سفارش تبلیغ
صبا
دنیا همچون مار است سودن آن نرم و هموار ، و درون آن زهر مرگبار . فریفته نادان دوستى آن پذیرد ، و خردمند دانا از آن دورى گیرد . [نهج البلاغه]
 
شنبه 95 آبان 22 , ساعت 7:38 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

238) سوره اعراف (7) آیه 18  

قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعینَ

ترجمه

فرمود: سرافکنده و مطرود از اینجا بیرون شو؛ قطعاً هرکس از آنها تو را پیروی کند، جهنم را از شما همگی پر می‌کنم.

نکات ترجمه

«مَذْؤُماً»: اسم مفعول از ماده «ذأم» است که دلالت بر عیب و ناخوشایندی می‌کند (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص368) و تقریبا هم معنای کلمه «مذموم» است با این تفاوت که مذموم و مذمت در مورد مطلق عیب‌ها به کار می‌رود اما «مذئوم» عیبی است که با نوعی حقارت توأم باشد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص294) از این ماده تنها همین کلمه در قرآن کریم آمده است؛ البته تعبیر «مذموما مدحورا» نیز در مورد برخی از جهنمیان به کار رفته است (اسراء/18)، که در آیه حاضر در هیچیک از قرائات متواتر، کسی آن را به صورت «مذموما» تلفظ نکرده است.

«مَدْحُوراً» اسم مفعول از ماده «دحر» می‌باشد که به معنای طرد و دور کردن می‌باشد (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص331؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص308) و برخی توضیح داده‌اند که دور کردن و راندنی است که با نوعی تحقیر و خوار کردن همراه باشد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏3، ص178). از این ماده، در قرآن کریم سه بار با همین صیغه، ویکبار به صورت «دحورا» (به صورت مصدری) (صافات/9) به کار رفته است.

حدیث

1) از امام صادق ع در ضمن روایتط طولانی، نقل شده است:

«و ابلیس (که لعنت خدا بر او باد) از اینکه بر حضرت آدم علیه‌السلام سجده کند، از روی استکبار و حسادت، سرپیچی کرد، پس خداوند متعال فرمود: «چه چیزی تو را بازداشت از اینکه سجده کنی بر آنچه که به دست خودم آفریدم یا اینکه از بلندمرتبگان بودی؟! گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفریدی و او را از گِل.» (ص/75-76) درحالی که آتش، گِل را می‌بلعد؛ و من کسی‌ام که روزگاری طولانی قبل از اینکه او را بیافرینی عبادتت کردم و تو خلعت و نور بر تنم کردی، و من کسی‌ام که همراه با فرشتگان کروبین (سروران فرشتگان) و صافین (به صف ایستادگان) و مسبحین (تسبیح‌گویان) و روحانیین و مقربین در آسمانها تو را بندگی کردم!

خداوند متعال فرمود: از پیش در علم من معلوم بود که از فرشتگان اطاعت سر می‌زند و از تو معصیت؛ و با وضعیتی که از پیش در مورد تو می‌دانستم، طولانی بودن عبادتت برایت سودی نداشت؛ و تو را از هر گونه خیری تا ابد ناامید کردم (= أبلس)، و تو را سرافکنده و مطرود و شیطان و رانده‌شده و مورد لعنت قرار دادم. آنگاه بود که آفرینش نیکوی او به آفرینشی زشت و پلید تغییر کرد، و فرشتگان بر او یورش بردند ...

البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏3، ص345

و عنه [=تحفة الإخوان، ص65 «مخطوط»]: قال جعفر الصادق (علیه السلام):

... و أبى إبلیس (لعنه الله) من أن یسجد لآدم (علیه السلام) استکبارا و حسدا، فقال الله تعالى: «ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ أَسْتَکْبَرْتَ أَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالِین؛ قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» و النار تأکل الطین، و أنا الذی عبدتک دهرا طویلا قبل أن تخلقه، و أنا الذی کسوتنی الریش و النور، و أنا الذی عبدتک فی أکناف السماوات مع الکروبیین و الصافین و المسبحین و الروحانیین و المقربین. قال الله تعالى: لقد علمت فی سابق علمی من ملائکتی الطاعة و منک المعصیة، فلم ینفعک طول العبادة لسابق العلم فیک، و قد أبلستک من الخیر کله إلى آخر الأبد، و جعلتک مذموما مدحورا شیطانا رجیما لعینا. فعند ذلک تغیرت خلقته الحسنة إلى خلقة کریهة مشوهة، فوثب علیه الملائکة ...

2) از امام رضاع  روایت شده است که اسم ابلیس، حارث بوده و این سخن خداوند عزو جل است که [به او خطاب کرد] «ای ابلیس، ای عصیانگر»، و «ابلیس» نامیده شد، چون از رحمت خداوند عز و جل ناامید گردید [ابلس = ناامید شد].

معانی الأخبار، ص138

حَدَّثَنَا الْمُظَفَّرُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ الْمُظَفَّرِ الْعَلَوِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْعُودٍ الْعَیَّاشِیُّ عَنْ أَبِیهِ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْوَلِیدِ عَنْ عَبَّاسِ بْنِ هِلَالٍ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع أَنَّهُ ذَکَرَ أَنَّ اسْمَ إِبْلِیسَ الْحَارِثُ وَ إِنَّمَا قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ یا إِبْلِیسُ یَا عَاصِی وَ سُمِّیَ إِبْلِیسُ لِأَنَّهُ أُبْلِسُ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل‏.

3)  از ابن‌عباس روایت شده است که رسول خدا ص به علی به ابی‌طالب ع فرمود:

علی! همانا جبرئیل در مورد تو خبری برایم آورد که بدان خبر چشمم روشن و دلم شاد شد.

به من گفت: محمد! خداوند متعال به من فرمود: به محمد سلامی از من برسان و آگاهش کن که علی ع امام هدایت و چراغ در ظلمت و حجت بر اهل دنیاست، همانا اوست که صدّیق اکبر و فاروق اعظم است، و من به عزتم سوگند خورده‌ام که کسی را که به ولایت و سرپرستی او تن دهد و تسلیم او و جانشینان پس از وی باشد، داخل آتش نکنم، و کسی که ولایت او و تسلیم بودن در برابر او و جانشینانش را رها کند، در بهشت وارد نکنم، و «این سخن از من قطعی شد که قطعا پر می‌کنم جهنم» (سجده/13) و طبقاتش را از دشمنان او، و پر می‌کنم بهشت را از اولیاء و شیعیان وی.

مائة منقبة من مناقب أمیر المؤمنین و الأئمة، (لابن شاذان) ص56؛ التحصین لأسرار ما زاد من کتاب الیقین، (لابن طاووس) ص622

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ ابْنِ عَیَّاشٍ الْحَافِظِ عَنِ الْقَاضِی عَبْدِ الْبَاقِی بْنِ قَانِعٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ إِسْحَاقَ وَ حَاتِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ سُلَیْمَانَ بْنِ الْفَرَجِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سلت [صَلْتٍ‏] عَنْ دَاوُدَ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع:

یَا عَلِیُّ إِنَّ جَبْرَئِیلَ أَخْبَرَنِی فِیکَ بِأَمْرٍ قَرَّتْ بِهِ عَیْنِی وَ فَرِحَ لَهُ قَلْبِی قَالَ لِی:

یَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ لِی أَقْرِئْ مُحَمَّداً مِنِّی السَّلَامَ وَ أَعْلِمْهُ أَنَّ عَلِیّاً إِمَامُ الْهُدَى وَ مِصْبَاحُ الدُّجَى وَ الْحُجَّةُ عَلَى أَهْلِ الدُّنْیَا وَ أَنَّهُ الصِّدِّیقُ الْأَکْبَرُ وَ الْفَارُوقُ الْأَعْظَمُ وَ إِنِّی آلَیْتُ بِعِزَّتِی أَنْ لَا أُدْخِلَ النَّارَ أَحَداً یُوَالِیهِ وَ سَلَّمَ لَهُ وَ لِلْأَوْصِیَاءِ مِنْ بَعْدِهِ وَ [أَنْ‏] لَا أُدْخِلَ الْجَنَّةَ مَنْ تَرَکَ وَلَایَتَهُ وَ التَّسْلِیمَ لَهُ وَ لِلْأَوْصِیَاءِ مِنْ بَعْدِهِ و «حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّی لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ» وَ أَطْبَاقَهَا مِنْ أَعْدَائِهِ وَ لَأَمْلَأَنَّ الْجَنَّةَ مِنْ أَوْلِیَائِهِ وَ شِیعَتِهِ.

تدبر

1) «قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعینَ»:

بعد از اینکه خدا به شیطان مهلت داد و شیطان گفت که چه قصدی دارد، خطاب می‌آید که سرافکنده و مطرود از اینجا بیرون شو؛ که جهنم را از تو و پیروانت پر می‌کنم. درواقع شیطان مهلتی گرفت اما در این مهلت، مذموم و رانده شده است و نهایتا هم جایگاهش جهنمی است. یعنی از نظر خودش مهلتی گرفت، اما حقیقت این است که هم در این مهلت داده شده، بدبخت است و هم بعد از مهلت.

ثمره اخلاقی

کسی که به غیر قرب خدا رضایت دهد، شاید از منظر خودش سودی برده باشد، اما حتی با صرف نظر از اینکه آخرت جهنمی می‌شود، همین دوره مهلتی هم که دارد حقیقتا درمانده و رانده شده خواهد بود.

2) «اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً ...»:

کارهای شیطانی مذموم (مورد مذمت عقل) و سردرهوا (رانده شده، بدون پایگاه مطمئن) است.

3) «...لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعینَ»:

خداوند انسان را برای رسیدن به مقام خلیفة‌اللهی آفرید، نه برای جهنم رفتن. اما انسان بودن انسان به این بود که با اختیار خود حرکت کند تا بتواند به مقامی برتر از فرشتگان برسد (جلسه225، تدبر1)؛ و وقتی اختیار داشت، امکان بد بودن و پیروی از شیطان را هم دارا بود. خود شیطان جهنمی است؛ پس طبیعی است که کسی دنبال شیطان برود از جهنم سر درآورد.

اگر به نکته فوق دقت شود معلوم می‌شود چرا در حالی که مقام خلیفة‌اللهی برای نوع انسان است (و حضرت آدم به نمایندگی از نوع مسجود ملائکه شد: جلسه224، تدبر2) اما در عین حال، برخی از انسان‌ها نه‌تنها به آن مقام نمی‌رسند، بلکه جهنمی می‌شوند.

4) «...لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعینَ»:

گرچه ابلیس در مسیر راه مستقیم کمین کرده و دائماً وسوسه مى‏کند (ایه قبل)، ولى گنهکار خود به دنبال شیطان مى‏رود و جهنّمى مى‏شود. (تفسیر نور، ج4، ص34)

 


جمعه 95 آبان 21 , ساعت 10:2 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

237) سوره اعراف (7) آیه 17

ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ

ترجمه

سپس سوگند که نزدشان می‌آیم از پیش روی‌شان و از پشت سرشان و از [جوانب] راست‌‌شان و از [نواحی] چپ‌شان، و بیشترشان را شکرگزار نخواهی یافت.

نکات ترجمه

«أَیْمانِهِمْ»:

«اَیمان» جمع «یمین» و از ماده «یمن» است (توجه شود با «ایمان» که از ماده «امن» است تفاوت دارد). برخی اصل معنای این کلمه از واژه «یمین» به معنای «دست راست» دانسته‌اند که بعدا به مناسبت‌های مختلف در معانی «قدرت» (چون دست راست غالبا قویتر از دست چپ است)، «یُمن» و برکت (چون عرب سمت راست را غالبا به فال نیک می‌گرفت)، و «قسم خوردن» (چون هنگام هم‌قسم شدن غالبا دست راست را در دست هم می‌گذاشتند) به کار رفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص894) اما برخی اصل معنای این ماده را مشتمل بر سه مولفه «قوت» در مسیر «خوبی» همراه با نوعی «زیادت» و فزونی دانسته‌اند و معتقدند که «یمین» به معنای سوگند، اگرچه تناسبی با معنای عربی واژه دارد، اما در اصل از زبان‌های عبری و سریانی گرفته شده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏14، ص270)

«شَمائِلِهِمْ»:

«شمائل» جمع «شِمال» است، از ماده «شمل». برخی اصل این کلمه را در معنای «دست چپ» در مقابل «دست راست» دانسته‌اند و گفته‌اند به همین مناسبت ابتدا به لباسی که سمت چپ بدن را می‌پوشاند «الشِمال» گفتند (همان گونه که نام قسمتهای مختلف لباس را از قسمتهای مختلف بدن گرفته‌اند: مانند پای [پاچه] شلوار و ..) و بعدا به‌تدریج به هرگونه پوشاندن و احاطه کردنی تعبیر «شمل» و شمول به کار رفت. (مفردات ألفاظ القرآن، ص464) اما در مقابل، برخی دیگر از متخصصان لغت بر این باورند که این ماده در اصل دارای دو معنای کاملا متفاوت (مشترک لفظی) بوده و یک معنایش شمول و در برگرفتن و احاطه کردن می‌ّاشد و «شَملة» به معنای لباس هم از همین معناست، و معنای دوم «چپ» در مقابل «راست» است و باد «شمال» را هم بدین جهت چنین نامیده‌اند که اگر کسی در ناحیه قبله عراق بایستد، از سمت چپ قبله می‌وزد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص216-215) و برخی در تایید نکته فوق، معنای اصلی این کلمه را همان احاطه کردن دانسته، و معتقدند معنای «سمت چپ» برای این واژه از کلمه «شمؤل‏» عبری وارد زبان عربی شده است و چون غالبا در مقابل «یمین» قرار گرفته، و «یمین» - چنانکه در بالا اشاره شد- بار معنایی مثبت (قوت و یمن و برکت) دارد این کلمه بار معنایی منفی پیدا کرده و به معنای «ضعف و سستی» و یا «شوم و نحس بودن» رایج شده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص121-122)

«شاکِرینَ»: شاکر، اسم فاعل از ماده «شکر» است (= شکرگزار) و درباره این ماده در جلسه 36 و 163 توضیحاتی گذشت.

حدیث

1) از امام باقر ع در تفسیر این آیه روایت شده است: «سپس سوگند که نزدشان می‌آیم از پیش روی‌شان» معنایش این است که امر آخرت را بر آنها سست و کم‌ارزش می‌کنم «و از پشت سرشان» دستورشان می‌دهم به گردآوری اموال و بخل ورزیدن به آن، به جای ادای حقوقی که بر آنها واجب است، تا برای ورثه‌شان بماند [و خودشان سودی از آن نبرند] «و از [جوانب] راست‌‌شان» امر دینشان را با تزیین گمراهی‌ها و نیکو شمردن شبهات بر آنها فاسد می‌کند «و از [نواحی] چپ‌شان» با تقویت لذت‌جویی و غلبه دادن شهوات بر دل‌هایشان.

مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص623

 َ رُوِیَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: «ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ» مَعْنَاهُ أُهَوِّنُ عَلَیْهِمْ أَمْرَ الْآخِرَةِ «وَ مِنْ خَلْفِهِمْ» آمُرُهُمْ بِجَمْعِ الْأَمْوَالِ وَ الْبُخْلِ بِهَا عَنِ الْحُقُوقِ لِتَبْقَى لِوَرَثَتِهِمْ «وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ» أُفْسِدُ عَلَیْهِمْ أَمْرَ دِینِهِمْ بِتَزْیِینِ الضَّلَالَةِ وَ تَحْسِینِ الشُّبْهَةِ «وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ» بِتَحْبِیبِ اللَّذَّاتِ إِلَیْهِمْ وَ تَغْلِیبِ الشَّهَوَاتِ عَلَى قُلُوبِهِمْ.[1]

2) از رسول خدا ص روایت شده است:

شیطان در کمین فرزند آدم در تمام راههایش می‌نشیند؛ پس، در کمینش در راه اسلام می‌نشیند و به او می‌گوید: مسلمان می‌شوی و دینت و دین پدران و اجدادت را رها می‌کنی؟

اما او از وی سرپیچی می‌کند و مسلمان می‌شود.

سپس در کمینش در راه هجرت می‌نشیند و به او می‌گوید: هجرت می‌کنی و زمین و آسمانت [یا: زمین و زنانت] را رها می‌کنی؟ مگر نمی دانی که مَثَلِ مهاجر مانند اسب در بند است؟

اما او از وی سرپیچی می‌کند و هجرت می‌نماید.

سپس در مسیر جهاد کمین می‌کند و می‌گوید: جهاد می‌کنی که در آن به زحمت انداختن جان و مال است؟ بعد می‌جنگی تا کشته ‌شوی و با زنت ازدواج کنند و اموالت را تقسیم نمایند؟

اما او از وی سرپیچی می‌کند و به جهاد می‌رود.

رسول خدا ص در ادامه فرمود: کسی که چنین کند، بر خداست که او را به بهشت وارد نماید.

سنن کبری، نسائی، ج4، ص284؛ بحار الأنوار، ج‏67، ص42

أَخْبَرَنِی إِبْرَاهِیمُ بْنُ یَعْقُوبَ، قَالَ: حدثَنَا أبُو النَّضْرِ هَاشِمُ بْنُ الْقَاسِمِ، قَالَ: حدثَنَا أَبُو عُقَیْلٍ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُقَیْلٍ، قَالَ: حدثَنَا مُوسَى بْنُ الْمُسَیَّبِ، عَنْ سَالِمِ بْنِ أَبِی الْجَعْدِ، عَنْ سَبْرَةَ بْنِ أَبِی فَاکِهٍ، قَالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص یَقُولُ:

إِنَّ الشَّیْطَانَ قَعَدَ لابْنِ آدَمَ بِأَطْرُقِهِ فَقَعَدَ لَهُ بِطَرِیقِ الإِسْلامِ، فَقَالَ: تُسْلِمُ وَتَذَرُ دِینَکَ وَدِینَ آبَائِکَ وَآبَاءِ آبَائِکَ، فَعَصَاهُ فَأَسْلَمَ، ثُمَّ قَعَدَ لَهُ بِطَرِیقِ الْهِجْرَةِ، فَقَالَ: تُهَاجِرُ وَتَذَرُ أَرْضَکَ وَسَمَاءَکَ [نسائک]، وَإِنَّمَا مَثَلُ الْمُهَاجِرِ کَمَثَلِ الْفَرَسِ فِی الطُّورِ فَعَصَاهُ فَهَاجَرَ، ثُمَّ قَعَدَ لَهُ بِطَرِیقِ الْجِهَادِ، فَقَالَ: تُجَاهِدُ فَهُوَ جَهْدُ النَّفْسِ وَالْمَالِ، فَتُقَاتِلُ فَتُقْتَلُ فَتُنْکَحُ الْمَرْأَةُ وَیُقْسَمُ الْمَالُ فَعَصَاهُ فَجَاهَدَ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: فَمَنْ فَعَلَ ذَلِکَ کَانَ حَقًّا عَلَى اللَّهِ أَنْ یُدْخِلَهُ الْجَنَّةَ.

3) زیاد بن عبید، یکی از استاندار امیرالمومنین ع بود. معاویه ابتدا از در تهدید و تطمیع مالی به سراغش رفت، موفق نشد. نهایتا با مشورت با عمروعاص تصمیم گرفت با وعده مشارکت در قدرت، وی را جذب کند. به او نامه نوشت و ادعا کرد تو برادر من هستی و شریک من در قدرت، زیرا پدر من (ابوسفیان) با مادر تو رابطه نامشروع داشته است! و درواقع، پدر واقعی تو «عبید» نیست، بلکه ابوسفیان است. امام ع از این نامه‌نگاری مطلع شد و در نامه‌ای برایش چنین نوشت:

خبردار شدم معاویه نامه‏اى به تو نوشته مى‏خواهد خردت را بلغزاند، و عزمت را سست گرداند. از او بترس که همان شیطان است که از پیش روی و پشت سر، و از راست  و چپ به سراغ انسان آید، تا به هنگام غفلت، بر او بتازد و خردش را تاراج سازد. در روزگار عمر، ابو سفیان از آنچه در خاطر داشت سخنى گفت که لغزش زبان بود و وسوسه‌ای از شیطان. نه نَسَبى بدان اثبات شود و نه میراثى سزاوار گردد. آن که بدان- نسب- آویخته، چون کسى است که به جمع میخواران هجوم آرد تا با آنان باده گسارد، او را از خود ندانند و از جمع خویش برانند، یا چون آوندى به دنبال پالان بسته که پیوسته جنبد و از این سو بدان سو جهد.

چون زیاد این نامه را خواند گفت: سوگند به پروردگار کعبه که بدان گواهى داد، و با این مطلب مدتها درگیری ذهنی داشت تا معاویه رسما وى را برادر خود خواند و او به معاویه پیوست! [و از این پس خود را «زیاد بن ابی‌سفیان» می‌خواند اما در میان مردم، بویژه در شیعیان به «زیاد بن ابیه: زیاد پسر پدرش» معروف شد و ابن‌زیاد در داستان عاشورا، پسر اوست؛ و اینکه در خطبه‌های امام حسین ع زیاد را «ابن‌ادّعی: پسر حرامزاده» خطاب می‌کنند به خاطر این است که خود زیاد، حرامزاده بودن خود را رسما پذیرفت و گویی بدان افتخار می‌کرد!]

نهج‌البلاغه، نامه44 (و من کتاب له ع إلى زیاد ابن أبیه‏ و قد بلغه أن معاویة کتب إلیه یرید خدیعته باستلحاقه)

وَ قَدْ عَرَفْتُ أَنَّ مُعَاوِیَةَ کَتَبَ إِلَیْکَ یَسْتَزِلُّ لُبَّکَ وَ یَسْتَفِلُّ غَرْبَکَ فَاحْذَرْهُ فَإِنَّمَا هُوَ الشَّیْطَانُ یَأْتِی الْمَرْءَ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ لِیَقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ وَ یَسْتَلِبَ غِرَّتَهُ وَ قَدْ کَانَ مِنْ أَبِی سُفْیَانَ فِی زَمَنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فَلْتَةٌ مِنْ حَدِیثِ النَّفْسِ وَ نَزْغَةٌ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ لَا یَثْبُتُ بِهَا نَسَبٌ وَ لَا یُسْتَحَقُّ بِهَا إِرْثٌ وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا کَالْوَاغِلِ الْمُدَفَّعِ وَ النَّوْطِ الْمُذَبْذَبِ.

فَلَمَّا قَرَأَ زِیَادٌ الْکِتَابَ قَالَ شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ وَ لَمْ تَزَلْ فِی نَفْسِهِ حَتَّى ادَّعَاهُ مُعَاوِیَة.

تدبر

1) «ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ»:

شیطان در آیه قبل گفت که در کمین انسانها بر سر صراط مستقیم تو می‌نشینم و در این آیه می‌گوید در این صراط از همه جهات چهارگانه (جلو، عقب، راست و چپ) به سراغشان می‌روم و هدفم این است که کسی شکرگزار تو نباشد؛ یعنی کسی از نعمت‌هایی که به آنها داده‌ای در مسیر درستش استفاده نکند.

اما منظور از این جهات چهارگانه چیست؟ واضح است که نه هدایت و گمراهی امری مکان‌مند است و نه تاثیر شیطان در ما یک تاثیر فیزیکی مکانی؛‌ پس هر یک از این جهات اشاره به یک حقیقت معنوی است. چنانکه حدیث 1 هم بخوبی نشان می‌دهد:

الف. پیش رو، یعنی آنچه در آینده و در مقابل ماست؛‌ یعنی کاری می‌کند که در شناخت جلوی روی خود دچار سردرگمی شویم، به جای اینکه آخرت را در مقابل خود ببینیم به آرزوهای دور و دراز دنیوی سرگرم شویم.

ب. پشت سر، آن چیزی است که از آن گذر کرده‌ایم یا بدان تکیه می‌کنیم؛ و آن همان مال و منال دنیوی است که آنها را جمع می‌کنیم و پس از خود باقی می‌گذاریم؛ و یا اموال و زن و فرزند و سایر اموری است که به جای اینکه به خدا تکیه کنیم، به آنها اعتماد می‌کنیم و هنگام مرگ همه آنها پشت ما را خالی می‌کنند و بهره‌اش را دیگران می‌برند.

ج. سمت راست، دین و ایمان ماست که قرار است ما را به بهشت ببرد، چنانکه قرآن کریم بهشتیان را «اصحاب یمین» خوانده است (واقعه/27)؛ یعنی شیطان گاه از راه دین وارد می‌شود و سعی می‌کند با بدعت‌آفرینی و وارد کردن خرافات و .. در دین مسیر دین را به انحراف بکشاند و از نیروی مذهب علیه مذهب استفاده کند.

د. سمت چپ، لذات و شهوات دنیا و دنیاپرستی است که اساسا محور قرار گرفتن آنها (نه استفاده معقول و درست از آنها) انسان را جهنمی می‌کند، چنانکه قرآن کریم جهنمیان را «اصحاب الشمال» معرفی کرده‌ است. (واقعه/41).

البته درباره مراد از این جهات چهارگانه، دیدگاه‌های دیگری هم مطرح شده، که بر اساس قاعده امکان استعمال لفظ در بیش از یک معنا، چه‌بسا همه آنها نیز درست باشد. برخی از این دیدگاه‌ها بدین بیان‌اند:

- منظور از جلو و عقب و راست و چپ به ترتیب عبارتند از دنیا و آخرت و راه حسنات و سیئات؛ بدین بیان که [پیش رو:] دنیا را زینت می‌دهم و از فقر می‌ترسانم، و [پشت سر:] می‌گویم بهشت و جهنم و بعث و حسابی در کار نیست و [سمت راست:] از حسنات آنها را باز می‌دارم و به امور دیگر مشغول می‌کنم، و [سمت چپ]: بدی‌ها را برایش زینت داده آنها را بدان تشویق می‌کنم. (نظر ابن‌عباس، قتاده، سدی، ابن‌جریح؛ به نقل از مجمع البیان، ج‏4، ص623)

- جلو و سمت راست، آن جهاتی است که می‌بینیم [متوجه اغوای شیطان می‌شویم] و پشت سر و چپ آن جهاتی است که نمی‌بینیم [کاملا فریب می خوریم] (نظر مجاهد؛ به نقل از مجمع البیان، ج‏4، ص623)

- جلو، این است که می‌آید می‌گوید نترس گناه بکن که خدا می‌بخشدت؛ عقب، این است که مرا از خراب بودن وضعیت پشت سرم که روزیت کفاف زندگی‌ات را نمی‌دهد و ... می ترساند؛ راست، این است که می‌آید و مرا برای کارهای خوب مدح و ثنا می‌کند [تا مغرور شوم و زمین بخورم]؛ سمت چپ، این است که از جانب شهوات سراغ من می‌آید (نظر شقیق بلخی، به نقل از الکشاف، ج2، ص93)

د. ...

2) «ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ ...»:

این آیه تمام راه‌های نفوذ شیطان را برشمرده است، و از جهات شش‌گانه، تنها دو راه باقی مانده: بالا و پایین. اما چرا این دو جهت را نگفته است؟

الف. بالا و پایین دو مسیر ارتباط خاص بنده و خداست: وقتی رو به بالا می‌کنیم و به خدا پناهنده می‌شویم، شیطان راهی به ما ندارد (نحل/99)؛ وقتی هم سر به سجده می‌گذاریم یا از گناهمان شرمسار شده سرافکنده می‌شویم و یا در برابر عظمت خدا سر به زیر می‌اندازیم و تسلیم می‌شویم (جلسه233، حدیث2 و تدبر1)، باب توبه باز می‌شود و شیطان راهی به ما نمی‌یابد.

ب. چون بالا جهتی است که رحمت از آن نازل می‌شود و شیطان راهی بدان ندارد، و پایین هم جهتی است که آمدن از جانب آن وحشتناک است (نظر ابن‌عباس) (مجمع البیان، ج‏4، ص623)

ج. دشمنی که در یک مسیر به سراغ انسان می‌آید، از جهات چهارگانه بر او وارد می‌شود، و اصلا ورود از بالا و پایین معنا ندارد، لذا اسمی از آنها نبرده است (إعراب القرآن و بیانه، ج‏3، ص317).

د. ...

3) «ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ ... عَنْ أَیْمانِهِمْ ...»:

به نظر می‌رسد در میان چهار جهتی که شیطان برای نفوذ به ما دارد درباره «سمت راست» بیشتر باید اندیشید (در جلسه 75 تدبر 4 (حدید/12) نیز توضیحاتی در این زمینه گذشت). سه جهت دیگر (فراموشاندن آخرت و آرزواندیشی، وابسته کردن انسان به مال و منال و زینت دنیا، و تحریک شهوات و لذت‌رانی؛ توضیح در تدبر1) همگی انحرافی و شیطانی بودنشان نسبتا واضح است، اما وقتی شیطان از راه دین و حسنات وارد می‌شود تشخیص خیلی دشوار می‌شود. در قیامت وقتی افراد را به سمت جهنم روانه می‌کنند یک گروه را به نحو خاص نگه می‌دارند و سوالاتی از آنها می‌کنند و معلوم می‌شود آنها کسانی‌اند که از راه راست (راه دین و خوبی‌ها) جهنمی شده‌اند! (صافات/22-31)

بحث تخصصی انسان‌شناسی:

دین، و بلکه هر حقیقت متعالی‌ای در دنیا، هرقدر ظرفیتش برای رشد انسان بیشتر باشد، قابلیت بیشتری برای سوءاستفاده دارد؛ و شیطان هم از هر قابلیتی در عالم کمال سوءاستفاده را می‌کند.

ساده‌لوحانه‌ترین مواجهه با این سوءاستفاده‌ها این است که به بهانه این سوء‌استفاده‌ها، اصل خوبی آن حقیقت برای انسان را انکار کنیم ویا به خاطر این سوء‌استفاده، پیشنهاد استفاده نکردن انسان‌ها از آن حقیقت را بدهیم.

ما باید چشممان باز باشد و سوءاستفاده‌ها را تشخیص دهیم و فریب نخوریم، وگرنه اگر قرار باشد به بهانه سوء‌استفاده‌ها اصل استفاده از چیزی تعطیل شود، از هیچ امر ارزشمندی در دنیا نباید ترویج کرد و حتی قرآن هم نباید نازل می‌شد؛ زیرا هر چیزی به ارزش تبدیل شد، سو‌ءاستفاده‌چی‌هایی پیدا خواهند شد که تحت لوای آن، دنبال منافع خود باشند.

ثمره اجتماعی و سیاسی

یکی از مهمترین اشکالات به ورود دین در سیاست و تاسیس حکومت دینی این است که در این صورت، زمینه سوء‌استفاده از دین زیاد می‌شود. پاسخش دقیقا همین نکته فوق است. اگر این منطق درست بود، خود پیامبر ص هم نمی‌بایست حکومت تاسیس می‌کرد؛ و بلکه نباید اصلا دین می‌آورد، چون وقتی دین آمد امثال بنی‌امیه‌ها که محدوده نفوذشان فقط درون شهر مکه بود توانستند امپراطوری‌های آنچنانی تاسیس کنند. استاندار علی ع هم ممکن است با وعده‌‌ای که مستلزم حرامزاده دانستن وی است، به معاویه بپیوندد (حدیث2)، اما این دلیل نمی‌شود که حضرت علی ع تن به برپایی حکومت دینی ندهد.

اینکه شیطان در صراط مستقیم نشسته و از راه راست هم وارد می‌شود لازمه‌اش این نیست که صراط مستقیم و راه راست را ببندیم که اصلا کسی واردش نشود!

خاطره

یکی از دوستانم چند سال پیش از فرانسه برگشته بود و می‌گفت: آنجا هر بدی داشت، اما یک خوبی داشت و آن اینکه در آنجا نفاق و ریا وجود نداشت و کسی از دین سوءاستفاده نمی‌کرد.

ظریفی گفت: چون دین در آنجا بهایی ندارد، از آن سوء‌استفاده نمی‌شود. در آنجا هم ریا و نفاق وجود دارد اما به ازای آنچه که آنجا ارزش شمرده می‌شود. در آنجا افراد با حقوق بشر و آزادی‌خواهی نفاق می‌ورزند و ریا می‌کنند.

4) «ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ ...»:

چرا آمدن شیطان به سراغ انسان را در مورد «پیش رو و پشت سر» با حرف «مِن» بیان کرد و در مورد «راست و چپ» با تعبیر «عَن»؟

الف. در این آیه از فن بلاغی «مخالفت» استفاده شده که: دو حرف جرّ متفاوت با کارکردی نسبتا شبیه هم در یک جمله به کار گرفته شده است. حرف «مِن» صرفا دلالت بر شروع دارد، اما حرف «عَن» دلالت بر نوعی تجاوز از مسیر دارد؛ لذا برای جلو و عقب [که جهت مسیر در راستای شخص حرکت کننده است] تعبیر «مِن» آمد، اما برای چپ و راست، چون مستلزم ورود از مسیر انحرافی است [یعنی از جهتی متغایر با جهت حرکت‌کننده سراغ شخص می‌آید] تعبیر «عَن» به کار رفته است. (مجمع البیان، ج‏4، ص623[2]؛ إعراب القرآن و بیانه، ج‏3، ص317)

ب. «عن» گاهی به معنای اسمی (نه معنای حرفی) به کار می‌رود به معنای «سمت و جهت»: درواقع معنای آیه چنین است: سپس از پیش رویشان و از پشت سرشان سراغشان می‌آیم، و در سمت راستشان و در سمت چپشان، می‌نشینم» (المغنی، به نقل از الشافی فی شرح الکافی (للملا خلیل القزوینی)، ج‏1، ص239)[3]

ج. مدل حرف اضافه برای این دو زوج («جلو و عقب» و «راست و چپ») متفاوت است. تعابیر «بین یدیه» و «خلفه» (جلو و عقب) این گونه‌اند که یا اصلا حرفی پیش از آنها نمی‌آید ویا اگر بیاید، حرف «مِن» است که در جایی است که قسمتی از جلو و عقب مد نظر باشد. اما برای دو تعبیر «یمین» و «شمال»، یا حرف «عن» می‌آید ویا حرف «علی»؛ جایی که با «علی» به کار رود نشان می‌دهد آن کسی که از راست یا چپ وارد شده نوعی سیطره بر شخص مورد نظر دارد؛ اما وقتی با «عن» می‌آید، نشان دهنده صِرفِ کنار هم قرار گرفتنی است که نسبت به هم با زاویه نشسته و به هم نچسبیده باشند. (زمخشری، الکشاف، ج2، ص93)[4] [درواقع، هیچیک از حرف «من» و «عن» از حروفی نیستند که بتوانند در مورد همه این چهار جهت به کار روند؛ و اگر بحثی هست باید دید چرا در اولی «من» آمده (به جای اینکه اصلا حرفی نیاید) و در دومی «عن» آمده (به جای اینکه «علی» بیاید.]

د. ...

5) «ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ ... وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ»:

قبلا بیان شد که حقیقت شکر، شناختی صحیح از نعمت است همراه با رفتاری که متناسب با آن شناخت انجام می‌شود («نکات ترجمه» در جلسه163) این آیه می‌فرماید هدف شیطان از «در صراط مستقیم نشستن» و «از چهار جهت هجوم آوردن» (و در واقع، هدف نهایی شیطان از همه کارهایش) این است که ما شاکر نباشیم. یعنی، یا نعمت‌هایی که به ما داده را درست نشناسیم، یا اگر شناختیم از آنها سوء‌استفاده کنیم، نه حسن استفاده.

این شاخصی است برای اینکه بفهمیم چه اندازه شیطان بر ما غلبه کرده است و آیا در زندگی‌مان در مسیر شیطان حرکت می‌کنیم یا در مسیر صحیح: هر اندازه شکر در وجود ما تقویت شود:

 (یعنی:

-         واقعا آنچه داریم را درست بشناسیم،

-         از جانب خدا بدانیم،

-         و آن گونه که خدا دستور داده، از آنها استفاده کنیم)

معلوم می‌شود مسیر را درست آمده‌ایم؛ وگرنه، نه.



[1] در تفسیر قمی بعد از حدیثی از امام صادق ع این جملات نوشته شده است که اغلب متاخرین (مثلا در بحارالانوار یا تفسیر البرهان تلقی‌شان این بود که جملات خود مرحوم علی بن ابراهیم قمی است اما کاملا شبیه حدیث فوق است: و أَمَّا قَوْلُهُ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ- وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ أَمَّا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ فَهُوَ مِنْ قِبَلِ الْآخِرَةِ لَأُخْبِرَنَّهُمْ أَنَّهُ لَا جَنَّةَ وَ لَا نَارَ وَ لَا نُشُورَ، وَ أَمَّا خَلْفَهُمْ یَقُولُ مِنْ قِبَلِ دُنْیَاهُمْ- آمُرُهُمْ بِجَمْعِ الْأَمْوَالِ- وَ آمُرُهُمْ أَنْ لَا یَصِلُوا فِی أَمْوَالِهِمْ رَحِماً- وَ لَا یُعْطُوا مِنْهُ حَقّاً- وَ آمُرُهُمْ أَنْ یُقَلِّلُوا عَلَى ذُرِّیَّاتِهِمْ- وَ أُخَوِّفُهُمْ عَلَیْهِمُ الضَّیْعَةَ، وَ أَمَّا عَنْ أَیْمَانِهِمْ یَقُولُ مِنْ قِبَلِ دِینِهِمْ- فَإِنْ کَانُوا عَلَى ضَلَالَةٍ زَیَّنْتُهَا لَهُمْ- وَ إِنْ کَانُوا عَلَى هُدًى جَهَدْتُ عَلَیْهِمْ- حَتَّى أُخْرِجَهُمْ مِنْهُ، وَ أَمَّا عَنْ شَمَائِلِهِمْ یَقُولُ منِ قِبَلِ اللَّذَّاتِ وَ الشَّهَوَاتِ- یَقُولُ اللَّهُ وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ إِبْلِیسُ ظَنَّهُ وَ أَمَّا قَوْلُهُ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً فَالْمَذْءُومُ الْمَعِیبُ وَ الْمَدْحُورُ الْمُقْصَى( تفسیر القمی، ج‏1، ص224)

[2] . جمله مرحوم طبرسی چنین است: و إنما دخلت من فی القدام و الخلف و عن فی الیمین و الشمال لأن فی القدام و الخلف معنى طلب النهایة و فی الیمین و الشمال الانحراف عن الجهة.

[3] . متنی که ملا خلیل قزوینی نقل کرده، چنین است: وقیل: «عن» قد تکون اسماً بمعنى جانب، وذلک متعیّن إذا دخل «4» علیها «من» وهو کثیر کقوله:

          فلقد أرانی للرماح دریئةً             من عَنْ یمینی مرّة وأمامی‏

ویحتمله عندی ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ فتقدّر معطوفة على مجرور «من»، لا على «من» ومجرورها، و «من» الداخلةُ على «عن» زائدة عند ابن مالک، ولابتداء الغایة عند غیره، قالوا: فإذا قیل:قعدت عن یمینه، فالمعنى فی جانب یمینه، وذلک محتمل للملاصقة ولخلافها، فإن جئت ب «من» تعیّن کون القعود ملاصقاً لأوّل الناحیة. انتهى.

[4] . عبارات زمخشری چنین است: فإن قلت: کیف قیل مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ بحرف الابتداء وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ بحرف المجاوزة؟ قلت: المفعول فیه عدّى إلیه الفعل نحو تعدیته إلى المفعول به فکما اختلفت حروف التعدیة فی ذاک اختلفت فی هذا، و کانت لغة تؤخذ و لا تقاس. و إنما یفتش عن صحة موقعها فقط، فلما سمعناهم یقولون: جلس عن یمینه و على یمینه، و عن شماله و على شماله، قلنا: معنى «على یمینه» أنه تمکن من جهة الیمین تمکن المستعلى من المستعلى علیه. و معنى «عن یمینه» أنه جلس متجافیا عن صاحب الیمین منحرفا عنه غیر ملاصق له. ثم کثر حتى استعمل فی المتجافی و غیره، کما ذکرنا فی «تعالى». و نحوه من المفعول به قولهم رمیت عن القوس، و على القوس، و من القول، لأنّ السهم یبعد عنها، و یستعلیها إذا وضع على کبدها للرمی، و یبتدئ الرمی منها. کذلک قالوا: جلس بین یدیه و خلفه بمعنى فیه، لأنهما ظرفان للفعل. و من بین یدیه و من خلفه: لأن الفعل یقع فی بعض الجهتین، کما تقول: جئته من اللیل، ترید بعض اللیل.

 


پنج شنبه 95 آبان 20 , ساعت 10:26 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

236) سوره اعراف (7) آیه 16

قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنی‏ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ

ترجمه

[ابلیس] گفت: پس به خاطر آن که مرا دچار سردرگمی کردی سوگند می‌خورم که حتما در کمین آنها بر سر راه مستقیم تو بنشینم.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

« فَبِما أَغْوَیْتَنی» = «فِـ» + «بـ» + «ما» + «اغویتَ» + «ن» + «ی»:

«فـ»: را برخی زائده [برای تاکید در کلام] دانسته‌اند (اعراب القرآن الکریم، ج1، ص393) برخی آن را حرف عطف گفته‌اند (اعراب القرآن و بیانه، ج3، ص313) و برخی آن را «فاء» جزای شرط گرفته‌اند که کل ادامه جمله پاسخ برای جمله شرطیه مقدر می‌باشد (یعنی: اگر مرا مهلت دهی، آنگاه ...) (الجدول فی اعراب القرآن، ج8، ص368)

«بِـ»: را می‌توان «باء» سببیت گرفت، که در این صورت عبارت «بما أغویتنی» متعلق به فعل «لاقعدن» می‌شود (یعنی: در کمینشان می‌نشینم به سبب اینکه مرا اغوا کردی) و می‌توان آن را «باء» قسم دانست و جمله «لاقعدن ...»‌ را جواب قسم (یعنی سوگند به همین اغوایی که در حق من انجام دادی، در کمینشان می‌نشینم)[1] (الکشاف، ج2، ص91)

«ما»: مصدریه است (یعنی فعل بعد از خود را در معنای مصدری قرار می‌دهد: ما اغویتنی = اغوای تو مرا) البته در حد یک احتمال این نظر هم مطرح شده که «ما»ی استفهام باشد (به چه دلیل مرا گمراه کردی)، آنگاه جمله بعدی (لاقعدن ...) جمله استینافیه و شروع مطلب جدید می‌شود. (الکشاف، ج2، ص92)

«أَغْوَیْتَ»: فعل ماضی از ماده «غوی» باب افعال صیغه متکلم وحده؛ درباره ماده «غوی» و «اغواء» در جلسه 141 توضیح داده شد. متاسفانه در تلگرام دیدم این توضیحات در جلسه 141 وجود ندارد. لذا مجددا آن را در اینجا می‌آورم:

«أغوی» از ماده «غوی» است (مصدر: غیّ و غوایه) که چون به باب إفعال رفته، متعدی شده است. «غیّ» درست نقطه مقابل «رشد» است (بقره/256؛ اعراف/146) برخی تعریف آن را بر همین اساس دانسته‌اند که اگر «رشد» به معنای قرار گرفتن در مسیر صلاح و رستگاری است، «غیّ» قرار گفتن در مسیر شر و فساد است (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم7/ 287). پس اصل این کلمه به معنای فروافتادن در جهل و گمراهی است[2]؛ و برخی اصل آن را برگرفته از تعبیر «غَوِیَ الفصیل» دانسته‌اند که در مورد [شتر] شیرخواره‌ای به کار می‌رود که یا به خاطر اینکه او را از شیر گرفته‌اند ویا به خاطر اینکه بیش از حد توانش شیر خورده است، به هلاکت کشیده شده است. (کتاب العین4/ 456) همچنین برخی معتقدند که کلمه «غوایه» به نحوی از کلمه «غیابة» (به معنای غبار و ظلمتی که روی امور را می‌پوشاند) اشتقاق یافته و گویی کسی که دچار «غیّ» شده در حجابی فرو رفته که دیگر توان دیدن حقیقت را ندارد (معجم المقاییس اللغة4/ 399؛ أساس البلاغة/459)). مراجعه به آیات قرآن نشان می‌دهد که تفاوت ظریفی بین «غیّ» و «ضلالت» وجود دارد (نجم/2) و درباره این تفاوت گفته‌اند که «غیّ» درجه خفیف‌تری از «ضلالت» و به نحوی مقدمه آن است؛ یعنی ضلالت، وقوع در باطل است، اما «غیّ» قرار گرفتن در مسیری است که سرانجامش به باطل می‌رسد. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم7/ 287 ؛ الفروق فی اللغة/208)[3] با این اوصاف، شاید بتوان «سردرگمی» را معادل خوبی برای «غیّ» دانست.

«ن»: نون وقایه

«ی»: ضمیر متکلم وحده، مفعول.

«لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ» = «لَـ»: لام قسم + «أَقْعُد»: فعل مضارع از ماده «قعد» + «نَّ» تاکید تقیله + «لَهُمْ» جار و مجرور متعلق به «قعد».

«اقعد»: ماده «قعد» به معنای «نشست» در مقابل «قام: ایستاد» می‌باشد و وقتی با حرف «لـ» در ادامه‌اش می‌آید به معنای «در کمین نشستن» و مترصد بودن می‌باشد و به زنان یائسه هم از این جهت «قاعده» (جمع آن: قواعد) می‌گویند (نور/60) که گویی دیگر از اینکه حائض شوند و کسی دنبال ازدواج با آنها باشد، بر زمین نشسته‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص679)

«صِراطَکَ»: برخی جایگاه نحوی «صراط»‌ را ظرف دانسته‌اند (الجدول فی اعراب القرآن، ج8، ص368) اما برخی منصوب بودن صراط به خاطر حذف حرف جر (علی) معرفی کرده‌اند (منصوب بنزع خافض) چرا که معنای آن «بر سر راهت» می‌باشد. (مجمع‌البیان، ج4، ص621) درباره دو کلمه «صراط» و «مستقیم» در جلسه 108 (حمد/6) توضیحاتی داده شد.

درباره تعبیر «صراط مستقیم» در جلسه 108 (حمد/6) و جلسات 211-212 (مومنون/73-74) احادیث و تدبرهایی مطرح شد که مجددا تکرار نمی‌شود.

حدیث

1) زراره (از شیعیان برجسته ) می‌گوید از امام باقر ع درباره این آیه سوال کردم که: «[شیطان گفت] سوگند می‌خورم که حتما در کمین آنها بر سر راه مستقیم تو بنشینم. سپس قطعا از پیش روی و از پشت سر و از سمت راست و از سمت چپشان می‌آیم و اکثر آنها را شکرگزار نخواهی یافت».

فرمود: همانا قصد اصلی او تو و همفکرانت [= شیعیان] است؛ اما در مورد بقیه، از آنها فراغت یافته است. [ظاهرا یعنی آنها چون دیگر در صراط مستقیم نیستند، کاری با آنها ندارد.]

الکافی، ج‏8، ص: 145؛ المحاسن، ج‏1، ص171؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص9

ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ حَنَانٍ وَ عَلِیِّ بْنِ رِئَابٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ:

قُلْتُ لَهُ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ»

قَالَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع یَا زُرَارَةُ إِنَّهُ إِنَّمَا صَمَدَ لَکَ وَ لِأَصْحَابِکَ فَأَمَّا الْآخَرُونَ فَقَدْ فَرَغَ مِنْهُمْ.

2) از امام صادق ع روایت شده است که: «صراطی که ابلیس در موردش گفت « سوگند می‌خورم که حتما در کمین آنها بر سر صراط مستقیم تو بنشینم» همان حضرت علی ع است.

شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏1، ص: 79؛ تفسیر العیاشی، ج‏2، ص9

حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ فَارِسٍ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ، عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ بُکَیْرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْوَاسِطِیِّ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: حَدَّثَنِی أَبُو بَصِیرٍ، عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ قَالَ:

الصِّرَاطُ الَّذِی قَالَ إِبْلِیسُ «لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ» فَهُوَ عَلِیٌّ.

3) از امام صادق ع روایت شده است:

هیچ مومنی نیست مگر اینکه خدا چهار کس را مامور او کرده است: شیطانی که اغوایش کند و می‌خواهد او را به ضلالت بکشاند، و کافری که درصدد نابودی وی است، مومنی که به او حسادت می‌ورزد که این از همه بر او سخت‌تر است، و منافقی که دنبال یافتن لغزش‌های اوست [تا رسوایش کند].

الکافی، ج‏2، ص251

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَ قَدْ وَکَّلَ اللَّهُ بِهِ أَرْبَعَةً شَیْطَاناً یُغْوِیهِ یُرِیدُ أَنْ یُضِلَّهُ وَ کَافِراً یَغْتَالُهُ وَ مُؤْمِناً یَحْسُدُهُ وَ هُوَ أَشَدُّهُمْ عَلَیْهِ وَ مُنَافِقاً یَتَتَبَّعُ عَثَرَاتِهِ.

تدبر

1) «قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنی‏ ...»:

وقتی در حق شیطان نیکی شد، از لطفی که به او شد سوءاستفاده کرد:

جمله را با «فـ : پس» شروع کرد؛ جمله قبل این بود که خدا به او مهلت داد؛ در اینجا او گفت «پس من چنین چنان می‌کنم» یعنی از لطفی که در حق من کردی سوءاستفاده می‌کنم.

ثمره اخلاقی

برخی فکر می‌کنند اگر از لطف دیگران سوءاستفاده کنند، خیلی زرنگ‌اند؛ اما اینها شاگردی شیطان را می‌کنند.

2) «قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنی‏ ...»:

شیطان وقتی خطایی کرد، تقصیر خودش را ندید بلکه خطای خودش را هم تقصیر خدا انداخت. نگفت «من تمرد کردم» بلکه گفت: «مرا اغوا کردی»؛ یعنی اگر من بد شدم، تقصیر تو بود نه تقصیر من.

ثمره اخلاقی

ما معصوم نیستیم و انتظار عصمت از خودمان نداشته باشیم: اگر دیدیم خطا و گناهی کردیم، تقصیر خودمان را قبول کنیم. سعی نکنیم تقصیر را بر عهده این و آن بیندازیم. کسی که خطای خود را می‌پذیرد، اصلاح می‌شود اما کسی که خطای خود را تقصیر دیگری می‌اندازد، همچون شیطان همین خطایش را مقدمه گناهی عظیم‌تر قرار خواهد داد.

3) «قالَ فَبِما أَغْوَیْتَنی‏ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ»:

شیطان با اینکه مقصر را خدا دانست، اما چون زورش به خدا نمی‌رسید ناراحتی‌اش را سر دیگری خالی کرد! گفت به خاطر اینکه «تو» مرا اغوا کردی، پس من در کمین «آنها» می‌نشینم.

4) «...لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقیمَ»:

شیطان در صراط مستقیم می‌نشیند، نه در بیراهه؛ کسی که بیراهه می‌رود، قبلا شیطان کارش را با او تمام کرده و دیگر کاری با او ندارد. (حدیث1)

ثمره آیه در تحلیل جامعه‌شناختی

شیطان در درجه اول با فرد یا جامعه‌ای کار دارد که در مجموع در مسیر هدایت قرار گرفته باشد. وقتی توانست مسیر اصلی حرکت را دچار انحراف کند، دیگر هرچقدر آن فرد یا جامعه ظاهرا خوب باشد، اهمیتی ندارد. شاید بدین جهت است که مشکلات اخلاقی و اجتماعی در جامعه دینی اصیل، بسیار بیشتر جلوه می‌کند تا در جوامعی که واقعا دغدغه خداپرستی را ندارند یا خداپرستی‌شان کاملا انحرافی است. شیطان با آدم‌های موحد و جوامع حق بیشتر کار دارد تا با افراد و جوامعی که دنبال مسیر خدا نیستند. اینکه در بسیاری از جوامع سکولار و لائیک - که خدا را از زندگی اجتماعی حذف می کنند - برخی قوانین اخلاقی که به نظم اجتماعی کمک می‌کند، بیشتر رعایت می‌شود، اگرچه به طور موقت، زندگی در آن جوامع را دلپسندتر می‌کند، اما واقعا دلیل برتری آن جوامع بر جوامع دینی نیست. با این توضیح، یکبار دیگر حدیث 3 را مرور کنید.

تمثیلی برای نسبت قوانین اخلاقی با عبودیت و قرب الهی:

کسی که سوار اتومبیل است و جاده را اشتباهی می‌رود، هرچقدر رعایت قوانین رانندگی را بکند، نهایتا سودی برایش نخواهد داشت. البته با رعایت آن قوانین، سفر کم‌خطر و کم‌مشکلی را تجربه خواهد کرد، اما در مجموع دائما از مقصد اصلی دور می‌شود و هیچگاه به مقصد نخواهد رسید. اما کسی که مسیر اصلی را می‌رود، ممکن است پاره‌ای از تخلفات را مرتکب شود و در مسیر دچار زحمت هم بشود، اما نهایتا به مقصد برسد. (البته برخی تخلف‌ها ممکن است به تصادف شدید و درنتیجه بازماندن از ادامه مسیر منجر شود)

تطبیق بر آیه

شیطان در صراط مستقیم می‌نشیند که دو کار بکند: اگر توانست شخص را از مسیر مستقیم بیرون می‌کند؛ آنگاه دیگر فرقی ندارد که به دره بیفتد یا مسیر اشتباه را با رعایت قوانین بخوبی طی کند!

و اگر در این جهت موفق نشد، سعی می‌کند تا حد امکان شخص را از انجام قوانین مسیر بازدارد تا بلکه تصادف کند یا لااقل در مسیرش دچار مشکل گردد.



[1][1] البته برخی این اشکال را مطرح کرده‌اند که به خاطر وجود لام قسم بر روی فعل لاقعدن، عبارت «بما اغویتنی» نمی‌تواند متلعق به آن فعل باشد. اما در عین حال معنای قسم را برای «بـ» بدین صورت حل کرده‌اند که این تعبیر متعلق به یک فعل محذوف است که تقدیر کلام بدین صورت بوده است «اقسم باغوائک لاقعدن» (اعراب القرآن و بیانه، ج3، ص313)

[2] . کتاب العین4/ 456 ؛ المحیط فی اللغة، ج‏5، ص149؛

[3] . البته برخی از متاخرین کاملا برعکس گفته‌اند، که به نظر نمی‌رسد حق با آنها باشد. محمدباقر شریف قرشی می‌گوید: «غىّ و غوایة بمعنى رفتن براه هلاکت است. گر چه آنرا ضلالت نومیدى، جهل ناشى از اعتقاد فاسد و فساد گفته‏اند، زیرا ضلالت بمعنى گمراهى است و غىّ با آن و رفتن در راه هلاکت هر دو میسازد بعبارت دیگر ضالّ ممکن است بى‏هدف باشد یا در راه هلاکت ولى غوایت آن است که فقط در راه هلاکت باشد طبرسى ذیل آیه قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِ‏ (بقره: 256) فرموده: «غَوَى یَغْوَى غَیّاً وَ غَوایَةً: سَلَکَ طَریقَ الْهَلاکِ» یعنى راه هلاکت در پیش گرفت: در نهایه آنرا ضلالت و دخول در باطل گفته است بنظرم منظورش قسمت دوم ضلالت است که همان هلاکت و دخول در باطل باشد.» (قاموس قرآن، ج‏5، ص132) کلام مرحوم طبرسی در مقام مقایسه آن با ضلالت نبوده و لذاواقعا چنین دلالتی ندارد. ایشان گفته‌اند: «الرشد نقیض الغی و هو الرشد و الرشد و تقول غوی یغوى غیا و غوایة إذا سلک طریق الهلاک و غوى إذا خاب قال الشاعر:

         و من یلق خیرا یحمد الناس أمره             و من یغو لا یعدم على الغی لائما

 و غوی الفصیل یغوى غوى إذا قطع عن اللبن حتى یکاد یهلک» (مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج‏2، ص630)

 


چهارشنبه 95 آبان 19 , ساعت 10:38 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

235) سوره اعراف (7) آیه 15 

قالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ

ترجمه

فرمود: همانا تویی از مهلت دادگان.

حدیث

1) در ادامه حدیثی که قبلا (بقره/34، جلسه224، حدیث3) از امام صادق ع روایت شد، آمده است:

«پس ابلیس سرپیچی کرد از اینکه سجده کند و خداوند متعال فرمود: «بیرون شو که همانا تو رانده‌شده‌ای؛ و یقینا که لعنت من بر تو است تا روز جزا» (حجر/34-35).

شیطان گفت: پروردگارا ! چگونه چنین می کنی در حال که تو عادلی هستی که هیچ ستمی روا نداری، آیا پاداش کارهای من هدر رفت؟

فرمود: خیر، بلکه از امور دنیا به عنوان پاداش عملت، هرچه می‌خواهی بخواه که به تو دادم.

گفت: اول از همه باقی ماندن تا روز جزا.

فرمود: دادمت.

گفت: بر فرزندان آدم مسلط شوم.

فرمود: تو را بر آنها توانایی دادم. [در قرآن کریم بیان داده شده که این سلطه و توانایی ابلیس تنها نسبت به کسانی است که از او تبعیت کنند (حجر/42)]

گفت: بتوانم همانند خونی که در رگهای آنها جاری است در آنها نفوذ کنم.

فرمود: نفوذت دادم.

گفت: هیچیک از آنها فرزندی نیاورد مگر اینکه برای من دو فرزند باشد؛ و من آنها را ببینم و آنها مرا نبینند و به هر صورتی که بخواهم برای آنها درآیم.

فرمود: دادمت.

گفت: پروردگارا ! زیادم کن!

فرمود: برای تو در سینه‌های آنها جایگاهی قرار دادم.

گفت: قبول است.

آنگاه بود که ابلیس گفت: «به عزتت سوگند که قطعا همه‌شان را گیج و حیران می‌کنم، مگر بندگان خالص شده از میان آنها را؛ سپس از پیش رو و از پشت سر و از سمت راست و از سمت چپ‌شان سراغشان می‌روم و اکثر آنها را سپاسگزار نخواهی یافت.» (اعراف/16-17)

2) و از امام صادق ع روایت شده است: هنگامی که خداوند تبارک و تعالی به ابلیس آن توانایی‌های خاص را بخشید آدم گفت: پروردگارا ! او را بر فرزندانم مسلط کردی و همچون خون در رگها امکان نفوذش دادی و دادی به او آنچه که دادی. پس برای من و فرزندانم چه؟

فرمود: برای تو و فرزندانت به ازای هر بدی یکی و به ازای هر خوبی ده تا.

گفت: پروردگارا ! زیادم کن.

فرمود: توبه‌ای بسط یافته تا زمانی که جان به حلقوم رسد.

گفت: پروردگارا ! زیادم کن!

فرمود: می‌بخشم و برایم مهم نیست [که گناه چه اندازه باشد یا چه کسی گناه کرده باشد یا ...]

گفت:‌ قبول است.

[زراره می گوید: به امام صادق ع] گفتم: فدایت شوم. به خاطر چه چیزی ابلیس مستوجب آن بخششهای الهی شد؟

امام ع فرمود: به خاطر چیزی که از او بود و خدا سپاس آن را برایش گذاشت.

گفتم: و چه چیزی از او بود، فدایت شوم؟

فرمود: دو رکعت در آسمان که چهار هزار سال طول کشید.

[در حدیث1، جلسه234، تعبیر شده بود «سجده‌ای که چهار هزار سال طول کشید» که ممکن است یکی از این دو ناشی از سهو راوی باشد یا ممکن است نمازی باشد که یک سجده‌اش چنین طولانی بوده است]

 تفسیر القمی، ج‏1، ص42

1) قَالَ الصَّادِقُ ع ...[1] فَأَبَى أَنْ یَسْجُدَ فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى «فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجِیمٌ وَ إِنَّ عَلَیْکَ لَعْنَتِی إِلى‏ یَوْمِ الدِّینِ» فَقَالَ إِبْلِیسُ یَا رَبِّ کَیْفَ وَ أَنْتَ الْعَدْلُ الَّذِی لَا تَجُورُ فَثَوَابُ عَمَلِی بَطَلَ قَالَ لَا وَ لَکِنِ اسْأَلْ مِنْ أَمْرِ الدُّنْیَا مَا شِئْتَ ثَوَاباً لِعَمَلِکَ فَأَعْطَیْتُکَ فَأَوَّلُ مَا سَأَلَ الْبَقَاءَ إِلَى یَوْمِ الدِّینِ فَقَالَ اللَّهُ قَدْ أَعْطَیْتُکَ قَالَ سَلِّطْنِی عَلَى وُلْدِ آدَمَ قَالَ قَدْ سَلَّطْتُکَ قَالَ أَجْرِنِی مِنْهُمْ مَجْرَى الدَّمِ فِی الْعُرُوقِ قَالَ قَدْ أَجْرَیْتُکَ قَالَ وَ لَا یَلِدُ لَهُمْ وَلَدٌ إِلَّا وَ یَلِدُ لِی اثْنَانِ قَالَ وَ أَرَاهُمْ وَ لَا یَرَوْنِی وَ أَتَصَوَّرُ لَهُمْ فِی کُلِّ صُورَةٍ شِئْتُ فَقَالَ قَدْ أَعْطَیْتُکَ قَالَ یَا رَبِّ زِدْنِی قَالَ قَدْ جَعَلْتُ لَکَ فِی صُدُورِهِمْ أَوْطَاناً قَالَ رَبِّ حَسْبِی فَقَالَ إِبْلِیسُ عِنْدَ ذَلِکَ «فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ»

2) حَدَّثَنِی أَبِی عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ جَمِیلٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ لَمَّا أَعْطَى اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى إِبْلِیسَ مَا أَعْطَاهُ مِنَ الْقُوَّةِ قَالَ آدَمُ یَا رَبِّ سَلَّطْتَهُ عَلَى وُلْدِی وَ أَجْرَیْتَهُ مَجْرَى الدَّمِ فِی الْعُرُوقِ وَ أَعْطَیْتَهُ مَا أَعْطَیْتَهُ فَمَا لِی وَ لِوُلْدِی فَقَالَ لَکَ وَ لِوُلْدِکَ السَّیِّئَةُ بِوَاحِدَةٍ وَ الْحَسَنَةُ بِعَشَرَةِ أَمْثَالِهَا قَالَ یَا رَبِّ زِدْنِی قَالَ التَّوْبَةُ مَبْسُوطَةٌ إِلَى حِینِ یَبْلُغُ النَّفْسُ الْحُلْقُومَ فَقَالَ یَا رَبِّ زِدْنِی قَالَ أَغْفِرُ وَ لَا أُبَالِی قَالَ حَسْبِی قَالَ قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ بِمَا ذَا اسْتَوْجَبَ إِبْلِیسُ مِنَ اللَّهِ أَنْ أَعْطَاهُ مَا أَعْطَاهُ فَقَالَ بِشَیْ‏ءٍ کَانَ مِنْهُ شَکَرَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ قُلْتُ وَ مَا کَانَ مِنْهُ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَالَ رَکْعَتَیْنِ رَکَعَهُمَا فِی السَّمَاءِ فِی أَرْبَعَةِ آلَافِ سَنَةٍ.

تدبر

1) «قالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ»

شیطان با اینکه گناهی کرد که او را بدترین موجود عالم کرد، از خدا مهلت خواست؛ آن هم نه برای انجام کارهای خوب، بلکه برای اغوای دیگران؛ و خدا هم به او مهلت داد؛ و این را با تعبیر «به تو مهلت دادم» بیان نکرد، بلکه با تعبیر «تو از مهلت دادگان هستی» بیان کرد. یعنی شیطان تنها کسی نیست که خدا به او مهلت داده است؛ و مهلت‌دادگانی غیر از او هم درکارند (المیزان، ج8، ص30).

خداوند به همه ما انسانها هم مهلت داده است. می‌توانیم از این مهلت استفاده کنیم و خوب باشیم، و می‌توانیم سوءاستفاده کنیم و بد باشیم. و خدا بنایش بر این نیست که در مهلتِ داده شده،‌ خلف وعده کند.

ثمره اخلاقی- اجتماعی

اگر دیدیم کسی (خودمان یا دیگران) گناه می‌کند و در گناه کردن بی‌پرواست و چیزی هم مانعش نمی‌شود، گمان نکنیم از حوزه قدرت خدا خارج شده است. خدا فعلا مهلت داده و مادامی که مهلت داده، به زور مانع کارهای بد نمی‌شود.

نکته تخصصی فلسفه دین

از اشکالاتی که منکران خدا می‌گیرند این است که اگر خدا خداست و واقعا می‌خواهد که انسانها خوب باشند، چرا اجازه می‌دهد که انسانها گناه کنند و دست گناهکاران و ظالمان را در عالم باز گذاشته است؟

با توضیح فوق، معلوم می‌شود که اشکال آنها ناشی از این است که عالَم را در زندگی دنیوی خلاصه می‌کنند؛ در حالی که زندگی دنیوی، صرفا یک مهلت است برای یک آزمون عظیم، که نتیجه نهایی این آزمون در آخرت معلوم می‌شود. یعنی، اساسا زندگی دنیوی و اینکه انسان بتواند به جایگاه خلیفة‌اللهی برسد، در گروی این است که چنین مهلتی داشته باشد.

به تعبیر دیگر، آنها انتظار دارند که خدا اختیار را عملا از انسان بگیرد؛ در حالی که خوب بودن خدا در گروی این نیست که انسانها را مجبور کند.

2) «قالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ»

شبهه

خدا که می‌دانست شیطان برای گمراه کردن آدمیان مهلت می‌خواهد؛ چرا به او مهلت داد؟ و اصلا چرا خدا اجازه می‌دهد که شیطان انسانها را گمراه کند؟

پاسخ:

خدا انسان را آفرید و برای او مقامی قرار داد که بالاتر از مقام فرشتگان است. فرشتگان معصوم‌اند؛ پس این مقام بالاتر از مقام عصمت است. (جلسه220، تدبر3)

یکی از ابعادی که مقام انسان را بالاتر از مقام عصمت فرشتگان قرار می‌دهد این است که فرشتگان طوری آفریده شده‌اند که امکان گناه ندارند؛ اما انسان می‌تواند گناه کند و لذا گناه نکردن وی، در حالی که می‌تواند گناه نکند، مقام او را بسیار بالاتر می‌برد.

اما امکان گناه زمانی امکان واقعی است که وسوسه گناه کردن هم وجود داشته باشد. شیطان اگرچه موجود بدی است و اگرچه به خیال خود می خواهد در مقابل خدا بایستد و از او سرپیچی کند و انسان را گمراه کند، اما عملا با کار خودش، ‌زمینه را برای واقعی شدن آزمون انسان در دنیا مهیا می‌کند. اگر شیطان نباشد و بدی‌ها را به عنوان خوبی جلوه ندهد و انسانها را به سوی بدی‌ها دعوت نکند، نه عقل انسان- که در شرایط پیچیده می‌تواند خوبی را از بدی تشخیص دهد- به فعالیت حقیقی خود واداشته می‌شود و نه اراده انسان، که در برابر امیال و وسوسه‌ها ایستادگی کند و از مسیر حق منحرف نشود، می‌تواند اهمیت خود را بنمایاند.

به طور خلاصه: وجود و اغوای شیطان است که برتری انسان بر فرشتگان را ممکن می‌سازد و عصمت در آدمیان را بسیار برتر از عصمت در فرشتگان قرار می دهد.

3) «قالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ»

شیطان گفت: «مرا تا روزی که مبعوث می‌شوند، مهلت بده» اما خدا فقط فرمود «تو را مهلت دادم» و زمان این مهلت را معلوم نکرد. در آیات دیگر، پایان این مهلت را نه روز قیامت بلکه «یوم الوقت المعلوم: روزی که وقتش معین است» (حجر/38؛ ص/81) معرفی کرد. (در برخی روایات، آن روز زمان رجعت معرفی شده و برخی هم، نفخ صور اول دانسته‌اند؛ و علامه طباطبایی هم احتمال داده‌اند منظور از این تعبیر، مادام در عالم دنیا (در قبال عالم برزخ) باشد. (المیزان، ج8، ص30) ان‌شاءالله وقتی به آن آیه برسیم در این باره و چرایی محدود بودن این مهلت به «یوم وقت معلوم» بحث بیشتری خواهد شد)

نکته: ظاهر حدیث1 این است که خداوند تا قیامت به شیطان مهلت داده است؛ و اینکه این مطلب چگونه با روایات فوق جمع می‌شود، شاید بتوان گفت که در این حدیث «باقی ماندن» تا آن روز خواسته شده، و همین مقدارش قبول شده، اما ظاهر روایات مذکور، بقای همراه با توان اغواگری تا زمان «یوم الوقت المعلوم» است.

4) «قالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ»:

هر عمر طولانى ارزشمند نیست، شیطان هم عمر طولانى دارد. (تفسیر نور، ج4، ص31)

5) «قالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ»

تعبیر مهلت دادن با کلمه «مُنظر» (از ماده «نظر») بیان شده است (درباره این کلمه در جلسه قبل بحث شد). شاید به طور تلویحی می‌خواهد نشان دهد که شیطان اگرچه مهلت داده شده، اما زیر نظر خداست و از منظر الهی خارج نشده است و کارهای او چنین نیست که برنامه الهی را به هم بزند. در واقع، همه موجودات عالم، حتی شیطان و کافران، به نحوی کارگزار الهی‌اند، چه خودشان بدانند و چه ندانند، یعنی همه تدبیرهایشان درون تدبیر الهی است و حتی جایی هم که با حکم تشریعی الهی مخالفت می‌کنند، از نظام الهی خارج نشده و ناخواسته به مسیر کلی نظام الهی کمک می‌کنند (تدبر2).

در عین حال، اینکه به نحو کلی کارگزار دستگاه الهی‌اند، معنایش این نیست که مؤاخذه و عذاب نشوند. مؤاخذه و عذاب آنها به خاطر نیت و جهت‌گیری خودشان است که از نظر خود برخلاف رضای الهی کار می‌کنند.

تمثیل:

حسن به طور یقینی می‌داند که فرشید در آدرس دادن همیشه جهت را معکوس نشان می‌دهد، بویژه که هرچه او را از دروغگویی باز‌داشته، اثری نکرده است. جعفر می‌خواهد از فرشید آدرسی بپرسد. حسن به جعفر گفته است هرچه فرشید گفت در جهت عکسش حرکت کن!

در اینجا، حسن برای راهنمایی جعفر عملا از کار فرشید بهره برده است؛ اما این به هیچ معنا مستلزم آن نیست که حسن از کار فرشید خوشنود باشد و او را لایق مجازات نداند.



[1] . فَأَوَّلُ مَنْ قَاسَ إِبْلِیسُ وَ اسْتَکْبَرَ وَ الِاسْتِکْبَارُ هُوَ أَوَّلُ مَعْصِیَةٍ عُصِیَ اللَّهُ بِهَا قَالَ فَقَالَ إِبْلِیسُ یَا رَبِّ اعْفُنِی مِنَ السُّجُودِ لِآدَمَ ع وَ أَنَا أَعْبُدُکَ عِبَادَةً لَمْ یَعْبُدْکَهَا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى لَا حَاجَةَ لِی إِلَى عِبَادَتِکَ إِنَّمَا أُرِیدُ أَنْ أُعْبَدَ مِنْ حَیْثُ أُرِیدُ لَا مِنْ حَیْثُ تُرِیدُ

 


سه شنبه 95 آبان 18 , ساعت 10:3 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

234) سوره اعراف (7) آیه 14

قالَ أَنْظِرْنی‏ إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ

ترجمه

گفت: مهلتم ده تا روزی که مبعوث می‌شوند!

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«أَنْظِرْنی‏» = «أَنْظِرْ» (فعل امر) + «ن» وقایه + «ی» (ضمیر متکلم وحده، مفعول)

«أَنْظِرْ» از ماده «نظر» است که اصل این ماده دلالت بر تأمل کردن و نگریستن در چیزی می‌باشد و سپس به نحو استعاری در معانی دیگر نیز توسعه داده شده است، از جمله در معنای مهلت دادن (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص444). برخی توضیح داده‌اند که «نظر» به معنای برگرداندن (تقلیب) بصر (= چشم) ویا بصیرت به منظور ادراک و دیدن چیزی است و لذا گاه به معنای تامل کردن به کار می‌رود؛ و این کلمه در نزد عامه عموما در مورد بصر (دیدن با چشم)، و در نزد خواص غالبا در مورد «بصیرت» به کار می‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص812) در واقع، نظر ادراکی است که با اقبالی از جانب دیده ویا با فکر حاصل می‌شود: نظر با چشم، اقبال با دیدگان و گرداندن حدقه چشم به سوی شیء مورد نظر است؛ و نظر با فکر، اقبال ذهن به جانب امری است که مورد تامل قرار گرفته و نظر کردن سلطان در کار رعیت، اقبال به جانب ایشان با حُسن سیاست است و «نظیر» هم ‌به معنای «مثل و مانند» است گویی دو چیز که نظیر همدیگرند در کار هم نظر می‌کنند ویا در کارشان یکسان نظر شده است؛ و تفاوت «نظر» با تأمل در این است که تأمل، نظری است که امید می‌رود به معرفت آن چیزی که در آن نظر شده، برسد و غالبا نیازمند زمان است (الفروق فی اللغة، ص65-66) با این اوصاف معنای مهلت دادن در کلمه «انظار» ناشی از این است که گویی می‌خواهند در کار شخصی که به او مهلت می‌دهند تاملی ‌کنند و «أَنْظِرْنی‏» یعنی در وضعیت من تاملی فرما

«یُبْعَثُونَ»: ماده «بعث» به معنای برانگیختن و به جانب چیزی یا کاری روانه کردن است که متناسب با مورد آن تفاوت می‌کند، چنانکه هم در مورد احیای مردگان این تعبیر به کار می‌رود و هم در مورد برگزیدن شخصی به مقام نبوت (مفردات ألفاظ القرآن، ص132-133)

حدیث

1) از امام صادق ع روایت شده است. امام سجاد ع وقتی به «ملتزم» می‌آمد [فاصله بین درب کعبه تا رکن حجر‌الاسود، که دعا در آنجا بسیار توصیه شده] ، چنین مناجات می کرد:

خدایا ! مرا افواجی از گناه و افواجی از خطایاست و تو را افواجی از رحمت و افواجی از مغفرت؛ ای کسی که ندای مبغوض‌ترین بندگانت را، هنگامی که گفت: «مهلتم بده تا روزی که مبعوث می‌شوند» اجابت کردی، مرا هم اجابت کن و برای من چنین و چنان کن.

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص241

عَنْ أَبَانٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ عَلِیَّ بْنَ الْحُسَیْنِ إِذَا أَتَى الْمُلْتَزَمَ قَالَ

 اللَّهُمَّ إِنَّ عِنْدِی أَفْوَاجاً مِنْ ذُنُوبٍ وَ أَفْوَاجاً مِنْ خَطَایَا وَ عِنْدَکَ أَفْوَاجٌ مِنْ رَحْمَةٍ وَ أَفْوَاجٌ مِنْ مَغْفِرَةٍ یَا مَنِ اسْتَجَابَ لِأَبْغَضِ خَلْقِهِ إِلَیْهِ إِذْ قَالَ «أَنْظِرْنِی إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ»، اسْتَجِبْ لِی وَ افْعَلْ بِی کَذَا وَ کَذَا.

2) در حدیثی طولانی آمده است که زندیقی [= کافری] نزد امیرالمومنین ع آمد و به خیال خود تناقض‌هایی در قرآن یافته بود. حضرت یکی یکی اشکالات او را پاسخ گفت. در فرازی از این پاسخ‌ها آمده است:

امیرالمومنین ع فرمود: ... ایمانِ با قلب، همان تسلیم شدن در برابر پروردگار است و کسی که امور را تسلیم مالکشان کند هیچگاه در برابر امر او استکبار نمی‌ورزد، آن گونه که ابلیس از سجده بر آدم استکبار ورزید، و اکثر امتها از اطاعت پیامبرانشان استکبار ورزیدند، و دیگر توحید نفعی برایشان نداشت، همان گونه که آن سجده طولانی نفعی برای ابلیس نداشت: همانا او یک سجده انجام داد که چهار هزار سال طول کشید، اما با آن سجده درصدد زیورهای زندگی دنیوی و بهره‌مند شدن از آن «مهلت» بود؛ به همین جهت نماز و صدقه هم سودی ندارد مگر همراه با هدایت شدن به راه نجات و مسیرهای حق....

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص248

جَاءَ بَعْضُ الزَّنَادِقَةِ إِلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیٍّ ع وَ قَالَ لَهُ لَوْ لَا مَا فِی الْقُرْآنِ مِنَ الِاخْتِلَافِ وَ التَّنَاقُضِ‏ لَدَخَلْتُ فِی دِینِکُمْ فَقَالَ لَهُ ع وَ مَا هُوَ؟ قَال‏ ...

... فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع‏...فَالْإِیمَانُ بِالْقَلْبِ هُوَ التَّسْلِیمُ لِلرَّبِّ وَ مَنْ سَلَّمَ الْأُمُورَ لِمَالِکِهَا لَمْ یَسْتَکْبِرْ عَنْ أَمْرِهِ کَمَا اسْتَکْبَرَ إِبْلِیسُ عَنِ السُّجُودِ لِآدَمَ وَ اسْتَکْبَرَ أَکْثَرُ الْأُمَمِ عَنْ طَاعَةِ أَنْبِیَائِهِمْ فَلَمْ یَنْفَعْهُمُ التَّوْحِیدُ کَمَا لَمْ یَنْفَعْ إِبْلِیسَ ذَلِکَ السُّجُودُ الطَّوِیلُ فَإِنَّهُ سَجَدَ سَجْدَةً وَاحِدَةً أَرْبَعَةَ آلَافِ عَامٍ وَ لَمْ یُرِدْ بِهَا غَیْرَ زُخْرُفِ الدُّنْیَا وَ التَّمْکِینِ مِنَ النَّظِرَةِ فَلِذَلِکَ لَا تَنْفَعُ الصَّلَاةُ وَ الصَّدَقَةُ إِلَّا مَعَ الِاهْتِدَاءِ إِلَى سَبِیلِ النَّجَاةِ وَ طُرُقِ الْحَقِّ...

تدبر

1) «قالَ أَنْظِرْنی‏ إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ»:

پس از اینکه شیطان به آدم سجده نکرد و از درگاه خدا رانده شد، به جای اینکه در مقام عذرخواهی برآید و ابراز پشیمانی کند، تا «روزی که برانگیخته می‌شوند» مهلت خواست. این تعبیر هم شدت کینه‌توزیِ وی را نشان می‌دهد و هم اینکه چگونه حسد، چشن شخص را کور می‌کند و وی را به موضع تناقض‌آلود می‌کشاند.

چگونه؟

اولا نگفت تا «روز قیامت» بلکه گفت «تا روزی که برانگیخته می‌شوند». یعنی اگرچه به خیال خود هنوز قصد خود از این مهلت‌خواهی را ابراز نکرد و بعد از اینکه به او مهلت داده شد قصدش را ابراز کرد (آیات بعدی)، اما از همین نوع بیانش می‌شد قصدش را فهمید: او می‌خواهد از انسان انتقام بگیرد لذا نهایت مهلت خود را زمانی معرفی کرد که انسانها «برانگیخته می‌شوند» و دیگر تکلیفشان یکسره شده است.

ثانیا او در حالی که از رحمت خدا مایوس شده بود، اما برای درخواست مهلت، از رحمت خدا مایوس نیست! یعنی کینه و حسدچنان چشم او را کور کرد که حاضر شد از خدا درخواستی بکند، اما به جای اینکه درخواستی بکند که نفعش به خودش برگردد (که مثلا خدا او را ببخشد)، درخواست مهلت (برای انتقام‌گیری از آدم) را مطرح کرد.

2) «قالَ أَنْظِرْنی‏ إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ»:

شیطان که مبغوض‌ترین خلایق بود، بلافاصله بعد از گناهش - که علی‌القاعده بدترین گناه عالم بوده (چون او را از در ردیف فرشتگان مقرب بودن، به بدترین موجود تبدیل کرد) - از خدا درخواستی کرد؛ و جالب این است که خدا هم تقاضایش را رد نکرد؛

پس تحت هیچ شرایطی و هر گناهی هم که کرده باشیم، از لطف و عنایت خدا نباید ناامید شد. (حدیث1)

3) «قالَ أَنْظِرْنی‏ إِلى‏ یَوْمِ یُبْعَثُونَ»:

چرا پایان مهلت خود را روز قیامت قرار داد، نه بیشتر؟ (چون خود قیامت تازه شروع حسابرسی‌ای است که برای برخی هزاران سال طول می‌کشد)

الف. او قصدش از این مهلت‌جویی، زمین زدن انسانها بود و می‌دانست با برپایی قیامت، دیگر جایی برای فریب نخواهد ماند.

ب. می خواست به روال مخالفت با خدا ادامه دهد و می‌دانست که اختیار برای مخالفت با خدا تنها تا قبل از برپایی قیامت معنی دارد و در قیامت بساط دوراهی‌ها و عمل اختیاری به این معنا، برچیده می‌شود. یعنی پایانی‌ترین زمانی که مهلت برایش معنی‌دار بود را درخواست کرد.

ج. ...

 


دوشنبه 95 آبان 17 , ساعت 10:53 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

233) سوره اعراف (7) آیه 13 

قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فیها فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصَّاغِرینَ

ترجمه

فرمود: پس، از آنجا هبوط کن، که تو را نرسد در آنجا تکبر بورزی، پس بیرون رو! یقیناً تو از خوارشدگانی!

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«اهْبِطْ»: درباره ماده «هبط» در جلسه 226 توضیح داده شد.

«تَتَکَبَّرَ»: از ماده «کبر» به معنای «بزرگی» و نقطه مقابل «صغر» (کوچکی) می‌باشد؛ و این دو کلمه متضایف هستند، یعنی همواره در نسبت با همدیگر سنجیده می‌شوند، (مفردات ألفاظ القرآن، ص696) و دو مفهومی هستند که همواره در نسبت با امور دیگر مطرح می‌گردند، برخلاف «عظمت» و «حقارت» که درباره خود شیء به خودی خود و صرف نظر از مقایسه آن با چیزی دیگر به کار می‌روند (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏10، ص17) بدین معنا که وقتی می‌گوییم چیزی «کبیر» است آن را در نسبت با چیز دیگری در نظر گرفته‌ایم که این از آن بزرگتر است؛ اما وقتی می‌گوییم چیزی «عظیم» است به عظمت خود آن شیء و بزرگیِ فی‌نفسه آن توجه کرده‌ایم. در زبان فارسی برای هر دو از کلمه «بزرگ» استفاده می‌کنیم.

در تفاوت معنایی این ماده با کلمات نزدیک به آن گفته‌اند: «کبیر» در مقام مقایسه به دیگری است؛ اما «عظیم» به بزرگیِ به‌خودی خود (فی نفسه) توجه می‌شود (مانند عظیم‌الشأن)؛ و «جلیل» (یا أجلّ) عظمتی است که حمد و ثنای مخاطب را برمی‌انگیزد؛ و «هیبت» در جایی است که عظمت شخص در مخاطب خود اثری می‌گذارد که امکان هرگونه هجوم و تعرضی را از جانب مخاطب منتفی می‌سازد (الفروق فی اللغة، ص177-178)

باب «تفعّل» برای مطاوعه (قبول یک حالت) به کار می‌رود، پس «تکبر» به معنای حالت بزرگی به خود گرفتن است؛ و باب «استفعال» برای طلب کردن یک وضعیت به کار می‌رود، پس «استکبار» به معنای بزرگی را برای خود طلب کردن است؛ و لذا راغب اصفهانی توضیح داده‌ که: سه کلمه «کِبر» و «تکبر» و «استکبار» به لحاظ معنایی نزدیک به هم هستند؛ چرا که «کِبر» هم حالتی است که در آن حالت شخص خود را بزرگتر از دیگران می‌بیند (مفردات ألفاظ القرآن، ص696). البته ایشان هر یک از تکبر و استکبار را به دو معنای خوب و بد تقسیم کرده است؛ اما ظاهرا این تقسیم به لحاظ معنای کلمه نباشد بلکه به خاطر مصادیق آن است؛ یعنی در مورد خدا چون واقعا خداوند از همه بزرگتر است و بزرگی شایسته وی است، »تکبر» جزء صفات کمالی خداوند قلمداد می‌شود و در قرآن کریم او «متکبر» معرفی شده است (حشر/23) اما چون غیر خدا هیچکسی بزرگی‌ای از خود ندارد و همه مخلوقات بنده خدایند و جا دارد که در برابر خالقشان تواضع کنند، «تکبر» برای غیر خدا یک نقصیه محسوب می‌شود (زیرا نوعی دروغ است: کسی که واقعا بزرگ نیست، خود را بزرگ می‌نمایاند) و تکبرورزی در مورد غیر خداوند مذمت شده است.

«الصَّاغِرینَ» اسم فاعل از ماده «صغر» (کوچکی) است. «صِغَر» نقطه مقابل «کِبَر» و «صغیر: کوچک» در مقابل «کبیر: بزرگ» است؛ و «صاغر» کسی است که حقارت و پستی را قبول کرده و به این تحقیرش کنند راضی شده باشد (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص290). برخی توضیح داده‌اند که اگر این کلمه در وزن «صَغَرَ، یَصغُر ، صَغْرًا» ویا «صغُرَ، یَصغُر، صِغرًا» باشد کلمه «صَغیر» از آن ساخته می‌شود به معنای «کوچک» و جمع آن «صغار» است و تعبیر «صِغَر سن» از همین باب است. اما اگر در وزن «صغُرَ، یَصغُر، صَغارًا» و یا «صغِرَ، یَصغَر، صَغَرًا» قرار بگیرد، کلمه «صاغر» از آن درست می‌شود که به معنای کسی است که ذلت و خواری را پذیرفته است. (معجم المعانی الجامع، مفردات ألفاظ القرآن، ص485)

حدیث

1) امیرالمومنین ع «خطبه قاصعه» را چنین آغاز کرده‌اند:

سپاس خداى را که لباس عزّت و کبریاء در پوشید و آن دو را براى خود، و نه برای مخلوقات خود، برگزید؛ و آن را قرقگاه و حریم خود فرمود و بر دیگران حرام نمود و آن دو را برای جلالت خود قرار داد؛ و هرکس از بندگانش را که به طمع آن به نزاع با خدا برخاست لعنت کرد. پس فرشتگان مقرّب خود را بدان بیازمود، تا فروتنان را از گردنکشان جدا کند. پس خداى سبحان در حالی که بدانچه نهان است در دلها ى همگان و در پرده‏هاى غیب پنهان، دانا بود، فرمود: «همانا مى‏آفرینم آدمى از گل، پس چون آن را راست و درست کردم، و از روح خود در آن دمیدم، بیفتید براى او سجده کنان. پس سجده کردند فرشتگان همگى شان، جز شیطان» که خودخواهی او را فرا گرفت و به آفرینش خویش بر آدم نازید و به اصل خود [که آتش است] بر او تعصب ورزید. پس دشمن خدا [شیطان] پیشواى متعصبان است، و پیشرو مستکبران، پایه عصبیّت را نهاد، و بر سر لباس کبریایى با خدا در افتاد. خواست رخت عزّت را در بر کند، و لباس خوارى را از تن برآورد.

نمى‏بینید چگونه خدایش به خاطر تکبرورزی، او را کوچک ساخت، و به سبب بلندپروازى به فرودش انداخت، در دنیا او را براند، و براى وى در آخرت آتش افروخته آماده گرداند؟

و اگر خدا مى‏خواست آدم را از نورى بیافریند که فروغ آن دیده‏ها را برباید، و زیبایى آن بر خردها غالب آید، با بویى خوش چنانکه نَفَسها را تازه نماید، چنین مى‏کرد؛ و اگر چنین مى‏کرد، گردنها برابر او خم بود و کار آزمایش بر فرشتگان آسان هم، لیکن خداى سبحان آفریدگان خود را به پاره‏اى از آنچه اصل آن را نمى‏دانند، مى‏آزماید تا فرمانبردار از نافرمان پدید آید و تا خوی استکباری را از آنان بزداید، و خودبزرگ‌بینی را از ایشان دور نماید.

پس، از آنچه خدا به شیطان کرد پند گیرید، که کردار دراز مدّت او را باطل گرداند و کوشش فراوان او بى‏ثمر ماند به خاطر ساعتی تکبرورزی، در حالی که او شش هزار سال با پرستش خدا زیست، از سالیان دنیا یا آخرت؟ دانسته نیست.

و پس از ابلیس، که ایمن بود که خدا را چنان نافرمانى‌ای نکند؟ هرگز خدا انسانى را به بهشت در نیاورد به کارى که بدان کار، مَلَکی را از بهشت برون برد. فرمان خدا براى اهل آسمان و زمین یکى است، و میان خدا و هیچ یک از آفریدگانش در حلال شمردن آنچه بر جهانیان حرام دانسته، رفاقتى نیست.

پس بندگان خدا بپرهیزید از دشمن خدا که شما را به بیمارى خود مبتلا گرداند، و با بانگ خویش بر انگیزاند و سوارگان و پیادگان خود را بر سر شما کشاند و ...

نهج‌البلاغه، خطبه192

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَبِسَ الْعِزَّ وَ الْکِبْرِیَاءَ وَ اخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ‏ خَلْقِهِ وَ جَعَلَهُمَا حِمًى‏ وَ حَرَماً عَلَى غَیْرِهِ وَ اصْطَفَاهُمَا لِجَلَالِهِ‏ وَ جَعَلَ اللَّعْنَةَ عَلَى مَنْ نَازَعَهُ فِیهِمَا مِنْ عِبَادِهِ ثُمَّ اخْتَبَرَ بِذَلِکَ مَلَائِکَتَهُ الْمُقَرَّبِینَ لِیَمِیزَ الْمُتَوَاضِعِینَ مِنْهُمْ مِنَ الْمُسْتَکْبِرِینَ فَقَالَ سُبْحَانَهُ وَ هُوَ الْعَالِمُ بِمُضْمَرَاتِ الْقُلُوبِ وَ مَحْجُوبَاتِ الْغُیُوبِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِیسَ اعْتَرَضَتْهُ الْحَمِیَّةُ فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَیْهِ لِأَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِینَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِینَ الَّذِی وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِیَّةِ وَ نَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِیَّةِ وَ ادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ وَ خَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ أَ لَا [یَرَوْنَ‏] تَرَوْنَ کَیْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَکَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِی الدُّنْیَا مَدْحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِی الْآخِرَةِ سَعِیراوَ لَوْ أَرَادَ اللَّهُ أَنْ یَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ یَخْطَفُ الْأَبْصَارَ ضِیَاؤُهُ وَ یَبْهَرُ الْعُقُولَ رُوَاؤُهُ وَ طِیبٍ یَأْخُذُ الْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ الْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ الْبَلْوَى فِیهِ عَلَى الْمَلَائِکَةِ وَ لَکِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ یَبْتَلِی خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا یَجْهَلُونَ أَصْلَهُ تَمْیِیزاً بِالاخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْیاً لِلِاسْتِکْبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُیَلَاءِ مِنْهُمْ فَاعْتَبِرُوا بِمَا کَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِیسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِیلَ وَ جَهْدَهُ الْجَهِیدَ وَ کَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا یُدْرَى أَ مِنْ سِنِی الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِی الآْخِرَةِ عَنْ کِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِیسَ یَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیَتِهِ کَلَّا مَا کَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِیُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَراً بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَکاً إِنْ حُکْمَهُ فِی أَهْلِ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ وَ مَا بَیْنَ اللَّهِ وَ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ هَوَادَةٌ فِی إِبَاحَةِ حِمًى حَرَّمَهُ عَلَى الْعَالَمِینَ. فَاحْذَرُوا عِبَادَ اللَّهِ عَدُوَّ اللَّهِ أَنْ یُعْدِیَکُمْ بِدَائِهِ‏ وَ أَنْ یَسْتَفِزَّکُمْ‏ بِنِدَائِهِ وَ أَنْ یُجْلِبَ عَلَیْکُمْ بِخَیْلِهِ وَ رَجِلِه‏ ...

2) از رسول خدا ص (و نیز از امام صادق ع ) روایت شده است:

کسی که برای خدا فروتنی کند خداوند او را بالا بَرَد؛ و کسی که تکبر ورزد، خداوند فرودش آورد.

تحف العقول، النص، ص46؛ کامل الزیارات، ص271 [1]

قال رسول الله ص: مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ اللَّهُ وَ مَنْ تَکَبَّرَ وَضَعَهُ اللَّه‏.

تدبر

1) «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فیها فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصَّاغِرینَ»:

شیطان خود را برتر دید و از دستور خدا سرپیچی کرد. خدا او را از جایگاهی که در آن بود، فروفرستاد. شیطان تکبر کرد و خود را بزرگ دانست، خدا با اخراجش به او نشان داد که چون خودش را بزرگ می‌پندارد، خود را کوچک کرده و به کوچکی رضایت داده است.

توضیح تخصصی و قاعده‌ای برای زندگی:

«کبر» در مقابل «صغر» است و دو کلمه «تکبر» و «صاغر» که در این آیه، هر دو درباره شیطان به کار رفته، از این دو ماده گرفته شده‌اند:

کاری که شیطان کرد «تکبر» بود، یعنی خود را بزرگ قلمداد کردن، اما خدا او را «صاغر» معرفی کرد یعنی کسی که به کوچکی و ذلت رضایت داده است.

این یک قاعده کلی در زندگی است:

پس کسی که خود را بزرگ ببیند در اصل به کوچکی و ذلت خویش رضایت داده؛ اما کسی که تواضع کند و خود را کوچک ببیند خدا او را به بزرگی می‌رساند. (حدیث2)

2) «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فیها»:

با اینکه تکبر همیشه و همه‌جا بد است، چرا تعبیر «فیها» را آورد و فرمود: تو را نرسد که «در آنجا» تکبر کنی؟

الف. آوردن این تعبیر، این اشکال را که «چرا شیطان با اینکه فرشته نبود، مخاطب امر به سجده قرار گرفت» حل می‌کند، چون به تعبیر علامه طباطبایی: معلوم می‌شود که امر به سجده، امری به فرشتگان از آن جهت که فرشته‌اند نبود، بلکه امری بود مربوط به مقامی که فرشتگان «در آنجا» بودند؛ که اگر کسی «در آنجا» باشد، او را نرسد که در قبال دستور خدا تکبر ورزد؛ و اگر دستور سجده، ربطی به این مقام و منزلت نداشت، و هبوط شیطان فقط به خاطر اطاعت نکردنش بود، کافی بود بفرماید «تو را نرسد که تکبر کنی»؛ (المیزان، ج8، ص23) و به همین جهت است که با اینکه ابلیس جزء فرشتگان نبود، مخاطب این امر قرار گرفت.

ب. بد بودن تکبر یک امر تشریعی است (لذا با اینکه کار بدی است، اما انجام دادنش محال نیست)؛ اما مقام قرب الهی، مقامی است که تکویناً با تکبر قابل جمع نیست و جایی برای تکبر در آنجا وجود ندارد.

ج. موجودی که خدا به او اختیار داده، می‌تواند از اختیارش سوءاستفاده کند. اما در این صورت، باید عوارض آن را هم بپذیرد. «فیها» را آورد تا دلیلی برای این باشد که چرا شیطان را هبوط داد و نگذاشت که در کنار بقیه فرشتگان بماند.

د. ...

3) «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فیها»:

در این مقام ، تکبر راه ندارد.

نکته تخصصی فلسفه اخلاق

پس، برخی از وضعیت‌های اخلاقی (مانند تکبر) ‌با برخی از وضعیت‌های تکوینی (مانند مقام قرب الهی) قابل جمع نیستند؛ پس اخلاق و ارزشها نسبتی جدی با واقعیت دارد و تفکیک کامل «هست‌ها» (واقعیات) و «بایدها» (اخلاقیات) پذیرفتنی نیست.

4) «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فیها فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصَّاغِرینَ»:

شیطان با آن همه سابقه عبادت، که او را تا مقام فرشتگان مقرب بالا برده بود، گناهی کرد که همه آن سابقه را یکجا بر باد داد و او را بدترین موجود عالم و ریشه همه بدی‌ها کرد.

ثمره اخلاقی

هیچیک از ما هرچقدر هم که ظاهرا کارهای خوبی کرده باشیم، مصون از سقوط نیستیم؛ آن هم سقوطی که ممکن است ما را از همگان بدتر کند. اگر کسی این مطلب را جدی بگیرد آنگاه تحولی عظیم در وی ایجاد خواهد شد، زیرا:

-         تواضع در برابر همه انسانها و اینکه خود را برتر از هیچکس (حتی گناهکاران) نبیند، برایش امری کاملا موجه می‌شود، چرا که اگر کسی را می‌بینیم که حتی گناهکار است و ما آن گناه را نکرده‌ایم، این وضعیت فعلی ماست، از کجا معلوم که تا آخر همین طور بمانیم؟

-         مهمترین خواسته‌اش عاقبت به خیری می‌شود.

-         هرلحظه از خود مراقبت می‌کند که مبادا مانعی در وجودش شکل بگیرد که بعدا اثر خود را بگذارد. (جلسه232، تدبر2)

-         توکل و احساس نیازش به خدا شدیدتر می‌شود و واقعا و از صمیم قلب، از خدا می‌خواهد که لحظه‌ای او را به حال خود رها نکند: الهی لَا تَکِلْنِی إِلَى نَفْسِی طَرْفَةَ عَیْنٍ أَبَدا.

-         ...

5) «قالَ فَاهْبِطْ مِنْها ... فَاخْرُجْ ...»:

شبهه:

اگر شیطان بعد از سجده نکردن بر آدم، هبوط کرد، چگونه توانست بعدا آدم را که در بهشت بود، بفریبد؟

پاسخ:

الف. هبوط شیطان از مطلق بهشت نبود، بلکه از منزلت و مقامی بود که وی را هم‌عرض فرشتگان مقرب الهی قرار داده بود؛ بویژه که در داستان سجده بر آدم، نه‌تنها هیچ جا نیامده که «این سجده در بهشت بود» و شیطان از «بهشت» رانده شد، بلکه در دوجای قرآن حکایت وارد شدن آدم به بهشت، بعد از حکایت این سجده آمده است (بقره/34-35؛ و اعراف/11-19). پس شیطان از آن مقام رانده شد، اما ممکن است مراتبی از بهشت وجود داشته باشد که شیطان به آن مرتبه می‌توانسته راه داشته باشد. شاهد دیگری بر این مدعا این است که با اینکه در این آیه خطاب هبوط آمده بود، اما در آیات بعدی پس از اینکه آدم و حوا از آن درخت خوردند دوباره خطاب «هبوط» به نحو «جمع» می‌آید نه تثنیه؛ یعنی شیطان با همان خطابی که آدم و حوا از بهشت رانده شدند، از بهشت رانده شد.

ب. رانده شدن شیطان از بهشت در مرحله اول، از جنس رانده شدن تشریعی بود، نه تکوینی؛ پس،‌ شیطان از بهشت رانده شد، اما توانست دوباره با ترفندی به بهشت وارد شود ولی این بار همراه آدم و حوا مجددا و به نحو تکوینی رانده شد. (ظاهر برخی از احادیث به این معنا دلالت دارد، مثلا در تفسیر منسوب به امام حسن عسگری، ص222-227، که فرازهای ابتدا و انتهای آن از آن در حدیث1، جلسه 226 گذشت)

ج. ...[2]



[1] . حَدَّثَنِی أَبِی ره عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبَّادٌ أَبُو سَعِیدٍ الْعُصْفُرِیُّ عَنْ صَفْوَانَ الْجَمَّالِ قَالَ ... ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَنْ تَوَاضَعَ لِلَّهِ رَفَعَهُ اللَّهُ وَ مَنْ تَکَبَّرَ وَضَعَهُ اللَّهُ تَعَالَى.

[2] یک احتمال دیگر هم قابل طرح است اما چون احتمال کج‌فهمی در آن زیاد است در کانال نگذاشتم و آن اینکه:

رابطه بهشت با دنیا، از جنس رابطه دو مکان مستقل از همدیگر نیست بلکه از جنس رابطه ظاهر و باطن است. کسی که در بهشت است در باطنی از عالم حضور دارد و از مزایایی در باطن عالم استفاده می‌کند که کسی که در بهشت نیست، از آن مزایا بی‌بهره است. بر اساس این تصویر، کسی که در بهشت است همان موقع می‌تواند با زمینیان هم در ارتباط باشد، اما کدورتهای آنها به وی نمی‌رسد. پس شیطان از مرتبه بهشت رانده شده بود، اما چون بهشت باطن عالم است، آدم که در بهشت بود، در همان حال در زمین هم حضور داشت و لذا شیطان می‌توانست با او گفتگو کند.

 


یکشنبه 95 آبان 16 , ساعت 10:54 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

232) سوره اعراف (7) آیه 12 

قالَ ما مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ

ترجمه

فرمود: چه چیزی مانع تو شد تا سجده نکنی هنگامی که به تو دستور دادم؟ گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفریدی و او را از خاک آفریدی.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«أَلاَّ تَسْجُدَ» = «أن» مصدری + «لا» زائده + «تسجد». حرف «لا» در اینجا اصطلاحا «لا»ی زائده است که برای تاکید بر معنای نفی‌ای که در کلمه «منع» وجود دارد، به کار رفته است، (إعراب القرآن و بیانه، ج‏3، ص31) و برخی گفته‌اند این «لا» برای تاکید معنای فعلی است که بر آن وارد می‌شود، شبیه آیه «لئلّا یعلم ...» که به معنای این است که «تا حتما بدانند». (الکشاف، ج‏2، ص8) و مرحوم طبرسی علاوه بر اقوال فوق، یک نظر سومی را هم مطرح کرده که آمدن «لا» در عبارت «لا تسجد» بدین معنا بوده که: چه چیزی تو را به این کار خواند ویا نیازمند این کرد که سجده نکنی. (مجمع‌البیان، ج4، ص620) زیرا کسی که از کاری منع می‌کند، در واقع، دعوت می‌کند که آن را انجام ندهی (أمالی (للمرتضى) ج‏2، ص357)

حدیث

احادیثی در گذشته آمد که کاملا مرتبط به این آیه نیز هست: مهمترین آنها عبارتند از حدیث2 در جلسه222؛ و احادیث2 و 3 و 5 در جلسه224.

1) از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

همانا فرشتگان گمان می‌کردند که ابلیس از آنهاست و در علم خدا [معلوم] بود که از آنها نیست؛ پس با تعصب [و غضب] آنچه را در خود داشت بیرون ریخت و گفت: «مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی».

[یعنی با این سخنش نشان داد که او از آتش درست شده و از ملائکه که از نور آفریده شده‌اند، نیست]

تفسیر العیاشی، ج‏2، ص9؛ الکافی، ج‏2، ص308

عَنْ دَاوُدَ بْنِ فَرْقَدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ الْمَلَائِکَةَ کَانُوا یَحْسَبُونَ أَنَّ إِبْلِیسَ مِنْهُمْ وَ کَانَ فِی عِلْمِ اللَّهِ أَنَّهُ لَیْسَ مِنْهُمْ فَاسْتَخْرَجَ مَا فِی نَفْسِهِ بِالْحَمِیَّةِ [وَ الْغَضَبِ] فَقَالَ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِین‏.

2) در گفتگویی طولانی که بین مفضل و امام صادق ع روایت شده، مفضل درباره برخی از موجودات می‌پرسد تا به سوال از «جن» می‌رسد:]

مفضل: جن چطور؟

امام صادق ع: هنگامی که خداوند آسمانها و زمین را آفرید، آفرینش آب را در دریاها و رودخانه‌ها و چشمه‌ها و آبگیرهایی که در جاهای مختلف زمین بود قرار داد و «جن»ی را که از شعله‌ای از آتش آفریده بود [در زمین] سکنی داد، پس در میان آنها انذاردهندگان و رسولانی فرستاد؛ و به بیست و چهار زبان سخن می‌گفتند؛ و به ابلیس دستور سجده بر آدم را داد؛ و سجده همان اطاعت است نه نماز، پس «سرپیچی کرد و استکبار ورزید» و گفت: سجده نمی کنم به بشری که «مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی.» پس نسبت به آدم فخرفروشی کرد و خدا را عصیان کرد؛ و وای بر او که نار (= آتش) را با نور قیاس کرد و گمان کرد که نار برتر است. و اگر می‌دانست که آن نوری که در آدم است - که همان روحی است که خداوند در او دمید - برتر از ناری است که ابلیس از آن آفریده شد، به فساد و بطلان قیاسش پی می‌برد.

مفضل: سرورم! آیا مگر نمی‌گویند که ابلیس از ملائکه بود؟

امام ع: بله، مفضل! او از ملائکه بود، نه [ملائکه] روحانی و نه [ملائکه] نورانی، و نه از ساکنان آسمانها، و کلمه ملائکه یک نام واحدی است که صرف می‌شود و [از آن کلمات] «مَلَک» (فرشته) و «مالک» (صاحب) و «مملوک» [ساخته شده] است که همه اینها یک اسم واحدی هستند و [شیطان] از مالکان زمین بود، آیا سخن خداوند متعال را نشنیده‌ای که «و هنگامی که به ملائکه گفتیم به آدم سجده کنید، پس سجده کردند جز ابلیس که از جن بود پس از دستور پروردگار سرپیچید» (کهف/50) و فرمود: «و جنیان را قبلا از آتشی سوزان آفریدیم» (حجر/27) و فرمود: «ای جماعت جن و انس، اگر توانستید از لایه‌های آسمان و زمین بگذرید، بگذرید؛ [اما] نخواهید گذشت جز با قدرتى‏ [خاص]» (الرحمن/33) و فرمود: « بگو: به من وحى شده که گروهى از جن [به این قرآن] گوش فرا داده، پس [به سوى قوم خود رفته] گفته‏اند: حقّا که ما قرآن عجیبى شنیدیم؛ که به سوى [راه] رشد هدایت مى‏کند، پس ما بدان ایمان آوردیم و هرگز براى پروردگار خود احدى را شریک نخواهیم ساخت‏» (جن/1-2)

الهدایة الکبرى، ص: 437

قَالَ الْمُفَضَّلُ ... فَالْجَانُّ؟ قَالَ الصَّادِقُ (عَلَیْهِ السَّلَامُ): لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضَ أَسْکَنَ خَلْقَ الْمَاءِ فِی الْبِحَارِ وَ الْأَنْهَارِ وَ الْیَنَابِیعِ وَ مَنَاقِعِ الْمَاءِ حَیْثُ کَانَتْ مِنَ الْأَرْضِ وَ أَسْکَنَ الْجَانَّ الَّذِی خَلَقَهُ‏ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ فَقَامَتْ فِیهِمُ النُّذُرُ وَ الرُّسُلُ وَ نَطَقُوا بِأَرْبَعَةٍ وَ عِشْرِینَ لُغَةً وَ أَمَرَ إِبْلِیسَ بِالسُّجُودِ لِآدَمَ وَ السُّجُودُ هُوَ الطَّاعَةُ لَا الصَّلَاةُ فَـ«أَبى‏ وَ اسْتَکْبَرَ» وَ قَالَ لَا أَسْجُدُ لِبَشَرٍ «خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ وَ عَصَى اللَّهَ وَ قَاسَ وَیْلَهُ النَّارَ بِالنُّورِ وَ ظَنَّ أَنَّ النَّارَ أَفْضَلُ وَ لَوْ عَلِمَ أَنَّ النُّورَ الَّذِی فِی آدَمَ وَ هُوَ الرُّوحُ الَّتِی نَفَخَهَا اللَّهُ فِیهِ کَانَ أَفْضَلَ مِنَ النَّارِ الَّتِی خُلِقَ مِنْهَا إِبْلِیسُ لَفَسَدَ قِیَاسُهُ.

قَالَ الْمُفَضَّلُ یَا مَوْلَایَ: أَ وَ لَیْسَ یُقَالُ إِنَّ إِبْلِیسَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ،

قَالَ بَلَى یَا مُفَضَّلُ هُوَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ، لَا الرُّوحَانِیَّةِ وَ لَا النُّورَانِیَّةِ، وَ لَا سُکَّانِ السَّمَاوَاتِ، وَ مَعْنَى مَلَائِکَةٍ هُوَ اسْمٌ وَاحِدٌ فَیُصْرَفُ فَهُوَ مَلَکٌ وَ مَالِکٌ وَ مَمْلُوکٌ هَذَا کُلُّهُ اسْمٌ وَاحِدٌ وَ کَانَ أَمْلَاکَ الْأَرْضِ أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ اللَّهِ تَعَالَى: «وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ»‏ وَ قَوْلَهُ تَعَالَى: «وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ‏» وَ قَالَ: «یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ»‏ وَ قَوْلَهُ: «قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا إِنَّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً یَهْدِی إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَ لَنْ نُشْرِکَ بِرَبِّنا أَحَدا»

3) روایت شده است که یکبار ابوحنیفه [که خود را فقیه می‌دانست و برای مردم فتوا می‌داد] بر امام صادق ع وارد شد و حضرت به او فرمود: نعمان! [= اسم ابوحنیفه، نعمان است] جایی که سخن صریحی از کتاب خدا و یا حدیثی از رسول خدا ص نیابی، [ در فتوا دادن] به چه چیزی تکیه می‌کنی؟

گفت: قیاس می‌کنم به آنچه یافته‌ام. [قیاس: یعنی بر اساس مقایسه و مشابهتی که به ذهن می‌رسد حکم چیزی را به چیز دیگری تسری دادن]

فرمود: همانا اولین کسی که قیاس کرد ابلیس بود، پس به خطا رفت؛ هنگامی که خداوند عز و جل به او دستور سجده به آدم داد ولی او گفت: «من از او بهترم، مرا از آتش آفریدی و او را از گِل آفریدی»؛ و به نظرش رسید که آتش ماده‌ای بلندمرتبه‌تر از گِل است، پس این کارش او را در عذابی خوار کننده جاودان ساخت.

نعمان! کدام از این دو پاک‌تر است؟ مَنی یا ادرار؟

گفت: مَنی.

فرمود: اما خداوند عز و جل در مورد ادرار، وضو را قرار داد، اما در مورد مَنی، غسل را قرار داد، و اگر قرار بود قیاس شود باید در مورد ادرار، غسل را قرار می‌داد.

سپس فرمود: کدام از این دو نزد خداوند اهمیتش بیشتر است؟ زنا یا کُشتن یک نفر؟

گفت: کُشتن یک نفر.

فرمود: اما خداوند عز و جل برای [اثبات] قتل دو شاهد را لازم دانست و در مورد زنا چهار شاهد را لازم دانست، در حالی که اگر قرار به قیاس بود باید چهار شاهد را برای قتل قرار می‌داد، چرا که آن عظیم‌تر است.

سپس فرمود: کدام از این دو نزد خداوند اهمیتش بیشتر است؟ نماز یا روزه؟

گفت: نماز.

فرمود: اما رسول خدا ص به زن حائض دستور داد که روزه‌اش را قضا کند ولی نمازش را قضا نکند، در حالی که اگر قرار بر قیاس بود لازم بود که نمازش را قضا کند.

پس، نعمان! تقوا پیشه کن و قیاس نکن؛ چرا که فردا ما و تو کسی که با ما مخالفت کرده در پیشگاه الهی می‌ایستیم، از ما از سخن‌مان سوال می‌شود و از شما هم از سخن‌تان؛ ما می‌گوییم: «گفتیم خداوند چنین می‌گوید و رسول خدا ص چنین می‌گوید» و تو و طرفدارانت می گویید: «به نظرمان چنین رسید و قیاس کردیم» آنگاه خداوند با ما و شما هرچه بخواهد، می‌کند.

دعائم الإسلام (لإبن‌حیون المغربی، م363)، ج‏1، ص91

نکته: درباره مخالفت شدید امامان با قیاس، و بویژه برخوردهای آنها با ابوحنیفه که قیاس می‌کرد، روایات متعددی آمده است از جمله در: الکافی، ج‏1، ص58 [1]، دعائم الإسلام، ج‏2، ص536 [2]، علل الشرائع، ج‏1، ص62 [3]، علل الشرائع، ج‏1، ص86 [4]،

وَ قَدْ رُوِّینَا عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ص أَنَّهُ قَالَ لِأَبِی حَنِیفَةَ وَ قَدْ دَخَلَ عَلَیْهِ قَالَ لَهُ یَا نُعْمَانُ مَا الَّذِی تَعْتَمِدُ عَلَیْهِ فِیمَا لَمْ تَجِدْ فِیهِ نَصّاً مِنْ کِتَابِ اللَّهِ وَ لَا خَبَراً عَنِ الرَّسُولِ ص؟ قَالَ أَقِیسُهُ عَلَى مَا وَجَدْتُ مِنْ ذَلِکَ .قَالَ لَهُ إِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِیسُ فَأَخْطَأَ إِذْ أَمَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ ع فَقَالَ «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» فَرَأَى أَنَّ النَّارَ أَشْرَفُ عُنْصُراً مِنَ الطِّینِ فَخَلَّدَهُ ذَلِکَ فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ أَیْ نُعْمَانُ أَیُّهُمَا أَطْهَرُ الْمَنِیُّ أَمِ الْبَوْلُ قَالَ الْمَنِیُّ قَالَ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی الْبَوْلِ الْوُضُوءَ وَ فِی الْمَنِیِّ الْغُسْلَ وَ لَوْ کَانَ یُحْمَلُ عَلَى الْقِیَاسِ لَکَانَ الْغُسْلُ فِی الْبَوْلِ وَ أَیُّهُمَا أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ الزِّنَاءُ أَمْ قَتْلُ النَّفْسِ قَالَ قَتْلُ النَّفْسِ قَالَ فَقَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی قَتْلِ النَّفْسِ شَاهِدَیْنِ وَ فِی الزِّنَاءِ أَرْبَعَةً وَ لَوْ کَانَ عَلَى الْقِیَاسِ لَکَانَ الْأَرْبَعَةُ الشُّهَدَاءُ فِی الْقَتْلِ لِأَنَّهُ أَعْظَمُ وَ أَیُّهُمَا أَعْظَمُ عِنْدَ اللَّهِ الصَّلَاةُ أَمِ الصَّوْمُ قَالَ الصَّلَاةُ قَالَ فَقَدْ أَمَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْحَائِضَ أَنْ تَقْضِیَ الصَّوْمَ وَ لَا تَقْضِیَ الصَّلَاةَ وَ لَوْ کَانَ عَلَى الْقِیَاسِ لَکَانَ الْوَاجِبُ أَنْ تَقْضِیَ الصَّلَاةَ فَاتَّقِ اللَّهَ یَا نُعْمَانُ وَ لَا تَقِسْ فَإِنَّا نَقِفُ غَداً نَحْنُ وَ أَنْتَ وَ مَنْ خَالَفَنَا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ فَیَسْأَلُنَا عَنْ قَوْلِنَا وَ یَسْأَلُکُمْ عَنْ قَوْلِکُمْ فَنَقُولُ قُلْنَا قَالَ اللَّهُ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ وَ تَقُولُ أَنْتَ وَ أَصْحَابُکَ رَأَیْنَا وَ قِسْنَا فَیَفْعَلُ اللَّهُ بِنَا وَ بِکُمْ مَا یَشَاءُ.

4) اسحاق بن حریز می‌گوید: امام صادق ع از من پرسید: شیعیان در مورد سخن ابلیس که گفت: «مرا از آتش آفریدی و او را از گِل آفریدی» چه نظری دارند؟

گفتم: فدایت شوم! این را گفته است و خداوند در کتابش از او نقل کرده.

فرمود: اسحاق! ابلیس - لعنة الله علیه - دروغ گفت؛ خداوند او را هم از گل آفریده بود؛ خداوند می‌فرماید «او [خدا] کسی است که برای شما از درخت سبز آتش قرار داد که شما از آن شعله برمی‌افروزید» خداوند وی را از آن آتش آفرید و آن آتش از درخت بود و درخت هم اصلش از گِل است.

تفسیر القمی، ج‏2، ص245

حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ سَعِیدِ بْنِ أَبِی سَعِیدٍ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ حَرِیزٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَیَّ شَیْ‏ءٍ یَقُولُ أَصْحَابُکَ فِی قَوْلِ إِبْلِیسَ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ قَدْ قَالَ ذَلِکَ وَ ذَکَرَهُ اللَّهُ فِی کِتَابِهِ قَالَ کَذَبَ‏ إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اللَّهُ یَا إِسْحَاقُ مَا خَلَقَهُ اللَّهُ إِلَّا مِنْ طِینٍ، ثُمَّ قَالَ: قَالَ اللَّهُ: الَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً- فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ‏» خَلَقَهُ اللَّهُ مِنْ تِلْکَ النَّارِ وَ النَّارُ مِنْ تِلْکَ الشَّجَرَةِ وَ الشَّجَرَةُ أَصْلُهَا مِنْ طِین‏.

این روایات هم قابل توجه است که برای رعای اختصار در کانال نیاوردم:

5) الْمُعَلَّى بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا یَرْفَعُهُ إِلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِیسُ فَقَالَ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ وَ لَوْ عَلِمَ إِبْلِیسُ مَا جَعَلَ اللَّهُ فِی آدَمَ لَمْ یَفْتَخِرْ عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ الْمَلَائِکَةَ مِنَ النُّورِ وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنَ النَّارِ وَ خَلَقَ الْجِنَّ صِنْفاً مِنَ الْجَانِّ مِنَ الرِّیحِ وَ خَلَقَ صِنْفاً مِنَ الْجِنِّ مِنَ الْمَاءِ وَ خَلَقَ آدَمَ مِنْ صَفْحَةِ الطِّینِ ثُمَّ أَجْرَى فِی آدَمَ النُّورَ وَ النَّارَ وَ الرِّیحَ وَ الْمَاءَ فَبِالنَّورِ أَبْصَرَ وَ عَقَلَ وَ فَهِمَ وَ بِالنَّارِ أَکَلَ وَ شَرِبَ وَ لَوْ لَا أَنَّ النَّارَ فِی الْمَعِدَةِ لَمْ تَطْحَنِ الْمَعِدَةُ الطَّعَامَ وَ لَوْ لَا أَنَّ الرِّیحَ فِی جَوْفِ ابْنِ آدَمَ یُلْهِبُ نَارَ الْمَعِدَةِ لَمْ یَلْتَهِبْ وَ لَوْ لَا أَنَّ الْمَاءَ فِی جَوْفِ ابْنِ آدَمَ یُطْفِئُ حَرَّ نَارِ الْمَعِدَةِ لَأَحْرَقَتِ النَّارُ جَوْفَ ابْنِ آدَمَ فَجَمَعَ اللَّهُ ذَلِکَ فِی آدَمَ الْخَمْسَ الْخِصَالِ وَ کَانَتْ فِی إِبْلِیسَ خَصْلَةٌ فَافْتَخَرَ بِهَا عَلَى آدَمَ ع‏

الإختصاص (للمفید)، ص109

6) عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: کَانَ مَوْلَانَا أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ الْبَاقِرُ ع جَالِساً فِی الْحَرَمِ وَ حَوْلَهُ عِصَابَةٌ مِنْ أَوْلِیَائِهِ إِذْ أَقْبَلَ طَاوُسٌ الْیَمَانِیُّ فِی جَمَاعَةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ ثُمَّ قَالَ لِأَبِی جَعْفَرٍ ع أَ تَأْذَنُ لِی فِی السُّؤَالِ؟ فَقَالَ أَذِنَّا لَکَ فَسَلْ قَالَ أَخْبِرْنِی مَتَى هَلَکَ ثُلُثُ النَّاسِ قَالَ وَهِمْتَ یَا شَیْخُ أَرَدْتَ أَنْ تَقُولَ مَتَى هَلَکَ رُبُعُ النَّاسِ وَ ذَلِکَ یَوْمَ قَتَلَ قَابِیلُ هَابِیلَ کَانُوا أَرْبَعَةً آدَمُ وَ حَوَّاءُ وَ قَابِیلُ وَ هَابِیلُ فَهَلَکَ رُبُعُهُمْ فَقَالَ أَصَبْتَ وَ وَهِمْتُ أَنَا فَأَیُّهُمَا کَانَ أَباً لِلنَّاسِ الْقَاتِلُ أَوِ الْمَقْتُولُ؟ قَالَ لَا وَاحِدٌ مِنْهُمَا بَلْ أَبُوهُمْ شَیْثُ بْنُ آدَمَ فَقَالَ فَلِمَ سُمِّیَ آدَمُ آدَمَ-؟ قَالَ لِأَنَّهُ رُفِعَتْ طِینَتُهُ مِنْ أَدِیمِ الْأَرْضِ السُّفْلَى قَالَ وَ لِمَ سُمِّیَتْ حَوَّاءُ حَوَّاءَ- قَالَ لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِنْ ضِلْعِ حَیٍّ یَعْنِی ضِلْعَ آدَمَ‏ قَالَ فَلِمَ سُمِّیَ إِبْلِیسُ إِبْلِیسَ؟ قَالَ لِأَنَّهُ أُبْلِسَ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَا یَرْجُوهَا قَالَ فَلِمَ سُمِّیَ الْجِنُّ جِنّاً؟ قَالَ لِأَنَّهُمْ اسْتَجَنُّوا فَلَمْ یُرَوْا قَالَ فَأَخْبِرْنِی عَنْ کَذِبَةٍ کُذِبَتْ مَنْ صَاحِبُهَا؟ قَالَ إِبْلِیسُ حِینَ قَالَ- أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِین‏...

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسی)، ج‏2، ص329

تدبر

1) «قالَ ما مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنی‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ»:

شیطان توانسته بود با عباداتش تا حدی بالا رود که در زمره فرشتگان قرار گیرد تا حدی که فرشتگان او را از خود تمییز ندهند. (جلسه224، حدیث2) خدا به فرشتگان دستور داد بر آدم سجده کنند که این سجده به معنای این بود که از در اطاعت برآیند و مطیع انسان باشند (حدیث2) اما شیطان نپذیرفت. یعنی او حاضر نشد دستور خدا را اطاعت کند و در اطاعت از انسان باشد، چرا که خود را برتر می‌دید؛ و این خودبرتربینی‌اش را با استدلالی بیان کرد که کاملا کوته‌بینی وی را نشان می‌دهد:

او «از آتش بودنِ» خود، و «از گِل بودنِ» انسان را بهانه کرد؛ در حالی که:

-         خدا مادام که انسان هنوز از گل بود، دستور سجده نداد و نفرمود «بر این موجود از گِل درست شده، سجده کنید»؛ بلکه فرمود «این را از گِل درست کردم، اما وقتی از روح خود در او دمیدم بر او سجده کنید» (حجر/29 ؛ ص/72) و ابلیس نورانیت ویژه‌ انسان که او را برتر از نار (آتش) قرار می‌دهد ندید (حدیث2) و آدمی را فقط در حد «از گِل بودن» دید.

-         آتشی که ابلیس از او درست شده، از درختی است که آن هم سابقه‌ای در گِل بودن دارد (حدیث4)

-         استدلالش، ضعیف‌ترین مدل استدلال است (استدلال تمثیلی که صرفا بر اساس مشابهت ظاهری حکم می‌کند) (حدیث3)

-         بیانش حاوی مغالطه «استدلال از طریق منشأ» بود. (منشأ و خاستگاه اولیه چیزی تنها معیار قضاوت درباره آن چیز است. نمونه‌ای از این مغالطه: الف شاگرد ب بوده، ج شاگرد د بوده، ب از د بوده؛ پس الف از ج بالاتر است)

ثمره اخلاقی

خودبزرگ‌بینی چنان رذیله‌ای است که چشم فرد را نسبت به واقعیت کاملا کور می‌کند تا حدی که شخص حاضر می‌شود با سخیف‌ترین استدلال‌ها و مغالطات در مقابل خدا بایستد!

2) «قالَ ما مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ»:

نفرمود «چرا سجده نکردی؟» بلکه فرمود «چه چیزی مانع شد تا سجده نکنی؟» در واقع ریشه سجده نکردن را نشان داد: یعنی اگر کسی به دستورات الهی تن نمی‌دهد و در مقابل دستورات الهی می‌ایستد، مانعی در او وجود دارد.

قبل از اینکه در معرض امتحان الهی قرار بگیریم، بکوشیم موانع وجودی‌مان را بشناشیم و رفع کنیم تا شیطان نشویم!

3) «قالَ ما مَنَعَکَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قالَ ... خَلَقْتَنی‏ ...»:

شیطان در مقابل دستور مستقیم خدا در سجده کردن ایستاد و در مقام چرایی کارش، به خالقیت خدا تمسک جُست:

یعنی شیطان خالق بودن خدا را - حتی در مورد خودش - قبول داشت (خَلَقْتَنی) و حتی آن را مبنای استدلال خود قرار داد، اما خود را ملزم به اطاعت از دستور خدا نمی‌دید؛ و خدا او را کافر خواند (بقره/34؛ ص/74).

پس، مساله اصلی در خداباوری که ایمان و کفر را رقم می‌زند، اعتقاد به خالقیت خدا نیست؛ بلکه قبول ربوبیت تشریعی خدا و لزوم اطاعت از خداست.

یعنی

کسانی که خدا را به عنوان خالق قبول دارند، و حتی در بیاناتشان بر آن تاکید می‌ورزند، اما خود را ملزم به پیروی از دستورات خدا نمی‌دانند و با گمانه‌زنی‌های خود - چه‌بسا با استدلال‌های خداباورانه!- در مقابل دستورات الهی بهانه‌تراشی می‌کنند، و تخلف از دستورات خدا را منطقی‌تر می‌پندارند، نه فقط کافر، بلکه حقیقتا شیطان‌اند.

4) «... خَلَقْتَهُ مِنْ طینٍ»:

ابلیس، انسان را در حد موجودی ساخته شده از «گِل» دید و به مخالفت با دستورات خدا درباره انسان پرداخت؛ امری که اساس نگرش اومانیستی دوره مدرن را تشکیل می‌دهد

نکته تخصصی انسان‌شناختی

چنانکه قبلا اشاره شد مهمترین اشکال نظریه تطور انواع (تئوری تکامل داروینی)، این نیست که سابقه‌ای خاکی برای انسان نشان می‌دهد و می‌کوشد ردپای موجودات را از خاک تا انسان تعقیب کند، بلکه مهمترین اشکالش در این است که این تئوری زیست‌شناختی به یک ایدئولوژی تبدیل شده به حدی که در مقام انسان‌شناسی اصرار دارند که انسان را منحصر به این سابقه کنند و بُعد روحی انسان به عنوان یک حقیقت متعالی الهی را انکار کنند.

در واقع، ابلیس امروزه توانسته همان دیدگاه خود درباره انسان را در جهان گسترش دهد و نام علم بر آن نهد و هر شناختی که حقیقت ماورایی انسان را جدی بگیرد، با انواع ترفندها و برچسب‌زنی‌ها از میدان بدر کند و بدین ترتیب، همچون خودش، انسانها را به مخالفت با دستورات الهی بکشاند.

تاسف‌بارتر اینکه این نگاه کاملا ضد انسانی نام «اومانیسم: انسان‌گرایی» به خود گرفته است و انکار مقام خلیفة‌اللهی انسان به عنوان احترام و ارزش به انسان معرفی می‌شود!!!



[1] . مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ یَقْطِینٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مَیَّاحٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ إِبْلِیسَ قَاسَ نَفْسَهُ بِآدَمَ فَقَالَ خَلَقْتَنِی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ وَ لَوْ قَاسَ الْجَوْهَرَ الَّذِی خَلَقَ اللَّهُ مِنْهُ آدَمَ بِالنَّارِ کَانَ ذَلِکَ أَکْثَرَ نُوراً وَ ضِیَاءً مِنَ النَّارِ.

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْعَقِیلِیِّ عَنْ عِیسَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْقُرَشِیِّ قَالَ: دَخَلَ أَبُو حَنِیفَةَ عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ یَا أَبَا حَنِیفَةَ بَلَغَنِی أَنَّکَ تَقِیسُ قَالَ نَعَمْ قَالَ لَا تَقِسْ فَإِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِیسُ حِینَ قَالَ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ* فَقَاسَ مَا بَیْنَ النَّارِ وَ الطِّینِ وَ لَوْ قَاسَ نُورِیَّةَ آدَمَ بِنُورِیَّةِ النَّارِ عَرَفَ فَضْلَ مَا بَیْنَ النُّورَیْنِ وَ صَفَاءَ أَحَدِهِمَا عَلَى الْآخَر.

[2] . عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ: لَا یَجُوزُ لِأَحَدٍ أَنْ یَقُولَ فِی دِینِ اللَّهِ بِرَأْیِهِ أَوْ یَأْخُذَ فِیهِ بِقِیَاسِهِ وَیْحَ أَصْحَابِ الْکَلَامِ یَقُولُونَ هَذَا یَنْقَاسُ وَ هَذَا لَا یَنْقَاسُ إِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اللَّهُ حِینَ قَالَ «أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ» فَرَأَى فِی نَفْسِهِ وَ قَالَ بِشِرْکِهِ إِنَّ النَّارَ أَعْظَمُ قَدْراً مِنَ الطِّینِ فَفَتَحَ لَهُ بِالْقِیَاسِ أَنْ لَا یَسْجُدَ الْأَعْظَمُ لِلْأَدْنَى فَلُعِنَ مِنْ أَجْلِ ذَلِکَ وَ صُیِّرَ شَیْطَاناً مَرِیداً وَ لَوْ جَازَ الْقِیَاسُ لَکَانَ کُلُّ قَائِسٍ مُخْطِئٍ فِی سَعَةٍ إِذِ الْقِیَاسُ مِمَّا یَتِمُّ بِهِ الدِّینُ فَلَا حَرَجَ عَلَى أَهْلِ الْخِلَافِ کَأَنْ یَکُونَ وَ أَنَّ أَمْرَ بَنِی إِسْرَائِیلَ لَمْ یَزَلْ مُعْتَدِلًا حَتَّى نَشَأَ فِیهِمْ الْمُوَلَّدُونَ مِنْ أَبْنَاءِ سَبَایَا الْأُمَمِ فَأَخَذُوا بِالرَّأْیِ وَ الْقِیَاسِ وَ تَرَکُوا سُنَنَ الْأَنْبِیَاءِ ص فَضَلُّوا وَ أَضَلُّوا.

[3] . حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِیٍّ السُّکَّرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ زَکَرِیَّا الْجَوْهَرِیُّ الْبَصْرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَال‏...

... ثُمَّ قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ ع إِنَّ أَمْرَ اللَّهِ تَعَالَى ذِکْرُهُ لَا یُحْمَلُ عَلَى الْمَقَایِیسِ وَ مَنْ حَمَلَ أَمْرَ اللَّهِ عَلَى الْمَقَایِیسِ هَلَکَ وَ أَهْلَکَ إِنَّ أَوَّلَ مَعْصِیَةٍ ظَهَرَتِ الْأَنَانِیَّةُ عَنْ إِبْلِیسَ اللَّعِینِ حِینَ أَمَرَ اللَّهُ تَعَالَى ذِکْرُهُ مَلَائِکَتَهُ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ فَسَجَدُوا وَ أَبَى إِبْلِیسُ اللَّعِینُ أَنْ یَسْجُدَ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ ما مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ فَکَانَ أَوَّلُ کُفْرِهِ قَوْلَهُ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ ثُمَّ قِیَاسَهُ بِقَوْلِهِ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ فَطَرَدَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَنْ جِوَارِهِ وَ لَعَنَهُ وَ سَمَّاهُ رَجِیماً وَ أَقْسَمَ بِعِزَّتِهِ لَا یَقِیسُ أَحَدٌ فِی دِینِهِ إِلَّا قَرَنَهُ مَعَ عَدُوِّهِ إِبْلِیسَ فِی أَسْفَلِ دَرَکٍ مِنَ النَّارِ.

[4] . در این کتاب، شیخ صدوق روایات متعددی آورده است:                       

1) أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یَحْیَى قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْعُقَیْلِیِّ الْقُرَشِیِّ عَنْ عِیسَى بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْقُرَشِیِّ رَفَعَ الْحَدِیثَ قَالَ: دَخَلَ أَبُو حَنِیفَةَ عَلَى أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ یَا أَبَا حَنِیفَةَ بَلَغَنِی أَنَّکَ تَقِیسُ قَالَ نَعَمْ أَنَا أَقِیسُ قَالَ لَا تَقِسْ فَإِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِیسُ حِینَ قَالَ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ فَقَاسَ مَا بَیْنَ النَّارِ وَ الطِّینِ وَ لَوْ قَاسَ نُورِیَّةَ آدَمَ بِنُورِیَّةِ النَّارِ عَرَفَ الْفَضْلَ مَا بَیْنَ النُّورَیْنِ وَ صَفَاءَ أَحَدِهِمَا عَلَى الْآخَرِ وَ لَکِنْ قِسْ لِی رَأْسَکَ أَخْبِرْنِی عَنْ أُذُنَیْکَ مَا لَهُمَا مُرَّتَانِ قَالَ لَا أَدْرِی قَالَ فَأَنْتَ لَا تُحْسِنُ أَنْ تَقِیسَ رَأْسَکَ فَکَیْفَ تَقِیسُ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ قَالَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَخْبِرْنِی مَا هُوَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ الْأُذُنَیْنِ مُرَّتَیْنِ لِئَلَّا یَدْخُلَهُمَا شَیْ‏ءٌ إِلَّا مَاتَ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ لَقَتَلَ ابْنَ آدَمَ الْهَوَامُّ وَ جَعَلَ الشَّفَتَیْنِ عَذْبَتَیْنِ لِیَجِدَ ابْنُ آدَمَ طَعْمَ الْحُلْوِ وَ الْمُرِّ وَ جَعَلَ الْعَیْنَیْنِ مَالِحَتَیْنِ لِأَنَّهُمَا شَحْمَتَانِ وَ لَوْ لَا مُلُوحَتُهُمَا لَذَابَتَا وَ جَعَلَ الْأَنْفَ بَارِداً سَائِلًا لِئَلَّا یَدَعَ فِی الرَّأْسِ دَاءً إِلَّا أَخْرَجَهُ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ لَثَقُلَ الدِّمَاغُ وَ تَدَوَّدَ.

2 حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ أَبِی حَاتِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو زُرْعَةَ قَالَ حَدَّثَنَا هِشَامُ بْنُ عَمَّارٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْقُرَشِیُّ عَنِ ابْنِ شُبْرُمَةَ قَالَ: دَخَلْتُ أَنَا وَ أَبُو حَنِیفَةَ عَلَى جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع فَقَالَ لِأَبِی حَنِیفَةَ اتَّقِ اللَّهَ وَ لَا تَقِسِ الدِّینَ بِرَأْیِکَ فَإِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِیسُ أَمَرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ فَقَالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَالَ أَ تُحْسِنُ أَنْ تَقِیسَ رَأْسَکَ مِنْ بَدَنِکَ قَالَ لَا قَالَ جَعْفَرٌ ع فَأَخْبِرْنِی لِأَیِّ شَیْ‏ءٍ جَعَلَ اللَّهُ الْمُلُوحَةَ فِی الْعَیْنَیْنِ وَ الْمَرَارَةَ فِی‏ الْأُذُنَیْنِ وَ الْمَاءَ الْمُنْتِنَ فِی الْمَنْخِرَیْنِ وَ الْعُذُوبَةَ فِی الشَّفَتَیْنِ قَالَ لَا أَدْرِی قَالَ جَعْفَرٌ ع لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى خَلَقَ الْعَیْنَیْنِ فَجَعَلَهُمَا شَحْمَتَیْنِ وَ جَعَلَ الْمُلُوحَةَ فِیهِمَا مَنّاً مِنْهُ عَلَى ابْنِ آدَمَ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ لَذَابَتَا وَ جَعَلَ الْأُذُنَیْنِ مُرَّتَیْنِ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ لَهَجَمَتِ الدَّوَابُّ وَ أَکَلَتْ دِمَاغَهُ وَ جَعَلَ الْمَاءَ فِی الْمَنْخِرَیْنِ لِیَصْعَدَ مِنْهُ النَّفَسُ وَ یَنْزِلَ وَ یَجِدَ مِنْهُ الرِّیحَ الطَّیِّبَةَ مِنَ الْخَبِیثَةِ وَ جَعَلَ الْعُذُوبَةَ فِی الشَّفَتَیْنِ لِیَجِدَ ابْنُ آدَمَ لَذَّةَ مَطْعَمِهِ وَ مَشْرَبِهِ ثُمَّ قَالَ جَعْفَرٌ ع لِأَبِی حَنِیفَةَ أَخْبِرْنِی عَنْ کَلِمَةٍ أَوَّلُهَا شِرْکٌ وَ آخِرُهَا إِیمَانٌ قَالَ لَا أَدْرِی قَالَ هِیَ کَلِمَةُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَوْ قَالَ لَا إِلَهَ کَانَ شِرْکٌ وَ لَوْ قَالَ إِلَّا اللَّهُ کَانَ إِیمَانٌ ثُمَّ قَالَ جَعْفَرٌ ع وَیْحَکَ أَیُّهُمَا أَعْظَمُ قَتْلُ النَّفْسِ أَوِ الزِّنَا قَالَ قَتْلُ النَّفْسِ قَالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ قَبِلَ فِی قَتْلِ النَّفْسِ شَاهِدَیْنِ وَ لَمْ یَقْبَلْ فِی الزِّنَا إِلَّا أَرْبَعَةً ثُمَّ قَالَ ع أَیُّهُمَا أَعْظَمُ الصَّلَاةُ أَمِ الصَّوْمُ قَالَ الصَّلَاةُ قَالَ فَمَا بَالُ الْحَائِضِ تَقْضِی الصِّیَامَ وَ لَا تَقْضِی الصَّلَاةَ فَکَیْفَ یَقُومُ لَکَ الْقِیَاسُ فَاتَّقِ اللَّهَ وَ لَا تَقِسْ.

 


شنبه 95 آبان 15 , ساعت 11:29 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

231) سوره اعراف (7) آیه 11

وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السَّاجِدینَ

ترجمه

و به یقین [ما] شما را آفریدیم، سپس شما را صورت بخشیدیم، سپس به فرشتگان گفتیم به آدم سجده کنید، پس سجده کردند جز ابلیس که از سجده‌کنندگان نبود.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«خَلَقْناکُمْ»: درباره ماده «خلق» در جلسه 170 توضیحاتی گذشت.

«صَوَّرَ»: در نگاه اول به نظر می‌رسد که ریشه این کلمه، «ص‌ور» است اما گفته‌اند این ماده بر معانی بسیار متفاوتی دلالت می‌کند که نمی‌توان مشتقات آن را به یک معنای واحد برگردانند (مثلا: معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص319-320) و مخصوصا درباره نسبت آن مشتقات با معنای «صورة» ابهامات فراوانی وجود دارد و لذا احتمالا حق با مرحوم مصطفوی باشد که معتقد است که ماده «ص‌ور» یک اصل و ریشه عربی دارد که به معنای «متمایل شدن» و «میل پیدا کردن» است (مانند کلمه «صُرهنّ» در قرآن کریم (بقره/260)، که به معنای «آنها را به جانب خود متمایل ساز» است) ولی کلمه «صورة» (به معنای شکل و هیئت) در اصل عربی نبوده، بلکه اصل و ریشه عبری دارد و مشتقاتی که از آن گرفته شده (مانند «صَوّر: صورت بخشید» ؛ «مُصَوّر: صورت‌بخش» ؛ «تصویر» و ...) ارتباطی با ریشه عربی آن ندارد. البته ایشان این احتمال را هم مطرح کرده اند که بین «صورة» و «صیرورة» اشتقاقی رخ داده باشد (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏6، ص299) که در این صورت، بعید نیست «صورة» هم همانند «صیرورت» به ماده «صیر» برگردد. ماده «صیر» که فعل «صار یصیر» از آن درست می‌شود دلالت بر مآل و مرجع دارد و صیرورت به معنای «شدن» است. (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص325) در این فرض، با توجه به اینکه «صورة» بر وزن «فُعله» است و وزن «فُعله» دلالت بر جمع‌بندی و عصاره یک شیء می‌کند، آنگاه «صورة» به معنای عصاره و جمع‌بندی «صیرورت» و حرکت یک چیز است؛ و وقتی آیه تعبیر «صوّرناکم» را به کار می‌برد اشاره است به تمام فرایندهایی که انسان بعد از آفرینش اولیه طی می‌کند و به صورت نهایی‌اش در می‌آید. وشاهد بر این مطلب، این است که در تفاوت «صورت» و «هیئت: شکل» گفته‌اند: «صورت» اعم از «شکل» و «هیئت» است چنانکه در مورد اموری هم که شکل و هیئت ندارند، به کار می‌رود مثلا گفته می‌شود «صورت این امر چنین است که» (الفروق فی اللغة، ص154)

جمله «لَمْ یَکُنْ مِنَ السَّاجِدینَ» جمله حالیه است، البته برخی آن را استینافیه دانسته‌اند (جمله استینافی یعنی جمله‌ای که ربط نحوی به جمله قبل ندارد) آنگاه برخی آن را استیناف بیانی برای تاکید بر استثنا شدن ابلیس دانسته (الجدول فی اعراب القرآن، ج8، ص364) و برخی آن را همچون پاسخی به سوال مقدّر [چرا ابلیس سجده نکرد؟ چون اصلا از کسانی که اهل سجده کردن باشند، نبود] معرفی کرده‌اند (إعراب القرآن و بیانه، ج‏3، ص310)

حدیث

1) از امام باقر ع درباره آیه «و به یقین [ما] شما را آفریدیم، سپس شما را صورت بخشیدیم» سوال شد، فرمودند:

اما [منظور از] «شما را آفریدیم» پس ابتدا نطفه، سپس علقه، سپس مُضغه، سپس استخوان و سپس گوشت بود؛ و اما [منظور از] «شما را صورت بخشیدیم» چشم و بینی و گوش‌ها و دهان و دستها و پاهاست که اینها و مانند آنها را صورت بخشید، سپس [افراد را] زشت و زیبا و بلند و کوتاه و مانند اینها قرار داد.

تفسیر القمی، ج‏1، ص224

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْمُحَمَّدِیِّ قَالَ حَدَّثَنَا کَثِیرُ بْنُ عَیَّاشٍ عَنْ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِهِ «وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ» أَمَّا خَلَقْنَاکُمْ فَنُطْفَةً ثُمَّ عَلَقَةً ثُمَّ مُضْغَةً ثُمَّ عَظْماً ثُمَّ لَحْماً، وَ أَمَّا صَوَّرْنَاکُمْ فَالْعَیْنَ وَ الْأَنْفَ وَ الْأُذُنَیْنِ وَ الْفَمَ وَ الْیَدَیْنِ وَ الرِّجْلَیْنِ صَوَّرَ هَذَا وَ نَحْوَهُ ثُمَّ جَعَلَ الدَّمِیمَ وَ الْوَسِیمَ وَ الطَّوِیلَ وَ الْقَصِیرَ وَ أَشْبَاهَ هَذَا.

2) از امام حسن عسکری حدیثی طولانی در بیان کیفیت برنامه‌ای که منافقان برای ترور پیامبر اکرم ص (در عقبه) کشیده بودند، روایت شده است که در فرازی از این روایت آمده است:

سپس گفتند: ای پیامبر خدا ! به ما خبر بده که آیا حضرت علی ع برتر است یا فرشتگان مقرب الهی.

رسول خدا ص فرمود: و آیا فرشتگان جز به خاطر محبت محمد ص و علی ع و پذیرش ولایت این دو شرافت یافتند؟ و [علی ع که جای خود دارد،] قطعا هیچ دوستدار علی ع وجود ندارد که دلش را از آلودگی‌های فریب و دغل‌بازی و نجاست‌های گناهان پاک کرده باشد مگر اینکه از فرشتگان پاکتر و برتر است؛ و آیا خداوند به فرشتگان  جز بدین جهت دستور سجده داد که آنها در درونشان گذشت که در دنیا بعد از آنها هیچ مخلوقی نخواهد آمد مگر اینکه آنها نسبت به او رفعت دارند و در دین از او برتر و نسبت به خدا و دینش از او عالمترند؛ و خداوند خواست بدانها نشان دهد که در گمان و باورشان برخطایند، پس آدم را آفرید و اسماء همگی را به او آموخت و سپس بر آنها عرضه کرد، پس از معرفت آن اسماء درماندند، پس به آدم دستور داد که به آنها از آن خبر دهد و برتری خود در علم را بدانها بشناساند، سپس از صلب آدم ذریه‌اش را بیرون آورد که در میان آنها پیامبران و رسولان و خوبان از بندگان خدا بودند که برترینشان محمد ص  است، سپس خاندان و آل محمد ع و خوبان و اهل فضیلت از آنهاست، و نیز در میان آنها اصحاب محمد ص و خوبان از امت اویند، و با این امر به ملائکه شناساند که آنها از فرشتگان برترند چرا که بر دوش کشیدند آنچه بر دوش کشیدند از بارهای سنگین و ...[1]

الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏1، ص52؛ التفسیر المنسوب إلى الإمام الحسن العسکری علیه السلام، ص384

ثُمَّ قَالُوا لَهُ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَخْبِرْنَا عَنْ عَلِیٍّ ع أَ هُوَ أَفْضَلُ أَمْ مَلَائِکَةُ اللَّهِ الْمُقَرَّبُونَ؟

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ هَلْ شُرِّفَتِ الْمَلَائِکَةُ إِلَّا بِحُبِّهَا لِمُحَمَّدٍ وَ عَلِیٍّ وَ قَبُولِهَا لِوَلَایَتِهِمَا وَ إِنَّهُ لَا أَحَدَ مِنْ مُحِبِّی عَلِیٍّ قَدْ نُظِّفَ قَلْبُهُ مِنْ قَذَرِ الْغِشِّ وَ الدَّغَلِ وَ نَجَاسَاتِ الذُّنُوبِ إِلَّا کَانَ أَطْهَرَ وَ أَفْضَلَ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ هَلْ أَمَرَ اللَّهُ الْمَلَائِکَةَ بِالسُّجُودِ لآِدَمَ إِلَّا لِمَا کَانُوا قَدْ وَضَعُوهُ فِی نُفُوسِهِمْ أَنَّهُ لَا یَصِیرُ فِی الدُّنْیَا خَلْقٌ بَعْدَهُمْ إِذَا رُفِعُوا عَنْهَا إِلَّا وَ هُمْ یَعْنُونَ أَنْفُسَهُمْ أَفْضَلَ مِنْهُ فِی الدِّینِ فَضْلًا وَ أَعْلَمَ بِاللَّهِ وَ بِدِینِهِ عِلْماً فَأَرَادَ اللَّهُ أَنْ یُعَرِّفَهُمْ أَنَّهُمْ قَدْ أَخْطَئُوا فِی ظُنُونِهِمْ وَ اعْتِقَادَاتِهِمْ فَخَلَقَ آدَمَ وَ عَلَّمَهُ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهَا عَلَیْهِمْ فَعَجَزُوا عَنْ مَعْرِفَتِهَا فَأَمَرَ آدَمَ ع أَنْ یُنَبِّئَهُمْ بِهَا وَ عَرَّفَهُمْ فَضْلَهُ فِی الْعِلْمِ عَلَیْهِمْ ثُمَّ أَخْرَجَ مِنْ صُلْبِ آدَمَ ذُرِّیَّتَهُ مِنْهُمُ الْأَنْبِیَاءُ وَ الرُّسُلُ وَ الْخِیَارُ مِنْ عِبَادِ اللَّهِ أَفْضَلُهُمْ مُحَمَّدٌ ثُمَّ آلُ مُحَمَّدٍ وَ الْخِیَارُ الْفَاضِلُونَ مِنْهُمْ أَصْحَابُ مُحَمَّدٍ وَ خِیَارُ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ وَ عَرَفَ الْمَلَائِکَةُ بِذَلِکَ أَنَّهُمْ أَفْضَلُ مِنَ الْمَلَائِکَةِ إِذَا احْتَمَلُوا مَا حُمِّلُوهُ مِنَ الْأَثْقَالِ.

3)‌ از امام حسن عسگری ع روایت شده است:

هنگامی که امام حسین ع و همراهیانش به لشکریانی رسیدند که بعدا او را به شهادت رساندند، خطاب به لشکر خود فرمود: من بیعتم را از شما برداشتم، پس به خویشان و دوستانتان بپیوندید! و خطاب به اهل بیت خود فرمودند: شما را هم در جدایی از من آزاد گذاشتم، شما با توجه به کثرت تعداد آنها و قوای کمکی‌شان توان روایارویی با آنها را ندارید، و آنها جز مرا نمی خواهند، پس مرا با آنها رها کنید، که خداوند عز و جل مرا یاری می‌کند و از نظر خود دور ندارد، چنانکه با گذشتگان پاک‌نهاد من چنین کرد.

... [بعد از اینکه یاران واقعی و اهل بیت ایشان بر ماندن اصرار کردند] فرمود:

پس اگر خود را برای آن چیزی مهیا کرده‌اید که من مهیایش شده‌ام بدانید که خداوند جایگاه‌های بلندمرتبه را بر اساس میزان تحمل بندگانش در دشواری‌ها به آنها می‌بخشد؛ و اگر خداوند مرا، همراه با کسانی از خاندانم که من آخرین باقیمانده آنها در دنیا هستم، به کرامت‌هایی اختصاص داد که با برخورداری از آنها تحمل دشواریها آسان می‌شود، پس شما هم بهره‌ای از آن عنایت‌های خداوند متعال خواهید داشت.

و بدانید که دنیا، تلخ و شیرینش همچون خوابی است، که بیداریش در آخرت است؛ و رستگار کسی است که در آنجا رستگار باشد؛ و بدبخت کسی است که آنجا بدبخت شود.

آیا برایتان بگویم از اول کار ما و کار جماعت دوستدار و ولیّ ما و پناهجویان به ما، تا بر شما تحمل آنچه قرار است به شما برسد آسان گردد؟

گفتند: بله یا ابن رسول الله!

فرمود: بدرستی که خداوند هنگامی که آدم را آفرید و او را اعتدال بخشید و اسماء هر چیزی را به او آموخت و آنها را بر فرشتگان عرضه کرد، محمد ص و علی ع و فاطمه س و حسن ع و حسین ع را اشباح پنج‌گانه‌ای در پشت آدم قرار داد و نور آنها در آفاق آسمانها و حجاب‌ها[ی الهی] و بهشت و کرسی و عرش می‌درخشید، پس خداوند متعال به فرشتگان دستور سجده به آدم داد از باب بزرگذاشت او، چرا که او بود که این برتری را یافته بود که ظرف و حامل آن اشباحی که نورشان آفاق را فراگرفته بود، شود.

پس فرشتگان به آدم سجده کردند جز ابلیس که سرپیچی کرد از اینکه در برابر جلال عظمت خداوند تواضع کند و در برابر نور ما اهل بیت تواضع ورزد، در حالی که فرشتگان همگی‌شان برای آن تواضع ورزیده بودند، او استکبار ورزید و خود را برتر از آن دانست و با این سرپیچی و تکبرش از کافران بود.

 التفسیر المنسوب إلى الإمام الحسن العسکری علیه السلام، ص219

قَالَ الْإِمَامُ ع: وَ لَمَّا امْتُحِنَ الْحُسَیْنُ ع وَ مَنْ مَعَهُ بِالْعَسْکَرِ الَّذِینَ قَتَلُوهُ، وَ حَمَلُوا رَأْسَهُ قَالَ لِعَسْکَرِهِ: أَنْتُمْ مِنْ بَیْعَتِی فِی حِلٍّ فَالْحَقُوا بِعَشَائِرِکُمْ وَ مَوَالِیکُمْ. وَ قَالَ لِأَهْلِ بَیْتِهِ: قَدْ جَعَلْتُکُمْ فِی حِلٍّ مِنْ مُفَارَقَتِی، فَإِنَّکُمْ لَا تُطِیقُونَهُمْ لِتَضَاعُفِ أَعْدَادِهِمْ وَ قُوَاهُمْ، وَ مَا الْمَقْصُودُ غَیْرِی، فَدَعُونِی وَ الْقَوْمَ، فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یُعِینُنِی وَ لَا یُخْلِینِی مِنْ [حُسْنِ‏] نَظَرِهِ، کَعَادَتِهِ فِی أَسْلَافِنَا الطَّیِّبِینَ...[2]

فَقَالَ لَهُمْ: فَإِنْ کُنْتُمْ قَدْ وَطَّنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ عَلَى مَا وَطَّنْتُ نَفْسِی عَلَیْهِ، فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ إِنَّمَا یَهَبُ الْمَنَازِلَ الشَّرِیفَةَ لِعِبَادِهِ [لِصَبْرِهِمْ‏] بِاحْتِمَالِ الْمَکَارِهِ. وَ إِنَّ اللَّهَ وَ إِنْ کَانَ خَصَّنِی مَعَ مَنْ مَضَى مِنْ أَهْلِیَ الَّذِینَ أَنَا آخِرُهُمْ بَقَاءً فِی الدُّنْیَا مِنَ الْکَرَامَاتِ بِمَا یَسْهُلُ مَعَهَا عَلَى احْتِمَالِ الْکَرِیهَاتِ فَإِنَّ لَکُمْ شَطْرَ ذَلِکَ مِنْ کَرَامَاتِ اللَّهِ تَعَالَى. وَ اعْلَمُوا أَنَّ الدُّنْیَا حُلْوَهَا وَ مُرَّهَا حُلُمٌ، وَ الِانْتِبَاهَ فِی الْآخِرَةِ، وَ الْفَائِزَ مَنْ فَازَ فِیهَا، وَ الشَّقِیَّ مَنْ شَقِیَ فِیهَا. أَ وَ لَا أُحَدِّثُکُمْ بِأَوَّلِ أَمْرِنَا وَ أَمْرِکُمْ مَعَاشِرَ أَوْلِیَائِنَا وَ مُحِبِّینَا، وَ الْمُعْتَصِمِینَ بِنَا لِیُسَهِّلَ عَلَیْکُمْ احْتِمَالَ مَا أَنْتُمْ لَهُ مُعْرَضُونَ

قَالُوا: بَلَى یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ.

قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى لَمَّا خَلَقَ آدَمَ، وَ سَوَّاهُ، وَ عَلَّمَهُ أَسْمَاءَ کُلِّ شَیْ‏ءٍ وَ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکَةِ، جَعَلَ مُحَمَّداً وَ عَلِیّاً وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ ع أَشْبَاحاً خَمْسَةً فِی ظَهْرِ آدَمَ، وَ کَانَتْ أَنْوَارُهُمْ تُضِی‏ءُ فِی الْآفَاقِ مِنَ السَّمَاوَاتِ وَ الْحُجُبِ وَ الْجِنَانِ وَ الْکُرْسِیِّ وَ الْعَرْشِ، فَأَمَرَ اللَّهُ تَعَالَى الْمَلَائِکَةَ بِالسُّجُودِ لِآدَمَ، تَعْظِیماً لَهُ أَنَّهُ قَدْ فَضَّلَهُ بِأَنْ جَعَلَهُ وِعَاءً لِتِلْکَ الْأَشْبَاحِ الَّتِی قَدْ عَمَّ أَنْوَارُهَا الْآفَاقَ. فَسَجَدُوا [لِآدَمَ‏] إِلَّا إِبْلِیسَ أَبى‏ أَنْ یَتَوَاضَعَ لِجَلَالِ عَظَمَةِ اللَّهِ، وَ أَنْ یَتَوَاضَعَ لِأَنْوَارِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ، وَ قَدْ تَوَاضَعَتْ لَهَا الْمَلَائِکَةُ کُلُّهَا وَ اسْتَکْبَرَ، وَ تَرَفَّعَ وَ کانَ بِإِبَائِهِ ذَلِکَ وَ تَکَبُّرِهِ مِنَ الْکافِرِین‏.

تدبر

توجه: آیه 34 سوره بقره درباره امر به سجده فرشتگان و سحده نکردن ابلیس بسیار شبیه این آیه است که قبلا در جلسه 224 بحث شد؛ لذا احادیث و نکات تدبری آن مجددا تکرار نمی‌شود (بویژه به تدبرهای 1 و 2 توجه کنید)

1) «وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ ...»

این آیه از آیاتی است که بخوبی نشان می‌دهد که سجده بر حضرت آدم، به عنوان نماینده نوع انسان بوده است، نه فقط بر شخص او (جلسه224، تدبر2)؛ زیرا ابتدا مطلب را با خطاب شما آغاز کرد (شما را آفریدیم سپس شما را صورت بخشیدیم) آنگاه به عنوان گام بعدی (ثم) خطاب به جای «شما» از «آدم» نام برد (سپس به ملائکه گفتیم بر آدم سجده کنید...)

بحث تخصصی انسان‌شناسی

علامه طباطبایی توضیح می‌دهند که این انتقال از «شما» به «آدم» دو حقیقت را نشان می دهد:

1. سجده بر آدم سجده بر مقام انسان بوده و آدم به نمایندگی از همه انسانها مسجود ملائک شده و معتقدند در قرآن کریم [حداقل] سه دلیل بر این مطلب وجود دارد:

الف. قصه خلافت در سوره بقره (جلسات 220-224) که ظاهرش این بود که خلافت خاص شخص آدم نبوده و سجده فرشتگان هم به خاطر این مقام خلافت بوده است.

ب. ابلیس در مواضع گوناگون  انتقام‌گیری خود از مجازات این سجده نکردن را درباره جمیع انسانها دانست (مثلا اعراف/17-18؛ حجر/39 و ...)؛ و اگر سجده بر نوع انسان نبود، انتقام گرفتن از غیر آدم معنایی نداشت.

ج. همه خطاباتی در این داستان در سوره‌های بقره و طه در مورد شخص آدم آمدهف در سوره حاضر (اعراف)‌بعینه در مورد جمیع انسانها آمده است (مثلا اعراف/35)

2. آفرینش آدم، بیانی برای آفرینش جمیع انسانهاست. (المیزان، ج8، ص21)

2) «وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا»

آیه دلالت دارد که مقدمه سجده کردن دو کار بوده است: آفرینش و صورت‌بخشی. فرق این دو چیست؟

الف. به لحاظ لغوی، معنای ریشه‌ای ماده «خلق»، تعیین اندازه و مقدار (تقدیر) است (توضیح در نکات ترجمه جلسه170)؛ و معنای ریشه‌ای ماده «صورة»، عصاره و جمع‌بندی تمام فرایندهایی است که انسان بعد از آفرینش اولیه طی می‌کند و به صورت نهایی‌اش در می‌آید. (نکات ترجمه) پس وقتی آفرینش آدم به تمام و کمال خود برسد مسجود فرشتگان می‌گردد.

ب. اگر داستان آدم در سوره بقره - که ابتدا خلیفه قرار دادن و تعلیم اسماء مطرح شد و در آیات بعد سجده فرشتگان عنوان گردید- دلالت بر این داشته باشد که سجده بر آدم، در نتیجه تعلیم اسماء به او بود، آنگاه چه‌بسا بتوان این مرتبه «صورناکم» که بین آفرینش اولیه و سجده قرار گرفته را همان مرتبه تعلیم اسماء دانست.

این حالت مخصوصا با آنچه درباره نسبت تعلیم اسماء با تنوع ظرفیت فرهنگی انسان بیان شد (جلسه 221، تدبر3) بسیار سازگار است؛ یعنی این آیه چه‌بسا صورت‌های مختلف به انسانها دادن را مطرح می کند که محصول توانایی انسان برای استفاده از زبان است.

ج. تعبیر «خلقناکم» به اصل آفرینش انسان اشاره دارد و در گام دوم، تعبیر «صورناکم»‌ به ظرفیت‌هایی که خدا در انسانها نهاده است، اشاره می‌کند و در گام سوم دستور سجده ملائکه - با توجه به اینکه فرشتگان مدبرات امورند (نازعات/5) - بیانگر در اختیار بودن تمامی امکانات بیرونی عالم برای انسان است.

د. ...

3) «فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السَّاجِدینَ»

چرا بعد از اینکه فرمود سجده نکرد، فرمود از سجده کنندگان نبود. این جمله دو چه نکته‌ای بیش از جمله اول دارد؟

الف. اشاره به خوی استکباری ابلیس دارد؛ یعنی او اساساً از قبل هم واقعا اهل سجده کردن نبود.

ب. می‌خواهد تاکید کند و نشان دهد سجده نکردن ابلیس یک خطای سهوی و قابل چشم‌پوشی نبود، بلکه کاملا عمدی بود. (تفسیر نور، ج4، ص26)

ج. سجده همان مقام قرب است (علق/19). شیطان حقیقتا از اهالی مقام قرب نبود، لذا سجده نکرد.

د. ...

4) «قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السَّاجِدینَ»

از آیه برمی‌آید که ابلیس، که طبق آیات دیگر قرآن کریم، از جنیان بود (کهف/50) در جمع فرشتگان حضور داشت و مورد خطاب سجده قرار گرفت؛ اما سجده نکرد و با این کارش تمایزش از فرشتگان معلوم گردید. و در احادیث هم این نکته به صراحت بیان شده است (مثلا جلسه221، حدیث1؛ جلسه223، حدیث1؛ و جلسه224، حدیث2).

این نشان می‌دهد که اگر خداوند آدم را نیافریده بود و آنها را امر به سجده نکرده بود، ابلیس در همان جایگاه قرب و غیرمتمایز از فرشتگان باقی می‌ماند. پس آفرینش آدم آن مقام را دو مقام کرد: مقام قرب و مقام بُعد؛ و دو راه را در عالم ایجاد کرد: راه سعادت و راه شقاوت. (المیزان، ج8، ص24)[3]

5) «فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السَّاجِدینَ»:

در سوره بقره تعبیر کرد: «فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلیسَ أَبى‏ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرینَ». به نظر می‌رسد تعبیر «لم‌یکن من الساجدین» دقیقا معادل تعبیر «کان من الکافرین» است؛ شاید بتوان نتیجه گرفت مشکل اصلی کافر این است به سجده نمی‌افتد؛ یعنی در مقابل دستور خداوند خاضع نیست.

مراقب باشیم، هر مقدار که در مقابل دستورات خداوند، مقاومت نشان می‌دهیم، زمینه ابلیس شدن را در خود تقویت کرده‌ایم.



[1]. روایت بسیار طولانی است ولی ادامه سخنانی که در پاسخ این پرسش از پیامبر ص نقل شده چنین است:

جَوَرَةٍ قَاهِرِینَ وَ صُعُوبَةٍ فِی الْمَسَالِکِ فِی الْمَضَایِقِ وَ الْمَخَاوِفِ وَ الْأَجْرَاعِ وَ الْجِبَالِ وَ التِّلَاعِ لِتَحْصِیلِ أَقْوَاتِ الْأَنْفُسِ وَ الْعِیَالِ مِنَ الطَّیِّبِ الْحَلَالِ فَعَرَّفَهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّ خِیَارَ الْمُؤْمِنِینَ یَحْتَمِلُونَ هَذِهِ الْبَلَایَا وَ یَتَخَلَّصُونَ مِنْهَا وَ یُحَارِبُونَ الشَّیَاطِینَ وَ یَهْزِمُونَهُمْ وَ یُجَاهِدُونَ أَنْفُسَهُمْ بِدَفْعِهَا عَنْ شَهَوَاتِهَا وَ یَغْلِبُونَهَا مَعَ مَا رَکِبَ فِیهِمْ مِنْ شَهَوَاتِ الْفُحُولَةِ وَ حُبِّ اللِّبَاسِ وَ الطَّعَامِ وَ الْعِزِّ وَ الرِّئَاسَةِ وَ الْفَخْرِ وَ الْخُیَلَاءِ وَ مُقَاسَاةِ الْعَنَاءِ وَ الْبَلَاءِ مِنْ إِبْلِیسَ وَ عَفَارِیتِهِ وَ خَوَاطِرِهِمْ وَ إِغْوَائِهِمْ وَ اسْتِهْوَائِهِمْ وَ دَفْعِ مَا یُکَابِدُونَهُ مِنْ أَلِیمِ الصَّبْرِ عَلَى سَمَاعِهِمُ الطَّعْنَ مِنْ أَعْدَاءِ اللَّهِ وَ سَمَاعِ الْمَلَاهِی وَ الشَّتْمِ لِأَوْلِیَاءِ اللَّهِ وَ مَعَ مَا یُقَاسُونَهُ فِی أَسْفَارِهِمْ لِطَلَبِ أَقْوَاتِهِمْ وَ الْهَرَبِ مِنْ أَعْدَاءِ دِینِهِمْ أَوِ الطَّلَبِ لِمَنْ یَأْمَلُونَ مُعَامَلَتَهُ مِنْ مُخَالِفِیهِمْ فِی دِینِهِمْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَا مَلَائِکَتِی وَ أَنْتُمْ مِنْ جَمِیعِ ذَلِکَ بِمَعْزِلٍ لَا شَهَوَاتُ الْفُحُولَةِ یُزْعِجُکُمْ وَ لَا شَهْوَةُ الطَّعَامِ تَحْفِزُکُمْ وَ لَا خَوْفٌ مِنْ أَعْدَاءِ دِینِکُمْ وَ دُنْیَاکُمْ تنجب [یُنْخَبُ‏] فِی قُلُوبِکُمْ وَ لَا لِإِبْلِیسَ فِی مَلَکُوتِ سَمَاوَاتِی وَ أَرْضِی- شُغُلٌ عَلَى إِغْوَاءِ مَلَائِکَتِیَ الَّذِینَ قَدْ عَصَمْتُهُمْ مِنْهُ- یَا مَلَائِکَتِی فَمَنْ أَطَاعَنِی مِنْهُمْ وَ سَلَّمَ دِینَهُ مِنْ هَذِهِ الْآفَاتِ وَ النَّکَبَاتِ فَقَدِ احْتَمَلَ فِی جَنْبِ مَحَبَّتِی مَا لَمْ تَحْتَمِلُوا وَ اکْتَسَبَ مِنَ الْقُرُبَاتِ إِلَیَّ مَا لَمْ تَکْتَسِبُوا فَلَمَّا عَرَّفَ اللَّهُ مَلَائِکَتَهُ فَضْلَ خِیَارِ أُمَّةِ مُحَمَّدٍ وَ شِیعَةِ عَلِیٍّ وَ خُلَفَائِهِ ع وَ احْتِمَالَهُمْ فِی جَنْبِ مَحَبَّةِ رَبِّهِمْ مَا لَا تَحْتَمِلُهُ الْمَلَائِکَةُ أَبَانَ بَنِی آدَمَ الْخِیَارَ الْمُتَّقِینَ بِالْفَضْلِ عَلَیْهِمْ ثُمَّ قَالَ فَلِذَلِکَ فَاسْجُدُوا لآِدَمَ لِمَا کَانَ مُشْتَمِلًا عَلَى أَنْوَارِ هَذِهِ الْخَلَائِقِ الْأَفْضَلِینَ وَ لَمْ یَکُنْ سُجُودُهُمْ لآِدَمَ إِنَّمَا کَانَ آدَمُ قِبْلَةً لَهُمْ یَسْجُدُونَ نَحْوَهُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ کَانَ بِذَلِکَ مُعَظَّماً لَهُ مُبَجَّلًا وَ لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ أَنْ یَسْجُدَ لِأَحَدٍ مِنْ دُونِ اللَّهِ- وَ یَخْضَعَ لَهُ خُضُوعَهُ لِلَّهِ وَ یُعَظِّمَ بِالسُّجُودِ لَهُ کَتَعْظِیمِهِ لِلَّهِ وَ لَوْ أَمَرْتُ أَحَداً أَنْ یَسْجُدَ هَکَذَا لِغَیْرِ اللَّهِ لَأَمَرْتُ ضُعَفَاءَ شِیعَتِنَا وَ سَائِرَ الْمُکَلَّفِینَ مِنْ شِیعَتِنَا أَنْ یَسْجُدُوا لِمَنْ تَوَسَّطَ فِی عُلُومِ عَلِیٍّ وَصِیِّ رَسُولِ اللَّهِ وَ مَحَضَ وِدَادَ خَیْرِ خَلْقِ اللَّهِ عَلِیِّ بَعْدَ مُحَمَّدٍ رَسُولِ اللَّهِ وَ احْتَمَلَ الْمَکَارِهَ وَ الْبَلَایَا فِی التَّصْرِیحِ بِإِظْهَارِ حُقُوقِ اللَّهِ وَ لَمْ یُنْکِرْ عَلَیَّ حَقّاً أَرْقُبُهُ عَلَیْهِ قَدْ کَانَ جَهِلَهُ أَوْ غَفَلَهُ- ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص عَصَى اللَّهَ إِبْلِیسُ فَهَلَکَ لِمَا کَانَ مَعْصِیَتُهُ بِالْکِبْرِ عَلَى آدَمَ وَ عَصَى آدَمُ اللَّهَ بِأَکْلِ الشَّجَرَةِ فَسَلِمَ وَ لَمْ یَهْلِکْ لِمَا لَمْ یُقَارِنْ بِمَعْصِیَتِهِ التَّکَبُّرَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ وَ ذَلِکَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَالَ لَهُ یَا آدَمُ عَصَانِی فِیکَ إِبْلِیسُ وَ تَکَبَرَ عَلَیْکَ فَهَلَکَ وَ لَوْ تَوَاضَعَ لَکَ بِأَمْرِی وَ عَظَّمَ عِزَّ جَلَالِی لَأَفْلَحَ کُلَّ الْفَلَاحِ کَمَا أَفْلَحْتَ وَ أَنْتَ عَصَیْتَنِی بِأَکْلِ الشَّجَرَةِ وَ عَظَّمْتَنِی بِالتَّوَاضُعِ لِمُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ فَتُفْلِحُ کُلَّ الْفَلَاحِ وَ تَزُولُ عَنْکَ وَصْمَةُ الزَّلَّةِ فَادْعُنِی بِمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ لِذَلِکَ فَدَعَا بِهِمْ فَأَفْلَحَ کُلَّ الْفَلَاحِ لِمَا تَمَسَّکَ بِعُرْوَتِنَا أَهْلَ الْبَیْت‏.

[2] . فَأَمَّا عَسْکَرُهُ فَفَارَقُوهُ. وَ أَمَّا أَهْلُهُ [وَ] الْأَدْنَوْنَ مِنْ أَقْرِبَائِهِ فَأَبَوْا، وَ قَالُوا: لَا نُفَارِقُکَ، وَ یَحِلُّ بِنَا مَا یَحِلُّ بِکَ، وَ یَحْزُنُنَا مَا یَحْزُنُکَ، وَ یُصِیبُنَا مَا یُصِیبُکَ، وَ إِنَّا أَقْرَبُ مَا نَکُونُ إِلَى اللَّهِ إِذَا کُنَّا مَعَکَ.

[3] . این بیان چه‌بسا بتواند به کمک کند در درک اینکه تمایز هفت آسمان به تبع آفرینش انسان می‌باشد.

 


جمعه 95 آبان 14 , ساعت 9:58 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

230) سوره اعراف (7) آیه 10

وَ لَقَدْ مَکَّنَّاکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَکُمْ فیها مَعایِشَ قَلیلاً ما تَشْکُرُونَ

ترجمه

و قطعا که در زمین جایگاهتان دادیم و  برایتان در آن اسباب معیشتی گذاشتیم، سپاس‌گزاری‌تان چه اندک است.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«مَکَّنَ»:

باب إفعال از کلمه «مکان» و به معنای «مکان دادن» است که با تَوسّعی در معنا، به معنای امکانات را در اختیار کسی قرار دادن نیز به کار می‌رود، چنانکه به شخصی که قدر و منزلتی داشته باشد «متمکّن» گویند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص773) در نگاه اول به نظر می‌رسد، ریشه این کلمه «مکن» است، اما اهل لغت تذکر داده‌اند که کلمه «مکان» بر وزن مَفعَل [وزن رایج برای اسم مکان: مانند مَغسل: محل غسل، مَذبح: محل ذبح؛ مَشرب: محل شُرب] از ماده «ک‌ون» (فعل «کان» «یکون») می‌باشد یعنی «موضع کینونت: محلّ بودن»، ولی به خاطر کثرت کاربرد این کلمه، در تصریف [یعنی هنگام ساختن هم‌خانواده] همانند وزن «فعال» [یعنی مانند اینکه ریشه آن «مکن» باشد] با آن برخورد می‌شود. (کتاب العین، ج‏5، ص387)

«مَعایِشَ»:

از ماده «عیش» می‌باشد که اصل این ماده دلالت بر حیات و بقا دارد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص194) و «معیشت» در اصل عبارت است از خوردنی‌ها و نوشیدنی‌هایی که انسان با آنها به زندگی‌اش ادامه می دهد و «معاش» هر چیزی است که زندگی به وسیله آن یا در آن جریان می‌یابد؛ چنان که به «روز» معاش گفته‌اند [وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشا؛ نبأ/11] ویا معاش انسانها را «در زمین» را دانسته‌اند [آیه حاضر] (کتاب العین، ج‏2، ص189) برخی تذکر داده‌اند که تفاوت «حیات» و «عیش» در این است که کلمه «عیش» را صرفا در مورد موجودات زمینی به کار می‌برند، اما کلمه حیات را در مورد امور ماورای ماده، مانند فرشتگان و حتی خداوند، هم می‌توان به کار برد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص596) «معایش» را جمع «معیشة» دانسته‌اند (لسان العرب، ج6، ص321) و گفته‌اند احتمالا به خاطر وقوع انواع معاش و اسباب معیشت در زمین است که در آیه حاضر به صورت جمع آمده است. (التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏8، ص278)

درباره کلمه «شکر» در جلسه 163 و 36 و همچنین درباره عبارت «قَلیلاً ما تَشْکُرُون» در جلسه 216 توضیحاتی ارائه شد.

حدیث

1) [حدیثی طولانی درباره انواع معیشت‌های انسانها در جامعه بشری مطرح شده که مبنای فصل‌بندی کتاب‌های معتبری مانند «المکاسب المحرمه» شیخ انصاری قرار گرفته است. شروع این حدیث که فضای کلی دسته‌بندی را مطرح می‌کند بدین بیان است:]

شخصی از امام صادق ع سوال کرد جهات معیشت بندگان که در آن کسب و کاری دارند یا تعاملی بین آنها روی می‌دهد و نیز ابعاد مختلف خرج‌هایی که برای هم می‌کنند، چند تاست؟

فرمودند: جمیع اسباب معیشتی که همگی از مقوله معاملاتی است که بینشان انجام می‌گیرد و کسب و بهره‌ای برایشان دارد چهار گونه معامله است.

پرسید: آیا این چهارتا که دسته‌بندی کلی آنهاست، همگی حلال‌اند یا همگی حرام‌اند یا برخی حلال و برخی حرام‌اند؟

فرمودند: گاهی می‌شود که در این دسته‌های اصلی چهارگانه چیزی از جهتی حلال و از جهت دیگری حرام است و این دسته‌های کلی معروفترین نامهای این ابعاد [معاملات] می‌باشد.

اولین این ابعاد چهارگانه «ولایت» و «سرپرستی برخی نسبت به برخی دیگر» است؛ و اولین مورد همین قسم، ولایت حکمرانان و والیان منصوب این حکمرانان نسبت به نزدیکانشان است که بابی از ابواب ولایت آن حکمران هستند نسبت به کسانی که تحت ولایت وی می‌باشد؛

سپس [دومین بُعد] تجارت است در جمیع اقسام خرید و فروشی که بینشان رخ می‌دهد،

سپس صناعت‌ها با تمامی اصنافش،

سپس اجاره کردن و اجیر شدن در تمامی آنچه نیازمند به اجاره کردن و اجرت دادن است؛

 ودر همه اینها ابعادی از حلال و حرام وجود دارد و خداوند متعال بر بند‌گانش واجب فرموده که در این معاملات از جهات حلال وارد شوند و به آن وجه حلال عمل کنند و از جهات حرامش اجتناب ورزند.

تحف العقول، ص332

    سَأَلَهُ [الإمام الصادق]‏ سَائِلٌ فَقَالَ کَمْ جِهَاتُ مَعَایِشِ الْعِبَادِ الَّتِی فِیهَا الِاکْتِسَابُ أَوِ التَّعَامُلُ بَیْنَهُمْ وَ وُجُوهُ النَّفَقَاتِ فَقَالَ ع جَمِیعُ الْمَعَایِشِ کُلِّهَا مِنْ وُجُوهِ الْمُعَامَلَاتِ فِیمَا بَیْنَهُمْ مِمَّا یَکُونُ لَهُمْ فِیهِ الْمَکَاسِبُ أَرْبَعُ جِهَاتٍ مِنَ الْمُعَامَلَاتِ فَقَالَ لَهُ أَ کُلُّ هَؤُلَاءِ الْأَرْبَعَةِ الْأَجْنَاسِ حَلَالٌ أَوْ کُلُّهَا حَرَامٌ أَوْ بَعْضُهَا حَلَالٌ وَ بَعْضُهَا حَرَامٌ فَقَالَ ع قَدْ یَکُونُ فِی هَؤُلَاءِ الْأَجْنَاسِ الْأَرْبَعَةِ حَلَالٌ مِنْ جِهَةٍ حَرَامٌ مِنْ جِهَةٍ وَ هَذِهِ الْأَجْنَاسُ مُسَمَّیَاتٌ مَعْرُوفَاتُ الْجِهَاتِ فَأَوَّلُ هَذِهِ الْجِهَاتِ الْأَرْبَعَةِ الْوِلَایَةُ وَ تَوْلِیَةُ بَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ فَالْأَوَّلُ وِلَایَةُ الْوُلَاةِ وَ وُلَاةِ الْوُلَاةِ إِلَى أَدْنَاهُمْ بَاباً مِنْ أَبْوَابِ الْوِلَایَةِ عَلَى مَنْ هُوَ وَالٍ عَلَیْهِ ثُمَّ التِّجَارَةُ فِی جَمِیعِ الْبَیْعِ وَ الشِّرَاءِ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ ثُمَّ الصِّنَاعَاتُ فِی جَمِیعِ صُنُوفِهَا ثُمَّ الْإِجَارَاتُ فِی کُلِّ مَا یُحْتَاجُ إِلَیْهِ مِنَ الْإِجَارَاتِ وَ کُلُّ هَذِهِ الصُّنُوفِ تَکُونُ حَلَالًا مِنْ جِهَةٍ وَ حَرَاماً مِنْ‏ جِهَةٍ وَ الْفَرْضُ مِنَ اللَّهِ عَلَى الْعِبَادِ فِی هَذِهِ الْمُعَامَلَاتِ الدُّخُولُ فِی جِهَاتِ الْحَلَالِ مِنْهَا وَ الْعَمَلُ بِذَلِکَ الْحَلَالِ وَ اجْتِنَابُ جِهَاتِ الْحَرَامِ مِنْهَا...

تدبر

1) «وَ لَقَدْ مَکَّنَّاکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَکُمْ فیها مَعایِشَ قَلیلاً ما تَشْکُرُونَ»:

این آیه در شروع بحث از آیات آفرینش انسان در سوره اعراف است از این جهت همانند آیه 28-29 سوره بقره است. در آنجا پیش از ورود به بحث آفرینش انسان، بدین پرداخت که خداوند همه آنچه در زمین است برای شما انسانها آفرید و اینجا به این می‌پردازد که شما را در زمین تمکن داد و انواعی از اسباب معیشت برای شما در زمین قرار داد. آنجا مذمت کرد که چگونه است که کفر می‌ورزید (و اشاره شد که یک معنای کفر، کفران نعمت و نقطه مقابل شکر است) (جلسه 218، تدبر1) و اینجا مذمت می‌کند که چقدر شکرگزاری‌تان اندک است.

2) «وَ لَقَدْ مَکَّنَّاکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَکُمْ فیها مَعایِشَ قَلیلاً ما تَشْکُرُونَ»:

نعمتها وقتی فراوان شوند، برای انسان عادی می‌شوند و انسان حق آنها را ادا نمی‌کند:

اینکه ما در زمین این اندازه مکنت و امکانات داریم (از وجود آب و وجود هوا (اتمسفر) و فاصله ما با خورشید و وجود عناصر مختلف در کره زمین و ... گرفته، تا عقل و هوش ویژه‌ای که توان تسخیر طبیعت و همه موجودات روی زمین را به آدمی بخشیده و این انسان ضعیف را فرمانروای کره زمین نموده و ...)،

و اینکه خداوند راه‌ها و اسباب گوناگونی را برای گذران معیشت ما قرار داده (از اسبابی که به نحو طبیعی نیازهای معیشتی ما را رفع می‌کنند مانند درختانی که دائما اکسیژن تولید می‌کنند و بادهایی که ابرها را جابجا می‌کنند و آب را به همه جا می‌رسانند و وجود گیاهان و حیواناتی که چنان آفریده شده‌اند که امکان تغذیه و رفع نیازهای بدنی ما از آنها مهیا باشد و ...، تا زندگی اجتماعیِ ویژه انسانی که انواع کسب و کارها را در میان انسانها رقم زده و کاری کرده که گذران زندگی در میان انسانها با چنین تنوع عظیمی روبرو باشد)

نعمت‌هایی است که بقدری در آنها غوطه‌وریم که بسیار کم می‌شود که یادی از آنها به عنوان نعمت کنیم، چه رسد به اینکه شکرشان را هم ادا کنیم.

یکبار به زندگی خود بنگریم. اگر مثلا یک بیماری ریوی‌ای که تنفس را بشدت دچار مشکل کند، برای یکی از نزدیکانمان رخ دهد و بعد به طور معجزه‌آسایی شفا یابد، چه اندازه خدا را شکر می‌کنیم؛ اما آیا تا به حال چه اندازه به اصل و پایه آن نعمت، یعنی مثلا همین «هوا» ویا بهره‌مندی ما از دستگاه تنفس، و ارتباط آن با سایر دستگاه‌های عصبی و عروقی و ... که اندک اختلالی در آنها بود که آن بیماری را ایجاد کرد، اندیشیده ویا شکر آن را بجا آورده‌ایم؟

3) «وَ لَقَدْ مَکَّنَّاکُمْ فِی الْأَرْضِ ... قَلیلاً ما تَشْکُرُونَ»:

انسان در زمین جایگاه ویژه‌ای دارد؛ و امروزه پیشرفت تکنولوژی این برتری انسان بر سایر موجودات زمینی را بیش از پیش آشکار نموده است. این جایگاه ویژه را خدا به او داده (چرا که اساسا عقل و هوش و امکانات مختلفی که بتواند از آنها بهره بگیرد، همگی آفریده خداست)، با این حال، به جای اینکه وقتی به این وضعیت می‌رسد خدا را شکر کند، انکار و کفرانش نسبت به خدا بیشتر شده است.

واقعا چرا؟

این واقعه نباید یکبار ما را به اندیشه درباره این مطلب بکشاند که واقعا آیا امکانات زیاد داشتن خوب است؛ با بهتر است آن اندازه امکانات داشته باشیم که کارمان به طغیان نکشد؟

4) «وَ جَعَلْنا لَکُمْ فیها مَعایِشَ قَلیلاً ما تَشْکُرُونَ»

جمع بسته شدن «معیشت» در مورد انسان، شاید اشاره‌ای است به پیچیدگی عظیم انسان، که قرار است خدا او را به مقام خلیفة‌اللهی برساند؛ واقعیتی که نشانه (آیه) بودنش برای متفاوت بودن انسان، کاملا انکار ناپذیر است، اما امروزه بشدت انکار می‌شود. (در مورد انکار نگاه آیه‌ای، مطالب جلسه قبل، تدبر3 ملاحظه شود)

بحث تخصصی انسان‌شناسی

چنانکه در نکات ترجمه توضیح داده شد «معیشت» کلمه‌ای است که تنها در مورد جانداران زمینی به کار می‌رود.

اگر دقت شود، تمام جانداران روی کره زمین (از گیاهان گرفته تا حیوانات) هرکدام تنها یک جور معیشت دارند. یعنی همان غریزی‌ترین نیازهایش را تنها به یک نحو پاسخ می‌دهند: اگر نیاز به غذا دارند، «غذا درست کردن» برایشان بی‌معنی است و تنها از آنچه در طبیعت به نحو خام و آماده موجود است (مواد معدنی باشد یا گیاهخوار باشند یا گوشتخوار)‌ استفاده می‌کنند؛ در حالی که انسان، حتی در این ساده‌ترین و پیش‌پا افتاده‌ترین نیاز غریزی هم بشدت تابع عقل و اندیشه‌اش است؛ و حتی خام‌ترین اشیاء را لااقل سعی می‌کند قبل از خوردن پاک و تزیین کند (یعنی به هر حال یک تصرفی در آن انجام دهد) و سپس بخورد.

اگر دقت کنیم که تنها همین غذا چه تنوعی در معیشت ما آدمیان ایجاد کرده و چه اندازه از تلاش‌های زندگی‌های ما، مستقیم و غیرمستقیم، به غذا درست کردن، غذا نگه داشتن، و غذا خوردن، و عوارض پس از آن مرتبط می‌شود؛ درمی‌یابیم که واقعا با موجودی مواجهیم که اگرچه ریشه‌ای در زمین دارد، اما زمین و زمینی بودن نمی‌تواند این ظرفیت‌های پیچیده‌ را - که چنین تنوع عظیمی در موجودی که به لحاظ فیزیولوژیکی یک نوع واحد است، و به‌تَبَعِ آن فرهنگهای گوناگونی را در این نوع واحد فیزیولوژیکی رقم زده - توجیه نمی‌کند.

شاید این مهمترین نکته‌ای است که تمام علوم انسانی مدرن می‌کوشند، آن را نادیده بگیرند و انسان را تنها مقداری پیشرفته‌تر از میمون تلقی کنند؛ و لذا بنای این علوم بر ناشکری و انکار خدا بنا شده است. با اینکه تنوع معیشتی انسان، که حتی خود را در غذا خوردنش نشان داده، نشانه‌ای کاملا آشکار بر تفاوتی بنیادین بین انسان و سایر موجودات عالم طبیعت است، و با اینکه خود غربیان بمراتب بیش از ما این تنوع‌های فرهنگی را کشف کرده و درصدد تحلیل آنها برآمده‌اند، اما عجیب است که اصرار فراوانی هست که با اصرار بر انحصار فهم در حوزه حس، و انکار نگاه نشانه‌شناسانه، ردپایی از بُعد حقیقیِ ملکوتی انسان، که پنجره‌ای به سوی اذعان با واقعیت ماورایی انسان است، دیده نشود؛ و حتی معنویت را هم در حد یک حالات مغزی صرف،‌ فرومی‌کاهند.

واقعا که خدا حق دارد ما انسانها را عتاب کند که «سپاس‌گزاری‌تان چه اندک است»

 


پنج شنبه 95 آبان 13 , ساعت 10:49 عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

229) سوره بقره (2) آیه 39 

وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ

ترجمه

وکسانی که کفر ورزیدند و آیات  ما را تکذیب کردند، آنها همنشینان آتش‌اند، به طوری که ایشان جاودانه در آن خواهند بود.

نکات ترجمه‌ای و نحوی

«کَفَرُوا» درباره معنای «کفر» در جلسه 205 توضیح داده شد و در جلسه159، حدیث1 و جلسه 148، حدیث3 احادیثی درباره معانی کفر در قرآن کریم ارائه شد.

کَذَّبُوا: «کذب» نقطه مقابل «صدق» است و به معنای خبر دادن از چیری برخلاف واقع است، اعم از اینکه عامدانه یا از روی اشتباه باشد (المصباح المنیر، ج‏2، ص529) و «کَذِب» به معنای «دروغ» و امری است که برای ابراز خلاف واقع به کار گرفته شده و اعم از آن است که سخن باشد (کهف/5) یا یک عمل و شیء خارجی (وَ جاؤُوا عَلى‏ قَمِیصِهِ بِدَمٍ کَذِب‏؛ یوسف/18). اما وقتی به باب تفعیل می‌رود (کذّب، یُکَذّب، تکذیب) به معنای «نسبت دروغ دادن» به کسی یا به محتوایی به کار می‌رود، خواه آن شخص یا محتوا واقعا صادق باشد، یا کاذب، و آنچه در قرآن آمده است همگی در مورد تصدیق شخص یا محتوای صادق است (مفردات ألفاظ القرآن، ص704) ولذا لااقل در فضای قرآن، تکذیب همواره نوعی دلالت بر انکار حق و زیر بار حق نرفتن دارد.

«آیات»: جمع «آیة» به معنای علامت و نشانه است. درباره اینکه ماده اصلی این کلمه چه بوده، مورد اختلاف است. برخی آن را از ماده «أیی» گرفته‌اند، خواه از کلمه «أیُّ» (به معنای: کدامیک) از این ماده است (آیه را از این جهت آیه گفته‌اند که هر چیزی را از چیز دیگر (هرکدام را از دیگری) متمایز می‌کند) یا از کلمه «تَاَیّی» به معنای «تعمد» (برافراشتن عمود و ستون) و تَثَبّت (ثابت و پابرجاماندن)‌ است از آن جهت که آیه علامتی ثابت است که متعلق خود را همواره نشان می‌دهد؛ و برخی آن را از ماده «أوی» است که خود همین کلمه را برخی به معنای کنار هم جمع شدن دانسته‌اند (گفته می‌شود «جاء القوم بآیتهم: یعنی آن قوم با همه جماعتشان آمدند») و آنگاه وجه تسمیه «آیه» این است که حروف و کلمات را در کنار هم برای مقصودی واحد جمع می کند؛ و برخی «أوی» را به معنای قصد کردن به سوی جایگاهی برای استراحت در آن دانسته‌اند و آنگاه «آیه» به معنای وسیله‌ای است که ما را به مقصود می‌رساند. (معجم المقاییس اللغة، ج‏1، ص152 و 167-168؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص101-102؛  الفروق فی اللغة، ص62؛ التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج‏1، ص: 187؛ النهایة، ج‏1، ص87)

«أَصْحابُ»: ماده «صحب» در اصل دلالت دارد بر نزدیک هم قرار گرفتن و مقارن همدیگر شدن؛ و و وقتی چیزی با چیز دیگر ملائم و سازگار شد تعبیر «استصحبه» به کار می‌برند (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص336) و «صاحب» (جمع آن: اصحاب) به هر ملازم و همنشین و همراهی گفته می‌شود و البته در عرف غالبا در مواردی اطلاق می‌شود که این همراهی زیاد باشد و از همین جهت به مالک یک چیز هم صاحب آن گفته می‌شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص476) و تفاوت «صاحب» با «قرین» در این است که در مفهوم مصاحبت، یک بده بستان و رابطه متقابل وجود دارد اما در قرین لزوما چنین چیزی وجود ندارد (الفروق فی اللغة، ص277) و این همنشینی و ملازمت لزوما به معنای هم‌سنخ بودن نیست، چنانکه هم به جهنمیان «اصحاب النار» گفته شده (مانند آیه حاضر) و هم به فرشتگانی که کارگزاران جهنم‌اند «ما جَعَلْنا أَصْحابَ النَّارِ إِلاَّ مَلائِکَة» (مدثر/31)

این آیه مشتمل بر سه جمله تودرتوست: «الذین» مبتداست، و جمله «اولئک ...» خبر آن است. سپس در همین جمله اخیر، «اولئک» مبتداست و «اصحاب ...» خبر آن است؛ و سپس «هم» مبتداست و «خالدون» خبر آن؛ که خود جمله «هُمْ فیها خالِدُونَ» می‌تواند حال برای «النار» یا «اولئک»، ویا خبر دوم برای «اولئک»، ویا جمله مفسره‌ای که محلی از اعراب ندارد، ‌باشد. (إعراب القرآن و بیانه، ج‏1، ص90؛ إعراب القرآن الکریم، ج‏1، ص23-22)

حدیث

1) از امام حسن عسکری در تفسیر این آیات روایت شده است:

سپس خداوند عز و جل فرمود: «وکسانی که کفر ورزیدند و تکذیب کردند آیات ما را» [آیاتی که] که دلالت می‌کرد بر صدق حضرت محمد ص در آنچه از اخبار جامعه‌های گذشته آورده بود و نیز آنچه به بندگان خدا ابلاغ کرد در مورد برتری دادن حضرت علی ع و خاندان پاک او، که بهترین مردان و زنان برتری‌یافته‌ بعد از حضرت محمد ص، سید و سرور موجودات، می‌باشند، «آنها» که منکر صدق حضرت محمد ص در این خبررسانی‌اش شدند و او را تکذیب کردند در انتصابش حضرت علی ع، که سید اوصیاء است، و برگزیدگان از ذریه‌ پاک و طاهر او را برای اولیای خود «همنشینان آتش‌اند، به طوری که ایشان جاودانه در آن خواهند بود.»

التفسیر المنسوب إلى الإمام الحسن العسکری علیه السلام، ص227؛ تأویل الآیات الظاهرة فی فضائل العترة الطاهرة، ص54

قال الامام ع:

ثُمَّ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا» الدَّالَّاتِ عَلَى صِدْقِ مُحَمَّدٍ ص عَلَى مَا جَاءَ بِهِ مِنْ أَخْبَارِ الْقُرُونِ السَّالِفَةِ، وَ عَلَى مَا أَدَّاهُ إِلَى عِبَادِ اللَّهِ مِنْ ذِکْرِ تَفْضِیلِهِ لِعَلِیٍّ ع وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ خَیْرِ الْفَاضِلِینَ وَ الْفَاضِلَاتِ بَعْدَ مُحَمَّدٍ سَیِّدِ الْبَرِیَّاتِ «أُولئِکَ» الدَّافِعُونَ لِصِدْقِ مُحَمَّدٍ فِی إِنْبَائِهِ وَ الْمُکَذِّبُونَ لَهُ فِی نَصْبِهِ لِأَوْلِیَائِهِ‏ عَلِیٍّ سَیِّدِ الْأَوْصِیَاءِ، وَ الْمُنْتَجَبِینَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ «أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُون‏».

 2) از امام صادق ع روایت شده است:

اهل آتش قطعا بدین علت در آتش جاودانه شده‌اند که نیتشان در دنیا چنین بود که اگر در دنیا جاودان می‌ماندند تا ابد به معصیت خدا ادامه می‌دادند؛ و اهل بهشت قطعا بدین علت در بهشت جاودانه شدند که نیتشان در دنیا این بود که اگر در دنیا باقی می‌ماندند تا ابد خدا را اطاعت می‌کردند؛ با نیات است که اینها و آنها جاودان شدند؛ سپس این آیه را تلاوت کرد: بگو هر کس عمل می‌کند بر اساس شاکله [= ساختار وجودی‌ای که خودش برای خود رقم زده] » (اسراء/84) فرمود: یعنی بر اساس نیتش.

الکافی، ج‏2، ص85؛ المحاسن، ج‏2، ص331 ؛ علل الشرائع، ج‏2، ص523

عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْمِنْقَرِیِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ یُونُسَ عَنْ أَبِی هَاشِمٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

إِنَّمَا خُلِّدَ أَهْلُ النَّارِ فِی النَّارِ لِأَنَّ نِیَّاتِهِمْ کَانَتْ فِی الدُّنْیَا أَنْ لَوْ خُلِّدُوا فِیهَا أَنْ یَعْصُوا اللَّهَ أَبَداً وَ إِنَّمَا خُلِّدَ أَهْلُ الْجَنَّةِ فِی الْجَنَّةِ لِأَنَّ نِیَّاتِهِمْ کَانَتْ فِی الدُّنْیَا أَنْ لَوْ بَقُوا فِیهَا أَنْ یُطِیعُوا اللَّهَ أَبَداً فَبِالنِّیَّاتِ خُلِّدَ هَؤُلَاءِ وَ هَؤُلَاءِ ثُمَّ تَلَا قَوْلَهُ تَعَالَى «قُلْ کُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاکِلَتِهِ» (اسراء/84) قَالَ عَلَى نِیَّتِهِ.[1]

تدبر

1) «وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ»:

وقتی هدایت خدا برسد؛ انسانها نهایتا دو دسته می‌شوند: یا هدایت الهی را می‌پذیرند و از آن پیروی می‌کنند؛ که اینها همه مشکلاتشان در دنیا هم حل خواهد شد و به زندگی بی‌دغدغه‌ای (بدون هیچ ترس و غمی) می‌رسند (جلسه قبل، تدبر1) در مقابل کسانی‌اند که این هدایت را انکار می‌کنند که آنها در جهنم جاودانه خواهند بود.

2) «فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ  وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ»:

این دو آیه انسانها را فقط در دو دسته کاملا خوب و کاملا بد قرار داد. با توجه به اینکه می‌دانیم که انسانهایی هم که بینابین اینها باشند (نه کاملا از هدایت الهی پیروی می‌کنند و نه کاملا کفر می‌ورزند) وجود دارند، معلوم می‌شود این دو دسته، دو سر طیف انسانها هستند. اما چرا خداوند فقط این دو دسته را نام برد و مساله را به صورت طیفی مطرح نکرد؟

الف. شاید بدین جهت که همه انسانها در زندگی‌شان در هرلحظه‌ای در این دو راهی قرار می‌گیرند.

ب. شاید بدین جهت است که بالاخره نهایت کار انسانها این دو دسته است. یعنی کسانی که حالت بینابین دارند با وضعیت‌هایی که در لحظه مرگ،  عالم برزخ، و مواقف قیامت برایشان حاصل می‌شود بالاخره یک طرفه می‌شوند؛ و نهایتا به دو دسته بهشتی و جهنمی‌ای می‌رسیم که دیگر تا ابد موقعیتشان تغییر نمی کند.

ج. ...

3)‌ «وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ»

در آیه قبل سخن از تبعیت از هدایت بود و در این آیه که نقطه مقابل آن است، به جای تکذیب هدایت، از تکذیب نشانه‌ها سخن گفت. پس هدایت خدا از طریق نشانه‌ها و آیات صورت می‌گیرد. در واقع، مسیر هدایت، مسیری است که با علائمی نشانه‌گذاری شده است. شبیه جاده‌ای که با علائم راهنمایی و رانندگی، نشانه‌گذاری شده است. ما انسانها حقیقتی آسمانی داریم و در زمین غریبه‌ایم (جلسه قبل، تدبر4). انسان غریبه برای اینکه مسیر خود را پیدا کند نیاز به راهنمایی دارد. کسی که این راهنمایی را جدی بگیرد بی‌هیچ ترس و غمی و با اطمینان خاطر این مسیر را طی می‌کند؛ اما کسی که این علائم را انکار می‌کند سرگردان می‌ماند و به پوچی می‌رسد و در اضطراب می‌میرد.

تاملی انسان‌شناختی در وضعیت انسان مدرن

انسان مدرن، با اکتفا کردن به حس و انکار نشانه‌هایی که ما را به فراتر از حس ره می‌نماید، زندگی مرفهی را در دنیا برای خود ایجاد کرده، اما هر اندازه این رفاه و راحتی ظاهری بیشتر شده، اضطراب و ترس و غم این انسان فزونی گرفته است؛ و ریشه همه آنها این است که نشانه‌ها را دروغ شمرده است. بله، اگر کسی بخواهد علائم راهنمایی را فقط با مشاهده محض تفسیر کند جز خطوط هندسی‌ رنگی و یا سیاه و سفیدی بر روی صفحات فلزی، چیزی نمی‌یابد، اما کسی که قبول داشته باشد که این خطوط هر کدام می‌خواهد حرفی با ما بزند و نه به جنس و رنگ آنها، بلکه به علامت و نشانه بودن آنها توجه کند، این علائم لحظه به لحظه او را کمک می‌کنند که درست رانندگی کند.

4) ‌ «وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ»

برای جهنمی شدن، در کنار کفرورزی، از تکذیب آیات خدا سخن گفت:

می‌خواهد بگوید که خداوند هر لحظه با نشانه‌هایی با ما سخن می‌گوید. در حوزه شناخت واقعیت، نباید خود را به درک حسی محض از اشیاء (یعنی صرفا آنچه در اشیاء می‌بینیم) محدود کنیم و باید شناخت آیه‌ای (نشانه‌شناسی) را هم جدی بگیریم، شناختی که اشیاء را نشانه‌ای قرار می‌دهد برای راه بردن به حقایق برتری که در پشت پرده ظاهر این اشیاء قرار دارند.

نمونه ساده شناخت آیه‌ای، این است که با گفتگو با افراد کم‌کم به میزان عقل و هوش آنها پی می‌بریم درحالی که هیچگاه عقل و هوش کسی را با اندام‌های حسی‌مان ندیده و درک نکرده‌ایم.

نکته تخصصی علم‌شناسی:

در دوره مدرن، غلبه رویکرد پوزیتیویستی (تجربه‌گرایی‌ای که منکر هر واقعیت ماورای حس و ماده شد) موجب شد که تفکر دینی و معنویت مسخره گرفته شود و تلاش فراوانی شد که عالم از هر گونه معنای فراتر از ماده تهی گردد و هرگونه شناختی که ما را به فراتر امر مادی ببرد، به عنوان خرافات قلمداد شد. و البته وجود پاره‌ای از خرافات در جوامع بشری، باور به خرافی بودن همه امور ماورایی را تشدید کرد. اما این رویکرد عملا زندگی را هم از هرگونه معنایی تهی کرد و انسان را در حد ماشین ویا یک حیوانی که نهایت خواسته‌هایش خور و خواب و خشم و شهوت است، فروکاست و اگر چه به دستاوردهای فراوانی در شناخت عالم ماده نائل آمد، اما همراه آن پوچ‌گرایی و ناامیدی را در جوامع بشری تقویت کرد و اگرچه ظاهر زندگی را به بهشت شبیه نمود اما باطن زندگی‌ها جهنمی سوزان گردید که تکیه‌گاه انسان را سوزاند و بر باد داد.

شاید بتوان گفت مهمترین دغدغه کسانی که درصدد احیای «علم دینی» در جوامع امروزی برآمده‌اند، اصلاح نگاه تک‌بُعدیِ مدرن به علم است که بینش خود در افق ماده و مادیات محدود کرده بود؛ و می‌خواهند شناختی جامع نسبت به عالم و آدم را احیا کنند، شناختی که واقعیت، و حتی همین واقعیات مادی، را فقط در افق ماده مطالعه نکند و آن را علامت و نشانه‌ای برای واقعیات برتر قرار دهد؛

و تاسف‌بار اینکه غوغاسالاریِ مدعیانِ علم مدرن به ضمیمه‌ی جهالت‌ورزیِ پاره‌ای از خردستیزانِ مدعی علم دینی، تصویر علم دینی را گاه چنان خرافی و نامعقول جلوه می‌دهد که هیچ عاقلی بدان رغبت نکند، چه برسد به دینداران واقعی.

5) «وَ الَّذینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ»

چرا سرانجام کسانی که کفر می‌ورزند و نشانه‌های الهی را تکذیب می‌کنند «همنشینی به آتش» دانست؟

الف. در جلسه 51، بویژه تدبرهای 2و3 توضیحاتی درباره آتش گذشت. آتش واقعیتی است که هیچ واقعیتی را در کنار خود باقی نمی‌گذارد وهرچه را که در جوارش سکنی گزیند، می‌سوزاند و پوچ می‌کند. کسی که کفر می‌ورزد، حقیقت را انکار می‌کند و کسی که حقیقت را انکار کند زندگی خود را بر اساس وهمیات و خرافات بنا می‌کند و باطن این زندگی، پوچ و وهمی است؛ و چون او تمام حقیقت خود را چنین رقم زده است، پس همواره همنشین آتش است، آتشی که دائما پوچی هر آنچه وی برای خود بنا کرده را به وی نشان می‌دهد.

ب. ...

6) «أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ»

برخی خواسته‌اند «خلود در جهنم» را به معنای مدت طولانی معرفی کنند، اما تعبیرات دیگر قرآن (مثلا تعبیر «وَ ما هُمْ بِخارِجینَ مِنَ النَّارِ: و آنها هیچگاه خارج شونده از آتش نیستند؛ بقره/167) نشان می‌دهد که در مورد عده‌ای واقعا خلود به معنای جاودانه در آتش بودن در آخرت محقق می‌شود. (قرائتی، تفسیر نور، ج1، ص255) (همچنین به حدیث2 توجه شود)

(درباره آیه 167 سوره بقره قبلا در جلسه 201 بحث شد.)



[1] . این روایت هم در این زمینه قابل توجه است: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ زِیَادِ بْنِ جَعْفَرٍ الْهَمَدَانِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ هَاشِمٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی عُمَیْرٍ قَالَ سَمِعْتُ مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع یَقُولُ لَا یُخَلِّدُ اللَّهُ فِی النَّارِ إِلَّا أَهْلَ الْکُفْرِ وَ الْجُحُودِ وَ أَهْلَ الضَّلَالِ وَ الشِّرْک‏

التوحید (للصدوق)، ص407

 


   1   2   3      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ