاداش الهی مواجه می‌شود از خداوند حق، به حقیقت رضایت راضی می‌شود و این همان سخن خداوند است که فرمود «و از او راضی شدند» (بینه/8)

تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، ص800

مُحَمَّدُ بْنُ خَالِدٍ الْبَرْقِیُّ مَرْفُوعاً عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرِ بْنِ یَزِیدَ قَالَ ... قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

اللَّهِ رَاضٍ عَنِ الْمُؤْمِنِ فِی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ الْمُؤْمِنُ وَ إِنْ کَانَ رَاضِیاً عَنِ اللَّهِ فَإِنَّ فِی قَلْبِهِ مَا فِیهِ لِمَا یَرَى فِی هَذِهِ الدُّنْیَا مِنَ التَّمْحِیصِ فَإِذَا عَایَنَ الثَّوَابَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ رَضِیَ عَنِ اللَّهِ الْحَقِّ حَقَّ الرِّضَا وَ هُوَ قَوْلُهُ «وَ رَضُوا عَنْه‏»


3) از امام صادق ع روایت شده است:

قیامت عروسی تقواپیشگان است.

الخصال، ج‏1، ص13

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَى بْنِ الْمُتَوَکِّلِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ الْقَاشَانِیِّ عَمَّنْ ذَکَرَهُ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ الْجَعْفَرِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

الْقِیَامَةُ عُرْسُ الْمُتَّقِینَ.


4) از امام صادق ع روایت شده است:

همانا خداوند جَلَّ ثَنَاؤُهُ نزد بنده مومن نیازمند در دنیا عذرخواهی خواهد کرد شبیه آن که برادری نزد برادرش عذرخواهی می‌کند و می‌فرماید: به عزت و جلالم سوگند اینکه در دنیا تو را نیازمند قرار دادم به خاطر این نبود که تو در دیده‌ام خوار و زبون بودی؛ پس این پوشش را بردار و ببین در عوض دنیا چه به تو داده‌ام.

پس وی پوشش را برمی‌دارد و می‌گوید: با این عوضی که به من دادی اصلا به خاطر آنچه مرا از داشتنش بازداشتی ضرری نکرده‌ام.

الکافی، ج‏2، ص264

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ عَفَّانَ عَنْ مُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ثَنَاؤُهُ لَیَعْتَذِرُ إِلَى عَبْدِهِ الْمُؤْمِنِ الْمُحْوِجِ فِی الدُّنْیَا کَمَا یَعْتَذِرُ الْأَخُ إِلَى أَخِیهِ فَیَقُولُ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی مَا أَحْوَجْتُکَ فِی الدُّنْیَا مِنْ هَوَانٍ کَانَ بِکَ عَلَیَّ فَارْفَعْ هَذَا السَّجْفَ فَانْظُرْ إِلَى مَا عَوَّضْتُکَ مِنَ الدُّنْیَا قَالَ فَیَرْفَعُ فَیَقُولُ مَا ضَرَّنِی مَا مَنَعْتَنِی مَعَ مَا عَوَّضْتَنِی.


5) از امیرالمومنین ع روایت شده است: خوشا به حال کسی که به یاد معاد باشد و برای حساب کار کند و به آنچه وی را کفایت می‌کند قانع، و از خدا راضی باشد.

نهج البلاغة، حکمت44

وَ قَالَ ع

طُوبَى لِمَنْ ذَکَرَ الْمَعَادَ وَ عَمِلَ لِلْحِسَابِ وَ قَنِعَ بِالْکَفَافِ وَ رَضِیَ عَنِ اللَّه‏[2]

تدبر

1) «وَ لَسَوْفَ یَرْضی»

انسان عاقل آینده‌نگر است؛ و زندگی رضایتمندانه همیشگی‌ای که در آینده برایش حاصل شود را بر رضایتمندی گذرا و موقت ترجیح می‌دهد.

تاملی در وضعیت جامعه خود

برخی اوقات مطلبی به صورت ضرب‌المثل درمی‌آید و بقدری در اذهان مهم و قطعی قلمداد می‌شود که افراد در مقابل وحی و سخن خداوند این اندازه تسلیم نیستند! اما به یاد داشته باشیم صِرف ضرب‌المثل بودن و سابقه فرهنگی داستن یک گزاره دلیل بر حقانیت آن نیست.

یکی از این ضرب‌المثل‌ها این است که:

«سرکه نقد به از حلوای نسیه»

این سخن شاید در مقایسه سرکه و حلوا درست باشد اما در مقایسه دنیا و آخرت قطعا نادرست است؛ اما بر اساس این تلقی نادرست، عده‌ای ظاهراً به خود حق داده‌اند در میراث ادبی بزرگان دست ببرند و به اشعار حافظ این بیت را اضافه کنند که «من که امروزم بهشت نقد حاصل می‌شود/وعده فردای زاهد را چرا باور کنم»

توضیح اشتباه در انتساب این بیت به حافظ

حافظ شعری دارد که با این بیت شروع می‌شود:

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم     محتسب داند که من این کارها کمتر کنم ...

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh346/

آن گونه که قزوینی در حاشیه نسخه خود تذکر داده، «در نسخ مختلفه جدیده از یک الی هشت بیت الحاقی دیده شده است از جمله این بیت:

من که امروزم بهشت نقد حاصل می‌شود       وعده فردای زاهد را چرا باور کنم

ولی در نسخ قدیمه قریب‌العصر با حافظ اثری از هیچکدام از این ابیات موجود نیست.»


2) «الْأَتْقَی ... لَسَوْفَ یَرْضی»

آدمی که اهل تقوا (خودنگهداری) باشد عاقبت‌اندیش و آینده‌نگر می‌گردد؛ او اگر از گناه می‌پرهیزد رضایت جاودان و همیشگی را بر رضایت موقت ترجیح می‌دهد.

نکته تخصصی انسان‌شناسی

انسان همواره طالب وضع بهتر است؛ اگر از آنچه فعلا او را خشنود می‌کند دست بردارد حتما درصدد به دست آوردن خشنودی بسیار بالاتری است.

ثمره اجتماعی در تبلیغ دین

اگر می‌خواهیم افراد در جامعه محرمات و محدودیت‌های دینی و اخلاقی و قانونی و ... را رعایت کنند حتما و حتما باید افق بالاتری برایشان ترسیم شود که بدانند که در ازای آنچه فعلا از دست می‌دهند به رضایتمندی بسیار بالاتری دست می‌یابند. محدودیت‌هایی که فضای رضایتمندی بالاتر را در بر نداشته باشد عملا موفق نخواهد بود.


3) «الَّذی یُؤْتی‏ مالَهُ یَتَزَکَّی ... لَسَوْفَ یَرْضی»

کسی که در دنیا اموالش را در راه خدا خرج می‌کند ممکن است سختش باشد و گاه با خود فکر کند اگر اموالم را نگه می‌داشتم می‌توانستم با آن چنین و چنان کنم؛ اما وقتی به آخرت وارد شود و باطن کار خود را ببیند قطعا راضی خواهد شد. (حدیث2)


4) «إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلی؛ وَ لَسَوْفَ یَرْضی»

وقتی کسی درصدد جلب رضایت «پروردگاری که بلندمرتبه‌ترین است» برآید، قطعا پروردگارش بیشترین رضایت ممکن را نصیب او خواهد کرد.


5) «وَ لَسَوْفَ یَرْضی»

خداوند نه‌تنها پاداش مومنان را بر اساس قسط و عدل (لِیَجْزِیَ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ بِالْقِسْطِ؛ یونس/4) و به طور کامل (یُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفی؛ نجم/41) می دهد؛

بلکه پاداش بهتر (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها، قصص/84؛ وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى‏، کهف/88؛ یَجْزِیَ الَّذینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَى، نجم/31) و اضافه‌تری (لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما عَمِلُوا وَ یَزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِه، نور/38) به آنها می‌دهد؛

بلکه متناسب با بهترین کارهای آنها پاداش‌های آنها را می‌دهد (وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُون‏؛ نحل/97)؛

بلکه برای هر کار خوبی از دو برابر (فَأُولئِکَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا؛ سبأ/37) و ده برابر (مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها؛ انعام/160) تا هفتصد برابر و بیشتر (کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فی‏ کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللَّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ؛ بقره/261) و تا حدی که اصلا در حساب نیاید (یُرْزَقُونَ فیها بِغَیْرِ حِساب؛ غافر/40) پاداش می‌دهد؛

بلکه هرچه دلشان بخواهد به آنها می‌دهد؛ (لَهُمْ فیها ما یَشاؤُن، نحل/31؛ لَهُمْ ما یَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ، زمر/34؛ لَهُمْ ما یَشاؤُنَ فیها، ق/35)؛

بلکه پاداش‌هایی اضافه‌تر از آنچه دلشان بخواهد به آنها می‌دهد؛ (وَ لَدَیْنا مَزید، ق/35)؛

بلکه پاداش‌هایی برایشان آماده کرده که هیچکس تصورش را هم نکرده است (فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُون‏؛ سجده/17)؛

واضح است که حتما آنها راضی خواهند شد.

تاملی با خویش

کسی که این وعده‌های خدا را بشنود و در عین حال همچنان دنیا را ترجیح دهد، چه مشکلی دارد؟

خدا را باور ندارد؟

یا پیامبرش را راستگو نمی‌داند؟

یا عقلش تعطیل شده است؟

یا غفلت چنان وی را در برگرفته که اصلا به سخن خدا توجه نمی‌کند؟

یا ...؟



[1] . در جلسه404 متن این روایت به نقل از کتاب «الزهد» آمده بود که این جلسه متن را به نقل تفسیر قمی آوردیم که اختلافات مختصری در سند و متن وجود دارد http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-7/

[2] . این دو روایت در تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 140 درباره کسی است که به جای رضایت آخرت دنبال رضایت در دنیا باشد.

أَخْسَرُ النَّاسِ مَنْ رَضِیَ الدُّنْیَا [بِالدُّنْیَا] عِوَضاً عَنِ الْآخِرَةِ

إِنَّ مَثَلَ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ کَرَجُلٍ لَهُ امْرَأَتَانِ إِذَا أَرْضَى إِحْدَاهُمَا أَسْخَطَ الْأُخْرَى.

 


پنج شنبه 96 آبان 4 , ساعت 11:33 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

580) سوره لیل (92) آیه 20  

 إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلی

ترجمه

مگر در راستای وجه الله [= در طلب خشنودی پروردگارش] که برترین است؛

نکات ترجمه

«ابْتِغاءَ»

مصدر باب افتعال از ماده «بغی» است. قبلا بین شد که این ماده در دو معنا به کار می‌رود: یکی در معنای «طلب کردن» و «درصدد برآمدن» و دیگری به معنای فساد و تجاوز از حد؛ .و در اینکه آیا می‌توان این دو معنا را به یک معنا برگرداند، برخی گفته‌اند که اصل این ماده به معنای «طلب خروج از حالت معمولی و میانه» است که اگر این خروج از حالت عدل به احسان باشد خوب و ممدوح است و اگر خروج از حق به باطل باشد، مذموم و به معنای تجاوز است (مفردات ألفاظ القرآن، ص136) و برخی گفته‌اند که اصل این ماده تنها دلالت بر «طلب شدید» دارد و تنها در صورتی که حرف «علی» بدان ضمیمه شود و یا قرینه‌ای در کلام باشد، دلالت بر تعدی و تجاوز از حد می‌کند. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص309) (جلسه196، http://yekaye.ir/al-kahf-018-108/)[1]

«وَجْهِ»

قبلا بیان شد که ماده «وجه» دلالت دارد بر مقابل چیزی قرار گرفتن و «مواجهه» یعنی وجه یک نفر در مقابل وجه دیگری قرار بگیرد، و «وِجهه» (وَ لِکُلٍّ وِجْهَةٌ؛ بقره/148) آن سمت و جهتی است که از آن سمت با اشیاء و امور روبرو می‌شویم؛ و اصل کلمه‌ی «جهت» همان «وجهة» بوده که واو اول آن افتاده است و «وجه» هر چیزی به حَسَب خودش است؛ لذا در امور مجرد و خصوصا خداوند، وجه به معنای «صورت» نیست بلکه تعبیر «وجه الله» یعنی آن بُعدی که هنگامی که انسان با دل خود به خدا روی می‌آورد از آن بُعد به خدا روی می‌آورد یا خداوند از آن جهت به انسان توجه می‌کند (جلسه249 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-29/)[2]

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است:

هیچ مومنی به مومنی برای وجه الله [ قربة الی الله] قرض ندهد مگر اینکه خداوند اجر او را به حساب صدقه برایش حساب می‌کند تا مالش به او برگردد.

الکافی، ج‏4، ص34

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ وَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ رِبْعِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ فُضَیْلِ بْنِ یَسَارٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

مَا مِنْ مُؤْمِنٍ أَقْرَضَ مُؤْمِناً یَلْتَمِسُ بِهِ وَجْهَ اللَّهِ إِلَّا حَسَبَ اللَّهُ لَهُ أَجْرَهُ بِحِسَابِ الصَّدَقَةِ حَتَّى یَرْجِعَ إِلَیْهِ مَالُهُ.


2) از پیامبر اکرم ص روایت شده است:

کسی که نیتش دنیا باشد خداوند کارش را پراکنده سازد و فقر را در مقابل دیدگانش قرار دهد و جز آنچه برایش نوشته شده از دنیا به او نرسد؛ و کسی که نیتش آخرت باشد خداوند کار و بارش را یکپارچه سازد و بی‌نیازی را در دلش قرار دهد و دنیا به او روی آورد در حالی که در برابر وی رام و مطیع است.

مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏9، ص: 41

عَنِ النَّبِیِّ ص مَنْ کَانَتْ نِیَّتُهُ الدُّنْیَا فَرَّقَ اللَّهُ عَلَیْهِ أَمْرَهُ وَ جَعَلَ الْفَقْرَ بَیْنَ عَیْنَیْهِ وَ لَمْ یَأْتِهِ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا مَا کُتِبَ لَهُ وَ مَنْ کَانَتْ نِیَّتُهُ الْآخِرَةَ جَمَعَ اللَّهُ شَمْلَهُ وَ جَعَلَ غِنَاهُ فِی قَلْبِهِ وَ أَتَتْهُ الدُّنْیَا وَ هِیَ رَاغِمَةٌ.[3]


3) از امام باقر ع روایت شده است:

ماییم آن «مثانی» [= دوگانه‌ها، دولایه‌ها] یی که خداوند به پیامبرش عطا فرمود [= اشاره به آیه «وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانی: ما به تو هفت‌تا مثانی دادیم»؛ حجر/87] ؛ و ماییم «وجه الله»یی که در زمین در مقابل شما این سو و آن سو می‌رویم؛ و ماییم چشم خدا در میان مخلوقات و دست او که به رحمت بر بندگانش گشاده است؛

شناخت کسی که ما را شناخت؛ و در جهالت ماند کسی که نسبت به ما و امامت تقواپیشگان جهالت داشت [یا: در جهالت ماند کسی که نسبت به ما جهالت داشت در حالی که یقین در پیش روی او بود]

الکافی، ج‏1، ص143؛ التوحید (للصدوق)، ص150[4]

مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی سَلَّامٍ النَّخَّاسِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

نَحْنُ الْمَثَانِی الَّذِی أَعْطَاهُ اللَّهُ نَبِیَّنَا مُحَمَّداً ص وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ نَتَقَلَّبُ فِی الْأَرْضِ بَیْنَ أَظْهُرِکُمْ وَ نَحْنُ عَیْنُ اللَّهِ فِی خَلْقِهِ وَ یَدُهُ الْمَبْسُوطَةُ بِالرَّحْمَةِ عَلَى عِبَادِهِ عَرَفَنَا مَنْ عَرَفَنَا وَ جَهِلَنَا مَنْ جَهِلَنَا وَ إِمَامَةَ الْمُتَّقِین‏ [فَأَمَامَهُ الْیَقِین‏][5]


4) فضل بن یونس می‌گوید: امام کاظم ع فرمود: زیاد بگو «اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْنِی مِنَ الْمُعَارِینَ وَ لَا تُخْرِجْنِی مِنَ التَّقْصِیرِ: خدایا مرا از «به عاریت سپرده‌شدگان» قرار مده و مرا از تقصیر خارج مکن!»

گفتم: «به عاریت سپرده‌شدگان» را می‌شناسم: کسانی‌اند که دین به عاریت در دستشان است و بعدا از دین خارج می‌شوند؛ اما معنی اینکه «مرا از تقصیر خارج مکن» چیست؟

فرمود: هر عملی که آن را به خاطر خداوند عز و جل انجام دادی، نزد خودت، خودت را مقصر بشمار [مطمئن نباش که حتما برای خدا انجام داده‌ای] چرا که مردم همگی در اعمالشان بین خود و خدایشان مقصرند مگر کسی که خداوند عز و جل او را حفظ کند.

الکافی، ج‏2، ص73 و 579

أَبُو عَلِیٍّ الْأَشْعَرِیُّ عَنْ عِیسَى بْنِ أَیُّوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ یُونُسَ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ ع قَالَ قَالَ:

أَکْثِرْ مِنْ أَنْ تَقُولَ «اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْنِی مِنَ الْمُعَارِینَ وَ لَا تُخْرِجْنِی مِنَ التَّقْصِیرِ»

قَالَ قُلْتُ أَمَّا الْمُعَارُونَ فَقَدْ عَرَفْتُ أَنَّ الرَّجُلَ یُعَارُ الدِّینَ ثُمَّ یَخْرُجُ مِنْهُ فَمَا مَعْنَى لَا تُخْرِجْنِی مِنَ التَّقْصِیرِ؟

فَقَالَ کُلُّ عَمَلٍ تُرِیدُ بِهِ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَکُنْ فِیهِ مُقَصِّراً عِنْدَ نَفْسِکَ فَإِنَّ النَّاسَ کُلَّهُمْ فِی أَعْمَالِهِمْ فِیمَا بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ اللَّهِ مُقَصِّرُونَ إِلَّا مَنْ عَصَمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.

تدبر

1) «إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلی»

کسی که واقعا تقواپیشه است وقتی انفاق [و یا هر کار خیر دیگری] می‌کند درصدد چیزی جز «وجه الله» نیست؛ یعنی اگر کاری می‌کند تنها و تنها برای رضای پروردگارش است.


2) «إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلی»

«وجه» هر چیزی عبارت است از آن بُعد یا آن حیثیتی که هنگام مواجهه با آن چیز، رو در روی او قرار می‌گیریم؛ بدین ترتیب مقصود از «وجه الله» ممکن است اسماء و صفات خداوند باشد که هر کس متوجه خدا می‌شود و او را می‌خواند با این اسماء به او متوجه می‌شود (المیزان، ج13، ص302[6]؛

ج‏20، ص127[7]) ویا ممکن است مقصود از «وجه پروردگار» هر آن جهتی است که منسوب به خداوند است در هر کاری و در هر چیزی (المیزان، ج11، ص344)[8] و شاید بدین مناسبت است که در احادیث متعددی امامان معصوم ع مصداق «وجه الله» معرفی شده‌اند (مثلا حدیث3) که هرکس می‌خواهد متوجه خدا شود بدانها روی می‌آورد (چنانکه در دعای ندبه در رفاق امام زمان ع ندبه می‌کنیم: أَیْنَ وَجْهُ اللَّهِ الَّذِی إِلَیْهِ یَتَوَجَّهُ إلَیهِ الْأَوْلِیَاءُ: کجاست آن وجه الله که اولیاء الله به سوی او متوجه می‌شوند؟)

توجه: چنین نیست که قبول یکی از این دو معنا در آیه مستلزم نفی معنای دیگر باشد؛ بلکه ممکن است هر یک از این دو معنا در این آیه و سایر آیاتی که در آنها تعبیر «وجه الله» آمده، مد نظر باشد (المیزان، ج‏19، ص101)[9]


3) «إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلی»

«الاعلی» صفت چیست؟

الف. می‌تواند صفت «رب» باشد یعنی اشاره به اینکه آنان درصدد به دست آوردن رضایت پروردگاری هستند که بالا و برتر از هر چیزی است؛ و

ب. می‌تواند صفت «وجه» باشد یعنی اگر آنها سراغ پروردگارشان می‌روند سراغ آن برترین وجه خداوند می‌روند. این معنا بیشتر تناسب دارد با اینکه «وجه» ‌را به معنای هر کار یا چیزی که وجهه الهی پیدا کرده (تدبر2) بدانیم؛ که در این صورت منظور این می‌شود که آنها:

ب.1. اگر با اعمالشان می‌خواهند به خدا برسند، بهترین اعمال خداپسندانه را می‌جویند؛ و

ب.2. اگر با توجه به انسانهایی که مظهر وجه الله هستند می‌خواهند به خدا برسند در میان همه انبیاء و اوصیاء به سراغ برترین معصومین (یعنی حضرت محمد و آل محمد ص) می روند.


این را در کانال نگذاشتم

4) «إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الْأَعْلی»

شبهه‌ای فلسفی برای توجه به خدا

مگر نه این است که خداوند برتر از این است که هر گونه صورت حسی و خیالی و حتی صورت عقلی از او در ذهن بیاید. پس وقتی ذهن ما هیچ راهی به سوی او ندارد، چگونه می‌توان در عبادت به او توجه پیدا کرد؟

(این یکی از دلایل بت‌پرستان است! آنها می‌گویند برای عبادت حتما باید به چیزی توجه پیدا کرد و چون خداوند فوق هر گونه تصوری است پس به او نمی‌توان توجه پیدا کرد پس ما بتها را به عنوان علامت و نماد او می‌سازیم و در عبادتمان با توجه به این بتها می‌خواهیم راهی به سوی او بیابیم: «ما نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى‏: ما اینها را نمی پرستیم مگر برای اینکه ما را به خدا نزدیک سازند» (زمر/3). المیزان، ج14، ص165[10] و ج16، ص92)

پاسخ

توجهی که شرط عبادت است، نیازمند احاطه کامل بر آنچه مورد پرستش قرار می‌گیرد نیست؛ بلکه معرفت اجمالی کفایت می‌کند. (المیزان، ج16، ص92)[11]

به تعبیر بسیار دقیق‌تری که از امام صادق ع روایت شده است: کسی که حاضر است، شناخت و درک مستقیم او مقدم بر تصور ذهنی و توصیف اوست [یعنی بعد از مواجهه وجودی، تصور ذهنی از او می‌سازیم و او را توصیف می‌کنیم]؛ و تنها در مورد کسی که غایب است از توصیف ذهنیِ او به وجود او پی می‌بریم. (إِنَّ مَعْرِفَةَ عَیْنِ الشَّاهِدِ قَبْلَ صِفَتِهِ وَ مَعْرِفَةَ صِفَةِ الْغَائِبِ قَبْلَ عَیْنِه‏؛ تحف‌العقول، ص327) و خدایی که می‌پرستیم خدای غایب نیست؛ بلکه حاضر است: اول او را می‌یابیم و همین یافتن برای توجه به او کافی است و به قول فلاسفه مسلمان، شناخت حضوری خداوند مقدم بر شناخت حصولی و ذهنی اوست و حتی اگر نتوانیم شناخت حصولی دقیق و جامعی از او پیدا کنیم - که قطعا نمی‌توانیم - بدین معنا نیست که او را نمی‌توانیم بشناسیم.

 


[1] . شبیه این توضیحات در جلسه 253 نیز گذشت: http://yekaye.ir/al-aaraf-7-33/

[2] . این روایت هم در التوحید (للصدوق)، ص182 درباره «وجه الله» قابل توجه است:

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ إِسْحَاقَ الْفَارِسِیُّ أَبُو الْحُسَیْنِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو سَعِیدٍ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ النَّسَوِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو نَصْرٍ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الصُّغْدِیُّ بِمَرْوَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ بْنِ الْحَکَمِ الْعَسْکَرِیُّ وَ أَخُوهُ مُعَاذُ بْنُ یَعْقُوبَ قَالا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ الْحَنْظَلِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَاصِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ قَیْسٍ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ الرُّمَّانِیُّ عَنْ زَاذَانَ عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِیِّ رَحِمَهُ اللَّهُ فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ یَذْکُرُ فِیهِ قُدُومَ الْجَاثَلِیقِ الْمَدِینَةَ- مَعَ مِائَةٍ مِنَ النَّصَارَى بَعْدَ وَفَاةِ النَّبِیِّ ص وَ سُؤَالَهُ أَبَا بَکْرٍ عَنْ مَسَائِلَ لَمْ یُجِبْهُ عَنْهَا ثُمَّ أُرْشِدَ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع فَسَأَلَهُ عَنْهَا فَأَجَابَهُ فَکَانَ فِیمَا سَأَلَهُ أَنْ قَالَ لَهُ أَخْبِرْنِی عَنْ وَجْهِ الرَّبِّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى فَدَعَا عَلِیٌّ ع بِنَارٍ وَ حَطَبٍ فَأَضْرَمَهُ فَلَمَّا اشْتَعَلَتْ قَالَ عَلِیٌّ ع أَیْنَ وَجْهُ هَذِهِ النَّارِ قَالَ النَّصْرَانِیُّ هِیَ وَجْهٌ مِنْ جَمِیعِ حُدُودِهَا قَالَ عَلِیٌّ ع هَذِهِ النَّارُ مُدَبَّرَةٌ مَصْنُوعَةٌ لَا یُعْرَفُ وَجْهُهَا وَ خَالِقُهَا لَا یُشْبِهُهَا- وَ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ لَا یَخْفَى عَلَى رَبِّنَا خَافِیَةٌ.

[3] . این روایت در الکافی، ج‏2، ص125 نیز قابل توجه است:

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَى وَ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ وَ عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ وَ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ أَبِی عُبَیْدَةَ الْحَذَّاءِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: مَنْ أَحَبَّ لِلَّهِ وَ أَبْغَضَ لِلَّهِ وَ أَعْطَى لِلَّهِ‏ فَهُوَ مِمَّنْ کَمَلَ إِیمَانُهُ.

[4] . عبارت صدوق که در بصائر الدرجات (ج1 ص66) هم همین طور آمده چنین است:

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى الْعَطَّارُ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی سَلَّامٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: نَحْنُ الْمَثَانِی الَّتِی أَعْطَاهَا اللَّهُ نَبِیَّنَا ص وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ نَتَقَلَّبُ فِی الْأَرْضِ بَیْنَ أَظْهُرِکُمْ عَرَفَنَا مَنْ عَرَفَنَا وَ مَنْ جَهِلَنَا فَأَمَامَهُ الْیَقِین‏؛ و عبارت پایانی متن را که داخل کروشه قرار دادیم با توجه به متن التوحید و بصائر است.

[5] . این روایت در الکافی، ج‏1، ص145 نیز در همین راستاست:

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَسْوَدَ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ: کُنْتُ عِنْدَ أَبِی جَعْفَرٍ ع فَأَنْشَأَ یَقُولُ ابْتِدَاءً مِنْهُ مِنْ غَیْرِ أَنْ أَسْأَلَهُ نَحْنُ حُجَّةُ اللَّهِ وَ نَحْنُ بَابُ اللَّهِ وَ نَحْنُ لِسَانُ اللَّهِ وَ نَحْنُ وَجْهُ اللَّهِ وَ نَحْنُ عَیْنُ اللَّهِ فِی خَلْقِهِ وَ نَحْنُ وُلَاةُ أَمْرِ اللَّهِ فِی عِبَادِهِ.

[6] . و وجه الشی‏ء ما یواجهک و یستقبلک به، و الأصل فی معناه الوجه بمعنى الجارحة، و وجهه تعالى أسماؤه الحسنى و صفاته العلیا التی بها یتوجه إلیه المتوجهون و یدعوه الداعون و یعبده العابدون قال تعالى: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعُوهُ بِها»: الأعراف: 180، و أما الذات المتعالیة فلا سبیل إلیها، و إنما یقصده القاصدون و یریده المریدون لأنه إله رب علی عظیم ذو رحمة و رضوان إلى غیر ذلک من أسمائه و صفاته. و الداعی لله المرید وجهه إن أراد صفاته تعالى الفعلیة کرحمته و رضاه و إنعامه و فضله فإنما یرید أن تشمله و تغمره فیتلبس بها نوع تلبس فیکون مرحوما و مرضیا عنه و منعما بنعمته، و إن أراد صفاته غیر الفعلیة کعلمه و قدرته و کبریائه و عظمته فإنما یرید أن یتقرب إلیه تعالى بهذه الصفات العلیا، و إن شئت فقل: یرید أن یضع نفسه موضعا تقتضیه الصفة الإلهیة کأن یقف موقف الذلة و الحقارة قبال عزته و کبریائه و عظمته تعالى، و یقف موقف الجاهل العاجز الضعیف تجاه علمه و قدرته و قوته تعالى و هکذا فافهم ذلک.

و بذلک یظهر ما فی قول بعضهم: إن المراد بالوجه هو الرضى و الطاعة المرضیة مجازا لأن من رضی عن شخص أقبل علیه و من غضب یعرض عنه، و کذا قول بعضهم: المراد بالوجه الذات و الکلام على حذف مضاف، و کذا قول بعضهم: المراد بالوجه التوجه و المعنى یریدون التوجه إلیه و الزلفى لدیه هذا

البته خود علامه این مطلب را که وجه به معنای ذات باشد در جای دیگر (ج16، ص90-92) بعید ندانسته است:

و الوجه و الجهة واحد کالوعد و العدة، و وجه الشی‏ء فی العرف العام ما یستقبل به غیره و یرتبط به إلیه کما أن وجه الجسم السطح الظاهر منه و وجه الإنسان النصف المقدم من رأسه و وجهه تعالى ما یستقبل به غیره من خلقه و یتوجه إلیه خلقه به و هو صفاته الکریمة من حیاة و علم و قدرة و سمع و بصر و ما ینتهی إلیها من صفات الفعل کالخلق و الرزق و الإحیاء و الإماتة و المغفرة و الرحمة و کذا آیاته الدالة علیه بما هی آیاته. فکل شی‏ء هالک فی نفسه باطل فی ذاته لا حقیقة له إلا ما کان عنده مما أفاضه الله علیه و أما ما لا ینسب إلیه تعالى فلیس إلا ما اختلقه وهم المتوهم أو سرابا صوره الخیال و ذلک کالأصنام لیس لها من الحقیقة إلا أنها حجارة أو خشبة أو شی‏ء من الفلزات و أما أنها أرباب أو آلهة أو نافعة أو ضارة أو غیر ذلک فلیست إلا أسماء سماها عبدتهم و کالإنسان لیس له من الحقیقة إلا ما أودعه فیه الخلقة من الروح و الجسم و ما اکتسبه من صفات الکمال و الجمیع منسوبة إلى الله سبحانه و أما ما یضیفه إلیه العقل الاجتماعی من قوة و سلطة و رئاسة و وجاهة و ثروة و عزة و أولاد و أعضاد فلیس إلا سرابا هالکا و أمنیة کاذبة و على هذا السبیل سائر الموجودات....

و هاهنا وجه آخر أدق منه بناء على أن المراد بالوجه ذات الشی‏ء فقد ذکر بعضهم ذلک من معانی الوجه کما یقال: وجه النهار و وجه الطریق لنفسهما و إن أمکنت المناقشة فیه، و ذکر بعض آخر: أن المراد به الذات الشریفة کما یقال: وجوه الناس أی أشرافهم و هو من المجاز المرسل أو الاستعارة و على کلا التقدیرین فالمراد أن غیره تعالى من الموجودات ممکنة و الممکن و إن کان موجودا بإیجاده تعالى فهو معدوم بالنظر إلى حد ذاته هالک فی نفسه و الذی لا سبیل للبطلان و الهلاک إلیه هو ذاته الواجبة بذاتها...

فمحصل معنى الآیة- لو أرید بالوجه صفاته الکریمة- أن کل شی‏ء سیخلی مکانه و یرجع إلیه إلا صفاته الکریمة التی هی مبادئ فیضه فهی تفیض ثم تفیض إلى ما لا نهایة له و الإله یجب أن یکون کذلک لا بطلان لذاته و لا انقطاع لصفاته الفیاضة و لیس شی‏ء غیره تعالى بهذه الصفة فلا إله إلا هو.

و لو أرید بوجهه الذات المقدسة فالمحصل أن کل شی‏ء سیستقبله الهلاک و الفناء بالرجوع إلى الله سبحانه إلا ذاته الحقة الثابتة التی لا سبیل للبطلان إلیها- و الصفات على هذا محسوبة من صقع الذات- و الإله یجب أن یکون بحیث لا یتطرق الفناء إلیه و لیس شی‏ء غیره بهذه الصفة فلا إله إلا هو

[7] . قوله تعالى: «إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً» وجه الشی‏ء هو ما یستقبل به غیره، و وجهه تعالى صفاته الفعلیة الکریمة التی یفیض بها الخیر على خلقه من الخلق و التدبیر و الرزق و بالجملة الرحمة العامة التی بها قیام کل شی‏ء، و معنى کون العمل لوجه الله على هذا کون الغایة فی العمل هی الاستفاضة من رحمة الله و طلب مرضاته بالاقتصار على ذلک و الإعراض عما عند غیره من الجزاء المطلوب، و لذا ذیلوا قولهم: «إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ» بقولهم «لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً». و وراء ذلک صفاته الذاتیة الکریمة التی هی المبدأ لصفاته الفعلیة و لما یترتب علیها من الخیر فی العالم، و مرجع کون العمل لوجه الله على هذا هو الإتیان بالعمل حبا لله لأنه الجمیل على الإطلاق، و إن شئت فقل: عبادته تعالى لأنه أهل للعبادة. و ابتغاء وجه الله بجعله غایة داعیة فی الأعمال مذکور فی مواضع من کلامه تعالى کقوله: «وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ»: الکهف: 28، و قوله: «وَ ما تُنْفِقُونَ إِلَّا ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ»: البقرة: 272، و فی هذا المعنى قوله:  «وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ»: البینة: 5، و قوله: «فَادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ»: المؤمن: 65، و قوله: «أَلا لِلَّهِ الدِّینُ الْخالِصُ»: الزمر:3

[8] . و المراد بوجه الرب تعالى هو الجهة المنسوبة إلیه تعالى من العمل و نحوه و هی الجهة التی علیها یظهر و یستقر العمل عنده تعالى أعنی المثوبة التی له عنده الباقیة ببقائه و قد قال تعالى: «وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوابِ»: آل عمران: 195، و قال: «وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ»: النحل: 96 و قال: «کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ»: القصص: 88

[9] . و قوله: «وَ یَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّکَ» وجه الشی‏ء ما یستقبل به غیره و یقصده به غیره، و هو فیه سبحانه صفاته الکریمة التی تتوسط بینه و بین خلقه فتنزل بها علیهم البرکات من خلق و تدبیر کالعلم و القدرة و السمع و البصر و الرحمة و المغفرة و الرزق و قد تقدم فی تفسیر سورة الأعراف کلام مبسوط فی کون أسمائه و صفاته تعالى وسائط بینه و بین خلقه.... فذو الجلال و الإکرام اسم من الأسماء الحسنى جامع بمفهومه بین أسماء الجمال و أسماء الجلال جمیعا. و المسمى به بالحقیقة هو الذات المقدسة کما فی قوله فی آخر السورة: «تَبارَکَ اسْمُ رَبِّکَ ذِی الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ» لکن أجرى فی هذه الآیة- وَ یَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ- على الوجه، و هو إما لکونه وصفا مقطوعا عن الوصفیة للمدح، و التقدیر هو ذو الجلال و الإکرام، و إما لأن المراد بالوجه کما تقدم هو صفته الکریمة و اسمه المقدس و إجراء الاسم على الاسم مآله إلى إجراء الاسم على الذات.

و معنى الآیة على تقدیر أن یراد بالوجه ما یستقبل به الشی‏ء غیره و هو الاسم- و من المعلوم أن بقاء الاسم فرع بقاء المسمى-: و یبقى ربک عز اسمه بما له من الجلال و الإکرام من غیر أن یؤثر فناؤهم فیه أثرا أو یغیر منه شیئا.

و على تقدیر أن یراد بالوجه ما یقصده به غیره و مصداقه کل ما ینتسب إلیه تعالى فیکون مقصودا بنحو للمتوجه إلیه کأنبیائه و أولیائه و دینه و ثوابه و قربه و سائر ما هو من هذا القبیل فالمعنى: و یبقى بعد فناء أهل الدنیا ما هو عنده تعالى و هو من صقعه و ناحیته کأنواع الجزاء و الثواب و القرب منه، قال تعالى: «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ»: النحل: 96.

[10] . کان من المسلم المقطوع عند الأمم الوثنیین أن خالق الکل حقیقة هی أعلى من أن یقدر بقدر و أعظم من أن یحیط به عقل أو وهم فمن المستحیل أن یتوجه إلیه بعبادة أو یتقرب إلیه بقربان فلا یؤخذ إلها و ربا بل الواجب التوجه إلى بعض مقربی خلقه بالعبادة و القربان لیقرب الإنسان من الله زلفى و یشفع له عنده فهؤلاء هم الآلهة و الأرباب و لیس الله سبحانه بإله و لا رب و إنما هو إله الآلهة و رب الأرباب فقول القائل: إن لی ربا إنما یعنی به أحد الآلهة من دون الله و لیس یعنی به الله سبحانه و لا یفهم ذلک من کلامه فی محاوراتهم... فمحصل مذهبهم أنهم ینزهون الله تعالى عن العبادة و التقرب و إنما یتقربون استشفاعا إلیه ببعض خلقه کالملائکة و الجن و القدیسین من البشر، و کان منهم الملوک العظام عند کثیر منهم یرونهم مظاهر لعظمة اللاهوت فیعبدونهم فی عرض سائر الآلهة و الأرباب و کان لا یمنع ذلک الملک الرب أن یتخذ إلها من الآلهة فیعبده فیکون عابدا لربه معبودا لغیره من الرعیة کما کان رب البیت یعبد فی بیته عند الروم القدیم و کان أکثرهم من الوثنیة الصابئة، فقد کان فرعون موسى ملکا متألها و هو یعبد الأصنام و هو الظاهر من خلال الآیات الکریمة

[11] . و قولهم «إنه تعالى أجل من أن یحیط به عقل أو وهم فلا یمکن التوجه العبادی إلیه فلا بد أن یتوجه بالعبادة إلى بعض مقربی حضرته من الملائکة الکرام و غیرهم لیکونوا شفعاء عنده» مدفوع بمنع توقف التوجه بالعبادة على العلم الإحاطی بل یکفی فیه المعرفة بوجه و هو حاصل بالضرورة.

 


   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ